<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Z.gh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72005140</link>
        <description>در جستجوی معنای زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 20:24:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1928856/avatar/7261Yz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Z.gh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72005140</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جستجوی کار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72005140/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-kqr1eftp7fgz</link>
                <description>امروز که از خواب بیدار شدم حالم بهتر بود. علتش را میدانستم، هر زمان که خیلی در افکار گره خورده خود غرق میشوم، مغزم مرا میفرستد به جایی که شدیدا دلتنگش هستم، بین دانش آموزانم.اما خوشی این حال چندان دوام ندارد، به خودم که می آیم میبینم باز هم آلارم های پشت سر هم را خاموش کرده ام و در مسابقه باشگاه ۵ صبحی ها شکست خورده ام. فکر کنم الان دیگر درِ باشگاه را بسته اند و همه رفته اند سراغ اهداف شگفت انگیز و دست نیافتنی شان.صبحانه میخورم، چای سرد است. تختم را مرتب میکنم، جلو آینه میایستم، ظاهرم را وارسی میکنم، لبخند میزنم، نه از سر خوشحالی، میخوام ببینم گوشه های چشمانم چند خط میخورد.پشت میزم مینشینم، می گویند اگر برای روزت برنامه نداشته باشی، روزت را از دست میدهی، اما من به شما میگویم برای داشتن یک روز درست و حسابی به چیزی بیشتر از برنامه و روتین نیاز دارید، این را کسی به شما میگوید که یادداشت های گوشی اش پر از برنامه های جور واجور است. شاید بپرسید خب پس به چه چیزی نیاز داریم؟ باید بگویم اگر میدانستم که وقت خودم و شما را با این متن دست چندمی از نظر محتوا و اصول نگارشی نمیگرفتم.اما خب چه میشود کرد آدمی به امید زنده ست. شروع میکنم به نوشتن کارهایم. مطالعه کتابهایی که نصف و نیمه رهایشان کرده ام، نماز ظهر و مغرب، ارسال رزومه، ورزش، دارو ها، چند تا کار هم برای تقویت رزومه ام که سعی دارم با پوشاندن زره جنگی بر هیکل نحیفش، او را به مصاف تزویر بفرستم.بعد از فارغ التحصیلی نمیدانستم با زندگی ام چه کنم. دوستانم میگفتند حیف است، حالا که از دانشگاه مطرحی فارغ التحصیل شدی برو سراغ ارشد، اما من میخواستم خودم را محک بزنم و علاقه چندانی هم به رشته ام نداشتم، پس برای شروع بعد از کمی از این شاخه به آن شاخه پریدن ( شما بخوانید خیلی )، کار در مدرسه را شروع کردم. همه چیز ناگهان از این رو به آن رو شد، انگار از دنیایی که کسی مرا نمیفهمید سرانجام وارد جهانی شده بودم که شوخی هایم بانمک بود، خیلی هم بانمک بود. پس از بالا و پایین های بسیار که شاید روزی برایتان بگویم این رویای بی نقص تبدیل به یک کابوس بزرگ شد و همه چیز با یک استعفای ساده در یک بعد از ظهر پاییزی ( بعد از دو سال و نیم تلاش بی وقفه و میلیونها خاطره خوب و بد ) به پایان رسید.حالا منی که کار اولم را، از سر نمیدانم چه کنم پیدا کرده بودم، برگشتم سر نقطه اولم. و آنچه ممکن است زین پس بخوانید داستان جستجوی کار اینجانب است...۱۶ تیر ۰۵</description>
                <category>Z.gh</category>
                <author>Z.gh</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 12:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>