<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارمیس صادقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_72998505</link>
        <description>https://t.me/simrapioo کانال تلگرام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1509064/avatar/4krXuo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پارمیس صادقی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_72998505</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان یادگیری زبان من و آیلتس هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D9%87%D9%81%D8%AA-aqcoqdag7egq</link>
                <description>وقتی پنج شش سالم بود خیلی از اونایی که انگلیسی حرف میزدن خوشم میومد مخصوصا توی کارتون ها و کلییی اصرار میکردم که منو کلاس زبان بنویسید یه ترم فرستادنم کلاس زبان ایران توی اراک و بعد از اون یه ترم، دیگه نفرستادنم خودمم نمیدونم چرا؟وقتی سیزده سالم شد و حدودا کلاس هفتم بودن توی زبان نسبت به هم کلاسی هام خیلی ضعف داشتم با اینکه تمام تلاشمو میکردم همیشه مسخره‌ام میکردن مامانم که متوجه داستان شد یه معلم خصوصی برام گرفت توی موسسه زبان کیش و خب تینیجر بودم اونموقع، با اینکه نسبتا درسخون بودم ولی ترمی که با اون استاد داشتم رو افتادم به مامانم زنگ زد و اونم خیلی نسبت بهم ناامید شد و کلا یه خاطره‌ی تراماتایزد کننده شد برام ... اما مسخره شدن توسط بچه‌های دوره اول متوسطه سمپاد باعث شد ادامه بدم (یه سمپادی هیچوقت نمیتونه نگه سمپادی بود:)) ولی این دفعه تو کلاس های گروهی ... وقتی سر کلاس گروهی رفتم دیدم واقعا من نه ضعیف بودم نه خنگ نه هزارتا چیز دیگه فقط تنها بودم و توسط یه بزرگسال کم عقل که همون استاد خصوصی بود هر روز تو سری میخوردم و فکر میکردم افتضاحم، خلاصه که بعد قرار گرفتن توی کلاس گروهی با بچه‌های هم سن و سال و هم سطح خودم کلی انگیزه گرفتم و دوست جدید پیدا کردم، این باعث شد عاشق یاد گرفتن زبان بشم ... چند سال بعد از اون اتفاقات اومدیم تهران و همکلاسی‌های جدید مدرسه‌ام بهم گفتن موسسه زبان سفیر خیلی خوبه برو اونجا و کلاسامو ادامه دادم تا آخرین سطح سفیر رفتم مسیر یادگیری زبان آسون نبود ولی لذت بخش بود خیلی چلنج هست که باید باهاشون رو به رو شی از کنار گذاشتن ترس و حرف زدن گرفته تا زمان‌هایی که پیشرفتی نمیبینی ولی باز ادامه میدی اگه سنت بالاتر باشه و با تینیجرها بذارنت توی یه کلاس سخت تر هم میشه اما مهم اینه که ادامه بدی و نذاری حرفای من یا هیولایی که تو ذهنت ازش ساختی بترسونه‌ات، بعد تموم شدن سفیر تقریبا ۱۶ سالم بود رفتم آفرینش یه ماک طوری دادم و اورآل شدم ۳.۵ ۴ کلاسا رو از فاندامنتال شروع کردم و تا pre2 رفتم که کرونا شد و چون سال کنکورم هم بود دیگه کلاس ها رو ادامه ندادم (اونجا یه استادی بود به نام جمال میری که خیلییی منو  تشویق کرد و همین باعث شد ترس حرف زدنم از بین بره یه نکته ای که هست اینه که انقدر آدما درگیر ترسای خودشونن که تو رو قضاوت نمیکنن پس تا جایی که میتونی اشتباه کن و از اشتباهاتت یاد بگیر و‌ یادت باشه اونقدرا برای بقیه مهم نیستی و اونا هم تو ذهنشون درگیر خودشونن نه تو) وقتی ۲۱ سالم شد دیگه نیازی به کلاس رفتن نداشتم اما عاشق کلاسای زبان بودم پنجشنبه ها پنج ساعت آفرینش کلاس میرفتم (حضوری گروهی) با اینکه دانشگاه و کار هم باید هندل میکردم برام لذتبخش بود شبیه دوپامین دیتاکسی که هر هفته بهش نیاز داشتم وقتی استادا میپرسیدن میخوای آیلتس بدی؟ میگفتم نه برای فان میام کلاسا رو ولی در نهایت اولین نفری بودم که بین جمعمون آزمون رو داد، خلاصه که مسیر یادگیری زبان یه ماهه دوماهه نیست طولانیه ولی لذتبخشه پس ادامه بده ...سیستم یادگیری زبانی که برای خودم ساختم:ویدیوهای آموزشی همیشه برای من خسته کننده بودن اما اهنگ دوست داشتم و دلم میخواست بدونم معنی اش چیه توی یه کانال تلگرامی که آهنگ و ترجمه‌هاشونو میذاشت عضو شدم و کم کم یه سری کلمات یاد گرفتم توی کتابا هر کلمه جدیدی که میدیدم هایلایت میکردم و معنی شو از دیکشنری کمبریج که کتابشو داشتم پیدا میکردم(انگلیسی به انگلیسی) و سعی میکردم یه بار هم که شده توی یه جمله بچپونمش و ازش استفاده کنم، کم کم توی ذهنم با خودم مکالمات کوتاه و ساده انگلیسی شکل دادم سعی میکردم برنامه‌ریزی های هفتگی و هدف‌گذاری هامو هم انگلیسی بنویسم علاوه بر این کلیییی سریال زبان اصلی میدیدم فرندز و بیگ بنگ تئوری خیلییی کمکم کردن(منم اولش نمیفهمیدم چی میگن کم کم ذهنم راه افتاد برای همه همینه نا امید نشو) بعدش هم رفتم سراغ یوتیوب هر موقع که کلاس زبانم تموم میشد یه مرور روی چیزایی که یادگرفتم انجام میدادم و برای امتحانا حتی اگه شده برای یکی دو ساعت ولی حسابی میخوندم و سر کلاس حواسم به کلاس بود، افعال و حالت های مختلفشونو یه بار همه شو نوشتم از ته کتاب و چند بار خوندم خیلی کمکم کرد و اینکه گرامرهای زبان انگلیسی محدوده هر ترم هم تکرار میشه ولی یادگیری واقعی شون به این برمیگرده که چقدر خودتو توی محیط بذاری و محیط یعنی اهنگ فیلم سریال حرف زدن ... اصطلاحات و ضرب المثل ها بامزه یادگرفتنشون حال میده و یه حس نیتیو طوری میده که دیگه من خیلی خفنم پس چندتاشونو یاد بگیر مهم ترین اصل حاضر شدن سر کلاسه همین ...پس برو تعیین سطح تو رزرو کن و شروع کن ...</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 12:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-bjckooho5xqb</link>
                <description>احتمالاً الان فکر می‌کنی که پسرها موجوداتی هستن شبیه پرنس‌های توی فیلم‌ها... مودب، آقا، جنتلمن، فمینیست و کلی ویژگی جذاب دیگه.بعضی‌هاشون واقعاً همین‌طورن، خدایی. و ممنون از مادرهای خوبشون که با تربیت درستشون چنین پسری ساختن.اما دخترم، تو نه می‌تونی کسی رو تبدیل به شاهزاده‌ی رویا‌هات کنی، نه اینکه اصلاً این کار درسته!از همون اول کسی رو انتخاب کن که حداقل هفتاد درصد اون چیزیه که می‌خوای.شاید بپرسی: «خب چجوری بفهمم؟»آخه در کلام، پسرا ماشالله همه خیلی خوبن. برات همه کار می‌کنن (در سخن البته!)و حتی ممکنه نقش آدمی رو بازی کنن که تو می‌خوای.برای همین، قراره بهت یاد بدم چطوری بفهمی طرف واقعاً برای تو مناسبه یا نه.اولین نکته:نه تو قراره اون رو خیلی تغییر بدی، نه اون تو رو.اگه از اول می‌دونید آدم هم نیستید، چرا با همید؟ اعصاب اضافه دارید؟ یا وقت اضافه؟!دومین نکته:قول و حرف‌هاش رو نشنو.وقتی کلی حرف قشنگ بهت می‌زنه، فکر کن داره برای خودش شعر می‌خونه!در عمل ببین چجور آدمیه.و اینجاست که می‌رسیم به اصل ماجرا: تستِ عمل.مثلاً اگه تو آدم سیگاری یا الکلی دوست نداری، نپرس که «تو اهلش هستی یا نه؟»(هرچند اصولاً اکثرشون تو این مورد صادقن!)ولی یه روز اگه به مرحله‌ی بیرون رفتن رسیدین،نشونه‌هایی مثل خاکستر روی لباس یا ظاهر صورتش خیلی چیزا می‌گن.میتونی مثلاً یه‌جوری تعارف بزنی:«فلان چیز رو دارم، می‌خوای تو هم؟»اگه گفت آره حتماً، بگو: «ای وای، جا گذاشتم!»اگه گفت اشکال نداره من دارم، اونجاست که خیلی محترمانه می‌تونی بگی:«راستش من اهلش نیستم.»و تمام. نه این که ادامه بدی: «اگه منو می‌خوای، باید بذاری کنار!»نه عزیزم، اگه خودش خواست تغییر کنه، خودش تغییر می‌کنه.و یادمون نره: تو مادر کسی نیستی که بخوای تربیتش کنی.یه چیز مهم دیگه:دخترم، برای خودت زندگی کن.همیشه در دسترس نباش. نه اینکه وقت و انرژی بذاری تا در دسترس نباشی!واقعاً سرت گرم کار و زندگی‌ات باشه.زندگی‌تو براساس اهداف خودت بساز، نه براساس پسر!پسرا میان و می‌رن. تهش خودتی که برای خودت می‌مونی...بریم سراغ مرحله‌ی بعد: دیدن عمل.آدمی که فحش ناموسی می‌ده یا بددهنه، یا حس می‌کنه «اوف، تستوسترونم کم میشه یه دختر موفق بشه»،اگه یه نشونه‌ای ازش دیدی، ادامه نده.نشونه‌هاش؟تحقیر کردنبی‌اهمیت جلوه دادن موفقیت‌هات: «خب که چی؟»دائم در حالت اضطرار: «کجایی؟ چیکار می‌کنی؟ چرا جواب منو نمی‌دی؟»تماس تصویری بدون هماهنگییا حرفایی مثل: «بدون من رفتی؟ مگه صاحب نداری؟»یه تکنیک عالی:بازی کردن! آره درست شنیدی: گیم!شاید تو دیت اول نشه، ولی اگه فرصت شد یه بوردگیم یا بازی گروهی، معجزه می‌کنه.از دل یه بازی خیلی چیزا درمیاد:چقدر بلوف می‌زنه؟چقدر سیاست داره؟آیا بلده هیجانی رفتار نکنه؟فرهنگ خانوادگی‌ش چطوره؟اگه به یه دختر ببازه، حس نمی‌کنه از مردونگیش کم شده؟بلده بزرگ‌تر از یه بازی فکر کنه؟اگه تو ناراحت باشی، حاضر میشه ببازه تا تو ببری؟یا برد خودش براش مهم‌تره؟بدون اینا:همینایی که فقط برد خودشون براشون مهمه، توی دعوا هم همینن.حتی اگه حق با تو باشه، ممکنه دعوا رو به خشونت بکشونن تا بگی حق با اوناست.و راستی، اگه یه درصد حس کردی دست بزن داره، خداحافظ و تمام.دیگه هیچی مهم نیست اونجا.ببین چقدر کنترل خشم داره؟چقدر سریع می‌تونه از اتفاقات خوشایند یا ناخوشایند «موو آن» کنه؟اگه شد با دوستاش هم بری بیرون، برو!ببین دوستاش چجورین؟چون معمولاً شبیه خودش‌ان، و چون نمی‌خوان تو رو به دست بیارن، نقش بازی نمی‌کنن.(هرچند احتمالاً خیلی هم براش نوشابه باز می‌کنن، ولی فقط تأیید کن و یه درصد هم باور نکن!)راجع به پول و سوشال مدیا:بعضیا می‌گن «اگه پول نداشته باشه کنسله».ولی دخترم، اون چیزایی که گفتم خیلییی مهم‌تر از پوله.واقعاً یه عده هستن که با اون چیز کمی که دارن، صدشونو می‌ذارن وسط.معرفت و هوشمندی خیلی مهم‌تر از پوله.و خیلیا ندارنش!البته پول مهمه.مثلاً اگه بخوای بچه‌تو بفرستی مدرسه غیرانتفاعی خوب، یا خارج، خب پول می‌خواد دیگه.کسی که از صبح تا شب فقط می‌ره کار کنه تا اینا رو تأمین کنه ولی هوشمند نیست،آدم خوبیه احتمالاً، ولی خودش نیست!اگه تو با این اوکی‌ای، هیچ.ولی باید بدونی قراره کسی که دوستش داری رو در حال فرسوده شدن ببینی...اونایی که هم معرفت دارن، هم هوشمندی &gt;&gt;&gt;کسی که هی حرف می‌زنه از خودش و اصلاً سوالی ازت نمی‌پرسه، هنوز بزرگ نشده.و همچنین کسی که دوست‌بازی‌ها و خواسته‌های خودش همیشه براش مهم‌تره از تو...راستش، قرار نیست کسی به‌جز فرزند خودش رو بزرگ کنه.برای همین، دختر جون، مادر نشو واسه کسی.یه تیپ دیگه هم هست:همش می‌گه دخترا دنبال پولن،بعد خودش نه بلده دری باز کنه،نه اگه چیزی خریدی کمکت کنه بیاره،نه حمایتگره،نه وقتی موفق می‌شی، تشویقت می‌کنه...ببین دنبال پول بودن هم اشکالی نداره،وقتی اونا هم دنبال دختری خوشگل و فلان و بهمانن!ولی سطح حرف زدن بعضیا واقعاً ناراحت‌کننده‌ست.اگه حس کردی قبلاً فقط با آدمای اشتباهی بوده، تو موظف نیستی ذهنشو عوض کنی.ول کن. سیسی، حوصله داریا...در کل:رفیق بشو با کسی که مایندستش شبیه توئه.از منطقه‌ی نزدیک، فرهنگ خانوادگی نزدیک، و مکمل هم باشید.هیچ‌وقت هم چون دختری نگو:«نههه، هیچکی نیاد طرفم!»اتفاقاً آشنا شو با آدمای جدید.ولی!برای خودت خط قرمز داشته باش.و مهم‌تر از اون:خط قرمزهای شبیه هم داشته باشید.</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 11:50:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمریکا چطور همیشه برنده‌ی بازی‌هاست؟(متاسفانه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rky8iww8ghtw</link>
                <description>همه‌چیز با «رویای آمریکایی» آغاز شد — ایده‌ای فریبنده که از طریق رسانه‌ها و تبلیغات به یک رؤیای جهانی بدل شد. این رؤیا موجی از مهاجرت به سرزمینی را رقم زد که خودش قواعد بازی را می‌نوشت.برنده بودن در بازی آینده، یعنی داشتن حق نوشتن قواعد. و حتی مهم‌تر از آن، توانایی تغییر همان قواعد، هر زمان که لازم بدانی. برای این کار باید سیستم‌هایی بسازی — سیستم‌هایی که برد تو را تضمین کنند. برای این سیستم‌ها، باید ذهن‌هایی پرورش دهی که بتوانند فرآیندها را بهینه کنند، داده‌ها را تحلیل کنند و بازی‌های جدیدی بنویسند.اما همه‌ی این‌ها کافی نیست. باید جایی داشته باشی دور از کشورهایی که سال‌ها تحت استعمار بوده‌اند — جایی امن، با زمین‌هایی که آینده در آن ساخته شود.وقتی گوگل، مایکروسافت، اینستاگرام و هزاران نهاد دیگر در کشور تو باشند، حقیقت را همان‌طور نشان می‌دهی که خودت می‌خواهی. آن‌گاه، هر زمان لازم شد، می‌توانی حق را به باطل و باطل را به حق بدل کنی.ولی این هم کافی نیست. باید در سراسر جهان متحدانی داشته باشی. تا اگر روزی مردم حقیقت را دیدند، از تو حمایت کنند.و اگر در دل یک ملت تردید بکاری، کم‌کم همان ملت را به خواسته‌ی خودت می‌کشانی.فقط کافی‌ست هرکسی که بخواهد مثل تو، بازی خودش را بنویسد، در نطفه خفه‌اش کنی — حتی اگر راهت شرم‌آورترین مسیر ممکن باشد.در سیاست، احمقانه‌ترین کار این است که به دشمن هشدار بدهی. همان‌طور که در جنگ جهانی، وقتی آلن تورینگ رمز ماشین انیگما را شکست، تصمیم گرفتند حقیقت را پنهان کنند. برای اینکه نازی‌ها از وجود ماشین رمزگشا باخبر نشوند، اجازه دادند برخی نقشه‌های دشمن اجرا شوند و هزاران نفر جان ببازند.این، یعنی دیدن تصویر بزرگ‌تر. یعنی فدا کردن آنچه هست، برای چیزی که باید باشد.آمریکا با ماهواره، سلاح هسته‌ای، سیستم‌های بدون نیاز به دخالت مغزهای میمونی انسان، و انبوهی از داده و رسانه، تبدیل به همان «پدر»ی شده که دیگران از او اطاعت می‌کنند — چه بخواهند، چه نخواهند.همه‌ی ما شاید روزی رؤیای یک حکومت عادل جهانی را در سر داشته باشیم. اما تاریخ نشان داده، عمر حکومت‌های عادل، کوتاه‌تر از آن است که انتظارش را داریم — همچون دریچه‌ای از نور، در اتاقی تاریک.حقیقت؟تصویر بزرگ‌تر برای همه مناسب نیست. چون تاریکی‌اش آن‌قدر زیاد است که کمتر کسی تاب دیدنش را دارد.اما اگر بخواهیم در خیال زندگی نکنیم، باید واقعیت را همان‌گونه که هست ببینیم.و با مغزهای محدود و احساسی انسان‌ها، نمی‌توان سیستم‌هایی ساخت که حقیقت را محافظت کنند...</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 23:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرعه‌ای از من، برای تو که شاید هنوز امیدت نمرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-wijmkkg1llkt</link>
                <description>سلام،نمی‌دونم تو کی‌ای.نمی‌دونم چه چیزی تو رو کشونده اینجا.فقط می‌دونم اگه داری اینو می‌خونی، یعنی هنوز زنده‌ای.و همین… کافیه.من شاید دیگه نباشم.شاید نتونم قصه‌هامو کامل کنم، یا جواب سؤال‌هامو بگیرم.شاید هیچ‌وقت نفهمیدم چرا این دنیا با بعضیا سخت‌تره، چرا نور انقدر کمه.ولی یه چیزو فهمیدم، نه توی کتاب، نه از حرف کسی —از خودم.فهمیدم که می‌شه با دست خالی،با دل ترک‌خورده،با رویای نصفه،باز هم بلند شد.نه برای قهرمان بودن،برای اینکه زنده بودن،خودش یه جور شکستن زنجیره‌ست.شکستنِ اون زنجیره‌ای که می‌گه &quot;همه همینن&quot;، &quot;هیچ‌چی عوض نمی‌شه&quot;، &quot;تو نمی‌تونی.&quot;تو می‌تونی.چون من — یه آدم معمولی، با دل نامعمول — تونستم.نترس اگه خسته‌ای.نترس اگه همه درها بسته‌ست.بعضی راه‌ها ساخته نمی‌شن،تا وقتی که ما قدم نذاریم روشون.این جرعه،از منِ زخمیه.از منِ عاشق.از منی که شاید توی این جنگ یه غیرنظامی شهید شه، ولی کاش تو نمانی در تاریکی.امیدوارم ببینیش — اون نور کوچیک لعنتی رو —درست جایی که فکر کردی هیچ‌وقت نمی‌تابه.🕯️با عشق،از زنی که شاید مُرد،ولی زندگی رو ترک نکرد.امیدوارم زنده بمونم ولی اگه رفتم بدون ... آره دنیا جای قشنگی نیست ولی ارزش جنگیدن داره </description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 19:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکت بعدی ایران: از زنده موندن تا تأثیرگذاری جهانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-ggl3lpgfupox</link>
                <description>فرض کن توافق هسته‌ای انجام بشه. فرض کن تحریم‌ها سبک بشن.این پایان نیست. این فقط یه فرصته — یه وقفه برای این سؤال مهم:حالا می‌خوایم چیکار کنیم؟چون قدرت قرن ۲۱ نه فقط توی موشک و نفت و جنگه،بلکه توی هوش، خلاقیت، و هویت تعریف می‌شه.و ایران؟ایران همه‌ی اینا رو داره — فقط باید یاد بگیره جور دیگه‌ای ازشون استفاده کنه.بخش اول: قدرت هوشمند۱. از اورانیوم به داده — انقلاب هوش مصنوعی ایرانهسته‌ای رو کنار نذار.ولی تمرکز ملی رو از «غنی‌سازی اورانیوم» ببر سمت «غنی‌سازی مغز و داده».ساخت زیرساخت کامل AI ایرانی — از چیپست تا الگوریتم.تأسیس آکادمی ملی هوش مصنوعی — آموزش یک میلیون نفر در ۵ سال.ساخت مدل‌های زبانی فارسی (مثل ChatGPT، اما ایرانی و اخلاق‌محور).استفاده از AI در دفاع، کشاورزی، سلامت، دیپلماسی.ارائه‌ی ابزارهای رایگان هوش مصنوعی برای دانشجو، استارتاپ، مدارس.هوش مصنوعی نفت جدیده.ما یا می‌خریمش، یا خودمون می‌فروشیمش.۲. حضور در فضا و سایبرپرتاب ماهواره‌های ایرانی برای هواشناسی، ارتباطات، امنیت.تأسیس مؤسسه رایانش کوانتومی.تربیت تیم‌های نخبه در حوزه‌ی دفاع سایبری و تهاجم دیجیتال.ساخت سیستم‌های رمزنگاری بومی برای حفظ استقلال اطلاعاتی.این اسمش ترس نیست.اسمش آماد‌ه‌سازی آینده‌ست.بخش دوم: هویت فرهنگی و قدرت نرم۳. مشکل اصلی: ایران بلد نیست خودش رو بفروشهما فرهنگ داریم، زیبایی داریم، مغز داریم.ولی بلد نیستیم چطور بفروشیمش.آمریکا رویای آمریکایی رو فروخت.کره‌جنوبی K-POP و سریال و فرهنگش رو.حتی مت‌گالا هم یه ابزار فرهنگیه نه فقط یه شو لباس.ولی ایران؟یا ساکته، یا خودش رو می‌کوبه.این باید تموم بشه.۴. ما باید یه «رویای ایرانی» بسازیمیه تصویر. یه حس. یه چیزی که مردم دنیا با دیدنش بگن:«کاش می‌تونستم مثل اون زندگی کنم.»حتی اگه همه‌چیز کامل نباشه — مهم اینه که خواستنی باشه.شخصیت، داستان، تصویرهایی بسازیم که مردم رو جذب کنه.فقط درد نشون ندیم — زیبایی‌هامون رو هم نمایش بدیم.بذار مردم اول عاشق سبک زندگی‌مون بشن، بعد بفهمن چرا.قدرت فرهنگی از برق و آب و جنس شروع نمی‌شه،از روایت شروع می‌شه.و اگه کسی نخواستت، هیچی ازت نمی‌خره.۵. طنز تلخ ما، قدرت پنهان ماستما یه چیز ویژه داریم:قدرت خنده در دل درد.تحریم؟ جوک ساختیم.جنگ؟ طنز سیاهش کردیم.فشار؟ تبدیلش کردیم به شوخی.این فقط نجات روانی نیست — این یه ابزار جهانیه.با همین طنز، سریال، انیمیشن، پادکست، ریلز بسازیم.با هنرمندای جهانی همکاری کنیم.درد رو با لبخند نشون بدیم — نه با سرکوب، نه با مظلوم‌نمایی.ولی تعادل هم لازمه.نباید فقط غم رو صادر کنیم.باید نشون بدیم چرا هنوز لبخند می‌زنیم، چرا هنوز اینجاییم، چرا هنوز امید داریم.طوری که یکی یه ویدئوی ایرانی ببینه و نگه:«اوه چقدر دردناکه.»بگه:«وای چقدر واقعی و انسانی بود.»بخش سوم: ایران، یک برند جهانیمحصول نیستیم.ولی می‌تونیم یه برند بشیم.یعنی چی؟پلتفرم فیلم و موسیقی ایرانی جهانی — مثل یه نتفلیکس ایرانی.جشنواره‌های مد و تکنولوژی در تهران، کیش یا شیراز.اینفلوئنسرهایی که با صدای خودشون و بدون سانسور، از ما بگن.یه تصویر جدید از ایران: جوان، خلاق، جسور، با اعتمادبه‌نفس.اجازه بدیم دنیا تهران رو مثل توکیو ببینه.یه نفر در لندن لباس ایرانی بپوشه.یه نفر در برزیل با لوفای ایرانی درس بخونه.فقط کافیه دیگه خودمونو قایم نکنیم.بخش چهارم: وقتی ما رو خواستن، اقتصاد هم میاداگه مردم جهان عاشق «ایران» بشن —اقتصاد خودش میاد.ساخت دیتاسنترهای سبز با انرژی خورشیدی.آموزش زنان و جوان‌ها در حوزه‌های تکنولوژی و دیپلماسی.راه‌اندازی ریال دیجیتال روی زیرساخت بلاک‌چین.صادرات هوش مصنوعی سبز ایرانی به آسیا و اروپا.فروش آموزش ایرانی — طب، معماری، ادبیات، اخلاق — به کشورهای جنوب جهانی.لازم نیست مغزها برن بیرون.کافیه یه دلیل برای موندن بسازیم.و برای جهان، یه دلیل برای اومدن.بخش پنجم: رهبری واقعی با صداقت شروع می‌شهمردم می‌خوان احساس کنن آزادن. دیده می‌شن. ارزش دارن.حجاب رو از اجبار به انتخاب تبدیل کنیم.زنان رو در سیاست، علم، تکنولوژی شریک کنیم.تعریف &quot;ایرانی بودن&quot; رو بازسازی کنیم — نه خشک، نه کلیشه‌ای، بلکه زنده و عمیق.مدرن بودن یعنی غربی شدن؟ نه.یعنی خودت بودن با کیفیت بالا.خطاب به ثروتمندان و تصمیم‌سازان:آینده رو بسازید. آینده رو سرمایه‌گذاری کنید.دیتاسنترها رو &quot;پارمیس ۱، پارمیس ۲...&quot; نام‌گذاری کنید.(من خوجال میشم :))ابزارهای هوش مصنوعی رو عمومی، رایگان، اخلاق‌محور کنید.ایرانی بسازید که صادرکننده‌ی معنا باشه، نه فقط مصرف‌کننده‌ی کالا.حرف آخر:ایران عقب نیست.ایران فقط توی مکث مونده.مردمش، داستان‌هاش، طنزش، هوشش رو داره.فقط باید یه نفر دکمه‌ی شروع رو بزنه.و همین که دست از واکنش برداره و شروع کنه به تعریف خودش،دنیا دیگه نمی‌تونه نادیده‌ش بگیره.</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 16:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی میلیارد پول بی‌زبون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86-oa8i9u0r39ef</link>
                <description>همه چی از یه پیاده روی سی میلیاردی شروع شد ...یه روز که رفته بودم قدم بزنم دو تا جوانکی رو دیدم که داشتن جلوی من راه میرفتن و سخت مشغول بحث بودن (یه جوری میگم جوانک انگار خودم سیصد سالمه همسن خودم بودن تقریبا!)بحث های موقع پیاده روی آدما میتونه درباره‌ی هر چیزی باشه سیاست اقتصاد فلانی چی کار کرد فلانی چی کار نکرد و ... معمولا چون این بحثا رو دوست ندارم هدفون میذارم و یه آهنگ یا پادکستی چیزی گوش میدم که سلامت روانم رو تا جایی که میتونم حفظ کنم اما از قضای روزگار اون روز هدفونم شارژش تموم شده بود و البته چه قدر خوب که شارژش تموم شد ...خلاصه تنها صدایی که اطراف من بود و جلب توجه میکرد صدای این دو نفر بود که داشتن درباره‌ی اینکه با 30 میلیاردی که پدر یکیشون بهش داده بود چیکار کنن...جوانک به دوستش گفت:-بابام گفت برو خودت سعی کن یه بیزینس بزنی ولی شاید بخوام یه ماشین و خونه بخرم الان هم پنج میلیاردشو گذاشتم بانک سودشو میگیرم هر ماه تو ایده‌ات چیه؟شاید شما الان بیاید جاج کنید و بگید چرت میگفته تو چقدر ساده ای یا امان از آقازاده ها و ...ولی حقیقت برای من نه مهم بود که اون راست میگه یا نه، نه مهم بود که آقازاده است یا نه تنها سوالی عین خوره از اون روز توی مغز من بود اینه:چجوری میشه سی میلیارد رو با توجه به ارزش زمانی پول حفظ کرد و یه کاری انجام داد که برامون سود هم بیاره؟ چجوری میشه دغدغه‌ی این بچه رو حل کرد؟ ( من اونجایی که طرف گفت میذارم بانک یه یخشی از پول رو 20 درصد سود میگیرم یکم ذهنم درگیر شد آیا پول تو بانک های ایران گذاشتن با نرخ سود بیست درصد و تورم حدود چهل درصدی عاقلانه است آیا اصلا راه دیگه ای هست؟راستشو بخوام بگم توی همون لحظه یه مقدار جاجش کردم سر اینکه احمقی پولتو گذاشتی بانک یعنی پدری که به تو تقریبا نیم میلیون دلار داده استادای خفن برات نگرفته بود موقعی که بچه بودی که ساختار سرمایه داری و مدیریت پول یادت بده یا خانواده تون از اون یارویی هایی که پولو منیج میکنن نداره کمک بگیری ازش؟!!(ولی احتمالا این پول خیلی براش زیاد نبوده مثل اینکه مثلا یکی بگه یه میلیون تومنو چی کار کنم؟ خب میتونه یه ناهاری شامی با دوستش بره کافه، نسبت به سبک زندگی هر آدمی یه میزان یکسان پول جایگاه متفاوتی داره.)بعد این جاجمنت ها چون خودمم پیشنهاد بهتری براش نداشتم در نهایت به مغزم گفتم ساکت شه اما اون نمیتونست تا زمانی که نتونسته راه حل بهتری به دغدغه ی اون روز جوانک بده مووآن کنه!توی این نقطه بود که فهمیدم تقریبا سواد مالی ندارم که بخوام راه حلی به کسی بدم خواستم غر بزنم و بندازمش تقصیر سیستم آموزشی که یادم افتاد یه سری چیزا ممکنه باگ نشون بدن خودشونو ولی در اصل فیچرن مثل دستگاه های بستنی مک دونالد که مردم میگن همیشه خدا خرابن!خلاصه من که دل خوشی از سیستم آموزشی نداشتم تصمیم گرفتم دیگه مسئولیت آموزش خودمو برون سپاری نکنم به دانشگاه و سیستم خودمو بسازم همین شد که مدیریت مالی اومد توی برنامه هفتگیم و تونستم تا یه حدی سواد مالی ام رو بهتر کنم، این دوره های استاد محسن بهرام‌گیری (مکتب‌خونه) رو به شما هم پیشنهاد میدم:آموزش مدیریت مالی شخصیآموزش مدیریت ثروتآموزش مدیریت سرمایه‌گذاری و مدیریت ریسک مالیآموزش تحلیل محاسباتی فایننس و بازار بورسلازمه ی فهم دو تا دوره‌ی آخر آمار احتمال مهندسیه که اونم استاد شریفی زارچی توی مکتب خونه یه دوره ی عالی داره و میتونید ازش استفاده کنید (و روحتونم جلا میده انقدر که قشنگه این دوره‌شون!) اگه دیدید محتوای دوره های آخر براتون سنگینه اوکیه واقعا سخت نگیرید و جمله‌ی less is more رو با خودتون تکرار کنید که از کمال گرایی به دور باشید.اگه وقت دیدن همه‌شون رو نداری اینو ببین : (آموزش مدیریت مالی فردی از فرید اسماعیلیان)آدرس کانال تلگرام من</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 22:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Contributing to the bigger picture</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/contributing-to-the-bigger-picture-yrciso7aqufe</link>
                <description>Since my teenage years, I have always asked myself, &quot;Why are we here?&quot; Due to my tendency to overthink, I couldn&#x27;t let go of this question. I asked everyone I knew, and even approached random strangers. However, in 12th grade, I gave up on finding the answer and instead focused on becoming a better person in order to make the world a slightly better place. I read a book called &quot;The Compound Effect&quot; and started watching YouTube videos on developing good habits and getting rid of bad ones. I educated myself in these areas and applied them to my daily life. As a result, my mental and physical health improved day by day and I was able to achieve many of my goals by the end of the year. However, despite having everything I wanted, I still felt empty. I searched for something, anything, to fill this void. At first, I thought a relationship would do the trick, but it didn&#x27;t. Then, I searched for an internship and miraculously found one that seemed perfect for me. I got in and did my best, but the environment was not good and I ended up feeling even more miserable. During this time, my family went through a big change that I would rather not talk about. It was the end of the semester and I was dealing with exams and the problem I mentioned earlier. Honestly, I was feeling terrible. Then, my mentor from the internship texted me and said that I wasn&#x27;t good enough to continue. It&#x27;s a weird sentence, isn&#x27;t it? &quot;You aren&#x27;t good enough.&quot; I guess we sometimes tell ourselves that, but hearing it from someone else... it hurts. Summer came and I didn&#x27;t have many friends to hang out with. Some of them were in their own cities, so we couldn&#x27;t meet up. Being alone is kind of a value in my family. It wasn&#x27;t always like this, but things happen and as a kid, you don&#x27;t have a say. It hurts, but all you can do is accept it and move on. Sometimes, I wish moving on was only about traumas or things, not loved ones. So, I watched movies, exercised, traveled, and searched for another internship. This time, I asked myself, &quot;Why do I want to work at all?&quot; I realized that I only wanted a job because I wasn&#x27;t good enough at university and I hated going to that place of torture. I hated everything about it - I couldn&#x27;t act the way I wanted because I was a girl and was expected to be calm, kind, and nice all the time just to avoid judgment. I hated that I couldn&#x27;t talk about things I cared about with my classmates. I hated that I was questioned about what I should wear and that everyone tried to be cool instead of being themselves. I just wanted to be myself and find a place where I belonged. I searched for other places and in the end, I found my home. Isn&#x27;t that amazing? I know that I will eventually move on from this home too, maybe not today, but the time is close. You might ask why, so let me answer. When you work for someone else and your vision of what you want to do in life is different you are essentially renting your lifetime to those people in exchange for learning, payment, and a community that they have built. In my opinion, people are the most important thing, no matter where you go or what you do. If your vision is different and you can&#x27;t see the bigger picture in your job, you will eventually leave that job and the people, no matter how much you like the community. So, you might ask where this journey has gotten me. This journey won&#x27;t necessarily take anyone anywhere, but now I am trying to look at the bigger picture and understand why everything happened the way it did and what my mission is for the world. As you know, when we pass a phase of our life, we can see better that it was never about anyone specific, it was about all of us.my telegram channel: @simrapioo</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 19:59:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>People with no boundaries</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/people-with-no-boundaries-vx8toujembof</link>
                <description>I mean wtf ... seriously wtf ... I hate people with no boundaries or respect to their own time and money ... changing your self to be accepted by someone, doing too much good things for someone and sacrificing yourself is not marvelous ... actually it is fucked up ... I&#x27;ve seen many people do that and I thought it is okay till I understood that our lives are limited and they aren&#x27;t garbage bags for other people&#x27;s dramas ... seriously respect yourself and don&#x27;t fucking allow anyone who isn&#x27;t in a right mindset in your opinion to waist any of your time ... every body go through some shit in their lives we aren&#x27;t responsible for other people&#x27;s shit till we have our own things to deal with ... </description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 16:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The life we were meant to live</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/the-life-we-were-meant-to-live-jvjq9ozsupy7</link>
                <description>My hands shake a lot, my body hurts, and sometimes I wake up feeling stressed and worried. I&#x27;m always on the go, but sometimes I question what I&#x27;m doing. Even after 12 years of school and graduating from university next year, I still don&#x27;t know what direction I&#x27;m headed in. At times, I wonder if there&#x27;s something wrong with me.After graduating from school, I learned many valuable lessons that have stayed with me throughout my life. First and foremost, I believe that life is a journey that should never be sold to anyone or anything. No amount of money can bring true happiness, especially if you work(or study) in a place where you feel miserable. The values that are instilled in us by our country and family may not necessarily align with our personal beliefs. The same goes for religion, which should be a personal choice rather than something imposed on us. It&#x27;s important to question these beliefs and choose what truly resonates with us.Anyway, I&#x27;m not sure why I&#x27;m saying all of this, but I do know one thing - I&#x27;m not happy that I was born here. Someday, I hope to leave. There are so many things that our educational system owes us, such as teaching us how to plan our lives based on our values, develop healthy habits, and take care of our mental health, and share our feelings with one another. I will keep learning. Maybe not about computer science, but I will learn about how to live. I don&#x27;t think we are truly alive; rather, we are just following the path that has already been set for us as working-class members of society.I hope that one day, we can live the life we were meant to live.</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 22:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه ی کاری رون ویزلی و هری پاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-qq5inxkmef82</link>
                <description>یارویی(مصاحبه کننده): هی چرا این دو نفر رو با هم فرستادید داخل!! منشی: جناب فکر کنم بشناسیدشون این آقا هری پاتره و ایشون هم ...یارویی: خودم میدونم لازم نکرده توضیح بدی، ما توی این سازمان فرقی بین آدما نمیذاریم ... حالا هم در رو ببند و برو بیرون، ... خیلی خب شما دو تا نمیخواید که تا ابد اونجا سرپا وایسید بشینید دیگه ...رون و هری: اوو شت باشه حتما ...یارویی: خب میبینم که آخر سر، کار شما هم به وزارتخونه افتاد، چیه دیدید از قهرمان بازی نمیشه نون درآورد؟! دیگه گذشت اون دوران اوج، حالا شما هم باید مثل بقیه کار کنید ... رون به هری: (با صدای درگوشی) این یارو چشه؟! اسلیترینی چیزیه؟! انگار نه انگار که زن من وزیر همین وزارتخونه است! ...هری به رون: دهنتو ببند میخوای همین فرصت هم ازمون بگیری جینی که مثل هرمایینی کار نمیکنه من چجوری خانواده مو ساپورت کنم ... رون به هری: حواست باشه داری درباره ی خواهر من حرف میزنیا!!! یارویی: آقایون تعریفای خاله زنکتونو نگه دارید برای بعد مصاحبه ... سابقه تون خیلی خرابه مخصوصا واسه شماهایی که میخواید توی بخش رسیدگی به سحر و جادوی غیرقانونی کار کنید ... ازکی دارید؟!رون: یعنی چی ازکی دارید؟! آقاااا بببینننن ما محتاج این یه قرون دوزار وزارتخونه نیستیما درست حرف بزن ...هری به رون: خفه شو منظورش ازکی برای بیمه است ... بیمه یه چیزیه موقعی که گند بالا میاری یا تو هچل افتادی کمکت میکنه  ...رون به هری: اگه یه بار دیگه به من فحش بدی به خواهرم میگم ...هری به رون: میخوای فقط یکی از سوتی هاتو به هرمایینی بگم که تا آخر عمر دستت بندازه؟!یارویی: آقایون بسه دیگه کار رو میخواید یا نه؟! بعدش شما چرا اینجوری شدین؟! انقدر لوس چه وضعیه؟! یه عمری الگوی بچه ها بودین شما ...هری: بله بله میفرمودید ببخشید جناب آدم درگیر خانواده میشه (مخصوصا وقتی خواهر دوستت باشه!) خب یکم اوضاع فرق میکنه ...یارویی: خب بریم سراغ بررسی بخش های مهم پرونده های قضایی تون:دیده شدن توسط ماگل ها هنگام پرواز با ماشین(زیر سن قانونی)خسارت به اموال عمومیپایین انداختن شوهر خاله از پنجرهباد کردن عمه حمله به اساتیدکمک به مجرمینو ... ماشادامبلدور پرونده نیست که کتاب مرجعه ... خب اول بریم سراغ ویزلی!آقای ویزلی هیچ خبر دارید پدرتون چقدر اذیت شد تا گندی که سر ماشین بالا آورده بودید رو جمع کنه؟! ببینید سرتیتر روزنامه ها شده بودید:و خانواده تون مجبور شدن مدت ها با جارو ها و پودر جابجایی از یه مکان به جای دیگه ای برن! میدونستید ممکن بود مسیر هاگوارتز رو با دنبال قطار افتادن لو بدید ... آخه چقدر شما رد بودید؟! واقعا نمیدونم اون ماشین بیچاره که باعث شدید این همه بلا سرش بیاد چرا موقع حمله ی عنکبوت ها بهتون کمک کرد؟!!و آقای پاتر باد کردن عمه ی پسرخاله تون دادلی!! یعنی دامبلدوری(خدایی) هیچ کار دیگه ای به ذهنت نرسید دهنشو نمیتونستی ببندی یا رد ذهنیشو عوض کنی؟! حتما باید بادش میکردی بره هوا همسایه ها هم ببینن؟!! از همکاری با مجرمین و حمله به اساتید هم که نگم براتون ...با این سابقه ای که من از شما میبینم باید قید وزارتخونه رو بزنید ... مگه اینه بتونید به عقب برگردید و خودتونو بیمه کنید ... رون : ببین یارو من به زنم قول دادم این شغل رو میگیرم ... یا کارو به من میدی با یه کاری میکنم (کاری که میخواد بگه قابل پخش نیست:)) ... هری: بیا بریم بیرون ولش کن یه نقشه ای دارم همه چی درست میشه :)بیرون اتاق مصاحبه:هری به رون: هرمایینی هنوز اون ساعت شنی ای که زمان رو به عقب برمیگردوند رو داره؟رون به هری: آره فکر کنم ... اوو میخوایم برگردیم به عقب و همه ی کارایی که کردیم رو درست کنیم؟ آفرین هری واقعا آفرین به هوشت :)هری به رون: نه ... (هری در تلاش برای اینکه فحش نده) ... فقط لازمه بریم خودمونو بیمه کنیم، یا حداقل ماشین بیچاره رو ...رون به هری: حالا ازکی بیمه بگیریم؟!هری به رون: دامبلدورا به من صبر بده ... از ازکی ...رون به هری: حله داوش گلمی:)) پس بریم به هرمایینی بگیم گردنبندشو بده که کار رو گرفتیم :)هری به رون: آره #بسپرش_به_ازکی همه چی اوکی میشه :)#بسپرش_به_ازکی#ماشین_زمان </description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 22:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گپ و گفت خودمونی با شازده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%DA%AF%D9%BE-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-bmunrbdha7c2</link>
                <description> میدونی شازده یه روزی به یه جایی از احساسات میرسی که با هیچ استیکر و گیفی توصیف نمیشه؟شازده: من هر موقع نمیتونم احساساتمو درک کنم با گلم حرف میزنم خب تو هم با گلت حرف بزن. اما من که گلی ندارم.شازده: میدونی اومدن گل به زندگی من شبیه یه معجزه بود، بائوباب توی همه ی سیاره ها هست اما بعضی اوقات باید صبور باشی تا یه روزی یه گل بیاد به سیاره ات. ولی شازده یادت نیست گلت چقدر اذیتت کرد؟ چرا وقتی ازش حرف میزنی چشمات برق میزنه با چیزایی که من از گلت شنیدم فکر کنم اونم یه بائوباب بود فقط به جای سیاره ات توی قلبت ریشه کرد ...شازده:  آره گلم باعث شد اذیت شم اما من بودم که نفهمیدم اون فقط ترسیده بود، من بودم که وقتی میدونستم بهم نیاز داره از سیاره ام کوچ کردم و باعث شدم از بین بره، من بودم که نفهمیدم چقدر دلش میخواست برام متفاوت باشه جوری که بهم گفت از من فقط یدونه توی جهان هست ... میدونی اکثر آدما مثل تو فکر میکنن و میگن چرا انقدر گلتو دوست داری وقتی بهت دروغ گفت و اذیتت کرد اما اونا یادشون میره من کسی بودم که تنهاش گذاشت...راستی چی شدید شما دو تا؟شازده: بعد از اینکه مار بهم کمک کرد توی یه بعد دیگه و سیاره ی جدید زندگیمونو شروع کردیم حالا هر دوتامون از هم مراقبت میکنیم، میدونی هنوزم بعضی اوقات باهام قهر میکنه یا من ازش عصبی میشم ولی دیگه همدیگه رو تنها نمیذاریم ...چه خوب جدیییی برای خیلی ها سوال شده بود که چی شدید آخر سر؟ راستی شازده اون مرده رو یادته که رفتی به سیارش؟شازده: کدومشونو میگی؟همونی که ستاره ها رو میشمرد و صاحبشون میشد تا صرفا ستاره هاش بیشتر شه ...شازده: آره یادمه، چرا یهو یاد اون افتادی؟ چند وقت پیش یکی رو دیدم عین خودش بود شازده، فقط به جای ستاره مقاله ها و افتخاراتشو میشمرد، شازده اون خیلی توی چشم آدمایی مثل خودش موفق بود اما وقتی حرف میزد حس کردم از یه دنیای دیگه است ... به نظرت منم این شکلی میشم؟شازده: میدونی آدما وقتی یه سوالی رو میپرسن که حس میکنن زندگیشون داره مسیرش به سمت اون سوال کشیده میشه، پس بذار من ازت بپرسم چی رو داری میشمری؟ترسامو، غمامو، روزمرگی هامو، هر روزی که حس میکنم متعلق به خودم نبوده رو، زندگی نزیسته مو ...شازده: زندگی نزیسته چیه؟یادته چه قدر سیاره تو دوست داشتی و مراقبش بودی؟شازده: آره مگه میشه یادم بره هر روز با کلی عشق بهش میرسیدم. اگه یه آدمی مراقب سیاره اش نباشه و بهش نرسه میدونی چی میشه؟ کم کم سیاره اش پر از بائوباب میشه و بعد یه مدت از هم میپاشه انگار اصلا هیچ وقت وجود نداشته بعد از این اتفاق آدما توی خلا روزمرگی غرق میشن.شازده: روزمرگی چه واژه ی عجیبی انگار از ترکیب روز و مرگه! اووو الان فهمیدم چرا بهش میگن زندگی نزیسته ... خب چرا به سیاره ات نمیرسی که به این روز نیفتی؟! اصلا بگو ببینم سیاره ات چه شکلیه؟سیاره ام پر از عکسه از جاهایی که کشفشون کردم هر کدومشون پشتش کلیییی حسههه شازدههه میدونی وقتی زیاد عکاسی میکنی یه دیدگاه خیلییی قشنگ توی ذهن و قلبت شکل میگیره ...چی؟اینکه از هر چیزی قشنگیشو ببینی، تازه شازده میدونستی چه قدر نقص ها میتونن عکس رو قشنگ کنن؟! انگار نقص ها باعث میشن یه چیزی واقعی جلوه کنه ... سیاره ام پر از خاطرات سفر و نوشته است شازده ... یه باشگاه کوچولو هم دارم، فعلا همیناست فقط ...شازده: یه چیزی بگم؟آره حتماشازده: چشمات داره برق میزنه ... :)شازده به نظرت توی دنیای شلوغ آدما میتونم سیاره مو زنده نگه دارم؟شازده: آره اگه غرق خلا بی ارزشی که ساختن نشی میتونی ...مرسی شازده خوشحالم که آنتوان خلقت کرد اگه نبودی الان هیچ کی حرفامو گوش نمیکرد ...شازده: ممنونم که بعد این همه سال با این همه سختی ای که پشت سر گذاشتید هنوزم منو توی قلباتون زنده نگه داشتید من و گلی تا زمانی که شما هستید وجود داریم :) </description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 21:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استعداد یا نفرین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-jnvuamkvmijp</link>
                <description>اون صحنه ای از هری پاتر رو یادته که پروفسور اسنیپ از دامبلدور پرسید : یعنی این پسر رو بزرگ کردی و پرورش دادی تا یه روز گوشت قربونیت بشه؟ استعداد و خاص بودنه هری پاتر هر چند اونو قهرمان داستان نشون میده اما تا حالا به این فکر کردی آیا هری هم به خودش افتخار میکرد؟ یا از زندگیش راضی بود در حالی که مرگ تک تک عزیزانشو دیده بود و همیشه در حال قضاوت شدن بود؟ یادته چقدر توی داستان فکر میکرد اینکه هنوز زنده است از خودخواهیشه؟ هرمایینی چی اونو یادت میاد به خاطر استعدادش و دوستیش با هری مجبور شد خانواده شو رها کنه تا زنده بمونن ... یا رون که برادرشو از دست داد ...از بچگی بهت گفتن توی چه چیزی استعداد داری؟ شده استعدادت روزنه ی نگاهتو به هر چیز دیگه ای ببنده؟ شده حس کنی میخوای بری یه سمت دیگه و یه چیز دیگه رو امتحان کنی اما استعداده بشه افسارت؟ اینو خواستم بگم که بدونی شاید نبوغت در یه زمینه ای برندت کنه، شاید ببرتت بالا و تبدیلت کنه به یه ابر قهرمان اما دلیل نمیشه خوشحالت کنه یا کاری کنه به عشقش از خواب بیدار شی ... نفرین و استعداد سفید برفی زیباییش بود ... هری پاتر جادوگریش ... ایلان ماسک پشت کارش ... ماری کوری هوش ،تلاشش و علاقه اش به شیمی و فیزیک ... تورینگ محاسبه و دید ریاضیاتی ... تسلا فیزیک و فلسفه ...نفرین تو چیه؟ تصمیم تو چیه؟ زندگی ای که توش خوشحالی یا برندی؟کانال تلگرام: https://t.me/simrapioo</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Sep 2023 22:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ترم اولی ها :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-tylxkajr3gtr</link>
                <description>سلاااام ترم اولی عزیز! دانشجو شدنت مبارک :)اینجا قراره درباره ی فضا و جو دانشگاه و اینکه بهتره ترم اول چه کارهایی رو انجام بدیم یا ندیم صحبت کنیم. در کل این حرفا واسه اینه که راحت با فضای جدید اوکی شی مگرنه که اصلا تو هر اشتباهی هم بکنی مهم نیست خاطره میشه و در کنارش رشد میکنی! من خودمم کلی ترم اول سوتی دادم، والا کی به کیه :)در کل سعی کن خودت باشی و نذاری جو تغییرت بده یکی از کارهایی که کمکت میکنه اینه که به همه احترام بذاری حرفاشونو بشنوی و هفته های اول خیلی با کسی صمیمی نشی ، ولی در عین حال توی جمع ها حضور داشته باشی و سعی کنی آدما رو بیشتر بشناسی و ببینی با وایب چه افرادی اوکی هستی و با اونا بگردی ... واقعا اینکه با چه افرادی دوست میشی خیلی موثره چون روی دغدغه هات تاثیر میذاره مثلا اگه گروهی باهاشون هستی خیلی درگیر چشم و هم چشمی و ظاهر و اینا باشن تو هم همونجوری میشی بعد یه مدت ... اینو بدون که اوکیه نه بگی به آدما، توی دانشگاه فضا خیلی بازتره از هر لحاظ سیگار، مشروب، دوست بازی و ... سعی کن به ارزش هایی که توی زندگیت داری پایبند باشی و یادت باشه الفاظ رکیک استفاده کردن یا احترام نذاشتن به افراد هیچ جای دنیا کار قشنگی نیست و تو رو نه گنگ نشون میده نه جذابت میکنه نه هیچی ... اگه میبینی که دوستات خوششون میاد بدون اونا هم مثل تو اند ... قطعا اشتباهاتی خواهی داشت، اوکیه واقعا سخت نگیر حتی اگههه بقیه به روت آوردن هر چه قدر خودت کمتر care کنی اونا هم متناسب با اهمیتی که خودت به اتفاقات میدی باهات رفتار میکنند ... راستی علایق دیگه تو ول نکن توی فعالیت های انجمن های مختلف دانشگاه شرکت کن، مسافرت و اردو برو و لذت زندگیتو ببر!سعی کن کلا هر جا که میری آراسته باشی، دیگه واقعا این یه چیزه خیلی بیسه مهم ترین قسمت آراسته بودن هم بوی خوب استفاده از آدامس و مسواک موی مرتب و لباس تمیز و اتو کرده هست عطرم خیلی نزن معمولی استفاده کن ... (من یادمه خودم چون روی قضیه ی بو حساسم بعد باشگاه با اینکه دوش گرفته بودم، یه بار انقدر عطر زدم بچه ها داشتن خفه میشدن :))) ... این مخصوص همه جا هستا نه فقط دانشگاه ... ولی در عین حال هر چیزی یه حدی داره دیگه، محیط آکادمیکه با آرایش عروس یا کت و شلوار نرو عزیز من (مردم دیت هم اینجوری نمیرن بخدا) ... جوگیر هم نشو نرو کتاب بخر هیچکدومو نمیخونی بخدا، من خودم از ترم یک تا الان که ترم پنج ام یدونه کتاب هم نخریدم، pdf شون هست و قیمتش کمتره (بعضا رایگان) و کتابخونه داره دانشگاه خب برو از اونجا بگیر!!! در کل هم اینو بدون آدم با جزوه و تمرین و دیدن 2x ویدیو های توی نت و یوتیوب پاس میکنه درس ها رو ... یه نکته ی خیلییی مهم حواست به تغذیه ات باشه گشنه نذار خودتو یه مدت طولانی که بعدش بخوای همه چی رو درو کنی غذای سالم بخور خیلییی کافه رستوران نرو پولتم تموم میشه اینجوری آخر ماه میمونی با قرمه سبزی های سلف ... ورززززش کنیییید حتما خیلی روی انرژی و اعتماد به نفستون اثر داره اصولا دانشگاه ها باشگاه و استخر دارن استفاده کنید ... مدیریت مالی داشته باش که هم به تفریحت برسی هم آخر ماه کفگیرت به ته دیگ نخوره ... میریم سر بحث جذاب دختر پسرای گلمون :)، آقا ببین دانشگاه ها اکثرا مختلط اند، جنس مخالفت هم آدم اند، بی شعور دارن با شعور دارن خوب بد رومخ مهربون بامرام عصبی خجالتی همه جوره اش رو دارن فقط سعی کن احترامه باشه و از حد هم نگذرون و نذار کسی هم از حد و مرزی که برای خودت داری بگذره، آدما متفاوتن یه عده خیلی سریع ارتباط میگیرن یه عده نه قضاوت نکن سعی کن تفاوته رو بپذیری و بدون با اینکه اونا آدم فضایی نیستن اما تفاوت های خودشون هم دارن، اوکی هم هست هزار تا سوتی خواهی داد هزار تا چیزو نمیدونی یاد میگیری و بعد یه مدت همه چی عادی و روال میشه ... ترم یک و دو فضا جدیده جوگیری هست عدم شناخت هست و ... بنابراین ترم یک و دو با کسی وارد رابطه نشو و اینم بدون دنیا به یه دانشگاه خلاصه نمیشه ... سعی کنید توی درسا از استادا و سال بالایی هاتون کمک بگیرید اونا این مراحل رو گذروندن و کلی می تونن کمکتون کنن و روی خودتون و پرورش مهارت هاتون سرمایه گذاری کنید چون از اینجا به بعد این تویی که مسئول زندگیت هستی :)و گاییییز بوردگیم بخرید، برید دانشگاه با دوستاتون بوردگیم بازی کنید خیلی حال میده ...خلاصه که کلیییی ورودت به دانشگاه رو تبریک میگم و امیدوارم ترم اول خوبی رو پشت سر بگذاری :))اگه شما هم برای ورودی جدیدا توصیه ای دارید توی کامنت ها نظرتونو بنویسید :) https://t.me/simrapioo </description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 19:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیکه ای که ازم جا موند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-x39eiangzkke</link>
                <description>شده تا حالا اونقدر به چیزی زل بزنی که وجودش برات تغییر کنه؟ مثل دریا آسمون، پر یه مگس!؟یا حتی غبار توی هوا؟ شده به چیزی نگاه کنی و نبودنش رو تصور کنی؟ مثل هولاهوپ آویزون به میخ حیاط خونه ... گربه ی یه محله ... حیاط و شهری که توش به دنیا اومدی ... یه ماشین 405 قدیمی زنگ زده که ازش فقط قرآنش مونده ... صحنه ی برف بازی با دوستات توی حیاط مدرسه ... من هیچ وقت نتونستم خداحافظی کنم ازشون ... از عروسکام از خاطرات بچگیم، از دوستام ... آخرین باری که خونه رو دیدم توی یه عکس بود یه عکس بی سقف و ستون یه خرابه که قرار بود آپارتمان شه ... برای یه بچه ای که توی شهرستان بزرگ شده مفهوم خونه خیلییی متفاوته و یکی از سخت ترین لحظاتی که میتونه تجربه کنه اینه که آدم دیگه ای به خونه اش بگه خونه مون ... یادمه موقعی که میخواستیم خونه رو بفروشیم و بیایم تهران داشتم یه آهنگی گوش میکردم که میگفت: دیگه عاشق شدن؛ ناز کشیدن، فایده نداره… نداره…●♪♫دیگه دنبالِ آهو دویدن؛ فایده نداره… نداره…●♪♫چرا این در و اون در میزنی؛ ای دلِ غافل؟!●♪♫دیگه دل بستن و دل بریدن؛ فایده نداره●♪♫الانم قصدم نوشتن درباره ی اون موقع نبود اما یه آهنگ منو یاد خونه انداخت:ای ، عاشق شده ام دل بگو تو میرسی کِی ♬♩که من همیشه مستم آه آدینه که فردا در تو بینم ♬♩خودم را همینم که هستم هی عاشق شده این دل ♬♩بگو تو میرسی کی که من همیشه مستم ♬♩آخه تو نمیدونی من دلم پیش برگ مو های درخت انگور همسایه که مرز دیوار رو رد کرده بود مونده ... دلم پیش گربه ام مونده ... اصلا شاید دلم توی حیاط مدرسه مون جا مونده، نمیدونم ... راستی دختر همسایه اسکیت بازی رو یاد گرفت؟ صدای بچه ها چی؟ هنوزم صدای خنده هاشون از پارک سر کوچه میاد؟ هنوزم همه سیزده به در ها میان پیشمون؟ ببخشید رد دادم من که دیگه اونجا نیستم ...بعد از اینکه اومدم تهران خونه ام شدن دوستای جدیدم ... شمعدونی گلخونه ی مدرسه ... بغل خانواده ام ... قارچ روی درخت کوچه مون ... اما هنوزم حس میکنم به جایی تعلق ندارم منتظرم یه روز برگردم خونه مون ...امیدوارم یه روز همه مون خونه رو دوباره پیدا کنیم ...https://t.me/simrapioo </description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 21:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز وقتش شد؟!(پریودی؟؟!)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF%DB%8C-apjcgne0clyq</link>
                <description>میخوام براتون یکم از اخلاق دخترا و چیزایی که در این مدت حس میکنن بگم ... (که کل فرایندش حدود دو هفته از ماه رو شامل میشه سو به نفعته بدونی!)همه چیز از یکی دو هفته قبلش شروع میشه انگار دنیا دیگه مثل قبل نیست و هر کاری هر چند کوچیک ممکنه دراماتیک جلوه کنه بزارید یه سری مثال بزنم شفاف شید ... مثلا ممکنه یه گربه ببینی و از کیوت بودن و ضعیف بودنش گریه ات بگیره ... یا کل تراما هایی که توی زندگی باهاشون رو به رو شدی از جلوی چشمت رد شن ... یا یکی بهت بگه بالا چشمت ابرو و بزنی زیر گریه یا طرفو نصف کنی ... اصولا هر ماه سطح این احساسات میتونه متفاوت باشه و بستگی داره چقدر خودت میتونی احساساتت رو بپذیری و کمک میکنه از لحاظ مایندست ذهنی رشد کنی و بتونی با مشکلات زندگی بهتر دست و پنجه نرم کنی و اگه یه روز مادر شدی overwhelmed نشی ... اصولا توی این دوران متوجه یه سری چیزا هم میشید مثلا اینکه کجای زندگی به خودتون آسیب زدید، این نشانه ها میخوان به شما کمک کنن که در آینده تصمیم هایی بگیرید که حالتون با خودتون بهتر باشه و آدم بهتری شید میدووونم خیلی سخت و ناعادلانه جلوه میکنه ولی همینه که هست ... اگه بخواید باهاش مقابله کنید ممکنه زمان پریودتون به هم بریزه یا کلا چند ماه نشید واقعا مایندست ذهنی خیلی اثر داره روی سلامت جسم ... علاوه بر اون ورزش و تغذیه ی خوب هم مهمه و منظورم از خوب این نیست که هر روز برو کلم بروکلی بخور اگه بدنت به چیزی نیاز داره دریغ نکن از خودت و کلا این خیلی عادیه که توی این دوران تا دو کیلو اضافه کنی بعدش که پریود میشی ورم بدنت از بین میره وزنت هم درست میشه پنیک نکن خانومم ... و آقا اون ورمه ممکنه یکم از لحاظ زیبایی توی روحیه ات تاثیر بزاره اولا که بقیه انقدر سرشون توی زندگی خودشونه که متوجه نمیشن و اینکه ابدی نیست که، میره بعدشم خانومم شما همه جوره خوشگلی  ... بچه ها خیلیییی ها توی سال های اول پریودیشون منظم نمیشن یا اصلا یه وقفه طولانی مدت 6 ماهه ممکنه پریود نشن که اصولا به خاطر تنبلی تخمدانه و با مرور زمان و تنظیم شدن هورمون ها بهتر میشه ورزش و تغذیه ی مناسب و مایندست درست خیلی کمک میکنه علاوه بر اون برید دکتر اصولا یه قرصی براتون مینویسن بعد استفاده ازش اوکی میشید ... (ولی ممکنه ماه های اول که قرصه رو دیگه استفاده نمی کنید باز یه کوچولو به هم بریزه نگران نباشید عادییییه، نگم همه، میگم اکثریت از این تجربه ها دارن مخصوصا نسل ما که توی آلودگی هوا، غذا های عجیب غریب و استرس بزرگ شده ... )خب حالا بیاید بریم سراغ درد های جسمی ... سردرد، گر گرفتن، درد و افزایش حساسیت سینه ها و اینکه حس کنی از کمر بدنت در حال جدا شدنه درد های عادیه پریودیه ولیییی اگه رفتید دکتر گفت کیست دارید اینا رو پس ذهنتون داشته باشید (کیست هم اکثرا دارن اولای پریودی نترسید چیزی نیست فقط اگه دردای خیلییی شدید داشتید ممکنه کیستتون پاره شده باشه اونموقع حتمااا همووون لحظه برید دکتر ... ولی اصولا وقتی منظم میشید از بین میرن و فکر نکنید قراره حتمااا کیستی داشته باشید که مشکل ایجاد کنه ... )(برای اطلاعات بیشتر : گاهی کیست‌های تخمدان قبل از آن که درمان شوند، پاره شده و مایعات یا خون داخل آن‌ها تخلیه می‌شود. پاره شدن کیست تخمدان گاهی بدون هیچ علائمی رخ داده و مشکل یا عوارضی ایجاد نمی‌کند. اما گاهی پارگی کیست‌ها در بانوان با درد شدیدی همراه بوده و ممکن است خطرناک باشد و کیسه صفاق را تحریک کند. به همین دلیل درمان آن نیاز به بستری یا جراحی خواهد داشت.)و کلا هر چقدر بیشتر بدونید ترستون کمتر میشه (حالا ممکنه اولش کلییی بترسید ولی به مرور زمان و با افزایش آگاهی براتون عادی میشه ... )  بچههه ها حتما حتما بهداشت رو رعایت کنید و اگه حالا یه موقعی هم کثیف کردید جایی رو خودتونو سرزنش نکنید :) بهتره روزایی که شدید تر هست دو نوار بزارید(اول عقبی رو بزارید بعد جلویی :) یا یدونه خیلی بزرگ بزارید) و لباسای تیره بپوشید که خیالتون راحت راحت باشه و سعی کنید برندی رو استفاده کنید که حساسیت نداشته باشید بهش اگر هم خواستید از محصول متفاوتی استفاده کنید حتما درباره اش تحقیق کنید نوار که برای همه قابل استفاده است ولی یه سری محصولات هستند که خانم های متاهل بیشتر ازشون استفاده میکنند حواستون باشه ...و کلا سعی کنید از استرس دور باشید که هورمون هاتون به هم نریزه اصولا دخترا توی سال کنکور یا مواقعی که استرس زیادی دارن پریود نمیشن یا پریودشون عقب میفته ...خلاصه اینکه مراقب خودتون و سلامتیتون باشید بوس به کله هاتون خانوم شدنتون هم مبارک :)</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 17:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مایندستتو درست کن ! :|</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%86-tcjp7sootgok</link>
                <description>از خواب بیدار شدم تپش قلبم شروع شد از ترس عرق کرده بودم مغزم دوباره به هم ریخت ... ذهنم شروع کرد به بازجوییم ... میخوای ادامه بدی؟ چرا شروعش کردی؟ شاید تقصیره خودته مایندستتو درست کن ... حالا میخوای چی کار کنی؟ ...رفتم تو اتاقم، نشستم پشت سیستم الان کدشو میزنم بزار ویدیو و کد های قبلی رو مرور کنم ... هر تیکه از کد بقیه ی بچه ها انگار داشت سرم داد میزد ... سرم درد گرفت و بغض گلومو گرفت ... ساعتم شروع کرد به زنگ زدن وقتی خاموشش کردم چشمم افتاد به برچسبش، برچسبی که هنوز از دبیرستان هنوز روش مونده بود (بیدار شو مگر نه بی چاره ای ...) .یاد شبایی افتادم که از ترس بیدار بودم و تکلیفامو مینوشتم با خودم میگفتم وقتی برم دانشگاه دیگه اینجوری زندگی نمیکنم اما هنوزم همون آدمم آره یه بخشی از هر مایندستی تقصیر خود آدمه ... دیگه نمیشد ازش فرار کرد باید جواب سوالای ذهنمو میدادم ... چرا شروعش کردی؟ فقط میخواستم مثل بقیه ی بچه ها یه کاری داشته باشم که براش بجنگم، ترسیدم ... ترسیدم از اینکه هیچوقت نتونم عادی باشم، اکثر آدمای دورم یه چیزی دارن تو زندگیشون که براش تلاش میکنن که بهشون حس مفید بودن میده ولی من چی؟ از موقعی که خواستم مسیر زندگی خودمو داشته باشم همه چی عوض شد انگار دیگه برده ی چیزی نبودم و از کسی حساب نمیبردم اما وقتی یه عمر گذاشتی بقیه برات تصمیم بگیرن و جامعه مسیرتو تعیین کنه خب منطقیه که بلد نباشی مسیر خودتو بری ... راه پسی ندارم اما اما حس میکنم اگه یکم شجاع باشم میتونم بلند شم و راه پیش رومو ادامه بدم ... اما دیگه نمیخوام بترسم به قول یکی از دوستام اگه بترسی نه باد کولر حال میده نه بوی پوشالش ... حالا میخوای چیکار کنی؟ به نظرت میگن جا زدی؟ پلنت چیه؟ اگه دوباره خواستی بری سر کار چطور متفاوت عمل میکنی؟ مگه نگفتی اگه یه فرصت دیگه مثل المپیاد داشته باشی دیگه مثل قبل عمل نمیکنی اینم که شد همون؟!میخوام تلاش کنم برای چیزایی که از ته ته دلم دوستشون دارم میخوام کنار خانواده ام و دوستام و خدا باشم همیشه کنارشون باشم و بزارم کنارم باشن ... میخوام برم بدو ام میخوام دوره هایی که دوستشون داشتم رو ادامه بدم میخوام درس بخونم میخوام آهنگ بزارم باهاش مثل دیوونه ها بخونم و برقصم من فقط میخوام که دوباره خودم باشم همونی که قبل امتحان رمان میخوند همونی که تنها می رفت رویداد شرکت میکرد و با آدمایی که نمیشناخت جوری حرف میزد انگار یه عمره میشناستشون همونی که یه شبه درسا رو جمع میکرد همونی که تفریحی میرفت سوال از کوئرا حل میکرد ... میدونم اگه مسیر جامعه رو ادامه میدادیم احتمالا زندگی آسون تر بود میرفتیم شریف، استادا درس میدادن و ما با درسا حال می کردیم و میگفتیم طرف چقدر آدم حسابیه کلی درس میخوندیم و تلاش میکردیم (و کلی دهنمون سرویس میشد) بعدش هم یه کاری پیدا میکردیم که توش خوب بودیم و یا توی ایران یه زندگی اوکی ای داشتیم یا میرفتیم خارج اما همیشه این ذهنیت رو داشتیم که آدمای بهتر از من هم هستن چون توی شریف فهمیده بودیم که خاص نیستیم و خودمونو مقایسه میکردیم و تا آخر عمر برامون سوال بود که چی میشد اگه خودم بودم و اجازه نمیدادم مدرسه و دانشگاه و کار منو تبدیل بکنن به آدمی که هستم ... چی میشد اگه مسیر خودمو میرفتم ... حسرت یک عمر زندگی نزیسته رو داشتن خیلی بده و این که اینجوری خودتو فدا کنی تف کردنه به ذات خودتت ...از اونجایی که الان ساعت سه صبحه و دارم این متن رو مینویسم که به کیه میخوام یه چند تا جمله بگم به خودم ...مهم نیست که بری و یه مدت نیای مهم اینه که برگردی ... مهم نیست که به کجا برسی مهم اینه که معرفت مسیر رو دریابی ... و اینکه در یه زمان فقط میتونی یه دغدغه داشته باشی مگر نه مخت رد میده ... love you all thanks for reading this feel free to leave comments. :) اگه خواستید تو کامنت ها یکم از تجربه های خودتون بگید که اگه آدمایی مثل من هستن بدونن تنها نیستیم.</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 03:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه لحظه صبر کن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%DB%8C%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-bkj64oh5jmtr</link>
                <description>فقط برای یه لحظه دلم میخواد زندگی وایسه از دوییدن از فرار کردن خسته شدم برای یه بار هم که شده دلم میخواد یه متن رو دوبار نخونم و بفرستم  ... میخوام زودتر از ایستگاه اتوبوس پیاده شم بدو ام تا اون پارکی که همیشه از دور میبینمش و با حسرت میگم دفعه بعد دانشگاه رو میپیچونم و بالاخره میرم ... دلم میخواد مسیرایی رو برم که تا حالا ندیدم از مسیرای تکراری هر روز که انگار هیچ معرفتی ندارن حالم به هم میخوره از استادی که به زور صفر رد کردن باید سر کلاسش بشینیم از حال همه مون سر اون کلاس از سکوتمون حالم به هم میخوره ... انگار برای همه عادیه این شکلی زندگی کردن ... اگه برام عادی شه چی؟ آرزوی اون بچه ی دبیرستانی که بودم چی؟ ... دلم میخواد با صدای داغونم برم تو خیابون و آواز بخونم بدون مجوز گرفتن از هزار جا یه فیلم بزارم سر کلاس که با دوستام ببینیم ... دلم میخواد یه روز با حس امنیت از خونه برم بیرون نه از ترس اینکه کسی مزاحمم شه ها از ترس اینکه یکی بخواد &quot; امنیتم رو فراهم&quot; کنه ... دلم میخواد یه بار دیگه اسم خدا رو بشنوم بدون اینکه یادم بیفته با اسمش چه کارهایی کردن ... دلم میخواد فقط یه لحظه ی کوفتی وایسیم ببینیم اصلا چرا اینجاییم و کجا میخوایم بریم ... بعضی اوقات حس میکنم یه سری آدمو پیدا میکنیم و میدوییم دنبالشون بدون اینکه بدونیم اصلا اونا کجا دارن میرن و آیا واقعا من هم همین راه رو میخوام برم ... ؟! همین میشه که دانشگاه ها میشه فرودگاه و همون جایی که نه تو میدونی کجاست نه من میشه مجمع المفسدین ... حالا فاز برندارت که من و تو خوبیم ها ما هم تو اون فضای سم باشیم شاید صد مرتبه از همونایی که (نه تو میدونی کی هستن نه من بدتر شیم) ... خلاصه که آقاااا زندگی واقعااا همینه (و از متن منم درهم برهم تره) so هر ایستگاهی دلتون خواست پیاده شید و معرفت مسیر رو دریابید هر موقع هم دلتون گرفت و رد دادید پاشید بیاید عموما غر بزنید و بدونید که تنها نیستید ...</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 22:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Seriously are we ever enough</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/seriously-are-we-ever-enough-nbs8n94ohuld</link>
                <description>Do you feel it too?like you are never enough for anything or anyone?Do you doubt the path that you have chosen? every moment of every f*cking day? sometimes I ask myself what would happen if I didn&#x27;t exist at all ...and my mind digs any hole to find an answer ... am I wasting a life that could have been for someone else?could anyone live my life better than me?is it always gonna be like this? so many questions and no answers?I feel like I&#x27;ve been manipulated about a better future at every step of my life ... they said &quot; it would get better when you go to a better school, your life will just get started when you get into the university and when you make your own money you can have much more fun and you&#x27;ll understand the value of it ...&quot;.I don&#x27;t know maybe after I&#x27;m financially independent they will tell me to get married and start my own family ... it is how it works isn&#x27;t it ...it&#x27;s like the path was written and I never got to make any decision of my own and when you can&#x27;t change anything gradually you&#x27;ll get stuck in your swamp ...</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 16:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آچمز شدیم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%A2%DA%86%D9%85%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-zgqugi0btxd0</link>
                <description>یه جمله ای هست که میگه افرادی که از تاریخ درس نمیگیرن مجبورن تکرارشو زندگی کنند خب نمیشه گفت الان این بحث خیلی تاریخیه ... آقا قراره اینجا به عنوان یک ناظر که داره شباهت های مسیر دو تا کشور رو میبینه یکم صحبت کنیم ... اگه دوست داشتید نظر خودتون رو در ارتباط با این دو کشور در قسمت نظرات بگید what ever !اولین سریال کره ای که من دیدم پسران برتر از گل بود و خب چون اولین سریالی بود که از کشور کره میدیدم گفتم اوکی، الکیه دیگه این قلدر بازی ها که توی زندگی واقعی به این شکل وجود ندارن تازه کره است اونجا هر چی باشه باید از ما بهتر باشه فرهنگشون (مثلا ببین چقدر مردمی که اونجا زندگی میکنند به هم احترام میگذارند ...) یه مدت گذشت و سریال های بیشتری دیدم از کره دیگه کنجکاو شدم ببینم چه خبره؟؟ چرا تو همه ی فیلم هاشون مردم الکی خودشونو خوب نشون میدن بعد کلی عوضی بازی درمیارن ... هیچی دیگه رفتم تحقیق کنم ببینم واقعا چه خبره ... از اونجایی که بر این باورم که ادبیات هر کشور آیینه ی فرهنگشه رفتم کتاب هایی خریدم که نویسنده هاشون کره ای بودند یکی از اون کتاب ها &quot;میخواهم خودم باشم&quot; سو هیون بود که واقعا چیزی بود که من دنبالش بودم سبک زندگی اکثریت کره ... بعد فهمیدم که چقدر تصورم درباب کره فیک بوده ... بعد از خوندن این کتاب تفاوتی بین کره ی شمالی و جنوبی قائل نیستم جنوبی رو یه دستی کشیدن به سر و صورتش و مثل کمدیه که تا وقتی درش بسته است میگی واااای چه خوبن اینا ... ولی وقتی در کمد باز میشه و اصل سمیات رو میشن میفهمی چندان هم متفاوت نیستن این دو کشور ... کلا قضیه اینه که کارایی که ما توی پیش دبستانی می کردیم و بهمون گفتن درست نیست رو به اینا نگفتن تازه یه تاییدی هم زدن روش که آره تو قوی ای که می تونی زور بگی طرف مقابل هم مظلوم نیستا حقش هم به جهنم اون حقیره ... ولی کره همیشه این شکلی نبود یه زمانی نظام سیاسی که داشت انقدر خفن بود که بقیه ازش الگو برداری میکردن (در سلسله ی چوسان) و واقعا داشتن سعی میکردن که عدالت رو بیشتر گسترش بدن و هوای مردمو داشته باشن ... پس چرا الان وضعشون اینه؟ ... (آقا این وسط یه چیزی بگم ما همه آدمیم ... تو تاریخ انقدر دنبال شمر نباشید ... این اولین تجربه ی تشکیل تمدن ما روی زمینه بعضی اوقات اشتباهات جمعی ما ممکنه گند بزنه به زندگی خیلی ها در حال حاضر و در آینده هر چند واقعا ممکنه نیتمون بد نبوده باشه ...)خب در زمان سلسله ی چوسان یه باگ به وجود اومد اونایی که تحصیل کرده بودن و نخبه های اون روزگار بودن رفتن کلی زمین خریدن و خب برای خودشون خیلی خوب بود بعدشم فرزندانشون روی اون زمین ها کسب و کارشونو گسترش دادن و نوه هاشون و ... در نتیجه هی اینا ثروتمندتر شدن و این ثروت راکد توی خاندان هاشون می موند (و خب ثروت راه ورود به دولته و دولت هم راه تثبیت قدرته ) ... به جایی رسید که فاصله طبقاتی دیگه تبدیل شده بود به سال نوری ... و مردم صداشون در اومد ... خب اینایی که این ثروت رو داشتن هم بعضا کار بدی نکرده بودن فقط بخت باهاشون یار بوده و گذشتگان باهوش تری داشتن (#ژن_خوب) ... تصمیم گرفتن به مردم برای ساکت کردن همون مردم پول بدن ... اینجا قلدریه مهر تایید رو گرفت، دیگه بعد یه مدتی تقریبا هر کسب و کار کوچیکی یا زمینش ماله سرمایه دار های بزرگ بود یا برندش در نتیجه مردم تنها راهشون کار کردن برای این سرمایه داران بزرگ و آقازاده ها بود ... حالا فرض کن یه جوونی تو کره ... واقعا تنها کاری که از دستت بر میاد چیه ...؟ از این نقطه بود که بچه های کره با عزم قوی ای وارد رسانه و فیلم سازی و عرصه ی موسیقی شدن انگار این تنها راهی بود که می تونستن صداشونو فریاد بزنن و به دنیا بگن چه خبره (ولی واقعا بعد این کار هم اتفاق خاصی نیفتاد و وضعشون بهتر نشد)... هر چند هر جای دنیا که باشیم ممکنه نیتمون پاک باشه و بخوایم صدامونو به یه جایی برسونیم اما در نهایت همه اول از خانواده هامون دفاع می کنیم بعد کشور و بعد جهان در نتیجه تا زمانی که حکومت جهانی نباشه اگه جایی از جهان مشکلی هم باشه همه به یه نحوی دنبال اینن که ازش استفاده کنن یکی با حمایت ازش منافع میگیره یکی با شلوغ کردن و وعده ی جمع کردن شلوغیش ... ولی در نهایت توی جهانی که سازمان مللش با تروریستا میره پشت میز مذاکره و سیاستمداران برای حفظ منافع خودشون دعوا به پا میکنن و برای خوابوندن سر و صدا منافع میخوان همه مون آچمزیم ...چنل تلگرام: https://t.me/simrapioo</description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 13:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_72998505/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mn69enugooe6</link>
                <description>ای آرزوی دیر من ... فردا سراغ من بیا ...حس کردم بهتره نباشم ... انگار مغزم پرده ی سانسورش رو برداشته بود ... می تونستم حقایق رو به وضوح ببینم ... ای کاش می شد بهشون حسی نداشته باشم یا فکر نکنم تقصیر منه ... اما حیف که کارگردان این تئاتر، مغز دراماتیک بنده است ... عجیبه ها نه؟! فکر می کنی به مغزت کنترل داری اما بعد متوجه میشی فقط زمان مهمه  (بله افسار زمان ... این قوی ترین افسار جهان ... منو به بند کشید ...). اگه از بچه ها بپرسی که آیا دوست دارن بزرگ شن اکثرا جوابشون بله است ... اما چرا؟ ... اگه بخوایم تعمیمی از جواب هاشون به دست بیاریم می شه گفت اونها دنبال انجام کارهایی اند که میبینند بزرگترها می تونن انجام بدن اما خودشون اجازه ندارن ... یا حداقل تنهایی نمی تونن ... انگار وقتی این سوال رو ازشون می پرسیم همزمان سوالی از خودمون هم پرسیدیم ... دوست داری برگردی عقب؟ ... بعد بهش نگاه می کنی (اون فسقلی جلو روت) به سرخوشی بی حد و مرزش به صداقت احساساتش به آسودگی خیالش انگار یه موج سرد از روی قلبت عبور می کنه جواب تو آره است اما میدونی که نمیشه ... اون بچه چه بخواد چه نخواد بزرگ میشه در نتیجه اگه گفته آره به آرزوش می رسه اما تو چی؟ اما ما چی؟ ... وقتی بچه بودم جواب منم آره بود دقیقتر بخوام بگم دنبال این بودم که اختیار داشته باشم و بتونم تنهایی برم اینور اونور ... رفتم مدرسه ... بعدش درست یادم نیست چی شد اما یه روز فهمیدم دیگه لازم نیست کسی باهام بیاد که بتونم برم بیرون می تونم بپیچم برم هر جایی که دوست دارم ... امااا امان از ساده لوحی دل ما ... حواسم نبود توی مدرسه که بودم اون ده تا همراه بچگیمو ازم گرفتن ولی به جاش بذرشونو توی ذهنم کاشتن بذری که هر روز ریشه هاش عمیق تر میشد ...زمان گذشت ریشه ها عمیق تر شدند، مغزم شده بود سیاره ی شازده کوچولو پر از درخت های بائوباب و در انتظار فروپاشی ... نتونستم تحمل کنم، من نتونستم ... تبر رو برداشتم درخت ها رو قطع کردم زمین مغزمو کندم تا ریشه ها رو در بیارم ... با خستگی تمام و حس آزادی بلند شدم از همه چیز گذشته بودم ... اما سایه بود!! ... ولی، ولی من که همه ی درخت ها رو قطع کردم!! ... سایه ی آدما سیاره ام رو محاصره کرده بود ... پس درختاش کو؟؟ ... این چیه دیگه؟؟ ... روانی ای تو؟؟ درختاتو چرا قطع کردی؟؟ ... آره، سایه ای که این دفعه جلوی نور رو گرفته بود عدم پذیرش اجتماعی بود ... جوانی که بشد طفل و از این راه گذشت ... طعمه ی مار شد و مهلت افلاک گذشت ...چه بگویم که در این همهمه ی دور فلک ... عاقبت دور نکورویی ایام گذشت ... </description>
                <category>پارمیس صادقی</category>
                <author>پارمیس صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 08:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>