<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Soheila</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73171969</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:44:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2604803/avatar/wL32Ft.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Soheila</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73171969</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره‌ی کتابِ «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-f4wdhjlfcjph</link>
                <description>کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک نوشته‌ی جیمز نوربری. این کتاب را دوستی برای مطالعه به من پیشنهاد داد. راستش آن زمان علاقه‌ای به مطالعه‌ی این کتاب نداشتم؛ چرا که ژانر کتاب‌های موردعلاقه‌ام کاملا با این کتاب مغایرت داشت. آن دوست این کتاب را کتابی زیبا، در خور ستایش، و مناسب برای تفکر بیشتر در زمینه‌ی فلسفه و آفرینش عنوان کرده بود. یک بار ظاهر کتاب را مشاهده نموده، به اشتباه آن را مناسب برای گروه کودک و نوجوان یافتم و متاسفانه مطالعه‌ی آن را باز هم به تاخیر انداختم. تا این‌که فرصتی پیش آمد تا این کتاب را در برنامه‌ی طاقچه ورقی بزنم و جداً باورپذیر نبود که من ساعت‌ها غرق مطالعه‌ی این کتاب بودم و حتی راضی نمی‌شدم اندکی آن را زمین بگذارم تا به کارهای ضروری خود رسیدگی کنم. این متن را جهت شرکت در آخرین ماه چالش کتابخوانی ۱۴۰۲ طاقچه می‌نویسم. در تمام جملات این کتاب، یا بهتر است بگویم در واژه‌واژه‌ی آن، می‌توان رازهای نهفته‌ای را کشف کرد که هنر نویسنده‌ی متفکر و توانمند این کتاب، جیمز نوربری است. می‌توان این کتاب به ظاهر کوچک و کم‌حجم را ساعت‌ها در دست گرفت، مطالعه کرد و لذت برد. مثلا جایی که اژدهای کوچک می‌گوید: «ذهنم گاهی مثل این توفانه.» پاندای بزرگ جواب می‌دهد: «اگه درست گوش بدی، می‌تونی صدای پاشیدن قطره‌های بارون روی سنگ رو بشنوی.» ساعت‌ها می‌توان به این مکالمه فکر کرد و چیزها از آن آموخت. این‌که در سختی‌های بزرگ زندگی، وقتی واقعا خسته شده‌ای و احساس تشویش و نگرانی ذهن تو را درگیر کرده، هیچ چاره‌ای پیش روی خود نمی‌بینی، باز هم چیزهای خیلی کوچک یا به‌ظاهر ناچیزی وجود دارند که می‌توانی اندکی به آن بیندیشی و از وجودش لذت ببری. در یک توفان سخت و ویران‌کننده می‌توان با آرامش پشت پنجره نشست، چایی داغ را مزمزه کرد و از صدای قطره‌های ریز باران که خود را به شیشه می‌کوبند، لذت برد. از همان یک لحظه. و به‌نظرم پیام این کتاب هم همین است: از لحظه لذت ببر. سعی کن با چیزهای کوچک شاد باشی و تلاش کن از سختی‌ها واهمه نداشته باشی. من جایی که پاندای بزرگ پرسید:«کدامش مهمتره؟ سفر یا مقصد؟» خیلی دوست داشتم. البته من سریع جواب دادم: سفر. اما اژدهای کوچک، با تدبیر جواب داد:«همسفر.» و این عین واقعیت است. یک همسفر خوب، بدترین و سخت‌ترین سفرها را هم برای تو دلپذیر می‌کند. مهم آن است که یاد بگیریم چگونه در لحظه زندگی کنیم. یاد بگیریم از چیزهای کوچک لذت ببریم؛ و یاد بگیریم...پیشنهاد می‌کنم این کتاب عالی و درجه‌یک را با تفکر و آرام‌آرام بخوانید. مثل یک فنجان قهوه‌ی خوب مزمزه کنید و لذت ببرید. جملات زیبایی از این کتاب:«از همه سخت‌تر مهربون بودن با خودمونه. ولی باید تلاش کنیم.»«طبیعت با پاییز بهمون نشون می‌ده رها کردن چه‌قدر می‌تونه زیبا باشه.»«چه حیف که خیلی وقت پیش این درخت رو نکاشتیم. تصور کن الان چه‌قدر بزرگ شده بود.پاندای بزرگ گفت:الان که داریم می‌کاریمش، همین مهمه.»«یه درخت برای قوی‌تر شدن باید هر شرایطی رو تجربه کنه.»«ممکنه شکست بخوری، ولی اگه از ترس امتحانش نکنی قطعا شکست خوردی.»«گاهی حتی یه قدم خیلی کوچیک، بهتر از اینه که اصلاً قدمی برنداری.»</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 20:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتابِ «چشم‌هایش»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-etyuyflvvke8</link>
                <description>داستان «چشم‌هایش» داستان عاشقانه‌ای است از استاد ادبیات معاصر ایران، بزرگ علوی. من این متن را جهت شرکت در چالش کتابخوانی بهمن‌ماه ۱۴۰۲ طاقچه می‌نویسم. بزرگ علوی که از دوستان نزدیک صادق هدایت به شمار می‌رود، کتاب‌های بسیار مشهوری از جمله همین رمان «چشم‌هایش» را دارد که عده‌ای عقیده دارند این کتاب که در آن از استادی به نام استاد ماکان صحبت می‌شود همان کمال‌الملک نقاش معروف بوده که داستان زندگی وی پوشیده و در پرده در داستان استاد ماکان تجلی یافته است. به هر حال این داستان که راوی آن ناظم یک مدرسه است، داستان استاد نقاشی به نام ماکان را روایت می‌کند که در بهبوحه‌ی بگیر و ببندهای دوران دیکتاتوری رضاشاه اتفاق می‌افتد. در فضای سیاسی آن دوران، استاد نقاشی مورد غضب رژیم واقع شده، راهی زندان و تبعید می‌شود. استاد ماکان آن‌طور که از زبان ناظم مدرسه نقل می‌شود، در برابر کشتارها و آزار و اذیت‌های رژیم دیکتاتوری کمر خم نمی‌کند و ایستادگی می‌کند تا بالاخره جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند. در این میان تابلوهای نقاشی استاد ماکان توجه عموم را به خود جلب می‌کند. از آن جمله تابلوی نقاشی به نام «چشم‌هایش» که استاد ماکان خود شخصا زیر تابلو را با این نام امضا کرده. تابلو چهره‌ی معمولی زنی‌ست که موهای سیاه قیرمانندش را روی شانه‌ها ریخته و دهان و گونه و بینی به شکل محو کشیده شده. فقط چشم‌ها با جذابیت خاصی در تابلو به تصویر درآمده. گیرایی این چشم‌ها به گونه‌ای است که مشخص نیست دارنده‌ی این چشم‌ها نیروی زندگی و پاکی دارد یا دنبال عشوه‌گری، کامجویی و موذی‌گری‌ست. شخصا موقع مطالعه‌ی این اثر با توصیفاتی که از تابلوی موردنظر می‌شد، یاد تابلوی مونالیزای مشهور می‌افتادم و آن لبخند سحرانگیز و دل‌ربای نقاشی که بیننده را در میان شادی حاصل از دیدن لبخند یا نیشخندی از روی اندوه غافلگیر می‌کند. به هر حال راوی داستان که همان ناظم مدرسه است با دیدن تابلو و زن نقاشی استاد مرعوب آن شده، تصمیم می‌گیرد این زن مرموز را بیابد. بالاخره موفق به یافتن این زن رمزآلود صاحب آن چشم‌های زیبا و عشوه‌گر می‌شود و درمی‌یابد این زن به استاد ماکان عشق می‌ورزیده و تمام تلاش خود را برای جلب توجه استاد به کار بسته. حتی برای نجات جان استاد ماکان از زندان، ناچار شده با یکی از خواستگارانش که ظاهرا رئیس شهربانی‌ست، ازدواج کند. اما استاد هرگز متوجه عشق عمیق و ازخودگذشتگی این زن عاشق نمی‌شود. پایان این داستان عاشقانه و زیبا کمی غافلگیرکننده است. به نظرم خواننده آن‌چه را که انتظار دارد، از این داستان به دست نمی‌آورد. برداشت شخصی خودم از این داستان عاشقانه با فضای سیاسی، لذت همراه با اندکی اندوه و حسرت بود. مطالعه‌ی این داستان زیبا و عاشقانه را به تمام دوستداران رمان‌های عاشقانه که قصد مطالعه‌ی یک اثر داستانی عالی و زیبای ایرانی دارند، پیشنهاد می‌کنم.بخشی از کتابِ چشم‌هایش از بزرگ علوی:صورت از آن زن بسیار زیبایی بود، اما آن چیزی که تماشاچی را مبهوت می‌کرد زیبایی صورت نبود، معما و رمز در خود چشم‌ها بود. چشم‌ها باریک و مورب بودند. گاهی برعکس تخیل بیننده زنی را جلوه‌گر می‌ساخت که دارد با این نگاه نقاش را زجر می‌دهد. آن‌وقت تنفر انسان برانگیخته می‌شد، در صورتی که دوستان و نزدیکان استاد معتقد بودند که در زندگی او زن هیچ‌وقت نقشی نداشته است. تنها یک زن گویی مدتی مدل نشسته بوده و از آن زن نه صورتی در دست است و نه آثار نقاشی‌ای شبیه او دیده می‌شود. وقتی او را از تهران تبعید کردند، مجرد بود. کسی سراغ نداشت که زنی در زندگی او اثری باقی گذاشته باشد. سه سال و خورده‌ای در کلات به سر برد و آن‌جا مرد. در یکی دو روز اول روزنامه‌ها این حادثه‌ی مهم را اصلا قابل توجه ندانستند. فقط در روزنامه‌ی رسمی دولتی با دو سطر اشاره به مرگ استاد شد. ناگهان همه اشک تمساح ریختند و از غروب یک ستاره‌ی درخشان در افق هنر ایران سخن گفتند. آن‌هایی که استاد را می‌شناختند می‌گفتند به فرض این‌که حادثه‌ی مهمی در زندگانی او رخ داده باشد که به تبعید و مرگ او در کلات منتهی گردد، اما استاد، این مرد خاموش، که جمله‌هایش از دو-سه کلمه تجاوز نمی‌کرد و تا از او سوالی نمی‌کردند، جوابی نمی‌داد، آن هم فقط با آره یا نه! آدمی نبود که رازهای درونی‌اش را به کسی بگوید. آن هم به زن جوانی با چنین چشم‌هایی. </description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 20:44:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتابِ «کتابخانه‌ی نیمه‌شب»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-udbrj2px65lg</link>
                <description>کتاب «کتابخانه‌ی نیمه‌شب» نوشته‌ی مت هیگ، نویسنده‌ی انگلیسی است. این متن را برای شرکت در چالش کتابخوانی دی ماه ۱۴۰۲ طاقچه می‌نویسم. نورا دختر افسرده، پشیمان و بی‌حوصله با یک زندگی به‌هم‌ریخته و بی‌نظم است اما در یک کتابخانه‌ی اسرارآمیز شانس این را پیدا می‌کند که با برداشتن هر کتاب، یک زندگی جدیدی را امتحان کند تا بتواند شرایط زندگی خود را تغییر دهد. او در این مسیر باید با خواسته‌های خود روبه‌رو شود. به افکار و درونیات خود رجوع کند تا بتواند انتخاب کند چه زندگی‌ای را می‌خواهد. این کتاب می‌تواند خواننده را جادو کند. به‌راستی این اتفاق برای منِ خواننده افتاد؛ چراکه در بعضی قسمت‌ها حقیقتا به این اندیشیدم اگر جای نورای داستان بودم، و چنین فرصتی برایم پیش می‌آمد، چه نوع زندگی را برای خود انتخاب می‌کردم؟ شاید اصلا زندگی کنونی را نداشتم. شاید به گذشته نگاهی کرده، اشتباهات سابق را مرتکب نمی‌شدم. یا فرصت‌هایم را قدر می‌شمردم و از وقت و انرژی استفاده‌ی بهتری می‌کردم. حتی گاهی با خواندن شرایط نورا که با یک انتخاب در مکان کتابخانه‌ی اسرارآمیز موردنظر قرار می‌گرفت، خود را در زندگی شخصی تصور کردم که فرد بهتری با شرایط تحصیلی، شغلی یا رفاهی عالی‌تری بودم. البته این اتفاق همیشه در داستان صادق نیست. چراکه گاهی نورا با انتخاب یک کتاب، که تجربه‌ی جدیدی از زندگی را برایش رقم می‌زند، در شرایط بغرنج‌تری از زندگی قرار می‌گرفت و آرزو می‌کرد به زندگی سابق خود برگردد؛ چرا که در آن شرایط بهتری داشته، در واقع قدر این شرایط و فرصت‌هایش را ندانسته. یا در تجربه‌ی دیگری، با این‌که اوضاع و احوال بسیار عالی‌ای دارد و همه‌چیز بر وفق مرادش است، با مرگ عزیزانش روبه‌رو می‌شود. شاید نویسنده با این کتاب می‌خواهد همین پیام را منتقل کند: این‌که زندگی هیچ‌وقت صد درصد بر وفق مراد ما نمی‌چرخد. شاید یک اتفاق به ظاهر کوچک، یا شخصی که اهمیت چندانی در زندگی برایمان ندارد، بتواند تاثیر چشمگیری در زندگی‌مان داشته باشد. اما با بی‌توجهی و غفلت، این فرصت و روابط را به‌راحتی از دست می‌دهیم. مطالعه‌ی این کتاب بی‌نظیر، همچنین مرا یاد دنیاهای موازی در افکار افلاطونی می‌اندازد. این که انسان در زندگی کنونی خود می‌تواند همزمان در مکان‌ها و زمان‌های دیگری تجربه‌های دیگری از زندگی را داشته باشد. البته با این نظریه موافق نیستم؛ اما از این کتاب به‌عنوان یک رویارویی بی‌نظیر زندگی و مرگ و تجربه‌های انسانی مابین این دو لحظه‌های بی‌نظیر و شگفت‌انگیزی داشتم و از مطالعه‌ی آن لذت بردم. پیشنهاد می‌کنم این رمان روانشناسی بی‌نظیر را امتحان کنید و از خواندن آن لذت ببرید. امتحان کنید اگر شانس این را داشتید که با برداشتن یک کتاب، از کتابخانه‌ای اسرارآمیز و شگفت‌انگیز میان مرگ و زندگی که قفسه‌های کتاب در آن تا ابد ادامه دارد، چه کتابی برای خود انتخاب می‌کردید؟ اگر شانس این را داشتید که حسرت‌ها و اشتباهات گذشته را پشت سر گذاشته، تجربه‌ی جدید و متفاوتی از زندگی را داشته باشید، چگونه انسانی می‌شدید؟ چه کارهای دیگری انجام می‌دادید؟ یا چه چیزهای جدیدی امتحان می‌کردید و یاد می‌گرفتید؟ با خواندن این کتاب، این تجربه‌ی جدید را به خود هدیه دهید که درباره‌ی این چیزها بیندیشید و خود را جای نورا گذاشته، عمیقا به این چیزهای جالب فکر کنید... فکر کنید، رویا ببافید، زندگی بسازید و لذت ببرید.</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 17:37:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتابِ «اوضاع خیلی خراب است»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-i79v0colvsuo</link>
                <description>به نام خدامتنی که در ادامه می‌خوانید، درباره‌ی کتاب «اوضاع خیلی خراب است» نوشته‌ی مارک منسن است که جهت شرکت در چالش کتابخوانی آذرماه ۱۴۰۲ طاقچه می‌نویسم.کتاب با تعریف و تمجید از یک افسر لهستانی به نام پیلکی آغاز می‌شود. پیلکی در جنگ جهانی دوم که کشور شوروی شرق را آماج حملات خود قرار داده و آلمان غرب را آمال حملات و جنگ ناحق قرار داده است، درگیر جنگ می‌شود. آلمان به لهستان حمله می‌کند. تعداد زیادی از لهستانی‌ها اعم از نظامی و غیرنظامی و شهروندان سرشناس و عادی را به اسارت می‌برد. عده‌ای از آن‌ها در زندان بزرگی به نام آشویتس با فلاکت و بدبختی روزگار می‌گذرانند و دوران سخت و تلخ اسارت را پشت سر می‌گذارند. عده‌ای دیگر ده‌ها سال بعد در گورهای دسته‌جمعی پیدا می‌شوند. در این میان، افسر پیلکی که ظاهرا یک نابغه‌ی جنگی به تمام معناست، سعی در نفوذ به اردوگاه جنگی آشویتس دارد. او موفق به این کار می‌شود. او با ناباوری مشاهده می‌کند اوضاع در این اردوگاه بسیار خراب‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کرده. جالب است، مطالعه‌ی این کتاب مرا به یاد کتاب «انسان در جستجوی معنا» به نویسندگی ویکتور فرانکل انداخت‌ که آن هم یک کتاب درباره‌ی امید به زندگی بود. مطالب این کتاب یعنی «اوضاع خیلی خراب است» نوشته‌ی مارک منسن شباهت زیادی با کتاب مذکور داشت. هردو جنگ نابرابر نازی‌ها و افسران اس‌اس که ناجوانمردانه و غیرانسانی با زندانیان اردوگاه آشویتس برخورد می‌کردند را روایت می‌کرد. اما در نهایت به امید و نور منتهی شد. و جالب این‌که با وجود این‌که هردو کتاب در زمینه‌ی جامعه‌شناسی، شناخت خوبی در اختیار خواننده می‌گذارند، در زمینه‌ی روان‌شناسی عالی می‌توانند باشند. شوخی و مزاح‌های ظریف و کوتاه نویسنده کتاب را از حالت خشک و بی‌روح خارج کرده و آن را داستان‌گونه و جالب روایت می‌کند که به دل منِ خواننده که دوست دارم در کنار مطالعه‌ی یک کتاب جامعه‌شناسی یک داستان جذاب را با نکته‌های طنز نویسنده بخوانم و لذت ببرم، می‌نشیند. عکس از سایت ارم بلاگبرگردیم به موضوع کتاب. افسر پیلکی که ظاهرا خیلی مورد علاقه‌ی نویسنده هم هست، بعد از نفوذ به اردوگاه مخوف آشویتس شروع به جاسوسی برای گروهی به نام ارتش سری لهستان که خود قبلا عضو این گروه بوده، می‌کند. به زندانیان بیمار کمک می‌کند، یک گروه قاچاق مواد غذایی برای کمک به زندانیان ناتوان و گرسنه راه می‌اندازد و بالاخره موفق می‌شود اطلاعات اردوگاه را به خارج برساند. او اولین کسی بوده که موضوع هولوکاست را به جهان خارج اطلاع می‌دهد. نویسنده از داستان پیلکی به‌عنوان نمودی از امید به آینده یاد می‌کند. در ادامه نویسنده به توضیح مسائل، افکار و انگیزه‌های روزمره‌ی زندگی که برای اجتناب از پوچی ذاتی که در تمام زندگی وجود دارد، صحبت می‌کند. او معتقد است ذهن ما برای زنده ماندن احتیاج به امید دارد و با این‌که در دورانی از رفاه و آسایش زندگی می‌کنیم، درگیر این فکر هستیم که جهان کاسه‌توالت بزرگی‌ست و این فکر در واقع همان حس پوچ‌گرایی و ناامیدی انسان از جهان کنونی‌ست. با وجود تمام پیشرفت، آسایش و رفاه در جهان، محیط زیست در حال نابودی است، افسردگی و اضطراب و آمار خودکشی افزایش یافته و سلاح‌های هسته‌ای ساخته شده یا در حال ساخته شدن است؛ و همه‌ی این‌ها حاصل افزایش ناامیدی در میان نسل کنونی‌ست. ظاهرا از نظر نویسنده پیشرفت و امید رابطه‌ی معکوس با هم دارند و او معتقد است سه اصل مهم می‌تواند بازگشت به امید و دستیابی به امید را برای انسان فراهم کند: ۱. کنترل داشتن بر زندگی خود، ۲. چیزی که ارزش تلاش کردن داشته باشد، ۳. جامعه‌ای که عضوی از آن هستیم؛و در فصل‌های مختلف کتاب این مطالب را به تفضیل بیان می‌کند. بخشی از متن کتاب:استارتاپ‌ها تجارت‌های غیرشکننده‌اند: به‌دنبال راه‌هایی هستند که سریع شکست بخورند و از آن شکست‌ها سود ببرند. فروشنده‌های موادمخدر هم غیرشکننده‌اند: هرچه اوضاع خراب‌تر شود، مردم بیش‌تر دل‌شان می‌خواهد به فنا بروند. یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی سالم غیرشکننده است: بدشانسی و رنج رابطه را قوی‌تر می‌کند، نه ضعیف‌تر. افسران کهنه‌کار معمولا در مورد این حرف می‌زنند که هرج‌‌و‌مرج نبرد، به جای شکستن پیوند میان سربازان، باعث ایجاد و تقویت پیوندهایی می‌شود که زندگی آن‌ها را تغییر می‌دهد. بدن انسان بسته به این‌که چطور از آن استفاده شود، می‌تواند به هر دو صورت عمل کند. اگر از جایتان بلند شوید و فعالانه به‌دنبال رنج بروید، بدن غیرشکننده می‌شود؛ یعنی هرچه فشار و تنش بیشتری به آن وارد کنید، قوی‌تر می‌شود. خستگی مفرط بدن در طول ورزش و کار جسمی سخت، عضلات را می‌سازد و باعث تراکم استخوان می‌شود، گردش خون را بهبود می‌بخشد و هیکل‌تان را زیبا می‌کند. اما اگر از اضطراب و رنج دوری کنید، مثلا اگر تمام‌وقت روی مبل بنشینید و نت‌فلیکس تماشا کنید، ماهیچه‌هاتان تحلیل می‌روند، استخوان‌هاتان نرم و شکننده می‌شوند و کم‌کم ضعیف می‌شوید.ذهن انسان هم همین‌طور است؛ بسته به این‌که چطور از آن استفاده می‌شود، می‌تواند شکننده یا غیرشکننده باشد. وقتی ذهن با هرج‌ومرج و نابه‌سامانی روبه‌رو می‌شود، با استنباط اصول و ساختن مدل‌های ذهنی، پیش‌بینی اتفاقات آینده و سنجیدن گذشته، سعی می‌کند از آن سردربیاورد. به این فرآیند «یادگیری» می‌گویند که باعث بهترشدن ما می‌شود و اجازه می‌دهد از شکست و نابه‌سامانی سود ببریم. اما وقتی از رنج دوری می‌کنیم، وقتی از اضطراب و هرج‌ومرج و غم و نابه‌سامانی فراری هستیم، شکننده می‌شویم. آن‌وقت است که تحمل‌مان برای شکست‌های روزمره پایین می‌آید و زندگی‌مان باید مطابق با آن کوچک شود تا فقط درگیر همان مقدار کمی از جهان باشیم که از پسش برمی‌آییم.در پایان یادآوری می‌کنم کتاب خوب را خوب بخوانیم! کتابِ اوضاع خیلی خراب است از همان کتاب‌های خوب است که باید به تفضیل و تفکر و &quot;خوب&quot; بخوانیم و در کنار آن از قدرت قلم و طنزگویی نویسنده لذت ببریم.</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 18:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب &quot;نمی‌توانی به من آسیب بزنی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-dudifsuyl3ia</link>
                <description>به نام خداکتاب جذاب و انگیزشی &quot;نمی‌توانی به من آسیب بزنی&quot; نوشته‌ی دیوید گاگینز یکی از بهترین کتاب‌های انگیزشی‌ست که مطالعه کرده‌ام. جذابیت این کتاب بیشتر به این دلیل است که نویسنده زندگی واقعی خود را با لحنی ساده، جذاب و صمیمی برای خواننده توصیف می‌کند. من این متن را جهت شرکت در چالش آبان‌ماه ۱۴۰۲ طاقچه می‌نویسم.گاگینز در این کتاب ابتدا دوران سخت و مشقت‌بار کودکی زندگی خود و بار مسئولیتی که قطعاً بزرگ‌تر و بیشتر از شانه‌های نحیف و کوچکش است، توصیف می‌کند. گاگینز یک پسربچه‌ی هشت ساله‌ی سیاه‌پوست است که به همراه برادر بزرگتر و مادرش در خدمت پدر خانواده است. پدر تا آخرین توان خانواده از آن‌ها بیگاری می‌کشد و در آخر نه‌تنها از کارها و تلاش‌هایشان که روز به روز بر دارایی پدر خانواده افزوده و شرایط خوش‌گذرانی بیشتر او را فراهم می‌کند، قدردانی نمی‌کند؛ بلکه به طرق مختلف سعی در آزار روحی و جسمی نویسنده و برادر و مادرش دارد. جایی از کتاب که گاگینز می‌نویسد به تنبیه‌های پدر عادت کرده و روی تخت دراز می‌کشد تا پدر سر رسیده، شروع به تنبیه این پسربچه‌ی کوچک نگون‌بخت کند، ناخودآگاه به گریه افتادم؛ چون به‌واقع این یک داستان حقیقی بود و من با نویسنده همزادپنداری واقعی داشتم. احساس صمیمیتی عجیب در من شکل گرفته بود. گاهی خودم را جای این پسربچه‌ی کوچک که از شدت کار و تنبیه آرزوی مرگ می‌کند، وقتی پدرش برای آزار روحی او اسلحه را سمت او می‌گیرد، می‌گذاشتم و گاهی جای مادر خانواده و در میانه‌های داستان، آرزو داشتم مادر خانواده، شده برای نجات فرزندانش، کاری کند. ناگهان در نیمه‌های داستان زنی مانند فرشته ظاهر می‌شود و به مادر خانواده نشان می‌دهد چگونه از زندگی نکبت‌باری که اسیر آن شده‌اند، رهایی یابد. نقطه‌ی عطف داستان به‌نظرم جایی‌ست که مادر موفق می‌شود کارت اعتباری برای خود گرفته، فرزندانش را از زندگی سختی که پدر خانواده برایشان ساخته نجات دهد. تا مدت‌ها گاگینز تحت تاثیر رفتارهای حقارت‌آمیز پدرش زندگی بی‌عار، بی‌خیال و باری به هر جهت دارد. طوری که به گفته‌ی خودش، وزن او به‌شدت بالا می‌رود. زندگی را به خوردن و خوابیدن و بی‌تفاوتی می‌گذرانَد تا این‌که معجزه‌ی واقعی در زندگی گاگینز رخ می‌دهد و با روحیه‌ای شکست‌ناپذیر، شروع به تلاش و مبارزه می‌کند و مانند یک جنگجوی واقعی، در برابر مشکلات سینه سپر می‌کند تا این‌که امروز به عنوان فرمانده یگان ویژه‌ی نیروی دریایی، رنجر نیروی ارتش آمریکا شناخته می‌شود و زندگی یک قهرمان واقعی را با نوشتن این کتاب برایمان توصیف می‌کند.بخشی از کتاب &quot;نمی‌توانی به من آسیب بزنی&quot;:روزگار با من مهربان نبود. وقتی به دنیا آمدم، بچه‌ی ضعیفی بودم. با کتک‌کاری بزرگ شدم. در مدرسه از لحاظ جسمی و روحی شکنجه شدم. آن‌قدر به من کاکاسیاه گفتند که حسابش از دستم دررفته است. ما زمانی فقیر بودیم و به سختی امرارمعاش می‌کردیم. در خانه‌ای دولتی زندگی می‌کردیم. افسردگی‌ام داشت خفه‌ام می‌کرد. به بدترین وضع ممکن زندگی می‌کردم و آینده‌ی تاریکی در انتظارم بود. کمتر کسی می‌داند زندگی در بدترین وضع چیست ولی من می‌دانم؛ شبیه ماسه‌ی روان است. شما را با تمام قدرت به زیر می‌کشد و رهایتان نمی‌کند. وقتی زندگی این‌گونه باشد، برایت راحت‌تر است که خودت را به دست باد بسپاری و انتخاب‌های آسانی را تکرار کنی که تو را دائماً از پا درمی‌آورند. حقیقت این است که همه‌ی ما انتخاب‌های محدودکننده و طبق عادت می‌کنیم. این مسئله مانند غروب آفتاب طبیعی و عادی، و مانند جاذبه‌ی زمین بنیادی است. ذهنتان همین‌طور شکل می‌گیرد. به همین دلیل است که انگیزه‌ها از بین می‌روند؛ حتی بهترین سخنرانی انگیزشی یا روش خودیاری نیز فقط تاثیری موقتی دارند. آنها سیستم مغزتان را درست نمی‌کنند. آرزویتان را بزرگ و زندگی‌تان را شادتر نمی‌کنند. انگیزه تقریبا هیچ‌چیزی را تغییر نمی‌دهد. جبران قرعه‌ی بد تقدیر من فقط و فقط بر دوش خودم بود.</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 17:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب &quot;دنیای سوفی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C-vzt5gvlku2aw</link>
                <description>نوشته‌ای برای شرکت در چالش کتابخوانی مهرماه ۱۴۰۲ طاقچه.داستان زیبا و جذاب دنیای سوفی رمانی فلسفی و شگفت‌انگیز است. سوفی دختری است که زندگی معمول و روزمره‌ی خود را دارد. مدرسه می‌رود؛ به خانه برمی‌گردد و همراه مادرش زندگی خوبی دارد. یک روز نامه‌ی متفاوتی دریافت می‌کند. در این نامه یک شخصیت مرموز و عجیب به نام آلبرتو ناکس، سوفی را مورد خطاب قرار داده، سوالاتی جالب در مورد چگونگی پدید آمدن جهان از سوفی می‌کند و اطلاعات عجیب تاریخی و فلسفی در اختیار سوفی قرار می‌دهد. سوالات عجیب و جالب فلسفی و روان‌شناسی او از زندگی و دنیای آفرینش، خواننده‌ی علاقه‌مند به مسائل مربوط به فلسفه و منطق جهان و آفرینش را جذب گفته‌های این شخصیت مرموز می‌کند. من خود که همزمان با مطالعه‌ی این کتاب، شروع به تحصیل در رشته‌ی روان‌شناسی کرده بودم، به زیبایی با روایت داستان که شرح جذابی از فلاسفه‌ی بزرگ جهان و تاریخ نظریه‌ها و ایدئولوژی‌های روان‌شناسی و فلسفی داشت همراه شدم و اطلاعات بسیار باارزش و سودمندی از مطالعه‌ی این رمان فلسفی یا می‌توان گفت داستانی که فلسفه را به زبان ساده و شیوا بیان می‌کند به دست آوردم و با نظریه‌های فیلسوفان بزرگ یونان و جهان بر اساس تاریخ زندگانی آنها آشنا شدم. در عین حال، تمام این اطلاعات باارزش در بطن یک داستان جذاب و شگفت‌انگیز از حضور دختری باهوش و کنجکاو به نام سوفی که بعد از دریافت نامه‌های متفاوت و عجیب به نام خودش در صندوق پستی خانه‌شان متوجه حضور حیوان نامه‌بری می‌شود که ماموریت رساندن این نامه‌های مرموز را به سوفی دارد. این نامه‌ها در زمان‌های خاصی به صندوق پستی انداخته می‌شوند. بالاخره روزی سوفی حیوان پستچی را دنبال می‌کند و موفق می‌شود فرد ارسال‌کننده‌ی نامه‌ها یعنی آلبرتو ناکس را ملاقات کند. آنها با هم آشنایی پیدا کرده، در مورد مسائلی چون یونان باستان، امپراطوری روم، قرون وسطی و رنسانس و دیگر مسائل فلسفی و انقلاب‌های بزرگ بشری صحبت می‌کنند.  در ادامه داستان با اتفاقات و شگفتی‌های فراوان، خواننده را جذب و همراه خود می‌سازد. به شخصه در روایت نظریه‌ها، زندگی‌نامه‌ها و ایدئولوژی‌های مربوط به این داستان مانند افلاطون، ارسطو و غیره، علاقه‌ی خاصی به زندگی داروین داشتم. این که چگونه نمرات این دانشمند بزرگ و مشهور جهان در دروسی مانند علوم الهی چندان درخشان نیست اما به عنوان آدمی علاقه‌مند به طبیعت، زیست و زمین‌شناسی شهرتی جهانی دارد. یا این‌که زندگی او به یک‌باره توسط یک نامه از جانب دوستش تغییر می‌کند که در آن اعلام داشته به یک پژوهشگر در علوم طبیعی از طرف دولت آمریکا مامور شده. داروین به سختی پدر و مادر را متقاعد می‌کند و به این ترتیب سفری شگفت‌انگیز برای ساختن دانشمندی بزرگ برای جهان هستی آغاز می‌شود. تمام این قسمت‌ها جذابیت وصف‌ناپذیر این کتاب بودند که من با لذت، علاقه و گاها شگفتی‌ای که در اثر دریافت اطلاعات جدید و زیبایی که هیچ کتاب درسی‌ای در این زمینه در اختیارم قرار نداده بود، به مطالعه‌ی این کتاب پرداختم و از سطر سطر آن لذت بردم.  قسمت‌هایی از کتاب دنیای سوفی:  &quot;رنسانس «رابطه‌ی تازه‌ای با خداوند» برقرار کرد. به‌تدریج و به‌همان نسبت که فلسفه و دانش از علم حکمت الهی فاصله گرفتند و دور شدند، شکل تازه‌ای از ایمان و تقوا پدیدار شد. هم‌گام با رنسانس، تصویر خود انسان نیز تغییر یافت و این مطلب نتیجه‌ها و پی‌آمدهائی برروی ایمان فردی مردمان داشت و رابطه‌ی انسان با کلیسا به مثابه‌ی یک تشکیلات و سازمان، جای خود را به‌رابطه‌ی خصوصی و شخصی فرد با خداوند داد.&quot;از توجه شما متشکرم.</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 19:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب «دختری که رهایش کردی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-zaaiovtjzqvx</link>
                <description>این متن را جهت شرکت در چالش کتابخوانی شهریورماه طاقچه-۱۴۰۲ می‌نویسم. داستان زیبا، جذاب و هیجان‌انگیز دختری که رهایش کردی از نویسنده‌ی پرآوازه‌ی انگلیسی، جوجو مویز، حقیقتا همان چیزی‌ست که روزنامه‌ی دیلی‌میل در مورد آن می‌نویسد:«کتابی که نمی‌توانید آن را زمین بگذارید.» وقتی شروع به مطالعه‌ی این کتاب زیبا و عاشقانه و رویایی کردم، جداً متوجه گذشت زمان نشدم. طوری که از گرفتگی و کرختی دست و پاهایم تازه متوجه گذشت زمان می‌شدم که دو یا سه ساعت بی‌وقفه مشغول مطالعه بودم. بله؛ راستی که کتاب دختری که رهایش کردی چنین کتابی‌ست. قسمتی از داستان در زمان جنگ جهانی دوم روایت می‌شود. وقتی کشور فرانسه توسط آلمانی‌ها به اشغال درمی‌آید. دو خواهر به نام‌های سوفی و هلن در شهر کوچکی در فرانسه به همراه برادر و بچه‌های کوچکتر مشغول گرداندن هتل کوچک خودشان هستند که با مشکلات فقر و کمبودهای اشغال کشورشان توسط آلمانی‌ها دست به گریبان می‌شوند. سوفی دختر شجاع و نترسی است که سعی دارد با مشکلات مبارزه کند. مثلا در ماجرای جستجوی بچه‌خوک، اصلا نمی‌توانستم خودم را جای سوفی تصور کنم. آن همه شجاعت، دلیر و نترس بودن، حقیقتا ستودنی بود. در صورت همزادپنداری، حتما من جای هلن، خواهر بزرگتر می‌بودم و از ترس فرمانده آلمانی، هر لحظه ممکن بود جان به جان آفرین تسلیم کنم.همسر سوفی، ادوارد که یک نقاش است، تابلوی زیبایی از سوفی در سال اول ازدواجشان، وقتی سوفی دختری‌ست جذاب با پوستی براق و موهای درخشان و ضخیم، نقاشی کرده و آن را به همسرش تقدیم نموده. او در جبهه‌های جنگ مشغول نبرد با دشمن است. در همین زمان که افسران آلمانی و سربازانشان به هتل سوفی و خواهرش حمله می‌کنند و هر چه در دسترس دارند می‌خورند و چیزی برای آنها باقی نمی‌گذارند، یکی از فرماندهان آلمانی شروع به معاشرت و ابراز علاقه‌مندی به سوفی می‌کند.منبع عکس: کافه بوکدر زمان دیگری دختر دیگری به نام لیو که یک قرن پس از سوفی زندگی می‌کند و در بعضی خصوصیات و ویژگی‌ها با سوفی اشتراکاتی هم دارد، در زمان مرگ همسرش، پل، تابلوی زیبایی از او هدیه می‌گیرد. این تابلو در اتاق خواب لیو درست جلوی چشمانش نصب شده و نقاشی خیره‌کننده‌ی آن، تصویر دختری با رنگ‌آمیزی‌های عجیب آبی و بنفش، او را مجذوب خود ساخته. لیو نمی‌داند این تابلو که طی جنگ جهانی از فرانسه به انگلیس آمده، چه ماجراهای عجیب و در عین حال غم‌انگیزی پشت سر گذاشته. جوجو مویز در این داستان هم توانسته با قدرت و توانمندی بسیار خود، صحنه‌های دلهره‌آور و هیجان‌انگیز داستان را به زیبایی بیافریند و موفق به خلق داستانی در تکریم عشق، شجاعت و مبارزه برای ارزش‌ها شود.قسمتی جذاب و پرکشش از کتاب دختری که رهایش کردی:«می‌تونستم بوی خفیف تنباکو رو از فرمانده حس کنم و قطرات بارون روی یونیفرمش رو ببینم. دقیقا پشت‌سرش وایساده بودم و چشمم رو دوخته بودم به گردنش. کلیدام رو توی دستم شل کردم که اگه بخواد یهو به من حمله کنه، با مشت بزنمش. من اولین زنی نبودم که به‌خاطر شرافتش مبارزه می‌کرد، اما اون برگشت طرفم و گفت:«همه‌ی اتاقا این‌قدر درب‌وداغونن؟»گفتم:«نه، بقیه از اینم بدترن!»چنان طولانی بهم خیره شد که احساس کردم سرخ شده‌م، اما اجازه ندادم فکر کنه منو ترسونده. منم بهش زل زدم، به اون موهای کوتاه طوسی‌رنگش خیره شدم، اون چشمای آبی نیمه‌بازش رو از نظر گذروندم که از زیر کلاه نوک‌تیزش منو برانداز می‌کرد. چونه‌م سفت بود و چهره‌م چیزی از احساسم نشون نمی‌داد.»</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 16:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب «انسان در جستجوی معنا»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-klgf4ymfbzy7</link>
                <description>این پست را جهت شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه-مرداد ۱۴۰۲ می‌نویسم؛ درباره‌ی کتاب انسان در جستجوی معنا به پیشنهاد دکتر مجتبی شکوری.این کتاب علاوه بر این‌که یک کتاب روان‌شناختی در زمینه‌ی امید و انگیزه‌ی زندگی‌ست، یک رمان زیبا، جالب و آموزشی در زمینه‌ی تحمل سختی‌ها و مصیبت‌های زندگی نیز می‌باشد. نویسنده‌ی این کتاب، آقای ویکتور فرانکل، خود از روانشناسان برجسته است که به مدت سه سال ناچار به تحمل اسارت در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها شده. او بعد از این تجربه‌ی سخت، شروع به کار بر روی بیمارانی می‌نماید که امید و انگیزه‌ی خود را در زندگی از دست داد‌ه‌اند. دکتر فرانکل به این نتیجه می‌رسد که ناتوانی این بیماران و مشکلاتشان در زندگی نتیجه‌ی عدم وجود مفهوم واقعی در زندگی‌ست. دکتر فرانکل در کلینیکش از بیماران سوال می‌کند چرا زنده هستند یا چرا به زندگی خود خاتمه نمی‌دهند و با پاسخ‌هایی که بیماران به او می‌دهند به دنبال یافتن راه‌حل مشکل همین بیماران است. روش هستی‌گرایی که دکتر آن را بنا نهاده و از آن بهره می‌برد، به دنبال یافتن معنا و علتی برای زندگی بیماران است. دکتر فرانکل به دنبال آشنا و آگاه ساختن بیماران به این موضوع است که حتما کسی در زندگی چیزهایی دارد که به خاطر آن می‌تواند مشکلات و سختی‌های زندگی را به دوش بکشد و حتی از داشتن آنها لذت ببرد یا برای کمال و رسیدن به معنای واقعی زیستن بهره بجوید.همان‌طور که گفتم، با وجود تمام این مطالب روان‌شناختی، این کتاب می‌تواند یک رمان واقعی از زندگی مردی باشد که یک‌باره تمام داشته‌ها و عزیزان خود را در زندگی از دست می‌دهد. پدر، مادر، برادر و همسرش در کوره‌های آدم‌سوزی نازی‌ها جان خود را از دست می‌دهند. دکتر فرانکل به جز جسم بیمار و نیمه‌جانش، چیزی ندارد. حتی نوشته‌های ارزشمندی را که بسیار ریز و فشرده در یک ورق جا کرده و ثمره‌ی سال‌ها تلاش و تحقیق اوست و به سختی سعی در حفظ آن دارد، به دست یکی از زندانیان می‌سپارد. زندانی که فردی نادان و از دست رفته و ناامید است، این نوشته‌ها را از بین می‌برد. در این قسمت از داستان من به‌شخصه دچار خشم، عصبانیت و افسوس شدم. به‌نظرم اگر خود به جای دکتر ویکتور بودم، همان لحظه همه‌چیز را از دست رفته می‌پنداشتم؛ اما ایشان به لطف توانمندی، آگاهی و ژرف‌نگری فوق‌بشری خود، نه‌تنها حتی لحظه‌ای در مقابل سختی‌ها و شکنجه‌هایی که در اردوگاه به ایشان و دیگران تحمیل می‌شد ناامید نشد، حتی توانست با چیزهای کوچک و کم‌اهمیت مانند زیبایی یک گل یا تکه چمن و درخت یا تماشای آسمان در روزهای تاریک و سیاه زمستان لذت ببرد. یا با شنیدن سخنان کوتاه و طنزآلود دوستانش شاد شود و در دیگران نیز انگیزه و امید بیافریند.زمانی که زندانیان با انبار کردن کمترین جیره‌ی غذایی خود و کمک و هدیه‌ی آن به زندانیان دیگر جرقه‌هایی از انسان‌دوستی خود را به نمایش می‌گذاشتند، با وجود آن شرایط سخت و طاقت‌فرسا و مصیبت‌بار، من احساس لذت و شعف و امید می‌کردم. دوست داشتم این سطرها را بارها و بارها بخوانم. گاهی با مطالعه‌ی کتاب به داشته‌ها و چیزهای باارزش زندگی‌ام می‌اندیشیدم که چرا با وجود تمام آسایش، راحتی و رفاه در زندگی گاهی ناامید و پریشان‌احوال می‌شوم. در حالی که زندگی‌ام با وجود کاستی‌ها، مفاهیم و ارزش‌های زیادی دارد که می‌توانم با تکیه بر آنها و تفکر به آنها از سختی‌ها و نداشته‌ها گذر کنم. گاهی در کنار مطالعه‌ی زندگی مشقت‌بار زندانیان به سختی‌های خود فکر می‌کردم و به این نتیجه می‌رسیدم که نداشته‌ها و سختی‌های زندگی من حتی اندکی قابل قیاس با آنها نیست و چگونه گاهی من نیز مانند آنها دچار یاس و ناامیدی می‌شوم. در این لحظه‌ها به مفهوم معنا در زندگی پی می‌بردم و با اندیشه در مورد داشته‌هایم به امید و انگیزه می‌رسیدم. من مطالعه‌ی این کتاب زیبا و ارزشمند را به تمام دوستان کتاب‌خوانم پیشنهاد می‌کنم.بریده‌ای از کتاب انسان در جستجوی معنا:«هزار و پانصد نفر چند شبانه‌روز با قطاری در حال سفر بودیم. در هر واگن هشتاد نفر نشسته بودند. همه مجبور بودند روی چمدان‌های شخصی‌شان دراز بکشند. واگن‌ها آن‌قدر شلوغ بودند که فقط از گوشه‌ی پنجره می‌شد طلوع خاکستری را دید. همه منتظر بودند قطار به کارخانه‌ی اسلحه‌سازی برسد. قرار بود به عنوان نیروی کار اجباری در آن‌جا کار کنیم. نمی‌دانستیم هنوز در سیسیل هستیم یا لهستان. سوت قطار مثل گربه و طلب کمکی به صدا درآمد...»امیدوارم از خواندن این متن لذت برده باشید.</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 19:58:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب «خشکسالی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-cjq3suo7amcg</link>
                <description>این متن را جهت شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه-تیرماه ۱۴۰۲، درباره‌ی رمان جذاب، معمایی و جنایی خشکسالی می‌نویسم که نوشته‌ی نویسنده‌ی موفق استرالیایی جین هارپر است و جوایز بسیاری از آن خود کرده؛ از آن جمله: جایزه‌ی خنجر طلایی انجمن جنایی نویسان انگلستان ۲۰۱۷، جایزه‌ی ادبی ویکتورین پریمیر و جایزه‌ی کتاب ناشران مستقل آمریکا. همچنین این کتاب به عنوان بهترین رمان پلیسی-جنایی آمازون انتخاب شده و نامزد بهترین رمان جنایی گودریدز در سال ۲۰۱۷ شده است.رمان از اتفاق هولناک و جنایت بزرگی که منجر به قتل اعضای یک خانواده به‌جز دختر کوچک دو ساله‌ی خانواده‌ی لوک شروع می‌شود. جین هارپر فضای جنایی کتاب را به زیبایی با حضور مگس‌های گوشت‌خوار و رعب‌آور به تصویر کشیده. در شهری که دچار خشکسالی‌ست و ساکنان شهر کم کم از زندگی در آن و مشکلاتی که بر اثر آب و هوا و خشکی گریبان‌گیر ساکنان آن است، دچار ناامیدی و بحران روحی شده‌اند. فضای این جنایت به شکلی‌ست که همه‌ی ساکنین شهر لوک را عامل این جنایت می‌دانند. این‌طور به نظر می‌رسد که لوک خانواده‌ی خود را که شامل همسر و پسر شش ساله‌اش است کشته و بعد خودکشی کرده است. اما با مطالعه‌ی بیشتر کتاب به نظر می‌رسد اصل قضیه چیز دیگری‌ست. آرون فالک شخصیت دیگر داستان سال‌هاست شهر را ترک کرده. او که دوست صمیمی لوک است، سال‌ها پیش متهم به قتل مرموز یک دختر جوان که از دوستان لوک و آرون بود، به حساب می‌آید. یادداشتی از الی، دختر مقتول به جا مانده که در آن نام فالک نوشته شده. به این ترتیب آرون فالک متهم اصلی قتل به حساب می‌آمده که به طریقی خود را به کمک لوک از این قضیه نجات می‌دهد. آرون که هنوز سایه‌ی اتهام قتل سالیان دور و کمک لوک برای نجاتش از اتهام بر سرش سنگینی می‌کند، به دعوت پدر لوک به شهر باز می‌گردد تا در مراسم تدفین شرکت کند.من در قسمت‌های مختلف مطالعه‌ی کتاب با آرون فالک که اینک در اداره‌ی پلیس شهر ملبورن مشغول به کار است همزادپنداری می‌کردم. به‌شخصه هیچ‌جای توضیحات داستان که به شکل جذابی در گذشته و حال در نوسان است، لحظه‌ای به متهم بودن آرون شک نکردم. گذشته از آن، او در قبال کشته شدن لوک در برابر پدر و مادر او احساس مسئولیت می‌کند. میان دو حس بازگشت به شهر ملبورن و روال عادی زندگی‌اش یا درگیری با ماجرای کشته شدن خانواده‌ی لوک که به طرز عجیبی مشکوک به نظر می‌رسد، در نوسان است. در تمام طول داستان، خواننده به تک تک افراد در قبال کشته شدن خانواده‌ی لوک مشکوک می‌شود. بالاخره فالک درگیر ماجرای قتل می‌شود و به کمک پلیس محلی که جوانی است که تازه ساکن شهر شده، سر از رازهای عجیب و وحشتناک هر یک از ساکنانی که به طریقی با خانواده‌ی لوک در ارتباط بودند، درمی‌آورد. در این میان، راز عجیب کشته شدن الی -دختری که سال‌ها پیش به شکل مرموزی به قتل رسیده- فاش می‌شود. خواندن این شاهکار جنایی را به دوستداران کتاب‌های جنایی و معمایی توصیه می‌کنم.بخشی از رمان معمایی-جنایی خشکسالی:خدایا! آن تابوت وسطی کوچک بود. بودنش مابین آن دو تابوت بزرگ صحنه را بدتر می‌کرد. چطور ممکن بود؟ بچه‌های کوچک که موهای شانه‌شده‌شان کف سرشان چسبیده بود، اشاره کردند: بابا نگاه کن! اون جعبه‌هه رنگ‌های فوتبالی داره. آنهایی که قدری بزرگ‌تر بودند و می‌دانستند درون آن چیست، وحشت‌زده در سکوت خیره شده بودند. لباس مدرسه به تن داشتند و نزدیک مادران‌شان ایستاده بودند. بالای سه تابوت، عکسی خندان از یک خانواده‌ی چهارنفره دیده می‌شد. لبخندهایشان بزرگ و پیکسلی بود. فالک عکس را قبلا در اخبار دیده بود و سریع آن را شناخت. از آن عکس زیاد استفاده کرده بودند. زیر عکس اسم‌هایشان با گل‌های محلی آراسته شده بود: لوک، کارن، بیلی.فالک به عکس لوک خیره شد. موهای ضخیم سیاهش حالا آن رگه‌ی عجیب خاکستری را داشت اما نسبت به همه‌ی مردانی که سی و پنج سالگی را رد می‌کنند خوش‌اندام‌تر بود. صورتش از چیزی که فالک به خاطر داشت پیرتر شده بود اما حالا پنج سال گذشته بود. آن لبخند گرمش هنوز تغییر نکرده بود. درست مثل نگاه هوشمندانه‌اش. کلمات هنوز همون‌طوره توی ذهنش بالا و پایین می‌پریدند اما سه تابوت چیز دیگری می‌گفتند. کشاورزی که کنار فالک نشسته بود بی‌مقدمه گفت:«تراژدی بدیه.» دست به سینه نشسته بود. مشت‌هایش را زیر بغلش گره کرده بود.فالک گفت:«همین‌طوره.»مرد گفت:«شما اون‌ها رو خوب می‌شناختین؟»فالک گفت:«نه زیاد. فقط لوک رو...» برای لحظه‌ای سرش گیج رفت و نتوانست کلمه‌ای برای توصیف مردی که در تابوت بزرگ خوابیده بود پیدا کند. چیزی به ذهنش رسید، اما خلاصه و کلیشه‌ای بود.بالاخره به حرف آمد:«پدر بود. وقتی جوون‌تر بودیم، با هم دوست بودیم.»«آره، لوک هادلر رو می‌شناسم».«فکر کنم حالا دیگه همه می‌شناسنش.»امیدوارم از خواندن این متن لذت برده باشید.</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 19:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب «دختر قبلی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73171969/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-rr149she3hfu</link>
                <description>این پست حاوی اسپویل از کتاب دختر قبلی، نوشته‌ی جی. پی. دلانی است. من این پست را جهت شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه-خرداد ماه ۱۴۰۲ نوشته‌ام. رمان دختر قبلی که از زبان دو دختر -اِما و جین- بیان می‌شود، رمانی زیبا، هیجان‌انگیز، پر از اتفاق‌های دلهره‌آور و چالشی است که هر خواننده‌ای از خواندن آن لذت می‌برد. در ابتدا با زوج سایمون و اِما روبرو می‌شویم که به دلیل اتفاق ناگوار سرقت از منزل، اِما قصد دارد از محل قبلی سکونت خود به مکان دیگر و آپارتمان دیگری که امنیت بیشتری دارد نقل مکان کند. در این بخش از داستان خواننده با اِما بسیار هم‌دلی و همراهی می‌کند. من به شخصه برای اِما بسیار دلسوزی کردم ولی بعدها در جریان داستان واقعیت‌های دیگری از او برای خواننده معلوم می‌شود که خواننده را واقعا شگفت‌زده می‌کند. بالاخره خانه‌ای برای این زوج پیشنهاد می‌شود که شرایط سکونت در آن بسیار خاص و چالش برانگیز است. مالک آپارتمان یک مهندس معمار بسیار کمال‌گراست که خود این آپارتمان را ساخته و در زمان ساخت خانه، پسر و همسرش را از دست داده است که بعدها مشخص می‌شود آن‌دو در قسمت زیرین همین خانه دفن شده‌اند. ادوارد، مهندس معمار آپارتمان، درباره‌ی تمیز و سالم نگه داشتن خانه بسیار وسواس دارد. اِما در این چالش بالاخره موفق می‌شود و زوج اِما و سایمون به آپارتمان مزبور نقل مکان می‌کنند. در این میان سایمون متوجه می‌شود اِما در مورد دزدی از منزل تمام واقعیت را به او نگفته و چیزهایی را از او پنهان کرده. بنابراین بین این زوج اختلاف پیش می‌آید. بعدها متوجه می‌شویم اِما منتظر چنین فرصتی بوده، تا از سایمون که ظاهرا شخصیتی سست، بی‌اراده و وابسته دارد جدا شود. این اتفاق می‌افتد و اِما با همان مهندس معمار آپارتمان آشنا شده و وارد رابطه می‌شود. ناگفته نماند که اِما در واقع همان دختر قبلی‌ست که در این خانه کشته شده و دیالوگ‌ها و جریان داستان در مورد او مربوط به گذشته است. اما قهرمان دیگر داستان، جین، که جریان داستان از زبان او در زمان حال توصیف می‌شود، مستاجر بعدی و ساکن هم‌اکنون آپارتمان مرموز است که متوجه می‌شود شباهت عجیبی به اِما از نظر ظاهر دارد. از طرفی اِما هم شباهت ظاهری خاصی به همسر مرده‌ی مهندس معمار، ادوارد دارد. جین هم در زندگی خود مشکلات و اتفاقات ناگوار دیگری را پشت‌سر گذاشته. او مادری‌ست که به تازگی فرزندی را از دست داده و سوگوار فرزند مرده‌اش است. جین که بسیار مشتاق مادر شدن است، در اواخر بارداری فرزندش را از دست می‌دهد و یک کودک مرده به دنیا می‌آورد. او از این اتفاق بسیار سرخورده و ناامید می‌شود. در ضمن شغلش را هم در جریان این اتفاق از دست می‌دهد. پدر فرزند جین رابطه‌ی کوتاه مدتی با او داشته و جین اینک مجرد است. خانه‌داری آپارتمان مذکور را جین نیز موفق می‌شود به دست آورد. او هم با مهندس معمار به سرعت وارد رابطه می‌شود اما در این میان متوجه اتفاقات عجیب و مرموز در این خانه می‌شود. ابتدا مردن فرزند و همسر ادوارد و بعد مرگ مرموز اِما در این خانه که پرونده‌ی مربوط به آن هنوز باز است و پلیس نتوانسته علت مرگ وحشتناک و مشکوک اِما که از پله‌های آپارتمان پرت شده و به دلیل برخورد سرش به کف سنگی آن کشته شده، پیدا کند. جین کارت ویزیت اِما با روانشناسش را اتفاقی پیدا کرده به دیدن او می‌رود. روانشناس از دیدن چهره و ظاهر جین که شباهت عجیبی به اِما دارد شوکه می‌شود و از او می‌خواهد از ارتباط با مهندس معمار خانه‌ی مشکوک دوری کند؛ چرا که ممکن است جانش در خطر باشد. ادوارد شخصی بسیار مغرور، سرد و کمال‌گراست. تا این قسمت داستان خواننده صد درصد مهندس معمار را عامل قتل‌ها می‌داند اما غافلگیری آن زمان اتفاق می‌افتد که خواننده متوجه می‌شود تمام گفته‌های اِما در جریان داستان دروغ بوده. او شخصی با عقده‌ی توجه و بیمار است؛ و سایمون، که در جریان داستان او را شخصی مهربان و منطقی می‌یابیم، او را به قتل رسانده؛ چرا که به روابط اِما و مهندس ادوارد سازنده‌ی ساختمان به سبک ساده‌گرایی حسادت می‌کرده. سایمون قصد کشتن جین را هم دارد که موفق نمی‌شود. جین او را از پله‌های بدون حصار خانه به پایین پرتاب می‌کند و او هم مانند اِما به همان شکل کشته می‌شود. جین از مهندس معمار باردار است. مهندس از او می‌خواهد کودک را که مبتلا به سندروم داون است، به سرپرستی فرد دیگری بسپارد تا خانه را به او واگذار کند اما جین نمی‌پذیرد و کودک را نگه می‌دارد. در پایان داستان مستاجر جدیدی در حال پر کردن فرم مربوط به سکونت است.امیدوارم از خواندن این نوشته لذت برده باشید.</description>
                <category>Soheila</category>
                <author>Soheila</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 17:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>