<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لوییزا می الکات🌒</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72385970</link>
        <description>📚🌱🐈🌗
•|آیینه صبحیم و غباری نپذیریم|•</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:25:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4118621/avatar/IFj8Vz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لوییزا می الکات🌒</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72385970</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربیات یک کنکوری پیشکسوت(1)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%88%D8%AA1-j2ypeqlskbz6</link>
                <description>سلام!نمیدونم چیشد ولی از اونجایی که من خیلی به کنکور و بچه های کنکوری ارادت دارم، دلم خواست این پست رو منتشر کنم، حتی اگه یک نفر بخونه و ازش نتیجه ای بگیره، برام ارزشمنده^-^۱_اولِ اول به خدا توکل کنید، مطمئن باشید خداوند بنده تلاشگر خودش را فراموش نمیکنه، وقتی به خداوند توکل کنید، امید در قلبتون جوونه میزنه و با قدرت بیشتری استمرار خودتون رو حفظ می‌کنید.۲_ از انسان هایی که همیشه از زندگی ناامید هستند، دوری کنید(به قول معروف: آدم های سمی!)، با اینکار انرژیتون رو صرف کارهای مفیدتر بکنید. خود من سالایی که کنکور داشتم(شاید جریان هرسالو در آینده در ویرگول بنویسم)،این رویه رو در پیش گرفتم و تاثیرش رو دیدم^-^۳_لازم نیست حتما گوشی رو کنار بذارید یا قوانین سخت گیرانه ای برای خودتون در نظر بگیرید که بعدا از پسشون برنیایید و پیش وجدانتون شرمنده باشید، روزی یک تا دوساعت عدد خیلی بدی برای استفاده از گوشی و فضای مجازی نیست البته! اگر گوشی رو برای بمباران خبری استفاده نکنید! میدونید که فضای مجازی پر از خبر و محتواهای مختلفه پس محتوایی رو دنبال کنید که ارامش ذهنی شمارو برهم نزنه🐈۴_حالا این محتواهای خوب رو از کجا میشه پیدا کرد؟یوتیوب یکی از بهتریناشه، سایت قلمچی و تعداد محدودی از کانال های تلگرامی هم بد نیستند ولی ممکنه هجوم یکباره اطلاعات به ذهنتون رو به همراه داشته باشند، در یوتیوب شما میتونید کلی ویدئو انگلیسی و فارسی از روش های درس خوندن پیدا کنید یا مصاحبه های خوب و جالب از بچه هایی که در کنکورهای سال قبل موفق شدند، در تایم استراحت دیدنشون خالی از لطف نیست و بهتون انرژی میده!۵_مشاوره؟ بذارید کلیشه ای باشم و بگم: بهترین مشاور برای تو، خود تویی! این خیلی شخصیه، چون هرکسی مشخصات و ظرفیت روحی خاصی داره!نمیگم مشاور نگیرید یا بخوام جسارت کنم به مشاورای عزیز؛ اما طبق تجربیاتم معمولا مشاورایی که با گروه ها همکاری می‌کنند، خیلی مسئولیت پذیر نیستن(درگوشی: به خصوص که خودم یکبار میخواستم وارد اینکار بشم و وقتی از دور پروسه کاریشون رو دیدم وجدانم شرحه شرحه شد...بگذریم)،نمیخوام خیلی واردش بشم، ولی اگرم خواستید مشاور بگیرید، با تحقیق اینکارو انجام بدید، نه اینکه شخصی رو انتخاب کنید که بیست تا دانش اموز داره و به هیچ کدومشون رسیدگی درستی نمیکنه!۶_شما در هر درس نیاز به یک منبع خوب و مناسب سطح خودتون دارید+ یک منبع آزمونی!پس لطفا جهت پر کردن کتابخونه یا صرفا خوش اومدن از ظاهر کتاب نخریدش(مورد داشتیما🤡)نکته ظریف: برای منبع آزمونی، حتما نیاز نیست کتابای خاص و عجیب غریب داشته باشید! بانک سوالاتِ آزمون هایی مثل ماز،قلمچی،گزینه۲،زیستاز و ماراتون،دوپینگ و...می‌تونن نیاز شمارو براورده کنند+سوالات کنکور سراسری!۷_سوال از الان میشه؟ این سوال رو واقعا یا نپرسید یا اگر میپرسید جوابش رو خودتون با توجه به شرایط خودتون بدید و دنبال نمونه قبولی سه ماهه یا دوماهه هم نباشید اگه برفرض از الان بشه، شما دیگه درس رو میبوسید میذارید کنار چون وقت هست؟ یا اگه بگیم از الان نمیشه، ناامید میشید و دیگه هرگز نمیخونید؟😭😂اگرم کسی تو مدت کوتاه تونسته قبول بشه، با خوندن مستمر و جواب دادن یکبار برای همیشه این سوال، قبول شده؛ نه اینکه هر روز دست رو دست بذاره تا یکی بیاد و نجاتش بده🦦🪄۸_اگه تست هارو غلط میزنی، اگه نزده هات زیادن، اگه همش شبا به فکر اینی که چرا نتونستی تستای فلان مبحثو تموم کنی، اگه دوستت سه تا ازمون میره و تو یکیشم به زور میرسی، اگه ازمونتو تحلیل نمیکنی و عذاب وجدان میگیری،اگه وقتی به برنامت نمیرسی گریه میکنی و از زمین و زمان بدت میاد و هرروز مشغول نوشتن برنامه ای، اگه خانواده میرن بیرون، مهمون میاد و میره و تو همش تو خونه در حال درس خوندن و فکر کردنی، اگه استرس آینده آرامشتو گرفته، یا اگه وقتی دیر از خواب پامیشی دیگه نمیخونی چون عقیده داری روزت خراب شده، تبریک میگم! تو یک انسانی و نه ربات🌝همه اینارو هم میتونی مرحله به مرحله با استمرار و آرامش درستش کنی...از عکسای زمان کنکورم ولی غیر مرتبط!۹_استمرار، استمرار، استمرار؛ حتی شده روزی سه ساعت، ولی بخون نذار ساعت مطالعه ات صفر بشه، کافیه یه دفتر داشته باشی و خیلی راحت عملکرد هفته ات رو ارزیابی کنی، اون وقت میتونی از تایمای پرت و تایمای مفیدت سر در بیاری، میتونی برای هفته بعد روتینای مفید بنویسی و...۱۰_امتحان نهایی سخت نیست! فقط لازمه براش از قبل برنامه داشته باشید و نزدیک امتحانا مرور کنید، نزدیک امتحان وقت خوندن آنچنانی نیست الخصوص با این تایپ امتحانای جدید! کتابای فرمول بیست، کتابای خوبین!یادمه برای ریاضیش یه کتابچه توش بود که خیلییی خوب بودد🐈🪄۱۱_تفریح رو از خودتون دریغ نکنید، ولی به اندازه! همین به اندازه بودنش، انرژیتون رو افزایش میده و روحیه اتون رو تقویت میکنه!_بعضی شبا هست از عالم و آدم عصبانی هستید، خانواده بهتون گیر میده، برنامتون تموم نمیشه، تراز آزمونتون میاد پایین، همش فکر میکنید پشت کنکور میمونید، خودتون رو با بقیه مقایسه میکنید، تحلیل ازمون رو‌انجام نمیدید، گزارش کار نمینویسید، گاهی وقتا گزارش کار فیک به مشاورتون میدید تا فقط سرزنش نشید! همه اینا هست! ولی راه حل همه اش هم پیش خودتونه🌜راستی اینم بگم تراز پایین آزمون رو چیزی جز تحلیل درست و منطقی، استمرار و یقین به خودتون، درست نمیکنه:)°° این پستو آپدیت میکنم یا به صورت سلسه ای منتشر میکنم(با نکات دقیق تر)و درنهایت خداوند از تلاش های تو آگاه است✨🩷_از طرف یک دانشجو معلم</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 04:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزهایی که کسی برخط نبود(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72385970/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%B7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%B2-czp7d5jtvvvt</link>
                <description>می ترسم انقدر ادامه دار بشه که عنوان۳و۴ رو هم بنویسم، نه چون بخاطر اینکه درک بیشتری نسبت به قطعی پیدا میکنم، بلکه دلتنگی بیشتر تو قلبم رخنه میکنه:)می فهمید تنها یعنی چه؟چندروزه که از عزیزترین آدمای زندگیم خبری ندارم، شما میخونی چندروز، ولی واسه من چندساله...نمیدونید وقتی همه راه هارو امتحان می‌کنید و باخودتون میگید: آره الان بهش پیامک میفرستم؛ و ناگهان:پیامکم قطعه!...چه حس بدیه:) بن بست کامله آقاجان!و این بین هربار که با کسی تماس میگیرم، تا وقتی صدای آشنایی، دلم رو از دلتنگی جدا کنه و قلبم رو گرم کنه، استرس در دسترس نبودن، خاموش بودن یا برنداشتن، من رو میکشه:)تا وقت داریم؟قرار بود برات تِتو رو ببافم و کامل کنم تا کلکسیون میازاکیمون‌ رو به قول خودت تکمیل کنی. هربار که میگفتی، در حالیکه اینترنت هم بود؛ پشت گوش مینداختم و میگفتم حالا تا فردا...حالا تا هفته بعد...چیست انسان؟چه میدونستم که فرداش حتی نمیتونم برات یه سلام بفرستم؟میپرسی پشیمونم؟آره خیلی، من خیلی پشیمونم، من میدونم‌بالاخره اینترنت وصل میشه و نمیخوام بزرگش کنم ولی الان، الان که حتی یه پیامک نمیره و نمیاد، تو فکر میکنی این تو قلب من سنگینی نمیکنه؟فکر میکنی بارها این کلیشه تو ذهنم نیومده که کاش بیشتر به همه عزیزای راه دورم میگفتم که دوسشون دارم و دلتنگشونم؟ اصلا تو میدونی ابراز دلتنگی، خودش تسکین قلبه؟آهای کسی که دستت رو دکمه قطعیه، اصلا میدونی تپش قلب بر اثر بی خبری چه میکنه با آدم؟ شایدم تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی؟تِتو^-^شدم عین بیسیم چی‌ها! الو..الو..صدام میاد؟الو...میشنوی؟آنتن پرید!دیگه حتی اگه بخوامم نمیتونم به بالاترین نقطه هرم مازلو فکر کنم، خودشکوفایی؟ چی هست اصلا...وقتی خودتو بین خبرای گرونی، تورم، قطعی اینترنت، فقر و... گم میکنی، حتی وقتی یه اینترنت کم سرعت برای دانلود یه مقاله نداری یا حتی یه دیکشنری آنلاین برای جستجوی چندتا اصطلاح انگلیسی، خودشکوفایی خودش اینجا محوطه رو ترک میکنه...زندگی ما چه بخواهیم و‌چه نخواهیم، با اینترنت گره خورده، یه اختلال کوچیک هرروزه در این اینترنت، کلی از کارهای مارو به تعویق مینداخت، چه برسه قطعی چندهفته ای!این وسط دلم پیش کنکوری ها هم هست، با سلول به سلول بدنم میتونم درکشون کنم، وقتی ذهنت آشفته اس و تمرکز کردن یه شوخی قشنگه، از طرفی مشاورای کنکور: الان وقت سبقت گرفتنه، و وای که چه استرسی میفته به جون آدم:)ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم:)چندین روزه که از سین خبری ندارم، آخرین باری که بیمارستان شیفت بود، باهم حرف زدیم و بعدش؟ تا صبح میتونم صدتا از این بی خبری ها مثال بزنم آقاجان!همه اش از فرصت های از دست رفته حرف نزنیم، بذارید بگم که چقد خوشحالم برای نرگس کتاب مورد علاقه اشو هدیه گرفتم، چقدر خوشحالم که دوتا از کتابای خوبمو به نونوش قرض دادم تا بخونه، چقدر خوشحالم که چهارسال تابستونام رو در کنار قشنگترین بچه های دنیا بودم و بهشون درس دادم، خوشحالم با اینکه تِتو رو براش نبافتم، ولی شخصیت توتورو رو بافتم و خوشحالم که حتی برای سه ماه، سیاه قلم کار کردم، و میخوام به خودم قول بدم که حسرت های زندگیم کمتر شه، بشه که نخوام بعد هر قطعی و بی خبری، حسرت بخورم یا حداقل کمتر باشه؛خوبه یکمم کلیشه ایش کنم و بگم: قطعی اینترنت بهم یاد داد...☝🏻توتورو^-^نمیدونم اسمی نداره، فقط یه طرح سادهلومیسی که نشد ادامه دار بشهامروز تنها چیزی که خوشحالم کرد، دیدن رها و فاطمه و نامه های قشنگشون بود، و من چه انسان خوشبختیم وقتی می‌بینم خاطرات خوبی برای آدم کوچولوها به جا گذاشتم که میان دم در خونه، و بهم نامه و هدیه میدن:)انگار دارم یکمی میس هانی میشم^-^بازم میگم اگه شما نبودید شاید هرگز معلم نمیشدم و بودن شما من رو خیلی مسئولیت پذیرتر از قبل کرد:)وقتی اینترنت بود، اکثر شب‌ها باهم قرار میذاشتیم، تا میون این همه دغدغه، فیلم یا انیمیشن ببینیم. حین دیدنش، بهم پیامک میفرستادیم:+دیدی اونجا چیشد؟-من حس میکنم شخصیت اول فیلم قهرمانهیادته شبی که فرانکشتاینو دیدیم وگفتم عاشق لباسِ قرمز مامانش شدم، گفتی میخرمش یا یادته گفتم من با دیدن این فیلم دلم باز رفت پیش پزشکی و گفتی تو با مهربونیت حال خیلیارو خوب کردی و میکنی، کم از یه دکتر نداری خانوم معلم!و من همونجا آئورتم پر از✨🪄شد:) یا وقتی با دیدن کی کی عاشق جارو جادوییش شدم، گفتی نمیدونم چجوری ولی میسازمش، حق بده الان نتونم بخوابم، حق بده که نتونم یه کلمه هم برای امتحانام بخونم، آزمون روان شناسی کاربردی برای معلمان وقتی خود معلم روانش آزرده شده، به چه کار آید؟🥲🥲واقعا که زیبا اقای بمانی:)البته من بایدالان ((میخوام ببخشم خودمو))شمارو گوش بدم ولی با این آهنگ بیشتر به گذشته میرم و خوبی ها بیشتر مرور میشن:)بهار نزدیکه، بهار خانوم میشه امسال باهامون یکم،فقط یکم مهربون تر باشی؟ میشه امسال کمتر دلتنگ باشم؟دلتنگ همه چیزهای خوبی که در دوردست ها سکونت دارند؟باباجان خواسته خیلی بزرگی نیست واقعا:)و من هم:)ثبت شده در همین تاریخ، سال گذشته؛کنارسینبازم یه نامه پراکنده و عجیب در ویرگول و باز هم دلتنگی برای کسانی که ندارمشون و نوشته پراکنده ای که خودم میفهمم ناگفته هاش بیشتر از گفته هاشه:)_از روزها و شب هایی که خیلی دلتنگ و خاموش بودم(۲)</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 04:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزهایی که کسی بر خط نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72385970/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-gibu0izcg3aa</link>
                <description>خاموشی این روزها، بیشتر وادارم میکنه به نوشتن ولی دریغا که قلم همراهی نمیکنه...چرا همیشه باید چیزی نباشه یا کم باشه تا قدرش رو بیشتر بدونیم؛ چقدر ارتباط هرروزه با عزیزانم، حس حیات رو در من زنده میکرد و ازش بی خبر بودم...چقدر گزینهSentو delivered خوشحالم میکرد و نمیدونستم:)این روزا کارم این شده که بعد از بیداری میرم تو پیامک و یه((سلام)) می‌فرستم برای سین تا ببینم ارسال میشه یا نه و بازم گزینه منزجرکننده Not sent.check options!یا still sending:)چقدر از عمرمون تو انتظار گذشتا نه؟انتظار برای یه روز بهتر، یه موقعیت بهتر، و امید؛ که بگه درست میشه و درست شدنش واقعا بشه، بشه که تو صف انتظار نمونم که بخوام نیکیو ببینم، نونوش و سین پیشمون باشن، بشه که من و میم هزاران کیلومتر از هم فاصله نداشته باشیم و تو این قطعیا جونم به لبم نرسه تا حالشونو بدونم،نیکی اگه میخونی، بدون حال همه خوبه و ملالی نیست جز دوری تو،بدون همه خسته ایم،تودور از وطنی ولی ما در وطن و در سوز وطن...میم دلم برات تنگ شده، دلم تنگ شده که بهم بگی شب بخیر میس هانی و منم پشتش بپرسم بنظرت میتونم به خوبی میس هانی بشم و تو بگی حتی بهتر و دلم خوش بشه که باور داری من معلم خوبی میشم، و نیکی چقد دلم میخواد بغلت کنم چقدر دلم میخواد برگردیم به سال۹۷ وتو همون نیکی باشی که ردیف پشت من مینشست و سر هر چیز کوچیک و بامزه ای مقنعه امو میکشید تا باهاش بخندم، من دلم لک زده واسه همه اینا، واسه تکالیف فشرده کانون زبان که انجام دادنش بعد مدرسه، می ارزید به استرسش، برای فیلم وضعیت سفید، در چشم باد، برای کاورای ورزش که همیشه سرشون بحث داشتیم برای استرس گم شدن توپ بدمینتون مدرسه و برای همه چیزهای خوبی که دورن، من همیشه دلتنگ اینا هستم و میمونم و تو این قطعی و خاموشی و تاریکی، این دلتنگی بیشتره چون فرصت بیشتری برای فکر کردن دارم:)خیلی رندوم:)و اما ایران، می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش، وطن نه فروشیه نه خریدنی، وطن یعنی مادر یعنی ریشه یعنی اصلِ وجودیِ هویتِ یک انسان، متاسفانه گوگلی ندارم که سرچ کنم ولی یه داستانی آخرای کتاب ادبیات دبیرستان بود از قصه های دوشنبه، نمیدونم شایدم اسمش این نبود! ولی راجع به معلم یه مدرسه بود که ارزش پرچم و هویت ملی رو بیان میکرد...میخوام هم میس هانی باشم و هم یه معلمی که عاشق میهنشه، عین همون آقا معلم قصه امون:)تن ایرانم بی گزند باد✨_از روزها و شب هایی که خیلی دلتنگ و خاموش بودم</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 03:26:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72385970/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-ka8kag3piny2</link>
                <description>خیلی خیلی رندوم:)سلامی دوباره به ویرگول، هرچقدر کمتر و با فاصله زمانی بیشتر در اینجا می‌نویسم، بیشتر نوشتن یادم میره!این روزام رو اگه بخوام توصیف کنم: شهر جدید، دغدغه های جدید، زندگی بزرگسالی، تروماتایز شدن، خوابگاه و....و نمیدونم باید چی بگم؟ خوشحال؟ نه...خوشحال نیستم؛ فقط به امید تدریس زنده ام!وقتی بعد از این چهارسال برم شهر خودم، جایی که بهش تعلق دارم، برم جایی که خونه ام، خوابگاه نباشه، آدماش، دوستم داشته باشن؛برم اونجا که لازم نباشه ساعت۱۱:۳۰خاموشی بزنیم یا اگه غذامو سروقتش نگیرم، مسدود بشم:)واسه دانش آموزام خاطرات زیادی برای تعریف کردن دارم... تمام تلاشمو میکنم در طول روز بتونم خوب درس بخونم تا معلم باسوادی بشم ولی، وقتی همه کلاسام تا ساعت۶عصر طول میکشه، و ساعت۷:۳۰ خروج ممنوعه؟! چی باید بگم؟حتی نمیتونم برم کتابخونه که در آرامش و دور از هیاهوی خوابگاه درس بخونم:)ترم اول رو به اتمامه و من دارم سعی میکنم به همه چیز عادت کنم،خدایا بهم قدرتشو بده لطفا🥲🙏🏻ولی الان دلم خونه میخوادخیلی خیلی زیادبه قول آقای خسرو شکیبایی عزیز:به نظر من یه خونه هرجایی میتونه باشهمیتونه بالای یه ساختمون بلند باشهمیتونه تویه کوچه ی قدیمی که زیر یه بازارچه هست یاشهمیتونه بزرگ یا میتونه کوچیک باشهمیتونه برای هرکی مفهومی داشته باشهیا هر رنگی داشته باشهمیتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشهمیتونه رنگ قرمز یا به رنگ ….ولی من ینی بهتر بگم مامعتقدیم خونه هرچی که باشهباید سبز باشه بله سبز و همیشه سبز...من دلم یه جای سبز میخواد، عین گیلان، عین خونمون:)</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 00:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی، خونه،اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72385970/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-xmezfotigiin</link>
                <description>از همین الان دلتنگی داره روی قلبم وزنه هاشو میذاره،راستی!سلام✋🏻اولین بارمه که قراره به این شکل از خونه دور بشم، سلام به زندگی خوابگاهی، به مشکلات شارژ لوازم دیجیتال، به بهم ریختگی و فضای کوچک و دعوا سر تخت بالا و پایین، به شماها از دور سلام:)مستقل بودن خیلی خوبه ولی خب میدونی، وابستگیه دیگه...به خانوادت به شهرت، انگار میخوان کل دنیارو ازت بگیرن، نمیخوام بزرگش کنم ولی برای اولین بار واقعا سخته...دارم بار سفر میبندم در حین اینکه خیلیا از رفتنم به شهر دیگه خوشحال نیستن،نمیدونم باید چیکار کنم، یا چطور دلشونو به دست بیارم ولی خب من نمیتونم انصراف بدم به هزاران دلیل ناگفته و امیدوارم خداوند عین همه مراحل قبلی زندگیم بهم کمک کنه:)واسم دعاکنید🪿✨وقتی که صدای خونه:)نامه1:شمال عزیز من، جایی که زندگی کردم، جایی که هرکجای جهان باشم، بازم عین گیاهی که به سمت نور خم میشه، به سمتت میام...بوی خانواده میدی، بوی زندگی و چای هل دار،شهر خاطرات فراموش نشدنی من، بدون که هرجا باشم قلبم برای بودن و زیستن در تو میتپه، خانواده عزیزم امیدوارم دلتنگی رو تحمل کنم، قوی تر از همیشه بمونم، تا یک معلم خوب بشم:) نیکی و سین و نون عزیزم، دلم پیش شمامیمونه،تا وقتی که بازم دورهم جمع بشیم، میدون شهرداری، آرتیست، دعوا سر منو، و تمام اینا منو به یادتون نگه میداره:)نامه2:رها،فاطمه،مهتا،محنا،محمد،سعیده، نازنین زهرا،هستی،مائده،مدیسا،فائزه،آزاده،هدی،باران، یاسمن،شکیبا،غزل،پارسا،نرگس و همه دوستای کوچولوی من که معلمیو باشماها شروع کردم، دلتنگتون میشم، میدونم که هرکجا باشید، موفق ترینید، صبور، قوی و به دور از صفات بد آدمای نامهربونِ روزگار،امیدوارم خاطرات خوبی براتون ساخته باشم و هربار که یادشون میفتید، لبخند بشینه رو لباتون:)در کنار شما زندگی بیشتر بهم چسبید⁦•́⁠ ⁠ ⁠‿⁠ ⁠,⁠•̀⁩دوران پساقبولی:احساس میکنم ایرج دیگه باید برم:)واقعا میخوام برم...</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 21:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسالت معلمی📚🖋️</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C%F0%9F%93%9A%F0%9F%96%8B%EF%B8%8F-gpy7ph4to9zl</link>
                <description>خب راستش:)روزهای انتظار، روزهای بدی بودند!تمام شد، گذشت و رسید...دقیقا عین باقی اتفاقات خوش و ناخوش زندگی!به قول امروزی ها شاید زندگی همین لحظات باشد، کسی چه میداند شاید آن زمان که آرزوی پزشکی داشتم، خداوند از بالا می‌شنید و برایم رسالت دیگری در نظر گرفت، که شاید بتوانم و شایستگی اش را داشته باشم تا پزشکان بهتری تربیت کنم، کسانی را تربیت کنم که بتوانند در مقابل بی تابی ها، ناملایمت ها، ناگواری ها، قوی باشنددر برابر درد، درمان باشنددر برابر اضطراب، همچون دمنوش بابونه و گل‌گاو زبانو در برابر ترس، شجاعتی جانانه داشته باشند، در کلاس، اضطراب امتحانات را نداشته باشند، بلکه مدیریت زندگی بلد باشند، یاد بگیرند از مسیرشان لذت ببرند، شکست ناامیدشان نکند که مبادا گرد غم ناامیدی، امید را از دل هایشان بگیرد✨یاد بگیرند عاشق باشند، عشق بورزند به درس، زندگی، خانواده، طبیعت، انسان ها...حالا که این رسالت را دارم، هرچه بود و نبود را فراموش میکنم چرا که خداوند صلاح من را در این موقعیت قرار داده است،برایم ارزشمند است و ارزشمندتر خواهد شد🍃🌷🖋️✨💼پ.ن۱:دوست دارم معلمی باشم که تو نوجوونیام آرزوشو داشتم، بین کسی فرق نذارم، شغل پدر دانش آموزمو نپرسم، براشون احترام قائل باشم، بهشون محبت کنم تا از من خاطره خوبی داشته باشند و بسیاررر باسواددد و بروز باشممم🥹🥹Yeah!بابت اینکه مسیرم عوض شده شاید ناراحت باشم ولی اونقدی که فکر میکردم ناراحتیش آزارم نداد، چون میدونم صلاح من در این مسیر بوده🌝واقعا:)یکمم ادابازی نیازه🪿دیگه یکم ذوقمون بشه خب:)بمونه اینجا از امروز با قابل ستایش ترین سین دنیا، دوستی که از دبیرستان تو همه خوشی و ناخوشیا همراهم بوده، مثل امروز:)پیش به سوی باسواد شدن با توکل برخدا و تدریس به دختران برتر ایران زمین✨🌷</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 03:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار رویت ما و امیدواری</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ny3db7qz6nvv</link>
                <description>مگه نمیگفتن نه بی تو نه باتو، حقیقتش را بخواهی انتظار شیرین تر است؟ بهتره بگن: تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی؟🌚وقتی آدمی در انتظار چیزیه، انگار زمان کند میگذره، کندتر از همیشه حتی کندتر از کلاس کارافرینی و مدیریت:)یه جوریه انگار که نه دوست نداری تموم شه نه دوست داری ادامه پیدا کنه، و هرروزت میشه پر کردن پیمانه صبرت با انتظار تا بلکه خبری بهت برسه که حالتو دگرگون کنه...انتظارو سر کلاس خوشویسی تو چشمای بچه ها میبینم، همون لحظه که میگن اول سرمشق مارو بنویس خانوم!بعد وقتی مینویسم میگن حوصله نداریم میشه خونه انجام بدیم؟...انگار که هم دوست دارن تو انتظار بمونن و هم نه و این خاصیتشه🤷🏻‍♀️میم هنوز با داستان زنجان رفتن من کنار نیومده، روزای سختیه، صبرم کم شده و همش میگم کاش میشد برگردم عقب تا بتونم انتخاب رشتمو ویرایش کنم، یا حداقل رشته ای رو انتخاب میکردم که دانشگاش نزدیک تر بود، تا بلکم میم هم راضی بشه و انقدر خودشو اذیت نکنه،نمیدونم!شایدم زنجان قبول نشم ولی بیشترین شانس قبولیم واسه همونه،کاش یه معجزه ای چیزی رخ میداد یا میم نظرش عوض میشد یا من انتخاب رشتم تغییر میکرد:)موقعیت من:هنوزم میگم انتظار کشیدن سخته، ولی میدونی؟من دوست دارم تو این حالت بمونم تا اینکه بعد شنیدن خبر قبولیم، حال کسی بد بشه؛ اصلا میم به کنار، همش حس میکنم کمبود اعتماد به نفس بگیرم، آخه مگه معلم بودن چشه بچه جون؟حالا نمیشه من به عنوان یه پاترهد قدیمی که عاشق نارنیا و ارباب حلقه ها هم بوده، تو کمد اتاقم یه در جادویی باز شه و برم سرنوشتو تغییر بدم؟؟من نمیدونم زندگی قراره چجوری بشه واسم،سخت تر یا شیرین از قبل؟ولی فقط دوست داشتم بدونم کهحالا که گیج گیج حالا که مست مستبا من بگو هنوز آیا امید هست؟✨🍃🌷</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 13:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-gc9wb9lgofmw</link>
                <description>منم همینطور جناب شاملواین روزا همش فکر میکنم، لحظه لحظه زندگیمو با معجزات گره میزنم، سعی میکنم در کوچکترین حوادث، حکمتی پیدا کنم، که شاید ذهنم آروم شه! این روزا به شدت بین پزشک شدن و معلم شدن مردد هستم، حتی دلداری های اطرافیان نمیتونه التیامی برای زخم های ذهنیم باشه!شاید چندی پیش اگه بهم میگفتن معلم میشی خیلی بیشتر از الان خوشحال میشدم اما نمیدونم چیشده که از همون چیزی که میترسیدم به سرم اومده!چون شرایط کنکور عوض شد و حسابی سخت شد من تصمیم به داشتن پلن Bگرفتم، و اون گزینه چیزی نبود جز معلم بودن!دلیلشن واضح بود، عاشق بچه هام، عاشق دیدن ذوق تو چهره افرادیم که ناشی از یادگرفتن مبحثیه که من بهشون یاد دادم و چندسال سابقه تدریس داشتم، ولی میدونی؟همیشه فکر میکردم اگه روزی معلم بشم، یعنی نمیگم که چرا دکتر نشدم؟ یعنی حسرت نمیخورم؟ آخه انسان فقط یکبار حق زندگی کردن داره اونم با انتخابای تقریبا محدود🪽از وقتی نمراتمو امسال دیدم(ریا نباشه زیر۱۹فقط دوتا داشتم):خواهر بعد از دیدن نمرات:از وقتی دیدم که چقدر خوب عمل کردم، واقعا حس کردم شاید معلم بودن برای من کم باشه، نه که فکر کنم برترین انسان جهانم نه!ولی خب براورد تلاش و رشته و آینده، شمارو وسوسه میکنه، نمیدونم ولی سرخوردگی از الان با من همراه شده!معلمی شغل مقدسیه منم دوستش دارم و مطمئنم توش موفق ترینم ولی خدایا کاش آدما میتونستن چندتا چیز رو باهم داشته باشن:)شاید بنا بر این بود من معلم بشم چه بهتر که با نمرات بالاتر و با تراز بهتر، یه معلم باسواد که کمک میکنه دانش آموزاش به ارزوهاشون برسن🥹🦋از سری خوشگلیای معلم بودن، یادگاری رها که همراهش یک دستبند با رنگ موردعلاقم ساخت و از نحوه تدریسم سرکلاس زبان و خوشنویسی رضایت داشت:)میتونم بگم خردادماه یک شبش هم نخوابیدم، حتی یک شب:)استرس نهایی های به شدت سخت و دشوار، جنگ و فشار روحی بعدش و... واقعا به خودم افتخار میکنم که تا اینجا تونستم برسم با تمام مشکلات ریز و درشتی که داشتم و امیدوارم خداوند منو در بهترین مسیر قرار بده هرچند نمیدونم، وقتی بفهمم چی قبول شدم؛ باز هم به خودم افتخار میکنم یا نه؟رندوم ترین ها در عین ارتباط جزئی:خلاصه که بر آنم جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم، حالا چه معلم باشم چه دکتر🌝اگه اتفاقات خاصی در مغز عزیزم رخ نده، احتمالا مجدد اینجارو پاک نکنم،و اگه این نوشته ها اینجا موند،یه پیام به عزیز راه دورِ ناشناخته ای که این دست‌نوشته بهم ریخته رو میخونه و شاید کنکور داره یا بین دوراهی مونده: اگه شرایطشو داری به حرف دلت گوش بده و اگه همه راه ها بسته بود دل بسپار به خدا و جریان زندگی چرا که شاید در پی آن حوادث ناگوار خیری برای تو نهفته باشد…شاید خیر باشد و تو ندانی✨🌊</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 22:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول یا پناهگاه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72385970/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-knu0rc1jerkl</link>
                <description>از وقتی که دیگه اینجا ننوشتم، حس میکنم افسردگی در وجودم رخنه کرده، اینجا برای درونگرایی مثل من خیلی جوابه تا حرف زدن با آدمای مختلف!حس میکنم زیادی داره طولانی میشه، درسارو میگم📚یبار دیگه فرهنگیان دعوت شدم، خوشحالم؟نمیدونم...همه چی سخت میگذره، انگار قاشقم افتاده تو سوپم واقعا یا جورابم خیس شده یا شایدم زنگ ورزش بوده و بارون اومده، زندگیم خیلی غیرقابل پیش بینی شده شایدم نیاز بود آخه نیست هیجان کم داشتم:)ازونه!حالا که دعوت شدت و امیدم نسبت به قبولیش بیشتر از پارساله، میم بهانه آورده که الا و بلا نباید بری زنجان،اصلا شاید زنجان قبول نشم و یک کدرشته دیگه قبول شم ولی احتمال اوردنش هم منو میترسونه و هم خوشحال میکنه...میم تو شاید هرگز اینجارو نخونی، ولی من اینجا مینویسم که این روزا دارم با سختی ادامه میدم،هم خوشحالم هم ناراحتم، خوشحال ازینکه اگه قبول شم دیگه لازم نیست پشت قوانین بی پایه و اساس سنجش بمونم و ناراحتی ازینکه تو بابت زنجان رفتن من، دچار تشنج عصبی میشیصرفا چون عقیده ات بر اینه که زنجان، شهر غریبیه...کاش فقط یک لحظه شنوای من میشدی که قرار نیست غریب باشم، غریب جاییه که با تلاشات، بی ثمر بمونی، جاییه که اشک و بغض ناشی از درس خوندن های بی نتیجه کلافه ات میکنه، عذاب وجدان حالت رهام نمیکنه، وقتی بابت یه بحث ساده راهی بیمارستان میشی، نمیدونم که باید این حالت رو به پای حساس بودن و تک بچه بودنت بذارم یا اشتباهات خودم؟!کاش حداقل تو راضی میشدی، کاش حالت خوب میشد و هزارکاش دیگه که نمیدونم چطور بیانش کنم تا بدونی که چقد وضعیت سختیهکاش یکی بهم میگفت که تو این دوراهی باید چیکار کنم😶کاش منم شکوفه میدادم</description>
                <category>لوییزا می الکات🌒</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 03:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>