<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72249133</link>
        <description>تلاش می‌کنم از این جهان دست خالی نروم. یا با لبخندی یا با شعری یا با یادی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3791262/avatar/QSXMST.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72249133</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمام عمرم افسرده بودم و دیگر نمی‌خواهم باشم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72249133/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-i0z2emutwcjk</link>
                <description>صبح جمعه است، دیشب در طبیعت خوابیدم و صبح زود برگشتیم خونه، مادرم چایی دم کرده و برام املتی هم زد و الان که دارم می‌نویسم مابینش املت هم می‌خورم (دلتون نخوااد:)) ویرگول و باز می‌کنم یکی نوشته ای منتشر کرده و از بی‌کسی و افسردگی و بدبختی و هرچی آرزوی بده که مال اوست صحبت می‌کند، برمی‌گردم به خودم که چقدر حالم متعادل و خوب هست و یادم میاد چقدر من هم ازین نوشته های سیاه زیاد داشتم و روزهای بسیاری از عمرم را تمرین افسردگی کردم ولی یاد گرفتم که دیگر سراغش نروم. من یاد گرفتم که شاد بودن و رضایت، دقیقا مثل افسردگی و نارضایتی یک انتخابه و یک مدل زیستن. و من شاد بودن را انتخاب کردم، امیدوارم روز جمعه خوبی داشته باشید و شما هم با تمام ناملایمات زندگی از شاد زیستن بنویسید...</description>
                <category>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</category>
                <author>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ام با مشتریان در شرایط جنننگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72249133/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%AC%D9%86%D9%86%D9%86%DA%AF%DB%8C-y9hwvc3lk1w9</link>
                <description>تو این مدت جنگ و به هم ریختگی مالی اصناف، تقریبا تمام وصولی هایی که داشتم جابجا شد؛ خیلی ها خودشون متوجه بودن و بعد از یک هفته ده روز حداقل بخشی از مانده حساب شون و می‌دادن... ولی به بعضی ها که لطف می‌کنی دیگه تا آخر عمر باید ادامه بدی... بعد یک ماه بیشتر بهشون پیام دادم که &quot;تا آخر این هفته می‌تونم بار و با قیمت قبل باهاتون حساب کنم و اگه تسویه نشه با قیمت جدید بار و تحویل میدم&quot; (اصلا ازین پیام ها که یک ذره توش تهدید باشه نه خوشم میاد و نه دوست دارم برای خودم استفاده بشه و نه دوست دارم برای بقیه استفاده کنم) ولی انگار نوشدارو من همین پیام بود و همه تسویه کردن...هنوز متوجه نشدم راه درست مطالبه پول چیه و چطور می‌تونم یک قانونی بزارم که برای همه مشتریان جواب بده.بیشتر این متن و نوشتم تا شما هم اگه تجربه ای دارید لطف کنید و با من به اشتراک بذارید✌</description>
                <category>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</category>
                <author>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار است چه کسی این را ببیند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72249133/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-qk4urwqgwsem</link>
                <description>یکسال پیش نوشته ای در ویرگول گذاشتم و رفتم. با این فضا غریبه بودم البته که هنوز هم هستم ولی امروز که به واسطه نوشته عزیزی دیگر دوباره وارد سایت ویرگول شدم و وقتی میخواستم نظر بدهم مجبور شدم وارد اکانت خودم شوم تعجب کردم. نوشته من به اسم &quot;زخم های شما ، برای کسی جز خود شما دردناک نیست...&quot;    بازدید گرفته و بود یک نظر هم داشت. کاربری به نام ریری برایم یک بخش از جمله ام را نوشته بود و چقدر این جملت را دوست داشتم، وقتی خودم دوباره جمله را خوندم متوجه شدم چقدر قشنگه واقعا. بعضی جملات خیلی قشنگ چیده شدند یا بهتره بگم چیده میشن. الان که دارم می‌نویسم با کیبورد دارم تایپ می‌کنم و تایپ ده انگشتی هم بلدم یعنی لحظه ای فاصله بین فکر کردن و تایپ کردنم نیست و اصلا راست شو بخواید نه پیش زمینه ای دارم که چی دارم می‌نویسم نه خط فکری ای گذاشتم که توی همون لاین بنویسم؛ فقط دارم با ذهنم همراهی می‌کنم و این ذهن و این ذهن و این ذهن... شاید ذهنم خیلی قبل تر از من راجع این جملات فکر کرده باشه و خیلی قبل تر همه این کلمات و نوشته باشه و جمله های طلایی نوشته اش هم بولد کرده باشه و من بعدا ها وقتی دوباره این نوشته را بخوانم بفهمم چقدر زیبا و جا افتاده نوشتم.نمی‌دانم. به نظرم خیلی نوشته پریشانی شدولی اگرنوشته را نخواندیداین جمله را بخوانید: بنویسیددد، بعدا یکی پیدا می‌شود که نوشته های شما را بخواند و در او تغییری ایجاد کند و شاید آن یکی خود شما باشید...</description>
                <category>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</category>
                <author>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم های شما ، برای کسی جز خود شما دردناک نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72249133/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-utdb1vzmdixa</link>
                <description>«یادآوری: زخم های شما ، برای کسی جز خود شما دردناک نیست پس از درد و دل بپرهيزيد ..»داشتم تو توییتر می‌گشتم که جمله با موفقیت دریافت شد.همیشه که نه ولی از وقتی شروع به کار کردم و تصمیم گرفتم کمی جدی تر زندگی کنم هیچوقت درد و دل نمی‌کردم حتی یک مدت به همکارام هم می‌گفتم که لطفا چیزای خصوصی تون هم به من نگید و به یکی از همکارام یکم بر هم خورده بود ولی ذهنیتم این بود که دردای آدم ها مال خودشونه تا اینکه جلوتر رفتم و با یکی رفیق شدم ازون جون جونی ها که همه تون دارید. مثل همه دوستی تا یک مدت توی اوج و آسمونا سِیر می‌کردیم تا کم کم انرژی من تموم شد و مشکلات کسب و کارم هم خیلی بیشتر شد. تمام تلاشمو می‌کردم دوستمو وارد قضایا نکنم ولی دوستم فهمیده بود من یک گیری دارم بهش گفتم بزار خودم حل‌ش می‌کنم شما راحت باش. بهم گفت مهدیار! اگه تو خوشی ها با هم بودیم تو غم و غصه ها هم کنارت هستم نگران نباش!این جمله هنوز هم برای من سنگینی دارد. واقعا هم جمله خیلی سنگینی است که یکی بیاید و بخواهد غم و غصه های تو را سبک کند. نه؟خیلی به من کمک کرد بیشتر از هر کس دیگری در تمام زندگی ام از همه بیشتر کمکم کرد خودم را پیدا کنم من را با خودم آشتی داد و کاری کرد که بیشتر زندگی کنم.اما سنگینی جمله می‌دانید برای من چیست؟ اینکه من همیشه می‌خواستم از طرف خانواده حمایت شوم همیشه می‌خواستم پدرم این جمله هارو بگوید خواهرم قربون صدقه ام برود مادرم نگرانم باشد ولی وقتی جای دوست و پارتنر و شریک برایم با خانواده عوض شد همیشه این حس غریبی را در جهانی که خوب هم ساخته بودمش را داشتم.حالا رفیقم مهاجرت کرده و بازهم دارم از و دوری میجویم بازهم نمی‌خواهم مشکلاتم را بگویم که تا الان بسیار هم از دستم در رفته و گفته ام و کل و غم و غصه ام را برای او فرستادم ولی هنوز هم می‌دانم که این درست نیست و هنوز هم رفیقم می‌گوید &quot;کنارت هستم&quot; و هنوز هم غریبم، هم با جهان، هم با خودم، هم با رفیقم.قطعا این متن باید ادامه می داشت ولی تا اینجا رو برای شما پخش می‌کنم که تراژدی ماجرا حفظ بشه و پایان خوبی داشته باشه:)</description>
                <category>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</category>
                <author>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 18:05:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته 4/11/1403</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72249133/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-4111403-p4lqvtbk0aqu</link>
                <description>با دوست گذشتم یک پیامی دادم که بیاد وسیله هاشو ببره و یک افسوسی خوردم که چقدر ارزش دوستی ها بیشتر از همه مسائل زندگیه دوستی یک الماس درخشان در میانه زندگی هر فرده که طبیعت به همه میده و خوشا به حال کسی که بتونه نگهداری کنه و خوشا بهتر به حال کسی که دوستش هم ازین الماس آگاه باشه.زین حال من انسان فرتوت و فقیر هستم که نه الماسی دارم نه دوستی ولی قبلا سرمایه دا بزرگی در شهر بودم دوستانی داشتم از جنس کوه نور کمیاب و بی بدیل حیف که از دستشان دادم.آدمی وقتی با خودش دوست نباشد هیچ دوستی هم نمیتواند با او دوست شود و چقدر درست گفتم. من با خودم هم دوست نیستم و خرده ای نیست که جواب دوستانم را نمیدهم مثلا علی کرمانشاهی دوست صبح های من هم تماس گرفت هم پیام داد ولی من حال نداشتم و حوصله هم. و اصلا نگاه هم نکردم الان هم که حال دارم و کمی حوصله هم دلیلی نمیبینم که نگاه کنم یا زنگش بزنم چرا؟ چون دیگر علاقه ای به دوستی ندارم قبلا حوصله داشتم الان خیر.یا امیرعلی عزیزم که ازونور دنیا هنوز پیگیر دوست پریشان روزگار آشفته حالش هست هم پیام داده و پیگیر حالم شده ولی بازهم نگاه نکردم . کلا سعی دارم از جهان هم دی اکتیو کنم چنان فضای مجازی که هیچ رنگی دیگر برایم ندارد.دوباره کارهای سربازی را از سر گرفته ام این دفعه هرطور شده میخواهم بروم و ازاین جهنمی که ساختم رهایی بیابم پریروز رفتم و مجدد امضای دکتر را برای واکسن ها گرفتم آخَر امضا های قبل باطل شده بود و دیروز رفتم دکتر مورد اعتماد و دو قدم براش کلاغی راه رفتم و فهمید سالم سالمم و برای اینکه مشهد بیوفتم هم به آقای اعتبار زنگ زدم و قرار شد شنبه برم پیش سرهنگ طهماسبی معاونت فرهنگی مشهد. راستش را بخواهی همچین علاقه ای به مشهد موندن ندام خیلی دوست داشتم برم تو یک شهر دیگه که کمی حال و هوام عوض بشه و بتونم خودم و با جهان های دیگه ام وفق بدم و ازین خونه امنی که ساختم فرار کنم ولی اگه مشهد هم بتونم بیوفتم بد نیست به کارهام هم میرسم و تو همین اکیپ ها بودن بی هیچ نیست میشه تهش یک کاری کرد.دیگر برایت بگویم که هنوز هم بدهکارم هنوز هم کار میکنم هنوز هم سعی میکنم خوب باشم ولی بعضی موارد نمیتوانم مثلا دیشب سرم درد میکرد و به زور خوابیده بودم که مادر سمی من ده با اومد تو اتاقم یک بار برام چایی گذاشت رفته اومده میبینه نخوردم دوباره صدام میکنه برام غذا گذاشت باز رفته اومده صدام میکنه پاشدم چایی رو اینقدر محکم پرت کردم سمتش که خورد دره کمدم و چوب به اون محکمی رفته تو ولی راحت شدم دیگه پاشو این سمتا نمیزاره.خسته شدم ازین خانواده با خودم فکر میکنم اگه تو یک خانواده دیگه بودم که منو میفهمید چقدر الان جلو بودم چقدر کسب و کارم جلوتر بود چقدر خودم کامل تر بودم ولی این شاید ها و اما و اگر ها همیشه خیالی بیش نیست و به هیچ جایی نخواهد رسید چنان گذشته که به جایی نرسیده است.باید شرایط را بپذیرم من همین مهدیار افسرده و بدبخت با این خانواده کیری هستم و باید خودم گلی به سره به خودم بزنم وگرنه هیچکس دلش به حال من نخواهد سوخت. مادر من هم دلش به حال من نمیسوزد همه نگران خودشان اند.یکم به زندگی نگاهم بهتر شده اونقدری که قبلا به فکر خودکشی بودم نیستم دارم با گذشتن و آسون گرفتن یکم تاب آوری مو بیشتر میکنم و به نظرم موفق تر بودم اصلا به خودم سخت نمیگیرم و همه چی به قول معروف دایورت به تخم چپه.یک دست شویی برم.آره فکر کردم زیاد. واقعا جهان دایره تکراری بیش نیست. این شرایط الان من حداقل برای من 5 بار اتفاق افتاده. حداقللللل و همیشه ادامه برام لذت بخش بوده همیشه به یک آرامشی رسیدم ولی بازهم تکرار میشه و من بازهم مایوس و سرخورده به نوشته هایم برمیگردم.جالبه.فعلا</description>
                <category>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</category>
                <author>جوانی به نام &quot;مهدیار&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 18:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>