<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های •یاس•</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72840055</link>
        <description>گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است | گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:38:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>•یاس•</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72840055</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زیستن در خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72840055/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-hdmzlarvjkl5</link>
                <description>امسال دانشگاه قبول شدم و برای اولین بار دارم زندگی توی خوابگاه رو تجربه می کنم قبل از اینکه برم خوابگاه فکر می کردم قراره توی یه اتاق بزرگ با هفت هشت نفر آدم زندگی کنم و همیشه دورم شلوغ و پر هیاهو عه و هیچ موقع قرار نیست تنها باشم و کلی خوش میگذره بهم و دوستای جدید پیدا می کنم و از این بابت کلی ذوق می کردم اما وقتی رفتم خوابگاه با یه اتاق ۴ نفره ی سوت و کور مواجه شدم که یک نفرمون هم مرخصی تحصیلی گرفته بود و کلا نیومد پس در واقع شدیم سه نفر هر دو آدمای خوبی هستن اما یکی کم حرف و آرومه و به جهت اینکه معماری می خونه سرش شلوغه و سرگرم طرح ها و پروژه هایش توی سالن مطالعه است و اون یکی هم معمولاً توی اتاق دیگری کنار دوستش هست هفته اول به شدت احساس تنهایی داشتم و دلم می خواست برم توی اتاق های دیگه و از این تنهایی فرار کنم اما با کسی آشنا نبودم و خجالت می کشیدم اما کم کم سعی کردم سر حرف رو با دیگران باز کنم و با چند نفر آشنا بشمو حالا بعد از گذشت سه هفته، کمتر توی اتاقم تنها میشینم و شب ها با کتری و قوری ام به اتاق های دیگه سر میزنم و با بچه ها گپ می‌زنم و با بودن توی جمع واقعا بهم خوش میگذره کم کم دارم به خوابگاه عادت می کنم و دیگه غمگین نیستم و روز به روز آشنا های بیشتری پیدا می کنم اما دلم میخواد با یک جمعی صمیمی بشم و با هم بیرون بریم و کلی خوش بگذرونیم امیدوارم همینطور که آشنا پیدا کردم، بتونم رفیق هم پیدا کنم </description>
                <category>•یاس•</category>
                <author>•یاس•</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 00:26:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستگاری خیابونی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72840055/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-sfx0ah0ofrbh</link>
                <description>دیشب به مناسبت عید غدیر با عنوان &quot;مهمانی کیلومتری غدیر&quot; یکی از خیابون های شهر رو بسته بودن و موکب زده بودن و خلاصه حسابی شلوغ پلوغ بودو منم بعد از خوندن چند خط درس رفتم که در حد یکی دو ساعت یکم بچرخم تا حال و هوام عوض بشه و زودی دوباره برگردم سر درسام اما وقتی رفتم اونجا دختر خاله و دختر دایی مو دیدم که توی یه موکب پذیرایی می کردن  و  درسامو فراموش کردم و تصمیم گرفتم تا آخر شب باهاشون همونجا بچرخمبنابر این با بابام خدافظی کردم و گفتم آخر شب خودم میام خونه داشتم با دختر خاله و دختر داییم میچرخیدم و از فضا لذت می بردم و با حال و هوای معنوی به یاد شلوغی اربعین بودم که یهو یه پسر  پرید جلوم و گفت ببخشید خانوم میشه چند لحظه وقت تون رو بگیرمفکر کردم که میخواد یه بسته فرهنگی بهم اهدا کنه پس با لبخندی بسیااار  ملایم گفتم حتما بفرماییدخیلی مودب گفت:ما توی موکب اون طرفی بودیم و دوست من از عصری تا الان این دختره( دختر داییم) روکه توی این موکب شما شربت پخش می کنه رو زیر نظر داره و ازش خوشش اومده و قصدشم امر خیریه و  ازدواجه (و به گمونم چون ما همگی چادر سرمون بود) کلی ازش تعریف کرد که معلمه و الهیات خونده و استاد دانشگاه فرهنگیانه و خلاصه خیلی محجوبه و الانم پشت سر تون وایساده منتظر جوابهمن که تا به حال همچین چیزی ندیده بودم متاسفانه مقداری نیشم شل شد و چون  از من خواستگاری نشده بود به خودم اجازه دادم پشت سرمو نگاه کنم و  پسره رو با دوستای دیگش دیدم که ایستاده بودن و بعدش به دختر داییم نگاه کردم که واقعا شوکه شده بود و با دستپاچگی گفت نه ممنون (😂😂)و بعدش منم خودمو جمع و جور کردم و بلافاصله گفتم بهش بگید نهولی متاسفانه این برادر  ولکن نبود و می گفت تا شماره ی این خانومو نگیرم  ول کن نیستم و دوباره بهش گفتیم نه و بالاخره قبول کرد که برهچند قدم دور شدیم که یهو هر سه تامون زدیم زیر خنده و داشتیم می گفتیم که وای چه پسری بود و چقدر ما شو که شده بودیم و من خودمو لعنت می کردم که برام هیجان انگیز شده بود این ماجرا و این که یهو پرید جلومون و عین فیلما گفت امر خیره :)))که دوباره جلوم  دیدیمش و این بار واقعا یه جیغ ریز زدم از ترس یه کاغذ دستش بود و اومد جلو و  دوباره گفت بازم ببخشید مزاحم میشم این شمارشه اگه خواستید بهش زنگ بزنید و وقتی بازم دختر داییم گفت نه کاغذ و گذاشت کف دستش و رفتاین بار وقتی رفت شک داشتم واقعا رفته باشه و همش فک می کردم الان دوباره ظاهر میشه بعد از چند قدم که جلوتر رفتیم دیگه انگار واقعا رفته بودن  خیالمون که راحت شد گفتم تو که نمیخوای شماره رو بنداز دور و خودتو اذیت نکن اما حالا دختر خالم ول کن نبود و گفت باید حتما پروفایلش و چک کنمو بالاخره تصمیم گرفتن بیخیال بشن پی نوشت:من تازه نویسم و  دارم سعی می کنم نویسندگی رو تمرین کنم و از نوشتن اتفاقات روزمره شروع کردم دیگه ببخشید اگه زیاد روان ننوشتم </description>
                <category>•یاس•</category>
                <author>•یاس•</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 22:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>