<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر هنرکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73080539</link>
        <description>روانشناس و روان‌درمانگر پویشی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:18:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1979900/avatar/sQrQz0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر هنرکار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73080539</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاریخچه‌ی حذف همجنس‌گرایی از مرجع اختلالات روانی (DSM)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%86%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%B9-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-dsm-b4f2c7yvoncz</link>
                <description>در اولین نسخه‌ی DSM (راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی) در سال ۱۹۵۲ که توسط انجمن روان‌پزشکی آمریکا (APA) تنظیم و منتشر شده بود، هم‌جنس‌گرایی به عنوان یک انحراف جنسی در کنار پدوفیلیا و سادیسم طبقه‌بندی شد. این طبقه‌بندی باعث خشم و اعتراض فعالان حقوق همجنس‌گرایان شد. درگیری‌ها پس از اعتراضات استون‌وال در سال ۱۹۶۹ بیشتر شد و این موضوع بیشتر به چالش کشیده شد.استون‌وال، یکی از پاتوق‌های شناخته شده‌ی همجنس‌گرایان در نیویورک بود. در آن زمان گزارش شده بود که این بار، بدون مجوز اقدام به فروش نوشیدنی‌های الکلی کرده‌است. در ساعت‌های آغازین روز یکشنبه، ۲۸ ژوئن ۱۹۶۹، چند مأمور پلیس وارد بار شدند و با خشونت کارمندان آنجا را به جرم فروش بدون مجوز نوشیدنی بازداشت کردند. در ادامه با حامیان مسئولان بار هم با خشونت رفتار کردند. این سومین حمله‌ی پلیس به بارهای همجنس‌گرایان در بازه‌ی زمانی کوتاه بود.معترضان این‌بار عقب‌نشینی نکرده و پراکنده نشدند و تا پنج روز دیگر در بیرون استون‌وال باقی ماندند. تاریخ‌نویسان این اقدام را اعتراضی خودجوش در برابر آزار و رفتار تبعیض‌آمیز پلیس با اقلیت‌های جنسی در دهه‌ی شصت می‌دانند. معترضان در واقعه استون‌وال برای اولین‌بار به ارزش اتحاد برای رسیدن به هدفِ مشترکشان پی‌بردند. استون‌وال خیلی زود به نماد مقاومت در برابر تبعیض‌های سیاسی و اجتماعی علیه همجنس‌گرایان تبدیل شد و در سال ۱۹۹۹ در فهرست ملی اماکن تاریخی آمریکا جا گرفت.باراک اوباما در دومین مراسم تحلیف خود به شورش‌های استون‌وال اشاره کرد. وی گفت: «ما مردم امروز اعلام می‌کنیم که واضح‌ترین نشانه حقیقت این است که همه ما برابر آفریده شده‌ایم. و این برابری مانند ستاره‌ای همچنان ما را در مسیرمان راهنمایی می‌کند. از سنکا فالز  تا استون‌وال.استون وال به عنوان یک کاتالیزور عمل کرد و در ویرایش بعدی DSMکه در دسامبر ۱۹۷۳، توسط هیئت امنای APA رأی‌گیری و انجام شد، همجنس‌گرایی در دسته‌ی اختلالات روانی قرار گرفت.چهار سال قبل از انتشار DSM-I، اولین گزارشی که توسط آلفرد کینزی و همکارانش منتشر شد نشان می‌داد «فقط پنجاه درصد از جمعیت بزرگسال در طول زندگی خود منحصراً دگرجنس‌گرا هستند». در مطالعه ای که کینزی بر روی ۵۳۰۰ نفر مرد، انجام داده بود مشخص شد که رفتار جنسی همجنس گرایانه بسیار رایج‌تر از آن چیزی است که جامعه‌ی روان‌پزشکی به آن معتقد بود.در سال ۱۹۵۷، روانشناسی به اسم اولین هوکر، نتایج مطالعه‌اش را منتشر کرد که شادی و سلامت روان را بین ۳۰ مرد همجنس‌گرا  با ۳۰ مرد دگرجنس‌گرا مقایسه کرده بود و هیچ تفاوت خاصی به‌دست نیامده بود و این نتیجه، جامعه پزشکی را متحیر کرد. هوکر استدلال کرد که پژوهشگرانی که ادعا می‌کردند همجنس‌گرایی یک اختلال روانی است، فقط به مطالعه‌ی همجنس‌گراهایی که سابقه‌ی درمان اختلال‌های روانی داشتند پرداختند و با این کار، یک همبستگی نادرست ایجاد کردند.همچنین در سال ۱۹۶۲ مطالعه‌ای توسط ایروینگ بیبر و همکارانش منتشر شد که روی ۱۰۶ مرد همجنس‌گرا  انجام شده بود. نتایج نشان داد که این افراد هیچ ترس پنهان و بیمارگونه‌ای نسبت به رابطه با جنس مخالف نداشتند و در هیچ رابطه‌ی آسیب‌زایی با جنس مخالف نبودند. این یافته هم کاملا برخلاف نگاهی بود که در حرفه‌ی روان‌پزشکی وجود داشت.پس از یافته‌های این‌چنینی و اقدامات گسترده‌ی فعالان حقوق همجنس‌گرایان, در چاپ هفتم DSM-II در سال ۱۹۷۴، همجنس‌گرایی به عنوان «اختلال جهت گیری جنسی»  تغییر نام داد و در یک مقیاس توصیفی اضافه شد که همجنسگرایی «به خودی خود یک اختلال روانپزشکی نیست» و اختلال جهت‌گیری جنسی برای افرادی استفاده می‌شود که تمایل جنسی آنها عمدتاً به افراد هم‌جنس است یا می‌خواهند گرایش جنسی خود را تغییر دهند. این دستاورد برای فعالان حقوق همجنس‌گرایان، بسیار مهم دیده می‌شد که همجنس‌گرایی از یک انحراف جنسی به تنوعی طبیعی در تمایل جنسی تغییر پیدا کرد.از دیگر فعالیت‌هایی که منجر به تغییر چاپ هفتم DSM-II شد، اعتراضات خاص فعالان حقوق همجنس‌گرایان علیه APA در سال ۱۹۷۰، آغاز شد؛ زمانی که این سازمان کنوانسیون خود را در سانفرانسیسکو برگزار کرد. فعالان، کنفرانس را با قطع صحبت سخنرانان و فریاد زدن و تمسخر روانپزشکانی که همجنس‌گرایی را یک اختلال روانی می دانستند، مختل کردند. در کنفرانس سال ۱۹۷۱، فرانک کامنی، فعال حقوق همجنس‌گرایان میکروفون را گرفت و فریاد زد: روان‌پزشکی دشمنی است که تجسم یافته است. روانپزشکی یک جنگِ بی امان برای نابودی ما به راه انداخته است. این یک اعلام جنگ علیه شماست.در جلسه‌ی انجمن روانپزشکی آمریکا در سال ۱۹۷۲، که در دالاس، تگزاس برگزار شد، مردی در حالی‌که ماسک به چهره داشت در مرکز صحنه قرار گرفت و تاریخ را با این چند کلمه تغییر داد: من یک روان‌پزشک هستم، من همجنس گرا هستم. مردی که تا کنفرانس APA در سال ۱۹۹۴ ، در فیلادلفیا هویت خود را فاش نکرده بود، دکتر جان فرایر بود. فرایر در سال ۱۹۳۸ در کنتاکی به دنیا آمده بود و در دانشکده پزشکی دانشگاه واندربیلت تحصیل کرد و در ادامه پروفسور روانپزشکی در دانشگاه پزشکی تمپل شد.گروهی از فعالان به این نتیجه رسیدند که حضور داشتن یک روانپزشک همجنس‌گرا، قانع‌کننده‌ترین راه برای ایجاد تغییر است. آن‌ها با فرایر صحبت کردندکه با لباس مبدل و تغییر صدایش در جلسه شرکت کند. فرایر هم معتقد بود که این یک مصالحه‌ی ضروری است. در کنفرانس خودش را دکتر هنری ناشناس معرفی کرد و با حضار در مورد اینکه بسیاری از روان‌پزشکان همجنس‌گرا در APA هستند که مجبورند تمایلات جنسی خود را پنهان کنند صحبت کرد و گفت: واقعا باورنکردنی است که ما روانپزشکانِ همجنس‌گرا، حتی نمی توانیم در حرفه‌ای که از کمک و همدلی حرف می‌زند هم صادق باشیم.فرایر پس از سخنرانی‌اش در دفتر خاطراتش نوشت :«این روز هم آمد و گذشت و من هنوز زنده هستم. برای اولین بار با جریانی که شبیه خودِ واقعی من است، همذات پنداری کردم، امیدوارم این تلاش از بین نرود». در سال ۲۰۰۲، انجمن روان‌پزشکان از فرایر تقدیر کردند و APA جایزه‌ای سالانه به اسم ‌جان فرایر در نظر گرفته و این جایزه را به هر فرد یا سازمانی که فعالیتی برای کمک به سلامت روان همجنس‌گرایان انجام می‌دهد، اهدا می‌کند.پس از همه‌پرسی‌ هیئت امنای APA در دسامبر ۱۹۷۳ و تایید اعضای گسترده‌تر APA در سال ۱۹۷۴ برگزار شد و تصمیم APA با اکثریت ۵۸٪ تایید شد. با وجود عنوان «اختلال جهت‌گیری جنسی»، فعالان حذف شدن همجنس‌گرایی از فهرست اختلالات روانی APA را جشن گرفتند و پیروزی خود را اعلام کردند. کامنی، که اکنون رئیس انجمن Mattachine واشنگتن است، گفت: این تغییر نتیجه‌ی یک دهه مبارزه است. APA بیانیه‌ای را منتشر کرد که در آن خواستار جرم‌زدایی از روابط جنسی خصوصی و خودخواسته میان بزرگسالان شد و تصریح کرد که این دیدگاه را که همجنس‌گرایی یک نوعِ عادی از تمایلات جنسی است را تأیید نمی‌کند.در DSM-III که در سال ۱۹۸۰ منتشر شد، همجنس‌گرایی مورد بازنگری قرار گرفت و از عنوان «اختلال جهت‌گیری جنسی» به «همجنس‌گرایی ناهمساز با ایگو» تغییر پیدا کرد. «همجنس‌گرایی ناهمساز با ایگو» یک اختلال روانی تعریف شد که فرد با داشتن گرایش جنسی‌ که با ایده‌آلی که از خودش دارد در تضاد است مشخص می‌شود و باعث اضطراب و تغییر جهت‌گیری در گرایش و میل جنسی می شود. تصمیم برای تغییر مجدد این تشخیص در DSM-III پس از سال‌ها بحث و مجادله مداوم انجام شد. شواهد علمی هر روز بیشتر و بیشتر این فرض را که همجنس‌گرایی یک وضعیت بیمارگونه است به چالش می کشید اما با این حال بسیاری از افراد در زمینه‌ی روان‌پزشکی قاطعانه معتقد بودند که چنین است.در سال ۱۹۸۷، APA یک بازنگری کلی انجام داد و DSM-III-R را تحت نظارت رابرت اسپیتزر منتشر کرد. در این نسخه، طبقه‌بندی «همجنس‌گرایی ناهمساز با ایگو» حذف شد و مفهوم «پریشانی مداوم در مورد گرایش جنسی» در طبقه بندی «اختلالات جنسی غیر مشخص» اضافه شد.قبل از انتشار DSM-III-R، برای افراد بیشتری مشخص شده بود که استفاده از این عبارت‌ها در DSM نتیجه سازش‌های سیاسی است نه شواهد علمی و این‌که هیچ یک از این تشخیص‌گذاری‌ها واقعاً با تعریف اختلال مطابقت ندارد. عامل تأثیرگذار دیگر اثبات این موضوع بود که روان‌پزشکی و روان‌درمانی قادر به «درمان» همجنس‌گرایی نیستند.در سال ۱۹۹۳، انجمن ملی مددکاران اجتماعی با توجه به شواهد علمی، موضعی مشابه انجمن روانپزشکی آمریکا و انجمن روانشناسی آمریکا اتخاذ کردند. سازمان بهداشت جهانی هم در ۱۷می ۱۹۹۰ همجنس گرایی را از لیست  ICD-10 (طبقه‌بندی بین‌المللی آماری بیماری‌ها)حذف کرد و این تصمیم توسط چهل و سومین مجمع بهداشت جهانی تأیید شد. اجماع تحقیقات علمی و ادبیات بالینی نشان می‌دهد که احساسات و رفتارهای همجنس‌گرایانه، تغییراتی رایج در تمایلات جنسی انسان‌ها هستند و همجنس‌گرایی یا دوجنس گرایی با سلامت روان و سازگاری اجتماعی تعارضی ندارد و بعضی از این نگرش‌ها ریشه در زیربنای مذهبی، قانونی و فرهنگی دارد. رفتارهای ضد همجنس‌گرایی اغلب در کسانی دیده می شود که افراد همجنس‌گرا را نمی‌شناسند و با آن‌ها ارتباطی نداشته‌اند.دیدگاه‌های زیگموند فروید در مورد همجنس‌گرایی پیچیده و در عین حال سازنده بود. او در تلاش‌های خود را برای درک علت همجنس‌گرایی، ابتدا با «دوجنس‌گرایی» مطرح کرد. به این منظور که همه‌ی انسان‌ها دوجنس‌گرا به دنیا می‌آیند. او معتقد بود که میل جنسی یک بخش به همجنس‌گرایی تمایل دارد و در بخش دیگر، به دگرجنس‌گرایی متمایل است. در مسیر رشدی یکی بر دیگری غلبه می‌کند. یکی دیگر از عواملی که از نظر فروید بر همجنس‌گرایی تاثیر دارد «عقده ادیپ وارونه» بود که در آن افراد شروع به همذات پنداری با مادر خود می‌کنند و خود را به عنوان موضوعِ عشقِ مادر می‌پندارند.فروید معتقد بود که درمان همجنس‌گرایی موفقیت‌آمیز نخواهد بود، زیرا فرد نمی‌خواهد هویت همجنس‌گرایانه خود را رها کند و برای او لذت‌بخش است. او از روانکاوی و هیپنوتیزم به عنوان درمان استفاده کرد، اما موفقیتی حاصل نشد. به همین دلیل بود که فروید به این نتیجه رسید که همجنس گرایی «چیزی برای شرمساری و رذیلت اخلاقی نیست و نمی توان آن را به عنوان یک بیماری در نظر گرفت، بلکه صرفا نوعی عملکرد جنسی است».او همچنین اظهار داشت که روانکاوان «نباید تلاش کنند که همجنس‌گرایی را لغو کنند و آن را با دگرجنس‌گرایی کنند». او در عمل به این نتیجه رسیده بود که تلاش‌ برای تغییر جهت‌گیری‌های جنسی، ناموفق باقی می‌ماند.در ادامه نتایج بعضی از پژوهش‌هایی که محوریت شخصیت و زندگی اجتماعی همجنس‌‌گرایان انجام شده را می‌بینیم. نتایجی که نشان می‌دهد چقدر آگاهی از حمایت‌های اجتماعی برای آن‌ها اهمیت دارد و در غیر این صورت چقدر آسیب‌پذیر خواهند بود و این ناآگاهی چه نتایج ناگواری به همراه خواهد داشت.-در یک مطالعه‌ی هلندی مردان همجنس‌گرا، به‌میزان قابل‌توجهی، اختلالات خلقی و اضطرابی بیشتری را نسبت به مردان دگرجنس‌گرا گزارش کردند؛ زنان همجنس‌گرا نیز به‌میزان قابل‌توجهی بیشتر از  زنان دگرجنس‌گرا در معرض افسردگی شدید قرار دارند.-یک مقاله‌ی پژوهشی در مجله‌ی روانشناسی اجتماعی آمریکا، بیان می‌کند که افرادی که به هر شکلی مورد ظلم و زورگویی قرار می‌گیرند، مدیریت مشکلات و مسائل خود را دشوارتر می‌بینند. در این مطالعه اشاره می‌شود که اقلیت‌های جنسی، بیشتر از افراد معلول مورد زورگویی و قلدری اجتماعی قرار می‌گیرند.-توانایی و قابلیت اقدام به خودکشی در مردان «همجنس‌گرا» و «دوجنس‌گرا» در مقایسه با مردان دگرجنس‌گرا به‌میزانن قابل‌توجهی بیشتر است. در مقایسه با مردان همجنس‌گرا یا دوجنس‌گرا، لزبین‌ها بیشتر در معرض اقدام به خودکشی گزارش شده‌اند. مطالعه‌ی دیگری در همین راستا نشان می‌دهد که بین مردان همجنس‌گرا، آن‌هایی که «هویتِ جنسی زنانه» داشتند، بیشتر دست به خودکشی زدند.-جوانان همجنس‌گرایی که اقدام به خودکشی کرده‌اند، اغلب مهارت‌های کمتری برای مقابله با تبعیض، انزوا، تنهایی و افسردگی داشتند. آن‌ها معمولا به دلیل طرد شدن خانوادگی و انزوای اجتماعی، از یادگیری این موارد محروم ماندند و فقدان مهارت‌های مقابله‌ای را تجربه کردند.-پژوهش دیگری با استفاده از اطلاعات ۳۶ کشور همکار در سازمان اقتصاد و توسعه (OECD) از سال ۱۹۹۱ تا ۲۰۱۷ نشان می‌دهد که پس از قانونی شدن ازدواج همجنس‌گرایان، میزان خودکشی در جوانان به شکل بارزی کاهش یافت. در این پژوهش نتیجه گرفته شد که این میزان خودکشی بیشتر در زنان همجنس‌گرا وجود داشته است.-مطالعه‌ی دیگری بر روی داده‌های سراسری در  ایالات متحده آمریکا، از ژانویه‌ی ۱۹۹۹ تا دسامبر ۲۰۱۵ نشان داد که ازدواج همجنس‌گرایان با کاهش قابل توجهی در میزان اقدام به خودکشی در میان کودکان مرتبط است. این  تأثیر در میان کودکانی که از نظر گرایش جنسی در اقلیت بودند متمرکز است.توصیه‌های انجمن روان‌شناسی آمریکا:انجمن روان‌شناسی آمریکا (APA) به روان‌شناسان و روان‌درمانگران توصیه می‌کند که اگر مراجعان به‌دلیل تغییر جنسیت یا تغییر گرایش جنسی به درمان آمده اند، درمانگر باید ابتدا دلایل پشت این میل را بررسی کند؛ بدون اینکه در نظر داشته باشد به نتیجه خاصی برسند. درمانگر نباید این میل به تغییر را  در مراجع تایید یا تکذیب کند، بلکه باید با شناسایی و ارزیابی دلایل و اهدافش به او کمک کندتا تصمیم  بگیرد. یکی از راه‌های کمک به جهت‌یابی جنسی افراد، کمک و شفاف‌سازی در راستای شناسایی هویت جنسی است. پس از این شناسایی، ممکن است فرد به بازسازی گرایش یا هویت جنسی‌اش ادامه دهد و درمانگر باید در این مسیر بازیابی به مراجع کمک کند.روان‌درمانی، پشتیبانی در گروه‌درمانی و رویدادهای زندگی می‌توانند بر رشد هویت فرد تأثیرگذار باشند. رشد کردن در مواردی مثل خودآگاهی، خودپنداره و هویت در طول این مسیر برای فرد اتفاق می‌افتد.روان‌درمانی و گروه‌درمانی می‌توانند در سازگاری عاطفی، کاهش احساس شرم و گناه و باورها و ارزش های شخصی مثل انگیزه‌های مذهبی و اخلاقی، تغییر به وجود بیاورند. انجمن روانپزشکی آمریکا در بیانیه رسمی خود در این باره می‌گوید:خطرات بالقوه «درمان‌های ترمیمی» بسیار زیاد است و شامل افسردگی، اضطراب و رفتارهای خود ویرانگر در افراد می‌شود. چون همسویی درمانگر با تعصبات اجتماعی علیه همجنس‌گرایی،  نفرت از خود را در این افراد تقویت می‌کند. بسیاری از افرادی که تحت این‌گونه درمان‌ها قرار گرفته‌اند، گزارش کردند  که به اشتباه به آن‌ها گفته شده که همجنس‌گرایان و ترنسکشوال‌ها افرادی تنها و ناراضی هستند و هرگز به پذیرش یا رضایت دست پیدا نمی‌کنند. درحالی‌که همجنس‌گرایان و ترنسکشوال‌های زیادی، شادی و روابط رضایت‌بخشی را تجربه می‌کنند. برای مقابله با اثرات «انگ‌زدن اجتماعی» در درمان بحث‌های زیادی صورت گرفته و در نتیجه رویکردهای جایگزینی برای این موارد در نظر گرفته شده است.انجمن روان‌پزشکی آمریکا، وضیح می‌دهد که در طول درمان‌های جاری، نشانه‌های بالینی مناسبی در راستای تلاش درمانگر برای تغییر در رفتارهای جنسی یافت نشده است. انجمن روان‌شناسی آمریکا در قطعنامه‌ای همسو با این موضوع از همه‌ی متخصصان سلامت روان خواست تا «برای از بین بردن انگِ ‌بیماری روانی و انحراف نسبت به اقلیت‌های جنسی» تلاش کنند. آکادمی اطفال آمریکا به نوجوانان همجنس‌گرا و ترنسکشوال که با پذیرش تمایلات و هویت جنسی خود چالش دارند توصیه می کند:شما عادی هستید. همجنس‌گرایی و ترنس بودن یک اختلال روانی نیست؛ بلکه نوعی بیان جنسی و بیولوژیکی است. وضعیت روانی هر فرد با فرد دیگر متفاوت است و واقعیت این است که شما نیستید که همجنس‌گرایی، ترنسکشوال بودن یا گرایش مستقیم داشتن را انتخاب می‌کنید.</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 11:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوجک هورسمن، کلاس آموزش فلسفه و روانکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D8%A8%D9%88%D8%AC%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-yjd0euewjtes</link>
                <description>اگر سریال «بوجک هورسمن» را دیده باشید، احتمالا متوجه روانکاویِ وحشی آن در هر قسمت شده‌اید. از میمون دونده که یادآور سیزیف و سنگ بزرگش است تا فلاش‌بک‌های دائمی بوجک. این شخصیت نیمه‌اسب/نیمه انسان ممکن است احمقانه به نظر برسد اما به‌نظر من، واقعی‌ترین تصویرِ از اختلالات روانی در تاریخِ  تلویزیون است.اگر هم با این سریال آشنایی ندارید باید بگویم که درباره‌ی موجودی نیمه‌اسب/نیمه انسان است که زمانی بازیگرِ یک برنامه‌ی تلویزیونی معروف به اسم Horsin around بوده است. بوجک در «هالیوو» زندگی می‌کند؛ بسیار بدبین است و با گله و شکایت و سرزش کردن همه، شکست‌های خودش را گردن دیگران می‌اندازد. شخصیت بوجک از اصل لذت پیروی می‌کنند و به بیانِ روانکاوانه، Id خالص هستند. شاید لازم باشد در همین ابتدای بحث، درباره‌ی Id و Ego یک توضیح مختصری داشته باشیم.چه چیزی ما را به عنوان «انسان» از دیگر موجودات متمایز می‌کند؟ ایگو. ایگو همان چیزی است که ما را از سایر جانوران متفاوت می‌کند در حالی‌که در همه‌ی موجودات زنده مفهوم Id وجود دارد و با آن در ارتباط هستند. Id، به «واقعیت» توجهی ندارد و صرفا بر اساس «اصلِ لذت» عمل می‌کند و هرگز به عواقب این لذت‌گرایی فکر نمی‌کند. مثل شیری که برای ارضای گرسنگی و غریزه‌ی شکار به یک آهو حمله می‌کند و اهمیتی ندارد که چند بچه  آهوی گرسنه بی‌مادر می‌شوند.شیر فقط می‌داند که گرسنه است و باید شکار کند.ایگوی انسان‌ها در زمان کودکی به‌وجود می‌آید؛ زمانی‌که شروع به شناختِ جهان اطرافمان می‌کنیم. در کودکی یاد می‌گیریم که در جهان اطرافمان جایی داریم و اعمالِ ما، عواقبی دارد. یاد می‌گیریم که لزوما قرار نیست هر چیزی را که می‌خواهیم، داشته باشیم و ناکامی را تجربه می‌کنیم. ایگو، ما را از انجام رفتارهای تکانشی باز می‌دارد و از تجربه‌های گذشته عبرت می‌گیرد.در سریال، بوجک زمان زیادی را صرفِ تلاش برای بازیابی تداعی‌های گذشته و اصلاحِ خودش می‌کند و انگار همیشه در پیِ یافتنِ یک قطعه‌ی گمشده است؛ قطعه‌ی گمشده‌ای که او را کامل می‌کند.به عقیده‌ی لکان (روانکاو فرانسوی) ما با فقدان به دنیا می‌آییم و بقیه‌ی عمرمان را صرف تلاش برای کامل بودن می‌کنیم. بوجک مثالِ خوبی برای این عقیده‌ی لکان است و رنجِ قابلِ توجهی از این «فقدان» می‌برد. اپیزود The old sugarman place  به کارگردانی «واکر فارل» به طرز ویژه‌ای یادآور این نظر لکان است. این اپیزود که در جایی بین گذشته و حال شناور است، بوجک را به ما نشان می‌دهد در حالی‌که تلاش دارد یادگاری‌ها و بقایای شکسته‌ی خانه‌ی پدریش را بازسازی کند. قسمت دیگری باز هم به کارگردانی واکر فارل به اسم Stupid piece of shit نگاهی که بوجک در ذهنش به خودش دارد را به ما نشان می‌دهد. او یک روز مثل همه‌ی روزاهای زندگیش را با نفرت از خودش سپری می‌کند و ما شاهد این اتفاق هستیم و به افکارش گوش می‌دهیم و می‌بینیم که چطور جنگِ بین Id  و Ego در سرش جاری است. به قول جان استریت (ایگو تراپیست آمریکایی و مدرس دانشگاه استندفورد) ایگو در تلاش است که «اصل لذت»که Id  را به تحرک وامی‌دارد را با «اصل واقعیت» جایگزین کند، بنابراین پیامدها و عواقب را در نظر می‌گیرد.فروید رابطه‌ی بین Id  و Ego  را، رابطه‌ی بین یک سوارکار و اسبش توصیف می‌کند. او می‌گفت: اسب انرژیِ لوکوموتیو را تامین می‌کند در حالی‌که سوارکار از امتیازِ تصمیم‌گیری برای هدف و هدایت این حیوانِ قدرتمند برخوردار است. روایت بوجک هورسمن بسیار عمیق‌تر از چیزی است که مخاطب بتواند در ابتدا با توجه به هر جزئیاتِ روانکاوانه‌ای تصور کند. این موضوع من را به این نتیجه می‌رساند که بوجک هورسمن به معنای واقعیِ کلمه، سوارکار و اسبش است و شخصیت او، حولِ محورِ این ایده‌ی فروید ساخته شده است که از جلوه‌های بصری فیزیکی شروع شده و با میلِ به انجام خوبی، که در تضاد با انگیزه‌هایش است، در نهایت به انجام بدی ختم می‌شود.این سریال با تمرکز بر زندگیِ بوجک پیش می‌رود و نشان می‌دهد او چطور تصمیم‌هایش را بر اساس  اصلِ لذت (یا همان Id) و با  بی‌توجهی نسبت به عواقبِ کارهایش می‌گیرد. بوجک مُصرانه تلاش دارد تکانه‌های لذت را با سریع‌ترین و سهل‌الوصول‌ترین راه‌ها مثل الکل، مواد و سکس ارضا کند و این اپیزود شاهدی بر این موضوع است. Id  و Ego  با هم بر سر این‌که نباید برای صبحانه کلوچه بخورد مبارزه می‌کنند.ایگوی بوجک این را می‌داند که نباید این کار را انجام دهد چون اضافه وزن دارد اما در نهایت Id وادارش می‌کند که بخورد و لذتِ فوری را به دست بیاورد. هانا کروس در یادداشتی که برای سریال بوجک هورسمن نوشته، می‌گوید:«از این‌که این سریال توانسته این حجم از مفاهیم روانکاوانه را در خود بگنجاند شگفت‌زده شده‌ام. من می‌توانم یک پایان‌نامه‌ی کامل با این موضوع بنویسم و معتقدم ارزش زمان گذاشتن را دارد. فقط نباید ناامید شد چون در بعضی اپیزودها به عمیق‌ترین حالتِ ممکن وارد بحران‌های اگزیستانسیال می‌شود».بوجک هورسمنمن فکر می‌کنم این سریال یکی از بهترین راه‌های یادگیری درباره‌ی اختلالات روانی است؛ البته که باید درباره‌ی درک این موضوع کمی پیش‌زمینه‌ی آکادمیک داشت. نه تنها بوجک که هرگز قهرمان داستان نیست علائم عمیق اختلال نارسی‌سیستیک را دارد و اطرافیانش سعی دارند درد او را کاهش دهند، بلکه همه‌ی شخصیت‌های این سریال از اختلالات رنج می‌برند با اینکه خوشحال به‌نظر می‌رسند. وقتی این نمایش ادامه پیدا می‌کند ما بیشتر درباره‌ی این اختلالات یاد می‌گیریم و شروع به پاک کردن کلیشه‌های معمول درباره‌ی افسردگی و بقیه‌ی اختلالات می‌کنیم. بوجک شدیدا افسرده است اما ولی هیچ‌وقت در گوشه‌ی اتاقِ خوابش گریه نمی‌کند. او با مواد و الکل به مقابله با افسردگی و اضطراب می‌رود و کاملا برعکس یک آدم افسرده به‌نظر می‌رسد. در ادامه جنبه‌های نارسی‌سیستیکِ بوجک در کنار این افسردگی خودنمایی می‌کنند و ترکیبِ بسیار کُشنده‌ای را به وجود می‌آورند.بوجک خودش را  به عنوان تنها  آدمِ غمگینِ جهان می‌شناسد و این دقیقا همان شیوه‌ای  است که فرد افسرده درباره‌ی خودش فکر می‌کند. بوجک همیشه برای جلبِ تحسینِ دیگران کاری را انجام می‌دهد و پس از انجام هر کار به این فکر می‌کند که به اندازه‌ی کافی خوب نیست. این‌که همیشه برای قدردانی به یک منبعِ خارجی نیاز دارد. این‌که چرا همیشه احساس ناکافی بودن دارد را در ارتباطی که بین او و مادر و پدرش وجود داشت به خوبی می‌بینیم. می‌بینیم که از زمانِ کودکی‌اش از او بیزار بودند و در اپیزودِ نفسِ‌گیرِ Free Churro جزئیات بیشتری را در سخنرانی مراسم ترحیم مادرش می‌شنویم. خاطرات و لحظه‌هایی که تلاشِ دائمی او را برای مورد توجهِ مادر  قرار گرفتن را روایت می‌کند و در نهایت، پذیرش این واقعیتِ تلخ که همه‌ی این تلاش‌ها با شکست مواجه شده است.مادرش در روزهای آخری که در آی‌سی‌یو بستری بود همیشه به بوجک می‌گفت: I see you و انگار با این جمله به رنجِ ابدیِ او پایان می‌داد. در سخنرانی بوجک در مراسم ترحیمِ مادرش که بیشتر شبیهِ یک استندآپ کمدی بود متوجه می‌شویم که مادرش در حالت هذیانی نوشته‌ی اتاق I.C.U  را تکرار می‌کرده و هرگز به این معنی نبود که او را می‌بیند. طنزِ تلخِ این اپیزود اینجا تمام نمی‌شود و در نهایت می‌بینیم که بوجک حتی سالن مراسمِ ترحیم را اشتباه رفته و آخرین سخنانی که فکر می‌کرد می‌تواند به مادرش می‌گوید را هم از دست داده است.از پدر و مادری که عمیقا احساس شکست داشتند و نمی‌توانستند به هیچ‌کس حتی فرزندشان ذره‌ای اهمیت دهند، سوپرایگوی مریضی برای بوجک باقی مانده که دائما در حال سرزنش کردن او است. صدایشان که همیشه می‌گویند:«تو چقدر احمق و بی‌لیاقتی» یا «تو سزاوار مردنی» را  در همه‌ی صحنه‌هایی که بوجک با خودش حرف می‌زند، می‌بینیم. هدف از نشان دادن این صحنه‌ها، آزار دادن مخاطب نیست بلکه تلاشی است که ریشه‌ها و علت این اختلال را کشف کند. نحوه‌ی نمایش اعتیاد به الکل در این سریال به‌کامل‌ترین شکل است. چرا که فقط به خوشحالیِ جاری در حالِ حاضر بسنده نمی‌کند و روز بعد را هم به ما نشان می‌دهد و توجه ما را به رنجی جلب می‌کند  که برای نادیده گرفتنش الکل را انتخاب کرده بودند. در طول سریال، شخصیت‌ها از روش‌های مقابله‌ای و مکانیزم‌های دفاعی زیادی استفاده می‌کنند که حال بهتری داشته باشند ولی هیچ راهِ‌حل دائمی برای آن‌ها وجود ندارد.خارج از فضای روانکاوی هم این سریال فوق‌العاده است. اشتباه نکنیم، با این وجود که بوجک هورسمن سریالی درباره‌ی افسردگی است اما هرگز هدفش افسرده کردن مخاطبانش نیست. در روزهای قرنطینه برای کووید19 این سریال را شروع کردم. یادم است که دکتر طهماسب کتاب «ظلمت آشکار» از «ویلیام استایرن» را معرفی کرده بود و می‌گفت: کسی که این کتاب را نخوانده باشد، نباید به خودش جرات بدهد که درباره‌ی افسردگی صحبت کند. داستان بوجک هورسمن برای من مثل همان کتاب بود. اولین سریالی بود که با نگاهی تا این حد عمیق و روانکاوانه با کاراکترپردازی‌های فکر شده و دقیق و کمدیِ سیاه توانست لایه‌های شخصیت اصلی را از اولین خاطرات کودکی در ارتباط با پدر و مادرش تا تجربه‌ی نزدیک به مرگ در میان‌سالی را به ما نشان دهد. تا خودمان ببینیم و تحلیل کنیم که این حجم از افسردگی و خودویرانگری چطور شکل می‌گیرد.بوجک دیالوگ‌های عمیقی درباره‌ی خودش دارد. مثل این‌که «باید برم دوش بگیرم، که نفهمم دارم گریه می‌کنم یا نه» یا «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم با یک نشتی به دنیا آمدم، هر خوبی‌ای که با من به دنیا آمده بود به آرامی از من بیرون می‌ریزد. چرا نمی‌توانم خوشحال باشم؟ چون من گودالی هستم که چیزهای خوب در آن می‌افتند.» یا « تو بوجک هورسمنی، هیچ درمانی برای آن وجود ندارد.» اما به‌نظر من بهترین دیالوگِ بوجک درباره‌ی افسردگی این بود:«پوچی را کنار می‌زنی و  باز هم زیرش پوچی بیشتری می‌بینی. پس همین‌طور کل زندگیت رو به کنار زدن پوچی ادامه می‌دهی چون فکر می‌کنی باید زیر اون همه پوچی چیزی وجود داشته باشد، ولی تنها چیزی که پیدا می‌کنی پوچی است.»جنبه‌های اگزیستانسیال این سریال هم بحثِ مفصلی دارد که می‌تواند بسیار درباره‌ی آن خواند و نوشت. بعضی از مفاهیمی که در این سریال به خوبی به آن اشاره می‌شود، احساسِ نیازِ دائمی به یک «معنای پایدار» برای زندگی است و در ادامه مفاهیمی مثل آزادی، احساس گناه و از همه پررنگ‌تر مفهوم مرگ است. نگاهی بینابین از مفاهیم نظری ژان پل سارتر و آلبر کامو را به این مفاهیمِ وجودی می‌بینیم که بر ماهیت غیر قابل پیش‌بینی زندگی و بر خشم بی حد و حصر و رام نشدنیِ پوچی در هستی تمرکز دارد.شدت اضطراب‌های وجودیِ تجربه نشده در فرهنگی که تنها ارزش را، موفقیت و کسبِ دستاورد می‌داند بسیار زیاد است. این مبارزه‌ی همیشگی برای پیدا کردن معنا و هدفِ زندگی از موضوعاتی است که به صورتِ جدی، سلامت روان انسان‌ها را تهدید می‌کند. بوجک هورسمن برای اولین بار از این نظریه‌ها به عنوان راهی برای حل اضطراب‌های وجودی استفاده می‌کند؛ با علمِ به این موضوع که هیچ معنا یا هدفِ مشخصی برای زندگی وجود ندارد. بوجک در این جدال بین پوچی و معنا، منتظر پایانِ خوش داستان خودش است.  ما بوجک را در تجربه کردن افسردگی، اضطراب، سوگ، تروما و اعتیاد می‌بینیم؛ به شکلی‌که انگار که در حضورِ مخاطب، به شکست در نبردهایی که برای سلامتِ روانش انجام داده اعتراف می‌کند.سارتر در سخنرانی خود در سال ۱۹۴۵ که با عنوان «هستی‌گرایی، انسان‌گرایی است»‌، منتشر شد، گفت: «هستی» انسان‌ها مقدم بر «ذات» آن‌ها است؛ همین جمله بنیانِ فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم است. سارتر معتقد بود که انسان‌ها ذاتِ خودشان را با اعمال و تصمیم‌هایشان تعیین می‌کنند اما در جهانی که ارزش‌های ثابتی ندارد. سارتر معتقد بود آن‌چه رنج انسان‌ها را تشدید می‌کند این است که انسان در تصمیم‌گیری‌هایش معمولا طوری رفتار می‌کند که مورد پذیرش جامعه باشد. چنین «زنده‌ بودنی» از نظر او، نوعی محکومیتِ عذاب‌آور به آزادی است و انسان راهی برای فرار از این وضعیت ندارد.سریال تلاش می‌کند این ایده را تکرار کند که تروما یا  آسیب، هویت هیچ کس نیست. به این معنا که تنها ویژگی تعیین کننده‌ی افراد، روشی است که برای زندگی آزادانه انتخاب می‌کند. بوجک به این آزادی بی پایانی که در اختیار دارد به عنوان یک بارِ سنگین نگاه می‌کند و آن را توجیهی برای اضطراب و احساساتِ بیمارگونه‌اش در نظر می‌گیرد.  این سریال مخالف این ایده است که از آسیب‌های گذشته به عنوان توجیهی برای فرار از مسئولیت و رفتارهای اشتباه در زندگی استفاده کنیم. این لحظه‌ی کلیدی در سکانسی در فصل سوم قسمت دهم که تاد (یکی از دوستان بوجک) به او می‌گوید:«تو نمی‌تونی به کارای مزخرفت ادامه بدی و بخوای احساس بهتری به خودت داشته باشی. تو باید بهتر بشی.الکل و مواد و هر چیز مزخرف دیگه‌ای، اتفاقی نیست که توی کودکی برات افتاده باشه. اینا خودت و انتخاب‌های اشتباهته».چشم‌انداز سریال، همچنان بر این واقعیت است که «نباید منتظر پایان خوشی برای زندگی بود که به آن ارزش یا معنا بیافزاید». خط داستانی به‌شکلی مداوم و تکرار شونده، پایان های خوشِ شخصیت‌ها را انکار می‌کند تا این ایده را تکرار کند که منتظر پایان خوشی نباید بود. تمام لذت‌هایی که انسان‌ها از زندگی به دست می‌آورد، از طریق تجربه‌های  خوب و تجربه‌های بد است. دقیقا به همان شکلی که در واقعیت وجود دارد...نویسنده: نیلوفر هنرکار / بهمن 1402</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 23:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک منشی در بزرگسالان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-kf0qmrdbszdu</link>
                <description>مدت‌هاست که وقتی به محتواهای شبکه‌های اجتماعی به‌خصوص تیک‌تاک و اینستاگرام نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که  بعضی از تولیدکنندگان محتوا سعی می‌کنند محتوایی بسازند که در جایگاه یک بزرگسال، «کودک‌منشانه» رفتار می‌کنند و این موضوع کاملا طبیعی جلوه داده می‌شود. بزرگسالانی که مانند یک کودک «بی‌ملاحظه» و «بی‌مسئولیت» هستند؛ همیشه درگیر گیجی و ابهام هستند و محتاجِ دیگران‌اند؛ ظرفیت صبر کردن برای ارضای نیازها و تحمل سختی کشیدن را ندارند؛ همواره بابت چالش‌ها و ارضا نشدنِ فوریِ نیازهایشان از دیگران‌ شاکی هستند. چرا که دیگران موظف‌اند در نقشِ والدینِ مراقبت‌کننده و تامین‌کننده، ایفای نقش کنند تا آن‌ها به ماجراجویی و لذت‌طلبی ادامه دهند. این بزرگسالانِ کودک‌منش، در روانکاوی با عنوان شخصیت هیستریونیک یا نمایشی شناخته می‌شوند. هیستریونیک را می‌توان یک بازیِ حجاب بین پنهان کردن و نشان دادن تعریف کرد. اما این بازی اغواکننده صرفا با هدف جنسی انجام نمی‌شود، بلکه مکانیزمی بنیادی در این شخصیت است. از این رو این افراد عموما زندگی پرحاشیه‌ای دارند و اگر داستان‌های احساسی و درام درست نکنند، دچار رکود می‌شوند و انگار زندگی برایشان جریان ندارد. جریانِ زندگی با جست‌وجویی مداوم برای قرار گرفتن در مرکز میل و توجه دیگران همراه است.زمانی‌که این دیگرانِ مراقبت کننده و تاییدگر، در نقش دوست، پارنتر یا همسر شروع به انجام وظیفه می‌کنند، رابطه‌ای نمایشی و منفعلانه به وجود می‌آید. روابطی که این روزها تصاویرش را در شبکه‌های اجتماعی به وضوح می‌بینیم. تصاویری ناقص از روابطی بی‌ثبات  که فقط توهمی از صمیمیت را به نمایش می‌گذارد. صمیمیت‌هایی جعلی در بسترِ روابطِ کم‌عمق، که یادآور این نکته است که ظرفیتِ عشق‌ورزی را در این افراد‌ وجود ندارد.سؤالی که به‌وجود می‌آید این است که آیا تبلیغ و عادی‌سازی این موضوع به عنوان نشانه‌ای از اختلال مرزی، در جهانی که همواره در حال تغییر است و با چالش‌هایی جدی مواجه است، ارزش محسوب می‌شود؟ آیا با پیروی کردن از این روندِ ناکارآمد، توانایی‌مان را برای ایجاد ظرفیت‌های جدید برای مواجهه با واقعیت‌های مُسلمِ زندگی از دست می‌دهیم؟کودک‌منشی (infantil) یا تداوم رفتارهای کودکانه در بزرگسالی، به یک چالش بزرگ در جامعه‌ی  مدرن تبدیل شده است. این روند درابعاد مختلف زندگی افراد، از محیط کار گرفته تا روابط عاطفی و شخصی دیده می‌شود و پیامدهایی جدی‌ برای فرد و جامعه دارد. اول و مهم‌تر از همه این که «مانعِ رشدِ شخصیتِ فرد» می‌شود. وقتی در بزرگسالی به شیوه‌ای کودکانه  از پذیرش مسئولیتِ کارها، تصمیم‌گیری یا مدیریت موقعیت‌های دشوار و تعارض‌آمیز شانه خالی می‌کنیم، در یک حالتِ ناپختگیِ دائمی اسیر می‌شویم. این موضوع نه تنها ما را از رشد و پذیرش مسئولیت‌های خودمان باز می‌دارد، بلکه هر روز وابسته‌تر و محتاج‌تر به دیگران می‌کند و به اجبار در زنجیره‌ای از روابطِ مصرفی، ابزاری و نمایشی به این دورِ باطل ادامه می‌دهیم.جهانِ درون-روانی این افراد، خالی از هر چیزی که «هویت» تعریف شود به وابستگی به «دیگران» ادامه می‌دهد. دیگریِ نجات دهنده، که اگر نباشد شخص نمی‌تواند این حجم از نارضایتی، ابهام و ناتوانی‌ای که احساس می‌کند را تاب بیاورد. سبکِ زندگیِ ظاهرا بزرگسالانه‌ای اما کودک‌منشانه که از پذیرش هر مسئولیت و نقشی خودداری می‌کند و طبیعتا از شریک کردن دیگران در وضعیتی خطرناک و وخیم ابایی ندارد. زیرا هیچ وظیفه‌ و نقشی در قبال خودش و دیگران  احساس نمی‌کند و بابت هیجاناتش به کسی پاسخگو نیست. علاوه بر این، دیگرانی به عنوان تاییدگرِ خارجی وجود دارند که او را از «کابوسِ مسئولیت» مصون نگه دارند.این که «بدن» در زندگیِ افراد هیستریونیک نقشی اساسی دارد هم نکته‌ای است که نباید از آن غافل ماند. کلمه‌ی هیستریونیک از کلمه‌ی یونانی «هیستریا» به معنای رَحِم گرفته شده است. در گذشته این فرض وجود داشت که رحم یک اندامِ متحرک است و  در اطراف بدن پرسه می‌زند و باعث اختلال در فرآیندهای فیزیولوژیکی بدن زنان می‌شود. در ادامه‌ی این فرضِ باطل، ویژگی‌هایی مثل بی‌ثباتی، نوسان خلقی و تکانشی بودن به داشتن رحم و به صورت کلی‌تر، موضوعی زنانه تلقی شد. بنابراین، هیستریونیک از بدن و به ویژه بدنِ زن صحبت می‌کند.نظر فروید این بود که: افراد هیستریک از طریق بدنِ خود صحبت می‌کنند. بدنِ هیستریک، یک بدنِ رسا است اما به زبانِ مبهم حرف می‌زند. زبانی که باید فهمیده و رمزگشایی شود. در جستجوی معانی بیان شده توسط بدن، فروید در نهایت علائم هیستریک را نتیجه‌ی آسیب و سرکوب دانست و آن را به‌این شکل تفسیر کرد:ضربه‌ای با ماهیتِ جنسی که فرد در دوران کودکی متحمل شده است؛ چه واقعاً اتفاق افتاده باشد، چه خیال پردازی ذهنِ کودک باشد که سرکوب شده و در بزرگ‌سالی، به شکلی دگرگون شده، نامعلوم و نامحسوس به شکل یک سیمپتوم بروز پیدا می‌کند. فروید در «سه‌رساله در باب میل جنسی» به این موضوع اشاره کرده بود: درکِ وجودِ سکسوالیته‌ی نوزادی، هنوز در گروی آینده است.آسیب‌پذیری، یکی از نشانه‌های بارزِ افراد هیستریونیک است که نشانه‌ی ناتوانی در همانندسازی با واقعیتِ خودشان است. آن‌ها همواره تردید دارند که واقعا  چه کسی هستند و درباره‌ی هویتشان احساس تناقض می‌کنند. از ویژگی‌ها و توانایی‌هایشان راضی نیستند و تمایل شدیدی دارند که با دیگران همانندسازی کند. اغراق در رفتار و ظاهر برای مخفی کردن احساس ناکافی بودن انجام می‌شود و به همین خاطر در پی تأیید گرفتن  مستمر از دیگران هستند.به عقیده‌ی بروئر(روانکاو اتریشی)، سیمپتوم‌های هیستریک در صورتی رفع می‌شود که بتوانیم راهِ بازگشت به تجربه‌های تروماتیکِ گذشته را پیدا کنیم. ممکن است پشتِ اولین صحنه‌ی تروماتیک خاطره‌ی صحنه‌ی دیگری پنهان شده باشد که نیاز ما را بهتر برآورده کند و بازتولید آن اثر درمانی بیشتری داشته باشد. در این صورت صحنه‌ی اول تنها یک پیوند وصل کننده در زنجیره‌ی تداعی‌ها است.نویسنده: نیلوفر هنرکار</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 23:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مارادونا مهم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bpcacd1sjowt</link>
                <description>پروفسور «ماریانو سیسکیند» نویسنده، شاعر و پژوهشگر آرژانتینی است. او در حال حاضر استاد زبان‌شناسی و ادبیات رمانتی‌سیسم و تطبیقی در دانشگاه هاروارد در کمبریج، ماساچوست است. او چندین سال به عنوان روزنامه‌نگار در بوئنوس آیرس فعالیت کرد و سپس به شهر نیویورک رفت تا دکترای خود را در رشته‌ی ادبیات تطبیقی در دانشگاه نیویورک ادامه دهد. تمرکز سیسکیند به عنوان یک پژوهشگر بر ادبیات قرن نوزدهم و بیستم آمریکای لاتین، سفرنامه نویسی، تاریخ و نظریه‌های مارکسیسم و روانکاوی متمرکز است .در ادامه خشی از مصاحبه‌ی او را با نشریه‌ی رسمی هاروارد می‌خوانیم که توضیح می‌دهد چگونه در زندگی پیچیده و معیوب این اسطوره‌ی فوتبال، یک قهرمانِ کلاسیک می‌بیند.مرگ دیگو آرماندو مارادونا، اسطوره فوتبال، که از محله‌های فقیر نشین بوئنوس آیرس به یک اسطوره تبدیل شد، در سرتاسر جهان خبرساز شد. آرژانتین سه روز عزای عمومی اعلام کرد و غم و اندوهی عظیم در دل طرفداران محبوب‌ترین ورزش دنیا به راه افتاد. مارادونا که در 25 نوامبر 2020 در 60 سالگی در اثر حمله قلبی درگذشت، هم‌چنین یک چهره‌ی جنجالی بود. هوادارانش او را به خاطر مهارت‌های خارق‌العاده‌اش در زمین، کاریزما و حمایتش از فقرا می‌پرستیدند. منتقدان، به زندگی افراطی او از جمله اعتیاد به مواد مخدر (کوکائین)، فحاشی، فرزندآوری خارج از ازدواج، حمایت از رهبران چپ مثل فیدل کاسترو و هوگو چاوز و اتهاماتی در خصوص سوءاستفاده از یکی از دوست دخترانش اشاره کردند.  نشریه رسمی هاروارد با ماریانو سیسکیند، مصاحبه کرد تا به طور مفصل به پدیده‌ی اجتماعی و فرهنگی حول محور مارادونا، شخصیت بزرگ‌ و میراث او پرداخته باشد.نشریه: چرا مارادونا، در زندگی و مرگ، چنین فداکاری و عشق بی‌قید و شرطی را برمی‌انگیزد؟سیسکیند: من فکر می‌کنم نزدیک‌ترین مقایسه با سوگِ جمعیِ درگذشتِ مارادونا در تاریخ آرژانتین، مرگ «اوا پرون» در سال 1952 بود. میلیون‌ها نفر در شب‌زنده‌داری‌هایی به یاد مارادونا در بوئنوس آیرس گریه کردند. شخصاً سه روز متوالی اشک ریختم و این واکنش برای خودم هم مایه تعجب بود. از اینکه غم و اندوه اینطور در معرض دید قرار گرفت یکه خوردم؛ اما وقتی سوگواری تا این میزان همگانی است، باید سؤال کرد: دقیقاً برای چه گریه می‌کنیم؟ چرا برای این اندوهِ عمیقمان سوگواری می‌کنیم؟در سطح فردی، مردم برای از دست دادن شخصیتِ محبوب و شناخته‌شده‌شان، گریه می‌کردند. اما آن‌ها عزادار جوانی و گذشته‌ی خود نیز بودند؛ زیرا حضور مارادونا در زندگی ما با لحظاتِ شادِ زندگیمان گره خورده بود. مرگ دیگو مارادونا هم‌چنین معنای اجتماعی و سیاسی مهمی دارد. زمانی‌که او در جام جهانی 1986 در بهترین حالت خود ظاهر شده بود و آرژانتین در آغاز گذار دموکراتیک خود با رائول آلفونسین به عنوان رئیس جمهور بود، توانست برای لحظاتی کوتاه یک حس تعلق اجتماعی خلق کند. گروهی از مردم، از کاری که مارادونا انجام می‌داد می ترسیدند؛ چون این احساس لزوماً یک احساس ملی‌گرایانه نبود، حداقل برای من؛ چون امکان وجود چنین اتحادی در کشوری مانند آرژانتین، که همیشه با خودش در تضاد است، اگر نگوییم غیرممکن، بسیار نادر است.نکته‌ی مهم دیگر در مورد مارادونا، به ویژه برای افرادی مانند من که بسیار سکولار و غیرمذهبی هستند، این است که وقتی او در زمین بازی بود، چیزی را خلق کرد که می‌شود آن را تجربه‌ی الهی سکولار نامید، شبیه به چیزی که هگل آن را ایدئالیسم مطلق می‌نامد. همیشه برای افرادی مثل من، این تجربه فقط از طریق هنر اتفاق می‌افتد، هرچند فوتبال هم یک هنر نمایشی است، حداقل زمانی‌که دیگو مارادونا در زمین بود. مارادونا برای من بتهوون است. جان، پل، جورج و رینگو از گروه بیتلز است در حال تمرین در استودیو ابی‌رود برای ضبط آلبوم سفید. مارادونا، نقاشیِ گرنیکای پیکاسو است؛ او شکسپیر، میگل دسروانتس، جیمز جویس یا لوئیس بورخس است. یا همنوازی مایلز دیویس و بیل ایوانز در سبک جز و کمی از «آنتیگونه» دخترِ ادیپ. تماشای مارادونا برای ما شبیه تجربه‌ای از تعالی بود.نشریه: چگونه مارادونا را با پله، مهاجم برزیلی دهه 1970 و لیونل مسی، بهترین بازیکن حال حاضر جهان مقایسه می‌کنید؟ کدام‌یک از همه بزرگتر است؟سیسکیند: این یک بحث بی‌پایان بین طرفداران فوتبال در سراسر جهان است. ایجاد یک استدلال عینی به نفع یکی یا دو مورد دیگر بسیار دشوار است. پله و مسی از نظر مهارت و استعداد کاملاً باورنکردنی هستند. فکر نمی‌کنم کس دیگری را بتوان با آن‌ها مقایسه کرد. اما پله و مسی هر دو در تیم‌هایی با بازیکنان شگفت‌انگیز دیگری فوتبال بازی کرده‌اند. وقتی پله در جام جهانی 1970 برای تیم ملی برزیل بازی کرد، می‌توان گفت بهترین تیم تاریخ جام‌های جهانی بود. او با پنج یا شش نفر از بهترین بازیکنان جهان در کنار خود بازی کرد. من مسی را خیلی دوست دارم اما او و دستاوردهایش در بارسلونا در کنار ژاوی، اینیستا، بوسکتس و دیگر بازیکنان باورنکردنی احاطه شده بود. اما مارادونا در سال 1986 به تنهایی قهرمان جام جهانی شد. تیم آرژانتین بازیکنان موثری داشت، فقط همین. مارادونا در مکزیک 1986برجسته‌ترین عملکرد انفرادی تاریخ جام جهانی را انجام داد. خیلی‌ها می‌گفتند که اگر مارادونا در سال 1986 برای هر تیمی بازی می‌کرد، قهرمان جام جهانی می‌شد. وقتی مارادونا به ناپولی رفت، تیم را به اولین قهرمانی ایتالیا رساند. در آن زمان تیم‌های شمال ایتالیا، بهترین بازیکنان را داشتند؛ اما باز هم، مارادونا در ناپولی تقریباً تنها بود، به جز زمانی که اولین اسکودتو را برد. او یک قهرمانی دیگر و هم‌چنین یک جام یوفا را به دست آورد. ناپولی پیش از این هرگز قهرمان چنین جامی نشده بود، پس از جدایی از مارادونا در سال 1991، هم به چنین افتخاری نرسید (البته سال گذشته، ناپولی دوباره قهرمان ایتالیا شد). او همیشه در تیم‌هایی بازی می‌کرد که نسبتاً متوسط بودند.اما این‌ها به تنهایی شخصیت اسطوره‌ای مارادونا را توضیح نمی‌دهد. عناصر دیگری نیز وجود دارد: کاریزمای او و ویژگی‌هایی که او را به عنوان شماره یک از پله یا مسی برتر می‌کرد. با این‌که آن‌ها هم بازیکنانی باورنکردنی در تاریخ فوتبال هستند، اما مارادونا این ورزش را به شکل متفاوتی انجام داد، شبیه نوعی هنر. با تماشای مارادونا، انسان چیزی شبیه به آنچه که امانوئل کانت به عنوان امر متعالی تعریف می‌کرد، تجربه می‌کند. تجربه‌ی متعالی، ما را از ذهنیت‌مان بیرون می‌آورد، دانسته‌هایمان را به چالش می‌کشد و سبب می‌شود که خودمان را گم کنیم. این چیزی فراتر از یک زیبایی عامه‌فهم است.نشریه: بیایید در مورد جام جهانی 1986 و بازی تاریخی آرژانتین و انگلیس در مرحله‌ی یک چهارم نهایی صحبت کنیم که بخش بزرگی از شهرت مارادونا به خاطر همان مسابقه است. عملکردش و دو گلی که زد چقدر باعث اسطوره‌سازی از او شد؟سیسکیند: مارادونا دو گل زد. اولین گل به «دست خدا» معروف است؛ چون پس از گل‌زنی با دست، در مصاحبه پس از بازی، آن گل را اینطور نامید. دومی «گل قرن» است. گل اول، میراث مارادونا را به عنوان یک چهره‌ی اسطوره‌ای در جهان سوم و جنوب جهانی تثبیت کرد. دو تفسیر از این گل وجود دارد که خطوط ژئوپلیتیکی را در هم می‌شکند؛ دیدگاه اخلاق‌گرایانه معمولاً در ایالات متحده و بریتانیا که می‌گوید تقلب شده است، و دیدگاهی‌که در سراسر آمریکای لاتین، آفریقا و جهان سوم وجود دارد؛ که آن را نوعی تحقیر یک قدرت استعماری سابق می‌دانند. بالاترین نمونه از زرنگی در فوتبال که انگار با یک شوخ‌طبعی جاودانه در بستر فوتبال ابراز شده که جایی بیرون از قلمروی ارزش‌گذاری‌های دوگانه‌ی اخلاقی یا غیراخلاقی قرار می‌گیرد.«گل قرن» تنها چند دقیقه بعد زده شد و یکی از آن لحظاتی بود که مارادونا با تسلط خداگونه‌ی خود بر بازی،  غیرممکن را ممکن کرد. تصمیماتی که او باید در این 10 ثانیه می‌گرفت، نشانه‌ی هوش فوتبالی و مهارت غیرقابل باور او داشت؛ یک نابغه واقعی در بالاترین سطح. احترامی جهانی برای آنچه مارادونا در آن روز با آن دو گل به وجود آمد، اما گل دوم به معنای واقعی کلمه فوق العاده و خاص بود؛ هم‌چنین منحصر به فرد و غیرقابل تکرار.آرژانتینی‌ها مردم پیچیده‌ای هستند و به ندرت در مورد چیزی اتفاق نظر دارند اما اجماع و عشقی بی‌حدومرز به مارادونا به عنوان یک بازیکن در اوج دوران حرفه‌ای‌اش وجود داشت. وقتی بالاخره مارادونا بازنشسته شد، بیشتر از قبل به شخصی جنجالی تبدیل شد. او حالا چهره‌ای سیاسی بود و از جانب‌داری و ابراز عقاید سیاسی خود هراسی نداشت. برای بعضی افراد، تحسین کردن مارادونا به شکل عشقی مشروط تبدیل شد: «بله، او بازیکن بزرگی بود، اما معتاد بود» یا «او شگفت‌انگیز است، اما از احزاب سیاسی که من با آن‌ها مخالفم حمایت می‌کند». من شخصا فکر می کنم که این دیدگاهی بسیار کوته‌بینانه است. شما انتخاب نمی‌کنید که چه کسی را دوست بدارید یا برای چه کسی گریه کنید. شما کسی را که دوست دارید، دوست دارید و اگر فکر می‌کنید می‌توانید کسی را به دلیل اختلافات خود با او یا به‌خاطر نقص‌هایش دوست نداشته باشید، پس چیزی در مورد عشق نمی‌دانید.نشریه: خشن‌ترین منتقدان مارادونا و سرسخت‌ترین طرفداران چه کسانی بودند؟سیسکیند: چیزی که همیشه تکان‌دهنده بوده است، عشق بی قید و شرط مردم فقیر به مارادونا است. در این چند روز عزای عمومی که گذشت، صدها مصاحبه با مردم دیدم که می‌گفتند وقتی پول نداشتند، وقتی بیکار بودند، وقتی گرسنه بودند یا ناامیدانه به زندگی فلاکت‌بارشان می‌پرداختند، تماشای بازی مارادونا تنها چیزی بود که آن‌ها را خوشحال کرد. راستش من نمی‌دانم که چگونه این موضوع باعث تغییر دیدگاه‌شان در مورد معنای اجتماعی فوتبال و شخصیتی مانند مارادونا نمی‌شود. او در آرژانتین، ناپولی، در جهان سوم و در هر جای دنیا که فوتبال برایشان بخش مهمی از زندگی است، مورد احترام بود. بسیاری از انتقادات علیه مارادونا، دارای لحنی نخبه‌گرایانه و همچنین اخلاق‌گرایانه است. اتفاقاً من فکر می‌کنم اخلاق‌گرایی به‌عنوان شیوه‌ای مطلق برای تفسیر جهان، چندان جالب نیست و اگر صادقانه بگویم، چندان هوشمندانه هم نیست. بسیار تقلیل‌دهنده است و ناگفته نماند که ریاکارانه. بر اساس این دیدگاه و قضاوت اخلاقی است که انواع عشق مشروط و محکومیت‌های صریح مارادونا وجود دارد.مارادونا در ویلا فیوریتو، محله‌ای فقیرنشین در حومه شهر بوئنوس آیرس به دنیا آمد. او هفت خواهر و برادر داشت. پدرش کارگر یک کارخانه و مادرش خانه‌دار بود. آنها در خانه‌ای زندگی می‌کردند که وقتی باران می‌بارید، سقف خانه چکه می‌کرد. او همیشه این داستان را تعریف می‌کرد که وقتی کودک بود، هیچوقت فکر نمی‌کرد که مادرش هرگز گرسنه باشد و اینکه چگونه بعدها متوجه شد که مادرش غذا نمی‌خورد، چون غذای کافی برای همه وجود نداشت. نکته جالب در مورد مارادونا این بود که او هرگز فراموش نکرد یا اجازه نداد کسی فراموش کند که او از کجا آمده است. خانه‌ی فیوریتو را با خود به قله‌های دنیا آورد و حتی زمانی‌که در عمارت‌های مجلل زندگی می‌کرد و گران‌ترین ماشین‌ها و بهترین زندگی را داشت، هیچوقت دست از روایت‌گری از خاستگاه حقیرانه خود برنمی‌داشت. این یکی از دلایلی است که مردم فقیر در آرژانتین و ناپولی او را دوست داشتند و بعضی از رجال سیاسی و ثروتمندان، هرگز نافرمانی و سرکشی مارادونا را در طول زندگیش نبخشیدند.نشریه: مارادونا علاوه بر اعتیادش به کوکائین، روابط زیادی با زنان و فرزندآوری خارج از ازدواج داشت. چگونه هواداران مارادونا با این موارد او کنار می‌آیند؟سیسکیند: اعتیاد او به انواع مواد چندان برایم اهمیتی نداشت، اما باید اینجا ذکر کرد که مارادونا هرگز داروهای ممنوعه مصرف نکرد. مواردی که از خشونت‌های جنسی گزارش شده بود بیشتر آزارم می‌دهد. این واقعیت بسیار ناراحت‌کننده است که او پسران و دختران زیادی داشت که در اواخر عمرش آن‌ها را شناخت. در پاسخ به سوال شما در مورد اینکه چگونه با این جنبه‌های زندگی فرد کنار می‌آییم، باید بگویم ما این کار را نمی‌کنیم، چون نیازی نیست. مارادونا از ناقص‌ترین خدایان بشری بود. نیازی به حل و فصل کردن تناقضی که دوست داشتن او در ما ایجاد کرده، وجود ندارد. شما با این تضاد زندگی می‌کنید، دقیقا همان‌طوری که با تضادهای خودتان زندگی می‌کنید. شما با آن تضادها کنار نمی‌آیید؛ اخلاق و عشق لزوما هم‌مسیر نیستند.نشریه: شما از سال 2012 یک دوره‌ی علوم انسانی درباره‌ی فوتبال، سیاست و فرهنگ عامه را با فرانچسکو ارسپامر تدریس کردید و یک جلسه کامل در مورد مارادونا به عنوان نمونه‌ی کامل از قهرمان تراژیکِ کلاسیک تدریس کردید. می‌توانید این را توضیح دهید؟سیسکیند: بله، من همیشه می‌خواستم کلاسی در مورد دیگو بگذارم. برای آن کلاس، من دو روش اجتماعی-تاریخی و فرهنگی را برای شناخت شخصیت مارادونا پیشنهاد می‌کنم که روشن می‌کند چنین شخصیتی چطور معنادار می‌شود. یکی از راهکارها، تحلیل مارادونا تحت مفهوم «زایش تراژدی» نیچه است؛ به‌ویژه تقابل و رابطه‌ای که نیچه حول آپولون و دیونیزوس به‌عنوان چهره‌هایی که نشان‌دهنده‌ی دو نیرویی هستند که انسان‌ها را در رابطه با جهان اطرافشان تعریف می‌کنند. از یک سو آپولو، خدای شعر، نور، رفاه، نظم، منطق و آزادی وجود دارد. در ذهن من، پله نماینده‌ی یک چهره آپولونیایی در دنیای فوتبال است. از سوی دیگر دیونیسوس، خدای جشن‌ها، شراب، رقص، موسیقی، جنون، سکس و  بی‌بند‌و‌‌باری وجود دارد. برای دیونوسوس، هیچ اخلاقی وجود ندارد. فقط میل وجود دارد و نیرویی که خلاقانه تخریب‌ می‌کند. من توضیح می‌دهم که مارادونا تجسم کامل دیونوسوس در ما است و چقدر مهم است که در زندگی‌مان، در جهان، برای اشکال آزادی و میل نامحدودی که او نمایندگی می‌کند، جا باز کنیم. مارادونا و دیگر شخصیت‌های اینچنین، این امکان را فراهم می‌کنند که خودمان را فراتر از مرزهایی که ترس‌های اجتماعی به‌وجود می‌آورند، تصور کنیم و از ساختارهایی که اغلب مثل زندان‌های خفه‌کننده‌اند رهایی یابیم.من هم‌چنین استدلال می‌کنم که مارادونا از طریق خوانش ارسطویی ما از &quot;شاعر&quot;، به ویژه بخش تراژدی، به شخصیتِ قهرمانِ کلاسیک تجسم می‌بخشد. ارسطو توضیح می‌دهد که قهرمان یک نیمه خداست، پسر یک خدا یا الهه‌ که نطفه‌ای با یک انسان می‌بندد پس ناقص است؛ او یک تغییر ناگهانی (peripeteia) را تجربه می‌کند که ناشی از نقص‌های مرگبارِ خود (هامارتیا) یا غرور بیش از حد است. تراژدیِ قهرمان، حول محور داشتن همه چیز برای لذت بردن از یک موقعیت برجسته در جهان است، اما قادر نیست از سقوط خود جلوگیری کند. در کلاس توضیح می‌دهیم که چگونه مارادونا بین سال‌های 1979 و 1990 قهرمان می‌شود و چگونه از طریق نقص‌هایش باعث تباهی خود در سال‌های 1991، 1994 و در بسیاری از مقاطع بعد از زندگیش می‌شود. ارسطو هم‌چنین می‌گوید که قهرمان لحظه‌ی رستگاری دارد؛ وقتی تشخیص می‌دهد که اعمالش منجر به سقوط او شده است و آن را «آناگنوریسیس» یا «بازشناخت» می‌نامد. در یکی از آن لحظات مهم زندگی مارادونا، مراسم زیبایی برای بزرگداشت او از سوی باشگاه بوکاجونیورز آرژانتین در سال 2001 ترتیب داده شد؛ جایی که او به کاستی‌های خود اعتراف کرد، لحظه‌ای که انگار رستگار شد. مارادونا آن روز جمله‌ای تاریخی بیان کرد که حالا بخشی از فرهنگ عامه ناخودآگاه آرژانتین است: «من تاوان سنگینی بابت اشتباهاتم پرداختم، اما توپ هرگز لکه‌دار نخواهد شد.»این دو دیدگاه باید به ما کمک کند تا بفهمیم چرا مخاطبان در سراسر جهان مجذوب مارادونا هستند. ارسطو گفت که تراژدی کارکرد اجتماعی - سیاسی دارد و آن را از طریق مفهوم «کاتارسیس» یا پایان بخشیدن توضیح داد: مخاطب با مشاهده سقوطِ تراژیکِ قهرمان، احساسات منفی سیاسی و اجتماعی خود را تسلی می‌دهند. این دو قرائت به ما کمک می‌کند اهمیت تاریخی مارادونا را به روش‌های غیراخلاق‌گرایانه درک کنیم.نشریه: شما از مارادونا دعوت کردید که در سال 2017 به هاروارد بیاید؟سیسکیند: می‌خواستم او به هاروارد بیاید، چون می‌توانست اتفاق فوق‌العاده‌ای باشد. می‌توانست نقطه‌ی برجسته‌ی دوران من در هاروارد باشد [می‌خندد]. جدا از شوخی، مارادونا مرد فوق‌العاده باهوشی بود و یکی از نشانه‌های هوش او این بود که می‌توانست به شکلی عمیق، خود را به بستر نقد بکشد و از سمتی درکی عمیق من بابت نقش صاحبان قدرت در فوتبال و جامعه داشت. او همچنین فوق‌العاده شوخ‌طبع بود.می‌دانستم که مارادونا از زمان جام جهانی 1994 که در ایالات متحده برگزار شد و او به دلیل استفاده از مواد نیروزا از دهکده مسابقات دیپورت شد، اجازه ورود به این کشور را نیافته بود. امیدوار بودم که دعوت‌نامه‌ی رسمی با سربرگ هاروارد، مسئولان اداره مهاجرت را تحت تاثیر قرار دهد، اما در خصوص اهمیت نام هاروارد به نظر اغراق کرده بودم [می‌خندد]. برای من، این واقعیت که ایالات متحده بارها و بارها به او ویزا نداد، همراه با آگهی‌های ترحیم منتشر شده توسط مهم‌ترین روزنامه‌های ملی یک روز پس از مرگ مارادونا، نشان می‌داد که چگونه اخلاق‌گرایی و قبیله‌گرایی هنوز در فرهنگ آمریکایی رواج دارد. همیشه تعجب می‌کنم که چطور حتی فعال‌ترین نخبگان فرهنگی در ایالات متحده نسبت به هر پدیده‌ی اجتماعی، فرهنگی و تاریخی که خارج از آمریکا اتفاق می‌افتد و خارج از علایق آنهاست، بی‌علاقه هستند.نشریه: حالا که مارادونا رفته است، میراث او چه خواهد بود؟ امیدوارید مردم او را چگونه به یاد آورند؟سیسکیند: از او به عنوان بزرگ‌ترین بازیکنِ محبوب‌ترین ورزش و تجلی نوعی فرهنگ موجود در جهان به یاد آورده می‌شود. امیدوارم گذر زمان به مردم کمک کند تا به معایب مارادونا هم مثل سایر شخصیت‌های بزرگ تاریخ، نگاهی انسانی داشته باشند و او را به‌عنوان شخصیت تاریخی همانطور که بود، بشناسند. غوغایی که  پس از مرگ او در جهان شاهد بودیم، به حد اسطوره‌ای بودن او و جایگاهش در تاریخ می‌افزاید. فکر می‌کنم جوانانی که در مورد او شنیده‌اند اما بازی او را ندیده‌اند،به او علاقمند شوند؛ امیدوارم که بشوند.این مصاحبه به‌ دلیل طولانی بودن و وضوح ویرایش شده است.</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 14:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاوی و روزمرگی (۱)؛ ریک سانچز و درد نارسیستیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B1-%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%86%DA%86%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-ke4kcckjblya</link>
                <description>همیشه به این فکر می‌کنم که انیمیشن‌های مخصوص بزرگسالان مثل ریک و مورتی، بوجک هورسمن و فمیلی گای می‌تونن بستر مناسبی برای مواجهه با واقعیت به عریان‌ترین حالتِ ممکن باشن. یکی از این مواجهه‌ها برای من توی اپیزود دوم فصل چهارم ریک و مورتی افتاد. توی همون اپیزودی که قراره این یادداشت رو درموردش بنویسم.نکته‌ی اولی که می‌خوام بهش بپردازم کاراکتر ریک سانچزه، یه پیرمردِ نابغه‌ی الکلی که وقتی عمیق می‌شیم تو کاراکترش متوجه می‌شیم پر از دغدغه‌های اگزیستانسیالیستیه. با چندتا دیالوگ این دغدغه‌ها رو بهتر متوجه می‌شیم. در مورد عشق: چیزی که مردم بهش میگن عشق، درواقع یک‌سری واکنش‌های شیمیاییه که حیوانات رو وادار به تولیدمثل می‌کنه. درمورد آزادی: آزادی یعنی مردم کارایی می‌کنن که مزخرفه. درمورد واقعیت: بی‌نهایت واقعیت وجود داره مورتی! هیچ‌کس به هیچ کجا تعلق نداره و همه می‌میریم. ترس از مرگ به‌وفور در ریک دیده می‌شه درحالی‌که باور به هیچ ناجی‌ای نداره و خودش رو نزدیک‌ترین چیز به ناجی می‌دونه. از اطرافیانش باهوش‌تره و حتی رئیس‌جمهور آمریکا رو مثل یه بچه بازی می‌ده و همه‌ی اینا حوصله‌ش رو سر می‌بره. گاهی شیطان رو هم کتک می‌زنه و به‌نوعی نقش خدا رو بازی می‌کنه. جهان‌های کوچیک موازی رو خلق می‌کنه و میگه: در چندجهانی و جاهایی که فراتر از درکِمونه احتمال هر پدیده‌ای وجود داره، اونجا ارزش‌ها و معناهایی که برای خودمون ساختیم کم‌کم از دست می‌رن. به‌وضوح از عدم اهمیت و تنهایی می‌ترسه و موجوداتی رو خلق کرده از خالقشون برای آوردنشان به این دنیا متنفرن. این عقده فرانکنشتاین (تحت تاثیر داستان فرانکشتاین مری شلی این کلمه به فرهنگ لغت‌ها اضافه شد. فرانکنشتاین اسم دانشمند جوونی بود که در آزمایشگاهش یه هیولا رو به وجود آورد و به مرور زمان هیولا به نام خالقی که ازش بیزار بود «فرانکنشتاین» معروف شد.) را نه تنها تو می‌سیکس‌ها (موجودات آبی رنگی که خالق‌شون ریک بود)، بلکه توی موجودات دیگه‌ای که ریک اونا رو خلق کرده بود هم دیده می‌شه. به نظرم این مخلوقات بدبخت، نمادی از خود ریکه که در بی‌معنایی محض زندگی می‌کنه و در تلاشه که معنایی برای جهان و زندگیش پیدا کنه.آخر این اپیزود ما تصویری از توالت شاهانه‌ی ریک سانچزو می‌بینیم؛ توالتی که طوری تجهیزش کرده که کسی غیر از خودش ازش استفاده نکنه و اگه کسی این کارو انجام داد به بدترین شکل ممکن تحقیرش کنه و بهش احساس شرم بده. جایی که ذهنِ منو درگیر کرد، همین‌جا بود. ترکیب سه‌تایی توالت، رقابت و شرم. ترکیبی که احساس کردم از نظر روانکاوی جای بحث داره. فروید ۱۹۰۵ در کتاب «سه رساله درباره‌ی تئوری میل جنسی» ترجمه هاشم رضی درباره‌ی اهمیتِ دفع‌کردن، لذت‌بردن ازش و نوع لذتی که در بچگی تجربه می‌شه نوشت:«حالت تلذذ (لذت بردن) بچه از ناحیه‌ی نشیمن، شکل خاص خودش را دارد. کودکانی که به چنین تحریکی عادت کرده‌اند، از دفع مدفوع خود امتناع می‌ورزند، از خروج آن جلوگیری می‌کنند و همچنان آن را نگه می‌دارند تا در هنگام خروج با فشار زیادی از دفع‌گاه خارج شود. این مدفوعِ فشرده شده در اثر انباشت سخت شده و هنگام خروج، غشای مخاطی نشیمن‌گاه را به شکل قابل‌توجهی تحریک می‌کند. این چنین کودکانی معمولاً بدخلق، بهانه‌جو، غمگین و رنجورند. از طرفی هم این نگه‌داری بیانگر دقتی اجمالی به اطاعت و تمکین از محیط و یا عدم اطاعت و برانگیختگی نسبت به محیط است. درحالی‌که والدین یا مربیان از او می‌خواهند که مدفوع خود را خارج کند؛ اما بچه با این امر مخالفت کرده و همچنان اجابت مزاج را به تأخیر می‌افکند. هرگاه کودک به صورت متعارف به فعل خارج‌کردن مدفوع تن دهد، نشانی است از هم‌سازی و فرمان‌بری از محیط و در صورت عکس، نشانه‌ی مقاومت و ناسازگاری در برابر محیط است».نکته‌ای که توی این شرایط وجود داره و باید حواسمون بهش باشه اینه که مرحله‌ی دستشویی رفتن، اولین موقعیت تبادل و «بد-بستون» بین بچه و مراقبش (مثل مادر) محسوب می‌شه. اولین جایی که بچه در جبر مطلق نیست و می‌تونه اراده و قدرتی از خودش نشون بده. می‌تونه از سرِ رضایت با خواسته‌ی مراقبش همکاری کنه و این روند رو آسون‌تر کنه یا می‌تونه از سرِ عدم رضایت نسبت به خواسته‌ی مراقبش مقاومت کنه و این روند رو سخت و سخت‌تر کنه. روانکاوهای زیادی معتقدن که چگونگی تجربه‌ی این موقعیت‌های رشدی، تأثیر قابل‌توجهی توی تجربه‌های بعدی کودک در آینده خواهد داشت. چون این وضعیت محدود به دفع کردن نمی‌شه و در واقع  دوره‌ی کشمکش قدرت محسوب می‌شه. اولین جنگِ قدرت بین بچه‌ای که می‌خواد از دستور‌ای مراقبش نافرمانی کنه و مراقبی که از مقرراتی که وضع کرده کوتاه نمیاد.اگه بخوام درباره‌ی این دوره کامل‌تر بنویسم، باید پای دگرگونی و تغییر شکل‌دادن «Transformation» رو هم به‌عنوان یه موضوع اساسی توی این بحث باز کنم. مثل تغییر شکل دادن غذا و خوراکی‌ها که منابعی لذت‌بخش و خوشمزه‌اند و آدم با مصرف‌کردن نابودشون می‌کنه و تفاله‌هاشو به شکل مدفوع از بدنش خارج می‌کنه. بعضی وقتا این نگه‌داشتن محتویات روده برای بچه‌ها، به معنی نگه‌داشتن یک عنصر لذت‌بخشه. یه جور لذتی که با خوردن، درون ریزی شده (Introjection) و با مدفوع کردن خارجش می‌کنه(Projection). گاهی اوقات بچه‌ نه تنها نمی‌خواد اونو از بدنش خارج کنه، حتی می‌ترسه که اونو از دست بده. اضطرابِ از دست دادن یه خوردنی خوشمزه و لذت‌بخش که با مدفوع کردن، ازش خالی میشه. مثل لذتِ مکیدن شیر از پستانِ مادر. فروید درباره‌ی اهمیتِ لذتِ «خوردن و مکیدن» هم نوشته بود:«هدفِ از مکیدن، ایجاد لذت است و برای این لذت و حصول آن کمال دقت صرف شده و از وقت و زمان نیز مضایقه نمی‌شود. در نتیجه‌ی مکیدن حالت خواب‌آلودگی و تخدیری را ایجاد می‌کند که بسیار شبیه به حالتی است که در اثر آن، فرد بالغ به نهایت درجه‌ی میل جنسی یا ارگاسم می‌رسد. این مکیدن در بچه‌ها که باهدف ایجاد لذت انجام می‌شود، مقدمه‌ای است برای ارضا در بزرگسالی».فروید معتقد بود تثبیت شخصیت توی این دوره، با یه سری ویژگی‌هایی مثل وسواس، بدبینی، لجبازی، خساست، کمال‌گرایی و تنهایی همراهه؛ اونا در توجه به جزئیات و نکات جزئی، وسواس زیادی دارن تا جایی که هم برای دیگران آزاردهنده میشه و هم به خودشون آسیب‌هایی جدی می‌زنن.هدفم از نوشتن این نقل‌قول‌ها و توضیح دادنشون این بود که برامون روشن بشه که وقتی از خوردن یا ریدن به عنوان یک «لذت» حرف می‌زنیم، منظورمون چیه و چه عقبه‌ای پشت این کلمه وجود داره. با این توضیحات برمی‌گردیم به اپیزود دوم فصل چهارم ریک و مورتی. این قسمت درباره‌ی یه اپلیکیشنی بود که نیمه‌ی گمشده‌ی آدما رو بر اساس اطلاعاتی که توی اکانتشون وارد کرده بودن بهشون معرفی می‌کرد. این نیمه‌ی گمشده روزی چندبار تغییر می‌کرد و آدما از اون رابطه بیرون میومدن و با یه آدم جدید آشنا می‌شدن. استدلال طراح برنامه این بود که آدم‌ها در این همه سال نتونستن اونطوری که باید، عشق رو توی زندگی‌شون حفظ کنن و معمولا روابط عاشقانه‌شون رو از دست دادن. داستان این اپیزود، داستانِ «رابطه» است. رابطه به عنوان یه موضوع حیاتی که آدم‌ها شدیدا بهش نیاز دارن و بقاشون در گروی اونه ولی وقتی بهش می‌رسن به راحتی از دستش می‌دن. توی سکانس آخر ریک درحالی‌که کلی کشمکش و تعقیب و گریز داشته، خسته و مست میاد و به توالت شاهانه‌اش جلوس می‌کنه. یه دست مکانیکی تاج پادشاهی رو روی سرش میذاره و روش می‌نویسه King of shit در حالی‌که صدای خودش از اسپیکرهای توالت مجهزش پخش میشه که داره میگه:Have fun with your stupid toilet that you get to use all by yourself now. Enjoy using it all by yourself while you sit there and think about how no one wants to be around you and how you ruin it for yourself because you’re a huge piece of shit…on his throne of loneliness. Enjoy this toilet with a thousand of me screaming every time you take a shit. All hail his majesty, the saddest piece of garbage in the entire cosmos. Long live the Big Bad Doo Doo Daddy! May his reign last a thousand years...این جمله‌ها که قرار بود خطاب به مرد دیگه‌ای باشه که «دقیقا شبیه خودشه» ولی در نهایت نصیب خودش شد، تحت تاثیر قرارم داد. این نفرتِ فرافکنی شده به یه مرد دیگه که در واقع نفرت به خودش بوده و هست؛ از همون واقعیتای لختی بود که توی صورت می‌خوره. نشستن بر توالتی که در جایی شبیه بهشت تعبیه شده؛ بازگشتی رنجورانه به یه وضعیت پیش‌اُدیپیه(دوره‌ی ادیپ به معنای دوره‌ای از رشد که به عقیده‌ی فروید کودک شروع به رقابت با والد همجنس خود می‌کند) و مدفوع کردن به‌عنوان لذتی سرکوب شده که از اون دوران باقی مونده.یاد آبراهام روانکاوِ آلمانی میوفتم که معتقد بود که افراد افسرده به همین دوره‌ی مقعدی (oral) واپس‌روی (regress) کردن. ترکیب سه‌تایی توالت، رقابت و شرم دوباره ذهنمو درگیر می‌کنه. صدای ریک که مثل یه سوپرایگو (والدین درونی شده) سرزنش‌گر از اسپیکرها پخش می‌شه و با تمسخر، به خودش می‌گه که دارم می‌بینمت که تکیه زدی بر تخت تنهاییت، لذت ببر ازش و طولانی باد این سلطنت گُهت. یادآوری تنهایی به‌مثابه‌ی دوست‌نداشتنی بودن. حالا که هیچ‌کس دوستت نداره از همین توالتت لذت ببر؛ ما هم فریاد می‌زنیم و برات می‌خونیم: درود بر تو ای اعلی‌حضرت، ای غم‌انگیزترین مدفوعِ تمام جهانِ هستی؛ مبارکت باشه این تنهایی و این سلطنت هزاران سال طولانی باد.چیزی که می‌دیدم این بود که ریک سانچزِ مست روی توالتش که مَرکَب تنهاییشه، نشسته (مثل زمان بچگی) و درد دوست‌ نداشتنی بودن رو تحمل می‌کنه. اندوهی که با فکر کردن به این که هیچ‌کس دوستش نداره و نمی‌خواد حتی دور و برش باشه تشدید می‌شه. به قول تامس آگدن روانکاوِ آمریکایی، تجربه‌ی اندوه (grief) یعنی تاریخی که تغییر نمی‌کند و نمی‌شود آن را عوض کرد. اندوهی که احساس شرم و بی‌ارزشی رو بازتولید می‌کنه. رنج دوست‌نداشتن دیگران و دوست‌داشتنی نبودن برای دیگران، تقریباً همون چیزیه که در روانکاوی بهش «درد نارسیستیک» هم میگن. اگه بخوام از نگاه ملانی کلاین  که از تاثیرگذارترین چهره‌های روانکاوی محسوب می‌شه، بهش نگاه کنم یادآور موضع پارانوئید-اسکیزوئیده (Paranoid-schizoid position)؛ دوره‌ای که به عقیده‌ی کلاین، کودک اضطراب زیادی رو تجربه می‌کنه که به اصطلاح فرویدی ناشی از غریزه‌ی مرگه (غریزه‌ای که مقابل عشق است و میل به تخریب و نابودی داره) و به طور خلاصه احساس نفرت به احساس عشق غلبه می‌کنه. در امتداد این دوره، کودک به موضع دوم کلاین یعنی موضع افسرده‌وار (Depressive position) می‌رسه. دوره‌ای که بچه دیگه مفهومی به اسم عشق رو درک کرده و می‌تونه احساسات متضادی مثل عشق و نفرت رو کنار هم قرار بده و میل به جبران و بازسازی در کودک به وجود میاد. اینجا برخلاف مرحله‌ی قبلی احساس عشقه که به نفرت غلبه می‌کنه و عشقی وجود داره که بچه می‌خواد ازش محافظت کنه. نکته‌ای که باید اشاره کنم اینه که هر دوتا موضع کلاین، هم جنبه‌های سالم و نرمال دارن و هم جنبه‌های مخرب و آسیب‌زننده. برخلاف فروید، کلاین به تثبیت در هیچ‌یک از این دو موضع اعتقاد نداشت و معتقد بود که سلامت روان یعنی رفت‌ و آمد بین این دو موضع روانی.موضع پارانوئید-اسکیزوئید (PS)دوره‌ای از کودکیه که تلاش و میل زیادی برای قدرت مطلق (Omnipotency) و کنترل‌کردن وجود داره. برای کودک فهم این موضوع که از کنترلِ مطلقِ واقعیت ناتوانه، احساس اندوه و شرم رو به همراه داره و با درک این ناتوانیه که به موضع افسرده‌وار (D) می‌رسه. شبیه ریک سانچزی که علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایی که برای کنترل اوضاع می‌کنه، چیزی جز احساس ناتوانی و اندوه نصیبش نمی‌شه، ناتوانی در تغییرِ این واقعیت که تنهاست، کسی دوستش نداره و جای خالی عشق رو به هر شکلی تجربه می‌کنه. این پاراگراف بی‌نظیر از کتاب تامس آگدن می‌تونه حُسن ختام خوبی برای پایان این یادداشت باشه:«اصطلاح افسردگی در موضع افسرده‌وار را دقیق‌تر آن است که احساس غم و اندوه به شمار بیاوریم که ناشی از اذعان به این واقعیت است که تاریخ را نمی‌توان بازنویسی کرد و گذشته را نمی‌توان از نو پدید آورد. فرد در معرض از دست دادن موضوع‌های عشقی است که از کنترل مطلق آن، ناتوان است و نمی‌تواند آن‌ها را بازآفریند. احساس غم و اندوه همراه با سوگ و گناهِ دست کشیدن از قدرت مطلق، بهایی است که فرد برای انسان شدن می‌پردازد».نیلوفر هنرکار، تیرماه ۱۴۰۲</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 19:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;داروهام رو می‌خورم اما می‌دونم که لمس شدن چقدر تسکینم میده&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-k1sdvdd9xgdf</link>
                <description>من باور دارم که ثبت تجربه‌های زیسته -منظورمان تجربه‌هایی است که از آگاهی و هدف‌مندی برخوردار باشد و صاحبِ تجربه حقیقتاً درگیر آن شده و در آن زندگی کرده باشد- پُلی است به سمت ایجاد شناختی واقعی و درست از آنچه فرد تجربه می‌کند و قادر است تصویری شفاف و عمیق از رنج و آشفتگی‌ای که تحمل می‌کند را به ما نشان دهند. فکر کردن به این نکته که «تجربه آن چیزی نیست که برای ما رخ می‌دهد، بلکه عمل ما در قبال این رخداد است.» باعث می‌شود که به اهمیت درک و انتشار این رخدادهای آگاهانه که زندگی افراد را می‌سازد پی ببریم. در ادامه ترجمه‌ی من را از مطلبی که «النور دی‌یونگ» نویسنده‌ی نیوزیلندی درباره‌ی تجربه‌ی اختلال خلقی شیدایی -یک اختلال خلقی که باعث ایجاد دگرگونی در در رفتار انسان می‌شود. در حالت شیدایی فرد احساس سرزندگی و فعالی بیش از حدی از خود نشان می‌دهد که عادی نیست. این اختلال یکی از علائم اولیه‌ و یکی فازهای اختلال دوقطبی است که به‌صورت دوره‌هایِ منقطع تجربه می‌شود.- برای روزنامه‌ی گاردین نوشته است را می‌خوانید با عنوان «وقتی مورچه‌ها خزیدن روی پوست را شروع می‌کنند، سراغ داروهایم می‌روم اما مرهمی به اسم لمس انسانی هم وجود دارد».وقتی دوره‌ی شیدایی (متضاد دوره‌ی افسردگی در اختلال دوقطبی) شروع می‌شود و پا پیش می‌گذارد، قبل از این‌که افکارم به سمتی عجیب سوق پیدا کند، بدنم به من یادآور می‌شود چه چیزی در پیش دارم. رنگ‌ها غیرقابل‌تحمل می‌شوند و مثل بازی‌های ویدیویی، با یک ضربان همراه می‌شوند. صداها در سرم قوی می‌شوند، انگار در حال به‌دست‌آوردن قدرتی فرا انسانی باشم. در سرم، فشار بیشتر و چشم‌هایم تیزتر می‌شود؛ می‌توانم مارمولکی را که پانزده متر آن‌طرف‌تر بر دیوار می‌خزد را با چشمانم دنبال کنم. الکتریسیته، مثل‌ لمس اشتباهی فنس‌های الکتریکی در دست‌وپایم جریان پیدا می‌کند، ضربان قلبم بالا می‌رود، مردمک‌های چشمم گشاد و دهانم پر از بزاق می‌شود. بعد مورچه‌ها زیر پوستم می‌آیند، به پاها و ران‌هایم می‌رسند: می‌پرم، راه می‌روم، می‌رقصم و می‌دوم. مورچه اینجا استعاره نیست؛ منظورم مورچه‌های واقعی است، حداقل واقعی برای من. «اختلال روانی» شاید اینطور تعریف شود که اختلالی در سرِ شما جریان دارد و به همان‌جا محدود می‌شود اما بنا به تجربه‌ی من، تنها بخشی از این تعریف درست است؛ اگرچه می‌دانم که  منشأ اختلالات روانی مغز است، اما چیزی که کمتر شناخته‌شده آن بخش از اختلالات روانی است که باعث تجربه‌ی آشفتگی واقعی و دردناک در اجزای بدن می‌شود. درست است که مغز بدون محرک‌های خارجی (صدا یا لمس) کار می‌کند؛ اما به این معنی نیست که عواطف، احساسات و صداهایی که به وجود می‌آورد، برای شما واقعی نیست. عملکردِ ناقص مغز، چنین تجربه‌ای را «دور از واقعیت» به وجود می‌آورد؛ چیزی درست شبیه عملکرد درست مغز که باعث می‌شود نتوانید تفاوت این دو را از یک‌دیگر متوجه شوید. گاهی بخاطر همین عدم توانایی در تفکیک واقعیت و جهان درون روانی است که جنون رخ می‌دهد؛ مرزهایی که آنقدر باریک هستند که به راحتی تشخیص داده نمی‌شوند. این از دلایلی است که مراکز روان‌درمانی، آشفته و اضطراب‌آور هستند؛ برخلاف دیگر بیمارستان‌ها که بیماران در تخت دراز کشیده‌اند، افرادی که در بیمارستان‌های روانی بستر هستند کاملا فعال و پر جنب و جوش هستند. در عین حال که اختلالات جدی روانی را تجربه می‌کنند، به‌طوری شگفت‌انگیزی فعالیت دارند. بیمارانِ دوقطبی که در حال تجربه‌ی دوره‌ی شیدایی هستند، گوشه‌ای نزدیک به ایستگاه پرستاران جمع می‌شوند و بی‌وقفه با هم حرف می‌زنند، درخواست‌های مختلفی از هم دارند، گاهی دعوا می‌کنند و گاهی با هم رقابت دارند؛ در مجموع دائم در حال تجربه‌ی این آشفتگی هستند؛ چه به صورت جمعی و چه فردی.بیماران دچار شیزوفرنی‌ -بیمارانی که ارتباط ضعیفی با واقعیت دارند و بیشتر درگیر جهان ذهنی و توهمات و هذیان‌های خود هستند- ، مشغول دنیای خود هستند و دنیای فعالی هم دارند. چمدان‌های خیالی را در طولِ راهرو می‌کشند، از دیوارها بالا می‌روند یا با هم ریتم‌ها و آیین‌های پیچیده‌شان را که از دل توهماتشان بیرون می‌آید را انجام می‌دهند. افسرده‌ها هم به این جمع اضافه می‌شوند؛ آنها بیشتر درگیر سکوت هستند و یا گریه می‌کنند. تقریباً هیچ‌کدام این رفتارها محدود به اتاق‌خواب‌ها نیست. این رفتار آنها را می‌توان در راهروها، آشپزخانه‌ها و سالن‌های استراحت هم دید. بنا بر تجربه‌ی من، حتی اگر همگی عمیقاً ناخوش باشند، همچنان «نیازی اساسی برای ارتباط وجود دارد، احساس نیاز به اینکه در کنار هم ناخوش باشند». این مسئله‌ای مهم و حیاتی را در مورد انسان‌ها به ما می‌گوید، حتی درباره‌ی افرادیکه فکر می‌کنیم این موضوع از آن‌ها بعید است. نمودهای فیزیکی اختلالات روانی، از چیزهایی است که عموما افراد را می‌ترساند. رفتارها و واکنش‌هایی که ناگهانی و تکانشی و گاهی پر سر و صداست. واکنش‌هایی که عمیق، شفاف و غیرقابل‌پیش‌بینی است. معمولا رویارویی با افرادی که از اختلالات روانی رنج می‌برند، تجربه‌ی دلپذیری نیست؛ حتی اگر آن آدم‌ها از نزدیکانتان و در خانه‌تان باشد باز هم تفاوتی ندارد.  «بسل ون در کولک» نویسنده‌ی کتابِ «The Body Keeps the Score» در حوزه‌ی تروما توضیح می‌دهد که درمان صرفا با دارو و جلسات تراپی کافی نیست و شیوه‌های مکملی مثل یوگا و «لمس شدن» باید بیشتر مورد توجه قرار گیرند، بخصوص در خصوص بیمارانی که درگیر اختلال اضطراب پس از سانحه (PTSD) و تروماهای پیچیده هستند. عموماً اگر اختلالات روانی توسط پزشک و درمانگر تایید شود، به شما دارو یا جلسات درمان توصیه می‌کنند. روانپزشک یا روان‌درمانگر همین‌طور شما را تشویق می‌کنند تا بیشتر برای چیزهایی که دوست دارید، وقت بگذارید و اهمیت آن را درک کنید؛ اما چیزی که در سیکلِ دارو و بعضی از درمان‌ها نادیده گرفته می‌شود، وضعیت فاجعه‌بار بدن است؛ بدن به طور جدا نیاز دارد که مورد توجه قرار بگیرد و آرام شود، چون بسیاری از علائم و تنش‌های اختلالات روانی -مثل سایکوسوماتیک یا روان‌تنی- از آنجا ظاهر می‌شوند. چند سال بعد از اینکه تشخیص اختلال دوقطبی در مورد من داده شد، زمانی‌ بود که دوباره داشتم تنها زندگی می‌کردم و شغلی داشتم که حقوقی بسیار کمتر از توانایی‌هایم به من داده میشد. والدینم باید هر هفته پولی به حسابم واریز می‌کردند که بتوانم یک روان‌شناس را ببینم. اما ارتباط درمانی بین ما ایجاد نشد و جلسات درمان کمکی نمی‌کرد. گاهی به جای آن، از آن پول هر هفته برای ماساژ استفاده می‌کردم و گاهی هم برای هر دوی آنها.  زنی که برای ماساژ به سراغش می‌روم، بدون هیچ آموزش روان‌درمانی یا روانپزشکی می‌تواند کاری کند که مورچه‌ها برای مدتی دست از رژه رفتن بردارند.در بیمارستان روانی، در یک اتاق با درِ قفل‌شده، یک وان حمام وجود داشت. معروف بود که اگر مریضی رفتار خیلی خوبی داشته باشد این امتیاز را به دست می‌آورد که وانی معطر و پر از کف برایش آماده شود. من هم مثل بقیه‌ی بیماران، تمرکزم را روی به‌دست‌آوردن وان گذاشته بودم و منتظر بودم تا گرمای آب را روی پوستم احساس کنم. قبلا در بیمارستان در مورد آن صحبت کرده بودیم، چون می‌خواستیم بدانیم برای کفی کردن وان، از چه صابون و ژلی استفاده می‌کنند و اینکه اگر عمق آب زیاد باشد آیا پرستاران مراقبمان هستند که خودکشی نکنیم؟ با یک تلفن‌عمومی به برادرم زنگ زدم و گفتم چند اردک پلاستیکی برای وان بخرد؛ چون مطمئن بودم بالاخره به آن می‌رسم. می‌خواستم حوله‌ای کشمیر و گران‌ترین شامپوی جهان را داشته باشم اما هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی خوب نبودم که اجازه‌ی استفاده از آن وان را بهم بدهند. دوره‌های شیدایی می‌توانند بسیار غیرقابل‌پیش‌بینی باشند، اما حالا ماساژ پا، نور کم، شمع معطر و وان آب گرم، انبار اسلحه‌ی من برای زمانی است که احساس می‌کنم دوره‌ی شیدایی می‌خواهد شروع شود. هر چیزی که بتواند شما را از مغزتان بیرون بیاورد تا وارد قلمروی آرام بدن -هرچقدر هم به هم ریخته- شوید، کمک خواهد کرد. چون مغز به‌راحتی دروغ می‌گوید و  در واقع مغز و بدن هرگز از هم جدا نیستند.این چیزی است که دوستان و نزدیکان می‌توانند به هم پیشنهاد بدهند، چون در بیشتر اوقات نمی‌دانیم چطور می‌توانیم به هم کمک کنیم و از این بابت احساس درماندگی می‌کنیم. آنها شاید دلایل مختلفی داشته باشند برای این که شما را لمس نکنند. حالا هم وقتی مورچه‌ها می‌خزند، من سراغ داروهایم می‌روم و همین‌طور از همسر، برادر یا هر آدم مهربانی که اطرافم باشد ماساژ پا می‌گیرم. این حرکتی افراطی نیست، بلکه چیزی حیاتی است. هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام که وقتی دوره‌ی شیدایی‌ام به اوج می‌رسد، «لمس» بتواند آن را تخفیف دهد، اما به به من کمک می‌کند تا احساسات بدنی وحشتناکی را که در کنار حس ازهم‌پاشیدگی ذهن داریم را راحت‌تر تحمل کنم. لمس در واقع مکمل است، درمان قطعی نیست. وقتی عملکردِ اشتباهِ مغز شروع می‌شود، بدن در معرض آسیب‌های زیادی است. ماهیچه‌ها سفت و منقبض می‌شوند، اضطراب حمله می‌کند و همه‌جایتان را در بر می‌گیرد، احساس خستگی می‌کنید، استفراغ و اسهال شروع می‌شود و چیزهایی از این بیشتر... بخش بزرگی از سختی‌های درگیر اختلالات روانی بودن، احساس تنهایی است. حتی با وجود تشخیص‌های شبیه به هم، علائم و حالت‌ها در هر فرد می‌تواند بسیار متفاوت باشد. هر آدمی به شیوه‌ی خودش بیماری را تجربه می‌کند. پس اگر حال کسی که دوستش دارید خوب نیست، مشکلی نیست اگر کنار او باشید و لمسش کنید. گاهی حتی نیاز به صحبت نیست، لازم نیست جواب همه‌ی سوالات را بدانید؛ تنها در مسیر طوفان، دست‌هایش را در دست داشته باشید...</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 13:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما عاشق کسی می شویم که به این پرسش ما پاسخ بدهد: من کیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-tcrhlysivhwl</link>
                <description>عاشقی به معنای گم شدن در یک هزارتو است. عشق، خود هزارتو است. در گذر راه‌ها و مسیرهای عشق، راه خودمان را گم می‌کنیم و خودمان را گم می‌کنیم. در ادامه مصاحبه‌ی آلن میلر، نویسنده و روانکاو فرانسوی رو با ترجمه‌ی مهدی چمی‌کارپور می‌خوانیم. میلر از بنیان‌گذاران &quot;مدرسه‌ی آرمان فرویدی&quot; است و او تنها ویراستار کتاب‌های سمینارهای ژک لکان است.هانا وار: آیا روان تحلیلگری چیزی پیرامون عشق به ما می آموزد؟آلن میلر: زیاد، زیرا روان تحلیلگری تجربه‌ای است که انگیزه اصلی آن عشق است. روان‌تحلیلگری، پرسش از آن عشق خودکار و بیشتر اوقات نه چندان ناهشیار است که تحلیل شونده نسبت به تحلیلگر بروز می دهد، همان چیزی که انتقال نامیده می شود. این یک عشق طرح‌ریزی شده است ولی شامل همان چیزهایی است که عشق حقیقی، این عشق مکانیزم آن را آشکار می سازد. عشق خطاب به کسی است که تو فکر می کنی حقیقت واقعی تو را می شناسد. ولی عشق به تو این اجازه را می دهد که فکر کنی این حقیقت دوست داشتنی و دلپذیر است، درحالی که در حقیقت تحملش بسیار دشوار است.هانا وار: پس عشق واقعی چیست؟آلن میلر: عاشق کسی شدن یعنی باور به اینکه با عشق ورزیدن به او، می توانی به حقیقتی در مورد خودت دست یابی. ما عاشق کسی می شویم که پاسخ سوال ما، یا یک پاسخ برای سوال ما دارد: “من کیستم؟”هانا وار: چرا برخی مردم می دانند چگونه عشق بورزند و برخی نه؟آلن میلر: برخی افراد می دانند که چگونه عشق را در دیگری برانگیزند، به عبارتی عشاق سریالی، چه زن و چه مرد. آنها می دانند چه دکمه ای را فشار دهند که مورد عشق قرار گیرند. ولی آنها الزاما عشق نمی ورزند، بلکه بیشتر بازی موش و گربه با شکار خود راه می اندازند. برای عشق ورزیدن تو باید فقدان خودت را بپذیری و تصدیق کنی که تو به دیگری نیاز داری، که او را کم داری. آنهایی که فکر می کنند که به خودی خود کامل هستند یا می خواهند که باشند، نمی دانند چگونه عشق بورزند. و گاهی اوقات، این را به شکل دردناکی ثابت می کنند. آنها بازی می کنند، نخ می دهند، اما در مورد عشق نه خطرهایش را می شناسند و نه لذت هایش را.لکان به طرز زیبایی عادت داشت بگوید، “عشق ورزیدن یعنی دادن آنچه که نداری”؛ عشق ورزیدن یعنی اینکه تو فقدان خودت را تصدیق کنی و آن را به دیگری بدهی، آن را در دیگری قرار دهی. عشق ورزیدن، دادن آنچه که داری، چیزهای خوب و هدایا نیست، دادن چیز دیگری است که تو در اختیار نداری، چیزی که به فراسوی تو می رود. برای انجام چنین کاری تو باید فقدان خودت را تقبل کنی، “اختگی” خودت را، آنطور که فروید عادت داشت بگوید. و این اساسا زنانه است. فرد تنها از یک موضع زنانه است که می تواند واقعا عشق بورزد. عشق ورزیدن آدمی را زنانه می کند. برای همین است که در یک مرد، عشق همیشه اندکی خنده دار است. ولی اگر به خودش اجازه دهد که توسط استهزا مورد نهیب قرار گیرد، آنگاه دیگر از مردی خودش خیلی مطمئن نخواهد بود.هانا وار: پس آیا عشق ورزیدن برای مردان دشوارتر است؟آلن میلر: البته، حتی مردی که عاشق شده است، جلوه هایی از غرور و فوران هایی از پرخاشگری در مقابل ابژه عشق خودش دارد، زیرا این عشق او را در جایگاه عدم کمال (عدم تمامیت) و وابستگی قرار می دهد. برای همین است که مرد می تواند به زنانی اشتیاق بورزد که عاشقشان نیست، به طوری که برگردد به موضع مردانه ای که وقتی عاشق می شود به حالت تعلیق در می آید. فروید این اصل را “پستی زندگی عاشقانه” در مردان نامید: دوپارگی میان عشق و اشتیاق جنسی.هانا وار: و در زنان؟آلن میلر: کمتر رایج است. در موارد زیادی یک مضاعف سازی شریک مردانه وجود دارد. از یک طرف، او (شریک مردانه) مردی است که به آنها ژوئی سانس (کیف محض / لذت-درد) می دهد و کسی که آن زنان اشتیاقش را دارند، ولی او همچنین مرد عشق هم هست، کسی که زنانه شده است، و الزاما اخته. تنها آناتومی در اینجا تعیین کننده نیست: برخی زنان وجود دارند که یک موضع مردانه اتخاذ می کنند. که دارند بیشتر و بیشتر می شوند. یک مرد برای عشق، در خانه؛ و مردانی دیگر برای ژوئی سانس، که آنها را در اینترنت، خیابان یا در یک قطار ملاقات می کنند.هانا وار: چرا “دارند بیشتر و بیشتر می شوند”؟آلن میلر: کلیشه های اجتماعی-فرهنگی زنانگی و مردانگی در معرض تغییرات بنیادین هستند. مردان دارند تشویق می شوند به اینکه هیجاناتشان را بروز دهند، عشق بورزند و خودشان را زنانه کنند؛ در مقابل، زنان دارند متحمل یک “هل دادن به سمت مردانه سازی” به خصوص می شوند: به نام برابری قانونی و حقوقی، زنان دارند کشیده می شوند به سمت یک پیوسته تکرار کردن “من هم”. در همین زمان، همجنس گراها دارند حقوقی مشابه با دگر جنس گراها، حقوقی مانند ازدواج و خویشاوندی را مطالبه می کنند. از اینرو یک عدم ثبات بزرگ در نقش ها، یک سیالی شایع در تئاتر عشق می بینیم، که در تقابل است با ثبات پیشین. عشق دارد “آبکی” می شود، آنگونه که توسط زیگمونت بومان جامعه شناس خاطر نشان شد. هر کسی دارد می رود به سمت اینکه “سبک زندگی” خودش را ابداع کند، که سبک ژوئی سانس و سبک عشق ورزیدن خودش را در برگیرد. سناریوهای سنتی به آرامی دارند منسوخ می شوند. فشار اجتماعی به همنوایی ناپدید نشده است، اما رو به افول است.هانا وار: لکان می گفت “عشق همیشه متقابل است” . آیا این حرف هنوز هم در بافت جاری درست است؟ این چه معنایی می دهد؟آلن میلر: این جمله بسیار و بسیار تکرار شده است بدون اینکه فهمیده شود، یا به گونه ای غلط فهمیده شده است. این جمله به این معنا نیست که اگر شما عاشق شخصی شوید او هم حتما عاشق شما می شود. این مضحک است. این جمله به این معناست که “اگر من عاشق تو باشم، این به خاطر این است که تو دوست داشتنی هستی . من کسی هستم که عشق می ورزد، ولی تو هم در این جریان دخیلی، زیرا چیزی در تو هست که باعث می شود من به تو عشق بورزم. متقابل است به خاطر اینکه یک پس و پیشی اینجا وجود دارد: عشقی که من نسبت به تو دارم اثر بازگشتی علت عشقی است که تو برای من هستی. بنابراین تو هم مشمولی. عشق من نسبت به تو صرفا مربوط به من نیست؛ مربوط به تو هم هست. عشق من چیزی را درباره تو می گوید که شاید خودت ندانی”. این گفته تضمین نمی کند که عشق شخص با عشق طرف مقابل پاسخ داده خواهد شد: زمانی که آن اتفاق می افتد، همیشه چیزی از جنس اعجاز و شگفتی است، پیشاپیش قابل پیش بینی نیست.هانا وار: ما او را تصادفی پیدا نمی کنیم. چرا آن مرد؟ چرا آن زن؟آلن میلر: این چیزی است که فروید آن را Liebesbedingungمی نامید؛ شرایط عشق؛ علت اشتیاق. آن یک ویژگی خاص – یا مجموعه ای از ویژگی ها –است که یک عملکرد قاطع در شخص برای انتخاب معشوق دارد. این کاملا از علم اعصاب می گریزد، زیرا برای هر شخصی منحصر به فرد است، مربوط به تاریخچه منحصر به فرد و خصوصی اوست. ویژگی هایی که گاها بسیار ریز و جزئی هستند در اینجا نقش دارند. برای مثال، فروید در یکی از بیمارانش علت اشتیاقی را شناسایی کرد که عبارت بود از یک درخشش روی دماغ یک زن!هانا وار: باور به عشقی که بر پایه چنین چیزهای ریز و ناچیزی پدیدار شود دشوار است!آلن میلر: واقعیت ناهشیار از افسانه پیشی می گیرد. نمی توانید تصور کنید که چقدر چیزها در زندگی بشر، بویژه وقتی عشق مد نظر است، بر پایه چیزهای کوچک و ناچیز، بر پایه “جزئیات عجیب” پدیدار می شود. از هر چه بگذریم این درست است که در مردان است که شما علت های اشتیاق اینچنینی پیدا می کنید، علت هایی که مانند فتیش هایی هستند که حضورشان برای جرقه زدن فرآیند عشق اجتناب ناپذیر است. خصوصیات ریز و جزئی، یادگار از پدر، مادر، برادر، خواهر، شخصی در دوران کودکی، برای زنان نیز در انتخاب ابژه عشق، نقش خود را ایفا می کنند. ولی شکل زنانه عشق بیشتر اروتومانیاک است تا فتیشیستیک (یادگارخواهانه): زنان می خواهند که مورد عشق قرار گیرند، و علاقه و عشقی که به آنها ابراز می شود، یا آنها در دیگری فرض می کنند، اغلب امر لازم برای برانگیختن عشق آنها یا حداقل رضایت آنهاست. این پدیده در هسته عملکرد مردها هنگام مخ زدن زن هاست.هانا وار: آیا شما هیچ نقشی را به فانتزی ها نسبت نمی دهید؟آلن میلر: در زنان، فانتزی ها، چه هشیار و چه ناهشیار، بیشتر برای وضعیت ژوئی سانس تعیین کننده هستند تا انتخاب ابژه عشق. و این برای مردان برعکس است. برای مثال، ممکن است این اتفاق بیفتد که یک زن تنها زمانی بتواند به ژوئی سانس –بگذارید بگوئیم ارگاسم –دست یابد که خودش را هنگام مقاربت تجسم کند در حال کتک خوردن، مورد تجاوز قرار گرفتن، یا تجسم کند یک زن دیگر است، یا حتی تجسم کند که در جای دیگری است، غایب است.هانا وار: و فانتزی مردانه؟آلن میلر: این بیشتر در عشق در یک نگاه مشهود است. مثال کلاسیک، که لکان بدان اشاره می نمود، در رمان گوته است؛ هوس ناگهانی ورتر جوان برای شارلوت، زمانی که شارلوت را برای اولین بار می بیند، که دارد به بچه های دور و برش غذا می دهد.  در اینجا ویژگی مادرانه زن است که جرقه عشق را می زند. مثالی دیگر، برگفته از کارهای بالینی خودم، بدین شرح است: رئیسی در دهه پنجم زندگی دارد متقاضیانی را برای یک پست منشی گری می بیند؛ زن جوان بیست ساله ای وارد می شود؛ او (رئیس) بلافاصله و سر راست عشق خود را ابراز می کند. او (رئیس) شگفت زده می شود از آنچه بر او گذشت و مراجعه می کند برای تحلیل. در تحلیل، برانگیزان را کشف می کند: او در زن جوان ویژگی هایی را دید که او را یاد خودش در سن بیست سالگی انداخت، زمانی که برای اولین مصاحبه شغلی اش رفته بود. به عبارتی، او عاشق خودش شده بود. در این دو مثال، دو وجه عشق را که فروید متمایز کرده بود می بینیم: شما یا عاشق کسی می شوید که حمایت می کند، در این مثال، مادر، یا عاشق یک تصویر خودشیفته وار از خودتان.هانا وار: شبیه این است که انگار که ما عروسک خیمه شب بازی هستیم!آلن میلر: نه، بین یک زن و یک مرد، هیچ چیزی پیشاپیش نوشته نشده است، هیچ قطب نمایی وجود ندارد، هیچ رابطه ازپیش تعیین شده ای وجود ندارد. مواجهه آنها برنامه ریزی نشده است مانند مواجهه اسپرم و تخمک؛ هیچ ربطی به ژن های ما هم ندارد. مردان و زنان صحبت می کنند، آنها در یک دنیای گفتمان زندگی می کنند، این چیزی است که تعیین کننده است. چگونگی های عشق شدیدا نسبت به فرهنگ پیرامونی حساس اند. هر تمدنی با شیوه ای که رابطه بین دو جنس را ساختار می دهد، نشان می یابد. هم اکنون، در غرب، در جوامع ما که لیبرال، تجاری و حقوقی هستند، “چندگانه” به خوبی می رود که “یک” را خلع کند. مدل ایده آل “عشق بزرگ مادام العمر” دارد به آرامی عرصه را از دست می دهد در مواجهه با قرارهای عاشقانه سریع، عشق ورزیدن سریع، و ناوگانی از سناریوهای جایگزین، پی در پی و حتی همزمان عاشقانه.هانا وار: و عشق در بلندمدت؟ تا ابدیت؟آلن میلر: بالزاک می گفت، “هر هوسی که ابدی نیست زشت و مهیب است”. ولی آیا پیوند می تواند یک عمر در ساحت هوس بسط یابد؟ یک مرد هر چه بیشتر خودش را تنها وقف یک زن کند، آن زن بیشتر میل می کند به اینکه معنایی مادرانه برای آن مرد پیدا کند: والاتر و غیر قابل لمس تر تا مورد عشق. و زمانی که یک زن تنها به یک مرد می چسبد، او را اخته می کند. بنابراین، راه باریک است. بهترین سرنوشت برای عشق نکاحی، دوستی است، که اساسا همان چیزی است که ارسطو گفت.هانا وار: مسئله این است که مردان می گویند که آنها نمی فهمند که زنان چه می خواهند؛ و زنان می گویند که نمی فهمند مردان چه انتظاری از آنها دارند ….آلن میلر: بله. انتقاد از راه حل ارسطویی در این حقیقت نهفته است که گفتگو از یک جنس به جنس دیگر غیرممکن است، همانگونه که لکان با یک آه و افسوس گفت. آدمیان در عشق در حقیقت محکومند به اینکه به گونه ای بی پایان ادامه دهند به یادگرفتن زبان یکدیگر، به کورمال کورمال پیش رفتن، جستجو و استخراج کلیدها –کلیدهایی که همیشه ابطال پذیرند. عشق معجونی از سوءتفاهمات است که راه خروج از آن وجود ندارد.</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 16:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم، چیزی همیشگی است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D8%BA%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ntzyf33vftii</link>
                <description>جیل بیالوسکی شاعر، نویسنده‌ی داستان و ناداستان که یک کتاب مهم به اسم «تاریخ خودکشی» داره، چیزی برای نیویورک تایمز نوشت که نظرم رو جلب کرد. تیترش این بود که «غم، چیزی همیشگی است». توضیح میده که خواهرش 21 ساله بود که 16 آوریل 1990 خودکشی کرد. سه دهه گذشته اما هفته‌ای نمی‌گذره که بهش فکر نکنه. براش هنوز مثل آخرین روزی که دیده بودش، زنده‌ست. هنوز اون رو 21 ساله می‌بینه و این غم هرگز کنار نمیره که اگه می‌تونست کمک بگیره بابت مشکلاتش، شاید هنوز زنده بود. با روانشناسان زیادی صحبت کردم که می‌گفتند نوعی خاص از غم وجود داره که چیزی بیمارگونه‌ست. اخیرا چیزی مشابه به DSM5 اضافه کردن: سوگ ناتمام.غم رو چیزی ابدی می‌دونم. به شکل‌های مختلف و شدت‌های مختلف هر بار برمی‌گرده و هیچوقت برای همیشه نمیره. سال‌های بعد از خودکشی، درگیر اختلال استرسی پس از حادثه شده بودم اما بیشتر برای شناخت خودکشی وقت گذاشتم و متوجه شدم نباید خودم رو بابت اینکه نتونستم دخالت کنم، ملامت کنم. با این حال، اندوه به عضوی جدایی‌ناپذیر از ذهن و بدنم تبدیل شده. چنین غمی اینطوریه که وقتی به یک جشن عروسی میری -که اخیراً رفتم- به این فکر می‌کنم که خواهرم ساقدوشم تو عروسی خودم بود و اتفاقات مهم بعدی زندگیم رو از دست داد و همینطور در مورد خودش چیز زیادی رو تجربه نکرد. همینطور ممکنه موقع تماشای فیلم،  شخصیتی  رو ببینم و  اون رو به یادم بیاره. یا اینکه آرزو می‌کنم که بود و توله‌سگ جدیدم رو می‌دید. برای افرادی که غمشون مربوط به خودکشی یکی از عزیزانشون میشه، با غمی پیچیده طرف هستیم. حس فقدان، غم و تنهایی که در این مورد خاص به سمت احساس گناه، طردشدگی، خجالت و عصبانیت میره که همه نشان از تروما دارن. بازمانده‌های خودکشی، از این جهت هم تحت فشار قرار می‌گیرن که اطرافیان سعی می‌کنن تا جای ممکن در مورد ماجرا باهاشون صحبت نکنن و این باعث درد بیشتری میشه. همینطور توضیح میده که در کار با پزشکی که تخصص ویژه‌ای در زمینه خودکشی داشت، یاد گرفت که نقشه‌ای از مسیر و دلایل خودکشی خواهرش بسازه؛ با مرور تکه‌های پازل تونست به این راحتی برسه که گناهی از این بابت نداشت و کاری ازش بر نمیومد و این کمی از فشار ماجرا کم کرد. هرچند هنوز احساسی بی‌منطق گاهی سراغش میاد که می‌تونستی کار بیشتری انجام بدی. صحبت رو اینطور تموم می‌کنه که باید ننگِ خودکشی رو برداریم، اینکه افرادی که از فقدان عزیز خودشون رنج می‌برن رو تنها نذاریم که غم و خجالت رو به هم ببافن. به جای قضاوت این افراد، باید درک کنیم که کنار اومدن با غم برای بعضی افراد طولانی‌تر از ما ممکنه باشه. </description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 11:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هنوز همون آدمی هستید که زمانی بودید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-cmm5rl4dvuoa</link>
                <description>«آیا هنوز همون آدمی هستید که زمانی بودید؟»جاشوا روتمن برای نیویورکر از بچگیش نوشته و اینکه چقد از شخصیتی که تو بچگی داشتیم رو حفظ کردیم؟ خاطرات کمی از چهار سالگیم دارم. حالا که پدرِ بچه‌ای چهار ساله هستم، این مسئله نگرانم می‌کنه. من و پسرم اوقات فوق‌العاده‌ای رو با هم داریم. با لگو طرح‌هایی از چیزهایی که می‌شناسیم رو می‌سازیم، مثلا از کافه‌ای که می‌برمش و حموم خونه‌مون. گاهیم رو بدنم پشتک می‌زنه. ولی به این فکر می‌کنم من وقتی چهار ساله بودم، چیا رو از سر گذروندم؟مثلا  لاک قرمز پرستار بچه‌ی بدجنسمون، استریوی خاکستری خونه‌ی پدر و مادرم، فرش نارنجیمون و چند گیاهی که رو به آفتاب داشتیم یا حتی صورت بابام رو یادمه. تصاویری که شاید از عکس‌های به جامونده قاچاقی به ذهنم وارد شده. ولی هیچ‌کدوم از این تصاویر، چیزهای مهم رو تصویر نمی‌کنن: نمی‌دونم چه حسی داشتم، به چی فکر می‌کردم و چه شخصیتی داشتم. به من گفتن که همیشه شاد بودم و پرحرف، اما اینا رو یادم نیست. بچه‌م هم شاد و پرحرفه و کنارش خوش می‌گذره. ولی  گاهی وقتی کنارشم، غمگین میشم از این‌که هیچکدوم از این لحظات رو یادش نخواهد موند. اگه می‌تونستیم شفاف‌تر بچگیمون رو به یاد بیاریم، شاید بهتر متوجه مسیری که طی شده تا این شخصیت رو داشته باشیم و اینکه چطور حسی باید به افرادِ زندگیمون داشته باشیم، می‌داشتیم. آیا آدمی که تو چهار سالگی بودیم، همونه که توی بیست و چهار سالگی هستیم؟ هفتاد و چهار سالگی چی؟ یا طی زمان دائما در تغییریم؟ بعضی آدم‌ها حتی فک می‌کنن هر سال دچار تغییراتی میشن و گذشته‌شون براشون شبیه به سرزمینی دیگه به نظر میاد و با کمک سلایق، لباس‌ها و مزه‌ها به شکل چیزی دور به یاد میارنش (مثلا اون دوست‌پسرم! اون موسیقی! اون لباس!) اما بعضی دیگه، احساسات نزدیکتری به گذشته‌شون دارن و هنوز مثل یه خونه براشونه. مادرزنم تو خونه‌ی والدینش زندگی می‌کنه، یعنی همون جایی که بزرگ شد و همیشه میگه همون آدمیه که همیشه بوده. حتی از تولد شش سالگیش خاطراتی شفاف داره؛ اینکه بهش قول یه کره اسب داده بودن و براش نخریدن. برادرِ همین زن، کاملا فضایی متفاوت داره و دوره‌های متمایزی رو تو زندگیش گذرونده. هر دوره، شرایط، رویکرد ذهنی و دوستان متفاوتی رو شامل می‌شده. میگه از خونه‌های زیادی نقل‌مکان کرده و چیزهای متفاوتی رو از سر گذرونده اما افرادی تو زندگیش هستن که بهش می‌گن همیشه همین آدم بوده و فرق نکرده. سعی کنید روزی از گذشته‌تون رو به یاد بیارید، مثلاً یک روز پاییزی رو. اون زمان به جد به بعضی چیزها اهمیت می‌دادید (یک فرد یا یه بند موسیقی) و به چیزهای دیگه‌ای اهمیت نمی‌دادید (اندیشه‌ی سیاسی؟ داشتن بچه؟ دانشگاه؟ جنگ؟ ازدواج؟ AA؟). به آدمی که بودید، حس آشنایی دارید یا کاملا براتون غریبه‌ست؟اگه حس آشنایی به اون زمان دارید، شما یه ادامه‌دهنده‌اید (continuer) و اگر اینطور نیست، یه divider (تقسیم‌کننده) هستید. شاید یکی رو ترجیح بدید و شاید اون یکی رو اما سخته که از یکی از این دو حالت، به حالت دیگه بپرید. ویلیام ودسورث تو شعری می‌گه «بچه، پدرِ آدمه»  و معمولا این صدق می‌کنه. چه خوب می‌شد اگه بچگی و بزرگسالی مثل انتهای رنگین‌کمان به هم می‌رسیدن. یکی از دلایلی که افراد برای گردهمایی با همکلاسی‌های قدیمی جمع می‌شن، اینه که خودِ گذشته‌شون رو به یاد بیارن. دوستی‌های قدیمی رو دنبال کنن. شوخی‌های قدیمی رو دوباره تعریف کنن، کراش‌های قدیمی رو دوباره برانداز کنن. ولی وقتی پا رو از اون مکان بیرون می‌ذارید، متوجه می‌شید که چقدر تغییر کردید. بعضیامونم از خدامونه که از گذشته‌مون فاصله بگیریم. بار سنگین کسی که بودیم رو روی دوش داریم و در حبسیم بابت کسی که هستیم. آرزو داریم که می‌تونستیم جهان‌های متفاوتی رو از خودمون زندگی کنییم. Karl Ove Knausgaard تو زندگی‌نامه‌ی خودنوشت خودش مطرح می‌کنه که آیا منطقیه که در تمام عمر از یه اسم استفاده می‌کنیم؟ به عکسی از خودش مربوط به نوزادی نگاه می‌کنه و مطمئن نیست اون شخص رو می‌شناسه. اون بچه‌ای که دست و پاش رو باز کرده و داره فریاد می‌زنه چه ربطی به این پیرمرد قوزکرده‌ای داره که تو خونه‌ی سالمندان داره به خودش می‌لرزه؟ پیشنهاد می‌ده که بد نیست که چندتا اسم برای مقاطع مختلف زندگی‌تون داشته باشید. در مورد خودش میگه دوره جنینی‌م «ینس اووه»، نوزادی «نیلز اووه»، بیست سالگی «گِر اووه» و هفتاد ساگی «کرت اووه» و چیزهایی شبیه به این. اسم کوچیک نمادی از تمایز در هر سن، اسم میانی نمادی از دنباله‌دار بودن و نام خانوادگی هم مسئله‌ای مربوط به خانواده.اسم پسرم پیتره، عصبانیم می‌کنه اگه یه روزی قرار باشه اسم دیگه‌ی داشته باشه اما هر روز چیز جدیدی یاد می‌گیره. براش آرزوهای زیادی دارم: اینکه بزرگ و بزرگتر شه و بیشتر و بیشتر شبیهم شه. فیلسوف، «گالن استراسون» می‌گه بعضی آدما بیشتر از بقیه اپیزودیک (چند بخشی) هستن. براشون مشکلی نیست که همیشه تو همون روز، تو زمان حال زندگی کنن. به بیان دیگه، توجهی به تصویر بزرگتری از زندگیشون ندارن. حس نمی‌کنن که زندگیشون یه داستانه و فرم داره، عوضش به شکل چیزی درهم و بی‌قصه بهش نگاه می‌کنن؛ در نتیجه به گذشته اهمیت چندانی نمی‌دن.هرطور که پیتر پیش بره، راهی برای فرار از یک سری پارادوکس در خصوص تغییرپذیری تو زندگیمون نداریم. ما همیشه به یک سری عمل‌های خجالت‌آور بچگیمون فکر می‌کنیم و بعد تکرار می‌کنم من دیگه اون آدم نیستم. اما واقعا عوض شدیم؟ دوستی دارم که سال‌ها می‌شناسمش و همیشه به گذشته‌های دور فکر می‌کنه و هر بار با هم تکرار می‌کنیم، اون خاطره انگار مال جهان دیگه‌ای بوده. به گذشته‌ی خودمون اشاره می‌کنیم و با حسی از شگفتی اون دوره‌ی خاص را به یاد میاریم. زندگی طولانیه و سخت میشه همه‌ی خاطرات رو مقابل چشم نگه داشت.دهه‌ی هفتاد، روانشناسی تو نیوزیلند، یه آزمایشی انجام داد. 177 تا بچه رو آورد تو آزمایش. همه تو یه شهر خاص زندگی می‌کردن. این بچه‌ها در سنین سه، پنج، هفت، یازده، سیزده، پونزده، هجده، بیست و یک، بیست و شش، سی و دو، سی و هشت و چهل و پنج سالگی بررسی شدن. فقط هم با فرد صحبت نمی‌کردن و با اطرافیانش هم حرف می‌زدن. نتایج تو یک کتاب به اسم «منشاء شما» چاپ شد. محقق میگه یه آدم جوون، مثل درخته، بزرگ میشه و از هر طرف گسترش پیدا می‌کنه، این دقیقا برآمده از هر احساسیه که ما برای زنده موندن، در خودمون داریمش. هر فرد، همچنان مثل درخت، با توجه به آب و خاکی که بهش می‌رسه (هرچیزی که یک انسان نیاز داره رو جایگزینش کنید) به سمت‌های متفاوت رشد می‌کنه. یه مثال جالب‌تری هم می‌زنن. میگن آدم، مثل سیستم طوفان عمل می‌کنه. هر طوفان ویژگی‌ها و شکل گسترش خاص خودش رو داره؛ با این حال اینکه به چی تبدیل بشه، بسیار مربوط به اینه که چی در برابرش قرار گرفته. دانلد ترامپ یک بار به نویسنده‌ی اتوبیوگرافیش گفته بود در شصت سالگی هنوز احساسی شبیه به کلاس اول داره. متخصصان می‌گن در مورد این شخص خاص، این موضوع چندان عجیب نیست. طوفان‌ها با توجه به وضع جهان و طوفان‌های دیگه تغییر می‌کنن و فقط یک طوفان خودشیفته‌ست که با فردیت مطلق، تغییرناپذیر باقی می‌مونه.کلا مطالعه روی این موضوع سخته و یه سری مشکلات وجود داره، مثلا مربوط به اینکه چقدر ذهن می‌تونه پخش و پلا و غیردقیق باشه. مثلا به مواردی اشاره شده که پدر و مادرها یادشون نبوده بچه‌ی بالغشون، وقتی کوچیک بود، تشخیص بیش‌فعالی گرفته بود یا در مورد افراد بالغی که پدر و مادرشون رو سال‌ها قبل از دست دادن، حتی ممکنه یادشون نیاد والدینی خوش‌اخلاق یا بدجنس داشتن. به خاطر همین، این تحقیقاتی که بهش اشاره شد اهمیت داره، چون برای مدتی طولانی، به صورت مستقیم همه‌چیز رو در مورد این بچه‌ها ثبت کردن، چیزایی که خود این افراد هم احتمالاً خیلی‌هاش رو فراموش کرده بودن تو بزرگسالی.با هر بچه‌ تو هر جلسه، نود دقیقه وقت می‌گذروندن و سعی می‌کردن دسته‌بندیشون کنن. از 22 جنبه شخصیت این بچه‌ها بررسی می‌شد: بی‌قراری، تکانش‌گری، اراده، توجه، دوستی، ارتباط و چیزهای دیگه. به پنج دسته‌بندی نهایی رسیدن. دسته‌هایی مثل سازگار، مطمئن، خجالتی، قابل کنترل و یک درصدی هم در مرتبه‌ای اول، در گروه نامشخص قرار گرفتن؛ به هر حال سه سالشون بود تو این بخش.وقتی همین بچه‌ها 18 ساله شدن، تفاوت‌ها آشکارتر شده بود. بچه‌های سازگار، مطمئن و نامشخص، بسیار شخصیت‌های متفاوتی داشتن و نسبت به بچگیشون خصوصیات متنوع‌تری گرفته بودن، ولی بچه‌هایی که خجالتی یا قابل کنترل بودن، بیشتر همونطور باقی مونده بودن.   خجالتی‌ها در هجده سالگی هم هنوز از بقیه فاصله داشتن و کمتر از بقیه می‌تونستن قاطع باشن. بعد بچه‌ها بزرگتر شدن، حالا جوون بودن و محقق‌ها به دو دسته‌ی مختلف و جدید تقسیمشون کردن. «در حال حرکت با جهان» و «حرکت در خلاف حرکت جهان»؛ دسته‌ی دوم راحت‌تر از محل کار اخراج می‌شدن یا به مشکل اعتیاد به قمار برمی‌خوردن. کسی که خلاف حرکت جهان جلو می‌رفت، همینطور بقیه رو از خودش دور می‌کرد یا هر اقدام دیگران رو چیزی علیه خودش ترجمه می‌کرد. نتیجه اینکه اونچه هستیم، بسیار مربوطه به اینکه چطور زندگی می‌کنیم. اما همیشه شانسی برای شکستن چرخه وجود داره.  یکی از چیزهایی که چرخه‌ها رو تغییر میده، روابط نزدیکیه که آدم‌ها تجربه می‌کنن. به این صورت که حتی اگه کسی که خلاف حرکت جهان جلو می‌رفت با شخص درست ازدواج کنه یا مشاور (منتور) خوبی پیدا کنه، شاید بتونه به مسیر مثبت‌تری بیاد. حتی اگه بخش بزرگی از زندگی سپری شده باشه (نوشته شده باشه) همیشه وقت برای بازنویسی وجود داره.این تحقیقات رو بذاریم کنار. این مسئله چه چیزی در مورد سوالات شخصی و عمیق ما در مورد تداوم یا تغییرپذیری خودمون میگه؟ شاید جواب این سوال به این مربوط باشه که چقدر جدی از خودمون سوال می‌کنیم «من کیم؟»؛ هرچی باشه تا حد زیادی، ما رو تمایلاتمون تعریف می‌کنن. همه در دسته‌های مختلفی می‌تونیم جا داده شیم اما حتی این دسته‌ها هم به طور کامل هویتمون رو تعریف نمی‌کنن. شاید جواب این سوال که کی هستیم، بیشتر از اینکه به چی علاقه داریم، مربوط به این باشه که چیکار می‌کنیم. مثال می‌زنم. دو تا برادر رو تصور کنید که اتاقشون مشترک بوده. حتی خصوصیات مشابهی هم داشتن: باهوش، سختکوش، قدرتمند و بلند پرواز. یکیشون سناتور ایالتی و رئیس دانشگاه میشه و اون یکی رئیس مافیا. مثالی که زده شد تخیلی نیست، واقعیه. ویلیام و ویتنی باگلر، دقیقا چنین شرایطی داشتن. حالا دوباره فکر کنید آیا خلق و خوهایی شبیه به هم، منجر به آدم‌های شبیه به هم میشه؟ الن استراوسن، یه فیلسوفه، همونطور که پدرش پیتر استراوسن فیلسوف بود. گالن اعتقادی به اراده‌ی آزاد نداره و بر همین اساس باور نداره که ما بابت اقداماتمون، مسئول هستیم. اما پدرش دقیقا برعکس این رو استدلال می‌کرد. گالن، در مورد خودش توضیح میده که زندگی براش به صورت اپیزودیه، یعنی بخش بخشه، یعنی یکنواخت نیست و انگار سوم شخصی داره روایتش می‌کنه. همینطور توضیح میده که شاید از داخل احساس ناپیوستگی کنید و از بیرون، پیوسته به نظر بیاید. شاید هم دقیقاً برعکس باشه. به بیان دیگه، هر زندگی می‌تونه شامل دو روایت کاملا متضاد باشه. اینجا دو تا «تیم» برام نماد شدن. پدر زنم که اسمش تیم‌ــه شخصیت شوخ‌طبعی داره. طوری که مطمئنم دو سالگی و هفتاد سالگیش، چندان تفاوتی از این منظر نداشته. همینطور چند علاقه‌ی یکسان در تمام طول عمرش -مثلا خوندن از جنگ جهانی دوم، ایرلند، یانکی‌ها و غرب وحشی- داشته و مستقل‌ترین آدمیه که دیدم. از سمت دیگه یه دوستی تو مدرسه به اسم «تیم» داشتم که غیرپیوسته‌ترین آدمیه که تا حالا تو زندگیم باهاش آشنا شدم. وقتی اولین بار دیدمش، انقد لاغر بود که نذاشتن خون اهدا کنه یه سری، ولی از سمت دیگه با پسرای بزگتر دعوا راه می‌انداخت. پدر و مادرش تو سن بالا بچه‌دار شده بودن. در عین ناباوری وقتی دبیرستان رو تموم کردیم، به پسری قدبلند با هیکلی شبیه ابرقهرمان‌ها تبدیل شد. دانشگاه چی خوند؟ هم فیزیک و هم فلسفه. بعد تو یک آزمایشگاه علوم اعصاب کار کرد، بعد تفنگدار نیروی دریایی شد و به عراق رفت. وقتی برگشت حسابداری کرد اما از اون هم کناره‌گیری کرد تا تو رشته‌ی علوم کامپیوتر تحصیل کنه. دوستم، تعریف می‌کنه که خاطره‌ی پررنگی از یه مکالمه با مادرش (روان درمانی می‌کنه) وقتی نوجوان بود، داره. مادر بهش می‌گه که آدما وقتی به سی سالگی می‌رسن، دیگر دست از تغییر برمی‌دارن و چیزی که هستن رو می‌پذیرن. میرن تا با چیزی که هستن زندگی کنن. شاید چون آدمی عصبی بودم اون زمان، این ایده برام توهین‌آمیز بود. با خودم عهد کردم که هیچوقت دست از تغییر برندارم. شاید هم این تمام تصویر نباشه. در مورد پدر زنم که بیست ساله می‌شناسمش، اگرچه علایقش عوض نشده، به نظرم کمی تغییر کرده و صبور و دلسوزتر شده هرچی سنش بالاتر رفته. همینطور جنبه‌هایی تو دوست مدرسه‌م هست که به نظرم عوض نشده. اون همیشه سعی کرده متفاوت باشه و تو این زمینه ثابت‌قدم مونده. تغییر واقعی برای اون شاید این باشه که دست از تغییر برداره.شاید هم این بین «داستان» مثل همین ماجرای اخیر، نقش مهمتری ایفا می‌کنه؛ داستانی که برای خودمون تعریف می‌کنیم از اینکه آیا متمایل به تغییر هستیم یا نه. داستانی که جدیش می‌گیریم و طبق اون زندگی می‌کنیم. تغییرپذیری، نوعی آزادیه که باعث میشه زندگی غیرقابل پیش بینی باشه. به این معنی که فقط قهرمان داستان زندگیتون نیستید، بلکه نویسنده‌ش هم هستید. با این حال از سمت دیگه، ما رو مستعد آسیب‌پذیری هم می‌کنه. زندگی پر از متغیرهاست و وقتی دست به ماجراجویی می‌زنیم، خودمون هم تغییر می‌کنیم. اما اینم مهمه که این تغییر رو زندگی کردیم. همینطور این تعییر به معنی استقلال هم میشه، استقلال نه فقط از گذشته‌مون و شرایط که قدرتِ شرایط و اینکه باید تصمیماتی بگیریم که بهمون بُعد تازه‌ای میدن، بُعدی که شاید موردپسندمون در پایان واقع نشن. اپیزودیک‌ها، از این صحبت می‌کنن که در تلاش برای بازسازی خونه‌شون، معمار شدن و تغییرناپذیرها، از خونه‌شون می‌گن که هرچقدر تغییر توش به وجود میاد، باز خودشه و تغییرناپذیره. یه قدم بیایم عقب‌تر شاید اوضاع اینطور به نظرمون بیاد که هر دوی اینها، در مسیر بلوغ قرار دارن. دوستم، تیم،  انقدر چیزهای مختلفی رو تغییر کرده و جنبه‌های مختلف پیدا کرده و پدرزنم انقدر در چیزی که بوده اصرار ورزیده که هر دو مصلح خودشون شدن و به بهترین نسخه‌های خودشون تبدیل شدن.بیاید به اینجا برسیم که گاهی نمی‌تونیم طی زمان تغییر نکنیم، چیزهایی که نمی‌توانیم ساده از کنارشون عبور کنیم. دوستاتون هم قطعاً از چیزی که قبلاً بودن، تغییراتی رو تجربه کردن. وقتی هفده ساله‌ای، شاید روزی یک ساعت پیانو تمرین می‌کنی و برای اولین بار عشق رو تجربه می‌کنی، حالا در چهل و چند سالگی، باید قبض کردیت کارت رو پرداخت کنی و آمازون پرایم می‌بینی. خنده‌داره حتی که بگیم همون آدم دهه‌ها قبلیم. همینطور اگر گذشته‌تون رو به بخش‌های بسیار زیادی تقسیم کنید، کاری مصنوعی کردید.کیران ستیا که فیلسوفه، تو کتاب «زندگی سخت است» توضیح میده که برخی چالش‌هایی که در مقابلمون داریم -تنهایی، شکست، بیماری، سوگ و مثل اینها- اجتناب‌ناپذیرن. سنت به ما توصیه می‌کنه که روی بخش‌های مثبت زندگی تمرکز کنیم. اینطور سعی می‌کنیم تحولات مخربی که زندگیمون رو به هم ریخته رو نادیده بگیریم. ولی نویسنده توضیح میده که باید تجربیات سختمون رو هم قبول کنیم و از خودمون بپرسیم چطور این تجربه‌ها کمک کردن تا سرسخت‌تر، مهربان‌تر یا عاقل‌تر شیم. پس اگه به این نتیجه رسیدید که مدت‌هاست تغییری به وجود نیومده، خوبه که این بار چیزی جدید رو امتحان کنید. سعی کنید دیدگاهی جدید پیدا کنید. چیزی تکرارشونده در خودروایتی وجود داره. من داستانی در مورد خودم رو باور دارم که خودم رو باهاش هماهنگ می‌کنم. خواه‌ناخواه تغییر می‌کنم و بعد داستانم رو بازنویسی می‌کنم، توش دست می‌برم.  این کار سنگینی که بازنویسی داستان شخصی لازم داره، خودش به مسئله‌ای برای ما تبدیل میشه تا تداوم داشته باشیم. یک مجموعه‌ای به اسم «بالا» اولین بار دهه شصت تو ITV انگلستان پخش شد که 14 تا بچه هفت ساله رو توش معرفی کردن. این مجموعه با همین بچه‌ها طی دهه‌های بعدی هم ادامه پیدا کرد و آخرین قسمتش 2019 از BBC پخش شده. یکی از شرکت‌کننده‌ها تو قسمت آخر، توضیح میده که باید به شصت سالگی می‌رسید تا تازه بفهمه کیه و خودش رو درک کنه. مارتین هایدیگر فیلسوف آلمانی‌ها که خودش به سرسختی معروفه، توضیح میده چیزی که آدم‌ها رو متمایز می‌کنه اینه که می‌تونن در مورد چیستی و کیستی خودشون فکر کنن و به نتیجه برسن. ما، چاره‌ای جز پرسیدن تکرارشونده‌ی این سوالات نداریم. این پرسش و تلاش برای به جواب رسیدن، به اندازه‌ی رشد برای یه درخت مهم و اساسیه. اخیراً پسرم هم متوجه شد که در حال تغییره. متوجه شد که دیگه تو پیرهن موردعلاقه‌ش جا نمیشه یا بهم نشون داد که پاهاش از تخت بچگیش می‌افته بیرون. یه روز تو خونه در حالی راه می‌رفت که یه قیچی بزرگ دستش بود و می‌گفت حالا یه بچه بزرگم و می‌تونم از چیزای اینطوری هم استفاده کنم. یه بار تو ساحل وقتی از نقطه‌ی موردعلاقه‌ش رد می‌شدیم بهم گفت یادته بچه که بودم اینجا کامیون بازی می‌کردیم؟ اون زمان رو خیلی دوست داشتم. تا اینجا، واقعا چند اسم مختلف داشته. اول که به دنیا اومد لیتل گای (پسر کوچولو) صداش می‌کردیم. حالا مستر مَن (آقا پسر مثلا) صداش می‌کنیم. درکی که پیتر از رشدش داره، یه قدم در مسیر رشدشه، حالا انگار هویتی دو گانه‌ست: یه درخته و یه پیچک. درخت بزرگ میشه و پیچک هم بیشتر می‌پیچه و مسیرهای جدیدی برای گسترش پیدا می‌کنه. این چرخه تا انتهای عمر ادامه داره. ما تغییر می‌کنیم و نگاهمون به تغییر هم تغییر می‌کنه. تا کی؟ تا آخرین روزی که زنده‌ایم.</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 16:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌هایی از درمانگر در حال مرگم: کمتر اهمیت بده، بیشتر خوش بگذران و چیزی را که اجتناب‌‌ناپذیر است، بپذیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73080539/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-g3ilrqubdekm</link>
                <description>سارا درایبرگیکی از ستون‌نویس‌های گاردین که اسمش فیبی گرینوود است، نوشته‌ای را با این عنوان منتشر کرد: «درس‌هایی از درمانگر در حال مرگم: کمتر اهمیت بده، بیشتر خوش بگذران و چیزی که اجتناب‌‌ناپذیر است را بپذیر.»تراپیستم بهم گفت که دارد می‌میرد. طوری درموردش حرف می‌زد که انگار می‌خواهد عضویت باشگاهش را قطع کند. این را وقتی بهم گفت که ازش پرسیده بودم مراحل شیمی‌درمانیش چطور پیش می‌رود و گفت موفقیت‌آمیز نبوده و به خاطر اثرات جانبی، قطعش کرده است. اوضاعش بدتر شده بود و دیگر حاضر به ادامه نبود؛ مثلا بخاطر اینکه نمی‌خواست موهایش را از دست بدهد. من هم کم‌کم دارم به این پذیرش می‌رسم که یکی از آدم‌های محبوب زندگیم دارد این جهان را ترک می‌کند. او می‌گفت زندگی را دوست دارد اما اگه این عاقبت اوست، مشکلی ندارد که بمیرد. به معجزه باور داشت و دوست داشت یک سال دیگه زنده بماند اما خیلی هم فرقی ندارد. در واقع حالش خوب بود. به شوخی بهم گفت کسی را ندارم که بیاید و کمی فرانسوی باهاش صحبت کند؟ می‌خواست برای بهشت کمی فرانسوی تمرین کند. فقط دو ماه دیگر به جلساتمان ادامه دادیم و به طور معجزه‌آسایی همین برایم کافی بود تا یادم بماند چطور در غیابش زندگی کنم و وقتی نوبت مرگ من هم رسید، چطور در بهترین حالت جهان رو ترک کنم. نوامبر 2018 بود که با او آشنا شدم. تعطیلات را در یکی از جزیره‌های یونان بودم که با اضطراب شدید، تا حد بیهوش شدن روبرو شدم. وقتی در اولین فرصت به شهر خودم برگشتم، در گوگل دنبال یک درمانگر گشتم. یکی از اولین گزینه‌هایی که برای اختلال اضطراب پیشنهاد شده بود، سارا درایبرگ بود. روان درمانگری با بیش از سی سال تجربه. چند روز بعد از بازگشت، به اتاق درمانش در شمال لندن رفتم. زن لاغری بود، پنجاه یا شصت ساله که لبخندی بزرگ بر صورت داشت. اتاقش پر از کتاب و خرت و پرت بود و خیلی عجیب به نظر می‌رسید. از حمله‌های عصبی‌ای که تجربه کرده بودم برایش گفتم، اینکه از 6 سالگی شروع شده بودند و اینطور بودن که فکر می‌کردم دارم می‌میرم. هیچوقت تمام نشدند و همیشه برمی‌گردند. برایم توضیح داد که حمله‌ی عصبی اینجاست تا چیز دیگه‌ای را به ما یادآور شود. یک نوع مدیتیشن رو توصیه کرد و موافقت کردم. چشم‌هام رو می‌بستم و بهم می‌گفت چیزی قشنگ رو پیدا کنم، چیزی که بابتش احساس آرامش می‌کنم. نمی‌دونم چطور اما جواب می‌داد. وقتی جلسه تمام شد، آرام‌تر بودم. سه سال و نیم اخیر هر هفته جلسه‌ها تکرار شدند و حالا زندگی بسیار بهتری دارم. آرام‌ترم و احساس امنیت بیشتری می‌کنم. از شغلم (سردبیری گاردین) استعفا دادم به یونان نقل‌مکان کردم. جلسات رو به صورت تلفنی جلو بردیم. گاهی هم با هم ایتالیایی صحبت می‌کردیم و قبول نمی‌کرد که متوجه نمی‌شود من چی می‌گویم. فوریه اخیر، سارا (درمانگرم) در حالی که حدس می‌زد ذات‌الریه گرفته به بیمارستان رفت؛ اما دکترها به او گفتند که سرطان است و فقط یکی دو هفته زنده می‌ماند. روی تخت بیمارستان بود که جلسات را ادامه می‌دادیم. عاشق پرستارها شده بود و به‌خصوص یکی از آنها را خیلی دوست داشت: زنی که سه فرزند داشت اما آنها در آفریقا زندگی می‌کردند و مادر اینجا داشت کار می‌کرد تا بتواند پول‌ برایشان بفرستد.سارا، این زن را یک ابرانسان می‌دید. سارا دائما از جیوانی مورلی (منتقد ادبی قرن نوزده ایتالیا) نقل قول میاورد؛ مثلا در مورد این زن می‌گفت: مورلی میگه ما فقط تو ذهنمون چیزای منفی نداریم، منابعی هم داریم (که طور دیگه‌ای عمل کنیم یا فکر کنیم). چیزهای زیادی خوشحالش می‌کرد و نمی‌خواست از دستشان بدهد. دوچرخه‌سواری روی پل لندن، رفتن به کنسرت‌های کلاسیک، رفتن به موزه‌ها، پیاده‌روی تو همپستد. قرار نبود که احتمال مرگ، شادی این چیزها را ازش او بدزدد. همینطور به من گفت که نمی‌خوام ماه‌های آخر را سوگواری کنم. یک بیکینی تازه قبل از مرگ می‌خواهد ، می‌خواهد آن‌ را بپوشد و بعد بمیرد. همینطور می‌گفت زن‌های ایتالیایی را می‌شناسد، آنها همیشه می‌خواهند بی‌نقص باشن. من انقدر اهمیت نمی‌دهم و با این شکم بزرگم، همیشه بیکینی‌های جمع و جور می‌خرم. چطور انقد راحت با مرگ برخورد می‌کند؟ راهی که از خشونت مرگ کم می‌کرد برایش، این بود که او رو به فضای اسطوره ببرد. اینطور که ما به مادر گایا (خدای زمین) برمی‌گردیم، سراغ پدر اورانوس (ایزد یونانی متناظر با آسمان و بهشت) و مادربزرگ عماء (ماده اولیه جهان، پیش از خلقت) برمی‌گردیم. ایده‌هایی که از زندگی دارد، به شکل‌های مختلفی بر من تاثیر گذاشته بود. مثلا وقتی که در عمق پارک‌ها وقتی تماشاگری نیست، جلوتر می‌روم و درخت‌ها را بغل می‌کنم؛ بهم کمک می‌کند. شاید بخشی از سارا، در آینده درخت بشود. سارا می‌گفت هوشمندانه‌ است اگر طبیعت را به عنوان والد خودت ببینی. سارا، دریا ر دوست دارد و اینطور خودش را به بی‌نهایت پیوند می‌زند. همیشه می‌گفت دلم برای دریا تنگ میشه و انقدر دریا را دوست دارد که با وجود اینکه به ساحل نمی‌رود، بیکینی‌های جدید می‌خرد و در خانه می‌پوشد.تابستان که از راه رسید دیگه نمی‌توانست خانه‌اش را که طبقه‌ی سوم آپارتمانی بود، ترک کند. نفس کشیدن برایش سخت‌تر شده بود. فردای یک شبی که تقریبا مرده بود، صحبت می‌کردیم و می‌گفت دریا می‌خواهم، دلم تلاطمش را می‌خواهد. با دوستی صحبت کرد و اون براش کمی آب دریا فرستاد. خانه‌اش را با نقاشی‌هایی از دریا پر کرده بود. آگوست برای دیدنش از یونان به لندن برگشتم. لاغر اما هنوز زیبا بود. پر از انرژی و در عین حال چسبیده به کپسول اکسیژنش بود. سوغاتی براش آورده بودم و او هم چیزی برام داشت. از کودکیش حرف زدیم و همینطور برایم گفت که حالا رابطه نزدیک‌تری با خواهرش دارد. خواهرش سال‌ها پیش مرده بود اما سارا او را حالا از همیشه نزدیک‌تر به خودش حس می‌کند. قبل از اینکه بیمار شود، هر تابستان را به یک منطقه‌ی ساحلی در تاسکانی می‌رفت و از من خواست کمک کنم تا هدیه‌هایی برای مردم آنجا بفرستد؛ کتاب، اسباب‌بازی، شمع و چیزهای دیگه، مثل بابانوئل هدیه‌ها را برایشان فرستادیم. بهم می‌گفت اگر دست و دلباز باشی، برمی‌گردد. خیلی چیزها به من برگشته، باورنکردنی است. فیبی گرینوودهر بار که می‌دیدمش با خودم می‌گفتم اگر بار آخر باشه چی؟ می‌دانستم که بیشتر از چیزی که دکترها می‌گویند زنده می‌ماند، دکترها درکش نمی‌کنند، سارا دریا را با خودش دارد، کهکشان را دارد. سارا وقتی می‌میرد که براش آماده باشد. وقتی گفتم دفعه‌ی بعدی سپتامبر همدیگر را می‌بینیم، گفت خیالت راحت، بهترم، فکر می‌کنم زنده بمونم تا آن‌وقت. وقتی به یونان برگشتم، دو هفته‌ فاصله بین جلساتمان افتاده بود و ضعیف‌تر به نظر میامد. به من گفت که زیاد نمی‌خوابد و به جایش دارد می‌نویسد، دارد سعی می‌کند راهکارهای زندگی خوب را به شیوه‌ی خودش بنویسد.6 تا اصل را بهم گفت: تعادل داشته باش، صادق باش، روابط را غنیمت بشمار، زندگیت را گسترش بده، بدان که چه زمان باید تسلیم شوی و کتاب مدیتیشن مارکوس آئوریلیوس را بخوتن. یادداشتشان کردم و به دیوار چسباندم. گل‌های رُز را هم دوست دارد، طوری که می‌گفت من «رز فاشیست» هستم؛ بهش گفتم می‌خواهم یک گل رز را تتو کنم چون اون را به یادم می‌آورد. به من گفت چرا می‌خواهی انقدر درد بکشی؟ گفتم چون دوستت دارم. قرار بعدی این‌طور شد که شنبه صبح صحبت کنیم اما اون شنبه صبح، پیامی از شماره‌ش گرفتم که توضیح می‌داد حال سارا بد شده و به بیمارستان بردنش. چند روز بعد، در یک روز جمعه‌، سارا تمام کرد. مراسم بزرگداشتش یک ماه بعد برگزار شد، در رستورانی که پسرش آشپز آنجا بود. گوشواره‌هایی که بهم داده بود را، به گوش کردم تا خودم رو بهش نزدیک‌تر احساس کنم. همینطور رُژ قرمزی را زدم که دوست داشت. مثل بقیه، من هم با گل‌های رُز اومده بودم. پسرش صحبتی به افتخار مادرش کرد.گفت آخرین جمله‌ی سارا این بود:«خوب نیستم، عالیم». همینطور همسرش برایمان توضیح داد که سارا برای ادامه‌ی درمان هرکدام از ما، یک درمانگر دیگر را معرفی کرده است. مراسم که تمام شد به یونان برگشتم و تا جای ممکن تلاش داشتم که نزدیک دریا باشم. می‌خواستم موج‌سواری یاد بگیرم ولی روز دوم مچ پایم پیچ خورد. به صداهای ضبط شده‌ای که از جلسات درمانم با سارا داشتم در اتاق هتلم گوش می‌دادم. صداش مرتب در ذهنم بود که می‌گفت Dai (یک کلمه ایتالیایی معادل come on) گور باباش، برای یک بار هم که شده کمتر اهمیت بده. برو خوش بگذران. یا وقتی که می‌خواست اضطرابم را کم کند با صدایی کودکانه برایم می‌خواند: Phoebe’s the sun / Phoebe’s  the sea / Phoebe’s Phoebe / And is like a tree (فیبی خورشیده، فیبی دریاست، فیبی فیبیه و مثل یه درخته).</description>
                <category>نیلوفر هنرکار</category>
                <author>نیلوفر هنرکار</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 15:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>