<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سبا بابائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73179989</link>
        <description>چگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم!
بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:01:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2695784/avatar/WgNxpm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سبا بابائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73179989</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون عنوان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-owablinweikr</link>
                <description>شباهنگام در خستگی و بی‌حالی گوشه‌ی تختم ولو می‌شوم. از صبح مدام در این فکر بودم که به چالش نوشتنم ادامه بدهم یا آن را رها کنم!دلم برای خودمان و جوانیمان خون است.حتی نمی‌توانیم کار فرهنگی و درست و درمانی را بصورت ممتد انجام دهیم. نمی‌گذارندمان...دلی لبریز از حرف و خشم دارم. اما جانی برای گفتنش در خود نمیابم.در خستگی‌ام همه پیوندها گسسته انگار.هیچ نمی‌خواهم.پرسشی هم ندارم.و نه دردی.تکّه کاغذی شده‌ام که با بادی تاب می‌خورد.نه به راهی می‌رود، نه پایداری می‌کند.رفته می‌شود.چنین هنگامی خالیم از ترس و نه اضطرابی با من.سهراب سپهری</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 12:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مدت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-cquqqikofg9o</link>
                <description>الیز عزیزماز آخرین نامه‌ی ما، ماه‌ها می‌گذرد.بعضی روزها چنان سخت‌ام که پاسخ دادن یک نامه، مرا آشفته می‌کند و حالا همه‌ی روزها این چنین است. آن‌چنان سخت که از دیدن و مواجه‌ی آدم‌ها دوری می‌کنم. تو گویی جان من ترک برمی‌دارد.منی که شیفته‌ی حضور انسان‌ها بودم. ایستاده، نشسته، در حال گفت‌و‌گوی کوتاهِ روزمره، و ناگهان طوفان از راه می‌رسد. شاخ و برگ‌هایم می‌شکند، فرو می‌ریزم و دیدگانم اشک می‌شود. اراده‌ی راه رفتن‌ام را از دست می‌دهم و به این فکر می‌کنم چطور ممکن است من به اینجا برسم...ساکن‌ام و انگار درون گهواره‌ای هستم که مرا تاب می‌دهند.الیز عزیزمدر زندگی، لحظه‌ای نبود — هیچ لحظه‌ای — که حتی برای چند ثانیه احساس کنم به کسی تعلق دارم. و حالا، در تمام این لحظات طوفانی که فرو می‌پاشم، فقط می‌خواهم تنها نباشم.اما زندگی با تو، آن‌گونه که تو انتظار داری، رو به رو نخواهد شد.می‌ایستی و شاخه‌های شکسته‌ات را جمع می‌کنی؛ همان‌هایی که یادگار طوفان‌اند.و از آنچه باقی مانده، مراقبت می‌کنی — نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای ساختن معنایی تازه.اگر آزادی را بی‌قید و شرط پذیرفتی، آن نیمه‌ی دیگرش خلأ نیست.شاخه‌های شکسته‌ات، آرام‌ آرام به چیزی دیگر بدل می‌شوند — چیزی شبیه امید، شبیه تداوم...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 16:32:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه جوانانی...</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-sbulpozq9cps</link>
                <description>صدای بارش باران می‌آید. ساعت از نیمه شب گذشته است. خواب از من گریزان و چشمان من غرق باران... عکس‌ها و فیلم‌ها را می‌بینم. سیل اشک امان نمی‌دهد...چه جوانانی...چه جوانانی...از جا بلند می‌شوم، کور مال کور مال می‌آیم توی حال، پنجره را باز می‌کنم، هوای مرطوب و نمناک زمستانی که هیچ بویی از زمستان ندارد و بیشتر بهاری است تا زمستانی را به ریه‌ها می‌فرستم. فکر می‌کنم واقعا چند نفر بودند! چندتایشان زیر سن قانونی بودند! چندتایشان در حال تحصیل بودند! چند نفرشان تازه داماد و تازه عروس بودند! چه تعدادی قرار بود فردا به دیدار عشقشان بروند! چند نفرشان کارهای مهمی داشتند که قرار بود فردا بهشان رسیدگی کنند! چند نفرشان ورزشکار بودند! چند نفرشان پدر و مادر بودند! چند نفرشان تنها زندگی می‌کردند! چند نفرشان عاشق نم باران و هوای بارانی بودند! چند نفر! چند نفر بودید! داغتان هر روز تازه‌تر می‌شود. با مرگ بیگانه نیستم، مرگ آشناست برایم. ولی مرگ داریم تا مرگ، مردن داریم تا مردن، رفتن داریم تا رفتن... چه کردید با جوانان این خاک! چگونه شرم نمی‌کنید! چگونه عذاب نمی‌کشید! شما از کدام قماش هستید که اینگونه وقیحانه بر جوانان این خاک تاختید و بی‌رحمانه در جوانی پرپرشان کردید! هر چه فکر می‌کنم نمی‌دانم شما را به چه مانند می‌توان کرد، این حجم از خشونت برای چند روز بیشتر بر کرسی قدرت بودن! آه چه جوانانی... چه دسته گل‌هایی...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 12:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حال ساخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-tjnqqyflvkwt</link>
                <description>همچنان در حال ساختن...به آینده فکر نمی‌کنم، به گذشته هم...فقط در حال بهبود بخشیدن به خودم در زمان اکنون هستم.شاید اگر در زمانی با ثبات بیشتری و در زمانی بدون این همه غم و اندوه بودیم، سرعتم چند برابر حالا می‌بود. اما حالا و در این شرایط هم حرکت حلزون‌وارم بهتر از بی‌حرکتی‌ست...غبطه می‌خورم به آنان که جرات و جسارت دارند، آنان که در ناامنی تمام فریاد عدالت‌خواهی برآورده و از همه چیز خود گذشته‌اند. آنان که نمی‌گذارند عادی‌سازی سازمان یافته به ثمر بنشیند. از خودم شرم دارم و شجاعت آنان را می‌ستایم. سرتان سلامت.داستان کوتاهی در داستان سووشون خواندم که بسیار از خواندنش لذت بردم. متنش کمی طولانی بود و در نتیجه هم نتوانستم پیدایش کنم. تایپ کردنش هم کمی زمان می‌برد. اما اگر کتاب را در دسترس دارید بخش ۱۹ را یکبار دیگر بخوانید. شاید یادآوری‌اش به مذاق شما هم خوش نشست.بیش از اینم حوصله‌ای نیست...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 21:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%B1%D9%86%D8%AC-rx240g6lbr7s</link>
                <description>عکاس: نامشخص گفتند کسی در محلات این عکس را ثبت کرده است. این‌ها را هم خودم از روی صفحه‌ی تلویزیون که برنامه‌ای بود در باب زندگی گرفته‌ام. روزم را با باشگاه شروع کردم. بدنم از تمرین خورد و خمیر شده. نمی‌توانم درست بنشینم و بلند شوم. این درد از آن دردهای خوب است. با همه رنج‌ها و غم‌هایی که دارم، این روزها را با برنامه‌تر می‌گذرانم. شاید این هم تقلایی‌ست برای فرار از این رنج عظیم. برای ایستادن و سرپا ماندن. روزها اغلب کتاب می‌خوانم، شماره‌دوزی می‌کنم، با دوستانم گپ کوتاهی می‌زنم و فکر می‌کنم. بسیار فکر می‌کنم. به همه چیز فکر می‌کنم. چیزهای خوب، چیزهای بد، غم‌ها و شادی‌ها، آینده و گذشته، به روزها و شب‌های دی ماه، به حالا...به خودم می‌آیم چند دقیقه‌ای از نوشتن آخرین کلمه گذشته و من محو کوه‌های روبرو که از پنجره معلوم هستند شده‌ام. تصاویر چون نواری از جلوی چشمم رژه می‌روند. کیسه‌های مشکی، کسی که به دنبال عزیزش می‌گردد، مادری که بر مزار جوانش کِل می‌کشد، کیک تولد و .... مگر می‌شود این همه داغ را دید و همان آدم سابق بود! فکرهایم که به این سمت می‌روند، مانند کوه سنگین می‌شوم، تو گویی کوهی راه نفسم را بسته. سرم تیر می‌کشد و کم‌کم درد چشمانم شروع می‌شود. می‌روم کتابم را ورق بزنم، در قصه‌اش غرق شوم تا این رنج خفه‌ام نکرده...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 16:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش من، زن، زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gzojbc0qybbm</link>
                <description>گاهی زنی در من زندگی می‌کند، که دلش می‌خواهد، تمام روزش را در آشپزخانه باشد. آشپزی کند، ظرف بشوید، دسر درست کند، مزه‌های مختلف را در هم آمیزد، کیکی بپزد و کج‌و معوج با خامه تزئینش کند.گاهی زنی در من زندگی می‌کند، که دلش می‌خواهد، تمام روزش را به خواندن کتاب‌ها و رمان‌های مختلف بگذراند. مجله بخواند، در قصه‌ها سیر کند، رویا بپروراند، گاهی چیزکی بنویسد.گاهی زنی در من زندگی می‌کند، که دلش می‌خواهد، در پیاده‌روی‌های عصرگاهی یا شاید هم صبحگاهی‌اش تمام کوچه و پس‌ کوچه‌های شهر را قدم بزند، از هر چیزی عکس بگیرد، به آسمان چشم بدوزد، به درختان سر راهش سلام کند. موزیک بشنود و در ذهنش برقصد.گاهی زنی در من زندگی می‌کند، که همه شور و نشاط و امید است، سرمست از زندگی، لبریز از شوق بودن.گاهی زنی من در زندگی می‌کند، جنگجو، لجباز و سرسخت. گاهی زنی در من زندگی می‌کند، مهربان، بخشنده و آرام.گاهی زنی در من زندگی می‌کند، که تنبل است و حتی حوصله‌ی شانه زدن به موهایش را هم ندارد. چه برسد به جنگیدن یا هر کار دیگری...گاهی رویا پرداز است و گاهی در تاریکی شناور و معلق...گاهی مرتب و شیک، گاهی نامرتب و ژوریده، گوریده‌‌‌...گاهی خشمگین و عصبی و گریان، گاهی آرام و لبخند بر لبیک زن معمولی...آنچه از من دیده می‌شود مجموع تمام این‌ زن‌هاست. زنی در تلاش برای آدمی بهتر شدن، برای ساختن خودش.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 16:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه...</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A2%D9%87-meis6axkpodl</link>
                <description>تا به حال عزادار عزیزی بوده‌ایید؟ آدم‌ می‌سوزد. در درونش آتشی برپاست. نه خاموش می‌شود. نه می‌شود کنترلش کرد. انگار آتش به خرمن هیزم افتاده. از درون گر می‌گیری. و راه گریزی نیست. راه نفس بسته می‌شود. شب‌ها با چشمانی گریان به خواب و صبح‌ها با گیجی از خواب برمی‌خیزی. در سرت آشوبی‌ست. در دلت غوغاست. در پیش چشمانت همه چیز دو دو می‌زند. جهان از حرکت باز می‌ایستد. همه چیز در نظرت رنگ می‌بازد. همه چیز در اطرافت کند می‌شود. زندگی تبدیل به شوخی مسخره‌ای می‌شود. خدا نکند کسی داغ جوان ببیند. مگر می‌شود آرامشان کرد. اصلا مگر می‌شود درکشان کرد که حالا بشود کاری هم کرد؟ عکس‌ها را می‌بینم. گل‌های نشکفته‌ای، که در اوج زیبایی و بالندگی سر به دامن خاکِ سرد گذاردند. چه می‌کشند مادران شما، چه بر سر پدرانتان آمد وقتی به هر دری می‌زدند تا پیدایتان کنند. در آن کیسه‌های به رنگ بخت ما چه‌ها که ندیدند. حالا کیک تولد خود روضه‌اییست. حالا باران، رنگین‌کمان، ۲۰۷ مشکی، نو عروس، بدنساز، آتش‌نشان، هواپیما بر فراز آسمان...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 21:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم‌ می‌خواست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-merbfrkrv637</link>
                <description>بوک‌مارک شماره‌دوزیدراز می‌کشم و به سفیدی سقف خیره می‌شوم. سرماخورده و بیمار کل روز را به همین شکل گذرانده‌ام. گفت‌وگوی هوشنگ مرادی کرمانی با سروش صحت را می‌شنوم. چقدر شیرین حرف می‌زند. کتاب‌هایش را سرچ می‌کنم و در لیست خواهم خواند می‌نویسمشان.باز به سقف سفید خیره می‌شوم.دلم می‌خواست تنها دغدغه‌ام درس خواندن و کتاب خواندن باشد.دلم می‌خواست صبح‌های زود بیدار شوم. دغدغه‌ام این باشد زودتر بزنم بیرون و پیاده‌روی کنم، بروم تمرین.دلم می‌خواست کارهای هنری انجام دهم.دلم می‌خواست برای تولدم که اواسط اسفند است، جشن کوچکی ترتیب بدهم.دلم می‌خواست همه را خوشحال و در حال خرید شب عید ببینم.دلم می‌خواست ذوق عید را داشتم.دلم می‌خواست بروم تره‌بار خرید کنم، بیایم آشپزی کنم.دلم می‌خواست با دوستانم بنشینم و فقط حرف از چه خوانده‌ایم و چه دیده‌اییم و کجا برویم باشد.دلم می‌خواست پدر غم نان نداشت، مادر غصه‌ و حسرت نداشت.دلم می‌خواست خون جوانان وطن به جای جاری شدن در کف خیابان‌ها در رگ‌هایشان جاری بود. زنده بودند و نفس می‌کشیدند.دلم می‌خواست....خیلی چیزهایی از این دست دلم می‌خواهد. معمولی و ساده... جریان یک زندگی عادی...این همه غم و حسرت چیست که بر سرمان آوار کرده‌اند.حالا می‌بینم یکی یکی اعضای ویرگول اینجا را ترک می‌کنند. این هم غمیست روی غم‌های دیگر...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 13:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه باید کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-jdcusfzwreeu</link>
                <description>گوشی را می‌زنم به شارژ و خودم را می‌چسبانم به دیوار تا بشود همزمان از گوشی استفاده کرد. خانه حسابی تمیز و مرتب است. اما امان از ذهن آشفته و نامرتب خودم.کمی عصبی، کمی گیج، کمی افسرده، کمی داغان، کمی خراب و خیلی بی‌حوصله هستم.گاهی شب‌ها بدخواب می‌شوم. همچنان کابوس می‌بینم. بعضی‌ها هم کارهایی می‌کنند آدم دلش می‌خواهد سرش را بکوبد به دیواری، ستونی، جایی...سعی می‌کنم نفس عمیق بکشم. به مسافرتی که در پیش رو دارم فکر می‌کنم و سعی دارم ذهنم را آرام کنم. سخت است ولی باید این کار را انجام دهم. بساط بوک‌مارک‌هایم را پهن کرده‌ام. بنا دارم طرح‌های نسبتا ساده را کار کنم. وقتی دستم به کار است بیشتر از هر زمانی پادکست یا کتاب صوتی می‌شنوم. دیروز &quot;چه باید کرد؟&quot; از &quot;لئو تولستوی&quot; را شنیدم. دو بار هم شنیدم. اما راستش را بخواهید گمان می‌کنم نیاز دارم تا بیست دقیقه آخرش را باز هم بشنوم. درست و حسابی متوجه نشدم. کلیت کتاب راجع به فقر و چگونگی برطرف کردن آن بود. در ذهن نویسنده که آدمی متمول بود این افکار می‌گذشت که چرا آدم‌ها در فقر زندگی می‌کنند و چطور می‌شود این فقر را ریشه کن کرد. اول به نظرش کار آسانی آمده ولی بعد افتاد مشکل‌ها... گویا نویسنده با دیدن فقرا و متأثر شدن از وضعیت فلاکت بار آن‌ها درصدد نوشتن این کتاب برمی‌آید. من همیشه از این ادعا تعجب کرده ام که می‌گویند: فلان موضوع از لحاظ تئوری درست است، ولی عملی نیست، مثل این که تئوری چیزی جز ردیف کردن یک رشته کلماتی که برای بحث و مکالمه لازم است نبوده و نمی‌توانسته است پایه و ملاک اقدامات و فعالیت‌های عملی باشد.آنچه می‌توان احتمال داد این است که بعضی افکار بی معنی و غیرقابل تحقق سبب شده اند که این استدلال در افواه مردم جاری شود.تئوری چیزی است که انسان می‌داند و پراتیک آن چیزی است که عمل می‌کند. پس چگونه می‌شود که انسان چیزی دیگر فکر کند، ولی به طریقی ددیگر عمل نماید؟مثلا اگر از نظر تئوری برای پختن نان باید ابتدا خمیر کرد و بعد در تنور گذاشت، هیچ آدمی جز آن نخواهد کرد مگر این که دیوانه باشد. معذلک در اجتماع ما گفتن این که فلان کار نتیجه ندارد مد شده و همه جا تکرار می‌شود.کتاب کوتاه و خوبی بود. به دنبال مطالب دیگری درباره‌اش می‌گشتم که به کتاب دیگری برخوردم با عنوان &quot;اگر فریدا بود، چه می‌کرد؟&quot; و اصلا همین نام فریدا مرا تهیج کرد تا کتاب را از طاقچه دانلود کنم و شروع کنم به خواندنش...فکر می‌کنم چرا انقدر فریدا را دوست دارم؟ چون زن بوده؟ چون هنرمند بوده؟ چون تصادف کرده ولی خود را نباخته و ادامه داده؟ چون سرسخت بوده؟ چون خود واقعی‌اش را بروز داده و سانسور نکرده؟ چون زیبایی باطن داشته؟ هر چند که زیبایی ظاهر هم داشته، شاید هم همه‌ی این‌ها... حالا می‌خوانمش و بعد اینجا درباره‌اش می‌نویسم. کتابی هم که از هاروکی می‌خواندم جذاب شده برایم مثل باقی کتاب‌هایش...کاش حوصله‌ی رفته‌ام برگردد سر جایش... کم‌کم از نبودش کسالت دارد قوت غالب می‌شود. در این یک ماه اخیر تعداد کسانی که اینجا را مرور می‌کنند بیشتر شده. ممنونم از همراهی شما..‌. اما راستش من هم معذب‌تر شده‌ام در نوشتن. نمی‌خواهم آن رهایی را از دست بدهم. نمی‌خواهم جسارتم را از دست بدهم‌. به خودم نهیب می‌زنم هر چیز که تو باشی فرقی ندارد چه چیزی، عده‌ای دوستت دارند و عده‌ای از آن خوششان نمی‌آید. بنابراین بدون توجه به این چیزها بنویس و این نوشتن را تمرین کن. بارها شده که خواستم چالش را متوقف کنم. اما هر بار آمدم و چیزی نوشتم تا این زنجیره قطع نشود. در این نوشته‌ها همه چیز یافت می‌شود، نوشته‌هایی که بهترند و برخی که چنگی به دل نمی‌زنند. نوشتن و تمرین این کار، دری باز کرد یا بهتر بگویم درهایی باز کرد به رویم که هیچ نمی‌دانستم وجود دارند. با نوشتن انگار خودم را، ذهنم را می‌کاوم و فکرهایم را حلاجی می‌کنم. در این بین خودم را از بیرون و درون می‌بینم. حالا این سوال چه باید کرد؟ در ذهنم پررنگ شده. از دیروز مدام به آن می‌اندیشم. به راستی چه باید کرد؟ این را می‌توان برای هر چالشی در زندگی به کار برد... آیا می‌توان برای هر امری کاری کرد؟ آیا می‌توان تمام مشکلات را برطرف ساخت؟ شاید گاهی به واقع نشود و نتوانیم. شاید گاهی رسیدن به پذیرش جواب سوال چه باید کردهایمان بشود. و چقدر پذیرش برخی چیزها غم‌انگیز است.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 10:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امداد و نجات</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-pk6ltiimqbpq</link>
                <description>به هر جان کندنی بود نزدیک‌های ساعت یازده خودم را از تخت جدا کردم. موهای ژوریده و گوریده‌ام را شانه زدم و با گیره‌ایی سنجاقشان کردم به بالای سرم. لباس پوشیدم و زدم بیرون. پشیمان شدم از هودی پوشیدنم از بس‌که هوا گرم و بهاری بود. آفتاب تیز می‌تابید و چشم را می‌زد. خیابان شلوغ بود‌. تا میدان رفتم و کمی کاهو و هویج گرفتم. آسمان آبی بود و چند لکه ابر پنبه‌ای بازیگوش در آن شناور بودند. در نوک کوه‌ها اندک برفی در حال آب شدن بود. منظره‌ی دلفریبی است در عین شلوغی همه جا ساکت است. آدم‌ها حرف نمی‌زنند. فقط در رفت‌وآمدند.هوا و آفتاب باعث شد کمی حالم بهتر شود، اما همینکه پایم به خانه رسید چشمانم پر شد. باز به جای سرازیر شدن سیل به روی گونه‌هایم همه را فرو خوردم.پنجره‌ها را باز کردم و آفتاب به خانه دوید. و گلِ جلوی پنجره را در آغوش کشید. نور آنقدر کار دارم که از همین حالا تا پایان شب را باید سر پا باشم. به قول خانم سین خوب است که سرم گرم باشد تا کمتر فکر و خیال کنم. امروزم را کمی هدر دادم، صبح باشگاه نرفتم، هنوز چیزی نخورده‌ام، کتابی ورق نزده‌ام...بس است باید نیم دیگر روزم را نجات دهم. فعلا شرایط همین است که هست. آب در آسیاب افسردگی ریختن هم که نشد کار... 🍒کتاب بخوان🍒کارهایت را تیک بزن🍒 کمتر فکر کن🍒 چیزی بشنو 🍒 چای درست کن🍒 چند روزی از گوشی فاصله بگیر 🍒 قوی بمان دنیا هنوز به آخر نرسیده...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 12:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر درد</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-lqmsdeov5kgw</link>
                <description>و باز هم سر درد.‌‌‌..سرم سنگین است. تنم رنجور است. قلبم مالامال از درد است. کرخت و خسته. درمانده. دلتنگ. دلتنگ. دلتنگ...فکر می‌کنم چگونه است که هر گاه می‌خواهند تروریست هست و هرگاه نمی‌خواهند تروریست نیست! مگر نه اینست که کار تروریست ترور کردن است! ایجاد و رعب و وحشت است! مگر نه اینکه به دنبال فرصت می‌گردد و هر جمعیتی می‌تواند بهترین فرصت را در اختیارش بگذارد. آن هم وقتی حتی مسئولین در خیابان‌ها هستند!کار حکومت مستبد تولید دروغ است در کارخانه‌ی دروغ‌گویی و نشر اکاذیبش (بزرگترینش همین صداوسیماست)...تمام صداها را خفه کرده‌اند. تمام تریبون‌ها را از اندیشمندان و متفکرین گرفته‌اند. از تمام کسانی که خط و فکری متفاوت دارند. تمام صداها را خاموش کرده‌اند. از هنرمند و ورزشکار و فرهنگی گرفته تا هر کسی که فکرش را می‌توان کرد‌. انتقاد در این نظام معنایی ندارد. یا با مایی یا مقابل مایی و تمام. از نظر این متحجرین دنیا یک دریچه دارد و همه چیز را باید از همان یک دریچه دید وگرنه خونت پای خودت است.دیشب به جهنم و بهشتشان فکر می‌کردم. بهشتی که برپایه‌ی ممنوعیات (شراب) این دنیا بنا شده. بر خواب و خور و تن‌پروری. تکیه بر تخت و داشتن غلامان و حوریان. فکر می‌کردم مثلا چرا در جایی نگفته‌اند بهشت پر از کتاب‌های خوب است. مثلا تمام کتاب‌هایی که در کل بشریت نگارش شده، فکر کنید داشتن همچین کتابخانه‌ایی تا چه حد می‌تواند وسوسه انگیز باشد. (قطعا نه برای همگان) بعد تصور کنید می‌گفتند بهشت جایی است که به تمام سوالات بشریت پاسخ داده می‌شود. این هم جذاب است. می‌گفتند هر کس وارد بهشت شود تمام علم‌های جهان هستی به یکباره در مغزش قرار داده می‌شود. فکر کنید همه چیز را درباره‌ی اقیانوس‌ها و کهکشان‌ها بدانید و اصلا ببرندتان تور علمی و از نزدیک شاهدشان باشید. این هم عالیست. خیلی چیزها هستند که می‌توانستند وعده‌های بهتری باشند چرا انقدر تاکییدشان روی زن و شراب و عسل است؟ همه متن‌ها از قرآن کریم با ترجمه مجاز هستند (نه تفسیر یا توضیح شخصی).🌿 ۱. سوره الرحمن (آیات ۴۶ تا ۷۶)وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِبرای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو بهشت است.فیهِما عَیْنانِ تَجْرِیانِدر آن دو [بهشت]، دو چشمه جاری است.فیهِما مِنْ كُلِّ فاكِهَةٍ زَوْجانِدر آن دو، از هر میوه‌ای دو گونه است.مُتَّكِئِينَ عَلى‌ فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍبر تخت‌هایی تکیه زده‌اند که آسترشان از دیبای ستبر است.🍇 ۲. سوره واقعه (آیات ۱۰ تا ۳۸)فِی جَنَّاتِ النَّعِيمِدر باغ‌های پرنعمت خواهند بود.عَلى‌ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍبر تخت‌های زربفت آرمیده‌اند.يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ، بِأَكْوابٍ وَ أَبَارِيقَپسرانی جاودان بر آنان گردانند با جام‌ها و کوزه‌ها.وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَو از هر میوه‌ای که بخواهند.وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَو از گوشت پرنده‌ای که میل دارند.وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِو حوران چشم‌درشت چون مروارید پنهان.🌸 ۳. سوره انسان (آیات ۱۲ تا ۲۲)وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيرًاو به پاداش شکیبایی‌شان بهشت و حریر نصیبشان کرد.مُتَّكِئِينَ عَلى‌ سُرُرٍ لا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَ لا زَمْهَرِيرًابر تخت‌ها تکیه زده‌اند. نه گرمای خورشید در آن است و نه سرمای زمستان.وَ دَانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلَالُهَا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلًاسایه‌های درختان به آن‌ها نزدیک است و خوشه‌هایش به آسانی در دسترس.وَ يُسْقَوْنَ فِيهَا كَأْسًا كَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلًااز جامی در آنجا نوشانده می‌شوند که آمیخته با زنجبیل است.🌼 ۴. سوره محمد (آیه ۱۵)مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّىمثل بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده این است که در آن نهرهایی از آب زلال، و نهرهایی از شیر که مزه‌اش تغییر نکرده، و نهرهایی از شراب گوارا، و نهرهایی از عسل خالص روان است.چه چیزی در این وعده‌ها جذاب است؟ من جذابیتی نمی‌بینم. این‌ها فقط چیزهای پوچی‌ست که برای عده‌ای (یک کلمه اینجا پاک شده است خودتان هر چه دلتان خواست بجایش بگذارید) شاید زیبا و خواستنی باشد. بهشت همین زندگی اکنونمان می‌توانست باشد اگر عده‌ای (در اینجا هم کلمه‌ای پاک شده که به دلخواه می‌توانيد پرش کنید) تمامش را برای خودشان نمی‌خواستند. اگر قدرت کور و کرشان نکرده بود. اگر آنقدر بالا نمی‌رفتند که دیگر نتوانند ما آدم‌های عادی را ببینند و صدایمان را بشنوند. تصور کنید در جهانی آرام و عاری از جنگ و نکبت زندگی می‌کردیم. به دور از تبعیض، از هر نوعش، چه نژادی، چه قومی و چه مذهبی... آن وقت دیگر چه کسی به وعده‌ی بهشتی این چنینی می‌اندیشید! لطفا از موعود هم با من حرفی نزنید به هر حال باید چیزی برای امیدواری بهشان بدهند که صبوری پیشه کنند و دم برنیاورند. (من هم زمانی در جایگاه شما بوده‌ام و تا حدودی می‌دانم حالا چگونه فکر می‌کنید،  پس بیایید با هم بحث نکنیم، این روزها اصلا حوصله ندارم)(خوب می‌فهمید چه می‌گویم،  پس اگر این متن را خواندید و با من مخالف بودید فقط با بستن صفحه خودتان و من را خوشحال کنید)(قبلا آیات مربوط به جهنم را خوانده‌ام، سعی نکنید به یادم بیاورید، چون در همین لحظه هم گرفتار جهنمی ساخته شده به دست آرزومندان بهشت برین هستیم)برمی‌گردم به سطور اول متن، به تروریست...چیزی جز این در ذهنم شکل نمی‌گیرد که کنترل تروریست در دستان خود حکومت است. وگرنه تا این حد تفاوت بین اعتراضات مردمی و راهپیمایی عجیب است. نیست!!!</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 10:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-cqmh8ttlfarq</link>
                <description>اندوه ما بی‌پایان خواهد بود. روزهایمان همه در حسرت یک زندگی معمولی طی می‌شود. دانه دانه همه‌ی چیزهای دلخواهمان حذف می‌شوند و هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید. چه می‌توان کرد؟ حلقه‌ی سختی‌های هر روز تنگتر می‌شود. دستان ظالم بیشتر و بیشتر حنجره‌هامان را می‌فشارد. شادی‌های کوچکمان مدام آب می‌روند. می‌گویند روزی را خدا می‌رساند. نمی‌دانم دقیقا منظورشان چیست! مثلا نان خشک؟ مثلا رفتن به پارک سر کوچه؟ مثلا لباس‌های بنجل بازار؟ ناشکرم؟ دقیقا شکر چه چیزی را باید به جا بیاورم؟ همیشه آدم قانعی بوده‌ام، اما دیگر قناعت هم جوابم کرده. هیچگاه درگیر تجملات و زندگی و سفر آنچنانی نبوده‌ام. اما کمترین‌ها هم دیگر تبدیل به رویا می‌شوند. تمام این‌ها را بگذارید یک طرف... با اندوه خون‌های ریخته شده چه کنیم؟؟؟ خوب نیستم، غمگینم و روزنه‌ی نوری نمی‌بینم...دلم برای خود گذشته‌ام هم تنگ شده، آنکه همیشه نیمه‌ی پر لیوان را می‌دید. حالا انگار نه تنها لیوانم خالیست بلکه شکسته و هزار تکه شده...تلخی‌هایم را ببخشید، ببخشید که خواندن این متن غم به دلتان آورد. فقط این روزها حال خوبی ندارم.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 20:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش‌دوزک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B2%DA%A9-bxaqsqlzcnn0</link>
                <description>در قطار صادقیه کرج نشسته‌ام و ساندویچ کالباسم را گاز می‌زنم. سرم کمی درد می‌کند. بالأخره امتحانات تمام شد.ظهر در تاکسی نشسته بودم که ناگهان چیزی پرواز کنان آمد و نشست روی دستم.یک کفش‌دوزک کوچک‌...نشست، بال‌هایش را بست و ثابت ماند. یک ملاقات ناگهانی و کوتاه...در راه همزمان که کتاب می‌خواندم هدست را در گوشم گذاشتم تا بتوانم بازار بزرگ تهران واقع در واگن را تحمل کنم. هزار ماشاالله جوری داد می‌زنند انگار سر جالیز هستند. رسیدم کافه. دو هفته‌ایی مشد بچه‌ها را ندیده بودم. دخترها به گرمی در آغوشم کشیدند و محکم بغلم کردند. خیلی چسبید. من هم برای تک‌تکشان دلتنگ بودم. سامان برایمان کیک پخته بود. شادی دلمه‌ی برگ مو آورده بود. دلتان نخواهد بسیار خوش طعم بود.دمدمای غروب بود که خداحافظی کردم و زدم بیرون، باران نرم‌نرمک باریدن گرفته بود. موسیقی شنیدم و راه رفتم. راه رفتم. راه رفتم. بیش از ده هزار قدم. به انقلاب هم سری زدم. یکبار باید به این رستوران بروم. البته برویم. برگشتم مترو و در راه خانه مامان هستم. زودرنج شده‌ام. با کوچکترین حرف یا رفتار بهم می‌ریزم. دلم می‌گیرد. انرژی‌ام ته می‌کشد. حالا مگر به زودی حالم خوب می‌شود. با خودم می‌گویم، چیزی نشده چرا غمبرک زده‌ای! جوابی نمی‌آید. می‌گویم آخر اتفاقی نیفتاده، این ریخت و قیافه چیست که به خودت گرفته‌ایی... باز هم صدایی نمی‌آید. لوس و نازنازی هستی، همین... چه کنم، فعلا همین است که هست از فردا همین هم نیست. اصلا با خودم هم قهرم...رسیدم دیگر باید پیاده شوم.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 18:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰ هفته تا پایان چالش</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DB%B2%DB%B0-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-y4dmaw6v5na4</link>
                <description>از دیروز که متنم پرید کمی از لجم باقی مانده. ولی خوب کاری‌ست که شده. بهتر است فراموشش کنم. راستش از بس انرژی کافی ندارم شاید بیشتر لجم گرفته که متن حدودا ۱۰۰۰ کلمه‌ایی‌ام به فنا رفت.بگذریم...امروز را با باشگاه شروع کردم. سعی کردم تا جایی که می‌توانم حرکات را با دامنه‌ی حرکتی کامل و با وزنه‌های سنگین در حد توانم انجام دهم. اینجوری لذت‌بخش‌تر است. کمی با خانم میم و خانم ف حرف زدم و آخر سر آمدم خانه... در راه به آقای ی زنگ زدم و بعدش هم با خانم عین صحبت کردم.کتاب خواندم، ناهار خوردم، باز کتاب خواندم، کمی به خانه رسیدم، پادکست شنیدم و در نهایت با خانم سین چت کردم. شب را مهمان هستیم و این شد که گفتم قبل از اینکه دیر شود بیایم اینجا و تکلیف امروز را تیک بزنم. در چانه‌ام هم یک جوش مجلسی زده‌ام. جوش‌ها از کجا می‌فهمند ما کی مهمانی دعوت می‌شویم که سر موقع در آیینه یا ما دالی می‌کنند! از این هم بگذریم...به کارهای نکرده‌ام فکر می‌کنم. به اینکه چقدر حوصله‌ی مهمانی رفتن ندارم. دلم می‌خواهد با شیرجه‌ای بپرم وسط کتاب‌هایم و قصه‌هایشان و حالا حالاها از آنجا بیرون نیایم. از پنجره ابرها را می‌بینم. سرعتشان جوری است که بدون تایملپس هم می‌توان حرکت سریعشان را دید. سفید و پنبه‌ای... کاش ابرکی داشتم. می‌نشستم بر بالای آن می‌رفتم. به کجا؟ خب معلوم است به هر جا که دلم می‌خواست...حتی حال و حوصله رویاپردازی هم ندارم. گاهی که دل و دماغ نوشتن ندارم، به خودم می‌گویم آبت نبود نونت نبود چالش برداشتنت چه بود! آن هم نوشتن... مگر آدم‌ها وقتشان را از سر راه آورده‌اند که چرندیات تو را بخوانند... واقعا کاش نخوانید من هم کمتر معذب می‌شوم برای این بی‌حالی‌ها و از سر بی‌حوصلگی نوشتن‌هایم...همه چیز ملال‌آور است، اما بخاطر انظباط شخصی طبق روال سابق به کارهایم می‌رسم. خانه را مرتب نگهمیدارم. تمرینم را می‌روم. درسم را می‌خوانم. کتابم را ورق می‌زنم. برای فرداها برنامه‌ریزی می‌کنم. قبلا با دلی شاد همه را انجام می‌دادم. حالا با دلی غمگین... چه کنم! چه می‌توانم بکنم!نکند واقعا ما محکوم به زنده ماندن و زندگی کردن هستیم..‌.راستش می‌دانم که می‌توانست خیلی بدتر از این‌ها هم باشد. می‌دانم که غر بیخود می‌زنم ولی خوب می‌دانیم که هر کسی هم غم و درد خودش برای خودش بزرگ و سخت است. نمی‌خواهم بذر یأس بکارم. فقط دلم کمی گرفته. اغلب چشمانم دمِ اشک است. بیخیال بگذارید بگویم چه می‌خوانم...آقای الف همیشه به من می‌گفت تو سلطان کتاب خواندن‌های موازی هستی. این هم یک مدلش است دیگر...تب بامداد خمار بالا گرفته بود که من هم رفتم و بعد از ۳۰ سال دوباره بازخوانی‌اش کردم. البته نخواندمش، شنیدمش... کل قصه را از یاد برده بودم و از نو شنیدنش را دوست داشتم. مخصوصا که حالا انگار قصه چیزهای دیگری داشت تا برایم بگوید. تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم از سلست اینگ. کتاب خوش‌خوان و روان با داستانی خوب مخصوصا برای والدین. البته به نظرم کلا برای همگان مفید خواهد بود. روایت حرف‌های نزده و زندگی‌های نازیسته، عدم درک خواسته‌ها و آرزوهای افراد که موجب می‌شود اعضای خانواده از هم فاصله بگیرند. مدار صفر درجه از احمد محمود. این کتاب را با خانم سین با هم می‌خوانیم. اواسط جلد اولش هستیم‌. لهجه‌ی کتاب را دوست دارم. به قول خانم سین آدم تعجب می‌کند از این حجم شباهت آن دوره و اکنون.‌‌..سووشون از سیمین دانشور. این کتاب هم را تا اواسط داستان خوانده‌ام. انقدر جملات خانم سیمین و توصیف‌هایش را دوست دارم که دلم می‌خواهد کلمه به کلمه اش را قورت دهم و ببلعد. باز در عجب می‌شوم که ما مردم این خاک پس کی قرار است روی آرامش را ببینیم! کتاب بعدی کتابی است از هاروکی موراکامی به نام چوب نروژی. روایت یک پسر دانشجو از زندگی خودش از طاقچه صفحه ۱۴۰ هستم. حدودا صفحه ۷۰ کتاب فیزیکی باید باشد. شاید هم کمتر... هنوز نمی‌دانم دقیقا حرف حساب کتاب چیست. اما می‌فهمم. هاروکی یکی از نویسندگان محبوبم است. و کتاب آخر کتاب یادداشت‌های زیرزمینی از داستایفسکی است‌. با خانم سین و آن یکی خانم سین این کتاب را سه تایی می‌خوانیم. کتاب‌های داستایفسکی را از ابتدا شروع کرده و حالا به اینجا رسیده‌ایم. نوشته‌هایش کم‌کم بهتر شد و حالا دیگر حرفی برای گفتن دارد. نظر من نظر کارشناسی نیست. نظر یک خواننده‌ی عامی است. از نوشتن زیاد انگار کم‌کم راهش را پیدا می‌کند. کاش نوشته‌های من هم از این حجم خامی درآید و یاد بگیرم چطور پخته‌تر بنویسم. البته که من کجا و نویسندگی کجا...به دنبال پادکستی می‌گردم تا معیارهای مرا پاس کند تا بچسبم به شنیدنش... اگر چیز جذاب و باحالی می‌شنوید لطفا به من هم بگویید.چند مدتی است دلم می‌خواهد از اول اساطیر و از اول فلاسفه را بشنوم. همتم قدش کوتاه شده. کتاب‌ها و پادکست‌های تخصصی هم در صف انتظارند. با خودم و این زندگی و این همه بی‌حالی مانده‌ام چه کنم.کاش لااقل کلاس‌های دانشگاه زودتر شروع میشد. چند روز پیش کسی کامنت داده بود: از آتش سوزان و دردناک جهنم ابدی که خانه‌ی تو و بقیه دشمنان خداست بترس. اینجور وقت‌ها دکمه‌ی فاقد هرگونه اهمیت را می‌زنم و رد می‌شوم. اما آن روز رد نشدم و جواب این بنده‌ی بهشتی خدا را دادم. آخ که چقدر مثل شماها زیادند. آن‌هایی که از پیامبر هم سبقت گرفته و مدعی می‌شوند که می‌دانند چه کسی بهشتی و چه کسی جهنمی است. دمشان گرم با این چشم بسیرتشان. همینکه حق‌خواهی کنی می‌شوی دشمن خدا و جایت ته جهنم است. به‌به چه باصفا، اصلا همینکه این‌ها با ما یکجا نباشند آنجا بهشت است دیگر جهنم معنایی ندارد. من خود به استقبال این جهنم می‌روم. دلم شرحه شرحه است از آنچه این مدت بر سرمان گذشت. از آنچه که انتظارمان را می‌کشد و می‌دانی قسمت بد ماجرا اینجاست که نمی‌دانیم الان روز خوشمان است یا روز بدمان... هر بار می‌گوییم مگر بدتر از این هم می‌شود، بعد می‌گذرد می‌بینم بله چرا که نمی‌شود. ببخشید باز دارم غر می‌زنم، باز دارم تلخ می‌شوم. بگذریم...دنبال یک کار جدید می‌گردم، یک چالش جدید باید از این رخوت رها شوم...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 16:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزومندِ رخِ شاهِ چو ماهم</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%B1%D8%AE%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%90-%DA%86%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85-b4tlihzy4ydd</link>
                <description>اگر آن طایرِ قدسی ز دَرَم بازآیدعمرِ بگذشته به پیرانه سرم بازآیددارم امّید بر این اشکِ چو باران که دگربرقِ دولت که بِرَفت از نظرم بازآیدآن که تاجِ سرِ من خاکِ کفِ پایش بوداز خدا می‌طلبم تا به سرم بازآیدخواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیزشخصم ار بازنیاید خبرم بازآیدگر نثارِ قدمِ یارِ گرامی نکنمگوهرِ جان به چه کار دگرم بازآید؟کوسِ نو دولتی از بامِ سعادت بزنمگر ببینم که مَهِ نوسفرم بازآیدمانِعَش غلغلِ چنگ است و شکرخوابِ صَبوحور نه گر بشنود آهِ سحرم بازآیدآرزومندِ رخِ شاهِ چو ماهم حافظهمتی تا به سلامت ز درم بازآیدنوشتم و نوشتم و نوشتم، اما ویرگول هنگ کرد و متنم پرید و پر کشید. من هم دیگر حوصله‌ی از نو نوشتنش را ندارم.بسنده می‌کنم به همین چند عکس و خاطرات خوشش...شعر حافظ هم در ضمیمه متن قبل بود که چون در حافظه داشتم گذاشتمش...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 14:25:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، چهارشنبه، فکرهایم با فنجان‌های چای</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%DB%8C-fkretnqq3ynp</link>
                <description>چای دم کشیده. بیست دقیقه بیشتر است که آب جوش را ریخته‌ام روی چای خشک آن هم از نوع ایرانی‌اش و نشسته‌ام و فکر می‌کنم.  فنجان را برمی‌دارم و چای می‌ریزم. می‌روم پشت پنجره و به بارانی که از دیشب، بی‌وقفه در حال باریدن است نگاه می‌کنم. مثل نوار فیلم همه چیز یک دور دیگر در ذهنم تکرار می‌شود. به خیلی چیزها فکر می‌کنم. از فکری به فکر دیگر می‌پرم. می‌نشینم در قندان را برمی‌دارم و با چشم توی قندان دنبال قندهای ریز می‌گردم. چای را مزه می‌کنم. طعم گل غالب شده است‌. باز فکر می‌کنم. در سرم هیاهویی برپاست. انگار چند نفر با هم میزگرد گرفته‌اند‌. یکی از سیاست می‌گوید. دیگری از مذهب و ناباوری‌هایش، یکی از وضعیت غصه می‌خورد، یکی می‌خواهد امید بدهد‌. یکی می‌گوید کارهایت را بکن درست می‌شود. یکی نهیب می‌زند آره حتما با ایشالله و ماشالله... لبخند غمگینی می‌زنم و قُلوپ آخر چای را از دهانم به سمت معده می‌فرستم. اصلا نفهمیدم چه خوردم. یک چای دیگر می‌ریزم. باز می‌روم پشت پنجره و آرزو می‌کنم باران حالا‌، حالاها بند نیاید. باز دارم فکر می‌کنم. اینبار به امتحان صبح فکر می‌کنم، به جواب‌هایی که شک داشتم و با کلی سرچ و گشتن همچنان شک‌ها به قوت خود باقی هستند‌‌. برخی پیام‌های ویرگول را در ذهنم جواب می‌دهم، اما همت گشتن و پیدا کردنشان را ندارم، از طرفی حال تایپ کردن را هم ندارم،  پس به همان جواب‌های توی ذهنم بسنده می‌کنم. امیدوارم کسی خرده نگیرد و از همینجا از همه ممنونم که می‌خوانند و پیام می‌گذارند. چای سوم را می‌ریزم، فکر می‌کنم باید بهتر درس بخوانم، این مدل خواندن به‌درد بخور نیست. باید برنامه‌ی بهتری داشته باشم و دقیق‌تر عمل کنم. صبح چند نخی پَته دوختم دلم تنگ شده بود برای دوختنش... عادت دارم همزمان چند کتاب با هم بخوانم، یا چند فیلم را همزمان دنبال کنم‌. از صبح کمی داستایفسکی خواندم و کمی هم از کتاب آنچه که هرگز به تو نگفتم خواندم. کتاب جالبیست. کاش همت کنم و این کتاب و کتاب پسری با ۳۵ کیلو امید را برای آسنی بخوانم و منتشر کنم. فکر می‌کنم این دو کتاب مطالب مفیدی دارد که لازم است والدین بیشتر به این موارد دقت کنند. به بخاری که از چای سوم بلند می‌شود نگاه می‌کنم، که رقص کنان به بالا می‌رود و در هوا محو می‌شود. فکر می‌کنم این باران حتما تمام خون‌های ریخته در خیابان‌ها را خواهد شست. در دلم نجوایی می‌شونم، می‌پرسد آیا صبح آزادی را خواهیم دید! کسی چه می‌داند! باز فکرم مشغول کلمه‌ها و مفهومشان می‌شود، آزادی چیست؟ چگونه بدست می‌آید؟ آیا می‌شود همزمان همه با هم آن را حس کنند؟ یا نه! باران کم رمق شده، احتمالا آرزویم ناکام بماند و به زودی باران بند بیاید‌. دلم می‌خواهد کلی کار انجام دهم، اما کند و حلزون‌وار شده‌ام‌. همه چیز در اطرافم آهسته حرکت می‌کند. انگار وزنه‌ای صد تنی را می‌کشم. دیگر از چای بخار برنمی‌خزید، باید خوردش تا سرد نشده وگرنه از دهان می‌افتد. به جای قند یک کوکی شکسته و نصفه از توی ظرف برمی‌دارم. گاز می‌زنم و نیم بیشتر از چیزی که می‌خواستم وارد دهانم می‌شود. پشت سرش چای می‌خورم و خیره می‌شوم به پته‌ که روی میز پهن است. دلم می‌خواهد بروم بیرون، همان‌قدر هم دلم نمی‌خواهد بروم بیرون... دلم می‌خواهد بروم چون هوا بارانی است و تنها هستم، دلم نمی‌خواهد بروم چون دیدن پرچم‌های کج و کوله و رنگی رنگی و در هم بر هم خیابان‌ها ذهنم را ناآرام می‌کند. پس در نهایت می‌مانم خانه و پنجره که هم پنجره هم در رو به تراس است را باز می‌کنم تا سرما و بوی باران را به خانه بیاورم. فنجان چای خالی شده، نگاهم به ساعت می‌افتد باورم نمی‌شود ۱۵:۲۴ دقیقه شده باشد. می‌روم ادامه‌ی کتابم را بخوانم، در تنهایی خواندن و شنیدن از سطرهایش حالم را بهتر می‌کند. پ‌نوشت: نمی‌دانم چرا انگشتم با اینتر کیبورد قهر بود و دلش نخواست در این نوشته از این کلید استفاده کند. ببخشید که شلوغ است. پ‌نوشت دوم: مراقب خودتان باشید.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 15:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-v9remunh7mjq</link>
                <description>طلوع ۱۴ بهمنباز هم کابوس...این خواب‌های آشفته دارد مرا دیووانه می‌کند. هر چیز کوچکی می‌تواند بدل به اندوه بزرگی شود. هر روز صبح بیدار می‌شوم طبق عادت به سمت پنجره می‌رم پرده را کنار می‌کشم و به طلوع نگاه می‌کنم. دست و رویم را می‌شویم. اگر روز زوج باشد آماده می‌شوم برای تمرین و اگر فرد باشد، اغلب کمی کتاب می‌خوانم و کارهای همیشگی را انجام می‌دهم. تناقضی سنگین در وجودم است که مدت‌هاست با من است. من از زندگی متنفرم، همان‌قدر که دوستش می‌دارم. هر روز صبح بیدار می‌شوم ناله و نفرینی نثارش می‌کنم و بعد سعی می‌کنم بهترین روزم را بسازم. مدت‌هاست که اینگونه‌ام... باید اعتراف کنم که تا این اواخر هم موفق بودم. حالا اما، سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود. شنیدن و دیدن احوالات آدم‌ها... باور کنید سخت نمی‌گیرم، بر ما سخت گرفته‌اند، اینست که بسیار سخت می‌گذرد. دیشب از گوشه‌ی چشمم به اسکرول کردن خواهر کوچکم در اینستا نگاه می‌کردم. دلم خون شد از دیدن عکس‌ها و فیلم‌ها. آخر مگر می‌شود دید و بعد رفت دنبال زندگی عادی...راستش تا اطلاع ثانوی در پی خوب کردن حالم نیستم. می‌پذیرم که این حال بد طبیعی است و باید با آن خو بگیرم. </description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 08:29:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص در مرزِ فردا</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-hiklqejlxxfs</link>
                <description>شب است، به هنگامه‌ی استراحت و رها شدن از روزمرگی‌ها، اما پلک‌هایم مهمان آرامش نیستند. دلم شبیه یک طناب دار قدیمی است که زیر وزش باد، مدام در حال لرزیدن است. یک دلهره‌ی نامرئی، مثل غباری سنگین روی سینه‌ام نشسته و هر نفس را به یک مبارزه کوچک تبدیل کرده است.کجا ایستاده‌ام؟ این سوال مدام در سرم تکرار می‌شود. زندگی یک هزارتوی بی‌پایان است و من در هر پیچ، منتظر یک دیوار هستم. آینده… آه، آینده! کلمه‌ای که باید پر از وعده و امید باشد، اما برای من بیشتر شبیه یک اقیانوس تاریک و طوفانی است که نمی‌دانم آیا می‌توانم با این قایق کوچک، از آن عبور کنم یا نه.ذهنم درگیر هزاران &quot;اگر&quot; و &quot;ای کاش&quot; شده است: اگر خراب شود؟ اگر کافی نباشم؟ اگر دیر شده باشد؟ ای کاش در زمانی بهتر بودیم. ای کاش انتخاب‌های بهتری داشتم. این افکار مثل مگس‌های سمج، اطراف سرم می‌چرخند و اجازه نمی‌دهند روی لحظه‌ی حال تمرکز کنم. انگار هر تصمیمی که امروز می‌گیرم، سنگین‌ترین ریسک زندگی‌ام است.حالم خوب نیست، این را اعتراف می‌کنم. انگار نیرویی درونم در حال کشیدن ترمز اضطراری است، در حالی که دنیای بیرون با سرعت تمام در حال حرکت است. می‌خواهم فریاد بزنم، اما صدا از گلویم درنمی‌آید. تنها کاری که می‌توانم بکنم، تکرار این زمزمه‌ی ناامیدانه است: &quot;کاش می‌شد لحظه‌ای همه چیز متوقف شود تا بتوانم نفس بکشم&quot; &quot; ای کاش در جوانی این همه داغ ندیده بودیم&quot; &quot;ما برای این همه غم خیلی کوچک بودیم&quot;اما می‌دانم که باید ادامه دهم. باید این تشویش را مثل یک پتوی سنگین از روی خود کنار بزنم و با وجود این لرزش‌ها، قدمی کوچک به جلو بردارم. شاید فردا، این دلهره کمی سبک‌تر باشد. شاید فردا، آسمان کمی روشن‌تر شود.طلوع ۱۳ بهمننگرانی‌ها دور کند؟</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 23:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ukslhlxahedg</link>
                <description>آزادی، واژه‌ایست که در دهان‌ها زیباست اما در دل بسیاری، زخمی خونین بر جای نهاده‌ست.سال‌هاست کسانی به نام امنیت، بال‌هایش را بریده‌اند و به نام مصلحت، صدایش را خفه کرده‌اند.اما آزادی را نمی‌شود زندانی کرد؛ او از دیوارها می‌گذرد، از نگاه‌ها می‌گریزد، و در دل‌هایی زنده می‌ماند که هنوز می‌فهمند دردِ خاموشی یعنی مرگِ انسان بودن.آزادی یعنی توان گفتنِ حقیقت،حتی وقتی که می‌دانــی صدایت را خواهند برید.یعنی شجاعتِ ایستادن در برابر دروغ‌های مقدس‌ شده،و ایمان به این‌که هیچ پرچمی، هیچ حکم و هیچ قدرتی مقدس‌تر از انسان نیست.آزادی بوی خون می‌دهد، بوی اشک، بوی خیابان‌های پر از فریاد.اما در همان گرد و غبار، امیدی زنده است؛امیدی که به ما می‌گوید:روزی، حتی دیوارها هم یاد می‌گیرند نفس بکشند.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 20:23:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک چهارم روز</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2-o3ksurqi4sec</link>
                <description>طلوع امروز صبح تقریبا تمام شب‌ها کابوس می‌بینم. همه چیز در سرم رژه می‌رود. صداها درهم و برهم می‌شود. خون می‌بینم. جسم‌های سلاخی شده. وحشت، وحشتی بی‌پایان...از خواب می‌پرم، ساعت ۱۲ نیمه شب را نشان می‌دهد. تمام چیزهایی که در خواب دیده‌ام به وضوح در خاطرم است. یکبار دیگر ناخواسته همه‌اش را مرور می‌کنم. سعی می‌کنم بخوابم، دلهره نمی‌گذارد، نمی‌فهمم کی اما باز خوابم می‌برد. باز خواب می‌بینم، اما اینبار دیگر چیزی به خاطر ندارم. همه چیز مخدوش است. بیدار می‌شوم ساعت ۶ صبح است. همینطور صورت نشسته می‌نشیم روی مبل هنوز هوا خیلی تاریک است. کاری نمی‌کنم فقط به تاریکی نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم افکارم را متمرکز کنم و برنامه‌ای برای روزم بچینم. ناسلامتی امروز شنبه است. اما چیزی نگذشته می‌بینم دارم به چیزهای دیگری فکر می‌کنم.  رنگ آسمان تغییر کرده، حوصله تایم‌لپس گرفتن را ندارم. فقط چند تا عکس می‌گیرم و گوشی را می‌زنم به شارژ...برق را روشن می‌کنم تا خواب‌آلوده نشوم. کتابم را برمی‌دارم و بیست دقیقه‌ای می‌خوانمش... بهتر است دیگر آماده‌ شوم، خوش ندارم دیر برسم باشگاه...صورتم را نم آبی می‌زنم. سرسری مسواک بدون خمیردندانی می‌زنم و آماده می‌شوم. دلم کمی غش می‌کند ولی میلی به خوردن چیزی ندارم. قرص تیروئیدم را با نیم قلوپ آب می‌خورم و از خانه می‌زنم بیرون...در راه ....آسمان را نگاه می‌کنم نوز نارنجی طلوع رفته و آبی خوشرنگی نمایان شده. دلم می‌گیرد. دلم‌می‌گیرد. دلم می‌گیرد. و هزار بار دیگر دلم‌ می‌گیرد. می‌رسم باشگاه بچه‌ها آمده ‌اند. کمی از دو ساعت کمتر تمرین می‌کنم. برخلاف این چند مدت اخیر وزنه‌ها را سنگین می‌کنم. می‌خواهم حواسم را پرت کنم. اما مگر می‌شود! پوست دستم را نگاه می‌کنم چند تاول مابین انگشتان و کف دستم می‌بینم. اما دردی احساس نمی‌کنم. برمی‌گردم خانه، شهر را آذین بسته‌اند. زمین را نگاه می‌کنم یاد خون‌های ریخته می‌افتم. به آسمان نگاه می‌کنم نگاهم به پرچم‌ها می‌افتد که در باد رقص می‌کنند. دلم‌ می‌گیرد. می‌رسم خانه، خانه غمگین و دلگیر است. پرده را می‌زنم کنار با اینکه هوا نیم ابری است نور چشمم را می‌زند. سرم را از نور می‌دزدم. می‌روم آشپزخانه یک لیوان شیر می‌ریزم و برمی‌گردم می‌نشینم. می‌خواهم روراست باشم جرأت وصل کردن اینترنتم را ندارم. من فقط چند عکس دیده‌ام و دارم روی سرم راه می‌روم. نمی‌توانم، طاقت بیشترش را ندارم.یاد بابا می‌افتم. یاد اینکه هنوز که هنوز است بعد از گذشت ده سال نمی‌توانم فیلم‌هایش را ببینم. نمی‌توانم، نتوانستم صدایش را گوش کنم. حتی عکس‌هایش را...چگونه تحمل کنیم این همه داغ را؟ چگونه!چیزهایی می‌شنوم و تمام مدت در دل با خودم  نجوا می‌کنم کاش دروغ باشد. کاش حقیقت نداشته باشد. آه از این داغ‌های بر دل نشسته. آه از ظلم بی‌پایان حاکم... ۱۱ بهمن ۴۰۴</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 11:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>