<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zeinab Ardestani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73609288</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:02:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/501146/avatar/Y4G4wA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zeinab Ardestani</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73609288</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-dijj6agtn2xc</link>
                <description>حسرت دراز کشیده بود روی پاهام و من داشتم همراه با نوازش موهاش با همه میگفتم و میخندیدم. چایی میخوردم و حسرت نگام میکرد. لبخند میزدم به کناریم و بعد قهقهه زدم و پوست تخمه ها رو ریختم تو بشقاب و بچه سه ساله ای رو نشوندم رو پاهام و حسرت له نشد. زل زد توچشمام. زل زدم تو چشمای بچه. حسرت تو چایی بعدی همراهیم کرد و شب همراه با من پتو رو کشید رو سرش و کنارم درخانه میزبان خوابید. صبح که بیدار شدم حسرت قبل از من با میزبان میگفت و می‌خندید و کره روی نون می مالید.</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-ggzzczyavgjk</link>
                <description>نشسته بودن سر یه میز . خانم غذا پخته بود اصلا عجیب. توران خانوم مادرشوهرش همیشه تو چشماش برق میومد با دیدن رنگ و لعاب خورش قیمه و فسنجوناش. این سری اما نمکش زیاد شده بود اصلا عجیب. آقا غذا رو پس زد. فرداش ناهار و شام نداشتن. پس فرداش هم همینطور. روز بعدش هم. زن و مرد باهم بحثشون شد اصلا عجیب. بچه کوچیکشون که کلاس اول بود فرداش سرکلاس تو نقاشی خورشید رو سیاه کشید. توران مامان بزرگش گفت همتون برین پیش مشاور . چندماه رفتن و اومدن‌. غذاهای زن چند بار دیگه بازم شور شداصلا عجیب‌. اما فردا و پس فرداش ناهار و شام داشتن. دخترشون هم خورشید رو تو نقاشی زرد میکرد و پررنگش میکرد اصلا عجیب. خانوم بچه رو بغل کرد و فشار داد اصلا عجیب. آقا فرداش به دوستش گفت این مشاوری که رفتیم یه چیزی بود اصلا عجیب.زینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلأ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%AE%D9%84%D8%A3-nkujbq9gmjt7</link>
                <description>صبح روز جدید.بلند می‌شوم.بوی پوشال.رنگ.انرژی.در اتاق را باز می‌کنم.عکس دستهایت روی دیوار نشیمن.عقب‌عقب می‌آیم.لباس‌ها را می‌کنم.پیراهن خنک را دوباره تن می‌زنم.چشم‌بند.ولو می‌شوم:بوی تو،ضمیمه بی‌خوابی.از چه حرف می‌زنم؟عقب‌عقب رفتن.زینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:41:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-ztfhb0ysfjmx</link>
                <description>امشب بین انتخاب دو رنگ موندم. پیش میاد. صورتی ملایم یا نارنجی هلویی. هلویی رو بلدم اما به اسم‌های طیف مختلف یه رنگ اهمیتی نمیدم برای همین اولین‌باری که اسم زرد خردلی تو ذهنم موند انقدر خوشم اومد که تا یه هفته برام جالب بود.خصیصه دیگه‌ای که دارم اینه که گاهی  همین‌جوری محض تفریح به آدما رنگ نسبت میدم؛ رنگ واقعیشون رو. مثلا عمو ته‌تغاریم سبزِ سرحاله. از این سبز باحالا که مثل صبح شماله. رنگ اُکالیپتوس.یا مثلا اروین یالوم درمانگر و نویسنده خفن مورد‌ علاقه‌ام خاکستریه. شاید چون یکی دوتا عکس سیاه و سفید داره که به نظر میاد کت و شلوارش تو این رِنج رنگه. یا مثلا سال آخر دبیرستان یه دبیر نقلی و میان‌سال دینی داشتیم که صورتش گرد بود و خوراک کشیدن لُپ بود. خوب می‌دونست چقدر از بابت کنکور خُردو‌‌‌‌خمیریم و اینکه نصف ساعت کلاس می‌خوابیدیم و هندزفری و گوشی داشتیم رو از ابتدا ندید میگرفت. اون برای من همیشه یه نارنجی لطیف و تابستونیه.یا مثلا شاملو رنگ شنِ نمدار و رمانتیکه. اون راننده بی آر تی که پارسال هشت صبح توی مسیر محل کار،موقعی که داشتم سرِپا می خوابیدم همه موزیک‌های باحال شادمهر و هایده رو پلی می کرد تا پیری‌هام، سفیده.حبیب، شبایی که تو زمین بازی ماهی‌های زلال پرسته سفید و آبی دیده می شه. شاید هیچ‌وقت فرق رنگ ها رو یاد نگیرم. اما رنگ‌ها ظهور پیدا کردن که الهام‌بخش باشن. یکی از زبون‌های دنیا رنگه. شاید برای این که از سبزی چمن طراوت آدم‌ها رو بفهمیم. یا مثلا بدونیم مورچه اگه سیاهه، اما نون‌آور و شریفه. خوبه آدمیزاد حتی اگه هفت‌رنگه یه لایه سفید هم میون راه بار بزنه، با قلم‌مو پخش کنه رو دست و قلبش‌، بشینه تو آفتاب تا خشک بشه.زینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن یک زمان دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%A2%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-fntc5pp7xh5r</link>
                <description>شب، شب است. پر‌از حرف و حدیث. پر‌از ایما و اشاره. شب عمق دارد. شب رایحه دارد. اما در‌نهایت شب، هیچ‌وقت روز نیست. مهربانی اش انتها ندارد اما رک و بی‌پرده است. شیله پیله ندارد. روز هیچگاه بزرگی شب‌را نمی‌فهمد.#بی_وقتیزینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلویزیون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-lywatc2zrxgo</link>
                <description>فضای بینشان سرد بود. تصویری که در شیشه‌ی تلویزیون پخش می‌شد، زمینه‌ای سیاه و ساده داشت. آن دو با فاصله‌ای از هم، روبه‌روی تلویزیون بزرگ نشسته بودند و می‌توانستند یکدیگر را در شیشه‌ی تاریک آن به‌طرز واضحی ببینند.زن نگاهش را از تصویر مرد در شیشه برداشت، مشتش را از ذرتِ کاسه‌ی چینی کنارش پر کرد و دوباره زیرچشمی به تلویزیون خیره شد. مرد سریع چشمش را از تصویر همسرش دزدید و دست به سینه نشست. برای چند ثانیه هر دو تکان نخوردند.ناگهان زن، گویی یاد چیزی غمگین افتاده باشد، چهره‌اش درهم شد. سپس با دلخوری نگاهش را برداشت و لیوان چای را در دست گرفت. مرد جمع شدن واضح چهره‌ی او را دیده بود؛ چشم‌هایش کدر شد و اخم‌هایش را جمع‌تر کرد. کف صورتش را با دست خاراند.در همان لحظه، تصویر تلویزیون تغییر کرد و دیگر اصلا سیاه نبود. زن و مرد دیگر نمی‌توانستند یکدیگر را در صفحه‌ی تلویزیون ببینند.مرد نفس عمیقی کشید.زن نفس عمیقی کشید.زینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خواب و یک بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-yibcbd6vt1sr</link>
                <description>تکه اول:دست راستت یک ترک داشت. تاآمدم دقیق‌تر نگاهش کنم پنهانش کردی. خندیدم. بلند.دیوارها هم ترک برداشت.چشمهایم را تا انتها باز کردم.تکه دوم:درقایقی. صدای خنده‌هایت کوسه‌ها را تا ثانیه‌ای دیگر اهلی می‌کند. این خاصیت توست. زنی دستش را در موهایت می‌چرخاند. عکس چشمهایت، عکس برق چشمهایت را ثبت می‌کند. من ماهی‌ام. ماهی روی آب مانده. من ابرم. ابر‌ بارانی. من همه عروس‌های دریایی‌ام.از خواب می‌پرم.تکه سوم:پارسال بود. یک میهمانی دعوتشده بودیم. پاییز بود. توی حیاط ویلاییِ سرسبز، میز و صندلی‌های سفید چیده بودند. دور‌ِ هم نشسته بودیم. همه بودند.دستم رفت سمت ظرف میوه و خواستم انتخاب کنم از بین طيف رنگ‌ها و مزه‌ها. گفتی: &quot;خرمالو‌هاش خیلی طعم دارن.&quot;خرمالو رو چندقاچ کردم و قاچی در دهان گذاشتم. گس بود و کال. برعکس حرف تو. متعجب نگاهت کردم. ناگهان تبدیل به خرمالو شدی. گس و کال.از خواب پریدم.تکه چهارم:حالا اما بیدارم. در تخت دراز کشیده ام. درِ سفید اتاق روبرویم است. ویژگی ناکارآمد در سفید این است که نور از پنجره‌ی خانه‌ی روبرو بر آن منعکس می‌شود و به این‌ترتیب دوزاری مغزم می‌اُفتد که شب شده و باید چراغ ها را روشن کنم، اما خوشایندم نیست. چراغ ها که روشن می‌شوند دیگر خوابی در کار نیست. زندگی از نور قدرت می‌گیرد و دستهایم را محکم به سمت خود میکشد.فردا باید بگویم بیایند در سفید را از جا بکنند. شاید آگهی‌ کردم برای فروش. احتمالا کسی دوست داشته باشد انعکاس نور را در درِ سفید ببیند و بفهمد چراغ‌ها باید روشن شوند.زینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-phyb0y4wkwv0</link>
                <description>خواننده داشت با صدای بلند اعلام میکرد: &quot;مو مو مو مو سوختُم مو برشتُم...&quot; و من داشتم سالاد کاهو درست میکردم و هم‌زمان قابلمه‌ها رو با انواع رقص ایرانی و خارجی دیوانه کرده‌بودم که همسایه پایینیمون طبق معمول به نشونه اعتراض اومد بالا. افتادیم به جون هم. باکلمه ها البته. اون کلمه پرت میکرد، من پرت میکردم. آخر کلمه های ملایم شوهرش به دادمون رسید. سرم درد گرفت و رفتم خوابیدم. غروب سارا، دوستم، زد به در اتاق و کلمه‌های &quot;پیش میاد دیگه&quot; رو از لای در آروم گذاشت روی زمین توی اتاق و پشت‌بندش دیدم تو سینی کلمه‌های &quot;پاشوبیا فیلم جدید گذاشتم با ذرت و چایی&quot; هم هست. بلند شدم.هفته پیش، یک موتوری با سرعت بالا نزدیک بود زن سن و سال دار و خمیده ای را زیر بگیرد که در یک اقدام به موقع زن خودش را عقب کشید و کلمه‌های &quot;گوربه‌گور شی الهی&quot; رو نشوند پشت تَرک موتوری و هدایتش کرد به سمت عزرائیل. با تمام وجودم احساس کردم دلش خنک شد.عصر امروز، مجری دخترکُش رسانه، خطاب به طرفدارهاش جمله&quot;جاتون تو قلب منه.&quot; رو فریاد زد و همه دخترهای جوون کلمه‌ها رو از پشت شیشه تلویزیون با دست‌هاشون گرفتن و گذاشتن لای دفترچه خاطرات تا یادگاری بمونه‌.کلمه‌ها جادوگرن.میکُشن.زنده میکنن.اما دادگاهی نمی‌شن.اگر ایمان بیاریم.زینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%AA%D8%AC%D8%B3%D9%85-rokniucrgbpr</link>
                <description>ای کاش «آرزو آرزویی» بودم.داخل اسم‌وفامیل و داخل قصه‌ها زندگی می‌کردم.پر از رنگ و از دوردست،در سپیده‌ی خیال.#درخواست_کارزار_عادی‌سازی_زندگی_در_ر‌ویازینب اردستانی</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاراگراف هایی در بابِ بهبود حال خویش و توسعه فردی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-wowighieycau</link>
                <description>توسعه خود برای انسانهایی که به دنبال تغییرند چه بسا در سطر علاقه مندیهاست. تصمیم گرفتم بنویسم، هرآنچه که تا به اینجا توجهم را جلب کرده و مفید بودنشان قابل لمس است.پس بریم برای چند نکته کوتاه درباره توسعه فردی/✓ جایی خواندم میزان کاربا گوشی رابطه بسیار مستقیمی با استرس دارد. شاید این جمله به ذهنتان بیاید که:« این بحث را همینجا کات کن!» یا «چیزای غیرممکن از من نخواه».حق دارید! به هرحال همه ما تا حدی اعتیاد از نوع تکنولوژی را لمس کرده ایم. ناسلامتی صحبت از همه زندگی ماست. برخی گروه های درسی و کاری ما خارج از آن  نیست. ازطرفی برخی از کسانی که اضطراب زیادی را تجربه میکنند مدام نگران اخبار بد هستند و احساس میکنند باید دائم بااین وسیله کذایی ور بروند.من یک پیشنهاد کوچولو دارم؛ برای اینکه سرهیچ کس کلاه نرود و آرامش اندکی بیشتر به سمت شما بازگردد،یکبار صبح،یکبار وسط روز و یکبار در انتهای شب و ساعتی مانده به خود شبکه ها را چک کنید.درواقع با خود میثاق ببندید که تاجای ممکن بیشتر از آن نباشد مگر در مواقع خیلی ضروری و استثنا.جدیدا مد شده که میگویند&quot; بگذارید کمی حوصله تان سربرود، لازم است&quot;درواقع کاملا سخن عمیق و به جایی است.✓ هر سه هفته یکبار یک چالش جدید برای خود درنظر بگیرید. جدیدا احساس میکنید که عصبانی تر شده اید؟ خیلی خوب. مسئله ای نیست. بگردید به دنبال تمرینی که به کاهش خشم کمک میکند و بعد با خود قرار بگذارید بیست و یک روز آن را انجام دهید.بیست و یک روز بعدی برقصید. به خاطر تناسب اندامتان میگویم.بیست و یک روز بعد قبل از شروع صحبت با هرکسی،هربار سه ثانیه مکث کنید. این تکنیک برای صبورترشدن مناسب است.باااین چالش ها به مرور ورژن پخته تر و آبدارتری از خود میسازید. فقط حواستان باشد سخت نگیرید.روی ارنج دستتان یک علامت کوچک بزنید که چالش هرروز از یادتان نرود اما اگر هم گاهی پیش امد و فراموش کردید به طور کل همه چیز را رها نکنید، ادامه دهید.✓ حذف عادت های جدید گاهی کافی ترین کار است همین که کارهای.آسیب زننده وعادت های نامناسب نداشته باشید کارهای خوب خود به خود اتفاق می‌افتد. یک عادت بد را حذف کنید، از امروز.✓ کوتاه، کوتاه. فلسفه شما در زندگی این باشد. با یک دست نمیتوان ده هندوانه برداشت! لازم نیست از یک ساعت ورزش استارت بزنید درحالیکه تا دو روز پیش از آن فراری بوده اید. روزی ۵ دقیقه طناب بزنید یا ۱۰ تا دراز نشست بروید. مدت‌ها روی آن باقی بمانید.  بعد از آن خودتان را تشویق کنید و به خودتان پاداش بدهید مثلاً به خود لبخند بزنید. ✓ حواستان به تغذیه باشد.  درنظر خیلی ها نمی آید اما بیش از آن چیزی که بدانید مهم است. بیماری های جسمی و روحی،  ضعیفی و افت کارآمدی، در خیلی از مواقع  به دلیل نفوذ موذیانه اثر تغذیه نامناسب است، چیزی که به آن ممکن است توجه زیادی به عنوان علت بیماری نشود. در هر شرایطی حواستان به خودتان باشد؛ روزی ۳ واحد میوه، چند لیوان آب و وعده های غذایی کافی.✓ وقتی خوب نیستید و روز کسل کننده‌ای را از سر می‌گذرانید ناخودآگاه تمایل دارید به سمت عادت های مخرب بروید، در حالی که بهبود شما به سمت عکس آن است. در یک روز آزار دهنده پیاده روی، حمام، معاشرت با دیگران و خیلی فعالیت های خلاقانه دیگر احتمالاً بتواند انرژی شما را بازگرداند؛ در حالی که وقتی منزوی هستید به سمت بیشتر منزوی شدن پیش می روید. در این زمان‌ها بهترین کار این است که تصور کنید افرادی که حامی شما هستند و کار بلدند اگر اینجا بودند به شما چه توصیه هایی می کردند؟! اگر اینجا بودند ازشما میخواستند چه کارهایی انجام دهید تا حالتان بهتر شود؟!نهایتا اینکه، یکی از بهترین راه ها برای ماندگار شدن مسائل مثبت درزندگی ما،  در یک واژه نهفته است؛تداوم!</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 18:26:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-c6fo7hsjqooi</link>
                <description>‏من یه آدمِ نتیجه گرام. .باشروع هرکاری که برام استرس داره اما لازمه انجام بدم همش منتظرم که به سرانجام برسه و یه نفس راحت بکشم .به خاطر همین هیچکسم که متوجه نشه خودم میدونم که اضطرابی ام، یکی از مصداق هاش همینه..تاچند سال پیش اوضاع به مراتب بدتر بود. مقدار زیادی &quot;جبر&quot; و یه کوچولو &quot;شیرین نبودنِ کاری&quot; درکنار هم کافی بودتا تو کل مسیر حال خودمو با خودخوری هام خراب کنم..من هیچ وقت تو مدرسه، سرکلاس، وقتی معلم مشغول تدریس بود روی میز خوابم نبرد،با وجود همه ی تلاشام. بارها پیش میومد سرم روی میز باشه و ژست آماده به خواب.باوجود اینکه نیمکت انتهای کلاس متعلق به من بود و شرایط مهیا.این علی رغم اینکه خصیصه خوبی میتونه باشه اما همیشه به من ثابت کرده اونقدری که میخوام بی خیال و آزاد نیستم. . چند روزه که دائم به خودم یاد آوری میکنم، لامصب الاااان! گورپدر بعد.تهش تموم میشه اینم.. واقعا! اضطرابام مثل آب میریزه، ریخته.رو دستتون علامت بزنید یا هرجوری که یادآوری میشه. تمرین کنید. . یه استادی میگفت که تا یه هفته میاین آب بخورین فکر کنین قراره آخرین آبی باشه که میخورید، بالذت. بندکفشاتونو طوری با طمانینه و با احساس! ببندین انگار دیگه بعد اون تکرار نمیشه دوباره. . خلاصه مث این پیرمرد نُقلیا دلِی دلِی کنید، همونا که آروم آروم راه میرن،  خوش رواَن، ساده میگیرن، آواز میخونن. </description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 02:42:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمله پنیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73609288/%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%86%DB%8C%DA%A9-h1goxktk6vtq</link>
                <description>ساعت حدود سه نصف شب بود . طبق معمول که جغد شبم داشتم تازه آماده میشدم برای خواب. سرم رو روی بالش گذاشتم . سه ثانیه هم شاید نگذشت که احساس کردم نفسم بالا نمیاد . به شدت از جا بلند شدم . مثل ماهی سعی میکردم دهنم رو باز و بسته کنم و تند تند نفس بکشم . گفتم&quot; دیگه تموم شد . داری میمیری . سکته ست .&quot; رفتم آب خوردم شاید راه تنفسیم بازشه . بابا همون آن از اتاق اومد بیرون. با وحشت لیوان رو انداختم و گفتم &quot;بابا دارم میمیرم . بریم بیمارستان &quot;و چهره مبهوت بابا و کات .به محض ورود به بخش اورژانس مثل یاغی های سرچهار راه با صدای کمی بلند تر از اوقات عادی درخواست کمک کردم وباری دیگر اعلام کردم که-دارم میمیرم کمکم کنید.و تجربه ماسک اکسیژن برای اولین بار و طی نیم ساعت از آن حالت مرگ افتادن تا آرامش نه چندان کامل و تنفسی که هنوزم لنگ میزد عجب تجربه قندی بود .جوری که گاهی دلم برای آن شب تنگ میشود .فشارم کاملا نرمال بود و نوار قلبی که گرفتند هم چیز عجیبی را نشان نمیداد .نزدیک صبح مرا مرخص کردند و گفتند دیگر مشکلی پیش نمی آید فقط به متخصص روانپزشک مراجعه کن.من آن زمان ترم سه و چهار روانشناسی را سپری میکردم. حملات پنیک راقطعا میشناختم . اما تصورم چیزی به مراتب متفاوت بود.حملات پنیک چی میخوان؟حمله پنیک یا پنیک اتک حالتیه که طی اون منِ نوعی:  ۱/ به طور خیلی ناگهانی نفسم بالا نمیاد و انگار که دارم سکته میکنم و قراره بمیرم و یا ۲/احساس میکنم تا  چند لحظه دیگر کنترل ذهنم رو از دست میدم و به اصطلاح عام روانی میشم .چرا؟ در اثر شوکی که طی چند روز قبل به شما وارد شده . پدر من چند شب قبل از اون حمله احتیاج به آنژیو داشت و این اولین باری بود که همچین چیزی را درباره او تجربه میکردم و البته مقاومت زیادی برای انجام این کار از خود نشان داد و احتمالا همین دست مایه اتفاق چند شب بعد شد.درمورد این اختلال/فقط ترسناک است . همین.مثل طبل توخالی . یا مثل همبازی ای که در بچگی ما را پخ میکرد و قرار نبود بلایی سرمان بیاورد. پنیک فقط با ما بازی میکند . در نهایت نه ما را می کُشد و نه دیوانه میشویم. تابه حال حتی یک تجربه مرگ و یا عدم کنترل روان حین این حمله گزارش نشده . پس؟با این حمله بازی کنید . به محض شروع یک گوشه بنشینید و یا چه بهتر که دراز بکشید . روی نفس هایتان تمرکز کنید و تنفس شکمی داشته باشید. به هیچ چیز دیگر توجه نکنید . طی دقیقه های کوتاه حالتان جا می آید . پنیک حتی مورچه هم نیست .</description>
                <category>Zeinab Ardestani</category>
                <author>Zeinab Ardestani</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 22:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>