<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد حیدری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72485072</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:42:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/577769/avatar/9DHefm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد حیدری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72485072</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنون قبر گردی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-dac003x0lngs</link>
                <description>آسمان به پرواز دعوت می‌کند و زمین به برگشتن، و هردوی این ها امانتی نزد من دارند که من نیز مایلم آن را باز گردانم.عزیزانی دارم که من نیز نزد آنها عزیزم، و می‌ترسند که یک روز ناگفته ترکشان کنم، و البته همه‌ی‌شان خوب می‌دانند که من هیچگاه به آن خانه برنمی‌گردم، کبوتری نیستم که گاه از این بام برمی‌خیزد و گاه می‌نشیند. من از گوشه‌ی این بام کوتاه و محقر پریدم و رفتم، برای همیشه رفتم، دیگر بر فراز شاخکی لانه نخواهم ساخت، پرستویی خانه بر دوشم که هرچه می‌گردم آن وطن فطری را نمی‌یابم، چه کسی گمان برد پرنده ها آزادند؟ بال تنها غم سرگردانی و رهایی به پرنده ها بخشید، و آن کس که اسیر رهایی‌ست، به هیچ‌وجه آزاد نیست.امروز که جسمم تشنه‌ی پیوستن به خاک است، امروز، من آن آرامش ناب عزلی را در خنکای این خاک مرده پیدا کرده‌ام، خاک این قبرستان کششی دارد که من را به سوی خویش می‌خواند. هر گرگ و میش که می‌آید، مرگ را به چشم می‌بینم که از اعماق زمین به پا می‌خیزد و سرمستانه تمام دشت را طی می‌کند و با چنان وقار و عظمتی در آسمان شب می‌چرخد و جولان می‌دهد که ردای مه‌آلود و سحرآمیز آن بر تمام زمین کشیده می‌شود، خنکای نفسش را بر تنم احساس می‌کنم، گوش به نجوای دل‌انگیز آن می‌سپارم، که چه آرام و شیوا من را به سوی خویش می‌خواند، گویی این همان آواز عزلی‌ست که کوزه‌گران به هنگام خلقت در گوش خُم مِی می‌خوانند و طنین مسحور کننده‌ش در جان آن می‌پیچد. و هیچ عجیب نیست که چون کوزه را بر زمین می‌کوبند آوای آن موسیقی عزلی به گوش می‌رسد و رایحه‌ی عطرآگین نفس های کوزه‌گر آزاد می‌شود و تمام دشت را پر می‌کند.کجایی ای تاریکیِ اغواگر، ای افسون وسوسه برانگیز، من شب های زیادی‌ست که تنهای تنها، به دور از هیاهوی زندگی، زیر نور ماه، بر دامن این دشت طماع نشسته‌ام و گوشِ دل به زمزمه‌های جنون‌آمیز تو سپرده‌ام، تشنگی‌ام کافی نیست؟ این جام لبریز است، بیا من را با خودت ببر. و البته می‌دانم که آنقدر ها هم از من دور نیستی، عاقبت در یکی از همین شب های مهتابی مرا در آغوش خواهی گرفت، تصور کن، چه زیباست هنگامی که خدا بخشی از سهم خویش را به خاک می‌بخشد و بخش دیگر را به فراسوی عالم می‌برد.چند شبی‌ست که با خاک این گورستان مأنوسم، میان قبر ها راه می‌روم، تمام شب را میان مقبره ها قدم می‌زنم، تشنگی عجیبی میان ماست، او من را به سوی خویش می‌خواند، من نیز در عطش یکی شدن می‌سوزم. کودکان مرا مجنون و سرگشته می‌پندارند و پیر ها گمان می‌برند یک دعانویس شب‌گردم که مرده زنده می‌کند و یا از سنگ قبر ها طالع‌بینی می‌کند، شاید ایشان راست می‌گویند، شاید از مرز جنون به ساحری رسیده باشم. به نصیحت می‌گویند «این گورستان را رها کن جوان، اینقدر میان این قبر ها می‌گردی که آخرسر خودت نیز درون یک کدامشان آرام میگیری!» و من می‌گویم قبرگرد را از قبر چه باک؟ تا کنون روی سنگ قبر می‌خوابیدم و از فردا زیر آن. دیگری می‌گوید «کمتر به قبر ها نگاه کن، زیاده که قبر ها را بخوانی عمرت کوتاه می‌شود»، و من آهسته در دلم می‌گویم این مار زهرآگین و سرکش را هرچه کوتاه تر بخواهی بهتر است، کمتر زهر می‌ریزد، من را از کوتاهی عمر مترسان ای پیر جان‌دوست، ماهی را از آب می‌ترسانی!دیشب که گوش بر سرمای جان‌سوز یک سنگ قبر گذاشتم تا نوای افسونگر جهان آن سوی سنگ ها را بشنوم، با لالایی‌اش مرا مدهوش خود ساخت و مرا به جایی میان اینجا و آنجا برد، عالم خواب، و من باز همان خواب همیشگی را دیدم، خواب آن ماهی دلتنگ و محبوس، که هر چه می‌جهید از حصار خفه‌کننده‌ی آن تنگ بلورین رهایی نمیافت! و البته خواب دیشب کمی توفیر داشت، طفلکی بعد از چندی که تن نحیف خود را به دیواره کوبید، از تنگ آب به بیرون جست و عطشناک بر خشکی افتاد، دیوانه‌وار بال بال می‌زد و با تکان های درشت و پیاپی این‌سو و آنسو می‌پرید، گویی آزادی را جشن گرفته باشد، ولی داشت جان می‌کند، بی‌وقفه بر تن خود پیچ و قوس می‌داد و پر پر می‌زد، سینه‌ی پرفشار خود را بر زمین می‌کوبید، بی‌وقفه تکان می‌خورد و خون پس می‌داد، آنقدر خون پس داد و خون پاشید که زمین و زمان را غرق خون کرد، و من به سراسیمگی از آن خواب آشفته پریدم، سوز سرمای سحرگاهان در تنم پیچید و صورتم را که از سرمای سنگ جدا کردم، سرخیِ تند افق در چشمانم نمایان شد و تصویر آن ماهی خونین‌جگر از خاطرم گذشت، موج سرما بار دیگر بر پوستم دوید و تمام تنم را لرزاند و پوستین مرد گورکن را محکم‌تر به دور خودم پیچیدم، پیرمرد برایم دل می‌سوزاند، چندمین شبی بود که چون شباهنگام مرا آواره و بی‌چیز نقش بر زمین میافت، بی آنکه بفهمم پوستین بر سرم می‌کشید. بوی مرگ بر تمام دشت پیچیده بود، سایه‌اش را می‌دیدم، که در همین حوالی پرسه می‌زد، به گمانم دنبال من می‌گشت.امشب سردی هوا استخوان‌سوز تر است، آغوش مرگ را باز تر می‌یابم، سرمای بی‌رحمی بر کرانه‌ی دشت زبانه می‌کشد و تن مرده و زنده را در انجماد خود به صلابه می‌کشد، بر یک تخته سنگ سرد دراز می‌کشم و اجازه می‌دهم سوزش طاقت‌فرسای آن مرا با خود همراه و هم‌دما کند و به واسطه‌ی سرما بر جان من چنگ بکشد و قلبم را تسخیر کند، شاید این روح سلطه‌طلبِ مرگ است که آرام آرام در جان من نفوذ می‌کند و می‌خواهد مرا از آن خود کند، آغوش مرگ سرد است، باید به سرمای آن دل بسپارم، سرم را هم بر سنگ یخ‌زده‌ی قبر می‌گذارم، می‌شنوم که جهانی از آن سوی سنگ ها مرا مشتاقانه صدا می‌زند. نمی‌دانی چه آوای دل‌انگیزی دارد...ماهی کوچک در آب افتاد، آسوده و سبک‌بال نفس می‌کشید، تنش سالم بود، چابک می‌جنبید و این‌سو و آنسو می‌کرد، خود را در ابتدای یک اقیانوس بی‌انتها می‌یافت، ابتدا می‌ترسید از محدوده‌ی تنگ خیالی عبور کند، پاورچین پاورچین، و به احتیاط از مرز تنگ گذشت، اضطراب جای خودش را به آرامش داد، آرامشی به کرانه‌ی یک اقیانوس بیکران، به آرامی راهی شد، همراه باقی ماهی‌ها، ژرفای یک آبیِ بی‌انتها را لمس می‌کرد، بی‌نهایت را در پیش گرفت، راهیِ ابدیت شد...صبح تمام قبرستان را بوی شببو ها پر کرده بود، تن پسرک همچون سنگ قبر یخ زده بود و به توافق با خاک مرده، بی‌روح می‌نمود. صدای لالایی باد در گوش دشت می‌پیچید، سرخیِ آسمان از همیشه کم‌رمق‌تر به چشم می‌آمد، آسمان رنگ تازه‌ای به خود گرفته بود، به نیلی دریا می‌مانست. شاید ابدیت را نشان می‌داد، به آرامی زمزمه می‌کرد «ماهیِ کوچک، به ابدیت خوش آمدی!»</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 12:12:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد غم‌انگیز سینمای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-cpzsfr9gbksq</link>
                <description>چندتا از رفقای کم‌معرفتی که معمولا بی‌خبر میرن سینما از قبل بم گفته بودن که این فیلم ارزش دیدن نداره، منم همچین خاطره خوشی نداشتم از فیلم‌های قبلیِ فرهادی، ولی نهایتاً با همفکری و مشورت دوستان تصمیم بر این شد که فیلم قهرمان رو برای دانشگاه(شریف) اکران کنیم، برای جلسه نقد هم آقای فهیم رو دعوت کردیم که الحق والانصاف منتقد خوش‌فکر و دقیقی هستش. به شخصه حدود دو ساعت یک فیلمنامه‌ی تقریبا یکنواخت رو تحمل کردم و وقتی چراغ ها روشن شد می‌تونستم ترکیبی از «سر کارمون گذاشتی؟!» و «الان که چی؟!» رو تو صورت تک تک آدمای اون سالن ببینم و حالا دیگه نوبت نقد آقای فهیم بود که اتفاقا بیشتر از بقیه شاکی بود!سالن سینما بهمن(میدان انقلاب)شما یکبار میری کافه‌ای که قهوه‌ی بد میذاره جلوت، نهایتاً دوبار میری، بار سوم قطعا نمیری! و این دقیقا همون اتفاقیه که برای سینمای ایران افتاده. مردم خسته شدن از بس که رفتن سینما و چیزای بی‌ربط دیدن، وقتی آمار فروش قهرمان رو دیدم شوکه شدم، واقعا این همه سروصدا برای چیه؟ اتفاق عجیبی نیفتاده، یک فیلم کَن‌پسند، متناسب با پارامتر های جشنواره‌ای ساخته شده و دل داور ها رو بدست آورده، و اتفاقا فیلم کاملا مطابق با سلیقه‌ی آبزِرد و پوچ‌گرای فرانسوی ساخته شده، جریان هنری‌ای که قریب به دویست سال است بر هنر فرانسه سایه انداخته، فلذا کسی گمان نکنه که مخاطب فیلم مردم ایران است، فیلم برای جشنواره ساخته شده و همانطور که از آمار فروش آن پیداست باید در خارج از مرز ها به دنبال بیننده بگرده.در اینجا سعی می‌کنم فیلم قهرمان رو مختصراً نقد کنم و به چندتا از نقاط پررنگ فیلم اشاره کنم، همین ابتدا بابت صراحت و خشونت لغاتی که به کار بردم عذر می‌خوام، چرا که معتقدم نقد بدون صراحت میشه تعارف و خاله‌بازی!فیلم قهرمانبه عقیده بنده این فیلم از لحاظ فرمی ضعیف ترین اثر فرهادی بود و خیلی نمیخوام سرش صحبت کنم و صرفا چند تا مصداق واضحش رو خدمتتون عرض می‌کنم،فیلمنامه به شدت میلنگه، چون اولا چندین فصل سمبلیک و اضافه داره که میتونه حذف بشه، به طور مثال کل فیلم قبل از سکانس ورود به بانک اضافه‌ست و هیچ اتفاق ویژه‌ای رقم نمیزنه، از طرفی نوع پرداخت فیلمنامه به مشکلات ثانویه‌ای که برای نقش اول ما پیش میاد منطق خاصی نداره، شما فرض کنید در انتهای کشمکش هایی که برای امیر جدیدی به وجود میاد، یک بلوای دیگر هم مضاف بر اینی که هست وجود داشت، فیلمنامه هیچ مشکلی پیدا نمی‌کرد، یا اصلا چرا فیلم دو ساعت به طول می‌انجامه؟ چرا یک ساعت نه؟ از یک جایی به بعد فقط شاهد به وجود اومدن مشکلات ثانویه‌ای هستیم که به صورت متناوب تکرار می‌شن و همه‌شان هم یک حرف قدیمی را تکرار می‌کنن که این همان حرفی است که فرهادی از درباره الی به بعد در آن گیر کرده است، ثانیا هیچ فراز و فرودی نداره و فقط تو عرض کش اومده، ثالثا پایان بسیار بدی داره، شاید عده‌ای فکر کنن پایان باز گذاشتن به این شیوه به معنای چیره دستی فیلمنامه نویسه اما در واقعیت به معنای استیصاله و اصلا نباید با پایان باز هایی مثل تلقین(نولان) مقایسه‌ش کرد، یک وقت کارگردان یک حرفی داره و میخواد یک جهانی رو ترسیم کنه و تو یک نقطه ای دوراهی پیش رو مخاطب میذاره که لطمه ای به موضوعیت فیلمنامه وارد نمیشه، اما یک وقتی کارگردان اینقد خنثی و مستأصله که اصلا حرفی نداره، فقط میخواد یک گزارشِ بی‌قضاوت ارائه بده.تلقین(نولان)زاویه دوربین های ضعیف و نماهای ناقص، چیزی که خیلی تو ذوق میزد سکانس هایی بود که دوربین رو دست بود و لرزش داشت، در حالی که صحنه هیچ التهابی نداشت و دوربین آی‌لول نبود(زاویه چشم)، چرا؟ چون کارگردان میخواد فیلم پر فراز و نشیبی داشته باشه و التهاب القا بشه، در حالی که فیلمنامه این پتانسیل رو نداره، توجه کنید که در سینما زاویه دوربین به هیچ‌وجه نقش فریبندگی نداره، فقط باید به حس واقعی عمق بده.ضمنا زاویه دوربین به هیچ وجه طرف کسی نبود، به هیچ وجه کلوزآپ نداشت، به طور خاص زمان هایی که رحیم حالش به هم میریخت دوربین یا مدیوم می‌گرفت یا لانگ، پس کسی فکر نکنه این فیلم قهرمانی داره که دوربین میخواد بش حق بده و کارگردان پشتشه! اصلا کارگردان تکلیفشو با رحیم مشخص نکرده، ابتدای فیلم مستضعف و معصوم نشونش میده، به طور مثال زمانی که خیلی کلیشه‌ای از اتوبوس جا می‌مونه و یا وقتی با صداقت از اتفاقاتی که مانع فروش طلا ها شد تعریف میکنه، مخصوصا با اون لهجه ساده شیرازی، اما از جایی به بعد تحقیرش می‌کنه، بی شرافتش می‌کنه، سکانسی که مسئول زندان میاد خونشون که از بچه‌ش فیلم بگیره، افتضاحه، رسما داره بچه رو بازجویی می‌کنه، محاکمه‌ست، و به خاطر احیای آبروش به اینکار تن میده، جای دیگه وقتی می‌خواد توی مراسم خیریه بره بالای سکو بچه‌ش رو هم عامدانه می‌بره بالا که از لکنت‌ش سواستفاده کنه، مهم نیست شخصیت بده یا خوبه یا خاکستریه، مهم اینه که تکلیفش مشخص نیست، شما در فیلم جوکر ۲۰۱۹ متوجه این هنرمندی بی‌نظیر کارگردان میشید که چجوری تمام قد پشت یک آدم جنایتکار و دیوانه می‌ایسته و با تمام المان های فرمی پشتش رو میگیره و ازش یک قهرمان واقعی می‌سازه، اما اینجا کارگردان تو هر سکانس یه جور رفتار می‌کنه!جوکر(۲۰۱۹)در مورد بازیگر ها قضاوتی ندارم، اما عجالتا امیر جدیدی بی‌نظیر بود به نظرم، هرچند فیلمنامه در بعضا نقاط رفتار های متناقضی ازش طلب می‌کرد.میزانسن فیلم هم به شدت کن‌پسند و افسرده بود، به حدی که حتی شخصیت های متمکن فیلم و خیره‌ای ها هم فضای خیلی متفاوتی نداشتن، بحثی نیست، اما خوبه که بدانیم فیلم با چه سلیقه ای ساخته شده و برای داور های کدام جشنواره اقدام کرده.و اما به لحاظ محتوایی، من هنری برام محترمه که واقعیت های جامعه رو ببینه و بیاد بدون سانسورگری تصنعی و زننده، در مورد واقعیت ها حرف بزنه و حرف محکم بزنه، و ای کاش پشت حرفش بایسته و ما با یک فیلم سرپا و زنده روبرو باشیم، و همچنین مهمه که با چه روحیه ای حرفش رو میزنه، با روحیه علاج‌جویی و دغدغه مندی یا با روحیه گزندگی و افسردگی، که تنها بن‌بست را به مخاطب القا می‌کنه، و به هیچ وجه دردی از جامعه درمان نمیکنه، تنها ناامیدی را دوچندان می‌کنه.شنای پروانهفیلم شنای پروانه فیلمی است که تیرگی های جامعه ما را دو برابر بیشتر و دقیق تر نشان میده و حتی خیانت برادر به برادر را به تصویر می‌کشه، اما این فیلم یک عنصر قهرمان و باشرافت داره که کارگردان تمام قد پشتش ایستاده و به واسطه آن یک الگو ارائه می‌ده، تأدیب میکنه، به جامعه نشون می‌ده چجوری باید از کنار تیرگی ها گذشت،در مقابل اون فیلم، ما فیلم قهرمان رو داریم که به هیچ وجه نقش اول قابل اتکایی نداره و از پایین تا بالای شخصیت ها دارن دروغ میگن، حتی بچه ای که لکنت داره هم برای باباش قسم دروغ میخوره، بدون لحظه ای شک، و حتی خیره ای ها هم آدامای خوبی نیستن، خوبن تا زمانی که منافع خیریه وسط نیومده، وگرنه قرار نیست از رحیمِ گرفتار مشکل برطرف کنن، خلاصه که همه بَدن، همه درگیر دروغن، فیلم نیومده که حرف روبه‌جلو ای بزنه، فقط اومده بگه جامعه ما منجلابه، جامعه ما کثیفه، و راه فراری هم نداره، بن‌بست مطلقه، ابدا حرف دیگه ای نداره،مسئله نشون دادن واقعیت ها نیست، مسئله اینه که فیلم هیچ حرفی نداره که جامعه رو به سمت یک اتفاق خوب سوق بده، فقط دو ساعت وقت مارو میگیره تا حالمونو بدتر کنه،خلاصه همه حرفام اینه که «دیگه فرهادی نمی‌بینم»در انتهای متن چند جمله‌ای در باب وضعیت آقای فرهادی می‌نویسم، فرهادی در یک وضعیت بغرنج گیر افتاده، بعد از فروشنده به فیلمسازی خارج از مرز های ایران فکر کرد و فیلمی ساخت که هیچ‌جا دیده نشد و متوجه آینده ترسناکی شد که در یک قدمی‌اش ایستاده بود، آینده مشابهی که آقایان کیارستمی و بیضایی و مخملباف و … تجربه کردند، خطر فراموشی در پشت مرز ها، و این از هوشمندی فرهادی بود که فهمید برای بقای جهان سینمایی خود راهی جز بازگشت به ایران نداره.اصغر فرهادیبیانیه‌ی اخیر فرهادی برای من خیلی تعجب‌برانگیز بود، چرا که با توجه به شناختی که من از فرهادی دارم، آدم سیاستمداریه که معمولا سعی می‌کنه با سکوت جوانب مختلف را را در نظر بگیره، و بار ها ثابت کرده که از آی‌کیو بالایی برخورداره، و این واکنش تند و ستیزه‌جویانه قطعا یک پیام شفاف و گویا برای داور های اسکار بود، او خیلی خوب می‌دونه فیلم خود را چگونه و با چه وجهه‌ای به اسکار عرضه کنه که بیشترین شانس ممکن را داشته باشه.و اما درخواست من از آقایون تصمیم‌گیرنده حوزه سینمایی کشور، از جمله وزیر فرهنگ و ارشاد و مسئولین بنیاد فارابی که کمیته اسکار را تشکیل می‌دهند؛ در پاسخ به متن فرهادی گفتید که انتخاب قهرمان به عنوان نماینده ایران در اسکار تصمیم دولت قبل و کمیته قبلی بوده، اگر مسئله اینه که خب خیلی از تصمیم های دولت قبلی اشتباه بوده و دولت جدید تصحیحش کرده، چطوره که ارز ۴۲۰۰ باید فورا اصلاح بشه اما تصمیماتِ ذیل حوزه فرهنگی کشور تغییر نمی‌کنه؟ و اما اگر مسئله باج دادن به طیف مقابلِ فرهنگی برای القای فضای آزادی مطبوعاتی است که این باج دادن ها مایه‌ی ننگ دولتیه که ادعای انقلابی بودن داره، چطوره که در مذاکرات برجام معتقدید به هیچ وجه نباید باج داد، اما در مقابل کسی که صراحتا موضع خود را نسبت به تمام حاکمیت اعلام کرده باج می‌دهید؟</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 01:21:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من را قصاص کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-c1asuuxpg7zs</link>
                <description>دستان به خون‌آلوده ام را می‌بینید؟ من قتل نفس کرده‌ام، یک انسان شریف را کشته‌ام، بیایید هرچه زودتر قصاصم کنید، مادامی که تقاص نداده‌ام روحش در عذاب است، بیش از این زجرش ندهید، من آماده‌ام، منتظر چه هستید؟ قاتل خود به کرده‌ی خویش گواه است، قضاوت را واگذارید، متهم بی‌دفاع است. طناب دار من را چنان محکم بالا بکشید که احساس خفگی همچون زهری سوزناک بر تمام سینه‌ام اسید بپاشد. من لایق فجیع‌ترین قصاص های دنیا هستم، من کسی را کشتم که تماماً بی‌گناه بود. جوری قصاصم کنید که لااقل اندکی از عذاب وجدانم کاسته شود، فقط شما را به خدا قسم زودتر، زودتر اقدام کنید. من به قدر یک سر سوزن نیز حق به جانب نیستم، کیفرم را هر آن‌چه که هست، بی کم و کاست و اندکی عفو اعمال کنید. به تمام مردم شهر بگویید برای تماشای لحظه‌ی اعمال حکم حاضر شوند، اگر باور نکردند بگویید خود را زودتر برسانند و به قطرات خونی که از دستانم می‌چکد نگاه کنند، من خودم با چهره‌ای درهم شکسته و صدایی فروخفته حقیقت را خواهم گفت، به آن ها خواهم گفت که من را اشتباه می‌پنداشتند، به آن‌ها خواهم گفت که من یک قاتل بالفطره هستم، میخواهم همه بدانند چه تصور غلط و دروغینی از من به خاطر داشتند. به قدر تمام انسان هایی که یک تصور زیبا از من در ذهن خود دارند احساس ندامت و شرمساری می‌کنم، بگویید همه بیایند و واقعیت را ببینند، بلکه آسوده تر بمیرم. نمی‌خواهم بعد از مرگم کسی برایم افسوس بخورد، و یا کسی پیدا شود که در جنایتکار بودن من اندکی شک بکند. من را در برابر چشم همگان کیفر دهید تا به تماشای از بین رفتنم بنشینند و این گناهکار بی‌عذر و بهانه را بخاطر تمام دروغ هایی که در ذهن‌شان متبلور کرده‌است حلال کنند. منتظر چه هستید؟ ندیده‌اید کسی به قتل اعتراف کند؟ قاتل ها شاید بتوانند از دست مأمور قانون فرار کنند اما از دست عذاب وجدان نه! شاید لحظات اول ارتکاب سوار بر موج اضطراب، بی اختیار از صحنه‌ی قتل بگریزند، اما مگر عنان عقل تا به کی در دستان لرزان هیجان باقی می‌ماند؟ لحظه‌ی دردناکی را تصور کن که عقل و واقعیت با هم تنها می‌مانند، واقعیت با لحنی گزنده میگوید: فرار تا کی؟ گریختن از خویش ممکن نیست!حال من دست از گریز کشیده‌ام، با پای عقل به اعتراف برخواسته‌ام، بنای فرار ندارم، نیازی نیست که عکسم را بر تمام دیوار های شهر چاپ کنید، هر چند که این کار مایه‌ی تسکین خاطر من است، من همینجا ایستاده‌ام، به حومه‌ش شهر پناه نمی‌برم، نیازی نیست ماشین های آژیر‌کشان را راهی خیابان ها کنید، من خود با آغوش باز پذیرای عقوبت خود هستم، تمنای‌تان می‌کنم که دست بجنبانید، روحم سخت در عذاب است. درد مقتول محدود به لحظه‌ی ضربت آلت قتاله است، اما قاتل اگر حس درد را هنوز در خود نکشته باشد، توأمان درد خواهد کشید، و تا مادامی که کیفر خود را نبیند با این درد همراه خواهد بود، شما رو به خدا نجاتم دهید، روح آلوده‌ام بیش از این طاقت ندارد. من کجا بیشتر از حق خودم خواسته‌ام؟ حق من را کف دستم بگذارید.چرا من را دستگیر نمی‌کنید؟ بی‌تفاوت از کنارم عبور نکنید، این سرخی‌ای که بر دستانم نقش بسته است، رد خون یک انسان پاک و بی‌گناه است. من سزاوار بدترین مرگ ها هستم، برای نابودی من پیش‌قدم شوید، تا من را سزا نداده‌اند روح مقتول اسیر احوالات ناخوش است.چرا هیچ‌یک از شما برای به دار آویختن من داوطلب نمی‌شود؟ در خطاکار بودن من شک دارید؟ یا می‌خواهید عذابم را دوچندان کنید؟ چارپایه را بکشید که عذاب وجدان تمام جانم را در جهنم خود سوزاند.آرام آرام به زیر لب زمزمه می‌کنم،بچش طعم عذابی را که سال‌های سال میهمان جان توست.اینجا هیچکس عقوبت من را پیش از موعد مقرر محول نمی‌کند، هر روزی که بی‌جزا بر من می‌گذرد، جزایی به مراتب جان‌فرسا تر از آن‌چه که بر گردنم هست می‌چشم، و چه صبح دل‌انگیز و آرامش‌بخشی خواهد بود آنگاه که بگویند تو را امروز عذاب خواهیم کرد و پرده‌ها را کنار خواهیم زد، امروز موعد مقرر است، تو را به جرم خودکشی عذاب خواهیم کرد!</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 04:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش‌نامه‌ صوتی مجاهد شریف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-m9stimbu95da</link>
                <description>بریده‌ای از متن:تردید صدای قدم های آهسته از دورتر هاست، احساس می‌کنی کسی با متانت و خونسردی تمام در نزدیکی تو قدم میزند و تنها منتظر یک فرصت است تا نفست را ببرد. گاهی صدای قدم هایش را گم می‌کنی اما آنقدر شمرده شمرده راه می‌رود که براحتی می‌توانی ریتم آن را در ذهن خود دنبال کنی، ناگهان که صدا نزدیک تر می‌شود وحشت بر تمام وجودت سیطره می یابد و احساس می‌کنی با هر قدم چکمه اش را بر روی قلبت می‌کوبد.بی‌شک تردید یکی از بی رحم ترین سربازان شیطان است. تردید سارق کارکشته ایست که از دیوار نمی‌پرد، از در وارد می‌شود. هر شب عبور سایه اش را بر روی پنجره احساس می‌کنی و چون پرده را کنار می‌زنی هیچکس را نمی یابی، بی‌خبر از شبی که آهسته بر در می‌کوبد و چون میخواهی ظاهر مجهول آن را دزدکی از لای شکاف در بسنجی با حقیقت رعب برانگیز آن مواجه می‌شوی و می‌خواهی در را بسرعت ببندی اما تردید یک پایش را لای در گذاشته و چاره ای نداری جز آنکه در داخل خانه با او گلاویز شوی.شهید مجید شریف واقفی</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 03:16:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان پدر کجاستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-xueizsryhdzt</link>
                <description>بند هایت را چه مهربانانه بسته است...بند هایت را چه مهربانانه بسته است...آه خدایا پدرش، چه امید هایی را که به آن گره نزده، و چه بسیار آرزو هایی را که با هر گامِ سبک‌بال و شاداب تو در سر نریخته‌، همه را خون کردی...می‌دانم، کمی سوخته‌ای، همه را نیز شعله‌ور ساخته‌ای، تنت خونین است، عالمی را خون به دل کرده‌ای...بی‌گمان صاحب تو هم‌اکنون هم‌بازی اطفال حسین است، من را باکِ او نیست، اما تو ای پاهای جامانده، ای کاش به یکباره ناپدید می‌شدی و به دست بازماندگان باز نمی‌گشتی، آخر می‌دانی، تو خود روضه‌ی مفصلی...بیاد بیاور، نخستین روزی که تو را پوشیدند، عذر می‌خواهم، اما من یقین دارم پدرش آن لحظه را هیچگاه از یاد نخواهد برد...تن فرسوده‌ی تو خود گواه یک محرومیت ناجوانمردانه است، لااقل ای کاش لباس خونین بر تنت نمی‌کردند، هر چند که من مطمئنم مادرش تا کنون با هزار ناز و عشوه خون از چهره‌ات پاک کرده است و و پدرش ده ها بار تو را سخت در آغوش فشرده است و بی‌تاب و بی‌قرار، خون گریه کرده‌است.تو خود با قدم های کودکانه‌ی خویش، قرار را از دل عالمی ربودی و پرده‌ی غم را دریدی، شرح غمت را به گوش جهان رساندی، آه اهل عالم بشنو، باز دختربچه‌ای بر خاک افتاد، باز خیمه‌ای در آتش سوخت، باز هم نقشی از رژ گلگون‌ش بر گوشه‌ای از عالم نمایان شد، باز هم خدا عزادار است...بیش از این حوصله‌ی تفصیل نیست، حالی که تشریح این درد جانکاه از عهدۀ قلم قصه‌نویس و کم‌توان من خارج است، خلاصه‌ی تمام غم های ما این است، که ای شمشیر منتقم، ای وارث آل‌لله، این همه سوغات کافی نیست؟ تو کجایی؟ کجایی که نمی‌آیی به این غربت پایان دهی...اللهم عجل لولیک فرج</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 03:04:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا های جا مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-dtu4w0ng1lv4</link>
                <description>- زودهنگام پیر گشته‌ای جوان! پس رویا های شعف‌برانگیز و کودکانه ات کو؟ خیالات محال و ساده‌انگارانه ات کو؟ کم‌سال تر از آنی هستی که در منجلاب بی‌رحم واقع‌نگاری اسیر شوی! روح بلندپرواز و رویا‌دوست خویش را هیچگاه سرکوب نساز!- آه بله، من نیز رویاهایی داشتم، رویاهایی سبک‌بال‌تر از برگ درخت، بلند پرواز تر از ابر های دست‌نایافتنی، افسوس که همه را جا گذاشتم! یک روز ناگاه و بی‌خبر، چشم گشودم و دیدم رفته اند، نیست شده‌اند.- عجب! مگر رویا ها هم فرار می‌کنند؟ من شنیده ام هر رویایی که متولد می‌شود و به اندیشه‌ای پا می‌گذارد، مادامی که شور و حرارتِ دست‌یابیِ آن در اندیشۀ شخص می‌جوشد، سرزنده و نیروبخش به تراوش ادامه می‌دهد و امید می‌پراکند. مگر تو خود با تیغ بی‌خیالی و گوشه‌نشینی آن‌ها را کشته باشی.- به‌هیچ‌وجه! قبل از آنی که من را ترک بگویند، هر روز آن ها را می‌پروراندم، از نو باطراوت می‌ساختم، بال و پر می‌دادم، شاخ و برگ می‌بخشیدم، اجازه نمی‌دادم در کنج و پست‌توی این انبار بی‌انتها بوی کهنگی بگیرند.- پس چگونه شد که آن ها را از دست دادی؟ مگر آن ها را در بند خیال مهار نساخته بودی؟ و یا در حافظه‌ات به امانت نسپرده بودی؟- آه هرگز، هرگز! من اگر رویایی داشته باشم -که در گذشته بسیار داشتم- هیچگاه آن را به دستان بی‌کفایتِ این فراموش‌خانۀ پرحجم نمی‌سپارم! حافظه و زمان، این دو سرباز قسم‌خورده با هم تبانی کرده‌اند جهان را از وجود رویاها و خیالات زیبا و نقض خالی سازند. قسم به تمام رویا های تحقق‌نایافنه، حافظه تنها منتظر است حریر نازکی از غبار زمان بر خاطرات نقش ببندد تا به یکباره همه را انکار کند! شما را به خدا قسم، آقا، هیچگاه خاطرات حیات‌بخش و خیالات صادقانۀ خویش را به این امانت‌داریِ نامطمئن نسپارید. نگذارید مهم‌ترین سرمایه‌های زندگی‌تان را باد ببرد، خاطره عصارۀ عمر است، این مادۀ کم‌مقدار و پربها را مراقبت کنید.- چه حرف ها می‌زنی! اگر همانطور که می‌پنداری، این ها باارزش‌ترین ها هستند، چه مأمنی مطمئن‌تر از حافظه؟ چه مرکبی بلند‌مرتبه تر از سر؟ نکند تو آنها را در کنج گنجه می‌افکنی و یا در صندوقی هفت‌قفل پنهان می‌داری؟ که البته حافظه نه قفل می‌خواهد و نه سرقت می‌شود، همچنین بار ها و بار ها سهل‌الوصول تر نیز هست. شاید برای آنکه آن‌ها را از گزند زمان در امان بداری مکتوب می‌کنی و لای کتاب های قطور پنهان می‌سازی. یا چه می‌دانم، شاید آن‌ها را بدور از چشم طمع‌کاران، شبانگاه به باغ می‌بری و زیر یک درخت پر‌شکوفه و خوش‌عطر چال می‌کنی!- البته که نه! این ها کم از حافظه ندارند، شاید پاک‌دست تر باشند، اما به همان میزان پرمخاطره و کم‌دوام اند. من آن‌ها را به قلب می‌سپارم، آه قلب، این سخاوتمندِ بی‌انتها، نگارخانۀ خاطرات عمر، تکیه‌گاه احساسات پاک و ژرف. حتی اگر بخواهی بقدر تمام انسان های روی زمین هم عشق بورزی، برایت جا باز می‌کند و مشوقانه از رویا هایت نگهداری می‌کند و از آن‌ها یک روح فناناپذیر و استوار می‌سازد.- دریافتم! شما قلب را گزیده‌اید، شما قلب را به ذهن و دل را به سر ترجیح می‌دهید! چه عجیب، امروزه کمتر کسی عنان عمر به کف دل می‌دهد. حال برایم بگویید چه شد که با این حال، رویاهایتان را از دست دادید.- من آن‌ها را جا گذاشتم، خیالات شعف‌برانگیز و وصف‌ناپذیری داشتم، هر روز سوار بر اسب آرزو ها بر سرزمین خیال می‌تاختم، هرچند که گه‌گاهی زمین می‌خوردم، من بر فراز آسمان خیال سرمستانه بال می‌زدم، هرچند که یک بالم از ابتدا می‌لنگید... من آن‌ها را قبل از آنکه شکوفا بشوند، پشت سال های شیرین و زودگذر نوجوانی جا گذاشتم. ساده بگویم، من قلبم را جا گذاشتم...- آن ها را کجا وا نهادی؟ و اصلا چطور می‌شود کسی قلبش را جایی جا بگذارد؟ و اگر هم بشود، بعد از آن چه در سینه‌اش می‌کوبد؟ حال که تا این میزان فلسفه بافته‌ای و مرا متعجب ساخته‌ای، پرده از راز پنهان خود بردار و داستانت را مفصل شرح بده.- گوشتان را درد نیاورم، از روز اول بگویم؟- از ابتدای ابتدا!- ابتدای این داستان، ابتدای من است. همچون همه، زندگی را با گریه آغاز کردم، و این اتفاقِ همه‌گیر، خود گواهی می‌دهد که دنیای ما، دنیای شادی نیست. تنم تماماً سالم بود و سلامت، الی یک نقصان کوچک در ناحیه‌ی قلب، که آن هم محسوس نبود.مهم‌تر از سلامت، پدر و مادری داشتم که قبل از راه رفتن و سخن گفتن، عشق ورزیدن را به من آموختند، و مگر همین دو مورد برای یک زندگی سعادتمندانه کافی نیست؟ براستی که خوشبخت بودیم، لبخندِ زندگی را بر دیوار خانه قاب گرفته بودیم. همچنین باید بگویم که علی‌رغم انبوه نعمت، از فراوانی مال برخوردار نبودیم، و البته نه آن میزان که از فرط کم‌دستی، دست به نیازمندی بگشاییم، و ما آنگونه نبودیم که غم آب و نان را به گوش آسمان برسانیم، روزگار را سخت اما شیرین سپری می‌ساختیم.گه‌گاهی یک درد مختصر و ناچیز در سینه‌ام احساس می‌کردم، کوچک تر از آنی بود که بخواهد شریان حیات را ببندد، به مثابه یک تلنگر روزانه از کنارش می‌گذشتم، غافل از روزی که ناگزیر، با واقعیت روبرو می‌شوم، همان روزی که فهمیدم آن درد های ناچیز، تلنگر های روزانه نیست، تپش های یک بمب ساعتی‌ست، و البته جای گلایه نیست، من هیچگاه شکوه نکردم، از آن که این درد مادرزادی را در من به یادگار گذاشت، آنکه سال ها پیش مرا بی‌خبر وداع گفت و آرام در خاک خوابید، و با رفتنِ خویش، این بمب ساعتی را نیز به شمارش انداخت. آن روز را دقیق بخاطر ندارم، فقط می‌دانم قلبم سخت برآشفت و این ماهی کوچکِ قرمز به خاک افتاد، به خون غلتید.بی‌نفس جان کند و جان داد. جگر پاره کرد و خون از تنش جوشید، و آنی که سینه‌ی محبوس را  محکم به زمین می‌کوبید، از بدِ حادثه، راه حیات بازیافت، جسم ناتوان‌ش به جوی افتاد. تن به آب سپرد، نم‌ناک و خون‌آلود. با خود زمزمه کرد «این سینه‌ی پرخون‌شده را چه کنم؟ این هم از عاقبت زنده ماندن!». نفس های آخر را همچون نِی، نالان و سوزناک نواخت، و بر سطح آب، آرام پهلو گرفت. من از آن حادثه جان سالم به در بردم، اما قلب سالم نه!دکتر ها می‌گفتند قلبم متوازن نمی‌تپد، باید عوض شود! فارغ از واژه های فرنگی و دهن‌پر‌کنی که به کار می‌بستند، به زبان کودکانه به من فهماندند، قلبم آسیب دیده است، چفت و بست هایش محکم نیست و به هنگام برآشفتگی خون پس می‌دهد، چکه می‌کند! راست می‌گفتند، من کوچک تر آنی بودم که بتوانم با تن عریان و فولادین واقعیات و مصائب جهان گلاویز شوم، اما می‌دانستم که گاهی اوقات قلبم زیرزیرکی اشک می‌ریزد و خون گریه میکند، درد می‌کشد.از پدرم می‌پرسیدم «پدر جان، مگر می‌شود قلب کسی را عوض کرد؟» و باز می‌پرسیدم «و اگر بشود، قلب از کجا می‌آورند؟ جدیدا دانشمندی موفق به ساخت قلب شده است؟ کسی قلب می‌فروشد؟ و اگر می‌فروشد، ما می‌توانیم بخریم؟» سوال هایم تمامی نداشت، از یک سو با اعجازی مبتلابه مواجه بودم و از سوی دیگر با واقعیتی سخت‌باور و ملال‌انگیز جدال می‌کردم، هر روز با هراسی مضاعف می‌پرسیدم «قلبم که عوض بشود، رویاهایم چه می‌شوند؟ به قلب جدید می‌آیند؟ یا همه را می‌بازم؟ خاطرات‌م چه می‌شود؟ من این قلب پر احساس را دوست دارم. قلب جدیدم حاضر است پا به پای من بر دشت وسیع خیال بدود؟»، پدرم هرگاه خود را مورد هجوم آماج بی‌امان پرسش های سرگردان من می‌یافت، قطره‌ای اشک در چشمانش حلقه می‌زد و دست بر قلب‌م می‌کشید و با چشمی نمناک و لبی خندان می‌گفت «آری عزیزم، خدا فرشتۀ مهربانی خلق کرده‌است برای پاسداری از رویاهای راستین، گاهی اوقات آدم‌ها رویای خویش را از دست می‌دهند و یا فراموش می‌سازند، و آنگاه که سخت به آن محتاج اند… از دست فرشتۀ مهربان آن را باز می‌ستانند.» و این باور کودکانه آنچنان بر جان من اثر می‌کرد که به یکباره از بند پرسش های مضطربانه رهایی می‌یافتم و قلبم را غرقِ در آرامش و متبلور از نور خدا می‌جستم.روزها یکی یکی گذشت، شب ها یک به یک سپری شد، تا رسید به شب حادثه، همان شبی که رویاهایم را از دست دادم، درد بی‌سابقه‌ای بر قلبم لنگر انداخته بود، با هر تپش چنان رعشه ای بر سینه‌ام ایجاد می‌شد که بیم آن می‌رفت از وسط بشکافد. جای خون، درد پمپاژ می‌کرد، زهر در رگ‌هایم می‌ریخت، تمام تنم می‌سوخت، قلبم چنان افسارگسیخته بر دیواره می‌کوبید که می‌خواست خود را به بیرون بیافکند، گویی یک نفر دست انداخته و گلویش را فشرده باشد. عاقبت از حال رفتم، تقلا های پدر فایده‌ای به همراه نداشت، زمانش فرا رسیده بود… این قلب بیمار بیشتر از این نمی‌توانست تحمل کند، در آغوش پر مهر پدر به خوابی عمیق فرو رفتم… خوابی که ای کاش بیداری نداشت… ای کاش خواب می‌دیدم همه چیز همچون گذشته هاست، همان خانه‌ی کوچک و محقر، همان قاب عکس پرمعنا، پدر و مادرم به همراه منِ سالم، منِ ناآشنا با درد، از شما می‌پرسم آقا، فارغ از تمام بلایای و مصائب عالم، یک خوابِ سبک‌بال کودکانه خواسته زیادی‌ست؟ من کجا بیشتر از حق خودم خواسته‌ام؟افسوس که آن خواب شیرین زود پایان گرفت و همچون تمام خواب های خوش قوام نیافت، هوشیاری پاورچین پاورچین به سراغم آمد، وزن پلک ها را احساس کردم، آرام آرام چشم گشودم، باریکه‌ی نور سفید بی‌رحمانه بر چشمانم تاخت، سینه ام سبک بود، نفسی آسوده و کم‌فشار فرو دادم، سینه ام را خنکِ خنک پر کردم. احساسی عجیب را تجربه می‌کردم، انگار کسی از درون با من حرف می‌زد، قلبم با هر تپش پیام عشق مخابره می‌کرد.به اطراف چشم چرخاندم، چهره‌های مبهوت و ناآشنا را کاویدم، پدرم را نیافتم، از آن‌ها پرسیدم «پدرم کجاست؟»، خیره به هم چشم دوختند و بعد از کمی تعلل، یک نفر جلو تر آمد، لب ورچید و قطره‌ای اشک فشاند و دست بر سینه‌ام گذاشت و آرام گفت «او همیشه همراه توست!»در سینه‌‌ام قلبی خسته و مهرْبان می‌تپید، از من قدیمی‌تر می‌نمود اما کهنه‌تر نه. به قدر تمام سال های دور از خانه، آشنا بود. به قدر تمام عمر، برایم تپیده بود.رویاهایم را خواستم، قلبم را جستجو کردم، نبودند، بار دیگر زیر و رو کردم، سرسرا را گشتم، دالان های تنگ و تاریک را به دقت جستم، جز «من» نیافتم. رویاهایش را ورق زدم، یک به یک، همه‌اش «من» بودم.میهمان آشنا، آشنای عزیز، از «من» به «خویشتن» خوش آمدی!</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 22:00:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغزل های برف‌آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D8%AA%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-ewhg1tjhdcsr</link>
                <description>آخرین شب های سال بود، رایحه‌ی دل‌انگیز عید در تمام کوچه های شهر پیچیده بود. آسمان پف کرده بود، میل برف داشت، آخرین برف سال!از میان کوچه های پر هیاهو و کثیف -که غالباً بوی نامطبوعِ گوجه های له شده و پرِ کفترهای مریض را می‌داد- عبور کردم. وارد بازار اصلی شهر شدم. همانطور که انتظار می‌رفت، بازار شلوغ تر از کوچه هایی بود، که در آن میوه های پلاسیده می‌فروختند. آنچنان با عجله از بین مردم عبور می‌کردم که برخی گمان می‌بردند، از چند حجره پایین تر یک انگشتر و یا گردنبد طلا دزدیده‌ام. به سرعت خود را به شریان اصلی رساندم، بازار زنده بود، زندگی در آن جریان داشت، بوی عیدی می‌داد.آخرین روز های سال، آخرین برف سال، موعد آخرین ها بود. و من دلشورۀ آخرین نگاه را داشتم، آخرین تصویر، آخرین خاطره. با چشمان دردمند و نگاهی مضطرب، به هر سو چشم می‌پراندم و چهره های ناشناسِ عابرین را یکی پس دیگری می‌کاویدم، و با هر تپش پلک کنار می‌زدم.ناگهان تمام چراغ ها خاموش شدند و نور به یکباره رخت بست. سکوت سایه افکند و بازار در آرامشی بهت برانگیز فرو رفت، و چون تاریکی بر تن گرم بازار دامن کشید، اشعۀ لطیف ماه بر چشم‌ها دوید.یک نفر داد زد «برق رفته است!» و از پسِ آن بانگ، کرکره ها به پایین لغزیدند و با صدایی گوش‌خراش بر تن نحیف روح من چنگ کشیدند.پیرمردی دوره گرد را دیدم که روی به آسمان کرد و با چشمانی دردمند و نافذ رخ هلال‌گون ماه را کاوید، و دست بر بار و بندیل خود برد و آهنگ رفتن کرد.پیش از آنی که بند اساس را محکم کند، به آرامی بر پشتش کوبیدم و با لحنی عاجزانه گفتم «شمع دارید؟ یکی هم باشد کفایت می‌کند.»پیرمرد بی معطلی یک شمع زینتی بیرون کشید و لای یک کاغذ کاهی پیچید و به همراه یک لبخندِ مغموم تحویل من داد.خواستم دست در جیب ببرم که فورا پیش‌دستی کرد و دست بر شانه ام کشید و به آرامی فشرد و گفت «مهمان من باش جوان، من نیز چون تو محتاج نورم، دعای‌م بفرما. دعای بلانشینان مستجاب است.»پیرمرد دست بر قلب‌م گذاشت، و لحظه ای درنگ نمود و با همان لطافتی که در نگاه خویش داشت، نوری ضعیف از سینه‌ام بیرون کشید، و با یک اشاره کوتاه انگشت، بر نخ شمع آویخت. چمدانش را به دوش کشید و رفت، نفهمیدم که بود یا چه بود! تاجر بود یا ساحر؟ فقط میدانم کوله‌بارش تماما صفا بود. مهر با خود می‌برد و بار محنت به دوش می‌کشید.شمع را بالا بردم، بالای بالا. چشم دوختم به چهره های تاریک و ناشناس، عابرهای هراسان و مضطرب، که بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشتند و راه خانه را می‌جستند. بازار به آرامی در خلوتی تلخ فرو می‌رفت و در ژرفای یک اقیانوس سرد ته‌نشین می‌شد.بعد از عبور رهگذران، از انتهای تاریک بازار، از آنجایی که سیاهی هجوم می‌آورد، سایه‌ای محو نمایان شد، یک نفر در تاریکی قدم می‌گذاشت و آرام آرام نزدیک می‌شد، قدم هایش کوتاه و مضطرب بود، گویی راه گم کرده بود و یا شاید راه را می‌دانست، جرأت پیمودن نداشت. قدم هایش آرام اما کوبنده بود، با هر قدم شوری وصف ناپذیر می‌آفرید و خاطره‌ی نیمه جانی را از نو زنده می‌ساخت.راستش را بخواهی، همان لحظه نخست گمان کردم تویی!به مجردی که برق شمع در چشمانت دوید و با نگاه من تلاقی کرد، فهمیدم تویی! شاید فکر کنی برای من اتفاق غیرمنتظره‌ای رقم خورده است، اما سخت در اشتباهی! عشق، انتظار دیدنت در تمام لحظه هاست، عشق جستجوی‌ت بین تمام آدم های تنهای خیابان است.برف می‌آمد، آهسته و نم نم، نسیم خنکی می‌وزید، خمیازه باد به آرامی از کنار ما می‌گذشت و شعله لرزان شمع را قلقلک می‌داد، و دانه های سفید برف که چه محجوب و مؤدب بر روی شانه های ما می‌نشستند.من با چشمان آشفته و مشتاق خود تمام‌صدا داد میزدم «این بار بمان» و تو با چشمان خیس و مهربان خویش، به آرامی در گوش من نجوا میکردی «این بارِ آخر است، بار بعدی که برف می‌آید، من نیستم.» شرم جانکاه و جانگدازی در چشمانت موج می‌زد، تو خودت بهتر از من می‌دانستی که چون برف می‌آید، من ناخودآگاه یاد تو می‌افتم. تو خوب می‌دانی که همه چیز زیر سر همین برفِ بی‌رحم است. یادم می‌آید بار اولی را که به همراه تو، به تماشای برف نشستم. به یکباره در چشمان من خیره گشتی و با کمی شیطنت گفتی «نمی‌ترسی از این که یک روز پای‌بست من شوی؟» و من جا خوردم و با حالتی شگفت و چشمانی گرد‌شده پرسیدم «چگونه؟!» و تو با لبخندی ملیح، چشم‌هایت را نیمه باز انگاشتی و با شور و شعف پاسخ دادی «می‌گویند اولین برف سال پیام‌آور عشق است، با هرکس که به تماشای آن بنشینی، دل‌بسته او خواهی شد!» و من آهسته بر این باور خامِ خرافی تو خندیدم و تو نیز با چشمانی باز خنده سر دادی، و چقدر ساده و بی‌دغدغه از آن لحظه پر شور گذشتیم. ما اجازه دادیم حریری از دانه های پرمهر برف بر لوح تقدیر‌مان نقش ببندد و ما را به هم نزدیک تر کند.رخ گلگون تو را از پشت دانه های برف می‌دیدم، با هر پلک‌زدنی، یک قطره زلال اشک چون مرواریدی بلورین، از گوشه چشمت به پایین می‌خزید، و دانه های سپید برف چه مهربانانه گونه های گل‌انداخته ات را نوازش می‌کردند. چشم هایت با نگرانی از من می‌پرسیدند «مرا از یاد خواهی برد؟» و چشمان درمانده و مستأصل من هزار بار قسم می‌خوردند «تو را هیچگاه از یاد نخواهم برد!» و هم من و هم تو می‌دانیم که زمان از ما قوی‌تر است، زمان از ما می‌برد. زمان طمع‌کار است، خاطرات خوب را برای خودش نگه می‌دارد. البته هر چقدر هم که قلدر باشد، زورش به دانه های نحیف و سبک برف نمی‌رسد. هرچقدر هم که بگذرد، به هنگام برف، من یاد تو می‌افتم. برف که می‌بارد، دانه های پرمهرِ آن، با ناز و عشوه بر زمین می‌غلتند و همراه با تن سبکبال خود، کوله‌باری از خاطرات نیمه‌جان را بر زمین می‌کوبند و جان تازه می‌بخشند.بازار خالی شده بود، به گمانم همه رفتند به جز ما سه نفر، منِ دل‌سوخته و شمع برافروخته و خیال پنهانی تو. فاصله ما هنوز هم همان یک قدم بود، همان یک قدمی که از ابتدا هیچ‌گاه قرار نبود پیموده شود. دوست داشتم برای آخرین بار دست‌هایت را بگیرم و پیش از آنی که بغض فروخته‌ام جرأت گریه بیابد، به رسم خداحافظی بفشارم، اما ترسیدم، ترسیدم از خواب بیدار شوم. ترسیدم همه خیال بوده باشد و باز هم اسیر رویای سفید دانه ها باشم. خواستم شمع را به پیش آورم، و به دستان سرمازده‌ات بسپارم، که یکباره دانه های برف در هم آمی‌ختند و در طواف تو به چرخش درآمدند. با همان لطافتی که داشتی دور سرت چرخیدند و ناگهان از نظر پنهان شدی! یک‌آن دیدم تو نیستی! هاله‌ای از دانه های برف در مقابلم از تکاپوی ایستادند و به ظرافت و آهستگی یک پر کبوتر، در هوا چرخیدند و بر زمین افتادند.و من ماندم و دانه های ملال‌انگیز برف. بی گمان این برف همان است که میگفتی، همان برف بعدی، چنان بی‌خبر رفته ای که حتی یک تار موی به‌جا نگذاشتی! البته یک چیز پر دردسر و فراموش‌ناشدنی را چرا! غمت را با خودت نبردی! یادت بخیر، که این بی‌نصیب را بی‌یادگار نگذاشتی!</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 15:42:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقده‌ی جنسیِ فِروید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-imosctrbykhn</link>
                <description>یکی از ایراد های مهمی که اندیشمندان روشنفکر غربی بر مسئله‌ی حجاب گرفته اند، این است که ایجاد یک حریم مستتر بین زن و مرد در جامعه، می‌تواند باعث ایجاد حساسیت بیشتر شود، و طبق جمله معروفِ «الْانْسانُ حَریصٌ عَلى‏ ما مُنعَ مِنْهُ» باعث حرص و طمع بیشتری شود. سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است که آیا پوشیده بودن زن در جامعه باعث بوجود آمدن یک تشنگی کاذب در مردان نمی‌شود؟ جامعه ای که بانوان آن از تمام زیبایی خود، تنها گردی صورت و قسمت کوچکی از دست را می‌توانند به نمایش بگذارند، یک جامعه سرکوب شده و عقده‌ای نیست؟‌ افراد آن جامعه انسان هایی شکننده و به اصطلاح «بی‌جنبه» نیستند؟فِرُوید معتقد است ناکامی ها معلول قیود اجتماعی است و پیشنهاد می‌کند که تا حد ممکن غریزه را آزاد بگذارید تا ناکامی ها و عوارض ناشی از آن بوجود نیاید. راسل نیز در کتاب «جهانی که من میشناسم» آورده است «اثر معمولی تحریم عبارت است از تحریک حس کنجکاوی عمومی. و این تاثیر هم در مورد ادبیات مستهجن و هم در موارد دیگر مصداق پیدا میکند.» در همین مسئله از او پرسیدند که «آیا شما عقیده دارید انتشار موضوع های منافی عفت علاقه مردم به آن ها را زیاد نمی‌کند؟» او این‌گونه جواب داد «علاقه مردم نسبت به آن ها نقصان می‌یابد. فرض کنید چاپ و انتشار کارت پستال های منافی عفت مجاز و آزاد گردد. اگر چنین چیزی بشود این اوراق برای مدت یک سال یا نهایتا دو سال مورد استقبال واقع شده سپس مردم از آن خسته می‌شوند و دیگر کسی حتی به آن ها نگاه هم نخواهد کرد.»طبق آنچه که فروید و راسل گفته اند با ایجاد محدودیت در جامعه تنها مردم را تشنه تر و شکننده تر می‌کنیم، و در نهایت با جامعه ای روبرو خواهیم شد که دچار اختلال های روحی و روانی است. بدون شک جامعه ای که در آن روابط آزاد مرسوم است و فضای اختلاط فراهم است، مرتفع ساختن غرایز جنسی آسوده تر است. اما سوالی که برای ما پیش می‌آید این است که اگر پرده ها برداشته شود و محدودیت ها کم شود، جامعه سالم تری خواهیم داشت؟‌ به طور مثال یکی از اختلال های جنسی که ممکن چنین جامعهِ محدود‌شده‌ای بدان دچار شود، همجنسگرایی است و اتفاق بسیار عجیب این است که امروزه در بسیاری از کشورهای اروپایی که هیچ‌گونه محدودیت جنسی در آن حاکم نیست، آمار همجنسگرایی سر به فلک کشیده است! در حالی که انتظار می‌رود این جوامع به دلیل آزاد بودن غرایز، از سلامت بیشتری نسبت به جوامع محدود اسلامی برخوردار باشند.طبق آنچه که در تاریخ ویل دورانت آمده است ایران باستان یکی از صادرکنندگان فرهنگ مبتذل «حرمسرا» بوده است و وقتی به سرگذشت شاهانی نظیر خسرو پرویز و انوشیروان رجوع می‌کنیم، می‌بینیم که حتی به یک حرمسرا هم اکتفا نکرده‌اند، و آنچه که از تمام این وقایع مشهود است، میل تنوع طلبی انسان در التذاذ جنسی است.یادم می‌آید که نزدیک به دو ماه پیش یک فیلم در فضای مجازی منتشر شد که در آن یک پسر‌بچه نابالغ در لایو اینستاگرام یک زن بد‌پوششِ معلوم‌الحال حاضر شده بود، و می‌گفت برای بهره‌جویی جنسی و خودارضایی، صفحه شما را دنبال میکنم، و وقتی که با اعجاب آن زن روبرو شد، گفت «مدت هاست که فیلم های پورن دیگر من را ارضا نمی‌کنند!» و این اتفاق برچسبِ تاییدی است بر گفته راسل، مبنی بر اینکه مردم با دیدن آن کارت پستال های مبتذل خسته می‌شوند و دیگر به آن‌ها نگاه هم نخواهند کرد، اما باتوجه به اتفاقی که برای همین پسر‌بچه رخ داده است، هیچ تضمینی وجود ندارد که مردم نوع دیگری از بی‌عفتی را جانشین آن نکنند، بلکه ظاهرا تشنه تر هم می‌شوند و چون آن نوع خاص کامجویی برایشان تکراری شده است، برای سیراب ساختن روح تشنه و شعله‌ور خود نوع تازی تری از کامجویی جنسی را طلب می‌کنند.ظاهرا آقایانِ فروید و راسل به جنبه های دیگری از مسئله توجه نکرده اند و فقط یک روی سکه را دیده اند! البته راسل در کتاب «زناشویی و اخلاق» صراحتاً اعتراف کرده است که عطش روحی در مسائل جنسی غیر از حرارت جسمی است. آنچه با ارضاء تسکین می‌یابد حرارت جسمی است نه عطش روحی. و این خود شروع مناسبی است برای رمزگشایی از این مسئله ذی‌ابعاد. به عقیده شهید مطهری غریزه جنسی دارای دو جنبه است، جنبه جسمی و جنبه روحی. بر همگان روشن است که روح انسان موجودی بی‌نهایت‌طلب است و سیرابی ندارد. به طور ذاتی در طبیعت انسانی از نظر خواسته‌های روحی محدودیت در کار نیست و وقتی که این خواسته ها در مسیر مادیات قرار بگیرد به هیچ حدی راضی نمی‌شود و در هر مرحله ای که قرار بگیرد، میل و شوق دستیابی به مرحله بعدی او را به غلیان در می‌آورد. وقتی به انحرافات جنسی نو‌ظهور در جوامع آزاد غربی دقیق تر نگاه می‌کنیم، این حس افسار گسیخته تنوع‌طلبی را بهتر درک می‌کنیم، بعضا کارشان به جایی رسیده است که حتی حیوانات را هم از گزند کامیابی های نامشروع خود در امان نداشته اند و این میل قبیح را فطری عنوان کرده اند و حتی برایش قانون نیز تصویب کرده اند!گویا اشتباه آقایانِ فروید و راسل این بوده است که تنها راه آرام کردن غریزه جنسی را ارضاء و اشباع بی‌حد و حصر آن دانسته اند، در حالی که نه تنها ممکن نیست بلکه موجب پدید آمدن عوارض صعب‌العلاج و بسیار مهلکی خواهد شد. آن ها تنها یک طرف داستان را دیده اند، و معتقد اند با اعمال ممنوعیت در جامعه غریزه عاصی و ناآرام میشود، و طرحشان این است که برای ایجاد آرامش در این غریزه باید به آن آزادی مطلق داد، آنهم بدین معنی که به زن اجازه هرگونه جلوه گری داده شود و مرد هم بتواند به میل خود هرگونه رابطه ای را بوجود بیاورد. ناظر به مطالب بالا میتوان اجمالاً این نتیجه را گرفت که التقاط روحیه تنوع‌طلبی و بینهایت‌خواهی روح با غریزه جنسی و فعال ساختن آن بسیار خطرآفرین است، و باید از آن دوری جست، همچنین اسلام معتقد است که این مهم تنها زمانی محقق می‌شود که التذاذ جنسی افراد محدود به حریم خانواده باشد و جامعه به هیچ عنوان مکانی برای کامیابی های جنسی نباشد، حتی به مقدار اندکی. و این امر تنها در صورتی عملی می‌شود که بانوان از هرگونه جلوه‌گری و خودنمایی پرهیز کنند، و مردان هم به دنبال مرتفع ساختن نیاز های جنسی خود، چشم‌چرانی نکنند.اگر نفس انسان را به مشابه یک طفل شیرخوار در نظر بگیریم که از پستان مادرش تغذیه می‌کند، اگر او را به حال خود بگذاری با همین میل باقی می‌ماند و این خوراک او روز به روز ریشه دار تر می‌شود، و اگر او را از شیر بگیری به ترک پستان خو می‌گیرد، در واقع هرچه موجبات رغبت نفس را فراهم کنی بر رغبت خود می‌افزاید ولی اگر او را به کم عادت دهی قناعت پیشه می‌کند.در قرآن از نیروی جنسی با عنوان نیروی عظیم یاد شده است و هیچکس نافی آن نیست، و ما نیز انکار نمی‌کنیم که دسترسی نداشتن به زن موجب انحراف می‌شود، و باید شرایط ازدواج قانونی را سهل کرد تا از عوارض تلخ آن جلوگیری شود، ولی بدون شک آن مقدار که تبرّج و خودنمایی زن در اجتماع و معاشرت های آزاد سبب انحراف جنسی می‌شود، به مراتب بیشتر از آن است که محرومیت و دوری سبب می‌گردد.در پایان لازم می‌دانم منابع مفاهیم بالا را ذکر کنم، آنچه نوشته ام خلاصه ای از نگاه استادِ شهید، مرتضی مطهری بر مسئله‌ی حجاب است و خواهشمندم شادی روح پر فتوح ایشان، صلواتی هدیه بفرمایید.فروید</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 11:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای ملی ایران، سه دروغ بزرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-blp0ohxgjjzo</link>
                <description>قریب به چهل دوره از برگزاری جشنواره ملی فیلم فجر میگذرد و سینمای ملی ایران توانسته با عبور از دوره «فیلم‌فارسی» خود را در قامت بهترین های جشنواره های معتبر جهانی بیابد. کارخانه فیلم‌سازی ایران با تولید بیش از صد فیلم در سال، توانسته در جمع پورتولیدکننده ترین های جهان قرار بگیرد و حال سوال اینجاست که آیا کیفیت آثار تولید شده نیز به همان مقدار پیشرفت کرده است؟ یا فقط خط تولید را توسعه داده ایم؟ این کارخانه به مرحله سودرسانی رسیده است یا هنوز هم آلوده به نفت است؟در این متن سعی کرده‌ام بر خلاف آنچه که امروزه تحت عنوان «نقد فیلم» معروف است به «نقد سینما» بپردازم و جریان کلی سینمای ایران را نقد کنم. در همین باب سه مورد را به اختصار بررسی میکنم:۱. کارگردان هایی که بزرگتر از دهانشان حرف میزنند!سینما یک «مدیومِ دل» است، نه «مدیومِ سر»! سینما یک «هنر» است و هنر در قلمرو «حس» است، آنچه که حس را به شما منتقل میکند «فرم» است، نه «محتوا». تقابل «فرم» و «محتوا» همیشه مورد توجه هنردوست ها و منتقدین بوده است و آنچه که بیشتر اهالی سینما بر سر آن اشتراک نظر دارند، اولویت فرم بر محتوا می‌باشد! محتوا تنها زمانی معنا دارد که فرم توان بیان آن را داشته باشد. محتوا زمانی ارزش می‌یابد که فرم بتواند آن را به صلابه بکشد و از آن خود کند، در غیر این صورت محتوا یک عنصر خشک و بی‌ارزش است که خام تحویل مخاطب داده شده است و به هیچ‌وجه ارزش سینمایی ندارد و مصادیق آن شعار زدگی و دیالوگ پردازی های بیمارگونه است. در سینمای ایران بسیار دیده می‌شود که کارگردان ها میخواهند با زبان سینما از یک مفهوم عمیق و فلسفی پرده برداری کنند در حالی که فرم آن ها بسیار ناتوان تر از آن است که بتواند بار ثقیل محتوا را بر دوش بکشد و عملا زیر بار آن له می‌شود و نهایتا یک فیلم «محتوا زده» به عمل می‌آید که حرف های بزرگ تر از دهان خودش می‌زند! به عقیده بنده فیلم هایی نظیر «مصلحت» و «جدایی نادر از سیمین» و سریال «دادستان» مصداق های بارزی برای این ماجرا هستند.۲. سینمای بی‌مسئله و بدون هویتتقریبا چند روزی از شروع ترم می‌گذشت که یک ساعت از وقت بی‌زبان خود را صرف دیدن فیلم «ایتالیا ایتالیا» کردم که جزو فیلم های تحسین شده در جشنواره سی و هشتم فیلم فجر است. این فیلم که ابدا فیلم خوبی نیست در مورد زندگی رمانتیسم یک زوج جوانی ایرانیِ ساکن در تهران است که رویای زندگی در ایتالیا را در سر می‌پرورانند. در تمام پلان های فیلم اشارات دقیقی به سبک زندگی ایتالیایی می‌شود و مورد تحسین قرار میگیرد. فیلم به حدی در فضای ایتالیایی غرق شده است که حتی یک قورمه‌سبزی هم در آن یافت نمی‌شود! تنها نشانی که از هویت ملی این فیلم می‌توان یافت زبان فارسی شخصیت هاست. سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است که این فیلم ها چه نشان و هویتی از کشور ما دارند؟ مربوط به کدام زمان اند؟ به عقیده بنده سینمای ایران مثل یک کودک یتیم و سرگردان است که هیچ کسی حاضر نیست حضانت آن را بر عهده بگیرد. سینما از اساس یک رسانه استراتژیک است و زمانی محترم است که برای پیش بردن اهداف و آرمان‌های یک ملت به میدان بیاید. در سینمای ما سهم قاچاقچی ها، معتاد ها، طلاق گرفته ها و ... محفوظ است و عموم فیلم ها برگرفته از یک ماجرای نادر و عجیب است که در نیمه‌ی شمالی پایتخت ضبط شده است، اما هیچ‌کس حاضر نیست نگاهی مسئله‌محور و دغدغه‌مند به جامعه اش بیاندازد و فیلمی برخاسته از نیازهای واقعی جامعه بسازد. شایان ذکر است که این سینمای بی‌تفاوت و منفعل در برهه‌ی پرالتهابی از تاریخ شکل گرفته است که بیش از هر دوران دیگری به قدرت راهبردی و اثربخش آن نیاز است.۳.سینمای نفتیسینما یک صنعت است و صنعت نفتی اصولا محکوم به شکست است! هر فیلم و یا اثر هنری خودش باید روی پای خودش بایستد، به زبان دیگر فیلم خودش باید خودش را بفروشد. کارگردان و یا تهیه کننده ای که قبل از به روی پرده رفتن فیلم، به سود خود رسیده است و هرگز نگرانی گیشه را نداشته است، چرا باید خود را ملزم به تولید یک فیلم باکیفیت بداند؟ یکی از عمده مشکلات آثار بی کیفیت صدا و سیما سفارشی بودن آن‌هاست. کارگردانی که هنگام فیلمبرداری، فارغ از عیار فیلمِ در حال تولید، حقوق اخذ می‌کند، چرا باید زاویه دوربینش را طوری با ظرافت تنظیم کند که احساس دقیق تری به بیننده القا شود؟ بر کسی پوشیده نیست که جامعه ما به همراه تمام ارزش های اخلاقی خود مورد تهاجم رسانه‌ای دشمن قرار گرفته است و پشتیبانی و حمایت مالی از هنرمندان همسو با این ارزش ها امری عاقلانه و ضروری است. اما آنچه که عمیقا نگران کننده و تاسف برانگیز است، عدم توجه مدیران ذی‌ربط به اهمیت استقلال مالی سینما از دولت است، به طوری که با گذشت بیش از ۴۰ سال از انقلاب، سینمای ما نه تنها مستقل تر نشده است، بلکه روز به روز وابسته تر هم می‌شود!در آخر بد نیست اشاره ای کوتاه به تعلیل عنوان این نوشته داشته باشم، ناظر به نکات مذکور، بیشتر آثار سینمایی که ما از آن به عنوان «سینمای ملی ایران» یاد می‌کنیم، نه در رده‌ی سینمای «ملی» می‌گنجد و نه هیچ ربطی به کشور «ایران» دارد و نه اصلا «سینما» ست!</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 11:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا هیچکس منتظر تو نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cqq49qnh3iut</link>
                <description>باریکه ای از نور بر چهره اش تابید. کمی سرش را عقب تر کشید و چشمانش را در هم فشرد. در آهنی با صدایی گوش خراش به طرفین گشوده شد و آفتاب تند بر چهره تکیده اش هجوم برد. پیرمرد دستش را بالا برد و با انگشتان استخوانی و شکنجه کشیده‌اش بر پهنای صورت سایه‌بان ساخت. چشم هایش را به سختی باز کرد و از لای پلک های چروکیده اش کمی آن سو تر را کاوید. کم‌کم دستش را معاف کرد و چهره کشیده و پیشانی بلندش را به گرمای آفتاب سپرد. با چشمان نیمه باز اطراف را در نظر گذرانید و متوجه جمعیت پر شور و التهابی شد که به سمتش سرازیر بود. قدی بلند و هیکلی استخوانی و چهارشانه و محاسنی تماما سفید ابهتی وصف‌ناپذیر در او پدید آورده بود و تمام آنچه که یک فرمانده نظامی مقتدر می‌بایست داشته باشد را به او می‌بخشید. چشمان بی تکلف و محجوبش تازه کمی با تابش بی‌رحم خورشید خو گرفته بودند که خود را در محاصره جمعیت یافت. خبرنگار های کنجکاو و فرصت طلب از هر سو خود را به او می‌رساندند و میکروفون هایشان را به او نزدیک تر می‌ساختند.صدا های مبهم و نامشخص مردم در گوشش می‌پیچید و خود را متوجه آماج پرسش های گوناگون می‌یافت. یک کدام می‌پرسید «از اینکه بعد از ۴۵ سال به وطن باز می‌گردید چه احساسی دارید؟»، دیگری می‌پرسید «درست است که شما را شکنجه کرده اند؟». سوال ها تمامی نداشت. پیرمرد با حالتی محتاطانه و نگاهی هوشیار خبرنگار ها را در نظر گذرانید و اطراف را زیر نظر گرفت. نوعی اضطراب و یا آشفتگیِ توأم با سردرگمی جانش را درنوردیده بود و بقدری پریشان بود که حتی متوجه حضور تیم ویژه استقبال کننده هم نشده بود. بی وقفه پلک میزد و با حرکات منقطع چشم، چهره های ناآشنا را دقیق می‌کاوید و کنار می‌زد، گویی به دنبال کسی یا چیزی میگردد ولی آن را نمی‌یابد. کم‌کم متوجه فاصله کم محافظانی شد که جمعیت را کنار زده بودند و دور او را گرفته بودند و یک آن با مردی فربه و خوش‌سیما که ریش پروفسوری کم‌پشت و ملایمی بر چهره داشت، روبرو شد. لباس موقر و یقه دیپلمات آن را در نظر گذرانید و در چهره اش دقیق شد. مرد میانسال بی مقدمه جلو آمد و با حالتی بسیار صمیمانه آغوش گشود و تن نحیف و رنجور پیرمرد را به آرامی فشرد و گفت «خوش آمدی حاجی. قدمت سر چشم ما، چهل و پنج سال است که انتظار این لحظه را می‌کشیم.»پیرمرد مات و مبهوت و بی‌حرکت ایستاده بود و با هر چشمک فلاش های دوربین پلکش می‌پرید. بوی تند ادکلن فرانسوی مرد دیپلمات در گلویش پیچید و او را به دوسه سرفه کوتاه واداشت. مرد میانسال ادامه داد «من سفیر ایران در اینجا هستم و خوشبختانه افتخار همراهی حضرت‌عالی نصیب بنده حقیر شده است.» پیرمرد هرگز گمان نمی‌کرد بعد از اینهمه سال غربت، با شنیدن خوش‌آمد‌گوییِ صمیمانه ای که با زبان مادری ادا میشود، رنجیده خاطر شود. با حرکت کوتاه سر حرف سفیر را تایید کرد و با حالتی بی رمق از کنار او گذشت و سوار ماشین تیم حفاظت شد. آقای سفیر نیز بلافاصله از درب دیگر سوار شد و کنار او جای گرفت و ماشین به راه افتاد.کمی که از مسیر گذشت پیرمرد روزه سکوت خود را شکست و گفت «برنامه‌تان چیست؟ کجا می‌رویم جوان؟»سفیر با صدایی رسا و توأم با افتخار پاسخ داد «اول می‌رویم فرودگاه شهر، و از آنجا مستقیم مهرآباد.»پیرمرد با لحنی گزنده گفت «فکر می‌کردم اول می‌رویم بیروت و از آنجا تهران، نمی‌دانستم &quot;مستقیم مهرآباد&quot; هم داریم!»سفیر بادی به غبغب‌ انداخت و گفت «الحمدالله دیگر از همه جای دنیا برای تهران پرواز گیر می‌آید.»پیرمرد خواست چیزی بگوید که دفعتا منصرف شد. لبش را گزید و سرش را پایین انداخت و با چهره ای درهم و آشفته به بیرون خیره شد.آقای سفیر که حالا متوجه تشویش پیرمرد شده بود، با چهره ای مصمم به جلو خیره شد و تصمیم گرفت تا آخر مسیر هیچ چیز نگوید.چون به فرودگاه رسیدند بی فوت وقت سوار هواپیمای اختصاصی سفارت شدند و هواپیما از زمین برخاست. حاجی کنار پنجره نشسته بود و با چهره ای عبوث و ابروهایی در هم کشیده بیرون را می‌نگریست. نیمی از مسیر با همان حالت سپری شد. همه منتظر بودند که او لب بگشاید و از سال های سختی که بر او گذشته بود روایت کند. به آرامی سرش را از مقابل پنجره کنار کشید و سفیر را با صدایی ضعیف مورد خطاب قرار داد:- برادر محسن کجاست؟ حاج حسین و حاج ابراهیم زنده اند؟ برادر کاظمی چی؟- آقای سفیر با حالتی محزون سرش را به آرامی تکان داد و هیچ نگفت.- جنگ چطور تمام شد؟- الحمدلله مجاهدت های شما و بقیه برادر ها جواب داد و بعد از هشت سال جنگ برگشتیم سر مرز هایمان.حاجی که حالا احساس خفگی بیشتری میکرد و داشت از حجم حرف های ناگفته‌اش جان می‌داد مجال را مناسب دید و صدایش را کمی بالا برد و با توپ پر گفت:- کدام مرز؟ ما که تا خود بیروت هم رفته بودیم!آقای سفیر که کمابیش سعی میکرد بر آرامش خود مسلط باشد پاسخ داد:- هشت سال تمام جنگیدیم حاجی، آن اواخر شرایط بدجوری به‌هم ریخته بود. نمی‌توانستیم شکم مردم را سیر کنیم. البته الحمدالله که به لطف شما و بقیه رزمنده ها پیروز شدیم.حاجی که دیگر طاقت‌ش طاق شده بود، دستش را بر لبه صندلی قلاب کرد و یک مرتبه برخواست و با صدایی بلند و لحنی طلبکارانه گفت:- درست است که پیر شده‌ام، ولی آلزایمر نگرفته‌ام هنوز، آنقدر فرسوده نشده‌ام که حتی یادم نیاید برای چه می‌جنگیدیم. ما جنگ نکردیم که اینجوری پیروز شویم. ما تا پشت مرزهای اسرائیل رفته بودیم. که الحمدلله ظاهرا شما تا خود اسرائیل هم رفته‌اید!- سفیر بی‌وقفه پاسخ داد:- حاجی داستان این یکی فرق دارد، زود قضاوت نکن، فکر نکن ما هم از روی وادادگی و بی‌رگی این ها را به رسمیت شناخته‌ایم.سپس گلویش را صاف کرد و به چشمان پیرمرد که حالا در چشمان او خیره شده بود نگاه دقیق تری کرد و با لحنی جدی تر گفت:- نمی‌شود که تا آخر دنیا جنگید! یک روزی جنگ تنها چاره بود، امروز تنها چاره‌ی ما تعامل کردن است. دنیا عوض شده حاجی!- حاجی سرش را آرام تکان داد و با صدایی آرام و لحنی تحقیر کننده گفت:- دنیا عوض شده یا شما؟سفیر که کم‌کم لحن صمیمی اش را از دست داده بود و خود را در جایگاه یک متهم می‌دید چشم هایش را گرد کرد و با جدیّتی دوچندان پاسخ داد:- شما هم یک جوری نهیب می‌زنید که انگار ما یک شبه این تصمیم را گرفته‌ایم! نخیر، بیست سال است که داریم دور خودمان می‌چرخیم! دیر آمدی فرمانده!حاجی با لحنی شکایت‌آمیز و توأمِ با غصه گفت:- چه شد که همه‌ چیز یادتان رفت؟!- سفیر که رشته کلام را گم کرده بود ادامه داد:- اشتباه میکنی فرمانده، ما هیچ چیز یادمان نرفته است! ما ابدا نمی‌خواستیم که به این نقطه برسیم. وقتی همه‌ی دنیا تحریم‌مان کردند راهی جز مذاکره نداشتیم. نبودید ندیدید مردم نان شب هم نداشتن. مجبور بودیم امتیاز بدهیم تا امتیاز بگیریم. بیست سال رفتیم و آمدیم، هر جور امتیازی که فکرش را هم بکنید دادیم تا تحریم ها را بردارند، هسته‌ای‌مان را دادیم، موشکی را دادیم، به کل مفاد حقوق بشر پایبند بودیم، حتی شورای نگهبان را هم حذف کردیم. هرکاری که توانستیم کردیم تا به این نقطه نرسیم، ما به هیچ وجه نمی‌خواستیم عادی‌سازی کنیم، ولی حاجی خودت بهتر می‌دانی که آن‌ها ۶۰ سال است دردشان اسرائیل است، بقیه تعهد ها بهانه اند. تا این یکی را قبول نمی‌کردیم معامله‌مان جوش نمی‌خورد! تا کی می‌توانستیم برای مردم گشنه یک طور فیلم بازی کنیم و پشت درهای بسته مذاکرات طور دیگر؟بحث بالا گرفته بود که حاجی با یک حرکت کوتاه دست حرف سفیر را برید و خود را بر صندلی اش انداخت و سرش را به پنجره تکیه داد و ترجیح داد ادامه مسیر را در سکوت بگذراند.بعد از گذشت دقایقی با اعلام کمک‌خلبان هواپیما وارد فرودگاه شد و بر باند نشست. صدای همهمه انبوه مردم به گوش میرسید، مردمی که سر از پا نشناخته خود را به معرکه رسانده بودند تا بعد از ۴۵ سال دوری، تن رنجور قهرمان بی بدیل روز های سخت جنگ را در آغوش پر مهر وطن بفشارند. روی باند جای سوزن انداختن نبود. حرارتی عجیب در جمعیت موج میزد، حتی یک لحظه هم بی شعار نمی‌ماندند. عکس های امام و شهدا دست به دست می‌گشتند و پرچم ها در آغوش باد می‌رقصیدند. عکاس ها دست به ماشه منتظر بودند در هواپیما باز شود، سفیر دو قدم عقب تر از حاجی پشت در ایستاده بود. صدای شعار «صلی علی محمد، یاور مهدی آمد» بلند تر از قبل به گوش می‌رسید. سفیر با دو قدم ریز نزدیک تر شد و در حالی که رو به دوربین لبخند میزد، دستش را بسیار آرام دور گردن حاجی حلقه کرد و با صدایی بی‌جوهره و خاموش به او گفت «سعی کن لبخند بزنی فرمانده، مردم فقط برای جشن آمدن!»، و ناگهان در هواپیما باز شد و حاجی خود را در برابر مردم پر و شور و اشتیاقی یافت که برای بوسیدن روی او او دست و پا می‌شکستند. نگاهی به انبوه جمعیت انداخت و خود را تنها تر از همیشه یافت، گویی احساس می‌کرد که هیچکس منتظرش نیست!سعی کن لبخند بزنی فرمانده!</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 14:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیخِ تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF-knrf2gaf4kvm</link>
                <description>سوارکاری ساده پوش با لباسی محلی شتابان میتاخت و راه اردوگاه شیخ مجاهد را می پیمود. چون به نزدیکی خیمه شیخ رسید از سرعت خود کاست و شیخ به همراه چند تن از همرزمان به محض شنیدن صدای پای اسب هراسان از خیمه بیرون زدند و به انتظار مرد سوارکار ایستادند. مرد سوارکار که از لباس خاکی و چاک خورده اش گمان می رفت یکی از ساکنان بومی باشد با لحنی بهت زده و آشفته گفت:- ارتش مرز را خالی کرده! همه عقب کشیدند!شیخ با نگاهی غم آلود به ژرفای خونین افق چشم دوخت و به آرامی لبش را گزید و ناگهان به سرفه افتاد و دستمال آهار دار خونی اش را از زیر شالش بیرون کشید و در مقابل دهانش گرفت. سرفه های بی امان و متوالی تمامی نداشت، با هر سرفه آنچنان تکان میخورد که آدم می ترسید سینه اش از هم بشکافد. از شدت رعشه ای که بر تنش افتاده بود با زانو بر زمین افتاد و آنقدر خم شد که تحت الحنکش بر زمین کشیده شد و با یک دست سینه اش را میفشرد و با دست دیگرش بر خاک چنگ میزد.همراهان شیخ فورا زیر بغل او را گرفتند و تن رنجور او را که به سبب سوء هاضمه شدیدا پوست استخوان شده بود را سرپا کردند و یک لیوان آب به دستش دادند. شیخ جرعه ای آب نوشید و لیوان را پس زد و در چشمان مرد سوارکار دقیق شد و با صدایی خسته و بی بنیه که همراه با نفسی تنگ برمیخاست گفت:- چه شده؟ عباس میرزا کجاست؟مرد سوارکار که هنوز نفس نفس میزد افسار اسب را رها کرد و با حالتی سرخورده و هراسان، بریده بریده گفت:- شاه دستور عقب نشینی تمام نیرو ها را صادر کرد و به تمام شاهزادگان دستور داد به تبریز بازگردند و روس ها دارند پشت سر آن ها وارد مناطق پس گرفته میشوند. مردم بومی تاب مقاومت در برابر روس های متجاوز را ندارند.یکی از همراهان به سمت شیخ روی گرداند و با صدایی آهسته و محکم گفت:- پس هم اکنون جناحین ما خالی است و به زودی در محاصره ای سخت گرفتار خواهیم شد.شیخ که حالا صدای خرخر سینه اش کمی آرام تر شده بود و جوهره صدایش را باز یافته بود با نگاهی حسرت آلود مراتع سبز شمال ارس رود را که در روشنایی گرگ و میش چون مخملی چشم نواز بود در نظر گذرانید و گلویش را صاف کرد و با صدایی آرام و توأم با طمانینه گفت:- اگر آن شاه خائن بخواهد خاک عزیز وطن را این چنین بزدلانه بدست دشمن بسپارد من نمیگذارم. من اجازه نمیدهم جان و مال و ناموس این ملت بازیچه دست روس ها شود. من نمی گذارم عزت این خاک پر غرور زیر چکمه های بی رحم روس ها تحقیر شود.سپس با نگاهی پدرانه و چهره ای مصمم به سمت مرد بومی روی برگرداند و یک قدم به اون نزدیک تر شد و با یک اشاره دست او را سخت در آغوش گرفت و به او قوت قلب داد.نماز شب را مفصل خواندند. شیخ سینه اش سنگین بود، درد وطن بود که بر سینه اش سنگینی میکرد. تا پاسی از شب خوابش نبرد و در کنار آتش نشسته بود و با نگاهی حسرت آمیز به پهنای آسمانی خیره گشته بود که میدانست قریب به یقین تنها تا چند شب دیگر مهمان آن خواهد بود. بجز آنهایی که نگهبانی می دادند همگان خواب بودند و سکوت تمام اردوگاه را فرا گرفته بود و هرازگاهی بادی سوزناک بر پهنای دشت میدوید و شیخ را به دو سه سرفه کوتاه وا می داشت و شعله های آتش را پریشان میکرد. شیخ در حالی که دستان سرما زده اش را در آغوش گرم آتش بهم میفشرد به آرایش نظامی جنگ فردا می اندیشید. در همین حال بود که ناگهان متوجه شد یکی از مجاهدین جوان از خواب برخاسته و به او نزدیک میشود و چون به نزد او رسید آن سوی آتش جای گرفت و مشغول آتش شد. در چهره تاریکش که با نور آتش کمی نمایان بود دقیق شد و دریافت که او یکی از طلاب جوان نجف است که بعد از اعلام حکم جهاد خود را به خط مقدم جبهه ها رسانده است و سنی ندارد. از رفتار آشفته حالش واضح بود که میخواهد مطلبی را بگوید اما نمی تواند لب بگشاید.شیخ دستانش را از آتش عقب کشید و به آرامی گفت:- فردا روز دشواری در پیش داریم. امشب تا میتوانی خوب استراحت کن.جوان طلبه در پاسخ گفت:- خوابم نمیبرد.- تو نیز مثل من بی خواب گشته ای؟ به نظر آشفته می آیی!- مدت هاست مطلبی ذهنم را به خود مشغول کرده.- به چه چیز فکر میکنی جوان؟- ما برای چه میجنگیم؟ اصلا برای که می جنگیم؟ برای شاهی که خودش حاضر است دو دستی تمام وطن را به بیگانگان تقدیم کند؟ یا برای کشورگشایی حکومتی شمشیر میزنیم که بزرگترین آرزویش از بین بردن فقها و علما است؟ من مطمئنم که شاه از ترس آنکه فقها و مجاهدین با پیروزی در این جنگ قدرت و محبوبیت بیشتری در بین مردم کسب کنند این توطئه را سوار کرده اند. او حاضر است بخشی از خاک میهن را به دشمن بدهد اما قدرت و نفوذش در بین مردم افول نکند. حال ما چرا باید همچنان بجنگیم؟ ما در این دشت تنهاییم. همه ما را به کام مرگ فرستاده اند. چرا در این میانه ایستاده ایم؟شیخ برای لحظاتی سکوت کرد و در شعله های زرد و نارنجی آتش خیره گشت و سینه اش را با نسیم خنکی پر کرد که رایحه خوش و طنین انداز وطن را از آن می شنید.  دستان گره کرده اش را نزدیک آتش کرد و آرام گفت:- ما برای دفاع از وطن می جنگیم. مهم نیست که از مرگ ما خشنود میشوند یا اندوهگین، ما نمیتوانیم دست روی دست بگذاریم و ببینیم سربازان وحشی روس به جان و ناموس این ملت تعرض میکنند و هیچ نگوییم، اگر ما هم قرار بود مثل آن فتحعلی شاه بزدل تمامیت ارضی و عزت ملی را فدای اهداف سیاسی خود کنیم که باید آسوده مینشستیم تا سربازان روس و انگلیس چون سگ حاری شمال تا جنوب ایران را بدرند و آنگاه کیست که باید از آه مسلمانان و مظلومان دست گیری کند؟شیخ که دیگر بغض راه گلویش را بسته بود حرفش را برید و جوان طلبه که ناگهان متوجه بهم ریختگی شیخ شد با چشمان پرسشگر در شعله های چشم شیخ خیره شد و برق حماسه را در آن دید. موجی از حرارت بر پوستش دوید و گویی داغ وطن چون دردی مسری بر جان او سرایت کرد. در آتش خیره شد و متوجه شعله های حماسه ای شد که در درونش آتش افروخته بود و از اعماق درونش زبانه میکشید. جوان برخاست و با یک اشاره کوچک سر اذن رفتن گرفت و با قدم های محکم و آکنده از غرور بر دشتی پای گذاشت که می دانست ملک اجدادی اوست. با هر قدم احساس میکرد مهری مادری بین این خاک و جان او نهفته است.صبح زود فردای آن روز در اولین رویارویی با ارتش روس پای به میدان گذاشت و عاشقانه در دل میدان رقصید و سرمستانه شمشیر چرخاند و سرانجام بعد از چندین جدال جانکاه در آغوش پر مهر وطن به خون غلتید و جامه سرخ شهادت را به تن کرد. و چه بسیارند این چنین سربازان دلیر و گمنامی که روزی در یک گوشه ای از خاک این مرزوبوم در لای اوراق خاک خورده تاریخ، به پای نام وطن جانانه ایستادند و جان دادند.آنچه خواندید ورقی خاک خورده و مغفول مانده از دفتر تاریخ بود که روایتگر خیانت های تلخ شاهان قاجار و رشادت ها و ایستادگی های شیخ مجاهد(سید محمد طباطبایی) و دیگر همرزمانش در یکی از مهم ترین و پر التهاب ترین دوران تاریخ ایران است. در زمان جنگ های دوره دوم ایران و روسیه، هنگامی که نیرو های وحشی و تجاوز گر روسیه خاک ایران را مورد تعرض قرار دادند، ناموس این ملت را به بردگی گرفتند و محصولات زارعین را بزور غصب کردند، به مساجد و قرآن اهانت کردند و کودکان را بزور به مدارس مسیحی فرستادند. در این میان آزدگانی چون شیخ مجاهد و دیگر فقها و علمای اسلام، این حجم از جسارت را برنتافتند و فتوای جهاد دادند و به جبهه های جنگ شتافتند و تمام اراضی از دست رفته ایران در عهدنامه گلستان را باز پس گرفتند و مناطق جداشده را به آغوش مادری وطن بازگرداندند و مردم را از شر آنها خلاص کردند. در همین روز ها بود که فتحعلی شاه از ترس آنکه فقهای نجف با این پیروزی عظیم در نزد مردم محبوب تر و قدرتمندتر شوند دستور داد به صورت ناگهانی تمام نیرو ها را از خط مقدم جبهه بازگردانند تا نتیجه جنگ تغییر کند. و این چنین شد که شیخ مجاهد و دیگر همرزمانش در برابر دشمن تنها ماندند و چه بسا شایسته تر است که زین پس او را شیخ تنها بنامیم! و بدین ترتیب تمام مناطق پس گرفته شده مجددا به دست دشمن افتاد.</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 05:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید محسن فخری زاده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%AE%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-efoanjybflz1</link>
                <description>در این روزگار سرد نامردی، دلم دنبال حماسه میگردد.قهرمانِ بی‌بدیل حماسه های من، فاتح جنگ های مرد افکن، در این روزگاری که می‌زنند و می‌خوریم، در این روز هایی که خون می‌دهیم و خون می‌خوریم، تو در پی کدام ماموریتی که نمی‌آیی به این غربت پایان دهی؟!حالا می‌فهمم چرا به تو قاسم میگفتند! انصافا خوب تقسیم میکردی! غم ها و غصه ها را برمی‌داشتی برای خودت، آرامش را می‌دادی به ما؛ عملیات های غیرممکن و طاقت فرسا سهم تو بود و امنیت سهم ما.هرچقد هم که می‌گذرد نمی‌توانم به نبودنت عادت کنم! اصلا مگر می‌‌شود به درد عادت کرد؟راستش را بخواهی هنوز که هنوز است رفتنت را باور نکرده‌ام، تو هنوز هم اینجایی.هر سحری که پنجره را باز میکنم عطر دل‌انگیزت تمام اتاق را پر میکند و چون به ژرفای خون‌آلود افق خیره می‌شوم با خودم می‌گویم تو هم‌اکنون سینه‌ات را در مقابل گلوله های کدام ستمگری سپر کرده ای تا تیر حادثه آرامش شهر را نشکافد؟ هم‌اکنون گریه های مظلومانه کدام یتیمی در آغوش پدرانه تو پایان می‌یابد؟این روز ها بیشتر می‌بینمت، خیالت همیشه همراه من است.این روز ها بیشتر می‌پرسم. ببخش اگر گاهی پر حرفی میکنم. این روزها نگرانم، اما نه آنقدری که تو هستی.بوی خاطرات تو در تمام کوچه های شهر پیچیده و عکس تو را در تمام خیابان ها نصب کرده اند، دیر نیست روزی که پسرم با دستان نحیف و کودکانه خود عکس تو را به من نشان می‌دهد و نام تو را می‌پرسد. می‌بینم آن روزی را که نگاه کنجکاوانه‌اش با برق نگاهت گره می‌خورد و شعله حماسه های تو در دلش جوانه می‌زند. او حق دارد از قهرمان های ملی خودش بداند و من هم می‌ترسم از روزی که پسرم با اعتماد به نفسِ تمام سر بالا می‌گیرد و می‌پرسد که چه بر سر قاتلان تو آوردیم؟!برای بار بیستم در مقابل آینه می‌ایستم، تو را هم پشت سر خودم می‌بینم که با همان لبخند حیات بخش همیشگی‌ خود نمی‌گذاری زیر بار این درد جانسوز جان بدهم. به این خیره ماندن های طولانی عادت دارم، زبان وقتی که از بیان درد قاصر می‌شود چشم ها لب می‌گشایند.گاهی اوقات آینه مامور عذاب است. وقتی که میخواهی برای رویاهای از دست رفته‌ات مرثیه بخوانی دوست نداری با خودت چشم تو چشم شوی؛ در آینه صداقتی نهفته است که تنها غم را دوچندان می‌کند.ناگهان باز هم همان رویای صادقه به سراغم آمد. جماران را می‌بینم که چون قطعه ای جدا افتاده از تمام بلاهای عالم با همان حال و هوای روحانی اش چون بهشت غرقِ در آرامش است.هنوز هم لبریز از رزمندگان عاشق و وارسته ایست که لحظه ای چشم از سیمای نورانی امام برنمی‌دارند. تو را می‌بینم که با همان تبسم دل‌انگیزت به من نگاه می‌کنی و زیر لب ذکر می‌گویی و دانه های تسبیح یاس کبود را یکی یکی به پایین می‌لغذانی.امام را میبینم که با همان صراحت و اطمینان همیشگی از شهادت می‌گوید.«مردم ما دیگر به هیچ وجه حاضر نیستند تن به خواری و ذلت بدهند و مرگ سرخ را بر زندگی ننگین ترجیح می‌دهند. ما برای کشته شدن حاضریم و با خدای خود عهد نموده ایم که دنباله‌رو امام خود سیدالشهدا باشیم... تکلیف ما را حضرت سیدالشهدا معلوم کرده است. در جنگ از قلّت عدد نترسید، از شهادت نترسید، هر مقدار که عظمت داشته باشد مقصود و ایده انسان به همان مقدار باید تحمل زحمت کند.»ناگهان بغض های جان‌گرفته در هم می‌شکند و باران می‌گیرد، بوی خنک جبهه در هوا می‌پیچد. هوا هوای سربند یا زهرا است، پشت لباس های خاکی رزمندگان با خط سرخ نوشته شده : «می‌روم تا انتقام سیلی مادر بگیرم.»صدای هق‌هق های جانگداز از هر سو به گوش می‌رسد، گویی تمام زمین و زمان آبستن یک حادثه رازآلود است که از حقیقتی دست‌نیافتنی خبر می‌دهد.کمی چشمانم را می‌مالم و ناگهان متوجه خیسی گونه‌هایم می‌شوم. امام هم ادامه می‌دهد: «بکشید مارا! ملت ما بیدار تر خواهد شد...»حالا احساس سبکی می‌کنم، احساس کسی را دارم که در ژرفای یک اقیانوس خنک رهایش کرده اند و بدون هیچ تقلایی به اعماق عالم سقوط میکند. نوازش های آب را بین موها و انگشتانم احساس میکنم، هرچه میگذرد تصویر تیره تر میشود.در همین حال بودم که ناگهان زیر پایم خالی شد و احساس سقوط بالا گرفت و با وحشت سرم را از آب درآوردم و باز هم خود را در مقابل همان آینه قبلی یافتم. آینه ای که دیگر نه تنها ملال‌آور نیست بلکه شور انتقام را در چشمانم به غلیان درمی‌آورد.نگاهم را به سمت تو برمی‌گردانم، اینبار سرم را کمی بالاتر می‌گیرم. می‌خواهم شبیه تو باشم. می‌خواهم من را همان ملت امام حسینی بدانی که می‌گفتی. میخواهم به من افتخار کنی.حاج قاسم از وقتی که رفته ای گرگ ها نزدیک تر شده اند و وحشیانه تر زوزه می‌کشند و عده ای خود‌باخته مثل همیشه ترسیده‌اند و می‌خواهند توی دل ما را هم خالی کنند، اما من نمی‌گذارم! من ساکت نمی‌مانم! نمی‌گذارم رنگ ترس بر چهره ام نقش ببندد. نمی‌گذارم طعم تلخ حقارت و ذلت را به ما بچشانند. نمی‌گذارم فرزندانمان برای همیشه سرخورده شوند.این روز ها هم می‌گذرد و تاریخ ورق می‌خورد و امروز هیچ برایم مهم نیست در قبال تصمیمی که خواهم گرفت چه هزینه ای خواهم داد و با چه حادثه ای گلاویز خواهم شد، تنها چیزی که برایم مهم است این است که نکند فردا روزی فرزندانمان در تاریخ بخوانند که پدرانشان زیر بار هر ذلّتی رفتند و هیچ نگفتند!</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 05:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجاهد شریف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72485072/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-yipyk2xmycw7</link>
                <description>یادداشت های مهر و موم کرده را از دل کتاب های خاک‌ خورده بیرون می‌کشید و بعد از کمی بررسی به دل آتش می‌سپرد. آن شب کمی پریشان تر از قبل بود، شعله های آتشی را که مدت ها بود در دلش روشن شده بود را می‌شد در چشمان نگرانش دنبال کرد. هر نامه محرمانه ای را که می‌گشود پیش از آنکه به چشمان پف کرده اش زحمت رفت و آمد های مکررِ بین خطوط را بدهد، به وارسی تاریخِ نامه قناعت می‌کرد و تن بی روح کاغذ را در آتش می‌انداخت. در آتش که خیره می‌شد ورق های دفتر عمر خود را می‌دید که پا به پای این کاغذ های فرسوده می‌سوختند.ناگهان چشمش به یک اعلامیه رنگ و رو رفتهِ قدیمی افتاد و عینکش را بر چشم نشاند و تنها چند کلمه از سطر اول را بیشتر نخوانده بود که بغض راه گلویش را بست و سرش را از کاغذ برداشت و با صدای گرفته گفت:- میخواستیم مبارزه کنیم یا مارکسیست شویم؟لیلا که مشغول رو نویسی شبنامه ها بود با صدایی آرام گفت:- چه فرقی در اصلِ مبارزه دارد؟طوری وانمود می‌کرد که گویی از یک منظومه فکری فناناپذیر حرف می‌زند اما واضح بود که تنها دارد از روبرو شدن با واقعیت فرار می‌کند.مجید که حالا گر گرفته بود با یک حرکت کوچک دست اعلامیه را در آتش انداخت و گفت:- مبارزه ی تقی شهرام یا مبارزهِ بچه مسلمان ها؟لیلا که حالا دچار تشویش شده بود سعی می‌کرد با ادامه دادن به نوشتن خود را خونسرد جلوه دهد اما حرکات منقطع خودکار همه چیز را لو میداد. ناچاراً خودکار را کنار گذاشت و در چشمان پرسشگر مجید دقیق شد و با لحنی دلسوزانه گفت:- مجید شرایط عوض شده، نوع مبارزه عوض شده. هر بار که می‌خواهیم مبارزه را به تن فرسوده اسلام پیوند بزنیم تار و پود های یک گوشه اش از هم می‌شکافد و جور در نمی‌آید، اسلام برای مبارزه نیست، اگر بخواهیم به همان روش سابق مبارزه کنیم فقط مردم بیشتری را به کشتن می‌دهیم.مجید بی‌درنگ گفت:- مگر امام حسین هم مبارزه نکرد؟ مگر امام حسین مارکسیست بود؟- مجید سازمان تنها روش مبارزه اش را عوض کرده است، سازمان تغییر تاکتیک داده است.- از کی به تغییر ایدئولوژی تغییر تاکتیک می‌گویند؟ تا به حال از خودت پرسیده ای که «به نام خدا» های ابتدای نامه ها کجا رفتند؟ اصلا به این چیز ها فکر هم می‌کنی؟لیلا لحظاتی را در سکوت گذراند و دست هایش را در هم گره کرد و با صدایی آمیخته با ترس و اضطراب گفت:- برای فکر کردن وقت زیاد است. امروز وقت انجام کار است، امروز برای فکر کردن وقت نداریم...لرزش صدایش واضح بود. گویی از سرِ بلاتکلیفی چیزهایی را می‌گفت که خودش هم بر صحت آن اطمینان نداشت. تردید وهم برانگیزی بر آرامش او سایه افکنده بود. تردید همه چیز را از او گرفته بود، حتی قدرت اندیشیدن را.ناگهان از صحبت کردن باز ایستاد و دست هایش را بر روی چشمانش گذاشت و دیگر هیچ نگفت و این تنها تردید بود که فاتحانه در دل میدان جولان می‌داد و در کنه اذهان بی ثبات رسوخ می‌کرد.تردید صدای قدم های آهسته از دورتر هاست، احساس می‌کنی کسی با متانت و خونسردی تمام در نزدیکی تو قدم میزند و تنها منتظر یک فرصت است تا نفست را ببرد. گاهی صدای قدم هایش را گم می‌کنی اما آنقدر شمرده شمرده راه می‌رود که براحتی می‌توانی ریتم آن را در ذهن خود دنبال کنی، ناگهان که صدا نزدیک تر می‌شود وحشت بر تمام وجودت سیطره می یابد و احساس می‌کنی با هر قدم چکمه اش را بر روی قلبت می‌کوبد.بی‌شک تردید یکی از بی رحم ترین سربازان شیطان است. تردید سارق کارکشته ایست که از دیوار نمی‌پرد، از در وارد می‌شود. هر شب عبور سایه اش را بر روی پنجره احساس می‌کنی و چون پرده را کنار می‌زنی هیچکس را نمی یابی، بی‌خبر از شبی که آهسته بر در می‌کوبد و چون میخواهی ظاهر مجهول آن را دزدکی از لای شکاف در بسنجی با حقیقت رعب برانگیز آن مواجه می‌شوی و می‌خواهی در را بسرعت ببندی اما تردید یک پایش را لای در گذاشته و چاره ای نداری جز آنکه در داخل خانه با او گلاویز شوی.حالا چندین ماه بود که از آن شب افسوس برانگیز می‌گذشت و ساواک توانسته چند تن از اعضای مرکزی سازمان را در حین یک تصفیه سازمانی (ترور فیزیکی) دستگیر کند. مرتضی صمدیه لباف که نزدیک ترین دوست مجید بود در حالی که ثانیه هایی بیشتر با مرگ فاصله نداشت توسط ساواک دستگیر شد و وحید افروخته که از اعضای مرکزی سازمان بود نیز به دست ساواک افتاد. جدیدا پرونده ترور یک شخصیت آمریکایی بر روی میز ساواک باز شده بود و رژیم تصمیم گرفته بود برای رهایی از فشار آمریکایی ها حکم اعدام همه مظنونین را یکجا صادر کند.سحرگاهِ قبل از اعدام که همه را به یک بند منتقل کردند مرتضی بعد از چندین ماه دوباره با وحید روبرو شد. در بند را که بستند با یک پریشانی وصف‌ناپذیر به سمت وحید آمد و با صدایی لرزان و آکنده از وحشت پرسید:- چه بر سر مجید شریف واقفی آوردید؟وحید که تنها ساعتی با اعدام فاصله داشت با آرامش تنفر برانگیزی گفت:- لیلا که از ماجرا بی‌خبر بود او را بر سر قرار آورد و من با کلت یک گلوله در صورتش خالی کردم و بدنش را به بیابان های مسگرآباد بردیم و بعد از آنکه بدنش را آتش زدیم تکه های آن را در گوشه به گوشه بیابان خاک کردیم.مرتضی که حالا دادش بلند شده بود و کنترل خود را از دست داده بود به پهنای چهره اشک می‌ریخت و از روی بی‌قراری دست های مشت کرده اش را بر سینه می‌کوبید و پژواک هق هق هایش تا بند های دیگر هم می‌رفت. بعد از کلی آه و ناله سرش را به دیوار تکیه داد و چون کودکی که بعد از یک گریه بی‌امان لب می گشاید گفت:- شلیک کردن در صورت یک دوست قدیمی چه حسی داشت؟- مجید نمی‌توانست با سازمان کنار بیاید، در مقابل تغییر سازمان مقاومت می‌کرد، این اواخر شروع به یارگیری هم کرده بود. سازمان راهی جز حذف آن نداشت. اصلا چرا اینها را برای تو می‌گویم؟! تو چه می‌دانی مبارزه چیست!مرتضی که حالا دلش برای مجید یک ذره شده بود ناگیهان به این فکر افتاد که ساعتی دیگر در آغوش مجید آرام خواهد گرفت و برقی در چشمانش جهید و صدایش را صاف کرد و گفت:- مبارز واقعی مجید بود. مجید مثل شما مرعوب تردید نشد و از زیر بار آرمان هایش شانه خالی نکرد و سرانجام در راه این نهضت مقدس به شهادت رسید. حالا یک نگاه به خودت کن، تا ساعتی دیگر اعدام خواهی شد و علاوه بر دنیا آخرت را هم از دست داده ای، خمینی این را دیده بود که گفت شما خودتان را به هلاکت می‌دهید...</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 05:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>