<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختر ماه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72274864</link>
        <description>در کوچه ی ما رنگ خوشی هیچ نبود🥀 حال دلمان جز غم و تشویش نبود🥀</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 07:20:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3325872/avatar/LUzhC2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختر ماه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72274864</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوپه ی مرگ(پارت 2 پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-eoxgdndvfolo</link>
                <description>یکم بعدش دوباره با یه صدا بیدار شدم، ولی اینبار خیلیییی وحشتناک!! چشمام رو باز کردم ولی، باورم نمیشد... سمانه با چشمای از حدقه بیرون زده خیلی بی روح با یه چاقوی بی ریختتت بالای سرم ایستاده... بی اختیار جیییغ زدم... بچه ها یه دفعه از خواب پریدن و اونا هم چشمشون به سمانه خشک شد... سمانه با صدایی که اصلا شبیه صدای خودش و هیچ آدمیزادی نبود گفت:تا جایی که یادمه جناب عالی بودی گفتی یکی رو تسخیر کنم...یه چیزی مثل بمب تو ذهنم منفجر شد... مادربزرگم همیشه میگفت وقتی یکی خوابه نباید احضار روح کرد چون ممکنه تسخیر شه... و سمانه بهم نزدیک شد، آخرین چیزی که یادمه صدای جیغ بچه ها و یه سوزش شدید بود... بیدار شدم، تو بیمارستان بودم و پر از باند پیچی، هم کوپه ای هام همشون نگران بودن... از زبان هم کوپه ای:سمانه مثل دیوونه ها بهت چاقو میزد می‌دانستیم که تسخیر بودمعلما رو صدا زدیم و معلم قرآن بهش کلی دعا خوند تا بی هوش شد... تو رو آوردیم اینجا سمانه هم هنوز بی حاله... از زبان من:همه ی اتفاقای بعدش رو شنیدم... اگر یکم دیر تر به شیراز رسیده بودیم صد درصد مرده بودم... سمانه ازم عذر خواهی کرد و گفت اصلا نمی دونسته داره همچین کاری میکنه... و من که الان 10 ساله اون اتفاق رو رد کردم، هنوز سمت این چیزا نرفتم... پایان....... امیدوارم دوست داشته باشید.... </description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 21:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوپه ی مرگ(پارت 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-tora36hklucs</link>
                <description>اردو بودیم، بچه های مقام آور مسابقه ی هند بال مدرسه رو برده بودند شیراز... با یک مشت دیوونه تر از خودم تو یه کوپه ی داغون قطار بودیم... از ساعت 7 شب کهاز ساعت 7 شب که راه افتادیم، کلی جوک گفتیم و برنامه ی کارای شیراز رو چیدیم... همه از خستگی داشتیم می مردیم از بس فک زده بودیم... لی جوک گفتیم و برنامه ی کارای شیراز رو چیدیم... همه از خستگی داشتیم می مردیم از بس فک زده بودیم... یکی بچه ها گفت:ساعت از 2 گذشته داره نزدیک 3 میشه ساعت شیطان، توی جاده ایم، همه جا بیابونه و ظلمات، چراغای کوپه رو خاموش کنیم و احضار روح کنیم... شمع... همه موافقت کردیم جز سمانه که یکم می ترسید و خسته ام بود، البته حق داشت هممون جنازه بودیم... اون عقل کلی که می خواست روح احضار کنه با خودش شمع هم آورده بود، هوا عجیب سرد بود... شمع رو گذاشتیم وسط کوپه و دور هم جمع شدیم(زیر پتو)... دوستم شروع کرد... یه سری چرت و پرت زیر لب گفت و بعد... گفت میتونید یه سوال ساده بپرسید یا ازش بخواید یه کار ساده انجام بده، پوزخندی زدم و گفتم اگه میتونی یکی رو تسخیر کن! همه خندیدیم، شاید چون فکر کردیم کلیشه اس... بعدشم بچه ها یکم چیز میز گفتن و وقتی دیدیم چیزی نشد، بساط رو بریدیم که بکپیم... سمانه هنوز رو تختش خواب بود. ما هم شمع و خاموش کردیم و چشم هامون حسابی گرم شد... چیزی از خواب رفتنم نگذشته بود که انگار یکی بهم بگه بیدار شدم، دورمو نگاه کردم و دیدم سمانه خیلی تکون میخوره و حالت مناسبی نداره، گفتم شاید کابوسی چیزی داره میبینه خودش بیدار میشه و دوباره سریع خوابم برد... ولی یکم بعدش... </description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 20:03:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هتل مرگ...(تک پارتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%D9%87%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-ytg4x2rvczks</link>
                <description>وارد لابی که شدیم، یه &quot;آخيش&quot; از ته دل گفتم و از اینکه بالاخره رسیدیم ذوق داشتم. آسانسور رو زدیم و رفتیم بالا. یه نگاه که به دکمه های آسانسور کردم فهمیدم هتل 13 طبقه داره، ولی چرا اسمش 14 طبقه تا بی نهایت بود؟ آنقدر خسته بودم که دیگه بهش فکر نکردم. تا رسیدیم بالا؛ چمدونم رو یه گوشه پرت کردم و همونجا خوابم برد. بیدار که شدم، حموم کردم و لباس عوض کردم. طبق عادت همیشگیم رفتم تو هتل و طبقاتش یه دوری بزنم. وارد آسانسور که شدم و خواستم کلید طبقه هم کف رو بزنم،یه چیزی که تا حالا ندیده بودم توجهم رو جلب کرد، کلید خاص و قشنگی که روش با فونت چشم گیری نوشته بود:14! آسانسور یه دفعه ماجرای 13 طبقه و اسم هتل یادم اومد، با کنجکاوی کلید طبقه 14 رو زدم و وقتی در آسانسور باز شد، دیدم که دیواره های 2 در 2 متر، یه اتاق تشکیل داده که رو به روش، یه دره که پشتش یه کامپیوتر هست. روی صفحه ی کامپیوتر، نوشته بود:کد رو برای گرفتن اطلاعات وارد کن. اتاقکدوم کد؟ ناگهان متوجه شدم رو دیوار های اتاق، کد هایی کنده کاری شده! کد ها رو سریع وارد کردمو برای آپلود شدن اطلاعات صبر کردم. اطلاعات وحشتناکی درباره جواب قتل های بزرگ تاریخ و مکان قاتل هاشون بود.خوندنشون که تموم شد، با ذهنی مغشوش اومدم که برم، ولی یهو دیوار های دو طرف کنار رفت و دو تا راه رو که تو هر کدوم 5 تا کامپیوتر بود جلوم سبز شد، کد همه رو وارد کردم و تمام راز های بزرگ و خطرناک دولت ها که روزی برام یه تئوری بودن رو فهمیدم. بعد از همه ی اینا، کل اتاق خالی شد و یه در ظاهر شد، واردش شدم و بوی تعفن دیوونم کرد! همه جا پر از جنازه بود! یه صدایی اومد که می گفت:عاقبت فهمیدن راز ها، مرگه،تو هم دیر یا زود، مثل همه ی این اجساد می پوسی و کسی یادش نمیاد تو کی بودی و چرا رفتی... اون موقع بود که معنی بی نهایت تو اسم هتل و فهمیدم... امیدوارم خوشتون اومده باشه! نظراتتون رو بهم بگید😘ممنون! ✨</description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 22:41:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین رقص... (تک پارتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-u5h6ca9rakzh</link>
                <description>صحنه نمایش اون شب، بعد از یه اجرای نفس گیر روی صحنه، بالاخره لباسام رو عوض کردم و سریع خودمو رسوندم خونه، یه چیزی خوردمو و خودمو انداختم رو تخت. پتو رو کشیدم دورم و چشمام گرم به یه خواب عمیق شد...توی یه تونل تاریک و ترسناک راه رفتم که ته نداشت، تا به یه در رسیدم، تا خواستم بازش کنم و توش رو نگاه کنم، یه دفعه از خواب پریدم... این دیگه چه خوابی بود!؟ تونل... با کلافگی پتو رو کنار زدم و آماده ی یه روز سخت شدم، یه اجرای طولانی دیگه!..امیدوارم کار خوبی از آب دربیاد...همه چیز به این اجرای سرنوشت ساز بستگی داشت... تا رسیدم به سالن، لباس باله رو پوشیدم دامن کوتاهش رو نوازش کردم. صدای جابه جایی چیزی اومد و تا اومدم بهش توجه کنم، صدای با شکوه موسیقی و تشویق ها به استقبالم اومد و حواسم و پرت، منم کم نذاشتم و حسابی هنر نمایی کردم... وقتی داشتم آماده میشدم که برم، از خستگی رو هوا بودم... اومدم جلو آینه خودمو نگاه کنم که کنارش یه چیزی دیدم،دقت که کردم دیدم یه دربِ مخفی بود... درب مخفی... آروم و با ترس هلش دادم و وارد شدم... از چیزی که میدیدم تعجب کردم، یه تونل طولانی و ترسناک که توش به معنای واقعی تاریک بود...  یه دفعه یاد چیزی افتادم که خوابش رو دیدم... آنقدر راه رفتم تا به اون چیزی که انتظارش رو داشتم رسیدم، دری که به یه اتاق باز می‌شد.. تا درو باز کردم، نور زرد یه لامپ خورد به چشمم، گوشه ی اتاق انواق چاقو و قمه بود... صدای یه قهقه ی ترسناک اومد که میگفت :کنجکاوی همیشه به چیزای خوب نمیرسه،... و خواب من واقعیتی بود که باعث خواب ابدیم شد... صدای ضربه ی چاقو به تن خستم تو اتاق پیچید...چشمام و بستم تا خستگی در کنم... امیدوارم خوشتون اومده باشه، حتما نظرتون رو بگید✨</description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 23:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هالووین...(تک پارتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-kzibxtioczsy</link>
                <description>شب تولد دوستم نزدیک شب هالووین بود و می‌خواست شب هالووین تولد بگیره؛ منم از چند روز قبلش رفتم دنبال هدیه ی کارآمد و هالووینی! بالاخره شب هالووین رسید، توی محله ی کوچکی تو آریزونا بودیم و خونه ما دقیقا بغل خونه دوستم بود، بنابراین وقت زیادی روی گریم گذاشتم و نگران دیر رسیدن نبودم.زنگ خونه شون رو با روش خودم زدم و وقتی در رو باز کرد، پریدم تو صورتشو گفتم: تولدت مبارک خنگول! ولی نمیدونستم غیر از شب تولدش قراره یه شب دیگه هم باشه!.. قبل من فقط چند نفری اومده بودن و حدود ده دقیقه بعد همه بچه ها اومده بودن. کلی آهنگ تولد خوندیم و زدیم و رقصیدیم و تا سر حد مرگ ترسیدیم، اما ترس واقعی هنوز مونده بود...برای شام رفتم تو اتاق دوستم تا لباس عوض کنم. از زیر تختش سر یه دلقک بیرون زده بود. خیلی با حال بود و واقعا طبیعی به نظر می‌رسید. حتما یکی از بچه ها براش کادو آورده بود. ولی چرا اون گذاشتش زیر تخت؟ اون قبل من اومده بود لباس عوض کنه، حتما خودش اون زیر گذاشته. دلقک! سر شام دوستم بلند شد رفت تو اتاقش تا کادو هایی که باز نشده بودن و بیاره،یکم بعد از اینکه رفت تو، صدای یه جیغ وحشتناک اومد... همه دست و پامون گم کردیمو دویدیم سمت اتاقش... دستش روی یه چاقو بود که تو قلبش بود، چشماش چرخید و برای همیشه بسته شد... خودکشی کرده بود؟ نه ممکن نیست! چرا جیغ زد پس؟ سریع نگاهمون برگردوندم سمت تختش! دلقک آنجا نبود! من چقدر احمقم، اون یه دلقک واقعی بود! و من باعث مرگ عزیز ترین دوستم شدم... سریع از خونشون زدم بیرون، چون فکر میکردم هر لحظه اونجا بودن مساوی با نزدیکی به مرگه! یه هفته از اون شب کذایی می گذشت، هفتم دوستم بود و سر خاک مراسم داشتن... من اول رفتم خونشون کمک کنم، نزدیک رفتن بودیم که رفتم برای آخرین بار اتاقشون ببینم و خاطراتمون رو مرور کنم... نگاهم به هر گوشه که می افتاد دلم خون می شد... آنقدر ناراحت شدم و گریه کردم که نفهمیدم کی بی هوش شدم و خوابم برد... وقتی بیدار شدم سریع گوشیمو نگاه کردم، پنج دقیقه شده بود! سریع بلند شدم برم که فهمیدم تو اتاق دوستم نیستم!.. صدای خشخش یه چیزی رو رو زمین حس کردم، و... بله! دلقک با یه لباس بلند و ضخیم میومد سمتم، آنقدر هول شده بودم که نمیتونستم حرف بزنم! ولی اون میتونست، با یه صدای آشنا... خیلی شک کردم امکان نداشت! پس ازش خواستم قبل از اینکه منم بفرسته پیش دوستم لباس مبدلشو دربیاره!... اوشون! در آورد و دقیقا خودش بود! دوستم بود.. خب دوستان این همینجوری اومد به ذهنم! حتما نظرتون بگید😘✨</description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 21:17:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه وحشت (پارت 3 پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-3-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-dlppld7d7fr0</link>
                <description>فقط بگم که ربطی به الان داستان نداره! :)) با احتیاط و کمی احساس ترس، وارد زیرزمین می شوم که توپ را بیاورم. همین که دارم پایین می روم، از پله های ایوان صدای پا می آید، احتمالاً پدر است که آمده کمکم کند. به صدای پا اعتنایی نمی کنم و پایین می روم تا به زیرزمین می رسم. کورمال کورمال می گردم و کلید چراغ کم سوی زیر زمین را پیدا می کنم؛که البته آنچنان تغییری هم در روشنایی زیرزمین ایجاد نمی کند، بگذریم... همینطور که در آن زیرزمین شلوغ به دنبال توپ می گردم، چیزی پیدا می کنم که باعث می شود چشمانم از حدقه بیرون بزند! فکر می کنید چی؟! صفحات گمشده کتاب! این جا چه می کند؟ چگونه از اینجا سر درآورده است؟ امکان ندارد در اینجا باشد!!!! صفحات کتاب... آنقدر ترسیده ام که فقط دوست دارم ادامه ی داستان را بخوانم و ببینم چه سرنوشتی در انتظارم است که صدای پاهایی مانع می شود، نه مال پدر نیست، از اول هم مال پدر نبوده است، پیر است و لخ لخ کنان نزدیک می شود... تمام این مدت اشتباه می کردم، پدر نبود که به زیر زمین می آمد، مادربزرگ بود... مادربزرگم(مثلا)! مادربزرگ با همان چاقوی تیز و ترسناک آشپزخانه اش نزدیک می شود، همه ی اینها برنامه ریزی شده بود تا امروز مرا به اینجا برساند، پنهانی کتاب خریدنم، گم شدن صفحات کتاب تا امروز نترسم و از آمدن به اینجا امتناع نکنم، قل خوردن توپم، و اینک، منم که باید قربانی شوم، ترس تمام وجودم را فرا می گیرد و صدای مادربزرگ گویی آواز مرگ است که می گوید: دختر بیچاره! اینجوری وحشت نکن، بالاخره پایان داستانت را می بینی! شاید دیر باشد، اما اکنون می فهمم چرا مادرم دوست نداشت از آن کتابخانه کتاب بخرم... مادربزرگ به سمتم می آید، پوزخندی ترسناک می زند و چاقو را در پهلویم فرو می کند، آخرین تصاویر را توسط چشمان بی رمقم ضبط می کنم، و کم‌کم چشمانم گرم به یک خواب ابدی می شود... خب دوستان عزیز، این بود پایان داستان کتابخانه وحشت، امیدوارم لذت برده باشید، و خوشحال میشم که نظرتون رو درباره این داستان برام بنویسید✨ </description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 19:06:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه وحشت (پارت 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-ogpcpo7kfumw</link>
                <description>این عکس اصلیه و ربطی به الان داستان نداره!.. در حالی که بازی می کند توپش به زیرزمین سر می خورد. با عجله به زیرزمین می رود تا توپش را برای ادامه ی بازی بیاورد... به این قسمت که می رسم، کتاب ناگهان تمام می شود! امکان ندارد! بیشتر که دقت می کنم، می بینم گویی چند صفحه از کتاب کنده شده است... یعنی کجاست؟ خدای من! در همین حالم که مادر برای شام صدایم می‌زند، کتاب را به سرعت می بندم و بالا می روم. در فکر پیام های هشدار در کتاب و عکس ها و صفحات گمشده هستم که پدر می گوید: فردا تعطیل است، بهتر است برویم و سری از مادربزرگ بزنیم. مادر روی هوا قبول می کند و من نیز با اینکه آن کتاب عجیب را خوانده بودم، رضایت دادم. وارد خانه ی با صفای مادربزرگم می شوم. مادربزرگ خوش رو ترین مادربزرگ دنیاست، از آنها که دوست داری ساعت ها پای صحبتش بنشینی.. اما، امروز حالت دیگری دارد، مثل پیرزن درون کتاب سرد و خشک است. برای اینکه کمی حالم بهتر شود به حیاط می روم تا کمی بازی کنم، بازی کنار حوض کوچک مادربزرگ جان می دهد! کمی بعد پدر هم به من ملحق می شود، خیلی فوتبال دوست دارد، تصمیم می گیریم که یک دست فوتبال بازی کنیم که ناگهان توپم به داخل زیر زمین سر می خورد!...حیاط مادربزرگ! کمی می ترسم، آخر زیرزمین مادربزرگ خیلی تاریک است... پدر نیز به بهانه ی نفس تازه کردن به داخل خانه می رود، بنابراین خودم باید به تنهایی توپ را بیاورم، چه افتضاحی... با اکراه نگاهی به تاریکی ترس آور زیرزمین می اندازم، سپس، به خیالات خودم پوزخند می زنم و می گویم:بابا من توپ را می آورم، شما هم بیا بریم ادامه ی بازی! در جواب می گوید: دخترم تو توپ را بیاور، من  هم می آیم. عزمم را جزم می کنم و کم کم نزدیک زیرزمین تنگ و تاریک مادر بزرگ می شوم، امیدوارم اتفاق بدی نیفتد. کاش توپم هم بین وسایل کهنه ی مادربزرگ گم نشود!.. با احتیاط داخل زیرزمین مادربزرگ می شوم که............ این داستان ادامه دارد.......................... </description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 23:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه وحشت(پارت 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-q0anjgj61qxi</link>
                <description>کتابخانه وارد کتابخانه می شوم،اوه لعنتی! چه تاریکه! مخوف ترین کتابخانه ی شهر! فروشنده ی پیر مثل همیشه روی صندلی کهنه که صدای غژ غژ آن خبر از فرسودگی اش را می داد، نشسته بود و پیپ می کشید. نگاه سردش روحم را می خورد. بگذریم، به سمت قفسه ها قدم برداشتم، کتابی با جلد کهنه نظرم را جلب کرد. رویش با حروف لاتین نوشته بود&quot;My scary Grand mother&quot;(مادر بزرگ ترسناک من) کتاب را برمی دارم و به سمت پیشخوان می روم. پیرمرد، که از صندلی اش هم فرسوده تر شده بود، با لحنی که حاکی از نگرانی اش بود پرسید:مطمئنی؟!! با قاطعیت گفتم: همین رو می خوام! در حالی که راضی نبود، پول را گرفت و کتاب را به دستم داد. با سرعت از کتابخانه خودم را به خانه می رسانم، روی تخت ولو می شوم و کتاب را باز می کنم، آخرین جمله ی مقدمه را که می خوانم، توجهم را به شدت جلب می کند: _این یک هشدار است! در صورت مطالعه ی این کتاب، این داستان ممکن است برای شما هم اتفاق بی افتد! در همین حال صدای کلید انداختن می آید و پشت سر آن صدای مامان که طبق معمول می پرسد: چی کار می کنی؟ از کتاب خواندن و خرج کردن پول برای اینجور چیز ها خوشش نمی آید! به سرعت کتاب را در جایی قایم می کنم و به استقبالش می روم. در جا به جایی خرید ها کمکش می کنم و بعد که خیالم راحت شد به اتاق بر می گردم. اما جای مناسبی نیست، شاید بیاید و ببینید دارم کتاب می خوانم. به سرعت به زیر زمین میروم و کتاب را باز می کنم. به محض دیدن کتاب و صفحات داخلش، چشمانم از تعجب از حدقه بیرون می زند، عکس پیرزن که شخصیت اصلی است، شباهت عجیبی به مادربزرگم دارد! کمی احساس ترس می کنم و خواندن را شروع می کنم. در حال خواندندختری در یک شهر کوچک زندگی می کند، در شهرشان همه شاد و خندان هستند به جز یک نفر، مادربزرگش! پیرزنی عبوس و غرغرو که اغلب از دست او حرص می خورد و از شیطنتش شکایت می کند. یک روز دختر همرا با خانواده اش به کلبه ی مادربزرگ می رود. مادربزرگ آن روز عجیب تر از هر روز است، نه غر می زند و نه حرص می خورد. فقط با نگاهی ترسناک و خشک نگاهش می کند، همانطور که مادر و پدرش برای دیدن همسایه قدیمی شان به بیرون می روند و او را با مادربزرگش تنها می گذارند تا بازی کند، ناگهان توپش به زیرزمین سر می خورد.... این داستان ادامه دارد.... </description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 22:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انباری متروکه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72274864/%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-tfa4nvznezcm</link>
                <description>سه تا دوست صمیمی بودیم، توی مدرسه ی قدیمی درس می خوندیم. همیشه بین بچه ها شایعه بود که انباری متروکه مدرسمون جن داره و از اینجور حرفا، منو دوستام که باور نمی کردیم. ولی صداهای عجیبی که بعضی وقتا از اون تو میومد برامون عجیب بود، صدای خنده ی انتقام جو... شاید فکر کنید خیالاتی شده بودیم، ولی بهتره تا انتها همراه من باشید... یه روز، کنجکاوی بیش از حد و دردسر ساز ما، کار دستمون داد و تصمیم گرفتیم بریم اونجا. وارد زیر زمین مدرسه شدیم و با یه تیکه سیم، با بدبختی درشو باز کردیم... چشمتون روز بد نبینه، یه بوی بدی پیچید که مجبور شدیم مقنعه مون رو دور بینی مون ببندیم. وارد اونجا شدیم و چون کلا بلااستفاده بود، برق نداشت. ما هم یه چراغ قوه کم سو تو بساطمون داشتیم...تا جایی که نگاه کردیم اونجا هیچی نبود تا اینکه یکی از دوستام پاش به یه چی خورد و کلی درد گرفت. چراغ قوه رو که گرفتم سمت اون جسم، یه تابوت و البته منبع اون بوی گند و پیدا کردم. چیزی نمونده بود سکته کنیم. در تابوت رو که باز کردیم، با جنازه یه دختر با روپوش مدرسه رو به رو شدیم. تو این شرایط بودیم که صدای یه خنده ی آشنا و انتقام جو به گوشمون رسید... به سمت منبع صدا برگشتیم و شبه اون دختر رو دیدیم که می گفت: قربانی های بعدی مدرسه متروکه شمایین... </description>
                <category>دختر ماه</category>
                <author>دختر ماه</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 23:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>