<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پسرقهرمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73671987</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:44:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/798827/avatar/TiDuzf.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پسرقهرمان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73671987</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه مینویسی قهرمانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-qyao30mbjswf</link>
                <description>یک سال پیش بودکه واردویرگول شدم.باوجودعلاقه ی زیادی که به نوشتن داشتم بعدازنوشتن چندپست دیگه به ویرگول سرنزدم تاهمین چندهفته ی پیش.نمیخواستم مطلب جدیدی بنویسم ومیخواستم فقط مطالب سایردوستان روبخونم ولی اون حس نوستالژی دوستی باعث شدکه سراغ نوشته های خودم هم برم.وقتی نوشته های قدیمیم روخوندم فهمیدم که اون قدری هم که فکرمیکردم درنوشتن بی استعدادنیستم واگه بیشتربنویسم میتونم به اون چیزهایی که درذهنم هست برسم! باخوندن نوشته های گذشتم سرشارشدم ازحس حسرت بابت یک سالی که به خاطرترس وکمالگرایی،نوشتنوکنارگذاشتم!اگه دراین یک سالی که نوشتن روکنارگذاشته بودم فقط هفته ای یک متن روبارگزاری میکردم الان کلی پیشرفت کرده بودم! [اثرمرکب] ???مهم نیست درنویسندگی در چه سطحی هستی،مهم نیست داخل ویرگول 4تافالورداری یا400تا!حتی مهم نیست که مطالبت دیده میشن یانه! مهم اینه که داری مینویسی! وهمین که داری مینویسی یعنی ازنظرمن قهرمانی! مطمئن باش که به زودی کلی پیشرفت میکنی.اشتباه منوتکرارنکن وازفضای ویرگول فاصله نگیر.حتی شده روزی 5خط بنویسولی فقط بنویس! </description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 12:41:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای دیجی کالایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-r9cj7h3h63jq</link>
                <description>دعاهامون برآورده میشه! حتما تاحالا ازدیجی کالاسفارش دادین! اگرهم این کاروانجام ندادین،روزی گذرتون به اون سایت میفته.اگه دقت کرده باشین وقتی چندتاکالاروباهم سفارش میدین ممکنه زمان ارسال بعضیاشون متفاوت باشه.ممکنه یکیشون دوروزبعدبه دستت برسه،یکی توانبارنباشه وشیش هفت روزی طول بکشه تابه دستت برسه!خب!فکرکنیدکه یه محصولی روسفارش دادین وقراره یه هفته بعدبه دستتون برسه وبایدکمی صبرکنین!... اگه صبرنکنین وعجله کنین چه اتفاقی میفته؟مثلاباخودتون بگین روزچهارم شدوبسته ی من نیومد،من دیگه ازاین خونه میزنم بیرون!دیگه حوصله ی صبرکردن روندارم!اگه این کاروکنین وقتی پستچی برای آوردن بستتون میادشماخونه نیستین واحتمالابسته ای که سفارش دادین بایگانی میشه وتقریباهیچ وقت به دستتون نمیرسه!چرا؟!چون حاضرنبودین که بیشترصبرکنین وخونه باشین وبسته ی خودتون روتحویل بگیرین!فقط به خاطردوسه روزعجله کردن اون سفارشتون روازدست دادین!???جریان خداوندودعاهای ماهم درست مثل دیجی کالاست!درواقع میشه گفت که مایه خدای یه خدای دیجی کالایی داریم!ایی داریم!ممکنه یه خواسته ای ازته دل داشته باشیم وخداهم بهمون بگه خب اوکی!من این خواسته یاسفارشت روبه اجابت میرسونم ولی ممکنه 7روز طول بکشه...ممکنه 3ماه طول بکشه...یاممکنه یک سال طول بکشه...خب اگه مابیتابی کنیم وخونه روترک کنیم وسرخداغربزنیم وبگیم چراخواستم به اجابت نمیرسه وبه خدابگیم تو منو درک نمیکنی ومن الان به این خواسته نیاز دارم و... باگفتن این حرف هاچه اتفاقی برامون میفته؟هم آرامشمون ازدست میره وهم هیچ وقت به اون خواستمون نمیرسیم...برای برآورده شدن دعاهامون بایدصبرکنیم!صبریعنی خدایامن میدونم که هوامو داریصبریعنی خدایامن بهت اعتماد دارم ومطمعنم که دلسوز من هستی&quot;صبراوج احترام به حکمت خداست&quot;یک شبه نمیشه پولدار شدیک شبه نمیشه بهترین نویسنده جهان شدیک شبه نمیشه از تراز 5700به 7000رسیدیک شبه نمیشه بهترین فوتبالیست شدو... پس صبور باش تابه خواسته هات برسی?</description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 12:20:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه طلبه ای بخون! (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-mf9yqqeo9t3s</link>
                <description>همون طور که توی پست قبلی گفتم سلام دادن یه روحانی سالخورده به من در دوران کودکی باعث شدکه ازهمون دوره کودکی دیدخوبی نسبت به روحانیت داشته باشم وسواستفاده ی افرادمذهبی نمارو از دین به پای همه ی افراد مذهبی نذارم!خیلی وقتا لازم نیست برای قانع کردن کسی 3ساعت استدلال بیاری وخودتو خسته کنی، بعضی وقت هاصرفایک لبخندیاسلام واخلاق خوش خودش اندازه ی ده جلدکتابه! حتی به نظرمن اخلاق ازدانش هم مهم تره. ماوقتی میخوایم باکسی هم نشین شیم،ازش نمیپرسیم مدرکت چیه وچندتاکتاب خونی وایامقاله نوشتی یانه؟ به اولین چیزی که بهش توجه میکنیم نحوه برخوردشه،وقتی ازکسی حس خوب نگیریم حتی اگه فوق دکترااا هم داشته باشه بازم تاثیرخاصی ازش نمیگیریم!ولی یکی هست که ممکنه مطالعه چندانی هم نداشته باشه امااون صبر وخوش اخلاقیش انسان روجذب میکنه!&quot;ازمحبت خارهاگل میشودواقعادرسته!&quot; حرفموبایه داستان غیرواقعی تموم میکنم!میگن یه شخصی رفته بودنمازجماعت وحین نمازخوندن یکهوگوشیش زنگ میخوره وزنگ گوشیش هم ازبدحادثه یه آهنگی بودکه اصلامناسب اون فضانبود! نمازکه تموم میشه روحانی مسجدکلی بهش حرف میزنه وسرزنشش میکنه ومیگه توآبروی ماروبردی، مگه عقلت نرسیدقبل نمازخوندن گوشیت روخاموش کنی یاحداقل یه اهنگ درست درمونی براش بذاری؟ اون فردازشدت شرمندگی ازمسجدخارج شدوفرداش تصمیم گرفت به جای مسجدبره به می خونه! درحال نوشیدن بودکه لیوان شراب ازدستش سرخوردوشکست! منتظراین بودکه اون روبه خاطراین حواس پرتیش از می خونه هم بیرون کنن! امارییس اونجااومدوبهش گفت بالاخره این چیزاپیش میاد، عیبی نداره! به بچه هامیگم که جمعش کنن! (اون فرد ازین به بعدبه جای مسجدرفت به می خانه!)ز جویبار محبت چشیده ام آب حیات که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم</description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 21:41:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه طلبه ای بخون!(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-ti66vgavaixy</link>
                <description>دوران ابتدایی بودم که همراه خانواده برای مسافرت رفتیم به شادگان.(یکی ازشهرهای زیبای اصفهان که شمالیه برای خودش!) درکنارویلایی که گرفته بودیم زمین چمنی بودکه بچه هاداخلش فوتبال بازی میکردندومنم که عاشق فوتبال بودم تصمیم گرفتم که از این فرصت استفاده کنم ودست وپایی به فوتبال چمنی بکشم!ازخانواده اجازه گرفتم تابه تنهایی برم پیش بچه هاوفوتبال بازی کنم.زمین چمنی که روش کراش زده بودم یک خیابون پایین ترازویلای مابودوبا5دقیقه پیاده روی میتونستم به اونجابرسم.بعدازکسب اجازه لباس وکفش های ورزشیم روپوشیدم تابرم به سمت زمین چمن.هنوزچندمتری به رسیدن به زمین چمن مونده بودکه دیدم یه روحانی سالمندی داره ازروبه روی من میاد.چون آدم خجالتی بودم سرموپایین انداختم وتصمیم گرفتم مثل بقیه آدم هابی تفاوت ازکنارش ردبشم چون حتماازمن انتظارسلام کردن داره ومنم کم روترازاین حرف هام! هنوز ازکنارش ردنشده بودم که دیدم برخلاف من بهم سلام دادبدون این که بی تفاوت باشه یاخجالت بکشه!یادم نیست که جواب سلامِ اون روحانی پیر رودادم یانه ولی یادمه که اون لحظه شروع جدیدی درزندگیم بودوروی ناخودآگاه من اثرزیادی گذاشت!برای من سوال پیش اومدکه چرابهم سلام داد؟ اون که حدود60_70سالشه ومن هشت نه سال، چرااین کاروکرد؟نکنه منوبا یکی دیگه اشتباه گرفته بود؟!یااین که کارش پیش من گیربود؟سال هاگذشت ولذت اون سلامی که اون روحانی پابه سن گذاشته به من دادهنوزتوی ذهنم مونده! اون سلام باعث شدکه ازهمون کودکی علی رغم تبلیغات منفی گسترده علیه روحانیون هیچ وقت دیدم به این قشرمنفی نباشه! سلامی که درکودکی ازاون روحانی گرفتم باعث شدکه حس خوبی نسبت به تعالیم مذهبی پیداکنم ومثل خیلی ازدوستانم زمینه ی دین گریزی درون من به وجودنیاد!بعدازسال هاتازه دارم دلیل سلام دادنش رو میفهمم!</description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 23:39:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاج قاسمِ خودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-xrmfcge2wgnm</link>
                <description>برای قهرمان! برای این که ازکسی نوشت بایدازجزییات زیادی اطلاع داشت.ازمحل تولدگرفته تاخانواده ودوران کودکی وچیزهای دیگر!امااین قائده همیشگی نیست.برای کسانی که درقلب مردم نفوذکرده اندنام شهرمهم نیست،برای کسانی که عمری درجهادخلوت گزیده اند،سکونتگاه مهم نیست!اصلامگرمهم است که خانواده ی کسی که کودکان خاورمیانه راخانواده ی خودمیدانسته چه کسانی هستند؟ شخصیت چنان انسان هایی رانبایدمنحصربه خاک وشهرت وبستگانی خاص کنیم!فاتح قلوب، متعلق به قلب هاست! آری! دیگرنمی دانم چه بنویسم امابه قلمم حق می دهم.آخرازچه بنویسد؟از مرد ایستاده درجهاد؟ یا از مردی که علی وارهنگام نماز ازدست کودک مدافع حرم و وطن هدیه می گیرد؟میشودازمردی نوشت که متهورانه رییس جمهورمستکبرترین کشورجهان راقماربازخطاب میکند؟یا ازمردی که شرپلیدترین مقدس نماهایتاریخ بشریت راازصفحه ی تاریخ محوکرد؟ یا مردی که پروازش به سوی آسمانبی ربط ترین آدم هارابه یکدیگرپیوندداد؟ به راستی ازکدام مردبایدنوشت؟ قلم من چنان جوهری نداردکه بتوانددرباره ی &quot;همه ی&quot; این مردبنویسد!پس بهتراست که هرکسی حاج قاسم خودش رابنویسد! بیاییم حاج قاسم خودمان رابنویسیم❤️</description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 18:24:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی بهم آرامش نداد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-pogvsipvl9la</link>
                <description>یک خودافشایی! 22سالمه ودوسه باری دوستی باجنس مخالف روتجربه کردم ولی هیچ وقت داخل این دوستی هاآرامش نداشتم!آره قبول دارم که وقتی داری چت میکنی و وقتت رومیگذرونی یه حس خیلی خوبی داری.ولی وقتی که تموم میشه دوباره حس حسرت وتنهایی به سراغت میاد!انگارکه این دوستی هابرطرف کردن تشنگی با آب شوره که نه تنهاسیرابت نمیکنه بلکه تشنه ترمیشی!وقتی داخل این دوستی هابودم مدام یک حسی ازدرون به من تلنگرمیزد!بهم میگفت توکه قرارنیست باهاش ازدواج کنی پس چراوقتتوباهاش میگذرونی؟!اون ندای درونی میگفت که چرااونوبه خودت وابسته میکنی وجلوی پیشرفتش رومیگیری؟بهم میگفت که این دوستی هافقط آرامش وتمرکزت رومیگیره ونمیذاره توی زندگیت به هیچ جابرسی!&quot;تادیرنشده تمومش کن! تادیرنشده تمومش کن!&quot; ندای درون بهم میگفت که اون دخترقراره بعداهمسریک نفربشه واگه بااحساساتش بازی کنی نمیتونه زن خوبی برای شوهرآیندش باشه.بهم میگفت که این محبت هایی که داری به این دخترمیکنی بعداًواسش بزرگترین آسیب میشه،چون وقتی ازدواج کردمدام شوهرش روباتومقایسه میکنه ومیگه اون محبت میکردولی این....ندای درون بهم میگفت که به خاطرلذت کوتاه مدت آینده ی اون دختروخراب نکنم!ندای درون بهم میگفت که قانون کارماقراره بدبلایی سردخترم درآینده بیاره! ندای درون بهم میگفت که اگه به خاطرخدادوراین دوستی های بی فایده خط بکشم بعداخداوندبهم همسری رومیده که هزاران برابربهتره ازتصوراتی که تو ذهنم داشتم!&quot;هرکس تقوای الهی پیشه کند،خداوند راه نجاتی برای او فراهممی کند، و او را از جایی که گمانندارد روزی می دهد&quot; سوره طلاق آیات۲و۳</description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 02:33:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رل بزنم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%B1%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-o3zf7qtmct90</link>
                <description>سلام بر دوستان عزیز??دقت کردی وقتی میری تو مجازی یه چرخی بزنی، می بینی که خیلی ازپسرا مدام میگن یکی بیادپی وی؟! یه شمالی، یه جنوبی، یه این وری یه اون وری خخخبگذریم، خودت میدونی الان اوضاع چطوریه.میخوام تو این پست بهت بگم که چرا نباید رل بزنیم؟✍️چرا خدا دوس دختر داشتن رو ممنوع اعلام کرده؟ اگه میخوای دلایلشو بدونی ادامه ی متن رو بخون...ببین به سه دلیل ما نباید این کارو انجام بدیم?‍♂️?دلیل اولش از دست رفتن آرامشه! وقتی بایکی دوست میشی دیگه آرامشت فقط بستگی به حضور اون داره! مدام میری آخرین بازدیدشو چک میکنی تا بفهمی کی آنلاین بوده!همه ی فکرت میشه اون! وقتیم باهات بدبرخوردکنه وبی محلت کنه دیگه حالت از دست خودتم بهم میخوره!خلاصه بخوام بگم، دلیل اولش اینه که اگه این کارو کنی مدام در اضطراب ونگرانی هستی!?امادلیل دوم! از دست رفتن تمرکزه در واقع این کار باعث میشه که تمرکز نداشته باشی.ببین این دنیا جوریه که تو برای کوچکترین کارهم بایدتمرکزداشته باشی! وگرنه نمیتونی اونوبه خوبی انجام بدی.تاحالا دقت کردی وقتی عصبانی هستی، حتی غذاهم به زور از گلوت پایین میره؟! پس چطور انتظار داری با داشتن دوس دختر بتونی کارهاتو خوب انجام بدی؟واقعا فک میکنی با داشتن همچین رابطه هایی میتونی در کنکور هم رتبه خوبی بیاری؟!خب معلومه وقتی همه تمرکز و فکرت پیش اونه نمیتونی برای خودت هدف بریزی ودرساتم خوب بخونی.?اما دلیل سوم که مهم ترین دلیلشه دورشدن از خداست!ببین! این دنیا خیلی سختی ها داره و برای این که بتونیم دووم بیاریم، نیاز به یک تکیه گاه داریم که از مامحافظت کنه!خب تو اگه فردمشهوری باشی وبخوای برای خودت یه بادیگارد انتخاب کنی، کیو محافظت میذاری؟! کسی که هیکلش قوی باشه و هواتو داشته باشه.خب قوی ترین فرد هم در این دنیا خداست!وقتی گناه میکنی ازچنین محافظی دورمیشی، همش احساس میکنی ممکنه لوبری وبلاسرت بیاد! آره!وقتی بانامحرم ارتباط برقرارمیکنی دیگه روت نمیشه بری سمت خدا، چون بر خلاف درونت عمل کردی!</description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 00:27:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زلیخا و آدم های امروزی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%AE%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-mxoxgr3d7vqm</link>
                <description>زلیخانباشیم! وظیفمونو درست انجام بدیم! همون طور که میدونید وبارها در تلویزیون تماشاکردین! زلیخا با وجود این که همسرداشت، عاشق حضرت یوسف شده بود وشدت علاقش به حدی بود که میخواست از ایشون کامجویی کنه! اما خب، حضرت یوسف به لطف خداتونست برنفسش غلبه کنه وپاکی خودش روحفظ کنه... ..... وقتی که جریان خیانت زلیخابه گوش زن های اشراف مصر رسید، مدام پشت سر زلیخاحرف میزدن و اونو تمسخر میکردن و میگفتن چرا باوجود داشتن همسر عاشق غلامش شده؟!وقتی که زلیخافهمید در بین زن های اشراف مصر بی آبرو شده، تصمیم گرفت یه مهمونی مجلل ترتیب بده و اون هارو دعوت کنه. البته قصدزلیخااز مهمونی گرفتن، خوشگذرونی و این چیزهانبود! می خواست یوسف رو به اون زن ها نشون بده. وقتی که حضرت یوسف وارد مهمونی شد، زن های اشرافی انقدر غرق زیبایی ایشون شده بودند که به جای میوه دست خودشون رو بریدن! بعد این ماجراهمون هایی که زلیخارو سرزنش میکردن که چرا باوجود داشتن همسردل بسته ی غلامت شدی، خودشون بعد از دیدن حضرت یوسف عاشقش شدن و خواستن براش دام پهن کنن. طوری که حتی خیلیاشون پیشنهاد رل زدن دادن به حضرت یوسف.... داستان رو بسیارخلاصه گفتم! چون میدونم که شمابهتر از من با این جریان آشنایی دارین ونمیخواستم وقتتون رو بگیرم. ولی یه سوال؟! تاحالا فکر کردین که چرا زلیخا اون مهمونی رو ترتیب داد؟  آیا میخواست فقط پز پول ها وطلاهاشو بده؟ نهآیا میخواست یه عده رو دور هم جمع کنه تا خوش گذرونی کنه و ماجرای بی آبروییش از یادش بره؟ نهآیا میخواست به اون ها بگه که حرفایی که پشت سرم میزنین هیچ ارزشی نداره؟ تقریبا نه! حتی هدفش هم&quot;فقط&quot; نشون دادن یوسف نبود! اون میخواست به بقیه بفهمونه که اگه شماهم جای من بودین، این کارو میکردین.پس به جای نصیحت و این که پشت سرم حرف بزنین، کمی منو درک کنین. رفتار خیلی از آدم های امروزی شبیه زلیخاس! نه تنها از اشتباهاتشون برنمی گردن وعذرخواهی نمیکنن، بلکه میان واشتباهاتشون روتوجیه میکنن ومیگن چون بقیه هم این کارومیکنن، پس این کار بدنیست ومنم اگه انجام بدم عیب نداره! _معلم ریاضی خوب درس نمیده! چون با خودش میگه مگه بقیه معلما از جون و دل مایه میذارن؟ _راننده تاکسی وقتی یه مسافر از شهر دیگه می بینه، تاجایی که امکان داره، اونو میچاپه، به این بهونه که فلان مسئول اختلاس چندهزار میلیاردی میکنه! پس این دو سه هزار تومن چیزی نیست! _فلان مغازه چند درصد می بره روی جنسش، چون مغازه ی بغلی هم این کارومیکنه، پس چرا بخواد انصاف رو رعایت کنه؟ _به طرف میگی چرا فلان دخترو سرکار میذاری و برای سرگرمی باهاش چت میکنی؟ برمیگرده بهت میگه هه! ندیدی بقیه روچکارمیکنن! ?دیدی چقدر رفتارهای خیلیامون مثل زلیخاست؟ </description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 19:19:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک عاشق ودرخت دانا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7-eltcbfvwzhcl</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمدرخت دانا و پسرک عاشق!25 سالی بود که به خانواده ی کشاورز میوه میداد. خانواده ی فقیری که تنها با فروش میوه های آن درخت زندگی خودرا میگذراندند. در تابستان پیرمردنحیف با کمک پسر خود میوه های آن را بار میزدند و به شهر میبردند و به مردم میفروختند.پس از مرگ پیرمرد، تنها چیزی که برایش باقی ماند همان درخت بود. قبل از مرگ به پسرش وصیت کرده بود که از درخت خوب مواظبت کندزیرا تنها از آن طریق میتواند مخارج خودرا تامین کند.از همان کودکی تمام خاطرات پسر در کنار آن درخت بود، از وصل کردن طنابی زخیم به تنه ی آن برای تاب بازی گرفته تا بالا رفتن از آن و نگاه کردن به خانه های دوردست.مدت ها پس از مرگ پدرش دیگراز تنهایی خسته شده بود، دل به دریا زد و به درخت گفت من هیچ پولی برای زن گرفتن ندارم، پدرم هم جز تو چیزی برای من باقی نگذاشته، حالا چگونه میتوانم ازدواج کنم و یک همدم برای خودم انتخاب کنم؟درخت به او گفت تو میتوانی میوه های من را بفروشی.پسرنگاه تلخی به درخت کردوگفت فروش میوه؟ ازدواج؟ چگونه می توانم با فروش میوه زندگی خودرا تامین کنم؟ اصلا مگر دختر راضی میشود؟درخت گفت:تو از خانواده ی خوب ونجیبی هستی، اگر ریشه ی خانوادگی خودرا به دختر مورد علاقه ات نشان دهی، او به فروش میوه ها هم برای گذران زندگی راضی میشود.پسر گفت:درسته، ولی اگه وقتی طوفان شدیدی اومد و تو از جاکنده شدی چی؟اون وقت دیگه فقیر میشم و جلوی زنم شرمنده میشم.درخت با اعتمادبه نفس صدای خود را بلند کرد و گفت ای پسر! یادت باشه که ریشه های من خیلی محکمه!&quot;کسی که ریشه هاش رو بتونه محکم کنه، از وقوع هیچ طوفان وبادی نمیترسه!&quot;پسرک با دیدن جواب درخت خردمند بالاخره جرات کرد وبه خواستگاری دخترهمسایه خودرفت. همان دختری که بیشتر خاطرات کودکی اش را با او در کنار درخت گذرانده بود.پدر دختر فرد بسیار ثروتمندی بود و وقتی که فهمید قصد پسر از امدن به خانه ی او خواستگاری بوده، با تعجب به او گفت تو به چه حقی به خواستگاری دختر من اومدی؟ دختر من کلی خواستگار داره که از تو پولدار تر و جذاب تر هستند.لیاقت دختر من پسرعموشه، هم خونه داره و هم از شیرمرغ تا جون آدمیزاد میتونه برای دخترم فراهم کنه. توی میوه فروش فکر کردی کی هستی که این اجازه رو به خودت دادی که خواستگاری دختر من بیای؟!در این لحظه صورت دخترک که عاشق ان پسر بود، از خجالت سرخ شد و باصدایی لرزان به پدرش گفت، بابا بس کن!پدر بار دیگر صدای خودرا بلند کرد وگفت بس کنم؟ برای چه بس کنم؟ اصلا این پسرک باغبان فقیر چگونه میتواند خرج تورا بدهد؟پسرک گفت که من از طریق فروش میوه ها میتوانم زندگی آبرومندانه ای را برای دختر تو فراهم کنم.پدردختر در این لحظه به شدت عصبانی شد طوری که اگر مراعات دخترش را نمیکرد، حتما با آن پسرگلاویز میشد!از پسر پرسید که ای احمق تو چگونه میتوانی با فروش میوه زندگی دختر مرا تامین کنی؟پسرک جواب داد که میوه هارا به شهر میبرم، آن جا میتوانم آن هارا به قیمت های خوبی بفروشم.پدر آن دختر گفت یعنی تو فقط به پشتوانه ی آن درخت میخواهی دختر مرا خوش بخت کنی؟پسرک پس از شنیدن سخنان طعنه آمیز پدر دختر ازخجالت سرش را به پایین انداخت اما ناگهان یاد حرف درخت خردمند افتاد وبه پدر دخترک با اعتماد به نفس  گفت:اون ریشه های خیلی محکمی داره، میتونم روش حساب باز کنم، شاید خم بشه، ولی نابود نمیشه!اما شماچی آقا؟! آیا کارخونه های شما هم ریشه داره؟آیا تضمین میدین که سال دیگه همین موقع ورشکست نشده باشین؟ تا چه حدبه شریک ها و حسابدارتون مطمعن هستین؟ از کجا مطمئن هستین که سرتون رو کلاه نمیذارن و یکهو با پولاتون غیب نمیشن؟!پدر دختر که در جواب حرف های کوبنده ی آن پسرک دیگر جوابی نداشت، از آخرین حربه ی خود استفاده کرد و به دخترش گفت:اگر با این پسر میوه فروش ازدواج کنی، من تورا از ارث محروم میکنم.پسرک از حرف پدردختر به شدت خجالت زده شد و با گریه از خانه ی آن ها خارج شد.دختر میخواست به دنبال آن پسر برود امابه حدی سرعتش زیاد بود که به آن نرسید و غمگین به خانه ی خودش بازگشت.پسر تمام مسیر را همچنان که می دوید گریه میکرد و وقتی کنار در خانه ی خود رسید، دسته کلیدچوبی خودرا چرخاند و واردشد. سپس به طرف درخت رفت و زیر آن بغض کرد و با شدت بیشتری گریه کرد.تمام ماجرای خواستگاری را برای آن درخت خردمندتعریف کرد. درخت گفت:مگر دختر به تو نگفته بود که دوستت داره، پس دیگه از چی میترسی؟ پسرک گفت، درسته که اون منو دوست داره، ولی نمیخوام که &quot;به خاطرمن&quot; سختی بکشه!درخت به پسرک گفت، میدونی مشکلت چیه؟ این که نمیدونی دخترک میخواد به خاطر&quot;خودش وتو&quot; سختی بکشه نه فقط برای تو!&quot;من&quot; رو حذف کن تا به ارزش عشق دختر پی ببری.پسرک گفت اما شاید مدتی نتونستم میوه هارو با قیمت خوبی بفروشم، اون موقع چطور برای اون هدیه بخرم و دلش رو شادکنم؟درخت بار دیگه به فکر فرو رفت و بعد با صدایی دل نشین به پسرک گفت:میدونی چرا من حتی وقتی میوه هم نمیدم باز هم تو منو دوست داری؟چون انقدر قوی هستم و ریشه هام محکمه که اگرم از میوه هام استفاده نکنی، میتونی بهم تکیه بدی!&quot;تو هم در زندگی انقدر محکم باش که اگه یه روزی نتونستی میوه بدی، باز هم همسرت بتونه با خیال راحت بهت تکیه کنه!&quot;پسرک با حرف درخت به فکرعمیقی فرورفت......دو سه روزی بود که دختر از اتاق خودش جز برای غذاخوردن بیرون نمی آمد. مدام گریه میکرد شاید نظر پدر سنگ دل خودرا عوض کند، بالاخره از وضعیت خودش خسته شد و از اتاق بیرون امد و بانگاهی تیز و خشم الود به پدرش نگاه کرد و به او گفت من با او ازدواج میکنم، حتی اگه از ارث محروم شم!پدرش که انتظار این حرف هارا نداشت، با صدایی خشمگین گفت:ای دخترک بی عقل! پس حالا که این طوره برو و با همون مرد میوه فروش ازدواج کن!لیاقت تو زندگی تو فقر و بدبختیه، نه زندگی که همه چیز برات فراهم باشه.دخترک نفس عمیقی کشید و از این که بالاخره تونست رضایت پدرشوبه دست بیاره اروم شد.اما با خودش فکر میکرد که آیا ابراهیم میتونه زندگیش رو تامین کنه و در کنار هم خوش بخت شن؟......بالاخره روز موعود فرارسید... پسرک میوه فروش لباس تقریباجدید خودرا پوشید تا به طرف محضر برود، قبل از این که پایش را از در خارج کند، دلش برای تنهایی خودش گرفت. مادر خودرا قبل از تولدش از دست داده بود و پدرش هم یک سالی بود که اورا تنها گذاشته بود. بی اختیار به طرف درخت رفت و با صدایی بغض آلود از او سوال کرد:خیلی حالم بدهدرخت متعجب شد و به او گفتمگه قرار نیست امروز به محضر بری و دختر رو عقدکنی؟_آره_پس چرا ناراحتی؟_اخه کسی نیست که همراه من بیاد! می ترسم جلوی زنم شرمنده شم! ای کاش میشد تورو با خودم ببرم!درخت گفت:تو نیازی به هیچ کس نداری، در لحظه های خوب رو خودت تنهایی تجربه کن تا یادت باشه در سختی ها هم روی کسی جز خودت نمیتونی حساب کنی!پسرک باغبان گفت:روی هیچ کسی حساب باز نکنم؟ این طوری که دنیا خیلی غم انگیز میشه.درخت داناگفت:ولی نه غم انگیزتر از وقتی که روی کسی حساب باز کنی و اون دست رد به سینت بزنه! درست مثل پدر اون دختر!تلخی های زندگی رو بپذیر تا قدر خوشی های اون رو بدونی.&quot;اگه فکر کنی زندگی خیلی شیرینه، تلخی های اون تورو بهم میریزه،ولی اگه بپذیری که زندگی تلخه، از کوچکترین لحظات شیرینش لذت میبری!پسرک با شنیدن این حرف هانفس عمیقی کشید و اعتماد به نفس خودش رو دوباره پیداکرد.از این که چنین درختی در خانه ی خود داشت، خیلی خوشحال بود، این درخت به او امید و عزت نفس میداد. با خودش میگفت تا وقتی که این درخت اینجا باشه میتونم مشکلاتم رو حل کنم.....وارد محضر شد، همان طور که انتظار داشت، پدر دخترک نیامده بود و حتی اجازه ی امدن مادرش را هم نداده بود! . دخترک با دیدن او اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد لبخند بزند.تاحالا هیچ وقت ان پسرک میوه فروش رو اونقدر خوش تیپ ندیده بود!برای پسرک حدس زدن دلیل اشک های دخترک کار سختی نبود!برای همین به طرف دختر رفت و به چشمانش خیره شد و باصدایی ارام بخش گفت:ما باید یادبگیریم که هیچ کسی جز خودمون نمیتونه کمکمون کنه! باید قوی باشیم!&quot;اگه تلخی های زندگی رو بپذیریم وشکایت نکنیم، قدر لحظات خوب رو بیشتر میدونیم&quot;عاقد که دیگر توانایی دیدن تنهایی پسر و دختر را نداشت از پسرک خواست تا به رسم معمول، به دخترک هدیه ای بدهد تا خطبه ی عقد اورا بخواند.پسرک دست در جیب پالتوی چرمی خود کرد و یک جعبه ی سبزمانند براقی را به دختر داد، دختر مشتاقانه ان را گرفت و وقتی که آن را باز کرد دید که درون جعبه فقط یک بذر نهال است!عاقد بسیار متعجب شد و به پسرک گفت:فقط یک بذر؟ چطور خجالت نکشیدی از این که فقط یک بذرنهال بی ارزش رو به کسی که دوستش داری هدیه بدی.ابراهیم گفت:اشتباه میکنی! این بذر به تنهایی نه با ارزشه و نه اون طوری که تو میگی بی خاصیت!بستگی داره که تو دست کی باشه و باهاش چکار کنه!میتونیم اونو بکاریم و درخت تنومندی ازش به وجود بیاریم که تا ده ها سال باقی بمونه، یا میتونیم اونو یه گوشه پرت بدیم و بگیم به هیچ دردی نمیخوره!&quot;این چشم های ماست که ارزش چیزهارو مشخص میکنه&quot;میتونیم اونو در زمین بکاریم و زندگی جدیدی بهش ببخشیم، این طوری یادمون می مونه که با کوچکترین چیز ها هم میتونیم به زندگی معنا ببخشیم و قدر کوچکترین لحظات خوش خودمون رو بدونیم!درسته آقای عاقد؟!عاقد از حرارت سخنان ابراهیم به شوق امد و بی اختیار به طرف او رفت و بغلش کرد.به او گفت که شاید تو پول زیادی نداشته باشی، اما قلب بزرگی داری واین قلب بزرگ تورا به هرجایی که دوست داشته باشی میرساند...سپس خطبه ی عقد را خواند و به دخترک گفت،:مراقب این قلب بزرگ باش!......آن دو قبل از وارد شدن به خانه، آن نهال کوچک را در کنار درخت تنومند به نشانه ی آغاز زندگی خود کاشتند و عهد بستند که از آن نهال به خوبی مراقبت کنند تا روزی به استواری و بلندی آن درخت داناشود و نشانه ای باشد برای معنادار بودن زندگیشان حتی پس از سال هایی که از این دنیا می روند!.....?&quot;سلام برابراهیم&quot; هایی که از نهالی کوچک، با صبرو علاقه ی خود، درختی تنومند ودانا میسازند!</description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 23:56:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نویسندگی رو دوست دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-qh9ma4yz1wkc</link>
                <description>نوشتن رو دوست دارم، خیلی! چون نوشتن تنها کاری ک لازم داره یه آدمه، با یه خودکار و یه کاغذ!البته اون آدمه باید بدونه برای چی میخواد بنویسه!اگه چرایی نوشتنش رو بدونه، چطور نوشتنش هم بهش الهام میشه.نوشتن علاوه بر سکوت، یه حس آرامشی داره که در نوع خودش بی نظیره.چون در نوشتن میتونی به دور از هیاهو ها و قضاوت های دیگران نظرات خودتو ابرازکنی.نوشتن شاید تنهاکاری در دنیا باشه که قضاوت های دیگران تاثیری بر کارت نداره!چون فقط خودت هستی و خودت!بقیه هم نتیجه ی کارتو وقتی می بینن که تو نوشتنت رو تموم کرده باشی.(مثل شمایی که الان دارین این متن رو میخونین وحتی ممکنه روزها بعدازنوشتن این متن اونو خونده باشین!)اما بقیه ی کارها این طوری نیست. یه بازیگر برای این که تایید کارگردان رو به دست بیاره مدام مجبوره که حرکات و دیالوگ های خودشو اصلاح کنه! مثل یک ربات می مونه که کنترلش دست کارگردانه واون بهش میگه کی سکوت کن و کی حرف بزن! یا حتی مجری های تلویزیون! باید بارها متنشون رو سبک سنگین کنن تا یه وقت برخلاف چیزی که ازشون میخوان نباشه. حتی ریاست جمهوری هم بهتر از نویسندگی نیست! چون باید برای انتخاب وزرای خوبت! نظرات افراد دیگری رو هم جلب کنی! ولی نوشتن نیاز به تایید و رای اعتماد گرفتن از هیچ شخص ونهادی نداره! اون هم در دنیای امروز که میشه نوشته هارو در همین ویرگول به اشتراک گذاشت. آره! نویسندگی بهترین کاره برای اونایی که میخوان خودشون باشن!  نویسندگی مستقل ترین شغل دنیاست! مگه نه؟ </description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 10:13:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای سیلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73671987/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-y2pzrftia9lj</link>
                <description>خداروشکر یکی از ویژگی هام اینه که هیچ وقت دوست ندارم درباره ی چیزهای منفی حرف بزنم و به اصطلاح به دیگران فاز منفی بدم، چه برسه به این که بیام درباره ی موضوعی غمگین بنویسم!ولی چند روز پیش شاهد یه اتفاقی بودم که چاره ای جز نوشتن برای من نذاشت! اهل دل میگن وقتی درباره ی چیزی خشمگین هستی، همون رو بنویس،✍️پس می نویسم...!امروز رفته بودم بیرون(تقریبا با رعایت پروتکل های بهداشتی)ومشغول متر کردن خیابون ها بودم که با خودم گفتم بهتره برم تو یه پارکی بشینم و کمی استراحت کنم و انرژی بگیرم برای ادامه ی زندگی. که داشتم تصمیم میگرفتم که کدوم قسمت از پارک رو برای نشستن انتخاب کنم که یکهو چشمم خورد به بچه هایی که داشتن فوتبال بازی میکردن و واقعا هم متعجب شدم!(الان دیگه بیشتر بچه ها در خوش بینانه ترین حالت مشغول غذادادن به پوهای خودشون هستن وبهم حق بدین که از دیدن این منظره ها متعجب شم!)رفتم برای شاد کردن کودک درونم اونجا نشستم و بازیشون رو تماشاکردم.بچه ها داشتند از دوران خوش کودکیشون لذت می بردند و به قول معروف سرِ کیفِ سرِکیف بودن که ناگهان دعوای کوچیکی بین دو تا از بچه ها پیش اومد.(از همون دعواها که ما در بچگی میکردیم و دو دقیقه بعدش صمیمی تر از قبل میشدیم!)خلاصه درگیر اجرای فنون کودکانه ی کشتی روی هم دیگه بودن که یکهو پدر یکی از اون دوتا بچه مثل اجل معلق خودشو از گوشه ی پارک رسوند به زمین بازی و با اون صدای نکره و مزخرفش به پسرش گفت من تورو فرستادم اینجا که بازی کنی یا دعوا کنی؟!بدون این که منتظر پاسخ پسرش بمونه یه سیلی محکمی زد به گوش اون طفلِ بدشانس!طفلی که شاید به هفت سالم نمیرسید!شایدصدای اون سیلی هنوز در پارک طنین اندازباشه! بعد این شاهکار پدر بی فرهنگ(در خوش بینانه ترین حالت)پسر به گریه افتاد و به اجبار پدر راهی خونه شد...آه... اگه بخوایم ساده به این قضیه نگاه کنیم فقط یه سیلی بود که بر صورت یک بچه نواخته شد و احتمالا اون پدر هم تا الان از بچش معذرت خواهی کرده باشه!(هرچند با اون رفتار احمقانه ای که داشت بعیدمیدونم این حرفم درست باشه!)ولی اشتباه نکنیم! این سیلی، یک سیلی ساده بر صورت نبود!سیلی بود بر آینده ی اون بچه!سیلی بود بر معصومیتش!بر اون تصوری که دنیا زیباست واون میتونه به پدرشتکیه کنه! بعد این ماجرا با خودم فکر میکنم که اون پسر دیگه چطوری میخواد وقتی بزرگ شد به بقیه اعتماد کنه و رابطه خوبی با هم سن و سال هاش داشته باشه؟!اون هم با این تربیت پدر!شاید با خودتون بگین که به خاطر مشکلات اقتصادی و خیانت های سهویِ! &quot;بعضی&quot; از مسئولین مردم انقدر بی تحمل شدن، اما خودمونو گول نزنیم!اگه قراره خودمونو گول بزنیم که دیگه نیازی به کتاب خوندن و به اشتراک گذاشتن نوشته هامون نبود!باید باورکنیم که خیلی چیزها نه ربطی به دلار داره ونه تحریم و گرونی و فلان وبهمان...به شعور و فهم ماها برمیگرده که ظاهرا اون پدر فارغ از اینا بود!من که به شدت نگران آینده ی اون بچه هستم، و از همین الان صدای سیلی هایی رو میشنوم که به صورت پدرش میزنه!اون هم نه با دست، بلکه با رفتارش!فکر کنم شما هم هروقت دلتون میگیره و سری به بیرون میزنید صدای چنین سیلی هایی رو شنیده باشین!دختر هایی که محتاج جلب توجه هستند،پسرهای زیر هیجده سالی که با تیکه انداختن و سیگاری بر لب خودشونو نشون میدن،همشون صدای اون سیلی هایی هستن،که چندسال قبل خونوادشون به اون ها زده بود. </description>
                <category>پسرقهرمان</category>
                <author>پسرقهرمان</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 20:00:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>