<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه سرو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73446134</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3886404/avatar/1VVYe5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه سرو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73446134</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دارم سوالی ای‌خدا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-upzpxdwqh7uy</link>
                <description>دارم سوالی ای‌خدا ...این روزها ناامیدتر از هر زمان دیگری هستم و آنقدر با خود فکر میکنم که دیگر گمان میکنم چیزی نمانده مغزم منفجر شود... میدانی زندگی‌ام به گونه‌ایست که گویی هرگز این اندوه پایان نمی‌پذیرد و این روزگار نخواهد گذشت و گلی در قلبم نخواهد رویید... آری من آخرین سلاح خویش که امید بود را هم از دست داده‌ام حال وقتی نشانه‌ای از آن من روزهایی که امید داشته‌ام را می‌بینم گویی با غریبه‌ای روبه‌رو هستم  که هیچ از او نمیدانم و آنقدر از من دور است که اگر بخواهمم نمی‌توانم باور کنم که روزی چنان سرشار از شور و شبنم زندگی  بوده‌ام. توگویی که من دیگر درست نخواهم شد و این غم را باید تا ابد حمل کنم تا ابد و همیشه! خدایا به راستی چه بر من شده !؟میدانی دیگر حتی جملات نیز برایم معنایشان را برایم از دست داده‌اند از دست داده‌اند و تهی شده‌اند از هر آنچه که باید چرا که کلمات آنچه را در من و در ما اتفاق افتاده است، نمی‌تواند بیان کند... . آری، آدم خسته می‌شود؛ آدم گاهی زیاد خسته می‌شود...</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 00:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای سخن عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-huwfcqdnrm6y</link>
                <description>عزیز قلبم. با وجود اینکه این روزها بسیار کم برایت نوشتم ولی هزاران برابر آن به یادت بودم چرا که تو همچون خون در رگ‌های من هستی و من هرروز من جایی میان رویایت و واقعیت تو را انتخاب کرده‌ام... .این روزها هر آنچه که می‌شنیدم و می‌دیدم، می‌خواندم که اگر بودی و برایت تعریف میکردم گوشه‌ای یادداشت کردم تا روزی که کنارت هستم از همه آنها برایت بگویم. امروز جایی درباره شگفتی اعداد شنیدم. آیا تا به حال به عدد ۷۷ با دقت نگاه کرده‌ای؟ گویی دو پرنده عاشق‌اند که در آسمان لایتناهی پر پرواز گشوده‌اند و به سویی بی کرانه‌های جهان می‌روند... شگفتا! یا اینکه امروز در جایی خواندم که به موجب یزدان‌شناسی اوستایی، سومین روز هر ماه خورشیدی را اردیبهشت نامند و دومین ماه سال خورشیدی نیز اردیبهشت است لذا سومین روز اردیبهشت ماه را اردیبهشتگاه گویند ولی پس از شنیدن آن با خود فکر کردم که آیا اصلا میدانی سوم اردیبهشت چه روزیست؟ بگذریم.می‌دانی، گویی زندگی چنان رازیست که تنها در صدای سخن عشق نهفته است و جز عشاق هیچ کس نمی‌تواند به راز آن پی ببرد چرا که از صدای سخن عشق ندیدیم خوش‌تر... و تو فراسوی باور‌ها، معنای تمام یقین منی اما عزیز من اگر این جهان نشد، قرارمان جهان بعد، زیر درخت بِه...«سایه سرو»</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 23:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم صدا داشته باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-u6lqlekuohii</link>
                <description>آری بسیار خسته‌ام. از این همیشه در سایه بودن خسته‌ام. از اینکه فریادهایم همیشه بی‌صداست و به گوش هیچ یک نمی‌رسد خسته‌ام. از اینکه آنقدر در ذهنم سخن گفته‌ام که دیگر کلامی برای گفت‌وگوهای حقیقی ندارم خسته‌ام. از این زندان ذهن که درش گیر افتاده‌اند و گویی هیچ راه فراری ندارد خسته‌ام. آری من از این خودسانسوری مدام خود خسته‌ام. من از ترس همیشگی به چالش کشیده شدن سخن‌هایم که همیشه مرا به سمت سکوت مفرط می‌کشاند خسته ام. دیگر تاب تحمل این حجم از انفعال را ندارم.‌‌ دیگر نمیخواهم اینگونه سپری کنم. می‌خواهم حرف بزنم و از تمام آن چیزهایی بگویم که سالیان سال در ذهن پرورانده‌ام ولی گویی آن زمان که باید لب به سخن بگشایم تهی میشم از هر گونه فکر، نظر، کلمات و... گویی هیچ چیز برای گفتن نیست و من با مرده‌ای هیچ تفاوت ندارم ! گویی کسی دستانش رو روی دهانم می‌گذارد و اجازه نمی‌دهد حرف بزنم. این گذر کردن مدام از هر آنچه که می‌خوانم و می‌شنوم دارد ذره ذره مرا می‌خورد و من را دارد روبه نیستی می‌برد... . اما نه! من این را نمی‌خواهم من این زنده بودن که با مرگ تفاوتی ندارد را نمی‌خواهم من می‌خواهم حضور داشته باشم،  صحبت کنم، از زیبایی‌ها و زشتی‌های بگویم، از ترس‌هایم، غم و شادی‌هایم و... .آری، من می‌خواهم صدا داشته باشم.</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 08:56:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش بدون دود نمی‌شود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-les6innrmicu</link>
                <description>وهم زیبای من، سلام.دیگر هر آنچه که در زندگی می‌بینم و می‌خوانم و می‌شنوم مرا یاد تو می‌اندازد گویی تمام جهان تو هستی، گویی روبه‌روی خودت آینه‌ای گذاشته‌ای و ابدیتی از خود بنا کرده‌ای..‌. آری من عاقبت در مَجاز میمیرم!حال این روزهایم همچون جمله‌ایست که مدام در ذهن با خود تکرار میکنم می‌گوید :« می‌ترسید بی‌آنکه بداند می‌ترسد. غمگین بود بی‌آنکه بداند از چه. می‌خواست برود، بی‌آنکه بداند به کجا. دلتنگ بود، بی‌آنکه بداند برای که.» آری حال من چنین است!دیشب جایی خواندم غم گذشته و حسرت چیزهای از دست رفته سبب می‌شود که آدمی از آینده و آنچه می‌آید باز بماند... سخن زیبایی بود. آری حسرت هیچگاه چیز خوبی نیست. اگر نشد یعنی نشد! اما مگر میشود؟ آخر مگر کار دل عاشقی نیست؟ و دل را برای عشق و عاشقی نیافریده‌اند و هیچ دیگر نداند؟ بارگاه عشق ایوان جان من است همان گونه که آتش بدون دود نمی‌شود، جوان نیز بدون عشق ...میدانی گویی هر چه از عشق برایت بگویم و بنویسم کم است چرا که دست عبارت به دامان معانی نرسد. لذا بسنده میکنم به همین چند خط.«سایه سرو»</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 00:26:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-coajczzlptt6</link>
                <description>دیگر تمام نوشته‌هایم رنگ و بوی تو را دارد گویی تو تمام من شدی همچون خون در رگ‌های من، گویی جز تو هیچ نیست، گویی بی‌تو محملِ دردم به دوش ناله بارم کرده‌اند و شبنم حیاتم را بخار کرده‌اند.صدایت می‌زنم گوش بده قلبم صدایت می‌زند. چقدر حرف‌ داشتم با تو که من باید می‌گفتم و تو باید می‌شنیدی ولی حالا چنین غریبه شده‌ایم که حتی خبر از احوال هم‌دیگر نداریم. عزیزم، آیا حالا از این دوری راضی هستی؟ آخر چگونه گل خس و خاشاك ميشود؟ در من چه وعده هاست، در من چه هجرهاست، در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب اينها چه ميشود؟نمیدانم، نمیدانم که چرا خیال بودن برایم تمام نمی‌شود ... نمیدانم چرا هنوز ادامه داری... اما عزیزم، نمی‌شود که آدم اندوهش را از یاد ببرد. تو اندوهِ بزرگ منی، عمیق‌ترین غمی که در دلم خانه کرده و همیشه همراهم هست. ببخش اگر که با خیال بودن تو زنده‌ام ...آری، شاید همانگونه که درخت تنها درخت‌تر است، عشق نیز در نرسیدن هم بیشتر عشق است ...«سایه سرو»</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 21:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای روشن شیراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-lvydrnw9mehh</link>
                <description>عزیز من عشق همچون خورشید تابان است و نمی‌شود جلوی پرتوهایش ایستادگی کرد... تو برایم همچون روزهای روشن شیراز، همچون چایی داغ در یک روز سرد همچون شعری از خیامی که یک عمر زمان می‌برد تا معنایش را بفهمی و تا معنایش را میفهمی تازه آن وقت است که جهان به قلبت باز می‌شود و اشک گونه‌های سرد را گرم می‌کند...هستی.آری بسیار زیباست که تموم یه رویا با حتی یه بخشی از آن به واقعیت بدل شود چرا که تنها جایی‌ست که درد آدمی در قلب آرام می‌گیرد و من منتظر آن روزی هستم که آنقدر در چشمانت نگاه کنم تا باور کنم پا به رویا گذاشته‌ام.اما تنهایی و بی تو بودن بی‌نهایت عذابم می‌دهد و گاهی من را به جنون می‌رساند گویی در جهنم آشوب زندگی می‌کنم، گویی دیگر زنجیر هویتی خویش را رها کرده‌ام. میدانی من یافته‌ام که دیگر برایم بی تو بین دریا و صحرا هیچ تفاوتی نیست! آری حقیقت تلخ است. آدم باید آن را ذره ذره فرو بدهد نه یکباره چون ممکن است منجر به مرگش شود. حقیقت زخمی نمی‌کند، حقیقت می‌کشد. دریغ که این زخم هرگز التیام نمی‌یابد!عزیز من این را بدان که چه دور باشم چه نزدیک دلم پیشته...«سایه سرو»</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 23:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت توت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%AA-dzj9kxlzon99</link>
                <description>عزیز قلبم، سلام.این روزها زیاد برایت می‌نویسم و در این نوشته‌ها از تو گله میکنم، اما نه! مگر میشود عاشق کسی بود و از او کینه به دل داشت؟ مگر میشود عاشق کسی بود و او را متهم کرد؟                                                                                      ولی با تمام این‌ها شب‌ها سایه‌ات همراه با من می‌شود و تو صبور می‌ایستی و در برابر ترکش های من که به سویت پرتاب میشوند مقاومت می‌کنی و هیچ چیز نمی‌گویی تو مرا که همچون شیشه‌ای شکسته و بُرنده هستم در آغوش میگیری و نوازش می‌کنی بی آنکه برایت مهم باشد زخم بر میداری... آری تو در تمام شب‌های من که در آفاق ِ تاریک‌اش تمامِ روشنایی‌ها فرو مرده‌ست حضور داری و برایم از آن درخت توت می‌گویی، اما هر دو میدانیم که درخت توت تبر دید، بید شد، لرزید و آن را سکوت ِ مرگ در خوابی گران برده‌ست. هیهات..خون رویای من زردتر از برگ‌های خزان است آری ما همه به آرزوهایمان نرسیدیم‌ من، تو، درخت توت که آرزو داشت پس از مرگ ساز شود و دیر دانستیم که راه دورتر از عمرِ آرزومندست.دیگر تنها سایه ام خود را میبیند که می‌کشد بر اضطرابش، آخر سخت است که آدمی بر چشم خود ببیند که آن همه شادی کم آورد در برابر حجم غمی جانکاه... ببین که چه بیرحمانه دوباره شب به صبح می‌رسد و شب که تا زانو می‌رسد تحمل را کوتاه می‌کند !                                                                                                                                              زهی امید که تا عشق هست پاینده است...&quot;برای تو که دوست داشتنت دشوار است و فراموش کردنت ناممکن &quot;« سایه سرو »</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 23:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه‌ای در مشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D8%AA-mfbpgu2lje4v</link>
                <description>عزیز هم قصه‌ام، سلام. امشب قصد داشتم برایت از امید بنویسم از فردای روشن، از آن روزی که ما سبز خواهیم شد، از روز وصال... اما انگار امیدم به آسانی پروانه‌ای در مشت کشته شده است و این افکار در هم گسیخته و تاریک لحظه‌ای آرام نمیگیرند و مرا رها نمی‌کنند. میدانی، گویی دارم رفته‌رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. بوعلی راست می‌گوید فکر نکردن به هیچ چیز قدرتی است که هر کس ندارد، لااقل من ندارم! پس بگذار امشب هم همچون روزهای پیش از همین افکار گره خورده برایت بگویم.در کتابی خواندم که می‌گفت:«هر انسانی دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو و حتی کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش این طرف و آن طرف می‌برد. هنگامی که آدم‌ها از کنار هم عبور می‌کنند یا به هم فکر می‌کنند و یا با یکدیگر حرف می‌زنند، این جهان‌ها در هم فرو می‌روند و مشترکاتی پیدا می‌شود.» به خودمان فکر کردم به من و تو به دنیاهایمان به جهانمان به مشترکاتمان آنقدر درش عمیق شدم که همه چیز تو روبه‌روی چشمانم نقش بست عملت، چشمانت، خنده‌ات حتی لحن سخن گفتنت تو برایم پر از قصه بودی... اما به خود که نگاه کردم انگار بی تو تنها جسمی تهی هستم! تهی از هر چیزی که باید، تهی از هر احساسی جز تو. خود را همچون درختی دیدم که برفی همیشگی بر شانه‌ام سنگینی می‌‌کند... . آیدین نیز راست می‌گفت آدم وقتی یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست، چون نمی‌تواند به هیچکس جز او بگوید که چه احساسی دارد. بگذریم... . چرا که چیزهایی‌ست که به کلام نیاید و در کلمه نگنجد. «سایه سرو»</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 00:01:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین گرد نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ieiiesn5zc8d</link>
                <description>مهربانم گوش کن که من تنها تو را در این روزهای سرد و تاریک دارم که برایت از درد‌هایم بگویم، از این سقوط ناگزیر، از روح پاره پاره‌ام، از مرگ لحظه‌ ها، از سرگشتگی‌ای دچارش شده‌ام، از اسارتی که درش گیر افتاده‌ام و هیچ راه فراری ندارد، از اینکه که دیگر هیچ کس یاد پرستوها نمی‌افتد...چرا که زبان ساده ما همین تکلمِ یقین و یگانگی‌ست و تو ای همراه، نیک میدانی‌ که چه ها کشیده‌ام در این دوران زشت...از کتابی شنیده‌ام که زمین گرد نیست، مربع دردناکی است با چهار ضلع جهنمی، این ماییم که در تلاشی تاریخی اضلاعش را می‌کشیم و سعی در گرد کردنش داریم.خاکستری،خاکستری، خاکستری‌ام، من ماهی هستم که می‌گرید و در اندوه خود غوطه ور است اما دیگر گریه هم یک گریز نیست، یک مسکن نیست و یک چاره هم نیست. دیگر آنقدر در خیال بافی پیش میروم که واقعیت را گم میکنم، به سکوت که گوش فرا میدهم صدای کسی را می‌شنوم که پشت ابرها نشسته و نی میزند و این ظن را دارم که نشانه‌ای از دیوانگی‌ست...ولی منتظر روزی نشسته‌ام که بذر گل‌هایی که در زخم‌‌هایم کاشته‌ام به گلستانی تبدیل شود و میدانم آن روز وقت شکوفه دادن انجیر هاست!به تو که در میان بی پایانی پوچی، تنها دلیل بودنم هستی.«سایه سرو»</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 23:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز کن به خاتم، شق‌القمر همین است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%84%D9%82%D9%85%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-l6bxhywnk4zh</link>
                <description>در واپسین لحظات دی ماه در شبی سرد در گوشه‌ای تکیه دادم و اندیشیدم به خزانی که گذشت، به بهاری که نبود...خاطرات را برای خود رو کردم و گذاشتم که اعمالم لب بگشایند‌ و و از نتایج جان کندن من در این ماه ها بگویند در چشم خود دیدم که بر چشم بر هم زدنی از دم خود دود شدم و باغ امیدم بر چله نشست و من بر خاک افتادم... و تن دادم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه‌ام کردند و به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده بود که روزهایم همین قدر بود؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ میدانی گویی در من فریادهای درختی بود خسته از میوه‌های تکراری!  اما ناگهان پس از لحظه‌ای دستان جنون در تمام تنم شروع به رقص کردند پس فقط به آنها گوش جان سپردم. جنون گفت: دیوانه تر از تو چه کسی هست؟ کجاست ؟ پلکی بزنی قافله را باخته‌ای... آتش بزن این لوح را سوختنی‌ست! برخیز و معجزه‌ای در دل این آتش کن، برخیز و لوح زندگانی بنویس، برخیز ستاره باران است شب... برخیز شب از رویای تو رنگین شده است ... برخیز و آغاز کن به خاتم که شق‌القمر همین است...!</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 09:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات دهنده در گور خفته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-azrft04gxwht</link>
                <description>روزهای زیادیست در زندگی‌ام که آرزو کرده‌ام که کاش هیچگاه به دنیا نمی آمدم... گویی رنج زیستن برایم خارج از تحمل است... گویی تنها برایم تیرگی در قاب یاس مانده... . میدانی از آن روزی میترسم که چشمانم را باز کنم و ببینم که دیگر توان نگهداشتن تکه‌تکه خود را ندارم و همین من شکسته که خود را با دستانی خونی محکم بغل کرده‌ام تا خورده تکه‌هایم از هم نباشد به خاکستری بدل شده باشد...اما حال که در اتاق نشسته‌ام و برف از آسمان غمناک زمستان می‌بارد زنی هستم با قلبی مملو از یاس اما آرام و صبور همچون درختی که در آتش می‌سوزد و توان گریختن ندارد... من حال زنی هستم از تبار پاییز،  هجوم لاغر سبزی میان حجمی زرد... زنی‌ هستم همچون عصر جمعه‌ای در یک شهر خالی ... من زنی هستم که ارواح بر تن سرد و آهنین من تبر میزنند...دیگر هرگز خود را نمی‌شناسم. کجاست آن منی که صدای گنجشکان را سرود زندگانی می‌دانست ؟ کجاست آن منی که بوی خاک باران خورده را نفس می‌کشد؟ کجاست آن منی که وقتی گلی را می‌بویید اکسیر زندگی درون رگ هایش شروع به رقص می‌کرد؟‌ کجاست آن منی که می‌گفت زندگی فرصت سبز بهاری بودنه؟ کجاست کجاست کجاست ...اما دیگر تمام شد پیش از آنکه گمان می‌کردم اتفاق افتاد و نجات دهنده دیگر در آینه نیست و در گور خفته است حال باید برای مرگ خود در روزنامه تسلیت بفرستم! </description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 09:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع روبه باد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-noedujqm3tjs</link>
                <description>شمع روبه باداین روزها همچون شمعی رو به بادم که هر وزش حتی کم میتواند شعله وجودم را خاموش کند ولی هنوز دارم در مقابل همه آنها مقاومت میکنم تا زنده بمانم و باز هم پشت پنجره چشم به راهت بنشینم...امروز پس از مدت‌ها به عکس‌هایت نگاه کردم و همزمان موسیقی از ستار داشت در پس زمینه پخش میشد و هر چه بیشتر گوش جان میدادم انگار که بیشتر ما را توصیف میکند.«سکوت تو به فاجعه است برای هم صدای تو ...»«چرا تو که خود منی سکوتتو نمیشکنی ؟»«یه دنیا حرف گفتنیست ولی لب تو بی‌صداست...»با خود گفتم که تو هم با من نبودی مثل من با من و حتی مثل تن با من...میدانی حقیقتا خسته‌ام دیگر اینگونه گذراندن برایم حکم دوزخی را دارد که دیگر تحملش برایم بسیار طاقت فرسا شده است گویی دیوارها همه خراب شده‌اند ولی من هنوز اسیر هستم، اسیر تو ... شاید دیگر وقت آن رسیده که تو را به دست باد بسپارم گویی من و تو قرار نیست با هم از ستاره تا اقاقی ها هم قصه باشیم حالا دیگه وقت رفتنه، رفتن به سوی سرنوشت خود. میدانی آخِر در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست. پایان عشق ما پایان دنیا نیست...و حال من:  مثل کوهی روبه‌روی موج رخوت سربلندمثل صحرای صبور و بیکران زیر سقف نیلی این آسمان ترانه رهایی می‌خوانم از تو و از خیالت...ترانه رهایی ریز سقف نیلگون آسمان </description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 14:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی خسته از آب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8-wztsv16xprtv</link>
                <description>میدانی حقیقتا دوست داشتم که می‌توانستم زیبا بنویسم و کلمات رو طوری در کنارهم بیاورم که بر عمق جان نفوذ کند اما این کار هم مثل تمام آن کارهایی که میخواستم در آنها خوب باشم اما نیستم...سالیان سال هست که نه از ته دل خوشحال بودم و نه امیدوار... سال‌هاست در پی سرابی در حال دویدم! سال‌هاست که دارم با امیدهای دروغین خود را سرپا نگه دارم و در انتظار پروانگی می‌گذرانم.ولی چه پروانگی‌ای؟ نه شمعی، نه گلی، همه دود است و خاکستر! دارم به چشم خویش میبینم که آخرین قطرات امید هم از جانم بیرون می‌روند و گیاه وجودم دیگر دارد نفس های آخرش را میزند...خستم. بسیار خسته‌ام گویی که دیگر جانی در بدنم نمانده و اگر همین الان به خوابی ابدی بروم هم برایم اهمیتی ندارد آخر میدانی زمانی بود که مهم بود، آری... آن موقع ها گمان میکردم که همه هستی تجلی زیبایی بیکران خداست و من باید این زیبایی را با تمام وجودم زندگی کنم و کوله بار زیسته‌ام را پر کنم از تجربیات زیبایی که تصور میکردم، حال نیز همین فکر را میکنم اما تو گویی آنقدر آن زندگی رویاهایم برایم دست نیافتنی به نظر می‌رسد که پذیرفته‌ام که زندگی قرار است همین روتین کسالت بار خود را برایم داشته باشد. میدانی گویی من آرام آرام در سکوتی مرگبار و طولانی بدون اینکه خودمم بفهم از درون مردم! و حال تنها ایستاده‌ام و گذر آفتاب را بر بلندای کوه تماشا میکنم.من ماهی خسته از آبمتن می دهم به تور...          </description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جز خیالت چیزی ندارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-j5w4ow7usbpc</link>
                <description>تو همیشه در کنارم هستی. آنقدر واقعی در هر لحظه در کنار گام هایم گام میگذاری که گاه فراموش میکنم که چیزی جز زاده‌ی ذهن مشوش من نیستی .صبح‌ها در کنار تو چشم می‌گشونم و پا به جهان بیرون می گذارم و تو در تمامی طول روز همراهمی و از من همچون فرشته نگهبان مراقبت می‌کنی و شب که سر به بالین میگذارم نیز تو در کنار دراز می‌کشی، مرا نوازش می‌کنی و در کنارم گوشم زمزمه‌هایی دلنشین می‌کنی تا من به خواب روم و سپس خود نیز در کنارم به خواب می‌روی.آنقدر با خیالت زندگی کردم که دیگر کنار تو نبودن را فراموش کرده‌ام ولی این خیال دارد مرا روز به روز بیشتر در باتلاقی که خود برای خود ساخته‌ام فرو میبرد و مرا در خود می‌بلعد ...میترسم از همیشه با تو بودن همان قدر که میترسم روزی بیدار شوم و تو دیگر گوشه‌ای از ذهن مرا به خود اختصاص نداده باشی و من برای همیشه از دستت بدهم...نمیدانم که تقدیر چه برایمان رغم خواهد زد ولی میدانم که ما در خلاف هم در حرکت هستیم و برای هیچ کداممان دوربرگردانی وجود ندارد.و من جز خیالت چیزی ندارم...</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 01:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بذر نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%D8%A8%D8%B0%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-cs6xd66umbdp</link>
                <description>نوشتن برای من هم سخت است و هم آسان روزهایی است که کلمات ناخودآگاه روی کاغذ جاری می‌شود و در مقابل گاهی ذهنم تهی می‌شود از هرگونه کلمه و حتی همان کلمات ساده را نمی‌توانم کنار هم چینش کنم. نوشتم برای من دریچه‌ای است به درون خود، چیزی است که به من اجازه می‌دهد وارد عمیق‌ترین نقاط درونم شوم و میان آن همه افکار و احساسات شنا کنم. اما اما اما نوشتن برای من همراه درد است زیرا یادآور زمانیست که برای اولین بار باید می‌نوشتم ولی نتوانستم و به من گفتند که انسان‌هایی که قلم خوشی دارند از گِل مرغوب‌تری خلق شده‌اند که در آن بذر نوشتن کاشته شده و تو از آنها نیستی .ولی حال می‌نویسم تا فقط نوشته باشم و تا آن صدا را در ذهنم که به من اجازه قلم دست گرفتن نمی‌داد خاموش کنم همین بس است برای من.</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 13:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۰ درس از سال ۱۴۰۳:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73446134/%DB%B1%DB%B0-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-i1jskcym6ru9</link>
                <description>۱. اینکه همیشه در حال یادگیر باشیم خیلی مهمه اما باید حواسمون باشه در لوپ صرفاً یادگیری نیفتیم چرا که مهم‌تر از اون اینکه از چیزهایی که یاد گرفتیم در زندگیمون استفاده کنیم.۲. عشق و محبتمون رو به آدم‌های زندگیمون نشون بدیم و به اون‌ها احساس ارزشمندی بدیم چرا که اون‌ها هستند که باعث میشن زندگی برامون آسون‌تر بشه.۳. باید حواسمون محتوایی رو مصرف می‌کنیم باشه چرا که به صورت مستقیم در زندگیمون تاثیرگذاره.۴. شجاعانه زندگی کنیم چرا که ترسو را از زندگی هیچ بهره‌ای نیست.۵. عموما آدم‌ها در فضای مجازی خودشون رو جوری که دوست دارند باشند نشون میدن نه چیزی که واقعاً هستن.۶. خیلی مهمه که بلد باشیم در صحبت کردن و نوشتن از چه کلماتی استفاده کنیم و چه جوری اون‌ها را کنار هم بچینیم.۷. درها خود به خود باز نمیشن برات باید در مسیر چیزی که میخوای باشی تا درها برات باز بشن.۸. باید تلاش کنیم اون دایره امن زندگیمون رو بسازیم چرا اون هستش که ما رو نجات میده.۹.عمیق شدن در یک کار باعث میشه که ما آدم باسوادی در اون حوزه باشیم پس باید حواسم باشه از شاخه به شاخه دیگر نپریم.۱۰. اینکه سلامتی مهم‌ترین دارایی ماست معمولاً به عنوان یک کلیشه در ذهن ما هست ولی واقعیت داره.</description>
                <category>سایه سرو</category>
                <author>سایه سرو</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 14:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>