<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Narina</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72460423</link>
        <description>نوشتن زبان سکوت است و سکوت نیازمنداست ب هم زبانی برای شکسته شدن،پس بیا،بخوان،بنویس و مرا بشکن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2151658/avatar/tb0O8Z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Narina</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72460423</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مترو...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72460423/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-zbpx8cmxl2jh</link>
                <description>مترو ی پر حاشیه تهران...وقتی سوار مترو میشم هندزفریه گره خوردمو به زور از هم باز میکنم و میذارم تو گوشم.فرهادو پلی میکنم و صداشو تا جایی که امکان داره بلند میکنم و به چهره ی آدما خیره میشم.گم میشم تو چروک پیشونی پیرزنی که نمیتونه راه بره ولی باید کار کنه که بتونه زنده بمونه تو این مملکت. تو همین حین و بین با صدای پسر بچه آدامس فروش به خودم میام.+خاله آدامس میخری؟_آره خاله میخرم.+میشه دوتا بخری؟_آره عزیزم میشه.۴تا آدامس ازش میخرم،خوشحال میشه.درسته به محض پیاده شدن آدامسا ی راست میرن تو کیسه زباله های زرد مترو ولی حس خوب درست حرف زدن و محترم شمردن همیشه تو وجود اون بچه میمونه.همه میگن این کارت پول دور ریختنه.خب بریزم!مگه چی میشه؟یک بار به جای لباس مارک و گرون از فروشنده مترو خرید کنم. چی میشه جوراب ۳۰تومنی بخرمو تو مسیر مترو تا خونه بدم به اون دختر بچه ای که همیشه کتابشو برعکس میگیره دستش تا وانمود کنه حواسش نیست:)همین خوشحالیای کوچیکه که دنیا رو سرپا نگه داشته.میگن تو خوبی کن ولی با خوبیه تو ی نفر دنیا درست نمیشه.کی گفته درست نمیشه؟صدها من نوعی وجود داره و همین من هاست که دنیا رو برای آدما جای زیبا تری میکنه.خلاصه که بیاین سعی کنیم مهربون باشیم،محبت کنیم که بعد از مرگ با همین خوبیا ازمون یادمیشه?پ ن پ: تو مترو فرهاد و ابی یادتون نره?پ ن پ:بیان همدیگرو دوست داشته باشیم❤️[به وقت برگشت به امن ترین نقطه ی جهان،خونه]</description>
                <category>Narina</category>
                <author>Narina</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 13:47:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72460423/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-mwu0efbwyaz5</link>
                <description>زیبا بود،گفتم این زیبایی رو باشما شریک بشم?صدای شجریان با افکارم در هم گره خورده و آشوب عجیبی در مغزم به وجود آورده.گیجم،گنگم،منگم،آشوبم،...ولی چاره چیست؟کسی نمی‌داند. شاید باید آنقدر ورزش کنم ک از شدت خستگی بی هوش شوم. یا آنقدر کتاب بخوانم که مغزم سِرّ شود.شاید هم باید بروم و دست به دامان دانشمندان بوستانی بشوم که در ازای پولی هنگفت متاعی ناب به دستم برسانند،از آن ها ک به‌ کهنه کارها میدهند:)راه بهتری هم هست،بروم شیراز،پیش آن پیرمرد می فروش بلکه در این میان می های آن آرام روح و جانم شود.می‌گویند شما مسلمانید و می خوردن حرام،مگرنه این است اینها خود حرام خدا را حلال و حلال را حرام کرده اند،چه اشکال دارد ماهم یکبار حرام را حلال کنیم،آن هم حرامی که نه به خودمان آسیب میزند نه به خلق خدا!میبینی دوستِ من،آنقدر افکارم در هم پیچیده که از گُنگی رسیدم به حلال و حرام و دینی که این به اصطلاح مسلمان ها گند زدند به اول و آخرش.پس خلاصه کنم مطلب رااگر راهی یافتی که برای مدتی بشود از این دنیا و متعلقاتش جدا شد،سخاوتمند باش و آن را به منم بگو.حالا بیا این لیوان چای را که مادر بزرگ دم کرده است بگیر و به شجریان گوش بسپار:از کوچه بگذرو به خیابان بریز ماه....[به وقت خونه مادربزرگه...]</description>
                <category>Narina</category>
                <author>Narina</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 12:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید بر بلندای قله صبر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72460423/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-dbmvezwo53g2</link>
                <description>امشب به این فکر میکردم ک چقدر ما آدما تلاش های ناکامی داریم ک فقط خودمون ازش خبر داریم فقط خودمون میدونیم ک چقدر شکست خوردیم،چقدر زخم خوردیم و روحمون کم کم در سیاهیِ ناامیدی غرق شد.ولی در نهایت دوباره بلند شدیم،سبز شدیم و ب روشنی امید رسیدیم.امید اینجاست،درست کنار ما بر بلندای قله ی صبر ایستاده و  با اندوهی در دل لبخند می‌زند.پ ن پ: اصلا قرار نبود بنویسم،ولی نوشتم.کم و کاستی رو به بزرگی قلمِ خوبِ خودتون ببخشید?</description>
                <category>Narina</category>
                <author>Narina</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 01:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>