<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali mehraban</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73034709</link>
        <description>در مسیر نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4872856/avatar/iMs13B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali mehraban</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73034709</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روح بابایی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dskrbrfjpvwh</link>
                <description>ماهان دو سال بیشتر ندارد. روی پله‌ی حیاط به همان زبان نامفهومی که بچه ها حرف میزنند سعی میکند چیزی بگوید. مامان از توی خانه ترجمه میکند: «منظور ماهان اینه که یه ملخ بزرگ دو روزه پشت پرده اتاق گیر کرده. کاریش نگیر، شاید روح یک درگذشته‌امون باشه که میاد خبر میگیره.» فکر میکنم که مثلا بابا هست؟ یا بی بی یا دایی؟ کدام یک الان تو اتاق خواب گیر افتاده؟یاد شخصیت ملیکادس در رمان صد سال تنهایی می‌افتم. پیرمردی با نیروهای فرازمینی که در طول داستان چندبار زنده می‌شود و میمیرد. بعد به بی بی فکر میکنم. به زمانی که اولین بار دندان مصنوعی توی دهانش گذاشت و از تعجب چندبار سوره یاسین خواند. به سالهای آخر عمرش، صدای لِخ لخ پاهایش که با دمپایی‌های پاره به کف حیاط عمه میکشید. به بازگوییِ خاطرات جوانی‌اش که دیگر برای کسی جذابیتی نداشت و به آن خانه کاه‌گلیِ گوشه‌ی حیاط که آخر توی همان فراموش شد و مُرد!با همین خیالات ملخ را میان دو انگشت اشاره و شصت میگیرم. روی پله حیاط می‌ایستم. مامان می‌گوید: «بابابزرگ رو پرواز بده». بچه ها ذوق میکنند، می‌خندند.دستم را مانند زِه کمان با قدرت به عقب میکشم و ملخ را به سینه‌ی آسمان پرتاب میکنم. به ارتفاع یک ساختمان دوطبقه اوج می‌گیرد. بالهای صورتی رنگ و خاکستری‌اش زیر نور خورشید میدرخشد. بچه ها از خوشحالی خودشان را به زمین و آسمان میزنند. عُمر خوشحالی‌مان کوچک است. از لای درخت انجیر، گنجشکی به سمت ملخ بال میزند. توی این تعقیب و گریز همه بُهت زده و ساکت ماجرا را تماشا میکنیم. گنجشک نوک تیزش را یکبار توی گوشت کمر ملخ فرو میکند. در هجوم دوم دست ملخ از بدن جدا میشود و درست جلوی پای ما می‌افتد. بعد با سماجت حمله میکند و در آخر جنازه ملخ را از جلوی چشممان می‌برد. پر خشونت و تارانتینویی.همه با چشمانی پر ترس و دهانی باز به من خیره می‌شوند. می‌گویم: «خب مثل اینکه بابایی توی زندگی دیگرش هم کم شانس بود.»  جمله ام هنوز تمام نشده که بچه ها با صدای دلخراشی بنای گریه می‌گذارند. اشکها و آب دماغِ آویزان‌شان روی دست ملخ می‌ریزد. پشه ای درشت و بالدار توی چشمم می‌رود. به سفیدی چشمم میچسبد و گاز میگیرد. درد از مغز سرم شروع می‌شود و از انگشتان پایم بیرون میزند. با بیچارگی جنازه‌ی چسبناکش را با موچین از لای پلکهایم بیرون می‌کشند. مامان همینطور که دراز کشیده می‌گوید: «چه کار به حیوون زبون بسته داشتی؟». یک لبخند موزیانه گوشه چشم بزرگترها چسبیده. چیزی شبیه یک تمسخر کوچک درد چشمم را دوبرابر می‌کند.دست ملخ را توی باغچه، پایِ میم انگور دفن می‌کنیم. به بچه ها میگویم: «بابایی تابستان تبدیل به یک خوشهٔ انگورِ شیرین و آبدار خواهد شد.»این تجربه تلخ تمام روز مانند سایه‌ای دنبالم می‌کند. دردناک، مانند یک تکه سنگ توی کفش در یک مسیر طولانی!</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 16:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغ مینا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7-pzfylfd3ohw2</link>
                <description>.هویچ بزرگی را روی سینک گذاشتم تا به دو نیمش کنم.نیمی را بجوم و نیمی را در پلاستیک فریزر بگذارم.همین که کارد آشپزخانه را رویش گذاشتم، به آنی هویچ به دو نیم شد.از روی کنجکاوی دستم را بر لبه کارد گذاشتم، میخواستم میزان تیزی اش را بررسی کنم، انگشت اشاره‌‌ام چاک خورد و خون بی تعارف از پوست رد شد و بر کف آشپزخانه ریخت. شنیده بودم روزنامه‌های کهنه خون را زودتر خشک می‌کنند. درست شنیده بودم. بعد از دو روز که انگشتم را لابلای روزنامه‌های کاهی گذاشتم خونش بند آمد ولی زخمی بود که هم نمی‌آمد.پوست اطرافش خشکیده می‌شد. هربار زخم های ریز و تیره را با ناخن می‌خراشیدم، خون دوباره بی تعارف و سرزده می‌آمد. کم کم بی‌خیال زخم‌ های کهنه شدم. به مرور زخم انگشتم بزرگ و عمیق‌تر شد و تا کف دستم ادامه یافت، تا جایی که به اندازه یک قاشق لای زخم روغن زیتون می ریختم تا زودتر هم بیاید. شنیده بودم روغن زیتون زخم های کهنه را نرم می‌کند و بعد پوست تازه جان می‌گیرد، ولی انگاری از این خبرها نبود. و زخم افتاده بود روی دنده لج. بعد از یک هفته شیشه روغن زیتون را توی شکاف خالی کردم. کم کم سر و کله کرم های گوشتالو پیدایشان شد. بین رگ ها و مویرگها، بین استخوانهای انگشت اشاره ام می‌لولیدند. چند باری کرم‌ها را به مرغ مینا دادم که روی شانه ام نشسته بود.با اشتها و سرعتی باور نکردنی آنها را قورت میداد. همزمان که کرم‌ها بزرگ و گوشتالو تر می‌شدند، علاقه مینا به خوردنشان از دست می‌رفت. تا جایی داستان جلو رفت که یک روز آمدم خانه و دیدم مینا دراز به دراز توی قفس افتاده و شکمش باد کرده است. مرغ مینا را برداشتم و لای زخم‌ها گذاشتم تا کرم ها به جای دستم، گوشتش را بخورند. گوشت مینا را خوردند و بعد دوباره شروع کردند به خوردن دستم، و آنقدر شکم پرست بودند که رسیده بودند به بازویم. مدتی را مجبور بودم با دست چپم به اوضاع زندگی ام رسیدگی کنم. برای اینکه کرم‌ها بیشتر پیشروی نکنند، هر روز چیزی لای زخم میگذاشتم. اول میوه‌های پلاسیده ته یخچال را خوردند و بعد غذاهای مانده از روزهای قبل، وتا جایی ادامه دادند که چیزی برای خوردن در خانه پیدا نشد و مجبور بودم زخم را تا جایی باز کنم که بتوانم داخلش شوم و سر دربیاورم که قرار است تا کجا همه چیز خورده شود.</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولگرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-zt0kpjcneqme</link>
                <description>برای بار چندم آدرس رو گوشیم چک میکنم و بعد با سرعت خودم رو پرت میکنم تو اتوبوس در حال حرکت. راننده با وحشت تو صورتم زل میزنه. چشاش از خشم پره و میگه: مرتیکه خر میخوای واسه خودت و من درد سر درست کنی؟ جوابش رو نمی‌دم. سینه‌ی خیس ِعرقمو میگیرم جلو بادِ کولری که از سقف میاد. تغییر ناگهانی دما موهای تنمو سیخ می‌کنه. بیرون هوا اینقدر داغ و مرطوبه که گربه ها روی آسفالت تلوتلو میخورن. اگه با لگد هم بزنی به کمرشون، محل سگ بهت نمی‌ذارن. راس ساعت دوازده باید اونجا باشم. ایستگاه بسیج میپرم پایین و با سرعت شروع به دویدن میکنم. خیابان کاشانی رو دور میزنم. کوچه چهاردم، درب اول، طبقه دوم. با دلهره زنگ رو فشار میدم. یه صدای زیر و مضطرب از پشت ایفن میگه: بفرمایید. میگم خونه ناهید خوشکله؟ میگه بیا بالا جانم.پله های تند و تیزو میرم بالا. رو همه چی خاک نشسته. لوازم خونه جمع شده و کارتُنا رو پاگردن. با کفش میرم بالا. زن میگه بیا تو. بعد نگاهی به کفشام می‌کنه و میگه: خونه خودتم با کفش میری روی فرش؟ بعد با اصرار منو راهی حموم می‌کنه. دوش میگیرم. حوله رو میپیچم دور خودم و می‌شینم رو مبلی که با پلاستیک کاور شده. آدمایی که مبلو کاور میکنن خیلی حال بهم زنن. تن لختِ زن تو چهارچوبه درو پر می‌کنه. شبیه نقاشی‌های هانری دوتولز لوترکه. یه دسته موی نمناک و بلوند رو از یه طرف انداخته رو سینه های برجسته اش. چشای آبیه درشت و گونه‌های برجسته اش اولین چیزیه که به چشمم میاد. با ساق های تراشیده اش میاد سمتم. میگه سرما خورده که نیستی؟ مریضی چیزی نداری؟ همینطور رگباری سوال می‌کنه و بعد دستم رو می‌کشه و پرتم می‌کنه روی پتوی کف پذیرایی. دقیقا وسط خونه و بین کارتن های پر از خاک و لوازم! یه دستمال کاغذی میده دستم و میگه: اب دماغت رو پاک کن، جایی رو کثیف نکنی! پاشو برو دستات رو بشور و برگرد. کم کم از این وسواس بیمار گونه اعصابم بهم میریزه. متوجه بی قراریم میشه و میاد منو میگیره تو بغلش و شروع می‌کنه سر و صورتم رو بوسیدن و لیسیدن. نمی‌دونم بعدش چه اتفاقی داره پیش میاد. اونقدر بهم دستور داده که کلافه ام. میگه چطوری خوشت میاد؟ چی دوس داری؟ واست حرف بزنم؟ خوش رقصی کنم؟ فحاشی کنم یا بذارم مثل سگ کتکم بزنی؟ میگم فرقی نداره هرجور خودت راحتی. یکم دیگه بغلم می‌کنه و میگه کتکم بزن. خودداری میکنم. دستمو می‌کشه. موهامو بهم می‌ریزه.   چندبار میزنه توی صورتم و میگه شروع کن. میگم بس کن. بس کن! یهو نمی‌دونم چی پیش میاد که با مشت میکوبم توی دماغش. بعد میندازمش رو قالی. اینقدر با کف دست میکوبم تو سر و صورتش که خون شتک میزنه رو بدنش. مدام تکرار می‌کنه ادامه بده. منو بزن! منو بزن. از زدن و این عمل وحشیانه دستم بی حس میشه. بلند میشم و لباسامو تنم میکنم. رو راه پله با صدای ناله اش دوباره یه نگاهی بهش میندازم که میگه: کتکم بزن. یاد فیلم مخمل ابیِ دیوید لینچ می‌افتم که دقیقا همین سکانس و همین سناریو اجرا میشه. با سرعت میزنم بیرون و دود سیگار رو با اشک و انزجار فرو میدم. بی توجه به آدما تو خیابون گریه میکنم. آنقدر پیاده میرم که نزدیکه بیهوش شم. رو یه تپه خاکی روبروی یه گاوداری می‌شینم و صدای عرعر خر و گاوها رو گوش میدم. دیگه از گریه کردن خسته شدم. فقط هرچند دقیقه بدنم تکون میخوره. دوتا نوجوون شانزده هفده ساله میان دقیقا روبروم پایین تپه میشینن. یه شیشه آب معدنی کوچیک عرق سگی و یه بطری آب میوه و چندتا لیوان پلاستیکی میذارن رو زمین خاکی. اون یکی که تپل‌‌تره میگه: داداش بیا چند پیک بنداز بالا غمو می‌شوره می‌بره. بیا سختش نکن، رها کن رها!می‌شینم یه دل سیر نگاشون میکنم. کم کم مست و سرخوش میشن. یه موزیک از مهستی پخش میکنن و دو نخ سیگار آتیش میدن.می‌خوام یکم نصیحتشون کنم. بگم این مسیری که شروع کردین و دارین میرینین به زندگی‌اتون، من سالها پیش اسفالتش کردم. بعد فکر میکنم بهتره بهشون عذاب وجدان بدم. بگم قدر خودتون رو بدونین. ننه باباتون واستون زحمت کشیدن. از تو گو و شاش کشیدن‌تون بیرون. حالا که باید عصای دستشون باشین، افتادین به کص کلک بازی؟بعد از این همه گفتگوی ذهنی بلند میشم از کنارشون شنلگ تخته انداز رد میشم و میگم: به تخمم. تجربه کنین تا یاد بگیرین!نزدیکه فضای سبز خون دماغ میشم. سَرمو زیر شیلنگ آب میگیرم و مأمور فضای سبز همه تنمو خیس می‌کنه. خودمو پرت میکنم رو چَمنا‌. یه دسته پرستو تو آسمون جیغ میکشن. یه گَله پشه به پوست تنم چسبیدن و جانانه خون میمَکن. گوشی رو درمیارم و یک میلیون به شماره کارتی که ناهید خوشگله زیر آدرسش واسم نوشته میزنم. نمی‌دونم چقدر گذشته. مامور انتظامات پارک با لگد میزنه به پهلوم و میگه: پاشو تن لش‌اتو جمع کن پارک تعطیله. برو یه جا دیگه کارتن خوابی!</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-amgx0igap8wl</link>
                <description>میخواهم تمام شکست ها و مشکلاتم را بندازم گردن مامان..میگن چرا تا این سن و سال ازدواج نکردی؟ میگم اگه من دوماد بشم مامان تنها میشه و تنهایی خوراک خوبیه واسه آلزایمر! زانوی مامان تقی صدا کرد. وقتی که داشت از وسواس زیادی حیاط رو می‌شست. کیسه سیمان خشک شده رو کشید و پشت زانوش تقی صدا کرد و مامان داد کشید آخ بابا جگرم کباب شد. بعد میگن چرا دوماد نشدی؟ هرروز چند مرتبه زانوی مامان رو با ویکس چرب میکنم. آرومتر میشه و دعا می‌کنه. این کار به خودم هم حس خوبی میده چون بدون خجالت میتونم به مامان محبت کنم. میگن چرا زندگیت شبیه شکست خورده هاس؟ نصف روز سرکاری و بقیه روز گوشه‌ی حیاط توی یه اتاق که بیشتر شبیه انباریه خودت رو حبس می‌کنی تو کتابات؟ساعت گوشی رو چند مرتبه آلارم گذاشتم تا بتونم قرص های مامان رو سرفرصت بهش بدم. افتاده ام روی سراشیبی زندگانی. یعنی حس و حالم یه طوریه که اگه بخوام واسه کسی درد و دل کنم ممکنه بزنم زیر گریه و ساعتها طرف رو بگیرم تو بغلم و نعره بزنم. ولی عوضش کسخل شدم. من سعی میکنم بخندم. همه بهم میگن خوشبحالت چقدر میخندی! چرا نباید بخندم وقتی نمیتونم به کسی توضیح بدم چرا الان اینجام؟ پله پله همه چی رو گذروندم، درس، ورزش و دانشگاه، تا شدم یه قهوه چی! صبح تا غروب تو صدای واق واق آدمها و شنیدن داستان های کسشعرشون خم و راست میشم واسه چص قرون پول! میگن در مورد آدمها مهربون‌تر باش، یکمی همدلی کن! ولی نمیتونم! تو هم اگه پنج سال جای من بودی میگفتی اکثر آدما احمقن‌. عاشق اینن کرکره گوشاشون رو بکشن پایین، کلید خاموشی مغز رو بزنن و دریچه گشاد دهن رو وا کنن. شاید باورت نشه چی میگن: ناکامی های جنسی، شکست های عشقی، تروماهای کودکی، حتی تجاوزهایی که بهشون شده..آدما فکر میکنن من تعمیرکارم. میان هرچی تو وجودشون ازار میدشون رو میریزن بیرون..بعد میگن مارو تعمیر کن! بهمون گوش بده تا بهت پول یک اسپرسو رو بدیم. من دیگه یاد گرفتم به آدما گوش کنم بدون اینکه بشنوم. توی چشاشون زل میزنم، به زحمت عضلات تحلیل رفته‌ی صورتم رو تکون میدم تا طرح یک لبخند رو بچسبونم به چهرم. بعد می‌شنوم و می‌شنوم تا حرفاشون تموم میشه. تو مسیر نفس عمیق میکشم و تند قدم برمیدارم. خودم رو پرت میکنم تو حموم زیر دوش آب خنک. وقتی دونه های درشت و یخ میخورن به پوست تنم، محکم داد و فریاد میکنم. اینقدر داد میزنم که کم کم بدنم به سردی دما عادت می‌کنه. مثل وقتی که اینقدر سکوت میکنم که حرف زدن آدمها واسم عادی میشه. مامان میگه خوبی؟ میگم خوبم مامان! بالاخره یروز جلو مامان می‌شینم و با کاسه آبگوشت ور میرم. اینقدر از محیط و زمان جدا افتادم که یهو صدای مامان رو می‌شنوم کم میگه: خوبی ‌پسرجان؟ یهو نمی‌دونم چی میشه که میگم: خسته ام. خوب نیستم. چهرش می‌ره تو هم! خطوط صورتش جمع میشن و موهای پنبه ای و سفیدش می‌ریزه روی پیشونیش. میتونم اضطرابش رو ببینم. میگه خب برو بخواب پسرجان. استراحت کنی بهتر میشی.می‌خوام بهش بگم نه از اون مدل خستگی ها ننه جان..خستگی داریم تا خستگی. بیخیال میشم. ساعت گوشی آلارم میزنه. ویکس رو برمیدارم پاش رو چرب میکنم و از تو کیسه نایلونی پر از قرصش چندتا درمیارم تا بخوره..بعد میرم باشگاه..خودم رو خسته تر میکنم. خستگی خوراک میخواد و کار خوراکه خوبیه واسه آدمهای خسته‌ای که اندوه رو رد دادن. ادمهایی مثل من و تو...آدمهای گیر افتاده تو این روزهای زندگی در ایران.</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 17:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی ۲۱ روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/mehrabnali-ukebjva0gtxs</link>
                <description>امروز تولد شصت و هفت سالگی مامان بود. وقتی که شمع را فوت کرد چند قطره اشک از چین های ریز گوشه چشمانش روی کیک چکید. به زحمت جلوی احساساتم را گرفتم. با خنده اشکهای توی چشمانم را پنهان کردم. بی حوصله تر از گذشته ام. یک دور کوچک با کیک رقصیدم بعد از معین آهنگ پلی کردم. برای پیاده روی بیرون زدم. روی یک تپه خاکی روبروی گندمزاری بزرگ لم دادم و معین شنیدم. تمام مدت در حال نواختن درام توی رویاهایم بودم. چند سگ ولگرد توی تاریکی به جان یک کارتن خواب افتاده بودند. به جای کمک ترجیح دادم ناله‌ها و تلاش های مرد را تماشا کنم. تماشای چراغ ماشین ها توی جاده‌ی پشت گندمزار دلگیر بود. شبیه رانندگی تنهایی در شب، آن هم در جاده ای متروکه و مه گرفته. به این فکر کردم که چرا هیچ هدفی ندارم. مگر میشود آدم بدون پی بردن به استعداد و توانایی هایش بمیرد؟ به رانندگی فکر کردم و خریدن موتور..به ایجاد شغل پر درآمد. به رفتار پر از خشم توی جمع..به رابطه و بی حوصلگی..به لاغری و پیری و بیماری و تنهایی..بیشتر به سکس که کم اهمیت شده. به نوشتن و کتاب...خب برای چه؟ برای چاق و چله تر کردن ایگو؟ که من آقای همه چیز دانم؟ به خستگی و تیرگی این روزها. به جنگ و پر حرفی..به آدمها و خودم. نیمرو خوردم با دوغ!. کسشعر بافتیم توی جمع رفقا..توله سگی را نوازش کردم. تمام دستانم را لیسید. چند پرستو را از نزدیک تماشا کردم. پنج جوجه و پدر مادرشان. دراز کشیدم. خواب خوبی ندارم. باید بخوابم..بیشتر و بیشتر از هرچیزی به خوابیدن محتاجم.</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 13:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شراکتِ فاکینگ خانوادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%90-%D9%81%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-z9j9mv0ylhtg</link>
                <description>امروز مگسم. کلافه! گیج میخورم و به صندلی میچسپم. گاهی با سر خودم را به شیشه دکان میکوبم تا خودم را از محیط بسته خلاص کنم و به خیابان برسم. بی فایده است. باید ساعت کاری تمام شود. گلویم بدجور متورم است. وقتی سعی میکنم آب دهانم را قورت بدهم، عضلات گردنم چنان منقبض می‌شوند و تیر می‌کشند که درد از مغز سرم شروع می‌شود و از پنجه انگشتان پایم بیرون میزند. شراکت با آشنایان بدترین انتخاب در مسیر شغل است. خصوصا با برادران بزرگتر..اول اینکه یک برتری نسبت به شما احساس میکنند. دوم خود را مالک ارث پدریتان میدانند و سوم و مهمترین چیز: شما مجبور هستید بخاطر این شراکت تا آخر عمر چشمتان در چشم خانواده باشد. این یعنی استقلال و آزادی پَررررر.بدترین مسأله رودربایستی و احترام است. حتی اگر توانایی و سواد آدم بیشتر باشد، بنا به همین رگ و پیوندهای خانوادگی باید زندگی و کسب و کار را از دریچه چشم ایشان نگاه کنی! این یعنی زندان مطلق..کم کم سکوت میکنی، در مورد چیزی نظر نمی‌دهی، فرسودگی شغلی تو را به یک مگس تبدیل میکند که انتهای سالن به صندلی چسبیده ای و مانند یک رباط کار روتین انجام میدهی...</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 13:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رحیم اقا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%82%D8%A7-peuqfsixx0ir</link>
                <description>رحیم آقا می‌پرسه چند سالته؟ میگم سی و هفت. میگه بهت نمیخوره. اگه ریشت رو نتراشیده بودی میتونستم حدس بزنم. آدم هرچی سنش بره بالا ریش صورتش زمخت‌تر میشه. رحیم آقا دم به دقیقه میگه بر محمد و آل محمد بلند صلوات. با انجام هر حرکتی صدای بلند صلوات گفتنش سالن رو پر می‌کنه. رحیم آقا همیشه در حال تجویز نسخه های اخلاقی به بچه هاس. رحیم آقا یک شکست خورده است. هیچکی نمیدونه کارش چیه! چندباری اشاره کرده که بیست میلیاردش رو یه نارفیق سر شراکت به فنا داده و بقیه رو از لول تریاک رد کرده و دود شده رفته هوا..همیشه در حال خنده اس. نه خنده واقعی ها؟ لب شکریه! حتی وقتی داره با جدیت واست نسخه یک زندگی خوب رو تجویز می‌کنه انگار داره می‌خنده. آدم بزور می‌تونه جلوی خودش رو بگیره تا توی صورتش نزنه زیر خنده. سن رحیم آقا پنجاه و چهار ساله اما قوای جسمی خوبی داره. رحیم آقا آخر تمرین گفت: اگه کار نکنی، زندگی تعطیله!رحیم آقا یک ورشکسته‌ای امیدوارم.</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 22:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر سایه جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73034709/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-rlqfltk3ldkx</link>
                <description>روزها خاکستری است. با کرختی در اندام ها و تلخی در دهان برمی‌خیزم. نیمه دوم زندگی است. زمان سریعتر می‌گذرد و احساس میکنم برای انجام هرکاری دیر است. ولی شعله‌‌ی کوچک اشتیاق در وجودم سوسو میزند. مدام در گوشم صدایی زنگ می‌زند: بالاخره میتوان امیدوار بود. کافی است کوچک قدم برداری و امیدوار باشی. بعد جمله ای از گلشیری را بلند میخوانم. هر صبح بلند می‌شوم، پیراهن می‌پوشم و کروات و امیدواریم را..اخبار روزانه مغزم را به تکه های کوچک تقسیم می‌کند، زیر شکمم، درست در روده هایم اضطرابی خوش رقصی می‌کند. زیر شلاق تهدیدها و اخبار بی رحمانه‌ی جنگ با خودم می‌گویم: حتما می‌شود در این روزها هم معنایی ساخت. بعد اندام لاغرم را به باشگاه می‌کشانم، خود و تمام وجودم، افکارم و افسردگی ها و ناامیدی ها و ناکامی ها را زیر شلاق تمرین سنگین ورز می‌دهم. لغزش دانه های درشت عرق و ضربان بالای قلبم یادآوری کند: هنوز زنده ای . زندگانی ادامه دارد و این زیباست. زندگانی ا</description>
                <category>Ali mehraban</category>
                <author>Ali mehraban</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 14:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>