<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اصغر علیزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71913356</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/676136/avatar/0plUZk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اصغر علیزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71913356</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زلاتان، گریه‌ی شیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71913356/%D8%B2%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-vylxrn3vkxnx</link>
                <description>وقتی وارد فوتبال شدم هیچ قطعه‌ بدنم به کار نمی‌آمد. چشمم بدون عینک چپ بود دست‌هام دراز بودند و پاهام درازتر، استخوان دنده‌‌هام روی هم طوری ردیف شده بودند که انگار الان پوست می‌ترکد و می‌افتند بیرون. شورت‌ش برام عین دامن بود و تیشرت‌ش عین بالاپوش مولانا جلال الدین محمد. اما من ضربه‌ی آخر را وقتی خوردم که فهمیدم شلوارم حین راه رفتن دارد از پام در‌می‌آید، در حالی که ماشه‌ی کمربندم در آخرین سوراخش بود. مربی‌ گفت باید بیشتر کربوهیدرات یا ... بخوری که بیایی بالا، صرفا دراز بودن به درد نمی‌خورد، شبیه میلگردی! و به درد فلان دبیرستان دخترانه‌ می‌خوری، نه فوتبال -حالا میلگرد هم نیستم-دقیقا همین موقع با زلاتان آشنا شدم، کسی که عین اسب شیهه می‌کشید و می‌دوید و تنه‌اش به هر که ‌میخورد یارو را کبود می‌کرد. آن زمان‌ها وقتی داشتم پرونده‌ شخصیت زلاتان را برای خودم می‌بستم که توی قفسه‌های سرم بایگانی کنم، اینطور نوشتم که او قدرتمند است، نه به شکل وصف که مجهز به قدرت باشد، نه! او خودِ قدرت است. تمام اجزای وجودش هار و وحشی‌اند، از چیزی نمی‌ترسد و دنیا به هیچ جاش نیست، خطرناک است و عین افعی همه را نیش می‌زند، محبت کردنش شکل آدم نیست و مثلا وقتی می‌خواهد کسی را نوازش کند یکهو گوشش را لای دندان‌هاش خمیر می‌کند. سفت و سخت و خر است، کله‌ش بو می‌دهد، هم‌تیمی‌هاش را، هم وقتِ خوشحالی می‌زند و هم وقت کلافگی، توجهی به خایه‌مالیِ هوادار نمی‌کند و همینطوری پیش می‌رود و گل و نعره می‌زند.همین و البته اینکه او گریه نمی‌کند، اصلا ابزارِ گریه که قلب باشد ندارد. حالا می‌فهمم فرمانِ گریه‌ی او از سرش صادر شده، او همیشه به حرف قلبش گوش کرده و سفت مانده، طبیعتش سنگ بودن بوده و حالا نه که نرم شده باشد، فقط سنگ است و سنگ که از صخره جدا می‌شود، ترکیدنش سکوت و بغض کوهستان را می‌شکند، هر چند آرام، اما تکه‌ای کم شده است. میلان از زلاتان خداحافظی کرد، خراشی روی تن‌اش افتاد و شبنمِ ریزی از خون روی شیار‌های سیاه و سرخ پیراهنش افتاد، و باید گریه کند. گریه که نه افت دارد و نه عار است. من از هر چه جاهل باشم، عالمِ بلامنازع گریه‌ام، می‌دانم گریه‌ی کسی که گریه نمی‌کند از کجا می‌آید و به کجا می‌ریزد. گریه‌ آخرین سرودِ بی‌صدای خداحافظی است، اشکی که از پشت سر برای وداع روی خاک می‌غلطد، مبارکی‌ش بیشتر از کاسه‌ی آب پشت‌پاست.و حالا هر کس در هر جای جهان که می‌رود، هر وطنی که از ساکنش خالی می‌شود من هم به همان قاعده از چیزی خالی می‌شوم. هر رفتنی مرا یاد رفتن تو می‌اندازد، یاد رفتن خودم، یاد مرگ که فقط آمد و چیزی با خود نبرد.</description>
                <category>اصغر علیزاده</category>
                <author>اصغر علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 12:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگو از پاک و ناپاک است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71913356/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pt0akhgc0nfw</link>
                <description>بی‌هیچ زیاد و گنده گویی قصه‌ی مردمی را میبینم که به جای «مرگ از زیادی زندگی کردن» به «زندگی کردن از زیادی مردن» رسیده‌اند. در فوتبال می‌گویند هر پاس رو به عقبی که می‌دهید تیم‌تان را سه متر عقب می‌کشید و بلعکس این حرف همان جمله‌ی معروف «بهترین دفاع، حمله هست» را ظاهر می‌کند. گرچه بی‌پا و دست نمی‌توان جنگید اما این آدم‌ها رو به گاز گرفتن می‌آورند، یا حتی اگر زورشان نرسد تف می‌کنند و فرار.یک متقلب می‌گوید: چقدر باید از جیب بدهم که واقعیت را با حقیقت هم رنگ کنی.ذهن انسان دنبال ارتباط است، سه نقطه‌ی کنار هم را مثلث می‌بیند یا ابرها را شکل قلب.و همان‌گونه که می‌‌دانیم با گفتن دروغی انگار که سطل اسیدی روی حقیقت پاشیده می‌شود و در نتیجه‌اش هر اتفاقی غیر از آنی که باید می‌افتاد می‌افتد. آدمی که با چنین چماقی روی واقعیت کوبیده است، باز دنبال ابری می‌گردد که شکل اموجی لایک ببیند، تا مثلا آن ابر را تاییدی از جانب پرودگار مهر و عطوفت به حساب بیاورد که می‌گوید «بسپرش به من»هم‌چنان که کله‌گنده‌ی پخش تریاک بزرگترین خییر مراکز بازپروری شناخته می‌شود و از این ور گوسفندها برای تبریک عید قربان در خانه‌ی هم را می‌زنند و شهادت به حق همدیگر را با چند سیخ گوشت خوک جشن می‌گیرند.ساده است، بندگان خدایی شهری را در نزدیکی مکزیک بنا می‌کنند و می‌افتند دنبال جمع کردن پول و بچه زاییدن. مردی به اسم جیمز مک‌گیل دنیا می‌‌آید که مثلا تشویق و تنبیه اجتماع سرد و گرمش می‌کند و ترک برمی‌دارد. می‌بیند که اگر خودش به خودش دستور ندهد، حاکم دیگری برای سرش پیدا خواهد شد.به من می‌گفتند فرق تو که افسرده‌ای با همسن‌ات در فلان روستا در زخامت گردن و پوست دستتان نیست که یکی را چوب ساییده و آن یکی را خودکار، یا مثلا فحش‌هایی نیست که از مال یکی‌تان خون می‌چکد و از آن یکی آب. بلکه در کارتان است، همه چیز به این بستگی دارد که چه کاره باشی! عاشق باشی یا فارغ؟ کسخلِ کسی باشی یا کسانی؟ هیچ وقت عملی غیر از چیزی که در فکر و عصبت باشد به عضله‌هات مخابره نمی‌شود، تا توی سرت تصویر دراز کشیدنت در یک برهوت را نبینی، زبانت به گفتنِ «من عاشقِ توام» نمی‌چرخد. اصلا شاید قبل از تولد ما همین تیتراژ‌ها را نشانمان داده‌اند و چیز دندان‌گیری دیده‌ایم که تصمیم به برنده شدن در آن جدال اسپرمی گرفته‌ایم.در همین خصوص قانون پایستگی فکر می‌گوید هیچ فکری از بین نمی‌رود بلکه از سری به سری دیگر منتقل و خشک می‌شود-سردرد سردرد سردرد-حتی با سر سوزن ذوق و هنر می‌شود تبدیلش کرد به یک اثر هنری.این اثر هنری قصه‌ی یک عده شارلاتان است که برای باهوش دیده شدنِ یکی از آنها، بقیه را شوت ننوشته‌اند. بلکه جدال چند اسپرم برنده است که به همه‌شان تصویر پیروزی‌شان را نشان داده‌اند و حالا افتاده‌اند به جان هم. قصه‌ی نقاش‌هایی که باید مرداب و کثافت ذهن‌شان را برای خودشان یا ما مصور کنند.جهانی که اینجا آفریده‌اند پر از آدم‌هایی است که از کار زیادی فرصت غصه ندارند. هدفشان یا شوم نیست یا شوم را نمی‌شناسند. آنها برای برق انداختن خودشان، لجن و پلیدیی که خودشان را داخلش گیر انداخته‌اند، رنگ می‌کنند:یک چیز به درد بخور، مثلا قاچاق اسلحه در قالب حمل یخچالی که تهش جزوی از جهاز یک نوعروس خواهد شد. رنج بردن از بی‌‌دردی یا حتی خاریدن سر از بی‌کلاهی!هزار هزار کلاه توی دنیا هست که بر سر نگذاشته‌ام و شوم نشده‌ام. یونگ می‌گوید «در بهشت شاخه‌های درختی پیداست که ریشه‌اش در جهنم است.» و کسانی که به بهشت نمی‌روند یا قاطرِ زندگی بهشان خوب سواری نمی‌دهد، در جهنم نشسته‌اند زیر درخت که با هر لگد به درخت، خودشان را به چند سیب بهشتی مهمان می‌کنند. اگر خون و ماهیچه‌هایت کلاه‌بردار و این‌کاره باشند بیزینس‌ات را در ناف جهنم هم رونق می‌دهی.این کاره بودن است که یقه‌ات را می‌گیرد و حفظت می‌کند، اگر در سرت فکر جنگ باشد، حتی شاشیدنت هم یک دست به آب بردن ساده از کار درنمی‌آید و داری آسفالت را سوراخ می‌کنی.من بخشی از وجودم را درون جیمی یافته‌ام، به همین سادگی‌ها ولش نخواهم کرد، من در بهترین حالم، هنگامی که آخرین اسلایس پیتزا را می‌خوردم هم به رنگ آن میزم فکر می‌کردم که قرار است پشتش تنهایی گریه کنم و مف و گریه‌ام قاطی ژامبون‌ها بروند توی حلقم. هنگام خرامیدن در جنگل باز سرم تصویری از شاش سرکشیدنم در بیابان را نشانم داده است. در میانه‌ی عروسی‌ها، روده‌هام عزا گرفته‌اند و چشم‌هام باریده‌اند. زن گرفته‌ام، زنم را بیشتر از دخترم دوست داشته‌ام، اما دست‌هام حین بازی با دخترم شکسته‌اند. جلوی گور خودم زانو زده‌ام و به پای مرگ افتاده‌ام که این بار با ریش سفیدی ولم کند، یقه‌ی خودم را برای موفقیت پاره کرده‌ام و موفقیت از یقه‌ی پاره‌ام پایین سریده‌ است.</description>
                <category>اصغر علیزاده</category>
                <author>اصغر علیزاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 02:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اسب افتادن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71913356/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-ogsso3ptbaen</link>
                <description>دیروز خبر آمد که اسب عمو افتاده مرده. واضح‌ترش اینکه خودش را کشته. چند ماه پیش سر کره‌‌اش ماند زیر پاش و تلف شد، بعدش جنون گرفت. صبح‌ها سرش را به تیرک چوبی می‌کوفت و شب‌ها به سنگ. حال عمو را پرسیدم، گفت خوب! از اوضاعش خبر گرفتم، گفت مرتب! فهمیدم جواب اولی آش و لاش بود و دومی به هم ریخته‌تر از سمساری. چاره‌ای ندارد، زغال افتاده توی دلش و الو گرفته، در طایفه ما رسم نبود که حرفمان را خط بزنیم، نوشته‌مان را انبار کنیم، بغضمان را با آب قورت بدهیم و سرمان بالا باشد که نیافتاده‌ایم، گردنِ شکسته مدال می‌خواهد چه کار؟چند بار رفتم پیشش، سرش را پایین نگه ‌می‌داشت، اما نه اینکه چیزی بخورد، همینطوری سرش پایین بود، گردنش شکسته بود یا منتظر بود که بغلش کنم، هر چه باشد تو گیاه را می‌شناسی و گل‌ها را می‌فهمی و دستت در خاطرم هست که سبز است، می‌دانم روی آسفالت سفت دانه بپاشی سبز می‌شود و تو می‌دانی که اگر ساقه‌ی تن زرد باشد، برگِ سرت هم خواهد ریخت.می‌خواستم باهاش حرف بزنم، مادربزرگ می‌گفت من از مادرم بلدم که رامش کنم، اما نمی‌کنم، ظلم است که غصه‌ی این زبان بسته را ازش بگیرم، چوو بعدش که وسط یورتمه رفتن‌هایش، کره‌ی زلف‌آشفته و خندان‌لب و مستی را ببیند سرش تیر می‌کشد، نفرینم می‌کند که چرا جنون بچه‌اش را از سرش پاک کردم، حتی خودش را هم نمی‌بخشد که چرا بارِ غصه‌اش را زمین گذاشته و دارد سبک‌تر راه می‌رود.و من پیشش نشسته بودم که غصه ببافم. می‌دانستم که دو کس به خاطر باختن‌ها و دردهای یک‌رنگی که دارند هم‌کاسه و رفیق می‌شوند.می‌گفت اگر همیشه شاد باشی که باخته‌ای. گاهی بلند شو جای زخم‌هایت را بساب و برق بیانداز. درد مشترک است که حرف مشترک می‌آورد. و آن موقع فهمیدم که هیچ حرفی با این اسب ندارم.فقط اشک بود که توی چشم‌هام دلمه بست و ریختم و برگشتم.به چند دقیقه قبل از افتادن تن سنگینش روی کاه‌ها فکر می‌کنم. او مرده و رفته اما تنش هنوز اینجاست. اصلا خیلی چیزها جا گذاشته است. وابستگی هر کسی را بسط می‌دهد و کار مرگ را سخت می‌کند، او کمی از خودش را با کره‌اش که خاک کردیم راهی کرد، کمی در دشت، کمی در قلب من و کمی در خاطرِ عمو جا مانده است. و فکر می‌کنم من هم همینطور خواهم بود، کلی جا بوده که تکه‌ای از خودم را جا گذاشته‌ام که مرگ برای جمع کردنشان کلی باید راه برود.یا به عمو فکر می‌کنم که قدیم‌ترها داشته قداره‌کش می‌شده اما پدربزرگ افسارش را کشیده است. حالا هم گاهی تفریحی تیزی می‌کشد اما محض امرار امعاش و پاره کردن گردن مرغ و خروس‌ها. مهربان است. همان وقت‌ها افسارش را بسته‌اند به یک‌جایی که نه جزوی از شهر است و نه روستا. وسط هزارتا رخت یک خانه بنا کرده که او آنجا بخوابد و بیدار شود.به شمشیری فکر می‌کنم که آن‌ موقع‌ها از دستش گرفته‌اند، سگِ اینکه شمشیر زدن بلد باشد و باغبانی کند شرف دارد به اینکه از شوت بودنش پرتش کنند باغ. بلد باشی و نزنی فرق دارد با نزدنت.من نه شمشیر داشتم و نه کشیدنش را بلد بودم، و زندگی اینطور پیش نرفت، باید یک ورِ سرت وحشی باشد و آن ورِ دیگرش رام. حالا رامِ هر چیزی یا هر کسی، که بماند.عمو بعدها افسارش را داده بود دست همین اسبش «یاشار» و رام و آرامِ هم شده بودند که نشد، ابر سیاه از بختش کلی تکان خورد و تهش بالای سر این دوتا ترکید. یحتمل گونه‌اش خیس است و حالا حالاها هم خیس خواهد ماند.کسی چه می‌داند، شاید هم این‌بار قمه‌اش را برای کشتن غمش بلند کند. یا از این پس هنرپیشه‌ی دیریافته‌ای باشد که روی زین اسبی دیگر، در گوش اسبی دیگر چیزی‌ خواهد خواند و با صدایی که از همه‌ی صداهای توی سرش بلندتر است، آوازی خواهد خواند و به تاخت خواهد رفت. یاشار عزیزم، این بار که غم سلاخیت کرد، در زندگی بعدی، در تولد دوباره‌ات مادیانی باش دور از شهر و آبادی، دور از حتی همین تک خانه‌هایی که وسط باغ‌ها رسته‌اند، نه من کنار دستت بنشینم برای قصه گفتن و نه تو سر خم کن برای شانه بودن، شانه‌ی گریه بودن. آن موقع‌ها حتی اگر مه رقیقی از امروز دیده شد، ما خواهیم دوید، بلکه در دویدن بی‌امان خودمان را از یاد ببریم.شب خیال می‌کنم دنیا زمانی بیشتر از نعل و زین و افسار خواهد بود، دویدنم را زیر مه‌تاب می‌بینم و خونم در رگم قرار نمی‌گیرد. می‌بینم که جلوتر از پلنگ‌ها و گرگ‌ها بال درمی‌آورم و می‌دوم تا ماه. می‌بینم که من اسب شده‌ام برای اینکه بدوم!روز ولی سوارم می‌گوید که کاه زیاد خورده‌ام و دیده‌هام هذیان بوده‌اند. زینم را که محکم می‌کند، فکم را که فشار می‌دهد تازه برایم روشن می‌شود که حق با سواری دادن است، حق با تسلیم شدن و رام شدن است، یا سر به شانه‌ی کسی ساییدن و گریه کردن! چون کسی که ریگی به کفشش باشد اینقدر محکم که تازیانه نمی‌زند.</description>
                <category>اصغر علیزاده</category>
                <author>اصغر علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 17:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>