<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Behrad Davoodi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73448731</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3065215/avatar/so0UjH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Behrad Davoodi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73448731</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایستگاه اخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73448731/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-pdoawrwlijwm</link>
                <description>۱:نیامدیو چهارشنبه روی دستم ماند.۲:نقطه‌ی انتهای متنتقلبی استهنوز پرانتز باز است۳:با تو آشنا شدمو جهانپاسخی صریح دادبه سوال سال هایم۴:دوباره این چهار راهو چراغی که مرا میخکوب می‌کندچراغ چشمک زنچراغ چشمک زن سیاه۵:یک تخته ام کم استیک تخته ام کج استو تمام تخته های سالمم سیاه مگر تو بنویسی۶:دو اژدهای مخالفموازی خزیدند وماه گم شدمن از آخرین قطار شبجا ماندم۷:قار بدرقهغروی بندرگاهبیقراری قایقو بازی بادبا رودابه های تو در ماهچون بار دیگر شکست را چشیده استاز نو متولد شدی این بار در قلب فردی دیگر دوباره۸:آن روز هازنگ تفریحی را که میزدیتختم با خواب همراهی میشدو آسوده از کلاسیک فنجان غزل‌پهلو از لب‌هایت...این روز هاتمام زنگ ریاضی خواهند بود۹:هر روز روبروی اینهپیراهن تو رااندازه میکنمدر جلد گوشی کوچکم با انعکاس چشمانم برق بر روی چهره ات می افتدسوار میرسی از راهپیراهنت پیاده می‌شودتن تازه میکنم۱۰:متهممدادستانو هیئت منصفهرای،همیشه علیه خودم صادر می‌شودقاضیکلاهی است که شما بر سر می‌گذارید۱۱:قطار عشقمتنت را میبردبادبویت راو آبگل های سرخ رااز گونه های منچهره ات نصفه ماهی نخواهد بودیادت همچون حکاکی روی سنگ تثبیت شده استآری من از آنچه فکر میکنیبیشتردوستت دارم۱۲:با مشت های بستهچشم هایم را می مالمچقدر این ایستگاه متروکه و مرموز استبعد، هووو می‌کشد قطاردر تاریکی مطلقانگارکسی از کوپه‌ی ماپیاده شده است۱۳:به میدان نزدیک می‌شویممی‌گرددرویش به عید می‌خوردبوی دروغ سیزده سکان را پر می‌کندو من مست میشوم در خاطراتمدست به دست noshin17تیکه ای از این غم را اشتراک گذاشتممن نیمی از خود را بروز دادمنیمی از صلاحیتمدر جای نادرست عشقی ناگهانی به انسانی نادرستنیما شکست خوردبهراد بر آمدبازی دردناک شدایستگاه سیزدهم دروغ را اصلاح کردپایان بازی در ایستگاه بعد استکنار دستیم کیفش را برای کرایه گریه طولانی در می‌گرددمن از راننده میپرسمدور میزنید اقا!؟نگاهم رابا چیز های دیگر بر آبی محدب رهگذریجا گذاشتممغزم در تکاپوی بخشش استو قلبم بزرگترین خنجر دنیا را حمل می‌کند۱۴:پدربزرگمراد آرزو های مراتا کمرگاهت بافته بودتو میدویدی و می تاباندیمن ایستاده بودم و می‌تابیدمهمه چیزاز بازی های بچگانه شروع شددختر و پسرکپه خاکسترآخر هم به خانه ی دروغ سر زدماصلاحات را ترفیع دادمبا قلب آدم ها بازی نخواهم کرد با اینکه قلبی برایم باقی نخواهد ماندکاشعشقی هم اندازه‌ی تو مرا ترک نکند۱۵:من مرده امتو زندگی کنخواستی مرا هم زنده کنتا ابد دوستت دارم</description>
                <category>Behrad Davoodi</category>
                <author>Behrad Davoodi</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 10:59:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکت سیگار درخت همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73448731/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-rrufu7rvhsde</link>
                <description>نیکوتین خونم 0 شده بودمرگ مشخصی رو در حال تجربه بودم از درون به خودم میپیچیدم گوش هایم را گاز میگرفتم چشم هایم را کور میکردم چه چیزی دردناک از درد فراوان تر از کمبود نیکوتین وجود داشت که بچشمش؟! مشخصا هیچی فقط میتونستم خود خوری کنم تا بمیرم.        اینا نوشته های کج و کوله روز اول ترکم بود که توی دفترچه کلاته ام نوشته بودم که دم به دم گاهی بعد از موفقیت اجباری برای ترک اعتیاد بهشون سر بزنم که اوضاع قمر در عقرب اون موقع ام رو حس کنم مجددا و احتمال دوباره معتاد شدن رو از خودم دور کنم...امروز اولین ماه بدون اعتیاد رو گذروندم و مثل دیروز دوباره سر میزنم به دفترچه ام:روز دوم:خون و کف بالا اوردم هنوز هم اینا نمیزارند که برگردم خونه هرچقدر درمورد دلتنگی مادرم زمانی که من نیستم کنارش گفتم باز هم انگار هیچ به هیچبه ما زور میکنن که تمیرن های عجیب غریب بریم روز سوم:امروز یه تن کار انداختن سرم کلی ظرف شستم حیاط رو مجبور بودم تمیز کنم اینجا همه چی زوریه ما حق انتخاب نداریمترک عادت های تسکین دهنده گذشته اجباریچشیدن تیرگی های سیاه بختانه از روی درد اجباریکنار اومد با خودخوری های اجباریروز چهارم:سیگار قاچاقی کشیدم اروم ترمیک قدم از سر زدن به مرگ خود خواسته دور تر شدمروز پنچم:توی دوربین ها لو رفته بودم حبس شدم توی کلبه غم بسته شدم به تخت تقابل میکنم به خوردن های اجباریروز ششم:تازه متوجه شدم که کارکن های اینجا مثل کنه هستناونقدر خودشونو به ما نزدیک میکنن ولی خوب بخاطرش پول میگیرن از ما دارن تغذیه میکنن(اینو که داشتم میخوندم زدم زیر خنده چقدر همچیز رو سخت میگرفتم)روز هفتم:هنوز حبس هستم پس بیشتر با خودم حرف میزنمچه حیف دیگه این حس نمیشه حس های قدیمی که واقعیت های مشخص رو از یاد خودت ببری و سوار قایق های با بادبان بشی و با باد بوی معشوقه های ساختگییمان توی گودال ماریانا غرق بشیم و از فرط ارامش به خواب چند روزه شیرجه بزنیمروز هشتم روز نهم ..... روز صدم:چند هفته پیش فرار کردم رفتم تا میشد رفتم گرفتنم و باز باید بمونم خیلی بیشتر از چیزی باید بمونم که نیازه       دیگه حوصله خوندن رو ندارم از دست خود قبلیم کلافه شدم خیلی ادم ضعیفی جلوه میدادم. خوشحالم که دیگه اونطوری نیستم.بعد از ترک با خیلی  ادم های خوبی اشنا شدم و حتی الان توی رابطه عاشقانه ای هستم که خوب خوشحالم واسه ی خودمامروز عصر قراره به عنوان یکی از افرادی که اعتیاد رو ترک کرده برم توی یک همایش شرکت کنم و با افرادی مثل خودم و حتی اونایی که ما رو مجبور میکردن کار هایی بکنیم که نمیخوایم معاشرت کنم و از این حرف هامادرم هم قراره همراهم بیاد که طبق گفته هام بخاطر اون بود که سعی کردم اعتیاد رو ترک کنم و واقعا هم بودنش برام حالت مشوقانه ای داشت تو اون زمان.چند ساعت بعد:تازه همایشمون تموم شده دارم مادرم رو به خونش برمیگردونم توی راه اتوسا زنگ زد گفت باید چند مورد وسایل بخرم ببرم خونه چون قراره یه جشن نوظهور در باب عاشقانه هایمان دوتایی با چند رقم از دوست های عزیزمان داشته باشیم که این روز رو چه عرض کنم هفته رو خودش به تنهایی میسازه و من هم که خدا خواسته سریع میخوام برم و انجام بدم.امروز روز جشن هست علی و امیر با همسرهایشان و دوتا از دوست های اتوسا البته ان ها هم با هسرهایشان اومدن تا نصفه تیره اسمون این شبانه رو با هم بگذرونیم.وسط های جشنه ساعت نمیدونم چی اخه ساعت دیشب تا الان خوابیده دارم ظرف های چینی کر و کثیف رو میشورم و قراره بعدش کمک کنم توی درست کردن شام شام کدوی سرخ شده و ماکارونی داریمبا دسر و این حرف ها.....شام رو خوردیم و کمی گپ زدیم و دیگه بعدش بچه ها رفتن-بهراد؟-الللللللللللللللللللللو بهراد زنده ای؟-چند روزی میشه که چیزی ننوشتم مشکلاتی داشتم ببخشید-چه مشکلاتی داداش تو توی دپرسیت هم سر ما خالی میشدی-رابطه ام دچار مشکلاتی شده بود تصمیم گرفتیم که دیگه با هم نباشیم-ای بابا-اره خلاصه بعد از اونم هم یکم گفتم از فضای مجازی این چیزا دور باشم یکم بتونم خودمو جمع کنم-اشکال نداره-من خسته است باید برم شامم رو بخورم فعلا-برو داداش نیاز بود هستم میتونیم بریم بیرون-....پیامی که هیچوقت داده نشدالان مدتی هست که مونولوگ هایی از زندگی ام رو توی روز های متفاوت روی این دفتر بیان میکردم که شاید خالی بشم دوباره برگشتم به حالت معتادیم ولی الان دارم با غم کلنجار میرماین چند روزه خاطره های دردناکی دنبال کلید هستن که وارد چار دیواری مغزم بشن ولی من نگران نیستم چون اونا یچوقت پیداش نمیکننچند روز بعد:متوجه شدم که خیلی سخت تر از این حرفاس که بخوام با امید به خودم از دست درد فرار کنمامروز سعی کردم با اهنگ گوش دادن رفتن به باشگاه حال و هوام رو عوض کنم ولی فایده ای نداشتالان تقریبا ظهره دارم از باشگاه برمیگردم همیشه با دوچرخه میرفتم و میومدم ولی امروز پیاده ام سر کوچه که رسیدم اسیر زیبایی طبیعی درخت همسایه بغلیم شدم سبزی برگاش به چشمم نمیومد چون زمستون بودچیزی که جذبم کرده بود پاکت سیگار پلمب ول شده وسط چهار پنچ تا علف پژمرده دم درخت بود.....</description>
                <category>Behrad Davoodi</category>
                <author>Behrad Davoodi</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 08:12:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت چشمانشان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73448731/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-okwpz48etcxd</link>
                <description>الیزا و الکسنادر در روز 29 سپتامبر 1942 نامزدی کردند.17 سال زنگی کردند.الیزا عاشق مارک شده بود.الکساندر عاشق ماری.و این اتفاق منجر به طلاق انها شده بود.( صحبت های الکسنادر و ماری : )-ماری لطفا برای شب خانه رو اماده کن اقای رومانوروری برای شام مهمانمان است.-مگه قرار نشده بود شب برای تولد لویجی ( پسر الکساندر و ماری ) بریم کاباره عموم؟!-میدونی که رومانوروری از اینکه تولد لویجی رو بزاریم برای بعد مهم تره!-رومانوروری از همون جایی که شد ولگرد دنبال گفته های اون سیبیل المانی که خدا رو نقض می کرد و دنبال رقص بود خودش رو تو دل من احمق شماره یک زندگیم نهادینه کرد. پس مشخصا پسرم برام مهم تره!-ماری اقای مارک رومانوروری و همسرشون سه تا پسرشون امشب میان خونه ما و موضوع رو خودم به لویجی توضیح میدم لطفا بحث نکن.-بخاطر الیزا هست نه؟-ما طلاق گرفتیم.-ولی هنوزم دوستش داری.-گفتم که ما طلاق گرفتیم پس بینمون علاقه ای نبود یا اگر بود به اندازه همین شام امشب بوده.-یعنی تو الیزا رو بخاطر عشق من ول نکردی؟-یعنی چی وقتی که دلیلش رو به همین واضحی میبینی پس دیگه چرا انقدر کشش میدی؟-باشه!!( لویجی تازه بیدار شده و با چهره ای خواب الود به سر سفره می اید. ) -سلام مامان / سلام بابا-سلام_سلام-خوبی پسرم؟-مرسی بابا.-توی دستشویی شنیدم عمو مارک داره میاد خونمون.-درسته.-یعنی شب....؟-اره تولد رو میخواستیم زود بگیریم که یه تولد هم با دوستات داشته باشی همون طور که خودت میخواستی ولی همینطور که فهمیدی با خانواده ات در روز اصلی با دوستات باید بعدش تولدتت رو جشن بگیری.-باشه اینم خوبه باز عمو مارک پول داره امیدوارم مثل پارسال کادوی خوبی برام بیاره.( لویجی صبحانه اش را تمام می کند رفت طبقه بالا )-مگه که به همون پولش راضی می شد!-ماری!!-چیه؟-الکی قضاوتش نکن اون نو جوون هست این اتفاق رو با پول مارک سر پوشونی کرد ممکنه که واقعا دوستش داشته باشه ولی بیان نکنه!-منظورت چیه الکسنادر!-منظورم همینه که گفتم نه بیشتر نه کمتر پیش خودت داستان نباف.-الکساندر مارک و همسرش ( زمزمه میکند : الیزا ) سالی یک بار میان ما رو ببینن و روز قبلش ما همین داستان رو داریم پس میشه این بار اخرین بار باشه؟-هنوز فکر میکنی الیزا رو دوست دارم؟-تقریبا بله.(الکساندر و ماری ساکت میشن صدای چوب پله ها بلند میشود و هی نزدیک تر لویجی با لباس مدرسه و مو های شونه کرده به سراغ اخرین روز مدرسه قبل اتمام 15 سالگیش میرفت : )-خداحافظ مامان / خداحافظ بابا-روز خوبی داشته باشی-با دوستات خوش بگذرون ( زمزمه اروم تر از ان که حتی خودش بشنود : حواست به درست هم باشه )(با خروج لویجی دوباره شروع کردند اما :... )-لطفا بس کن من هیچ حسی به الیزا ندارم به جز دوستی و رفت و امد خانوادگیمون که اونم سالی یک بار هست پس فعلا, من میرم سر کار.( الکساندر وارد کارخانه چاپ روزنامه رومانوروری شد رفت توی اتاق کارش پشت میزش نشست کیفش رو روی خاک ها میز خالی کرد این ثانیه ناب ترین صحنه ای بود که هر هفته میدید بلند شدن خاک از روی میز و پخش شدنشون روی پنجره اتاقش که رو به باغ های عظیم المانی های پولدار جلوی کارخانه ساهته شده بودند قرار داشت)( مکالمه مارک و الکساندر : )-ببخشید که شب میخوایم مزاحمت بشیم.-مشکلی نداره این تعارف ها از ما گذشته و میدونی الیزا و ماری رابطه جالبی با هم نداشتن اما تازگی ها با هم بهتر شدن پس خیلی هم خوشحالیم که شب میاید.-بسیار  هم خوب.-بریم سر کار...( مارک و الکسنادر زیاد با هم صحبت نمی کردند // 4 ساعت گذشت وقت کاری الکساندر تمام شد رفت // کمی بعداز رفتن الکساندر مارک هم کارخانه را بست. )( مکالمه الیزا و مارک : )-شب چی شد؟-میریم-هیچ مشکلی نداشتن؟-هر سال همینو میپرسی!-خوب معلومه اون شهرم بوده اونم زنیه که تا پارسال همش میخواست هر وقت که میدیدم خرخرمه رو در بیاره.-الان اینطوری نیست.-زیاد تغییر نکرده.-اروم تر بچه ها صدامون رو میشنون.-باشه./ برای فردا چی بپوشم؟-چه سریع!-چی چه سریع؟-تغییر حرفت!-خوب همش که نمیشه درباره قبلم صحبت کرد.-درسته.-باشه/ اره / خوب بزار ببینم ... / ببین مارک / یه لحظه / اینو ببین این خوبه؟-خیلی بهت میاد.خوب پس فردا همین رو میپوشم.-موافقم./ من با کت و شلوار خاکستریم برم؟-حتما./ خیلی بهت میاد .... همیشه خیلی بهت میاد.مارک و الکساندر و الیزا و ماری خوابیدن و خواب رنگین فرار از ترسشون رو دیدن خواب دیدن همسر های هم در اغوش و بالین زندگی گذشته اشان.صبح که شد کسی به روی خودش نیاورد که دیشب کجا بوده و تو کدوم کاباره داشته میرقصیده و یا با کدوم زن و شوهرش بوده...تا دم دم های عصر روند همیشگی روز های کسل کننده الیزا و ماری گذشت از اشپزخونه به باغ و سر زدن به سریدارهاشون و دوباره همین و همینتا اینکه ماری زنگ تلفن زردشون رو شنید دستش رو با حوله کمریش خشک کرد قبل از اون یکی از سریدار هاش تلفن رو جواب داده بود: ...-خانم با شما کار دارن.-دارم میام صبر کن.(صدای پله )-کیه؟-همسر قبلیه شوهرتون خانم!-بدش من.-سلام عزیزم الیزا شمایی؟-اره خوبی؟-خیلی ممنون شما خوب هستید؟-مچکرم./ ماری جان ببخشید دارم مزاحمت میشما!/ از مارک شنیدم که لویجی تولدشه پاک یادم رفته بود یه کادو ناقابل براش گرفتیم میشه یه کار کنی سوپرایز بشه؟-چرا که نه؟!( صحبت هایی بین ماری و الیزا که حتی خودشون هم یادشون نمی موند )-خوب عزیزم میبینمت.-بازم ببخشید انداختیمتون تو زحمت.-مشکلی پیش نیمده و این صحبت ها بین ما الکی پس شب میبینمت.دیالوگ هایی خاله زنکانه و از سر نفرت پشت تلفن با عشقی نمادین و الکی رد و بدل شده بود.حالا شب شده و صدای زنگ می اید.مارک اشتباه کرده بود و پشت سر الیزا داشت می امد.ماری میدانست ممکن است اینطور شود دوید تا به در برسد ولی... الکسنادر زود تر رسیده بود.الیزا اولین نفر پشت درالکساندر اولین نفر جلوی دراز سمت همه خوانده شد در سکوت چشمانشان خوانده شدان دو هنوز هم عاشق یکدیگر بودندشب گذشت و دیگر کسی بین ماری و الکساندر _ الیزا و مارک دیگری را ندید چون در غیر این صورت زندگی ها دوباره مخلوط می شد.( صدای اب میوه گیری بلند شد./ لویجی داستانش را تمامن برای خبرنگار معروف اتریشی گفته بود./ خبرنگار این بخش را در روزنامه رومانوروری فقید داده بود چاپ کنند. الان هم من برای تو خواندمش. )</description>
                <category>Behrad Davoodi</category>
                <author>Behrad Davoodi</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 17:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برهنه در باد</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-lzxx9myd7eoq</link>
                <description>معنای مسیرش را پیدا کرده بود. حال ازادانه پرواز میکرد. شال هایش را دور انداخت&quot; خودش را با موج های سرد ان باد پاییزی وفق داد و با گریه هایی از سر شور و اشتیاق&quot; عریان در باد رقصید و فقط رقصید و باز هم رقصید&quot; معنای زندگی بی اشتیاقش را دوبراه پیدا کرده بود&quot; دیگر نیازی به ادامه دادن نداشت&quot; پس سکوت سنگینی بعد از ساعت ها رقصیدن کرد و مرگش را در زیبایی قهم تماشا کرد.اه&quot; هر برا که به ان زن ناتوان اما غیور فکر میکنم&quot; در رگ هایم غم پمپاژ می شود&quot; ان مادر بیوه و تنها&quot; او یک عاشق بی معشوق و غمگین و متظاهر بود که در ثانیه پایانی توانست&quot; بدون غم&quot; بدون تظاهر و به جد در حال نیک و خوشی زندگی کند و در عین حال بمیرد:&quot; او پیر زنی بافنده بود که حال خاکستری از تنش در باد پراکنده است. پیر زن حدود 25 سال می شد که همسرش را از دست داده بود&quot; یک دختر داشت که در کشوری دیگر زندگی میکرد و وقت زیادی برای دیدن مادر فرتوتش نداشت.ان پیر زن اهنگ های تبریک روز مادر را در پلیر کاست قدیمی اش در اتاق زوار درفته اش هر سال گوش میداد بی هیچ ذوقی و خدمتکارش روز زن را جشن میگرفت&quot; هر سال برای تولدش به جنگل میرفتند و کمپ میزدند تا زمانی که فهمید سرطان خون دارد&quot; قبل از این موضوع همه چیز به خوبی همیشگی البته بدون معنای زندگیش یعنی معشوقش بود اما بعد از فهمیدن ای موضوع او دیگر از دورنش مرد و هیچ صحبتی نمیکرد&quot; نمی خندید&quot; روز شماری های همیشگی برای روز های مهم زندگییش نداشت و فقط شال میبافت برای خودش میبافت برای دخترش می بافت برای هر کسی که می شناخت و نمی شناخت می بافت&quot; بعدش رو صندلی پوبیش در تراس اتاقش غروب خورشید را تماشا میکرد و در سرمای زمستانی همه فصل ها روی همان صندلی خوابش میبرد.اما در ان شب که مادربزرگ شد معنا را در چشمان ان نوزاد بور و زیبا دید و توانست دوباره زندگی کند. عشق بورزد&quot; بخندد&quot; نفس بکشد و با خیال اسوده بمیرد.آه چقدر زیبا بود زندگی ان برهنه در باد مادربزرگم.</description>
                <category>Behrad Davoodi</category>
                <author>Behrad Davoodi</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 17:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محاکمه مگس ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73448731/%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7-qtohi5rux1es</link>
                <description>سه سال و اندی پیش پیرمرد زواردرفته ای زد به سرش بعدش نه ماه صبر کرد دید دوتا بچه (دوقلوهم بودن) یکی پسر یکی دختر تو بغلش دارن زار میزنن.پیری اومد پیش من گفت سهراب تا 50 سال دیگه بچه های من رو بنویس گفتم (به حالت اعتراض امیزی) چی کار کنم ؟گفت یک به یک روز ها هر کار که این بچه میخوان و باید بکنن رو بنویسگفتم حاج اسمال من نویسنده ام نه جادوگر من از کجا بودنم او دتای تو میخوان و باید چی کار کنن؟حاج اسمال داد زد مردک مگه تو نمیگی نویسنده ای یه تاویی بخور برو بشین بنویسگفتم یعنی کتاب بنویسم؟گفت نه پس یک ساعته دارمت میگم چی کار کنی؟یه روز بعد ان اتفاق ::جمیله یه چایی میاری(جمیله زنی بود که در کافه سر کوچه مون هر چی که میگفتی برات میورد من که ایطو میگم هر چی نه هر چی ها تو اگر چیزی به ذهنت میومد که وجود داشت جمیله خانم اونو میزاشت جلوت)جمیله برگشت: سهراب خان شما 11 / 12 هفته است فقط چایی میخوری منم دیگه حال ندارم الخصوص برای تو چایی بیارم یچی دیگه بود:سهراب گفت : جمیله خانم ای زحمتت نیست من همو چایی رو میخورم جمیله : چشم اقا جمیله رفت چایی رو اورد نگاه کرد نه سهرابی بود نه دفتر کار همیشگی ای روی میز سهراب بود نه بادی از گذر 30 ثانیه ای اون مرد 50 ساله پا کج بود اما بوی عطر نزده اش در دماغ جمیله عاشق مانده بود نه گذاشت نه برداشت نه فکر کرد نه اعصابش رو خورد کرد برگشت چایی رو ریخت تو سماور رفت پی مهمان بعدی کافه اش یه روز گذشت کی فهمیده بود که سهراب گنجی خودش رو از کنار یه گوشی داره هل میده داره یجایی رو فشار میده که به یجایی برسه سهراب داشت ورقه های اون دفتر لامصب رو فشار میداد رسید به یجایی هر چی فشار داد دفتر نمی رفت مغزش رو 100 تا بود وای نمیساد &quot; دفتر 200 برگش تموم شد مغزش شروع شدگنجی 400 صفحه نوشته بود ا یچی که نمیدونست ا یچی که نباید مینوشت گنجی او مسلمون پخمه نویس داشت زندگی دوتا بچه رو می نوشت چایی میخورد دفتر بعدیش رو باز میکرد رخت خواب لوله شده اش را با میکرد دست میکرد تو جیب جینش یه نخ سیگار در می اورد میرفت تو فکر شوفر های تاکسی دوباره برمیگشت تو دفتر مینوشت میکشید میخوابید همینطور روز بعدشنخ سیگار اخر که تموم شد یعنی پاکت 11/12 امی فهمید مغزش نفتش خاموش شده و اون فیتله اش دیگه نمی سوزه گنجی خان پا شد کفش پوشیددر رو باز کردنفس عمیقی کشید بوی گردو های تو حیاطش مث بوی کلم پلو های ننش وسط رمضون به شش هاش چسبید ولی دردش هم قلبش رو دو خط کرددر حیاط با جیغ خار گیر پشت سرش زار زدمنتظر صدای اسفالت بود دید وسط گلهدیشب بارون باریده بود گیلان هم که خیابوناش مگه بدون خاک دمغ حضور داره؟!شلپ شلوپ رسید به اسفالت اسفالتی که وسط او تیکه گیلان هیچوقت گل نمیگرفت یاد گل ا سرش رفت بوی خاک دماغش را مور مور میکرد کفشش وسط اسفالت ها تیک اف زد تیکه های سنگ زیر پاش به ناموسشون جیغ زدن چار تا تیکه خاک دراوردن اخرشمجینش رو نگا کرد تا زیر زانو گلی بودکلش برگردوند ا کثیفی همیشگی اش دل کند رفت تو فکر جاده رو حفظ کرده بودهر چی میرفت تو عمق داستان های الکی و ول مغزش سریع تر قدم بر میداشت دل کند از فانتزی های نا مشخصشدر زدحاج اسمال جواب دادگنجی کار خواست حرف نه گفت حاج اسمال دردر باز شدگنجی دفتر های کتابش را دادگفت : اسمال خان بخون تا 2 هفته دیه بدش من گفت: می برا من ننوشتیش؟گفت: یک معلومه که نه برا بچه هات نوشتمش دو میخوام برم نوبلم بگیرمدر بسته شد13 روز 23 ساعت 59 دقیقه 59 ثانیه گذشت 1 ثانیه صبر کرد دوباره در زددر باز شددوتا بچه 20 ساله با هم در رو باز کردندکتاب تو سینه اش نشستدر بسته شد صدایی دعوا بالا گرفتگنجی فکرش بست رو فانتزی هاش چرخید رفت حتی متوجه شوت شدن او دوتا بچه از در به دیوار خانه ی روبهروییشون نشدگنجی برگشت پیش جمیلهبچه جمیله: هههه ننه ام؟ ننه ام 20 سال پیش دغ کردگنجی: دغ کرد؟بچه جمیله: چی میخوای؟گنجی : چاییسهراب چایی اش را خورد بار و بندیلش را بست پا شد بره نوبلش را بگیرهنوبل رو دادن بهش برگشت کتابش داد اسمالخوابید دل داستان رو از کمر خودش برداشت شوتش کرد سمت اسمال و بچه هاشاسمال: اسد به کاکات بگو بیاد باس دوباره بوخونینشاسد میخوند ممد مینوشتممد مینوشت اسد میخوندای یه رو میرفت دانشگاه او براش میخونداو یه رو میرفت دانشگاه ای براش میخوند11/12 روز طول کشید تموم شد حاج اسمال ازشون گفت: چطور بودممد گفت اسمال ای خو ما بودیم!اسد گفت : قطعا تا 20 سالگیشون ما بودیماسمال گفت دیگه دس خودتون نیست تا تهش دیگه دست کتابوعهاسد و ممد شدن دوتا مگس دور غذا و پسماند ها دور کتابوخوندن زندگی کردن پسشیه روز اسمال خستش شد اوج داستان رو گذاشت رو کول دوتا جوون رفت زیر خاکممد دید کتاب هم اوجاش رفته زیر خاکاسد خوند دید ای دوتا تا تش نمیرن زیر خاکخوندنزندگی کردن پسشگنجی تو کتاب از قواعد اصلی و روند های تکراری استفاده کرده بود ول نوبل نداده بودن بهشفانتزی نکرده بود توش تا بتونه فقط خودش حال کنهاسد با راه بازی کتاب رفت جلو دست ممد هم با خودش گرفته بود رسیدن به اونجا که ننشون با سنگ دیوار خورد میکرد با صداش مغز ای بچه ها روتو کتاب ممد دست به تیغ شد ننش تو واقعیت کتاب خون پس دادقاضی کتاب حکم اعدام ممد داداسد تو واقعیت از تنهایی خودکشی کرداسمال احمق از خستگی اوج داستان رو داد دست ای دوتا بی تجربهمغز داستان خاموش شد</description>
                <category>Behrad Davoodi</category>
                <author>Behrad Davoodi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 23:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>