<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72344518</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Nazanin</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72344518</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زاد روز من !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72344518/%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86-q9vz7nnlztc4</link>
                <description>امروز از تمام تقویم از آن من است ، امروز از کل ۳۶۵ روز سال ، امروز وارد رده سن ۲۰ سالگی میشوم دیگر اسم نوجوان را نمتوانم روی خود بگذارم دیگر وارد سنی شده ام ک تمام زندگی ام به این دهه مربوط استخیلی بزرگ‌تر شده ام از تمام اطرافیانم نسبت به سنم چیز های زیادی را تجربه کرده دیگر اشتباهاتم اکثرا اشتباهات دوران کودکی خوانده نمی‌شود باید ثابت قدم در در مسیر زندگی گام بردارم باید عقلانی تر تصمیم بگیرماز تجربه اکثر اشتباهاتم خوشنودم آنها درس زندگی عظیمی را به من آموختندغم های زیادی را متحمل شده‌ام ، لبخند های دروغین زیادی زده ام ، گریه های یواشکی زیادی کرده ام ، از تجربیات درست و اشتباه دیگران زباد استفاده کرده ام ، ذوق عظیمی را در زندگی از دست داده ام اما هنوز هم به روز های روشن امید‌ دارمدیگر شبیه گذشته منتظر سوپرایز تولد نیستم عادت کرده ام به اتفاق نیوفتادنش دیگر با حسرت به لحظه‌ی زدن کیک در صورت برادرم توسط پدرم حسرت نمیخورم دیگر منتظر نیستم ک این اتفاقات برایم خوشایند باشند دیگر منتظر نیستم ک آدم بزرگی پنداشته شوم دیگر منتظر نیستم ک با ذوق دنده های ماشین را عوض کنمبزرگ شده ام خواه ناخواهدیگر آدم چند سال پیش نیستمدیگر به عشق و عاشقی کتاب ها اعتقاد ندارمزندگی ام دس خوش اتفاقات زیادی بوده استتحمل کردن را، دروغ های مصلحتی گفتن را ، قورت دادن بغض هایم را و و و را یاد گرفته ام :)نمیدانم شاید زندگی باید آرام آرام پیش رودامیدوارم ک زندگی جوری پیش رود که در مسیر درست قرار بگیرم و بتوانم در مسیر زندگی ام به اشخاص زیادی کمک کنم و در زندگی ام آدم مفیدی باشمآغاز دهه جدید زندگی ام مبارک!🩶۱۰ شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 22:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72344518/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-hnaaar6hb2pn</link>
                <description>فراموش کنبپذیر و فراموش کن تموم انچه ک روحت زلالت را به تالاب کدر و سیاه امروز تبدیل کرد شاید‌این پذیرش راه رودخانه ای را به مرداب جانت کج کردما نه فیلسوفیم نه مرد عارف اما خوب میدانیم ادم ها درس هایی بیش نیستند اری روز های بدمان تنها به سر میشود سر هایمان به تکرر به سنگ میخورد و رد خون روی دیوار های این شهر خواهد ماند مثل همان روزی که اولین بار نبض دستت را بوسیدیمثل روز اولی که جرات کردی در چشم های پدرت اشک شویشاید روزی همه ی اینا فراموش شوند اما از بین نخواهند رفت به تجربه ای مبدل خواهند شد پر از بی اعتمادی های مکرر که جانت را به سیخ میکشد و روی سرد ترین اتش دنیا جان سوخته خواهیم ساخت ما گوشت های خامی بودیم که نپخته سوختیمو سپاس پروردگار من برای تمام انچیزی که در من توان مقابله و هضمشان را قرار دادی سپاس برای اغوش های التیام بخشت</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 19:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72344518/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-pz2oruxklmtt</link>
                <description>کتابی ثورآل درباره خانومی حدودا ۳۰ ساله ک دچار افسردگی شده به دلایلی مختلف انباشته هایی از حسرت‌هایش ،کار ها حرکات و به تصمیماتی ب ظاهر اشتباه ک گرفته دامن میزند و تسلیم بار سنگین حسرت هایش میشود .از دست دادن کارشاز دست دادن گربه اشتمام کردن رابطه اش با شریک عاطفی اش دقیقا چند روز قبل از عروسینرفتن در گروه موسیقی کنار گذاشتن شنا در دوران کودکیتصمیم ب خود کشی میگیرد  و بر خلاف تصور وارد یک کتابخانه میشود با یکی از دوستان بزرگسالش ک در کودکی با هم در کتابخانه مدرسه شطرنج بازی میکردندبه گفته او :بین مرگ و زندگی کتاب خانه ای هست ک درون کتابخانه قفسه های هستند ک تا ابد امتداد دارند.هر کتاب فرصتی برای آزمودن زندگی دیگری را ، که می‌توانستی داشته باشی، در اختیارت قرار می‌دهد برای اینکه ببینی اگر انتخاب های دیگری کرده بودی اوضاع چطور میشد .... اگر فرصت داشتی حسرت هایت را جبران کنی ، چه کار متفاوتی میکردیبا کمک کتابدار زندگی های متعددی را تجربه میکند به خصوص حسرت هایی که در زندگی اصلیش باعث خودکشی‌اش شده بود در این بین ناامیدی،درد،یاس،اندوه، دلشکستگی ، رنج، تنهایی، تقلا برای زنده ماندن احساس میکنداو همه چیز را تجربه میکند یک انسان فقیر بودن را یک انسان ثروتمند بودن را ،ضعیف بودن را ، قدرتمند بودن را زیبایی را زشتی را و.... در هر زندگی پس از ناامید شدن به کتابخانه باز میگردد و ب کمک کتابدار زندگی دیگری را تجربه میکند در اخر در یک زندگی احساس خوبی را سهش میکند اما ناگهان بدون دلیل به کتابخانه باز میگردد و مشاهده میکند ک کتابخانه در حال ریزش هستبه کمک کتابدار به زندگی اصلی اش باز میگردد و میفهمد ک تمام حسرت هایش همه و همه در ذهن او بزرگ بوده است و چه خوب که آن تصمیم ها را گرفته استدیالوگ :_با اطمینان به سمت رویاهایت برو. زیستنی را زندگی کن که تصورش کرده ای._تنها راه برای یاد گرفتن زندگی کردن است._هیچ وقت اهمیت بزرگ بودن چیزهای کوچیک رو دست کم نگیر تو باید همیشه این رو یادت بمونه._من هیچ همنشینی را به اندازه تنهایی در خور معاشرت نیافتم._به قول فیلسوف اسکاتلندی دیوید هیوم اهمیت حیات یک انسان برای عالم هستی بیش از حیات یک صدف نبود._شاید درباره اون چیزی که برام جالبه مطمئن نباشم اما درباره اون چیزی که برام جالب نیست شک ندارم._او آتشی درونش داشت نمی‌دانست آیا این آتش گرمش می‌کند یا نابود آنگاه دریافت یک آتش هیچ جان مایه‌ای نداشت تنها او می‌توانست آن را داشته باشد قدرت از آن او بود.از نظر من کتاب خیلی قشنگیه کتابی حدودا۳۰۰ صفحه ای و واقعا قشنگ نوشته‌ی آغای مت هیگ2اوریل 2024</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 18:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنباله ...!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72344518/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-s92nnwnbzcti</link>
                <description>سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود من که بودم ؟در میان این آدم ها چه میکردم ؟ آیا من به برای این زمان و مکان میجنگیدم ؟ در زندگی به چه چیزی نیاز داشتم ؟شاید فقط و فقط خودم شاید اگر می‌فهمیدم که این خودم هستم که در تمام مکان ها زمان ها و لحظه ها تنها و تنها خودم هستم که میتوانم به خودم کمک کنم این خودم هستم که تا یاد نگیرم که هیچ شخصی جز من نمی تواند به من کمک کند به ادم ها نگاه  ملتمسانه نمی‌کردم شاید من باید بیشتر این جمع را درک میکرداما خسته بود روحش نیاز به آرامش مغزش در پی موفقیت و اما تنش نیاز به خواب داشت شاید خستگی ک در تمام لحظات در حال متحمل کردنش بود رو خودش موجب میشد نمیدانم شاید...شاید باید به خودش می آمد باید خودش را احساساتش را لحظات نابش را نیاز هایش را حد و مرز هایش را پیدا میکرد ...شاید ....butterfly</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 02:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>