<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سبا بابائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73179989</link>
        <description>چگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم!
بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:22:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2695784/avatar/WgNxpm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سبا بابائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73179989</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-chzot4zqbqty</link>
                <description>من عاشق صبح‌امقبلا بارها گفته‌ام.حالا زندگیم دستخوش تغییراتی شده و من فعلا در حال مقابله با آن هستم. چون هنوز دلم نمی‌خواهد صبح را از دست بدهم.متأسفانه همه چیز با هم یکجا جمع نمی‌شود.در نهایت یکسری چیزها فدای یکسری چیزهای دیگه می‌شوند.آخ انقد خووووبهامروز کار کلاسی داشتم و از ۵ صبح بیدار بودم.تا ۱۲ سر کلاس بودم و بعدش آشپزی کردم. انیمیشن دیدم. ناهار خوردم. خوابیدم. دوباره آشپزی کردم. ظرف‌ها را شستم. به مامان تلفن کردم. پیاده‌روی کردم. سبزی و نان گرفتم. کتاب خواندم. به کارهای خانه سر و سامانی دادم و حالا در آستانه بیهوش شدن هستم.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 22:25:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هستیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-wimqlvokr9ey</link>
                <description>چه بخواید چه نخواید...بله ما هستیم.درسته که خون بسیاری از ما رو به ناحق بر زمین جاری کردید.اما خیل عظیمی از ما زنده‌ست.هنوز نفس می‌کشه و به کوری چشم تک تکتون هنوز امیدواره‌‌...زهی خیال باطل که فکر کنید ما ناامید یا خسته شدیم.دیشب دیدم که شعار می‌دادید گلیمباف/ افغانچی پس خو/ن ره/برم چی؟و من چقد دلم خنک میشد...یک نفر در برابر چهل ۱۰۰۰ هیچه هیچولی دلم خنک شداز این بیشترها هم قراره خنک شهبله ما دو عدهدو دستهو مخالف هم هستیم...اشکالی نداره اگه از من و امثال من بدتون میادما هم از شما متنفریممن هنوز روی سنگ فرش خیابون لکه‌های خون می‌بینم هر روز هر روز یک خون که هیچهزاران خون دیگه هم که از شمایان بریزهباز هم جبران ناله‌های پدر سپهر نمیشهنفرت‌انگیزیدبیزارم از شمااز هر کسی که بخاطر منافعش چشم بر حقیقت پوشوندهقبلا گفتم باز همبا کمال تأسف تکرارمیکنممنم از شما بودمو منم مثل شما طرفدارش بودممیگفتم اگه شهید نشم میمیرمعاشق شهادت بودمتمام محرم‌ها در حسينيه به اعتکاف می‌نشستم خاک بر سر شمایان که خون حسین را هم پامال سیاست‌های لجن و کثافتهایتان کردیدکاش از این درد میمردیداما شما گردن کلفتان ج / ا بی‌غیرت و ناجوانمردیدعین پیش/وایانبروید به درک</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 22:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار یکم درهم برهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-jqyjmnz1wetw</link>
                <description> باید بیشتر به روی زندگی آغوش باز کنی و با جریان طبیعی زندگی همراه شوی.هاروکی موراکامی چوب نروژیترجمه مهدی غبرایی‌🦒@dokmerangi و در ادامه میگه:زندگی چقدر می‌تواند معرکه باشد! باور کن، حقیقت دارد! پس همین حالا هر کاری دستت است زمین بگذار و شاد باش. تلاش کن که شاد باشی.هاروکی موراکامی چوب نروژیترجمه مهدی غبرایی‌🦒@dokmerangi❄️ همین الان که این متن رو می‌خوندم دیدم خواهر کوچیکه میگه فردا با دوستاش دارن می‌رن اُپارک...متن پیامش: &quot;فردا داریم با بچه‌ها می‌ریم اُپارکاز اسنپ پی بلیط گرفتیم قسطی 😐💔😂۴ قسط ماهی ۲۷۵ تومن&quot;شاید یه روزی همه اینا بشن جُک‌های زندگیت که داری برای نوه‌هات تعریف می‌کنی.که زمان ما چنین بود و چنان.ولی می‌دونی چیه من عاشق همین تلاش برای شادبودنم.شادی که نمیاد در بزنه بگه سلام من شادی‌ام اومدم خوشحالت کنم.تو باید بری دنبالش، پیداش کنی. بسازیش.شاید خیلی تلخ باشه که بچه‌هامون تفریح رو قسطی میرن چون واقعا همه تو سختی و تنگنا هستیم.ولی من اینکارشون رو تحسین می‌کنم. قشنگه...واقعا قشنگه که هنوز روحشون دنبال شادیه، دنبال اینه که بره خوش باشه...امروز خانم &quot;الف&quot; زنگ زده بود و یک ساعتی حرف زد. حرف امروز همه، که همه چی گرونه و نمیتونم و از این حرفا...حالا تو ۱۸ و ۱۹ دی بعد از واقعه میگفت من بی‌طرفم... گفتم چون وضعت خوبه و هنوز بهت فشار نیومده. هنوز با یخچال خالی و فکر دو دو تا چهار تا برای خریدن اقلام ضروری روبرو نشدی. اما کم‌کم به قشر مرفه هم داره معلوم میشه شرایط... ما که خیلی وقته رد دادیم. از همون پائیز...زمان انقلاب مهسا یه عده میگفتن شماها میخواید لخت شید اگر حرفتون سر معیشت بود ماام میومدیم...خب حالا فکر میکنی اومدن؟ خیر نیومدن چون حالا هم‌ میگن شماها جا/سوس و عام/ل بیگانه هستید. ترو/ریست هستید.بگذریم، امروز تو باشگاه خیلی بهم فشار اومد ولی بیخیال حرفم نشدم و غروب رفتم پیاده‌روی...۳ عدد روح جنگل خریدم. برای خودم و دو تا سین دیگه...البته که کارتم کار نمی‌کرد و آقای فروشنده گفت اشکالی نداره ببر و هر وقت کارتا درست شد برام واریز کن. یه هدیه هم بهم داد.باز ساعت ۱۲ شد و من هنوز بیدارم و این بده...شب بخیرمتوجه هستی که چی میگم!</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 23:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب کیلویی چند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-femgj6ruy6mm</link>
                <description>تلاش در راستای کسب حال خوب...آنقدر چیزهای ناراحت‌کننده و دلگیر دارم که اگر ده دقیقه ممتد بهشان فکر کنم احتمال اینکه دیوانه شوم هست.پس بهشان فکر نمی‌کنم.می‌توانم حلشان کنم؟ جواب کوتاه این است. خیر، نمی‌توانم. اگر می‌توانستم که خب حلشان می‌کردم و راحت می‌شدم.حالا راه پذیرش را در پیش باید گرفت. چاره چیست؟خانواده‌ام را دوست دارم، جانم برایشان در می‌رود، اما در کنارشان بودن سخت است. متأسفانه چیزهایی هست که نفس آدم را بند می‌آورد. آخر حرف زدن از چیزهای ناراحت‌کننده چه فایده‌ای دارد؟پس بیخیال...بیایید برویم بیرون...رفتم بیرون یه دوری زدم. وضعیت باغ هم خیلی بد بود. درختا خشک شدن. و باغ خیلی شلخته بود. دلم گرفت از دیدنش...بازم بگذریم...این هفته رو برنامه‌ریزی کردم تا درس بخونم. می‌خوام هر شبش رو برم پیاده‌روی ۲ ساعت... حتی روزای باشگاه رو...باید سخت بگیرم. تو رسیدن به هدفم. نمی‌خوام اجازه بدم حواشی منو ازش دور کنه. من باید بتونم...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 14:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-bekjqo2ed8op</link>
                <description>امشب بیرون نرفتم. دلم خونه رو می‌خواست. گرماش بهم‌ می‌چسبید. پشت سر هم چای ریختم و خوردم. درس خوندم، کتاب داستان خوندم، با دوستام حرف زدم، شام داشتم، پس گرم کردم و خوردم، ظرفارو شستم، باز چای دم کردم. درس خوندم. همین...گاهی وقتا، البته کمی بیشتر از گاهی وقتا، اغلب دلم‌ می‌خواد زندگی بدون اتفاق خاصی پیش بره. ینی جریان خاصی که منو از مسیرم دور کنه پیش نیاد. زندگی اجازه بده اروم و بدون تلاطم توی مسیرم باشم. اینجوری راحت‌ترم. من خیلی آدم هیجان و شلوغ پلوغی نیستم.حوصله‌م سر نمیره؟ نه راستش سر نمیره. کارای زیادی دارم که دوست دارم انجامشون بدم و اغلب وقت کافی براشون ندارم.یه حساب سرانگشتی کردم و دیدم این ماه ۳ نفر با طرز حرف زدن و پشت چشم نازک کردنشون حالمو گرفتن. باهاشون سرسنگین شدم. چرا به خودشون اجازه میدن انقد بی‌پروا حرفی بزنن که هیچ ربطی بهشون نداره که هیچ، حتی خودشون هم‌متوجه هستن نباید اینجوری با کسی برخورد کنن.بگذریم.کنکاش توی چیزای انرژی منفی حال ادمو بیشتر می‌گیره. رو برنامه هستم و سعی می‌کنم کارمو درست انجام بدم و تا وقت هست استفاده کنم.از اینکه ساعت خوابم داره تغییر میکنه ناراضی‌ام...کاش بتونم رو ساعت درست حفظش کنم و نذارم جابجا بشه. یکم دست من نیست، ولی تا جای ممکن نباید بذارم خیلی بهم بریزه.خب پس دیگه میرم.شب بخیر </description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 00:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-zi1ppxriuofp</link>
                <description>وقتی هم می‌خوای از گوربا عکس بگیری هم از اینکه میاد سمتت می‌ترسی... :) از صبح مدام سر کلاس و سر درس بودم. شبی گفتم برم پیاده‌روی! نرم پیاده‌روی! دیدم یه نم ابرکی هم گرفته آسمونو دلم نیومد. ۷.۳۰ اماده شدم زدم بیرون...راه رفتم و خرید کردم و خودمو خسته‌تر کردم و برگشتم خونه.هوا عالی بود و باد خنکی میومد.نزدیک ۱۰ بود که رسیدم خونه و برخلاف همیشه که تا ۹ دیگه شام خوردم، ۱۰.۳۰ تازه شروع کردم به آشپزی. عجیبه برام ولی خب اتفاق افتاد.موقع آشپزی با آقای &quot;ح&quot; کلی حرف زدیم و خندیدیم. خوش گذشت...زندگیم دستخوش تغییراتی شده و اگه همه چی خوب پیش رفت تا ماه دیگه میگم که چی شده.خستگی روزانه و بی‌حوصله بودن شبانه م فکر می‌کنم از نوع نوشتنم معلوم باشه.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 00:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-pjsw5idcczc1</link>
                <description>خوشحالم که می‌شود آمد به خیابان و از میزان مزاحمت‌هایی که تا مدتی قبل بود کاسته شده است.کمی گرم است، اما نه آنقدر که نشود پیاده‌روی کرد. نرم بادی می‌وزد و خوب است.کاش تعداد ماشین‌ها هم کمتر بود.صبح خواب ماندم و کمی دیرتر رسیدم باشگاه، اما تمرینم به موقع تمام شد.عادت داریم با خانوم‌ &quot;میم&quot; کمی سر کوچه بایستیم و گپ بزنیم. امروز خانوم &quot;نون&quot; هم سر رسید و نیم ساعتی به گپ و گفت و شوخی گذشت.خانومی گذشت، سرحال گفت: به‌به چه خانوم‌های قشنگ و رنگی رنگی، شهرو زیبا کردید.چند دقیقه بعد خانوم دیگری عبور کرد و گفت: همیشه لبتون به خنده باز باشه.انرژی داشتیم و این حرف‌ها انرژی‌مان را چند برابر کرد.بعد که آمدم خانه یکی از آشنایان قدیمی پیام گذاشته بود و احوالپرسی کرده بود. وسط حرف‌هایش گفته بود، قبلا کمی چاق بودی حالا چطور؟باورم نمی‌شود آدمی با کلام چه کارها که نمی‌تواند بکند. روز کسی را بسازد و یا روز خوب کسی را خرابش کند.البته که روز من با این حرف‌ها خراب نمی‌شود. ولی شعور برخی بدجور زیر سوال است. :)خلاصه کلاس و ناهار و کارهای معمول و حالا هم پیاده‌روی سر شبانه...روی لبه‌ی یک باغچه نشسته‌ام و می‌نویسم و از لحظه‌ام لذت می‌برم. هدست هم نگذاشتم دلم‌ می‌خواست صدای محیط را بشنوم.راستی چرا انقدر بچه‌ها گریه می‌کنند؟خلاصه تا یک ساعت دیگر هم هستم و بعد برمی‌گردم خانه...درس امروز انرژی‌های خوب و مثبت را بگیر باقی همه را دور بریز...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 20:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D9%85%D9%86-c1ikhf2racvd</link>
                <description>خب پست آخرم مثل سابق منتشر شد و فیلتر نشد. حالا نمی‌دانم بعدا چه خواهد شد.حجم کارها زیاد است. سعی می‌کنم در روز به ۸۰ درصد از برنامه‌ام پایبند باشم.راستش همه کارهایم هم معمولی است.باشگاه می‌روم. آشپزی می‌کنم. درس می‌خوانم. کتاب می‌خوانم. انیمیشن زیاد می‌بینم. از معاشرت با آدم‌ها پرهیز می‌کنم. رویا می‌بافم. حرص می‌خورم. خانه را مرتب نگه‌میدارم. با اندک دوستانم گپ می‌زنم. پیاده‌روی می‌روم. خرید می‌کنم. کالری شماری می‌کنم.حالم نه خوب است و نه بد...نه خوشحالم و نه چندان ناراحت...انگار بی‌حس شده‌ام...حرف زیاد است ولی از هر کدام که می‌خواهم بگویم یک حالا خب که چی! جلوی چشمانم ظاهر می‌شود.امشب خودم را معاف می‌کنم و از فردا روزنویسی‌هایم را از سر میگیرم.البته بیشتر از این‌ها دیده‌ام. شاید بعدا لیست کاملش را گذاشتم.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نمی‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-obxuzpu0eqg0</link>
                <description>چون دلم از دست ویرگول پر است. چون روزهایم گرچه با فعالیت شدید و کار بسيار می‌گذرد و همه چیز را به کتف چپم گرفته‌ام. اما در نهایت همه چیز تو مخی است. گرانی و تورم از همه بیشتر، استادهای بی‌منطق و بداخلاق بیشتر، بی‌پولی و دیدن رنج آدم‌ها بیشترتر. دکتری میگفت خیلی مراقبت کنید که خرج یک سرماخوردگی در سال جدید چند میلیونی برایتان آب می‌خورد. بیچاره آن‌ها که اسیر بیمارستان‌ها هستند. هنوز در خیابان‌ها رد خو....ن می‌بینم. مگر پاک می‌شود تصاویرش! شاید پیر شدم آیزنهاور گرفتم. (دختر خانه مادرم به آلزایمر می‌گوید آیزنهاور _ خداوکیلی آلزایمر راحت‌تر نیست!) بله شاید حافظه‌ام را از دست دادم اما بعید می‌دانم که د....ی ماه از یادم برود. ننگ بر شما...خلاصه کلام دلم برایتان تنگ است اما در نوشتن با این نحوه‌ی انتشار به این شیوه گزینشی حضرات هم اعصابم را خراب می‌کند. زورگویان بهشتی 😏</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پست‌هام رو منتشر نمی‌کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-zw42gdyyt9fb</link>
                <description>آقا/خانم ویرگول چرا پستامو منتشر نمی‌کنی؟ خستم کردی...از همه کسایی که مسبب این جریان هستند متنفرم. از اینکه روزی صدبار چک می‌کنم و می‌بینم پستم منتشر نشده. خیلی حال بهم زن هستید.ازتون متنفرم. حالم ازتون بهم‌ می‌خوره. بس کنید.بس کنید.بس کنیییییییید....</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 10:22:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما شرقی شاد بودیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-rm0okafyg10v</link>
                <description>Jjejehdما شرقی شاد بودیم.اهل رقصیدن بودیم.اهل لباسای رنگی پوشیدن.اهل آواز خوندن.دل خوش بودیم با چیزهای کوچک، خیلی کوچک...چه کردید با ما؟چه بر سرمان آوردید!چه شد که اینگونه بی‌رحمانه بر مردم خود تاخته و میتازید!شاید اصلا شما از ما نیستید!لعنت بر هر کسی که باعث این وضعت است.....</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 16:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز از نو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-ttry0oh423uw</link>
                <description>متأسفانه برخی اساتید اصلا از وجدان کاری خوبی برخوردار نیستند. باز در زمان حضوری میشد کاری کرد و بیشتر پیگیر بود اما در این اوضاع وانفسا دست دانشجوی بخت برگشته به هیچ جا بند نیست.استاد دیر می‌آید. در هنگام رانندگی. زمان کار. زمان تمرین در باشگاه. وسط کارهایش، وسط ناهار خوردنش یک نیم ساعتی می‌آید چیزهای ناواضحی تحویل می‌دهد و می‌رود. جالب است که گاهی اگر کسی بگوید مثلا باشگاه هستم، سریع واکنش نشان می‌دهند که الان ساعت کلاس است و نباید در حال کار دیگری باشید. تصور کنید حالا آدمی استرسی هم باشید. چه بر سرتان می‌آید با این اوضاع...نظر من اینست در هر جایگاهی در هر زمانی بنا بر وظیفه و وجدان باید بهترین را ارائه داد. حتی شده برای یک‌ نفر...از این‌ها بگذریم ارائه دیروز و روز قبل‌تَرَم با استقبال خوبی مواجه شد. این کمی خستگی این چند روزه‌ام را از تن بیرون کرد.دوست دارم بروم بیرون اما نمی‌روم. حوصله‌ی صداهای نخراشیده باندهایشان را ندارم.همه جا را امام‌زاده جُلَک (جُلَک: تکه پارچه‌های مندرس و پاره) کرده‌اند. راه‌ها را می‌بندد بدون اینکه کمترین اهمیتی به دیگران بدهند. نمی‌دانم مسلمین تا چه حد به حق و ناس واقفند و برایشان مهم است. بارها در راه بندان‌های طولانی در ترافیک گیر کرده‌اییم. که چه؟ حضرات خیابان‌ها را توسط اتوبوس بسته بودند و در وسط خیابان دعای توسل می‌خواندند. دستشان درد نکند ولی کاش عنایتی کنند و این برنامه‌ها را در مکانی به جز خیابان‌ها ببرند. یا جای دیگری راه را بند آورده بودند و در صف پیاله‌های آش و عدسی بودند. مردم خسته‌اند. از گرانی و تورم، از بیکاری، از همه چیز، آن‌ها هم که اشاره مستقیم نمی‌کنم هم، سوهان روح بودن را خوب بلدند. دو دستگی در خیابان‌ها و خانه‌ها موج می‌زند. چه کردید با ما... احسنت به درایت و بیداری و هوشیاری و زیرکی و ایمان و هزار چیز دیگرتان...جدا تمام سران ممالک باید بیایند و از شما یاد بگیرند مملکت‌داری را. خاک بر سر همه‌شان که نمی‌فهمند چطور باید از رفاه مردم بزنند و 🚀 حواله‌ی این و آن کنند. چطور باید بیخیال جوان خودشان بشوند و برای مردم مظلوم دیگر مناطق به جنگ برخيزند. واقعا اف بر آن‌ها. نچ نچ نچ نچخب بالأخره همه جا که اینجا نمی‌شود. ما هم در عوضش امنیت داریم تا دلتان بخواهد. اگر شما ندارید بیایید سر کوچه ما وسط میدان با باتوم و کلاش هستند در خدمت خلق‌الله‌... تازه ما به بچه‌ها ۱۴ یا ۱۵ ساله هم خیلی بها می‌دهیم. می‌گویید نه؟ خب اینبار که از ایست‌ها رد می‌شوید بیشتر دقت کنید تا متوجه بشوید.دیکر حوصله ندارم. قصد نداشتم تلخ بشوم اما خب تلخ بودم و نشد که جلوی‌اش را در کلمات بگیرم و به این شکل بروز کرد.پی‌نوشت: در بالاتر گفتم که دو دسته هستیم و نیازی نیست در کامنت‌ها این موضوع را تایید بفرمایید. </description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوونمون کردید رفت خداوکیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C-vvj1hzmxqict</link>
                <description>خب مشخصا اگه راجع به هر چیزی که به ح ک و م ت ربطی داره بنویسی منتشر نمیشه.اگه به ماه اول پائیز اشاره بکنی منتشر نمیشه. خلاصه خودتون می‌دونید چی میگم دیگه...کلا شبکه شیش طوری باشی منتشر می‌کنن...همه چی آرومه، من چقد خوشحالم... باید تو این مدلا بنویسی و با خیال راحت از منتشر شدن متنت بری سی خودت. حالا نهااااایتا یه اخمی به د و ل ت بکنی. اونم اوکیه خیلیییی سخت نمی‌گیرن سیت...بااااشه های کپی کره شمالی گرفتم چیا خط قرمزته...رفتم باشگاه الان رسیدم خونه، این مدت از خودم راضی نبودم. تمرکز روی درس باعث شده از تغذیه غافل بشم و ایییین فوق‌العاده بده. باید درستش کنم و برگردم به روتین. قطعا که میدونید ما خیلی خوشحالیم و اصلا استرس و نگرانی تاثیری نداشته.البته که (شما همون مدل آف کرس که بخونش) دیگه نمی‌تونم مکمل و چیزای این چنینی تهیه کنم. تو خوراک هم‌گیر کردم چه برسه به مکمل...پس بیخیال دیگه کاری از دستم برنمیاد. متأسفانه جون دوست هم هستم. جرأت داد زدنم ندارم.خلاصه گرفتاری‌ها و استرس‌هایی دارم که نگم ازشون بهتره. اصلا نمیدونم داریم کار درستی می‌کنیم یا نه، مستقیما داریم قبر خودمونو می‌کنیم تو این تورم و بی‌پولی...امیدوارم بتونیم و بشه. اگه شد میام و ازش میگم براتون. حالا شایدم براتون مهم نباشه. خب باید یادآوری کنم که اینجا همینجوری نویس منه پس برای ثبتش هم که شده میگم. قشنگ معلومه با خودم درگیرم، نه!!!قبلا تمرین نوشتن می‌کردم، حالا تمرین بقا... تو اشپزخونه نشستم و تکیه‌مو دادم به یخچال، گفتم یخچال واقعا فکرشو نمیکردم که روزی برسه که دغدغه وسایل یخچال رو داشته باشم. خداروشکر که مشمول این امتحان الهی هم شدیم. انشالله که سربلند و رو سفید بیایم بیرون ازش 😒🫩🤧بلاخره خدایی هست بهشت و جهنمی هست. همچی بی‌حساب کتابم که نیس خو... حالا اینجام نشد ایشالله اونجا رودخونه عسل و نهر شیر و اینا زیاده، تحمل کنید میریم جبران می‌کنیم. کاش درخت مکمل و بوته‌های مرغم داشته باشن. آدم نمیدونه بنویسه یا نه با این وضعیت انتشار...خدا ازتون نگذرهباز کنید این اینترنت کوفتی رو....</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عنوان نوشتن هیچ خوشم نمی‌آيد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%8A%D8%AF-kf0lw1lwbjv6</link>
                <description>خب یک پستی نوشتم جهت تست که اگر آپلود شود می‌شود پست قبل از این پست...جمعه صبح است و من بیشتر از ساعت ۶ توان خوابیدن ندارم. از بچگی استعداد شگرفی در کله سحر بیدار شدن داشتم.برای فرو نشاندن غم و سگ سیاه افسردگی هر جا وقت خالی گیر آوردم نشستم و انیمیشن نگاه کردم.و سه تا کار اول میازاکی که نائوشکا در باد بدجور به دلم نشست.دوست در دنیای نقاشی‌ها گم و گور بشوم. هر چه می‌توانم از دنیای واقعی فاصله بگیرم.این اینترنت نداشتن بدجوری روانم را زخم زده. این تورم وحشی... هر چه در ذهنم این‌ها را می‌کشم عقب تا راجع بهشان نگویم اما می‌تازند و میدرند و جلوه‌گری می‌کنند در نظرم...زورگویی‌هایشان کی تمام می‌شود؟</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت میخوااااام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D9%85-kbk0yaqwsraq</link>
                <description>سلاممن پست می‌نویسم فقط منتشر نمیشه یا با تأخیر منتشر میشه. گفتم بگم اینو اول کاری...خب بالأخره موفق شدم به هر خاری بود (بخاطر بی‌نت و منابع محدود) تمام ارائه‌هارو انجام بدم. خوشحالم و خستگی هفته از تنم رفت. اساتید خیلی راضی بودن و کلی با حرفاشون بهم انرژی و انگیزه دادن. بازخوردهای خوبی هم دادن که حتما تو کارای بعدی حواسم بهشون خواهد بود.کاش انقد محدود نبودیم.کاش این اینترنت رو باز کنن.آخه چطونه؟ باز نون دونی جدید پیدا کردید؟ چطوریه با نت پرو نمیشه جاسوسی کرد ینی؟ من نمی‌فهمم اصلا... به قول خانم سین یعنی چی طرح ترافیک میذارم بعد همونو می‌فروشم؟ خب که چی؟ اقا باز کن شیر این انترنت رو...آخه تویی که هیچ زیرساختی نداری از خودت هیچی نداری چرا انقد زور میگی...بعد میگی بهشون دیکتاتور ناراحتم میشن.یه کار پاره وقت و یه اندک درآمدی بود اونم دود شد رفت هوا...نه کاری نه شغلی نه سرگرمیدلمون به چی خوش باشهاها ببخشید از اتاق فرمان میگن بجاش امنیت داریم.معذرت میخوام حواسم نبود.جالبه قطع کردنی سیم ثانیه قط میشه ولی باز کردنی میگن در تلاشیم... اخ که چقد شماها عمروعاص تشریف دارید. نمی‌دونم درست نوشتم یا نه، حوصله سرچ تو این نت داغون ملی هم ندارم.اینجام که نوبرشو اورده پست منتشر نمیکنه از اون طرف حتی کامنت هم بررسی میکنه بعد منتشر میکنه.والا کلی باید رو خودم کار کنم تا ادبیات از دست رفته‌م برگرده.میدونم ممکنه منتشرش نکنیولی برای همون تویی نوشتم که اینارو میخونی و رصد میکنی و فیلتر میکنی ادم ناحسابی...باشه بقیه نمیخونن تو که میخونی...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 13:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خط کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ed3g9szst1g2</link>
                <description>ساعت از نیمه شب گذشته یادم می‌آيد به اینجا سر نزده‌ام. از ساعت ۶ صبح تا همین حالا که نزدیک به یک نیمه شب است در حال فعالیت و جنب و جوش بوده‌ام. از ساعت ۱۰ خمیازه کشان ارائه‌ی فردا را آماده می‌کردم که نه تنها تمام نشد بلکه به نصف هم نرسید.و خوابم برد...در حالی که فکر میکردم این تصویر مربوط به کدام فیلم است. خواب در چشمانم دوید و بیهوش شدم.راستش یادم هم‌ نیامد...حالا دوشنبه است و زودتر بیدار شدم تا بتوانم کار کلاسی‌ام را تمام کنم.۳ روز اول هفته‌هایم بسیار شلوغ است.از حجم کارها ذهنم قفل است. بهتر است بروم و بعد از اتمام کارها بیایم.روز بخیر...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 05:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط اگر بگذارند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-deiylmrn6748</link>
                <description>ساعت ۵:۱۰ دقیقه صبح است که بیدار می‌شوم. دوش می‌گیرم و قهوه‌ای خورده نخورده می‌زنم بیرون. آهنگی ورد زبانم شده است و مدام در سرم پلی می‌شود...ما شرقی شادیم، فقط اگه بذارن...سعی می‌کنم به سنگ فرش پیاده‌رو نگاه نکنم. نمی‌شود، نمی‌توانم. هنوز لکه و ردهای خون را می‌توانم ببینم. مدت‌هاست که پاک شده‌اند، اما از ذهن من نه...سرم را بالا می‌گیرم نگاهم به درختان می‌افتد. فکر می‌کنم کاش درختان زبان داشتند و حرف می‌زدند. حتما خیلی چیزها برای خیلی نفرات روشن می‌شد.حیف که زبان ندارند. خوشبحال آنان که دروغ را نردبان کرده و بالا می‌روند.به باشگاه می‌رسم. هنوز کسی نیامده. تمرین می‌کنم. با خانم میم کلی حرف می‌زنم و حرف‌هایش را می‌شنوم.با سری پر از افکار مختلف به خانه برمی‌گردم. سرم را در بین دفتر و کتاب گم و گور می‌کنم.استرس استاد بی‌اخلاق &quot;اخلاق حرفه‌ای&quot; را می‌کشم. سرم درد می‌گیرد. ناهار درست می‌کنم ولی نمی‌خورم. سر شب کمی گریه می‌کنم. انیمیشن می‌بینم. برای ارائه کلاسی کمی تحقیق می‌کنم. حوصله‌ام نمی‌گیرد. باز انیمیشن می‌بینم. کمی غصه می‌خورم. شام می‌خورم. کتاب می‌خوانم. غرق در افکارم می‌شوم. خانم الف و خانم شین زنگ می‌زنند راجع به کلاس‌ها حرف می‌زنند. آقای ح از عشق نافرجامش برایم می‌گوید. وقت نشد زبان بخوانم.حالا روی مبل رو به پنجره دراز کشیده‌ام. قرص ماه کامل است.ماه از پنجره خیره به ماه می‌شوم و سعی می‌کنم آرامشم را بازیابم. درست می‌شود. لااقل هنوز امیدوارم که درست بشود. باز همان آهنگ سر صبحاهل رقصیدنیم، اگه مامور نیارن...پی‌نوشت: به علت اتفاقات اخیر چالش تا اخر تابستان ادامه خواهد داشت. (چالش: من، زن، زندگی)</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 00:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تردید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ngi5n8mmkgjz</link>
                <description>متنی نوشته بودم برای خداحافظی اما به علت باگ‌های ویرگول نتوانستم منتشرش کنم.خانم سین گفت: شاید نباید بروی...اعتراضمن همان آدم معترض سابق هستم. آدم‌ معترض چند ماه قبل، هنوز چیزی تغییر نکرده. اعتراضم به وضع موجود است. معترض به تمام محدودیت‌ها و طبقه‌بندی‌ها از اینترنت طبقاتی گرفته تا خیلی چیزهای دیگر... معترضم به بسته شدن کامنت‌های ویرگول، به این فیلتر شدن‌ها، به حق انتخاب نداشتن‌ها... به تورم.هر بار که به هر بهانه‌ای فلکه‌ی اینترنت را بستند به سرزمین ویرگول پناهنده شدیم. اما حالا اینجا هم دیگر مأمنی نمی‌بینم.بین ماندن و رفتن، نوشتن و ننوشتن مردد شدم. اینجا دفترچه‌ی خاطرات کوچک من بود و هست. دلچرکینم و حالم به قدر کافی برای نوشتن در اینجا خوب نیست. اما نمی‌توانم به این سادگی‌ها هم رهایش کنم. من نوشتن را از اینجا آغاز کردم‌. چطور می‌توانم بعد از سه سال و تقریبا هر روز نوشتن به راحتی ترکش کنم! مگر می‌شود.ساده بگویم لجم گرفته از همه آنان که مملکت را ارث پدری خود می‌دانند و تا این حد قشر ما را تحت سلطه گرفته‌اند.خب همین حالا در ۲ اردیبهشت ۴۰۵ ساعت ۳:۲۵ دقیقه صبح در نهایت پس از دو هفته کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم که بنویسم هر چند که هنوز هم تردید دارم...تردید من از این بابت است که اصلا نوشته‌های ساده‌ی من می‌توانند از فیلتر عبور کنند و منتشر بشوند! هر چه نباشد من یک آدم ناراضی و معترض هستم. طرفدار هیچ احدی هم نبوده و نیستم. من خواهان رفاه و عدالت همگانی هستم نه طبقاتی...از طرفی آقای/خانمِ ویرگول حالا که شما بصورت ویژه‌تری باید مهر تأیید انتشار را بزنید یا نزنید لطفا سریعتر انجامش دهید. متن را شنبه می‌نویسیم و دوشنبه منتشر می‌شود؟ این همه تاخیر از چه بابت است؟ اگر هم‌ نخواستید منتشر کنید با یک پیام مطلعمان کنید خوب است. البته این مورد دوم را هنوز نمی‌دانم شاید در این حد را برای کاربرانتان ارزش قائل باشید.نمی‌دانم روند نوشتن بعد از این مدت چگونه پیش خواهد رفت. چون اعصاب من یکی که به شدت تحت فشار است، لابد برخی از شما هم همینطوری هستید، کی می‌داند. اینکه کامنت‌ها بسته است بدی‌اش یکی همین است. یک نفر می‌شود متکلم وحده و بقیه حتی نمی‌توانند کوچکترین علائمی از خود نشان بدهند. کاش به جای این قلب لااقل یک لایک و دیس لایک می‌گذاشتند.خب بس است دیگر پیرزن درونم دارد بیدار می‌شود. بروم بخوابم وگرنه صبح باشگاه بی باشگاه...دوستتان دارم و دلم برایتان تنگ شده بود آدم‌های ناشناس اینجا...نوشتن را، شنبه از سر می‌گیرم. اگر زنده ماندم...متن بدون عکس را دوست ندارم.</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-owablinweikr</link>
                <description>شباهنگام در خستگی و بی‌حالی گوشه‌ی تختم ولو می‌شوم. از صبح مدام در این فکر بودم که به چالش نوشتنم ادامه بدهم یا آن را رها کنم!دلم برای خودمان و جوانیمان خون است.حتی نمی‌توانیم کار فرهنگی و درست و درمانی را بصورت ممتد انجام دهیم. نمی‌گذارندمان...دلی لبریز از حرف و خشم دارم. اما جانی برای گفتنش در خود نمیابم.در خستگی‌ام همه پیوندها گسسته انگار.هیچ نمی‌خواهم.پرسشی هم ندارم.و نه دردی.تکّه کاغذی شده‌ام که با بادی تاب می‌خورد.نه به راهی می‌رود، نه پایداری می‌کند.رفته می‌شود.چنین هنگامی خالیم از ترس و نه اضطرابی با من.سهراب سپهری</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 12:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مدت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73179989/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-cquqqikofg9o</link>
                <description>الیز عزیزماز آخرین نامه‌ی ما، ماه‌ها می‌گذرد.بعضی روزها چنان سخت‌ام که پاسخ دادن یک نامه، مرا آشفته می‌کند و حالا همه‌ی روزها این چنین است. آن‌چنان سخت که از دیدن و مواجه‌ی آدم‌ها دوری می‌کنم. تو گویی جان من ترک برمی‌دارد.منی که شیفته‌ی حضور انسان‌ها بودم. ایستاده، نشسته، در حال گفت‌و‌گوی کوتاهِ روزمره، و ناگهان طوفان از راه می‌رسد. شاخ و برگ‌هایم می‌شکند، فرو می‌ریزم و دیدگانم اشک می‌شود. اراده‌ی راه رفتن‌ام را از دست می‌دهم و به این فکر می‌کنم چطور ممکن است من به اینجا برسم...ساکن‌ام و انگار درون گهواره‌ای هستم که مرا تاب می‌دهند.الیز عزیزمدر زندگی، لحظه‌ای نبود — هیچ لحظه‌ای — که حتی برای چند ثانیه احساس کنم به کسی تعلق دارم. و حالا، در تمام این لحظات طوفانی که فرو می‌پاشم، فقط می‌خواهم تنها نباشم.اما زندگی با تو، آن‌گونه که تو انتظار داری، رو به رو نخواهد شد.می‌ایستی و شاخه‌های شکسته‌ات را جمع می‌کنی؛ همان‌هایی که یادگار طوفان‌اند.و از آنچه باقی مانده، مراقبت می‌کنی — نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای ساختن معنایی تازه.اگر آزادی را بی‌قید و شرط پذیرفتی، آن نیمه‌ی دیگرش خلأ نیست.شاخه‌های شکسته‌ات، آرام‌ آرام به چیزی دیگر بدل می‌شوند — چیزی شبیه امید، شبیه تداوم...</description>
                <category>سبا بابائی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 16:32:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>