<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Faeze Ei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72622577</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:08:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Faeze Ei</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72622577</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72622577/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-c2a6jalvoqv0</link>
                <description>نام کتاب: مغازه خودکشینویسنده: ژان تولیمترجم: احسان کرم ویسیناشر: چشمه امید.... چیز خوبی است. به انسان انگیزه می‌دهد، توان کار کردن و تحمل سختی‌ها را می‌دهد. انرژی طی‌کردن راه‌های پیش‌رو را تامین می‌کند. اما امید به چه چیزی؟ امید برای چه کاری؟ امید تنها زمانی موثر است که بخشی ویران شده باشد حالا می‌توانی برای بخش ویران شده کاری کنی و تلاش کنی تا دوباره یا شاید بهتر از قبل آن را بسازی. ولی زمانیکه هیچ چیز وجود ندارد چه چیز را باید ساخت؟ ! وقتی رویایی برای بافتن وجود ندارد چگونه میتوان امید به ساختنش و نیرو برای انجامش داشته باشی. امید داشتن همان آبی دوردست است. آبی که شاید دست نیافتنی است ولی میروی که به آن برسی. آبی دوردست رویای توست که برای تحققش تلاش میکنی. مسیری است که می‌توانی هر لحظه از مسیر که گم شدی دست را سایه‌بان چشم‌های خود کنی وچشم ها را کمی تیز کنی تا آن را بببینی. داستان مغازه‌خودکشی داستان همان امید نداشته است. همان خیال نبافته است. همان آبی دوردست بدون رنگ است.وقتی در زندگی گم شده‌ای و سرگردان از جاده‌ها و مسیرها می‌گذری و چشم‌ها را به دور دست میدوزی تا مگر آبی دوردست را ببینی ولی هیچ نیست هیچ! پس مرگ بهتر از گیر افتادن و دست و پا زدن در لجنزار است. + روی پاکت شعار مغازه چاپ شده بود، 《آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید.》 نویسنده در مقدمه کتاب را اینگونه معرفی می‌کند: داستان کتاب در زمان و مکان نامشخص اتفاق می‌افتد. دوره‌ای از آخرالزمان که انسان‌ها بسیاری از منابع طبیعی را نابود کرده‌اند. زمانی که دیگر گلی نیست و هوا بسیار آلوده است. خودکشی عادی و شادی غیرعادی است. مردم افسرده و مالیخولیایی برای پایان‌دادن به عذاب زندگی‌شان به مغازه‌خودکشی می‌آیند و خانواده تواچ صاحبان مغازه تمام تلاش‌شان رادر خدمت‌گزاری به مشتریان خود صرف می‌کنند.در ادامه داستان، ما با پسرکوچک خانواده به نام آلن آشنا می‌شویم که همان آبی دوردست و امید زندگی‌ است. آلن در این داستان پسر متفاوتی است که برعکس اهالی شهر پر از امید و شور زندگی است. عاشق خنداندن دیگران است. شوخ و دل زنده است و نظم و قوانین غم زده مغازه و مدرسه و شهر را برهم می‌زند. + آلن! آخه چندبار باید بهت بگم؟ وقتی مشتری‌هامون از مغازه خرید می‌کنن، به‌شون نمی‌گیم به زودی می‌بینمت. ما باهاشون وداع می‌کنیم. چون دیگه هیچ وقت برنمی‌گردن. آخه کی این رو توی کله‌ت فرو می‌کنی؟+-《آمار پارساله: هر چهل دقیقه یک خودکشی، صد و پنجاه هزار اقدام به خودکشی که فقط دوازده هزارتاش به مرگ منجر می‌شه. باورنکردنیه.》 -《آره همین‌طوره. چه قدر آدم هست که می‌خوان راحت بشن و موفق نمی‌شن....خوشبختانه ما واسه این کار اینجاییم. +آلن همین‌طور که آهسته و آرام بالا می‌رفت، به آن‌ها می‌نگریست. خوشی دسته جمعی آن‌ها، امید ناگهانی‌شان به آینده و آن لبخندهای روشن روی چهره‌های‌شان، همه به خاطر شور زندگی او بود ...... شاید همگی ما در تاریکی و ناامیدی حبس شده‌ایم و در این شرایط در مقابلمان چیزی جز مرگ و ترس وجود نداشته باشد ولی باید قدری پاهای خود را از زمین بلند کنیم چشمان‌مان را قدری تنگ و گوش‌ها‌مان را قدری تیز کنیم صدای امید و آزادی را می‌ شنوی..... خواندن کتاب &quot;مغازه خودکشی&quot;</description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 10:27:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اعتراف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72622577/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-mivswnc38p4g</link>
                <description>نام کتاب: اعتراف نویسنده: لف تالستویناشر: گمان ژانر: هستی‌شناسی/ خاطرات مترجم: آبتین گلکارهمه ما حتی اگر به نظر عوام  آدم های بیخیالی باشیم که به هیچ آینده‌ای فکر نمیکنیم و به هیچ چیز کوچکترین اعتقادی نداریم ولی قطعا لحظه‌ای حتی کوتاه برایمان پیش آمده که فک کنیم اگر بمیرم چی؟!ماشین عقبی سبقت می‌گیرد و تو با خود فک میکنی که چقد عجله دارد حتما کاری برایش پیش آمده و..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌۱۰۰متر جلوتر دقیقا جلوی تو راننده کامیون هوس می‌کند فرمان را کج کند و راننده سواری می‌میرد! یک لحظه کل دنیا از حرکت می‌ایستد..... اگر من ۱۰۰ متر جلوتر بودم!یا پدری از یک چهارپایه کوتاه برای درست کردن پرده بالا می‌رود و شاید از ارتفاع ۱متری زمین می‌افتد، اتفاقی برایش نمی‌افتد فقط برای اطمینان می‌آید تا عکس رادیولوژی بگیر در عکس توده‌ سرطان قابل مشاهده‌است. بیمار ۳ماه دیگر می‌میرد! اگر من بودم!  مرگ اتفاق عجیبی است.... نمیدانی چیست فقط با شتاب به سمتش حرکت میکنی چه دلت بخواد چه نخواهد بالاخره در پایان تمام مسیرها مرگ ایستاده است. + چگونه انسان می‌تواند این را ببیند و زندگی کند. این است مایه شگفتی!  فقط تا زمانی می‌توان زندگی کرد که مست زندگی بود؛ به محض آنکه هوشیار می‌شوی، دیگر نمی‌توانی نبینی که همه اینها فقط فریب است.+بی اختیار به نظرم می‌رسید در جایی کسی هست که با دیدن من تفریح می‌کند، با دیدن اینکه من چگونه ۳۰-۴۰ سال تمام زیسته‌ام، زیسته‌ام و دانش آموخته‌ام، پیشرفت کرده‌ام، جسم و روحم را پرورش داده‌ام، و حالا که عقلم قوام یافته، حالا که به آن قله‌ای از زندگی رسیده‌ام که از فراز آن، کل زندگی را به چشم می‌بینم، حالا چگونه در نهایت حماقت بر این قله ایستاده‌ام و به روشنی دریافته‌ام که در زندگی هیچ نبوده و نیست و نخواهد بود.+در دقایق بی‌خبری به جای آرزو، عادت به آرزوهای پیشین در سرم بود، ولی در دقایق هشیاری می‌دانستم که این فریبی بیش نیست و می‌دانستم که مرا هیچ آرزویی نیست. حتی آرزوی دانستن حقیقت را هم نداشتم، زیرا حدس می‌زدم این حقیقت در چه نهفته است. حقیقت آن بود که زندگی بی‌معناست.تولستوی در کتاب اعتراف از کلنجار رفتنش با مرگ می‌گوید. از اینکه چگونه ناگهان زندگی معنای خود را برای او از دست می‌دهد. از تلاشش برای یافتن پاسخ؛ از اینکه بیشتر انسان‌ها در روی کره زمین زندگی می‌کنند و  نمی‌شود که همه در بی‌خبری محض به سر ببرند و من در این شرایط تنها رها شده باشم. در واقع تولستوی پاسخ پرسش‌های خود از دنیای علم و فلسفه و ..... نمی‌تواند بدست بیاورد و به زندگی کارگران ساده روی می‌آورد.+اعتقاد به اینکه شناخت حقیقت فقط به وسیله زندگی امکان‌پذیر است، مرا برانگیخت تا در درست بودن زندگی‌ام شک کنم. ولی آنچه مایه نجات من شد، فقط این بود که فرصت پیدا کردم از شرایط ممتازم کناره بگیرم و زندگیِ مردم ساده کارگر واقعی را ببینم و دریابم که این تنها زندگی حقیقی است.پاسخ دادن به این سوالات که مرگ چیست؟ یا بعد از چگونه خواهد بود؟  بسیار سخت است شاید هرگز پاسخی برایشان پیدا نکنی فقط این را باید بدانی که تو وقتی به این چیزها فکر میکنی دیگر هرگز نمیتوانی خود را به ناآگاهی بزنی چون تو دیگر در جعبه را باز کرده و .....استاد مجتبی شکوری در برنامه کتاب باز این کتاب بسیار ازرشمند را معرفی کرده است. کتاب &quot; اعتراف &quot; را بخوانید.</description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 15:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بادبادک باز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72622577/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-ferwilqcwdea</link>
                <description>نام کتاب: بادبادک بازنویسنده: خالد حسینی( پزشک پیشین و نویسنده افغان-آمریکایی است. عمده‌ی شهرت وی بابت نگارش دو رمان بادبادک‌باز و هزار خورشید تابان است.)ناشر: نیلوفرژانر: رمان مترجم: مهدی غبرائیجوایز: ۱. برنده جایزه بوکه سال 2004          ۲.برنده جایزه ادبی الکس          ۳. برنده جایزه ادبی Elleبادبادک باز داستان غم انگیز دوستی بین امیر و حسن است. داستان را امیر که پسر یک خانواده مرفه است شرح میدهد. حسن از خانواده‌ای رنج کشیده و کم توان است که به عنوان خدمتکار، خودش و پدرش علی سالیان سال در خانه آنها زندگی میکنند. این خانه‌ی به تصویر کشیده شده نماینده اختلاف طبقاتی جامعه‌ای است که شخصیت‌ها در آن زندگی می‌کنند. با وجود این اختلافات رابطه‌ی برادرانه‌ای بین امیر و حسن وجود دارد. حسن همواره مطیع و حامی ارباب خود است؛ همواره فداکار و صبور .امیر در سن ۱۲سالگی به یار همیشگی خود خیانت می‌کند و این گناه تا سالیان سال بر زندگی او سایه می‌افکند. + بابا گفت:خب هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟مایوسانه آرزو کردم و گفتم کاش می فهمیدم و گفتم «نه بابا جون»... بابا گفت: اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می‌دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می‌دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می‌گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی، می فهمی؟» بادبادک‌باز همچنین می‌تواند داستان غم‌انگیز مهاجرانی باشد که به اجبار به سرزمین دیگر تبعید می‌شوند. افرادی که تمام هویت و دارایی خود را در یک چمدان می‌گذارند و به امید ساختن هرچه از دست داده اند به کشوری دیگر پا میگذارند هرچند که شاید این تنها امیدی باشد در کنج دلشان برای همیشه.بحران فرهنگی نمونه‌ای از چندین مشکلی است که برای مهاجران اتفاق می‌افتد. افرادی که در سرزمین خود از اعتباری برخوردار بوده‌اند و حالا در کشور غریب.....+ برای آنها توضیح دادم که:《پدرم هنوز با زندگی در آمریکا خو نگرفته.》می‌خواستم به آن‌ها بگویم که ما در کابل یک شاخه درخت را میشکستیم و از آن به عنوان کارت اعتباری استفاده می‌کردیم. من و حسن ترکه را پیش نانوا می‌بردیم. او بت چاقویش روی ترکه خطی می‌انداخت،یک خط برای هر قرص نان که از تنور شعله‌ورش برای ما بیرون می‌کشید. در پایان ماه، پدرم بر اساس تعداد خط‌های روی چوب، پول نان را پرداخت می‌کرد. همین و بس.... در میانه داستان امیر برای جبران اتفاقات گذشته مجبور به سفر به افغانستان می‌شود. سفری غم‌انگیز که تمام خاطرات زیبای گذشته را از کشورش تحت تاثیر قرار می‌دهد....کشوری که دیگر نیست...خیابان‌هایی که دیگر نیستند....خانه‌ی زیبا و پر از شادی که سیاست افراد جاهل به نام دین همه را به ویرانه‌ای تبدیل کرده است. +در حالیکه خود را غریبه می‌پنداشتم، بیرون دروازه خانه پدری‌ام ایستادم. دستم را روی میله‌های زنگ زده قرار دادم. داخل خانه سرک کشیدم. ادامه راه ماشین‌رو که از دروازه تا حیاط می‌رفت و من و حسن تابستان‌ها در آن دوچرخه‌سواری یاد می‌گرفتیم و به نوبت زمین می‌خوردیم، در نظرم دیگر آن پهنای سابق را نداشت. آسفالت با پهنای صاعقه‌مانند ترک برداشته و ساقه‌های علف از میان ترک‌ها بیرون زده بود. بیش‌تر درختان سپیدار بریده شده بودند؛ همان درخت‌هایی که من و حسن از آن بالا می‌رفتیم تا با آیینه در خانه‌ی همسایه‌ها نور بیندازیم. رنگ روی دیوارها پوسته‌پوسته شده و در بعضی جاها به کل ریخته بود.....برای خواندن کتاب &quot; بادبادک باز &quot; </description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 21:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-fdcsfr5bhl24</link>
                <description>نام کتاب : وحشینویسنده : شرل استرید نویسنده ، مقاله نویس و مجری مقیم آمریکا است. ناشر : نشر ستاکژانر : سفرنامهمترجم : میعاد بانکیاین کتاب با نام فرعی از گمشده تا پیدا شده در مسیر پاسفیک کرست به بیش از سی زبان زنده دنیا  ترجمه شده است . این کتاب برای هفت هفته متوالی در صدر فهرست پرفروش‌ترین نیویورک تایمز بوده است.در سال ۲۰۱۴ فیلمی بر اساس این کتاب به کارگردانی ژان مارک ولی، و بازی ریس ویترسپون ساخته شد.کتاب داستان واقعی از دوره‌ای از زندگی خود نویسنده است که با بحران بزرگی به نام مرگ و فقدان روبه رو می‌شود . از دست دادنی که تمام ابعاد زندگی را تا مرحله نابودی به پیش میبرد . مرگ و از دست دادن برای انسان چیز عجیبی است که هر چقدر تلاش می‌کند تا از آن فرار کند یا آن را فراموش کند بیشتر احساس می‌شود و سنگینی باری که بر دوش میگذارد بیشتر و بیشتر می گردد . مغز تلاش برای فرار و فراموشی می‌کند ولی مگر قلب می‌تواند عشقی که تا آن زمان دریافت می‌کرده است را نادیده بگیرد . هرچقدر بیشتر  دست و پا میزند بیشتر در این منجلاب افسردگی غرق میشود ..... اندکی تامل لازم است.... اندکی تنهایی باخود برای رسیدن به خود .....اندکی نشستن برای حل کردن غمی که شاید ازبین نرود ولی می‌شود در انسان حل شود ..... شاید نشود برای همیشه این زخم پاک شود ولی می‌شود بهبود یابد .شرل استرید برای حل کردن این غم و اندوه راه سفری را در پیش میگیرد تا آنچه در این سفر ِ اندوه از وجودش کنده شده و از دست داده است را قدری بازیابد . در جای جای این سفر نویسنده به قدری صادقانه خود را به نمایش می‌گذارد که  ما به عنوان خواننده با او همراه می‌شویم حتی خود را گاهی به جای او قرار می‌دهیم و درکش می‌کنیم .رنج و اندوه در سفر افسردگی  مانند مسیر جاده ایست که اگرچه سخت و دشوار طی می‌شود وشاید زمان هایی در آن با موانعی روبه رو شویم که گمان کنیم دیگر ادامه راه امکان پذیر نخواهد بود ولی باید باور داشته باشیم که این نیز بگذرد .......تکه هایی از کتاب : + احساس کردم که به دو بخش تقسیم شده‌ام: زنی که پیش از مرگ مادرم بودم و زنی که حالا بودم. زندگی قدیمی‌ام مانند یک کبودی بر سطح بدنم بود. خود واقعی‌ام در زیر آن کبودی، تحت همه‌ی چیزهایی که فکر می‌کردم از آن‌ها مطلع هستم، می‌تپید. +می‌توانستم فروپاشی را درونم احساس کنم، مانند تکان خوردن یک گل قاصدک در باد. با هر حرکتم، یکی دیگر از گلبرگ‌ها پراکنده می‌شد. با خودم گفتم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.+به یاد آوردم که این دریاچه روزی کوه مازاما بوده است. این دریاچه روزی، کوهی بوده که ۱۲۰۰۰ پا ارتفاع داشته و سپس قلبش نابود شده. این دریاچه روزی خاکستر و گدازه و سنگ بوده. این دریاچه روزی یک کاسه‌ی خالی بوده که صدها سال طول کشیده تا پر شود. ولی هرچقدر می‌کوشیدم، اثری از آن ها نمی‌دیدم. نه کوه و نه بیابان و نه کاسه‌ی خالی را. آنها دیگر آنجا نبودند. آنجا فقط آرامش و سکوت آب وجود داشت: چیزی کخ کوه و بیابان و کاسه‌ی خالی، پس از آغاز التیام به آن تبدیل شدند. https://virgool.io/d/fdcsfr5bhl24/%C2%AB%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/65785 </description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 23:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : زمستان ۶۲</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B6%DB%B2-mzm6udntcg01</link>
                <description>
نام کتاب : زمستان ۶۲نویسنده : اسماعیل فصیحناشر : نشر نو ژانر : رمانشخصیت اصلی و راوی داستان به نام جلال آریان در دي ماه 1362 ، استاد بازنشستۀ دانشكدۀ نفت آبادان، به طور اتفاقي به همراه دكتر فرجام، متخصص كامپيوتر ازآمريكا به اهواز مي رود تا ادريس پسر بسيجي مستخدمش به نام مطرود  را كه در خلال جنگ مفقود شده است، بيابد. در بدو ورود به شهر با چهره ای دیگری از آن که زمانی در آن زندگی کرده است و از گوشه گوشه آن خاطره دارد را به تصویر میکشد که در سراسر آن گویی غباری از غم نشسته است . کارون را تصویر میکند که بی صدا و آرام برای شهری که زمانی مردمش غروب دل نشینش را در ساحل جشن میگرفتند میگرید . پلی را تصویر میکند که دیگر عاشقان را از یاد برده است و خیابان های نام ناآشنا که گویی خود را گم کرده اند و هویتشان را از آنها ربوده اند... اما مگر با تغییر نام میشود تاریخ و خاطراتشان را هم ربود و از ذهن ها پاک کرد ... شاید ظاهرشان را تغییر داده اند اما در دل همچنان خاطرات را زنده نگه داشته اند . در ادامه راوی جامعه ای سرشار از  فشار اقتصادی ، بی نظمی ، غم و درد ، عزا و ماتم ، خون وشهادت ، انسان های لاابالی و دو چهره ،دزد و کلاهبردار ، کم سواد و  متملق و چاپلوس را تصویر میکند . مریم شایان نمونه ای از یک زن تحصیل کرده و دانای آن روزگار است که با وجود امکانات برای خدمت به کشورش مانده ولی  به واسطه ی گذشته اش و اتفاقاتی که مقتضی آن روزگار بوده است تمام تواناییش نادیده گرفته میشود و جای آن را افراد کم سواد و  متملق پر میکند . زنی که تمام توانایی ها و دنیای زنانه و زیبایی خود  را پشت لباس هایی سیاه پنهان میکند . +  تنگ غروبی است خنک ، اوایل دی ماه ۶۲ ، کنار رود کارون در اهواز ، و ما دو تا خسته و تنها ، گوشه میدان شهدا ایستاده ایم....در تاریکی از خرم کوشک زده ام توی بیست و چهار متری و گوشه میدان مجیمه نگه داشته ام که اسمش شده میدان شهدا ، با پرچم و پوستر های بالای پایه سنگی خالی میدان ، که روزگاری مجیمه عظیم شاهنشته آریامهر روش بود و حالا دورش را آرم پارچه ای و ساده 《یا مهدی ....عجل علی ظهورک》کشیده اند . منظره شهر امشب سوت وکور است ، و توی ذوق می زند . نبش این گوشه میدان ، که روزگاری بانک ملی ایران و فروشگاه مطبوعات بین اللملی بود ، و اوایل جنگ توپ خورده شده و خراب شده بود ، هنوز به صورت تلی از خاک و خاشاک و آوار باقی مانده . یک گربه سیاه بالای تل خاشاک وآوار نشسته ، و انگار مثل ما نمی داند چکار کند . + از میدان شهدا این دست آب می اندازم روی پل معلق . سلانه سلانه می زنم آن دست . کارون پیر ، تیره و بیصدا آن زیر می لغزد . جزیره های وسطش امشب با آب کم رود عین لک وپیش بد جوری توی چشم می خورند . آن دست میدان سه دختر بود ، حالا منهای مجسمه های دختر های کوچولوی فواره ای است . تابلوی جدید می گوید:《 میدان شهید جواد افشاری 》. «زمستان۶۲»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/83087 </description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 23:34:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: جین ایر</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1-bbfwbixrpkju</link>
                <description>نام کتاب:جین ایرنویسنده :شارلوت برونته(شارلوت و دو خواهرش به نام‌های امیلی(نویسنده بلندی های بادگیر) و آن(نویسنده اگنس گری ) نویسندگان شهیر انگلیسی هستند، که به خاطر عمر کوتاه‌شان نیز شهرت دارند.)مترجم:محمدتقی بهرامی حران(البته با ترجمه های دیگر نیز وجود دارد)انتشارات:نشر جامیژانر کتاب:رمانجین ایر مانند بیشتر رمان های همان دوره از جمله  اما ،غرور وتعصب ، عقل واحساس... تصویری از جامعه انگلیس قرن ۱۹ رانشان میدهد.تصویری از خانه های باشکوه،کالسکه های مجلل،باغ هایی زیبا وزنانی با لباس های  پفدار که تنها برای زیبایی ستایش میشوند وبا توجه به اصالت خانوادگی  مورد توجه قرار میگیرند نه به عنوان انسان بودن. شارلوت برونته اما در تلاش است که با این کتاب تصویری دیگر از زنان و دختران را به نمایش بگذارد. قهرمان داستان جین ایر نه زیباست و نه اصالت خانودگی دارد اما موجودی تلاشگر است تا بتوانداز طریق چیزی به غیراز زیبایی و اصالت که خود در کسب آنها کوچکترین دخالتی نداشته خود را به جامعه اثبات کند. این  کتاب تصویرگر تلاش های دختری تنهااست که با تمام سختی های زندگی می جنگد وتبعید اجباری را به سکویی برای تغییر تبدیل میکند.دختری که گذشته را باتمام تلخی هایش رها میکند وافرادش را باتمام بدی هایشان می بخشد و تلاش میکند تا در جامعه ای که جز منصب خانوادگی چیزدیگری را ارزش نمیداند برای خود شخصیتی را ایجاد کند. در ادامه مسیر زندگی عشقی را تجربه میکند که در ادامه آن را هم به خاطر عقاید مذهبی مجبور میشود ترک کند.ولی همچنان سرنوشت و تقدیر در تلاش است که اثبات کند بعد از تمام سختی ها باز هم نسیم بوی عشق را به مشام می رساند.این رمان  بازتابی از سختی‌های دوران کودکی  و نوجوانی خواهران برونته است.+آن شب از رازگشایی دوشیزه ابوت برای بسی،برای اولین بار فهمیدم که پدرم کشیش فقیری بوده و مادرم به رغم میل کسان خود،که ازدواج بایک کشیش را شایسته او نمی دانستند،همسر آن مرد فقیر شد؛مادربزرگ من ،رید،آنقدر به خشم آمد که بدون دادن یک شیلینگ به او طردش کرد.یک سال بعد از ازدواج پدر و مادرم،پدر در اثنا سرکشی به یک شهر بزرگ صنعتی در داخل حوزه کشیشی خود که تب تیفوس در آنجا شایع شده بود مبتلا به آن بیماری شد؛بیماری او به مادرم سرایت کرد؛وهردوی آنها،به فاصله یک ماه،مردند.بسی وقتی این داستان را شنید آهی کشید وگفت:&quot;ابوت،آدم دلش برای دوشیزه جین بیچاره می سوزد.&quot;ابوت جواب داد:&quot;بله ،اگر بچه خوب و قشنگی بود آدم ممکن بود به بیچارگیش رحم کند،اما حقیقتا نمی شود از چنین قورباغه کوچکی مراقبت کرد.&quot;بسی حرف اورا تصدیق کرد گفت:&quot; مسلما، زیاد نه.به هرحال ،یک دختر زیبا مثل دوشیزه جورجیانا اگر دچار چنین وضعی بشود قابل تحمل تر خواهد بود.&quot;اگرچه کتاب مربوط به ۲قرن پیش است ولی هیچ ماهیتی از واقعیاتی که در کتاب بیان میشود تغییر نکرده است اگرچه شاید به لطف رسانه ها این بی عدالتی کمتر نشان داده شود ولی هچنان پابرجاست و باهمان قدرت درحال رخ دادن است.زنان همواره در طول تاریخ مورد ظلم و بی عدالتی فراوانی واقع شده اند و تاریخ همواره در حال تکرار است و اکنون در تصویری زنده وعینی از زنان افغانستان که حتی زنان را نیمی از انسان هم نمیپندارند ولی هرگز فکر نمیکنند که اگر زنی نباشد هرگز انسانی متولدنخواهد شد. کتاب هایی مانند جین ایر مانند هزاران خورشید تابان بیانگر تلاش های زنانی هستند که در جهت تغییر تلاش میکنند حتی اگر نتیجه ای حاصل نشود.افرادی مانند برونته برای نمایش کاستی های جامعه وتغییر عقاید آن بسیار  ارزشمند اند.برای خواندن کتاب&quot;جین ایر&quot;</description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 17:58:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه:طاعون</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-bmr498orxq3b</link>
                <description>نام کتاب:طاعوننویسنده: آلبرکامو(آلبرکامو  نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار فرانسوی برنده جایزه ادبی نوبل بود. او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و خالق کتاب مشهور بیگانه و مقاله جریان‌ساز افسانهٔ سیزیف است.) مترجم: کاوه میر عباسی ( این کتاب توسط رضا سید حسینی/انتشارات نیلوفر وپرویز شهدی/ انتشارات مجید هم ترجمه شده است.) انتشارات: نشر چشمه ژانر کتاب :رمان کتاب طاعون شرح حال افرادی است که همه گیری گسترده طاعون را تجربه کرده اند. اکنون که ما همه گیری کرونا را تجربه کرده ایم میتوانیم تک تک عبارات کتاب را در ذهن خود تجسم کنیم و آنگاه نمونه ای واقعی برای خود ارائه دهیم‌. در کتاب زمانی که کامو از ترس ،تنهایی ،افسردگی ، دوری و....سخن می گوید دیگر تنها یک خواننده نیستیم که کلمات را پشت سرهم از مقابل چشم عبورمی دهد وسعی می کند مفهوم کلمات را برای خود مجسم کند بلکه انگار شرح حالی از اکنون ماست. +به این ترتیب نخستین ارمغان طاعون برای همشهریان ما تبعید بود.آری،خلئی که مدام درون مان حس می کردیم و ازش خلاصی نداشتیم،حال و وضع مشخص مان،میل نا معقول به آنکه برگردیم عقب و یا برعکس سرعت زمان را شتاب بخشیم،خدنگ های سوزان خاطره که به جانمان می نشستند،قطعا همگی از احساس تبعید نشان داشتند. +بدین سان فروافتاده درفاصله ای یکسان بامغاک ها وستیغ ها،بیش ترشناوربودند تازنده؛گرفتار روزهایی بی مسیر ومقصد وخاطره هایی سترون،به سایه های سرگردانی می مانستند که قدرت نمی یافتند، مگر آنکه می پذیرفتند در خاک اندوه شان ریشه بگیرند.بدین ترتیب،دستخوش رنج عمیق تمامی اسیران وتبعیدی هابودند،یعنی زندگی باحافظه ای که به هیچ درد نمی خورد. زمانی که تصویرهایی از رسانه درباره ی تلاش انسان برای نابود کردن  چیزی که حتی قادربه دیدنش هم نیست یا نمایش گور های دسته جمعی و آتش های گسترده ای که برای سوزاندن اجساد برافروخته میشود پخش میشود ،تنهایی انسان است که نمایان می گردد.انسانی که به زمین وزمان چنگ می زند تا مگر نفسی که زمانی اصلا نمیدانسته چگونه می آید ومی رود دوباره جریان یابد.این همان انسان مغروری است که زمانی ادعای خالقیت داشت و اکنون در برابر چیزی که حتی قادر به دیدنش هم نیست اینگونه عاجز مانده است. طاعون یا کرونا یا هر همه گیری دیگری به انسان گوشزد میکند که جز خود کس دیگری را ندارد وتنها خود انسان است که میتواند نجاتگر باشد و برای نجات خود باید به هم نوع خود کمک کند.  +وقتی که آدم تنها خودش خوش‌بخت باشد، خجالت دارد. +سوال پرسید که چرا خود شما این‌همه فداکاری به خرج می‌دهید در حالی که به خدا ایمان ندارید؟ ریو بی‌آنکه از تاریکی خارج شود، گفت که به این سوال قبلا جواب داده است و اگر به خدای قادر مطلق معتقد بود از درمان مردم دست برمی‌داشت و این کار را به خدا وا می‌داشت. +آ‌‌ن‌گاه پی بردم که، دست کم، من در سراسر این سال‌های دراز، طاعون‌زده بوده‌ام و با وجود این، با همه‌ی‌ صمیمیتم گمان کرده‌ام که بر ضد طاعون می‌جنگم! دانستم که به‌طور غیرمستقیم مرگ هزاران انسان را تأیید کرده‌ام و با تصویب اعمال و اصولی که ناگزیر این مرگ‌ها را به دنبال دارند، حتی سبب این مرگ‌ها شده‌ام. دیگران از این وضع ناراحت به نظر نمی‌آمدند یا لااقل هرگز به اختیار خود درباره‌ی آن حرف نمی‌زدند. من گلویم فشرده می‌شد.دانلود کتاب طاعون از طاقچه.</description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 20:49:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72622577/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-tjyp5z0kz704</link>
                <description>چالش کتابخوانی طاقچه:کیمیاگر نویسنده:پائولوکوئیلو( نویسنده معاصربرزیلی است که رمان های اوبین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیاپرطرفداراست.از دیگر آثار او می توان به دشت ستارگان، قاموس فرزانگی و دست نوشته های آکرا اشاره کرد) مترجم:حسین نعیمی باصدای:محسن نامجو انتشارات:نشر ثالث (در نقدها و بررسی‌ها، این احتمال مطرح شده که رمان کیمیاگر تحت تأثیر یا با اقتباس از داستانی در دفتر ششم مثنوی معنوی، اثر مولوی نوشته شده باشد) کیمیاگر داستان سفرانسان است.سفری که انسان از جایی پر از آرامش به امید چشیدن لذت وصال و زندگی با حدیث خویش آغاز می کند. +زمانی که《 واقعا 》خواستار چیزی هستی،باید بدانی که این خواسته درضمیرجهان متولد شده است و تو،فقط مامور انجام دادنش بر روی زمین هستی.   از وطن جدا میشود،سختی هارا به جان می خرد، فراز ونشیب هارامی پیماید تامگر وعده رسیدن تحقق یابد.مسیر بس طولانی و پر از وسوسه هایی است که آدمی را  از رسیدن به مقصد باز میدارد و آدمی را به ماندن تشویق میکند تا رفتن ورسیدن.وسوسه هایی که هرچند زیبا و دلنشین ترباشد گمان آدمی برای هدف بودن بیشترشده و دل کندن و تصمیم برای عبور از آنها سخت تر خواهدبود.ولی آدمی فراتر از دنیای مادی بیرون و عشق های گذارست. +علمی است به نام کیمیاگری که می گوید،هر مردی به دنبال گنج خویش است که در خود او نهفته است.برای بدست آوردنش اوخود را ناگزیر از بهترشدن و تغییر می بیند،به تزکیه درون خود می پردازد تابه مرحله والاتر،جایگاه گنج برسد.بنابراین مرحله ای را به انجام می برد ومرحله ای دیگر را آغاز میکند.  آدمی که اگر بخواهد تمام آسمان ها را میپیماید و روحش تمام پدیده هاراتسخیرخواهد کرد.روحی که زمانی باتمام پدیده ها یکی بوده و اکنون تمام آن بی صورتی را فراموش کرده ودر گمان جدابود وفراموشی خودرا غرق کرده است. +اگر ششمین روز آفرینش نبود،آدم وجود نداشت.آبی از آسیاب نمی افتاد،مس همیشه مس بود وسرب هم سرب و درنتیجه،هرپدیده ای فقط باحدیث خویش بود وباآن زندگی می کرد.درست است که هرکس یا هر چیز باحدیث خویش است ولی باید دانسته شود که حدیث خویش هم پدیده ای است که روزی به پایان می رسد و در آن روز لازم است که آن کس یا آن چیز بدل به کس یا چیز والاتری شود.دراین صورت دیده می شود که شکل جدیدی از حدیث خویش که پاک است و منزه،در صفحه روزگار نقش می گیرد و به جان جهان می رسد و آن هم به نوبه خود،که وارسته است و والا ،نیک است و پرهیزکار رو به سوی پدیدآورنده یکتا داشته تا به او برسد ،در او بیامیزد و با اویکی شود. مقصدی که به همان آغاز می انجامد ولی مگر آدمی همانی است که در ابتدای سفربوده است .مسیرآدمی را دگرگون میسازد،پخته تر میکند و به گوهر وجودی خود نزدیک تر می سازد.مسیر است که براستی آدمی را آدمی می سازد. +جوان به قلبش گفت:هرلحظه از تلاش لحظه دیدار است ....وقتی در جست وجوی گنج خود بودم همه روزهارا درخشان می دیدم چون می دانستم هر ساعت آن،فصلی است از رویای تلاش، تلاش برای پیداکردن گنج.همچنین، پدیده هایی را درمسیر خود دیدم که هرگز تصور دیدنشان را در مسیرخود نمی کردم و اگر شهامت لازم را نداشتم که دنبال کارهای غیرممکن باشم،مانند دیگر چوپان ها، چوپان باقی می ماندم.دانلود کتاب «کیمیاگر» </description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 14:29:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72622577/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-yi1hgwpaldbw</link>
                <description>چالش کتابخوانی طاقچه: آکاتا؛جادوگر سفید۱ نویسنده: ندی اوکورلفور(نویسنده تخیلی و علمی تخیلی نیجریه ای-آمریکایی برای کودکان و بزرگسالان است. او بیشتر بخاطر رمانهای بینتی۱ (فرزند نامیب)بینتی۲(بازگشت به خانه) بینتی۳(نقاب دار شب) و رمانهایش که از مرگ می ترسد ، زهرا بادگیر ، آکاتا جادوگر ، تالاب و کنترل از راه دور شهرت دارد. او همچنین برای کمیک و فیلم نویسندگی کرده است.) ژانر کتاب :فانتزی مترجم:امیر احمد کامیار ناشر:پرتقال      این کتاب در سال  2011برای اولین بار انتشار یافت و در همان سال نامزد دریافت جایزه آندره نورتون شد.سال بعد هم نامزد دریافت جایزه لوکس شد.   این کتاب درباره پسری به  نام سانی است که تنها خواسته اش فوتبال بازی کردن در مدرسه است بدون انکه بچه ها او را اذیت کنند چون سانی  به طور مادرزاد زال به دنیا آمده و بچه ها به همین دلیل اون را مسخره میکنند و به او جادوگر آکاتا می گویند( آکاتا به معنی حیوان بیشه زار است و مردم آن را به سیاهان آمریکایی یا سیاه پوستانی که خارج از آفریقا به دنیا آمده اند به کار می برند.)  اما سانی با انجمنی به نام لئوپارد آشنا میشود که کار آن پیدا کردن فردی است که بچه های زیادی را دزدیده است تا مانع آن شوند که بچه های بیشتری ناپدید شدند و خواهیم دید که چگونه این آکاتا جادوگر سفید! همه را نجات می دهد.داستان کتاب بسیار هیجان انگیز و نفس گیر است و نویسنده به خوبی مفاهیمی مانند پذیرش تفاوت  واز خودگذشتگی را بیان می کند. این کتاب جلد دوم هم دارد. مقدمه هیجان انگیز از کتاب: آناتوف گفت:《خوبه!》دور او چرخید و زیر لب گفت:《خوب!》دستش را در جیبش فرو برد و مشتی پودر سفید بیرون اورد وهمان طور که دور سانی می چرخید،پودر را از کف دستش روی زمین پاشید. این بار آهسته تر به راه افتاد. وقتی دایره ای که با پودر ساخته بود تمام کرد، چاقویش را دراورد.روی دسته چاقو جواهر قرمز کارشده بود. تیغه ای براق داشت وخیلی تیز به نظر می رسید.سانی به اورلو نگاهی کرد و او لبخندی زد تا او را دلگرم کند.فقط یک فکر از سر سانی بیرون نمی رفت.سیاه کلاه.آناتوف نزدیک تر از آن بود که فرار کند و خودش را به در برساند. من من کنان گفت:《ببخشید ،چه کار می خوای....》.آناتوف زیرلب خندید و گفت :《کاری که زمان طولانی یادت بمونه.》درست زمانی که آناتوف چاقوی تیز براق را بالا برد،سانی خودش راکنار کشید ودستش را مثل سپر بالا برد. عضلاتش را منقبض کرد اماخبری از فرود آمدن ضربه نبود .آناتوف انگار داشت در هوا نقاشی می کشید.یک نماد قرمز مبهم -دایره ای با نماد صلیبی در وسطش-مثل دود در بالای سرش شناور بود.دایره آرام آرام روی او فرود آمد.سانی سرش را بالا گرفته بود ،لحظه ای که دایره روی صورتش نشست ،چیچی گفت:《نفست را حبس کن.》اما پیش از آنکه بتواند به حرفش گوش دهد .......  +من نمیتونم به کسی بگم یک کتاب رو بخون یا نخون هرکسی بسته به نوع علایق و شخصیتیش از یک چیز خوشش میاد از یه چیزهایی بدش میاد حتی اگر اون کتاب برنده جایزه نوبل شده باشه.پس اگر آرزوی سفر به دنیایی جدید وتخیلی وتجربه های نفس گیر رو دارید بخونید.دانلود کتاب &quot; آکاتا؛جادوگر سفید۱ &quot;</description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 18:58:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه شب چهارده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72622577/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87-xzgool7hmixi</link>
                <description>از پیچ های پی در پی می گذری...ازخیابان های دراز بی عابر...از جاده های تاریکی که تورا به هیچ می رسانند...ازبین ساختمان های به راستی آسمان دریده که تمام آسمان مان را ازما گرفته اند...میگذریومدام سرک میکشی که ازبین این موجودات ویران راهی پیداکنی برای دیدن آسمان زیبایت...یک سمت تاریکی محضوسمت دیگر تلاش برای ماندن....به راستی چه زیباست جنگ تاریکی ونور...جنگ خورشید وابر...دوباره پنهان می شود وتو دوباره وارد جاده های بی مقصد سرگردان میشوی....پیچ های تحمیل شده راطی می کنی...اولین پیچ ....دومین...ناگهان...آسمان قدرشناس است قدر جست وجوهایت رامیداند‌...ماه کامل هدیه آسمان به توست...بنگر...کامل،بی پرده روبه روی توست...ای کاش میتوانستم شبی را تنهاتاانتها باتو بگذرانم...ولی باز مزاحم هاازراه می رسند وتورا در جیب پشتشان می گذارند وفرار میکنند.ای کاش همانند پلیس امنیت یکی هم داوطلب پیداکردن ماه شود.انگار تمام مردم این حوالی دیگر همه چیز را ازیاد برده اند.ماهی نمی شناسند که بخواهند دنبالش بگردند‌.ولیتوکه می شناسی...من که می شناسم.پس بیا ما زیبایمان را برگردانیم.+عکس از استاد ابوالفتح.</description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 20:10:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72622577/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ieibglq0xdxa</link>
                <description>چالش کتابخوانی طاقچه:دختری در قطارنویسنده: پائولا هاوکینز( این نویسنده قبل از نگارش این رمان ،پانزده سال به عنوان روزنامه نگار مشغول به کار بوده است. او در زیمبابوه به دنیا آمد وهمان جا بزرگ شد. پائولا در سال ۱۹۸۹به لندن رفت و هم اکنون در آنجا زندگی می کند. دختری در قطار اولین کتاب او در زمینه ادبیات داستانی است.) مترجم: این کتاب توسط چندین مترجم و ناشر چاپ شده است.     ۱.علی قانع (من بااین ترجمه خوندم وبه نظرم متن روانی بود).  ناشر:کوله پشتی     ۲.محبوبه موسوی(به زبان محاوره ای ترجمه شده) ناشر:انتشارات میلکان     ۳.جوادرحمت فر ناشر: نگارش الترنیک کتاب (قبل از اینکه کتاب را شروع کنید حتمابخش هایی از همه ترجمه ها را بخونید و ترجمه ای که با اون راحت ترهستید رو انتخاب کنید.) ژانر: جنایی-پلیسی  《دختری درقطار》پر فروش ترین کتاب سال ۲۰۱۵ در جهان که تنها چند ماه پس از انتشار رکورد فروش افسانهای هری پاتر را شکست. روایتی از زندگی است که توسط ۳شخصیت (راشل،مگان وانا)بیان شده و در هم پیچیده می شود و به نوعی می توان گفت قضاوت های شخصی هریک از آنها رادر بروز مشکلات بیان می کند.محوریت داستان برشخصیت راشل استوار است؛شخصیتی که رفتارش دور از تعادل و ثبات است.داستان شیب یکنواختی دارد وحتی ممکن است درابتدا خواننده را بی حوصله کند ولی باپیش روی داستان،هیجان در آن ملموس ترمی شود و شکل معماگونه کشش لازم برای کشف معما رادر خواننده ایجاد می کند. اگرچه در انتخاب نوع ژانر این کتاب در دسته ژانر جنایی-پلیسی قرار میگیرد ولی با دید  روان شناسانه هم میتوان کتاب را خواند چون پائولا در توصیف جنس زن و به تصویر کشیدن شخصیت آنها عالی عمل کرده است. بریده هایی از کتاب:  خلأ؛ خوب آن را می فهمم. باور دارم که هیچ چیز برای درمان آن به تو کمک نمی کند. از جلسات مشاوره درمانی دریافتم که خلأ ها و کمبود هایی در زندگی ات وجود دارد که همیشگی است. باید با آن ها کنار بیایی. مثل ریشه درخت که با سنگ بتونی اطرافش کنار می آید. تو هم با این خلأ ها کنار می آیی، شکل می گیری.  چرا این قدر این خانه کوچک شده؟ چرا آن قدر زندگی آم خسته کننده شده؟ این همان چیزی بود که من می خواستم؟ یادم نمی آید. فقط چیزی که می دانم این است که چند ماه پیش بهتر شده بودم. اما الان دوباره نمی توانم فکر کنم. نمی توانم بخوابم. نمی توانم نقاشی بکشم. انگیزه فرار روز به روز در من قوی تر می شود. شب وقتی دراز می کشم می شنوم یکی در گوشم دایم می گوید: برو، برو.  چشم هایم را که می بندم در سرم پر از تصاویر گذشته و آینده می شود. چیزهایی که در رویای آن هستم. چیزهایی که باید داشته ّباشم ولی کنارشان گذاشته ام. آرامش ندارم. از هر سویی که می روم به بن بست می رسم. گالری بسته، خانه ای که در این جاده است, علاقه زنان به ورزش پیلاتس، مسیر ریل قطار ته باغ. وقتی قطار بارها و بارها از جلو من رد شود، یادم می اندازد که هزاران آدم هر روز با قطار این سو و آن سو می روند؛ اما تو هنوز سر جای خودت هستی.خرید کتاب&quot;دختری در قطار&quot;</description>
                <category>Faeze Ei</category>
                <author>Faeze Ei</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 09:57:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>