<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alone</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72849462</link>
        <description>«در این شهر، لبخند زودتر از گلوله میرسه..!»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:30:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4090089/avatar/UVkCid.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>alone</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72849462</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میـــــــز وارونـــــ♪ــه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72849462/%D9%85%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%E2%99%AA%D9%80%D9%80%D9%87-a2p6wiq3h0hi</link>
                <description>بوی نم...چِک چِک...چِک چِک...یونس چشمانش را باز کرد..تاریکی بر پلک‌هایش پهن شد...تنها لامپ کم نوری بر آنجا حکمرانی میکرد..سنگینی در بدنش سایه می‌انداخت.نفس عمیقی کشید..سر گیجه دور سرش می‌چرخید...مزه ی تلخی زیر زبانش احساس میکرد.به دور اطراف نگاهی انداخت...چیزی جز دیوار روبه رویش پیدا نبود..جای بزرگی به نظر نمیآمد...صدای فرو ریختن قطره های آب می‌پیچید...انگار موقعیت الانش از دیوار و کف زمین ساخته شده باشد.. دیوارها ترک خورده و بعضی شبیه گسل بودند...یونس خمیازه ای کشید...عجیب به نظر می‌رسید..به جای سقف دیوار روبه رویش می‌خندید...عجیبتر از آن عینکش روی چشمهایش قرار داشت..سرش را پایین انداخت...چشمهایش از حدقه بیرون زدند..پاهایش روی زمین بود...یعنی...یعنی یونس روی پاهایش ایستاده بود..؟!این سوال مغزش را یخ میزد‌..سرش را به چپ و راست تکان داد..دوباره نگاه کرد..هنوز ایستاده...احساس دردی در وجودش شعله می‌انداخت‌...انگار کسی کنارش ایستاده باشد و ماهیچه های دستانش را بکشد..کمرش سطح نمناکی را بغل کرده بود...هیچ چیز با عقل جور در نمیآمد..لحظه ای در ساختمان افکارش پناه گرفت...چرا اینجا بود..؟آخرین بار چه اتفاقی برایش افتاد.؟زوهراب الان کجاست..؟خارش ابروی سمت چپش بهمش ریخت...دسته ای از موهایش روی پیشانی ریخته و ابرویش را قلقلک میدادند..روح یونس تازه به بدنش رسیده بود...یونس دستش را جلو کشید.تا موهایش را کنار بزند...اما...هرچه دستش را جلو میکشید فقط تا جای خاصی جلو میآمد..ابروهایش در هم گره خورد...آن یکی دستش را به سمت صورت خود هدایت کرد...ولی کاملا بی فایده به نظر می‌رسید..هر دو تا دستش تا مرز مشخصی قبل از صورتش جلو میآمدند..یونس به دست چپش خیره شد...زبانش بند آمد..حلقه ای فلزی دور مچش پیچیده بود..دور هر دو تا دستش نازنینش..!دستش را تکان ریزی داد..جِلِنگ... جِلِنگ...صدای غل غل زنجیر لاله ی گوشش را جوید...دستانش زنجیر شده...پاهایش روی زمین هست...سردی دیوار به کمرش فشار میاره..یونس لبش را گاز گرفت...درست حدس زده بود..به دیوار زنجیر شده بود..!سرما در جانش رخنه کرد...لرزش کوتاهی در اندامش به راه افتاد...خودش را جمع و جور کرد...با چشمانش دیوار را ادامه داد...فلز داغ پوست دستانش را می‌سوزاند..سرش را لغزاند...چند متر آن طرف تر زوهراب به دیوار زنجیر شده بود..هنوز بیهوش به دیوار تکیه داده بود..هُره..هُره..هُره..هُره..صدای خر و پف زوهراب در دیوارها نفس می‌کشید و ذهن یونس را سوراخ میکرد...یونس چشمانش را بی هوا چرخاند...سرش را بالا برد..نگاه یونس به سقف دوخته شد..گودی نیم دایره ای داشت...حالت چین چینی...دو و اطرافش نقاشی میشد...ـ«چطوری..؟»صدایی نازک..دخترانه... کمی بی رحمانه...مثل پتک بر مغز یونس فرود آمد...یونس گردنش را به سمت صدا پیچاند..سمت چپش...راه پله ای باریک میان دیوارها کمین میکرد..بالای پله ها دری جا خوش کرده بود..دری همرنگ دیوارها...بی‌روح...روی یکی از پله ها دختر جوانی ‌پا برجا بود...یونس درد و سرگیجه ی خود را فراموش کرد...دختری با موهایی به رنگ تارهای سوخته ی آفتاب در زمستان...چشمهایی به قشنگی بادام...موهایش را دم اسبی گره زده بود..پیراهن قر داری به تن داشت...پیراهنی که رنگ خورشید را زیر سوال میبرد...شنلی از جنس تاریکی روی پیراهنش میآفتاد..بند شنل دور گردنش شکل پاپیون گره خورده بود...بدن یونس بی حرکت ماند..لبخند محوی گوشه ی لبه ی دختر برق زد..همانند یک شاهزاده از پله ها پایین آمد...قدمهایش سنگین اما نرم...کتونی پای دختر را گرم نگه می‌داشت..در جای به این سرد و نمناکی.یونس نفسش را آهسته بیرون داد..چیزی بین انگشتان دختر میچرخید..دستگاهی برقی...دو دسته میله ای مثل قیچی..و دولبه ی تیم دایره ای شکل...که برق تولید میکرد...دختر نزدیک یونس رسید..روبه روی یونس متوقف شد...یونس لبخند ملیحی زد...دختر صدای نازکش را به رخ کشید:«نزار خیلی ازت تعریف می‌کنه..!»یونس سکوت کرد...هیچ نگفت...دختر به سمت یونس روانه شد...قدم قدم...یونس کمرش را به دیوار چسباند...دختر تقریبا به چند سانتی متری یونس رسید...قد بلند یونس غرور دختر را می‌شکست..دختر در مرز لمس یونس قرار گرفت..کفشش را میان دو پای یونس روی زمین ها داد...حال کفشش میان دور کفش یونس میدرخشید...نفس داغ دختر گلوی یونس را به خر خر می‌انداخت..صورت دختر تقریبا نزدیک گلوی یونس سفره پهن میکرد..دختر سرش را مقداری بالا گرفت..چشمهایش در جذبه چشمان یونس غرق شد..انگشتانش را دور دستگاه برقی پیچاند..دستگاه را جلوی چشمان یونس گرفت...دسته هایش را فشرد..برقی در میان دو لبه ی بالایی اش به جریان افتاد...حال یونس با خبر شد...دستگاه شُکِر بود...غرور در چشمان دختر سایه می‌انداخت..دختر از پایین و یونس از بالا نگاه میکرد..لبخندی طعنه آمیز روی لب های دختر نقاشی شد:«درد داشت..؟!»یونس صورتش را جلو کشید..سرش را کمی خم کرد..پایین آورد..حال دقیقا سر بینی هایشان جلوی یکدیگر قرار داشت..موهای یونس سپر یکی از چشمانش شدند:«درد..؟بیشتر شبیه اعترافی بود که بدن از ذهن جلو زد...!»لحن دختر به زمزمه رسید:«بازم دلت میخواد..؟»یونس مچ دستش را تکانی میدهد..انگشتانش را یکی یکی بالا میبرد:«یک..دو..سه...هنوز نمیدونی کدوممون داره بازی می‌کنه..؟»دختر دستگاه شُکِر را غلاف میکند:«فعلا که تو زندانی مایی..!»یونس سرش را کج میکند:«زندانی اسم جالبی نیستش...بهتره بگی مهمان ویژه!»دختر قدمی عقب میرود...کت یونس در بدنش سلاخی میکند:«اونوقت کجای تو به مهمان ویژه میخوره..؟»ابروهای یونس بالا رفت..لحنش تمسخر آمیزی را به بازی گرفت:«واااااای بانو..ناامیدم کردی!..تو که دیگه منو خوب میشناسی..پس چرا هنوز داری وانمود میکنی که نمیدونی کِی دروغ میگم..؟»دختر کلاه شنلش را روی سرش گذاشت:«میدونم...اما لازم نمی‌دونم که بهت توضیحش بدم..مثلا توضیح بدم که چی؟که استعدادت که فکر می‌کنی خیلی منحصر به فرده رو زیر سوال ببرم...!ترجیح میدم توی خیالات خودت تنهات بزارم پسر»یونس چشمانش را جمع کرد:«مشکل همینجاست بانو...من هیچوقت دروغ نمیگم...هیچوقت راستش رو هم نمیگم..همیشه از ترکیبشون استفاده میکنم..چون اونجوری هم میتونم خودم رو پنهان کنم هم تو رو امتحان!»دختر موهایش را بین انگشتش تاباند:«یعنی الان داری از ترکیبشون استفاده میکنی؟»یونس نفسش را بیرون داد:«شاید!چرا شما که صاحب تشخیص هستی نمیگی.؟»دختر نوک کفشش را روی زمین میکشد:«میدونی چیه..برام مهم نیست..فقط بدون که من از بازیگرایی مثل تو نمی‌ترسم...!»یونس کف سرش را به دیوار تکیه داد:«وَاو...چه شجاع..!ترس تغذیه ی منه..»یونس زبانش را دور دهانش چرخاند..ادامه داد:«خیلی خوشمزست.تو دوستش نداری...بانو؟»دختر با انگشتانش دسته های شوکر را می‌فشرد..شوکر هی روشن و خاموش میشد:«معلومه که نه..!برای چی باید دوستش داشته باشم»سرش را کج کرد..یونس می‌توانست اخم های دختر را تماشا کند...خنده اش گرفت:«پس تجربه اش نکردی..نه؟بانوی بیچاره..چطور چنین حس دل انگیزی رو از دست دادی..!؟حس اینکه یکی آنقدر ازت بترسه که زبونش بند بیاد.»دختر زبونش را گاز گرفت...دلش میخواست شوکر را در حلق یونس فرو کند..تا شاید خاموش بشود..چهره ی یونس زیر نور خفیف لامپ کمرنگ میشد..تنها هیجانی بی انتها در چشمانش میدرخشید:«بیا جلو بانو..بیا جلو..بیا و مزه ی ترس رو در چهره ی من بچش..قدرت الان دست توئه..میتونی زبون منو بند بیاری و تا آخر لبخند بزنی…!»کلمات یونس مغز دختر را میجویدند..قدمی عقب رفت..حرفهای یونس بوی مرگ میدادند..دستش را روی قلبش گذاشت..تَپ..تَپ..تَپ..ضربان قلبش سینه اش را می‌شکافت..یونس با انگشت اشاره اش سطح دیوار را لمس کرد:«چیشد..؟نمی خوای بیای جلو؟»دختر سعی میکرد ضربان قلبش را کنترل کند...سرش را بالا آورد..شعله ی خشم در چهره اش نمایان شد:«نه..من این کار رو نمیکنم..حالا هم بهتره ساکت باشی!»ابروهای یونس بالا رفت..به چهره ی دختر لحظه ای خیره ماند...چشمهایی خیره به یونس...لرزش لب های نازکش...فشار روی دندانهایش..و از همه مهمتر گودی زیر چشمانش...لبخند یونس محو شد:«هر جور مایلی!من فقط میخواستم قدرت رو بدم دست تو..حیف شد که پسش زدی..حالا مجبورم که..دختر وسط حرف یونس دوید:«من بهت آسیبی نمی‌زنم..اما فقط تا زمانی که با نزارِ من درگیر نشی..که اگه بشی اونوقت...»شوکر را بین انگشتانش چرخاند...نفسش تند تند بیرون میآمد..چشمهای یونس گرد شد..بریده بریده گفت:«نزارِ تو..؟»دختر لبخند ملیحی زد...دستش را بالا برد..حلقه ای در انگشت وسطش میدرخشید...به رنگ خورشید:«درسته..نزارِ من...تو منو نمیشناسی نه؟ اون شوهرمه!»دست دختر درست جلوی چشمان یونس در هوا معلق بود..دهان یونس باز ماند..چشمانش برق زد:«یعنی تو..باورم نمیشه..یعنی تو زن داداش منی؟»یونس در پوست خود نمی‌گنجید..دختر مات و مبهوت یونس را نظاره گر بود..تا چند دقیقه پیش حرفهای ترسناک و مرگ آوری میزد..اونوقت الان...هوفی کشید..پیشانی اش را ملایم مالید..یونس فریاد زد:«واقعا خیلی خوشبختی که با نزار ازدواج کردی..اون پسر فوق العادهایه..سلیقه ش هم عین خودش فوق العاده ست!»یونس عین مورچه تکان میخورد...مچاله میشد..و دوباره صاف میشد..صدای ساییدن زنجیرها فضا را شاد نگه می‌داشت...دختر خودش را کنترل میکرد...کم کم داشت از حرکات مسخره ی یونس خنده اش می‌گرفت...دستش را سپر دهانش کرد..زمزمه وار شروع به خندیدن کرد..جوری که تنها جیر جیرک ها با صدای خنده اش می‌رقصیدند..بدنش لرزش خفیفی داشت...قهقهه از یونس...و خنده ای ریز از دختر...صدایی از راه پله توجه هر دو را به خود جلب کرد:«امیلیا ی عزیزم...پرنسسی مثل تو نباید توی این جور جاها قدم برداره..برای روحیه ی لطیفت خوب نیست..!»خنده ی یونس قطع شد..متعجب چشمانش را سمت راه پله لغزاند..امیلیا..؟یعنی اسم دختر امیلیا بود..؟سایه ی نزار روی دیوار کنار راه پله پهن شد...لبخندی گوشه ی لب دختر حکمرانی میکرد..و اما آخریــــــــــــــن پــــ♥ــــله..نزار با ابهتی کور کننده وارد زیر زمین شد...برای تو🕸️💔نزار با ابهتی کور کننده وارد زیر زمین شد.</description>
                <category>alone</category>
                <author>alone</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 10:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تارهای مرگ🕸️چیتر پنجم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72849462/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%F0%9F%95%B8%EF%B8%8F%DA%86%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-pkpepqvkq6ki</link>
                <description>پارت ۵تارهای مرگ🕸️کاغذ دیواری آبی رنگ اتاق حس عجیبی را منتقل میکرد.یونس زیپ کیف را باز کرد؛ اسلحه ی بلند و کشیده ای را بیرون آورد و روی میز گذاشت. رنگش از زغال تیره تر بود و خط های نازک نقره ای از کناره های اسلحه نمایان بود. یونس به اسلحه اشاره کرد:« Dusk-13...اسلحه خوبیه... ولی قیمتش خیلی خوب نبود...میتونه از فاصلهٔ ۸ تا ۱۰ کیلومتری دقیق شلیک کنه!... حرف نیست… اون مرد باهاش منو هدف گرفت…».تن صدایش کنی پایین آمد:« از کنار لپم رد شد.حالا میتونیم با این اسلحه لرد گریشلام رو از فاصله دور بزنیم… دیگه احتیاجی نیست از اون همه محافظ رد بشیم».دکتر بن با دقت به حرفهای یونس گوش میداد.حالت عادی اش را نداشت.در فکر عمیقی فرو رفته بود.انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد و جلوی راه تنفسش را بسته باشد. دستی به اسلحه کشید… و بعد با دستش محکم چشم بندش را فشار داد… زیر لب زمزمه کرد:« بلاخره انتقامم رو ازش میگیرم...».*****۲ سال قبل:برف همه جا را پوشانده بود.باد تندی می وزید و دانه های برف را با خودش همراه میکرد. از سرما لب و دندانش میلرزید. چاقوی کوچکی را محکم گرفته بود و در دستش فشار میداد.موهای بلندش با موسیقی دلنواز باد هم‌آوا شده بود. آرام آرام پاهایش را در برف فرو میکرد و قدم برمیداشت‌.  همینطور پیش میرفت که مرد قدبلندی را از دور دید… ماسک طلایی رنگ درخشانی روی صورتش بود.صورتش قابل تشخیص نبود...همین قضیه را سخت تر میکرد.....در دستان مرد عصایی لاغر قرار داشت.البته نمیشد گفت عصا....آخر شمشیری تیز وبرنده درون عصا را پر کرده بود...دکتر بن با زحمت  نزدیک مرد رسید.با دستش دانه های برف را از روی صورتش پاک کرد.لحظه ای به ماسک طلایی مرد خیره شد. لرد بود… لرد گریشلام…بن نگاهش کرد… نگاهی پر از کینه… و آتش… فریاد بلندی زد و  به طرف لرد حمله ور شد. راه رفتن در برف کار سختی بود اما چیزی نمیتوانست سد راهش شود…ذهن پشت ماسک این یکی را پیش بینی نکرده بود… لرد گریشلام تا خواست شمشرش را بیرون بیاورد،دکتر بن با ضربه ای ناگهانی نقش بر زمینش کرد. گریشلام از پشت روی زمین افتاد و عصایش چند متر آن طرف تر پرتاب شد.حالا بن روی او نشسته بود.- پیدات کردم لعنتی… پیدات کردم…لرد گریشلام تیزی چاقو را زیر گلویش احساس می کرد. واقعا تحمل کردن وزن دکتر بن خیلی سخت بود. بن لبخند تمسخر آمیزی زد:« با دم شیر بازی کردی بچه… تو دکتر بن رو نشناختی…». و دستش را به سمت ماسک لرد پیش برد… دوست داشت بفهمد او کیست که  دو سال تمام شب و روزش را  یکی کرده بود…</description>
                <category>alone</category>
                <author>alone</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 11:29:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تارهای مرگ🕸️چیترچهارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72849462/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%F0%9F%95%B8%EF%B8%8F%DA%86%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-kcnekigdnerc</link>
                <description>پارت۴تارهای مرگ🕸️پنجره اتاق نور آفتاب را بازتاب میکرد‌.بوی عطر خوشی بینی اش را قلقلک میداد.دکتر بن روی صندلی اداری نشسته بود. سیگار نازکی را بین انگشتانش تکان میداد.گرمای خورشید صورتش را نوازش میکرد.دود سیگار در اطراف پخش شده بود.غرق در افکار خود به فضای دلنشین بیرون پنجره خیره شد.واقعا  تماشا کردن شهر از بالا حس خیلی خوبی را منتقل میکرد.پنجره به قدری بزرگ بود که میتوانست نصف شهر را نگاه کند و از ان لذت ببرد.همانطور که شهر را تماشا می‌کرد با لحن سردی گفت :«بوتسم…بنظرت یونس دیر نکرده؟».بوتسم نزدیک در اتاق ایستاده بود… آرام… مثل یک وزیر خردمند… چشمهایش از دریای بی آب هم خشک تر به نظر می آمد. یکی از دستانش را در جیبش فرو برد و گفت:«هیچ بلایی سر اون بی عرضه نمیاد…».بن سیگار را نزدیک دهانش برد:«اگه بی عرضست چطور بلایی سرش نمیاد...؟».بوتسم کمی جلو آمد :« خب… در عین بی عرضگی تو شرایط سخت بلده چی کار کنه…».کمی از روی صندلی جا به جا شد. چهره اش بد جور نگران به نظر میرسید.سکوتی آزار دهنده اتاق را در خود غرق کرد.- آخه اون طرف مقابل معامله خیلی آدم خطرناکیه... هر کاری ازدستش برمیاد.بوتسم پوزخندی زد:« مطمئنم خطرناکتر از خود یونس نیست». ناخودآگاه لبخند ریزی زد.سیگار را در کاسهٔ کوچکی گذاشت.صدای تق تق در،توجهشان را جلب کرد. در عرض چند ثانیه در باز شد… و یونس وارد اتاق شد.کت بلند سیاهش با ابهت تر نشانش میداد. لبخندی دلنشین روی لب هایش نشسته بود.با قدم‌هایی نرم نزدیک بوتسم شد و گفت:« داشتید درمورد من حرف میزدین؟».بوتسم ابروهایش را بالا انداخت :« تو و اسلحه ها...تو بدون اسلحه ها هیچ ارزشی نداری…».لبخند یونس بازتر شد.دکتر بن صندلی اش را چرخاند. حالا روبه روی یونس و بوتسم قرار داشت.دستش را روی میز بزرگی که جلویش بود گذاشت.یونس چند   قدمی جلو آمد. دستش را آرام روی میز گذاشت… اما هیچ‌کس متوجه قطره خونی نشد که از آستین کتش چکید.»</description>
                <category>alone</category>
                <author>alone</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 14:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تارهای مرگ🕸️چیتر سوم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72849462/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%F0%9F%95%B8%EF%B8%8F%DA%86%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-jwnneztkv66k</link>
                <description>پارت۳تارهای مرگ🕸️نور آفتاب فضا را روشن تر میکرد.هیچ صدایی از اطراف شنیده نیمشد فقط صدای گوش خراش کلاغ ها به گوش می آمد.تار های عنکبوت گوشه و کنار ستون ها دیده میشد.مرد با بی اعتنایی به سمت میز رفت...کت آبی رنگش را کمی پایین کشید و روی صندلی نشست.یونس همانطور ایستاده بود و به مرد نگاه می کرد.مرد دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت:«اوه… میخوای ایستاده معامله کنی؟».یونس سمت میز رفت… البته نمیشود گفت میز… نگاهش که میکردی یاد مخابرات می افتادی ، از بس که زنگ زده بود…یونس روی صندلی دیگری نشست و پاهایش را روی هم انداخت.....صندلی با صدای غیژ نازکی یه یونس خوش آمد گفت.  مرد و یونس روبه روی هم نشسته بودند… یونس دستهایش را روی میز گذاشت…صورت مرد حالت جدی به خود گرفت: «پول رو آوردی؟».یونس لبخند ریزی میزند:«بله...آوردم».مرد:« آه… لعنتی… چقدر تو سر به زیر و مؤدبی… اگه پولو نمی آوردی یه کم درگیری و هیجان به پا میشد…».یونس نیشخند زد:« اگه میخوای میتونم پولها رو برگردونم…!».مرد خودش را جلو میکشد:«نه دیگه حیفه این همه راه اومده برگرده...راستی چیو میخوای معامله کنی؟».یونس لحظه ای جا میخورد...انگار یک سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند..- یعنی تو  نمیدونی برای چی اومدی معامله کنی؟؟.نیش مرد تا ته باز میشود:« ببین پسر جون...من روزی صد تا معامله میکنم؛ انتظار نداری که همش رو حفظ کنم؟؟».یونس در افکارش غرق میشود....فکر هایی مانند: کشتن مرد....خفه کردنش.....شکنجه دادانش...و...واقعا تحمل کردن این مرد صبر عجیبی میخواهد.دستش را روی پیشانی اش میگذارد...</description>
                <category>alone</category>
                <author>alone</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 12:15:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تارهای مرگ🕸️چیتر دوم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72849462/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%F0%9F%95%B8%EF%B8%8F-gzwi1dlqgnx4</link>
                <description>پارت ۲تارهای مرگ🕸هوا بدجور گرفته بود.بوی نم خاک فضا را لطیف تر میکرد.نسیم خنکی از لابه لای درزها ی ساختمان می وزید.مرد ماشه ی تفنگ را محکم فشار داد…- بوم....!!یونس ناخودآگاه چشمهایش را به هم فشرد . مثل تیری کشیده و بی حرکت ایستاده بود. دستش کمی لرزید،اما هیچ صدایی از خودش در نیاورد.قلبش لحظه ای بی صدا ماند. صدای نفس های خودش را میشنید؛ عجیب بود که هنوز نفس میکشید‌.بدون معطلی چشمهایش را باز کرد.تفنگ را پایین آورد و با خنده گفت:«ای وای!! یادم رفت داخل تفنگ گلوله بزارم!!».دستش را با شرمندگی روی پیشانی اش گذاشت و ادامه داد:« یونس… تو بدشانس ترین آدم دنیایی… حالا مجبوری با من معامله کنی…».یونس با تعجب به مرد خیره شده بود.به آرامی دستهایش را پایین آورد.پلک‌هایش برای یک لحظه لرزیدند؛ نه از ترس، بلکه از فشار خشمی که مثل موجی بی‌صدا زیر پوستش بالا می‌آمد.از نگاهش معلوم بود که دلش میخواهد گلوی مرد را بگیرد و خفه اش کند. نفس عمیقی کشید… خودش را آرام کرد و گفت:« دکتر بن من رو برای دریافت محموله فرستاده… برای چی وقتی میخوای با کسی معامله کنی به سمتش شلیک میکنی؟».لبخند شیرینی روی لب های مرد ایجاد شد. دندان های سفیدش کامل پیدا شد.- خب آخه خیلی بامزه است!!! فکرشو بکن ممکن ‌بود بمیری!یونس بهت زده نگاهش میکرد… این مرد دیوانه بود… مسلماً بیش از یک تخته اش کم بود… و با همین حالش بزرگترین فروشنده اسلحه در انگلستان بود…</description>
                <category>alone</category>
                <author>alone</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 10:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تارهای مرگ🕸️چیتر اول...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72849462/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%F0%9F%95%B8%EF%B8%8F-qukuexewedoo</link>
                <description>پارت ۱ تارهای مرگ🕸{توی این شهر، لبخند همیشه قبل از گلوله می‌رسه.}صدای شلیک سکوت فضا را درید.لحظه ای نفسش بند آمد.اصلا انتظار چنین حرکتی را نداشت. چند ثانیه ای میشد که پلک نزده بود.خون گرمی از کنار گونه اش پایین آمد.خراش کوچکی رو صورتش ایجاد شده بود.قطره های خون با عجله از روی گونه اش سر می‌خوردند و روی زمین می ریختند.سوزش خاصی در ناحیه ی صورتش احساس میکرد که بدجور آزارش میداد..ناخودآگاه دستش را روی زخم گذاشت.گلوله از یک میلی متری صورتش رد شده بود....هنوز تپش قلبش قطع نشده بود که صدای پای کسی از دور شنیده شد.قدم هایی استوار و باوقار که آرام به سمتش می آمد..زیر چشمی پایین پایش را دید زد.بدون لحظه ای درنگ به سمت ستون بلند خاک گرفته ی کنارش رفت.ستون در مکان متروکه ای مثل اونجا زیاد پیدا میشد...سنگهای کوچک و بزرک کف زمین جا خوش کرده بودند.ترک های نازکی روی ستون نقش بسته بودند‌.با دستش خون روی صورتش را پاک کرد.صدای قدم ها آهسته ولی مطمئن نزدیک ستون شد.مرد جوانی تفنگ بلند و کشیده ای در دستانش گرفته بود.به نظر قدیمی می آمد.مرد جوان با لحنی خشک گفت: میدونم پشت اونجایی.کمی خودش را جمع کرد تا دیده نشود.مرد دستی داخل موهای پرپشتش کشید و ادامه داد: تو یکی از افراد دکتر بن هستی درسته؟یونس جواب مرد را نداد.انگار که اصلا صدای او را نمی شنود.مرد:«خیلی خوب شد..دقیقا طبق نقشه.»نفس یونس در سینه حبس ماند.-حالا میتونم بکشمت و سرت رو بفرستم برای دکتر بن.!تا بفهمه با کی طرفه!یونس دستانش را مشت کرد و محکم فشار داد.سنگریزهای ریز و درشت در کفشش فرو می‌رفتند.مرد دستش را به آرامی سمت ستون برد و عصبانیت گفت: از پشت اونجا..بیا بیرون.یونس نفس عمیقی کشید. یقه ی کت بلندش را کمی جلو کشید.دستهاشو بالا گرفت و با خونسردی کامل از پشت ستون بیرون آمد.نگاهی به اندام مرد انداخت و گفت: اومدم بیرون.حالا که چی؟مرد: « هیچی..فقط آخرین نفسهات رو بشمر..»ماشه ی تفنگ را کشید و روبه روی سرش گرفت.حالا لوله ی تفنگ دقیقا وسط مغز یونس قرار داشت.یونس آرام بود… در چشمهایش هیچ ترسی وجود نداشت.فقط سردی و خشکی موج میزد. با وقار جلوی تفنگ ایستاده بود.لبخند حیله گرانه ای روی صورتش پخش میشود.مرد با دیدن لبخندش با تمسخر پرسید: انقدر برای مرگ عجله داری که لبخند میزنی؟؟!یونس چشمهایش را به مرد دوخت و گفت: من همین الانشم مردم‌.!-پس بزار شلیک کنیم،شاید زنده شدی!!</description>
                <category>alone</category>
                <author>alone</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 20:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>