<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Behzad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73872018</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 05:49:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Behzad</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73872018</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قضاوتی به طعم پیتزا و پیتزای به طعم گل سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-lcx3maf03nsz</link>
                <description>پیتزا با طعم گل سرخ یک شب هوس پیتزا کرده بودم. بیشتر از آن دلم می خواست تا از چهار دیواری دفتر کارم بیرون بروم و نفسی تازه کنم. یک فست فود بزرگ آن نزدیکی ها بود. قدم زنان به آنجا رفتیم. دوستانم هم بودند … پیتزای مخصوص و سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه... شماره ی ما سیصد و پنجاه و سه بود. باید نیم ساعتی منتظر می شدیم. مهمان میز کناری ما یک دختر خانم جوان و شیک پوش بود. آرایش غلیظی داشت و یک دسته گل رز هم روی میز گذاشته بود. به گمانم بیشتر از پیتزا منتظر کسی بود! در ذهن خودم تصویر پسر جوانی را مجسم می کردم که خیلی دیر به محل قرار می رسد و دخترک همه آن گلهای رز را به فرق سرش می کوبد!!! غرق در افکار خودم بودم که دختر بچه ی پنج– شش ساله ای صدایم کرد… عمو فال می خری؟! احساساتی شدم و یک اسکناس هزار تومانی به او دادم. یک پاکت فال هم برداشتم… دخترک به سمت درب خروج دوید. صورت نازش پر از لبخند بود. از پشت شیشه نگاهش کردم. دوستان کوچولویش منتظر ایستاده بودند. تا رنگ اسکناس را دیدند گل از گلشان شکفت. لبهایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد اما نمی شنیدم که چه می گویند … راستش را بخواهید یک لحظه احساس کردم که زیباترین کار دنیا را انجام داده ام و خدا در این لحظه از من رضایت کامل دارد! با چهره ای افتخار زده (!) به مهمان میز کناری نگاه کردم. محو افکار خودش بود. احساس می کردم که گلهای روی میز هم از بد قولی یک عاشق خسته شده اند … شماره ی ما را اعلام کردند … سیصد و پنجاه و سه … به دوستانم گفتم که خودم برای گرفتن غذاها می روم. با همان حس افتخار به سمت پیشخوان رستوران حرکت کردم. سینی مخصوص را تحویل گرفتم و خرامان به طرف میز برگشتم. ناگهان چشمانم به میز کناری دوخته شد و بی نظیرترین تصویر جهان را تماشا کردم … فکر می کنید چه چیزی من را میخکوب کرد و عرق شرمندگی روی پیشانیم نشاند؟! آن دختر خانم جوان کودکان معصوم فال فروش را دور میز نشانده بود و مشغول انتخاب بهترین پیتزا ها برای آنها بود …. خدای من … شاخه های گل رز در دستان رنج کشیده ی کودکان جا خوش کرده بودند. نزدیک تر رفتم. چقدر چهره ی آسمانی آن بچه ها تماشایی بود … لب هایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد و من این بار صدایشان را می شنیدم …. خاله پیتزامون کی حاضر می شه...؟</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 14:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره عصبانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-y7ui0pmqgyk7</link>
                <description>هیچ چیزی به اندازه ی عصبانیت نمی تواند از پرتره ی ضعف ما پرده برداری کند، خصوصا اگر این عصبانیت در بستره ی زندگی روزمره و در رابطه با مسایل پیش پا افتاده ی جهان ما باشد. آن کس که بتواند آنچنان در توسعه ی فردی خود مَساعی نشان داده و خود را گسترش دهد بنحویکه کسی یارای عصبانی کردن وی را نداشته باشد، حقیقتا در دژی مستحکم روزگار به سر می برد بشکلی که احدی توان نفوذ در آن را نخواهد داشت.  وقتی ما در برخورد با کسی عصبانی می شویم، حقیقتا خود را در ارتباط با وی در موضع پست تری قرار می دهیم. به وی ثابت می کنیم که تو آنچنان قدرتمند بوده ای که توانسته ای مرا ناکام کنی و این ناکامی علت وجودی عصبانیت من نسبت به توست! من با فروید مخالفم از این جهت که عصبانیت را نوعی سایق می داند و بیشتر موافق رویکرد رفتارگرایانه ام از این منظر که عصبانیت را نوعی پاسخ آموخته می داند که در گذر زمان تقویت شده است.  سابق بر این ادعا می کردم که عصبانی شدن طبیعی، اما کنترل آن مهارتی مهم است، اما حالا بر این باورم که عصبانیت نوعی پاسخی ناسازگار به محرک های دردآور بیرونی است (که البته خود الگوهای شناختی فرد نیز در دردآور تلقی کردن آن ها نقش بسزایی دارد). نهایتا اینکه عصبانیت نوعی نشانه (Signal) ضعف شخصیتی آدمی است.  گویا ما انتخاب می کنیم که عصبانی شویم. اگر آدمی به ابزارهای سازگار مسلح و مجهز باشد برای رفع مشکل خود به سلاح انتحاری عصبانیت متوسل نخواهد شد. عصبانیت در راستای فایق آمدن بر مشکلات نوعی سلاح انتحاری است که در گام اول خود فرد را خواهد کشت.  در ادامه جا دارد از تکنیکی برای کنترل خشم صحبت به میان آورم. اسم این تکنیک را دوربین مخفی گذاشته ام. آدمی در مواجهه با محرک های دردآور و رنج آور باید به گونه ای رفتار کند که گویا جلوی دوربین مخفی ظاهر می شود؛ همه چیز شوخی است و واکنش های من ضبط خواهند شد! و بعد در یک بازنمایش کُمیک دیگران واکنش های رفتاری مرا قضاوت خواهند کرد.  اینگونه امکان اینکه بتوانیم خود را کنترل کنیم، بیشتر خواهد بود. من شخصا هنگامیکه برنامه ی دوربین مخفی را تماشا می کنم، افرادی که در موقعیت های این چنینی آرامش خود را حفظ می کنند و پاسخ هایی سازگار ارایه می دهند، در چشمم قدرتمندتر ارزیابی می شوند، در عوض آنهایی که پرخاش می کنند، افرادی خواهند بود که در نزد مخاطب بشکلی منفی قضاوت خواهند شد.  وفتی در جریان و کوران حوادث روزمره (بویژه در جمع سایر انسان ها) عصبانی می شویم، به آن ها یاد خواهیم داد که چه چیزهایی ماورای قدرت تحمل ما هستند. به آن ها خواهیم آموخت که نقطه ضعف های ما چه هستند!  و این رویداد ناخوشایندی است زیرا بدخواهان متخاصم (که یحتمل در کنار هر یک از ما چندتایی از آن ها نیز زیست می کنند) پی خواهند برد که نقطه ضعف های ما چیستند و بدین ترتیب راه ضربه زدن به ما را خواهند یافت. اگر دشمن من بداند که چه چیزی مرا عصبانی می کند، همان چیز را بعنوان حفره ای برای آسیب زدن های آتی برخواهد گزید.  شکنجه گران نیز معمولا از همین روش استفاده می کنند. آن ها در بدو امر غیرمستقیما با رصد کردن واکنش های هیجانی – عاطفی فرد نسبت به مفاد بازجویی ها، به نقاط ضعف وی یعنی آن چیزهایی که او را عصبانی می کند پی خواهند برد و سپس همان نقاط را برای شکنجه های روانی مورد بهره برداری قرار خواهند داد.  تلاش برای خونسرد جلوه کردن (ولو بشکل ظاهری) سلاح نیرومندی در دستان ما برای غلبه بر ناملایمات رنج آور جهان پیرامونی است. فقدان این مهارت پاشنه ی آشیل هر انسانی در کارزار زندگی خواهد بود.</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 12:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای رشد اسیر ساختار نباشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-tgwohyg9xnmj</link>
                <description>خیلی از نام آوران در عرصه هایی درخشیده اند که در آن حوزه ها تحصیلات دانشگاهی نداشته اند. مثلا سهراب سپهری تحصیلاتش نقاشی بود اما در شاعری درخشید و صادق هدایت نیز تحصیلات نیمه کاره ای در ریاضیات و مهندسی و دندانسازی داشت اما بزرگ ترین چهره ی ادبی ایران معاصر شد.  در پیرامون چهره های جهانی نیز، ویتگنشتاین که بزرگ ترین فیلسوف دویست سال اخیر است مهندسی خوانده بود؛ چِخوفِ نویسنده تحصیلاتی در طب داشت و لایپنیتسِ ریاضیدان و فیلسوف هم فارغ التحصیل رشته ی حقوق بود.   در این باره، مثال خیلی زیاد است و نمی خواهم که کلام به اطاله بکشد، فقط خواستم یادآوری کنم که مسخ ساختارها نباشیم. ساختارها را ما انسان ها خودمان وضع کرده و قرار نیست که خود مُسخَر کاردستی های خود باشیم</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 12:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامت از کدام زاویه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-kfr5czmlhwyf</link>
                <description>سلامت چیست؟وقتی می‌گوییم کسی شخصیت سالمی دارد باید بگوییم سلامت به چه معنا است یا در کدام ساحت سلامت دارد؟تعابیری در هر زبانی وجود دارد که فقط یک معنا دارد و ما با اینها مشکلی نداریم، اینها اشتراک لفظی ندارند مثل دیوار ، الفاظی هم در یک زبان وجود دارند که چند معنا دارند، ولی معنا هایشان آنقدر از هم دور است که ما می فهمیم آنها را با هم اشتباه نکنیم، و خلط نمیشوند، مثلاً شیر هم شیر آب است هم شیر جنگل است و هم شیر خوردنی است. اما یک الفاظی وجود دارند که چند معنا دارند ولی این چند معنا آنقدر به هم نزدیکند که ما نمی توانیم آنها را از هم تفکیک کنیم ، مثلاً انسان سالم، هوای سالم، غذای سالم محیط سالم، دموکراسی سالم، سالم در همه اینها چند معنا دارد ولی نمی توانیم این معانی را از هم تفکیک کنیم. وقتی میگویم هوا سالم است یعنی هوا فاقد عوامل آلودگی مضر برای سلامتی است. لفظ سالم دربدن سالم با هوای سالم متفاوت است. توماس آکوئینی اولین بار این را در الهیات مسیحی عنوان کرد، ایشان گفت خدا عادل است یا انسان عادل است ، دو معنای متفاوت دارد، و این ها انقدر نزدیک اند که ما نمی‌توانیم آنها را از هم تفکیک کنیم. می‌گفت یکی از اشتباهات این است که بعضی ها فکر میکنند که خدا اصلاً عدالت انسانی ندارد. ولی واقعیت این است که« عادل است» در انسان نوع عادل بودن با خدا شاید متفاوت است  « در خدا تفاوتش مثل شیر جنگل و شیر خوردنی است. ولی بعضی‌ها هم فکر می‌کنند وقتی می‌گوییم خدا عادل   و وقتی می گوییم علی بن ابیطالب عادل است با اینکه می‌گویم خدا عادل است دو معنای متفاوت دارد، ولی این دو معنا از هم قابل تفکیک نیستند ، شما وقتی می گویید یک نجار استاد یا وقتی می گویید یک فیلسوف استاد یا استاد بنا، سه تعبیر متفاوت هستند، ولی خیلی به هم نزدیک هستند و نمی توان آنها را از هم تفکیک کرد.ما میگویم فلانی  شخصیت و منش سالمی دارد، ولی سلامت شاخص های گوناگونی دارد و این نیاز به تفکیک دارد</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 18:48:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-x8dyskby6fke</link>
                <description>واژه هاکسانی که خواهان به اسارت کشیدن انسان هستند، میخواهند زبان را از جایگاه راستین خود دور بکنند، همانطور که دکتر شفیعی می‌گفتند در جوامع توتالیتر و ناقص، واژه ها شناور می شوند. مثلاً یک راننده اتوبوس یک فرد تحصیل‌کرده دانشگاهی که وارد ماشین می‌شود را استاد خطاب می کند و به شاگردش که چرخ های ماشین را بازرسی کرده هم، لقب استاد میدهد. اینجاست که می‌بینیم واژه ها در جای اصلی خود نیستند. گفته می شود تا یک جایی روحانیون نماینده خدا در زمین‌اند و بعد از یک خط قرمزی خدا نماینده روحانیون در آسمان می شود.بعضی ها در سه‌گانه خود، خویش، خویشتن، میگویند خود اشاره به جنبه خودآگاه ما دارد و خویش اشاره به جنبه ناخودآگاه ما دارد، ناصر خسرو می گوید : خویشتن خویش را رونده گمان بر.یعنی خویش خودآگاه و خویش ناخودآگاه ما به هم آمیخته است، به دلیل اینکه این آمیختگی می تواند کار را پیش ببرد، اینها بالنده و در حرکت و جاری هستند. در هستی شناسی ایرانی می‌گفتند جهان در دست اَشَه یا راستی است، یعنی نخ تسبیحی که جهان را به هم وصل کرده است، همان راستی است که موجب نظم میشود. شاید منظور بیهقی وقتی که میگوید و تقدیر کار خویش را می‌کرد، آن روح کیهانی باشد که دارد کار خودش را می کند و انسان در این میان کارش این بود که خودش را با آن روح کیهانی به تعبیری همساز بکند و صدای او را بشنود و خودش را با او هماهنگ بکند، که بعدها این در فرهنگ اسلامی به تعبیر نظام احسن، شکلش تغییر پیدا کرده است. ما به ویژه در اشعار سهراب سپهری زیاد داریم که می‌گوید: نام را باز ستانیم از ابر یا زیر باران برویم یا اسم را از واژه‌ها بگیریم، منظورش عریان شدن و پیوستن به روح هستی است ، که کسی که با او سازگار می شود، شاید تعبیرش فنا‌فی الله یا پیوستن به نیروانا است. کتاب سیمای دو زن از سعیدی سیرجانی دو عشق را توضیح می دهد که یک عشق لیلی است که خموده و حزن انگیز و پیش نرونده و تباهی است و شیرین را با لیلی مقایسه میکند که یک عشق پرشور باشکوه پیشرونده و زیبا است. در آنجا از تصویری از رهایی و آزادگی ارائه می‌شود. واژگان زنده هستند و شخصیت دارند و ما نمی توانیم به آنها تجاوز کنیم و آن بهره ای را که خودمان می خواهیم از آن ببریم. مثلاً برای اینکه کلمه رشوه را به کار نبریم، کلمات زیرمیزی و شیرینی و پول چایی را نابود کردیم. یک دلیل فرهنگ نویسی حمایت و حفاظت از واژه ها در مقابل تجاوز است. واژه‌ها در معنای درست انسان سالم را پدید می آورند. واژگان می توانند در یک روند طبیعی، معنای آنها تغییر پیدا کند</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 13:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسیله‌.هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81-ezffafbkvtsw</link>
                <description>?هدف.وسیله? ما گاهی چیزی را که ابزار و وسیله است، با چیزی که هدف و مقصود است اشتباه می‌گیریم. آن‌چه ابزار و طریق وصول به هدف است طریقیت دارد و آن‌چه خود مقصود و موضوع طلب است موضوعیت دارد. مثلأ جشن تولد گرفتن برای افزون شدن محبت است، اگر قرار باشد جشن تولدی بگیرید و آن جشن تولد آن قدر دردسر و گرفتاری ایجاد کند که محبت‌ها کم شوند، پس آن جشن تولد نگرفتنش بهتر است! یکی از مشکلاتی که آدم‌ها در اولویت‌بندی دارند این است که گاهی یادشان می‌رود چه چیزی ابزار چه چیز دیگری بوده است. مولانا در مثنوی می‌گويد: &quot; در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم ار غواص را پاچیله نیست&quot; &quot; چون شدی بر بام‌های آسمان سرد باشد جستجوی نردبان جز برای یاری و تعلیم غیر سرد باشد راه خیر از بعد خیر &quot; می‌گويد نردبان برای چیست؟ برای این که ما روی بام برويم. وقتی که روی بام برويم، آنوقت دیگر نردبان به چه دردمان می‌خورد؟! گاهی ما آدم‌ها در اثر گذر زمان یادمان می‌رود که چه چیزی ابزار رسیدن به چه چیز دیگری بوده است؛ مثلأ تحصیلات ابزار رسیدن به مهارت است؛ حالا اگر در مدرسه‌های ما آموزش‌های لازم برای زندگی به آدم‌ها داده نشود، آن وقت تحصیل کردن، هدر دادن وقت و پول و انرژی است. گاهی چیزی که برای ما طریقیت داشته آن‌قدر تکرار می‌شود که بعد از مدتی به جای چیزی که موضوعیت دارد می‌نشيند؛ مثلأ اگر كسی به ما بگويد که اساسأ لازم نیست بچه‌ات به مدرسه برود، می‌گوييم: &quot;این آدم، آدم دیوانه‌ایست! مگر می‌شود بچه ما به مدرسه نرود؟!&quot; انگار یادمان رفته که مدرسه رفتن برای چیز خاصی بود. اگر زمانی در مدرسه سَم در خوراک بچه‌هامان بريزند، آن‌گاه عاقلانه‌ترین کار این است که بچه‌های ما از مدرسه رفتن امتناع کنند. ولی گاهی آن‌قدر چیزی تکرار می‌شود، تکرار می‌شود که بعد از مدتی طریقیت و موضوعیت جای خود را با هم عوض می‌کنند. جمله‌ای هست منسوب به دکتر شریعتی كه می‌گويد: &quot;هدف، وسیله را توجیه می‌کند، به شرطی که وسیله، هدف را تخریب نکند&quot;. یعنی اگر قرار باشد شما وسیله‌ای را انتخاب کنید که خود آن وسیله، هدف را تخریب کند، این وسیله اساسأ باید کنار گذاشته شود. اگر قرار باشد ما دارو بخوریم و آن دارو، درمانی ایجاد نکند؛ پس آن دارو خوردن باید کنار گذاشته شود.</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 18:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزق.برکت.انفاق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%B1%D8%B2%D9%82%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%A7%D9%82-ngjcjunmhor0</link>
                <description>برکت ، رزق ، انفاقبه نظر من تئوری برکت یا رزق یا انفاق یک تئوری معنوی است، انفاق به معنی ظرف را خالی کن تا پرتر بشود. این نظریات نظریاتی نیستند که با قوانین علوم تجربی طبیعی یا انسانی قابل تبیین باشند.در نظریه برکت می گوید ما هر دو یک کار مشابه به لحاظ فیزیکی انجام می دهیم ، اما جهان هستی یکی از این دو کار را نشو و نما یعنی روئیدگی و بالیدگی می‌دهد و دیگری را نمیدهد. این نظریه از عهد عتیق در آیین های غربی وجود داشته است و از زمان کنفوسیوس در چین هم وجود داشته است.هنوز هیچ نظریه حتی در روانشناسی نمی تواند بگوید چه کارهایی نشو و نمای کیهانی پیدا می کند و چه کارهایی نشو و نمای کیهانی پیدا نمی کند.در نظریه رزق می گوید ممکن است هر دوی ما ماهی سه میلیون درآمد داشته باشیم، یعنی هر دو اگر مسئله مالکیت باشه ، مالکیت ما به لحاظ اقتصادی مساوی است. و فرض هم بکنید در یک شبکه مناسبات اجتماعی زندگی می کنیم. یعنی در یک جامعه با همان بیکاری و تورم و اقتصاد هر دو زندگی می کنیم. ولی یک وقت می بینید شما سه میلیون به صورت کامل رزق شما شد، ولی دیگری ۵۰۰ هزار تومن هم رزق او نشد و دو میلیون و نیم دیگر از گلوی دیگری پایین نرفت. یعنی شما با این سه میلیون کاری انجام می‌دهید که دیگری با ۳۰ میلیون هم نمی تواند انجام بدهد. مثلاً دیگری سه یک میلیون دارد ولی پانصد هزار تومانش خرج بیماری بچه اش میشود و ۲۰۰ هزار تومانش هم داخل تاکسی جا می گذارد و در یک معامله کسی یک میلیون کلاه سرش می گذارد و انگار دو میلیون و نیمش هدر رفت ،ولی برای شما چنین مسائلی پیش نمی آید. نظریه رزق می‌گوید مالکیت هیچ ربطی به تمتع (برخورداری یافتن) ندارد. ممکن است کسی مالکیتش ده برابر من باشد، ولی تمتع‌اش یک دهم من باشد. پس ممکن است با وجودی که پولی دست تو می آید، ولی رزق تو نیست ، یعنی عائد تو نمی شود.نظریه انفاق یعنی اینکه تو این ثروتی که داری را بده و به محض اینکه یک ظرفی را تو با اراده خودت خالی کردی، حتماً پرتر از قبل می شود. مثلا تو این ۱۰ میلیون را بده و حتماً یازده میلیون به تو بر می گردد. اینجا اصلا بحث استحقاق و عدم استحقاق نیست، بلکه یک نوع رایگان بخشی در هستی برقرار هست. پس وقتی هستی به طور رایگان می دهد، تو هم به هستی رایگان برگردان، آن وقت می بینی که هستی باز بیشتر به تو بر می گرداند.اینها قوانین معنوی هستند که مثلاً با روانشناسی قابل تبیین نیستند، ولی انگار واقعیت دارند.</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 23:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-ydaugxjyss1a</link>
                <description>عشق به سرنوشت هر کدام از ما با یک سلسله سرمایه های ۱-جسمی  ۲-ذهنی  ۳-روانی ، ۴-ناشی از اقلیم جغرافیایی ۵- ناشی از اقلیم فرهنگی اجتماعی که در آن به دنیا می آییم، باید عاشق این سرمایه ها باشیم. باید با اینها قهر نبود و همه را دوست داشت. ما به لحاظ سه سرمایه جسمی یعنی  ۱-سلامتی  ۲-نیرومندی ۳-زیبایی که با آن به دنیا می آییم، با دیگران متفاوتیم. هشت سرمایه ذهنی ۱-قدرت یادگیری، ۲-قدرت یادآوری، ۳-قدرت به خاطر سپاری، ۴-هوشبهر، ۵-سرعت انتقال،۶-قدرت تفکر ۷-عمق فهم و ۸-اقناع ، ما هم با دیگران متفاوت است. مسئله اجتماعی فرهنگی یعنی اینکه من در یک خانواده پولدار به دنیا بیایم، خیلی فرق می‌کند با یک خانواده فقیر، یا اگر پدرم استاد دانشگاه باشد خیلی فرق می کند با اینکه یک مهندس باشد.  باید گفت که  به این ۵ عامل سرنوشتی عشق بورزید. هیچوقت آرزو نکنید که کاش زیباتر بودید. می گفتند وقتی به اینها رضا میدهید ، آن وقت چنان آثار مثبتی از این رضا دادن می‌بینید، که کم‌کم به سرنوشت خود عشق می ورزید.  این پذیرش سرنوشت تبدیل به عشق  و عشق تبدیل به سرنوشت میشود و می‌بینیم که با همین سرنوشتی هم که به ما داده شده می‌توانیم خیلی کارها انجام بدهیم. ولی ما معمولاً به بعضی از چیزهایی که به ما داده شده راضی نیستیم.  نظر شما چیه؟؟؟</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 00:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-grj22yqwwraj</link>
                <description>انسان تنها است. بیشترین چیزی كه در اصطلاح عامیانه از تنهایی فهم می شود تنهایی فیزیكی یا طبیعی است. تنهایی فیزیكی یعنی تنهایی است كه وقتی می گویم: «در اتاق تنها بودم و حسن و حسین آمدند». تنهایی فیزیكی چیزی جز این نیست كه در منظر  من، در تیررس دید من، در مكانی و زمانی و اوضاع و احوال خاصی انسان دیگری نبود یا اگر بود هیچ وسیله ارتباطی بین من و او وجود نداشت. این تنهایی را به تنهایی فیزیكی تعبیر می كنند. من فعلاً به تنهایی فیزیكی و جسمانی كاری ندارم. اگرچه در اواخر همین بحث به مناسبت دیگری به این تنهایی بازخواهم گشت. اما از این تنهایی كه بگذریم ما می توانیم به تنهایی های دیگری اشاره كنیم، كه آن تنهایی ها اصلاً تنهایی فیزیكی محسوب نمی شوند بلكه تنهایی های معنوی و به تعبیر دیگری تنهایی های باطنی و تنهایی های وجودی هستند   سه وجه تنهایی معنوی وجود دارد  و از این سه وجه تنهایی هیچ گریزی نداریم. به این معناست كه تراژدی است، یعنی مصیبت آن است و ما این مصایب اجتناب ناپذیر را داریم. اگر كسی گذشته بدی هم داشته باشد، امور بدی نیز  بر این گذشته بدافزوده خواهد شد كه ما به آنها نمی پردازیم، چون ممكن است عمومی نباشد وما آنچه را نسبت به همه انسانها عمومیت دارد، بیان می كنیم. و گرنه اگر فردی گذشته بدی داشته باشد از دیدگاه خودش  هر وقت به گذشته فكر می كند، سه حالت بر او عارض می شود:   .۱ غم،.۲حسرت،.۳ پیشمانی   اگر انسان به این حد تنهاست، هرچقدر هم گردهم بیاییم، ازدحام تنهایان داریم، جمع حاصل نیامده است. به تعبیری كه جامعه شناس و روانشناس اجتماعی معروف آمریكایی «تام تیلور&quot;بكار می برد ما درواقع در ازدحام تنهایان بسر می بریم. ما وقتی گرد می آییم، نباید فكر كنیم كه از تنهایی بیرون آمده ایم، تنهایانی هستیم كه كنار هم نشسته اند. درست مثل این كه n تا اتم كنار هم قرار بگیرند ولی میل تركیبی نسبت به هم نداشته باشند و نتوانند باهم یك كل بسازند درب و پنجره هایشان نسبت به هم بسته است. ما انسان هایی هستیم كه درب و پنجره هایمان نسبت به یكدیگر به این سه لحاظ كه گفتیم بسته است.  اگر واقعیت همین باشد كه گفتیم و این واقعیت اجتناب ناپذیر باشد چه باید كرد؟  عشق به آرمان‌ها ، اگر در زندگی ما خاموش بشود دیگر زندگی سالمی نخواهد بود، مهمترین عاطفه در میان آدمها عشق به آرمان‌ها است. به تشخیص افلاطون سه آرمان بزرگ روح ما : حقیقت( راستی) ، عدالت(خیر و درستی) ، جمال(زیبایی). ما در کنه وجودمان عاشق این سه چیز هستیم، ما نباید بگذاریم این سه آرمان مغلوب عشق های دیگر قرار بگیرند.  وگرنه به تنهایی معنوی و باطنی دچار می شویم.....</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 21:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-fvzwquqjysli</link>
                <description>گفتگو   در زبان فارسی دیالوگ به معنی این است که دو طرف دارند حرف میزنند، اما مونولوگ یعنی یک طرف حرف می زند. پس انتقال دو طرفه اطلاعات اسمش گفتگو است. بسیاری از گفتگوها به ظاهر گفتگو است ولی در واقع مونولوگ است. مثلاً در گفتگوی تمدنها وقتی دالایی لاما در فقه ما در کنار ادرار و مدفوع نجس است ، چگونه می توان صحبت از گفتگوی تمدنها کرد. ما زمانی می توانیم برویم با دیگری گفتگو کنیم که با خودمان این گفتگوی درونی را انجام داده باشیم که اصلاً به چه خاطر قرار است با دیگران گفتگو کنیم، اگر می خواهیم برویم به دیگران بگوییم که آنچه که ما می گوییم درست است و شما آن را بپذیرید که این طبیعتا همان چیزی میشود که ساموئل هانتینگتون به آن برخورد تمدن‌ها می گوید. لذا همان موقع پروژه گفتگوی تمدن ها به عنوان آنتی تز پروژه برخورد تمدن ها ایجاد شده بود، خوب اگر قرار باشد ما به دیگری بگوییم من برحقم و تو بر باطلی ، حتی اگر برای گفتگو برویم در واقع برای مناظره یا مجادله یا منازعه رفتیم، لذا ما گفتگوی تمدن ها را مطرح می‌کنیم ولی در واقعیت داریم متظاهرانه منازعه خودمان را اسم گفتگو و مکالمه رویش می گذاریم. بنابراین چه در سطح اجتماعی و سیاسی و چه در سطح بین فردی و چه در سطح خانوادگی، ما قبل از اینکه راجع به ترویج گفتگو صحبت کنیم، باید راجع به گفتگوی صحیح یا گفتگوی موثر یا گفتگوی غیر موثر صحبت کنیم، در TA گفته می شود ما حالات نفسانی یا ego state تحت عنوان حالات والد بالغ و کودک شناخته شده است.  حالت کودکانه حالتی است که کسی بگوید خوشم می آید یا نمی آید یا دوست دارم یا دوست ندارم. گاهی اوقات دو نفر با هم در وضعیت کودک لجباز و گفتگو می کنند و گاهی در وجه والد کنترل کننده و سرزنشگر صحبت می کنند. این دو نفر هم اگر با هم گفتگو کنند، هر دو خود را دارای حق کامل و دیگری را باطل می دانند، گفتگوی والدانه مثل اینکه این درست است این درست نیست یا این منطقی است و این منطقی نیست، شما می‌بینید که در یک گفتگوی ۴۰ دقیقه ای هیچکدام درنگ نمی کنند و لحظه ای فکر نمی کنند که بگویند بله در این زمینه حق با شماست. هر کس حرف خودش را میزند، و پس از یک ساعت مکالمه هر کس هنوز بر موضع خودش استوار است. و کمترین تغییری در موضعش اتفاق نیفتاده است.</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 06:57:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بدترین آماده باشیم برای بهترین امیدوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-q4dntylxqcjp</link>
                <description>باید برای بدترین آماده باشیم و برای بهترین امیدوار  نگارنده:دکترحمیداخوین  بوکسورها در پنج راند اول مسابقه، ضربات وارده را هم میشمارند و هم احساس میکنند.در پنج راند دوم دیگر نمیشمارند و فقط احساس میکنند و بعد از راند دهم، نه میشمارند و نه احساس میکنند.   این واکنش دفاعی مغز به تعدد و شدت ضربات و به ویژه ازدیاد ترشح نورآدرنالین در اثر استرس دائمی است. مغز هوشیاری اش بسیار کم شده و حالتی شبیه اغماء پیدا میکند.      افرادی که به اغماء می روند، زنده هستند، اما مغزشان هوشیاری بسیار کمی دارد و به‌صداها و اتفاقات دور و بر خود هیچ واکنشی نشان نمیدهند. اغماء در زبان انگلیسی  کما/ Coma گفته میشود که  از کلمه ی یونانی &quot;Koma&quot; به معنی خواب عمیق گرفته شده است. اما خواب و کما بسیار با هم فرق دارند.        موجود زنده از مجموعه ای از علایم شامل حرکت، تنفس، تغذیه، تولید مثل همانندسازی ،دفع، سازماندهی و تحریک پذیری شناخته میشود.         تحریک پذیری از ویژگی های هر موجود زنده ای است و عدم واکنش به تحریک، از اختلال در روند زندگی حکایت دارد. موجود زنده حتی در خواب هم این ویژگی را داراست.   هرچه میزان تحریک پذیری یک موجود کمتر باشد، اغماء وی عمیق تر و شانس برگشتش به زندگی کمتر است.      جامعه امروز ایران، در اغماء است و علائم موجود حکایت از عمیق تر شدن این اغماء است.مجموع حوادث و اتفاقات سهمگین سال های ۹۸ و ۹۹، سال ۱۴۰۰ را به سال اغماء مبدل کرده است.      این بی خیالی گسترده به کرونا علی رغم خطرات بالقوه جانی و عدم تحریک پذیری جامعه نسبت به پیام های مکرر هشدار، نشانه این است که جامعه در اغماء است و غرق در واکنش دفاع روانی انکار، حتی نگران شرایط مبهم و آماده انفجار اقتصادی و کرونایی پیش رو نیست. در شرایط اغماء تمام اعضاء در وضعیت نسبتا&quot; مشابه قرار دارند و گاه تشخیص اینکه کدام عضو در وضعیت بهتری قرار دارد، دشوار است. درست مثل عبارتی که اسماعیل فصیح در رمان &quot;ثریا در اغماء&quot; نوشته....      &quot;بعد از یک حد بدبختی یا یک حد خوشبختی ، همه مثل هم می شوند و آدم نمی تواند هیچ چیز را درست تشخیص بدهد . معلوم نیست کی بد است و کی خوب است...چون همه مثل هم اند.&quot;        جمله از همین رمان ثریا نقل کنیم  :     &quot;باید برای بدترین آماده باشیم و برای بهترین امیدوار&quot;</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 09:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانهای چند  مگابایتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-jljda0n9zvpn</link>
                <description>انسانهای چندمگابایتی.                                                                   فیلسوف فرانسوی، میشل فوکو، در کتاب مراقبت و تنبیه می نویسد: «در معرضِ دیدبودنْ دام است». و این آغاز خودمراقبتی هایی آزاردهنده ای است که فرد را مجاب می کند تا در قالبی خودخواسته، از اصولی پیروی کند که در تمامی صحنه هایی که او بر آن ایستاده، روبات وار و مملو از ترسی درونی، گام بردارد. در دیده بان مشرف به صحنه فوکویی، زندانبان در قامتِ متصدیِ نامرئی، زندانیان را از برجی مرکزی تحت نظر گرفته و آنها را با چشمانی هوشیار زیر نظر می گیرد، البته در اغلب اوقات این حسی درونی است که بر زندانیان القا می شود و شاید در اصل ماجرا زندانبان در دیده بانی حضور فیزیکی نداشته باشد. زندانیان بی آنکه زندانبان را ببینند، وجود منحوسش را حس می کنند و از اینکه دیده می شوند در وضعیت آزاردهنده ای به سر می برند. در چنین وضعیتی، آنان در حالتی دائمی از وانمودها و رفتارهایی متظاهرانه به سر می برند که رفته رفته امکان هرگونه کنشگری و نافرمانی را از آنها سلب می کند. زیستن در چنین فضایی جهنم سارتری را بازنمایی می کند؛ دوزخی که در آن خبری از شکنجه گر نیست تا افراد را شکنجه فیزیکی بدهد، در این دوزخ شکنجه همانا نگاه نافذ «دیگری» است که بر ما می نگرد و در مورد ما قضاوت می کند؛ قضاوتی که سبب می شود تا ما خودمان را با دست خودمان از درون متلاشی کنیم. اما سویه خطرناک ماجرا از جایی آغاز می شود که افراد نه تنها این نوع مراقبت را می پذیرند، بلکه چیزی نمی گذرد که این رفتار در نظرشان عادی جلوه می کند و با میل و اشتیاق رفتار متظاهرانه خود را تداوم می بخشند. در این چنین فضایی است که هر فردی مسئولیت سانسور و حفاظت از خود را بر عهده می گیرد و دقیقا این نقطه آغاز یک سقوط است. در عصر اینستاگرام نیز افراد می آموزند که باید اجازه دهند تا زیر نظر باشند و هم اینکه دیگران را زیر نظر بگیرند، که در روایت فوکویی این امر هم جذاب است و هم خطرناک. در این وادی هویت های فردی و جمعی در قالب پروفایل های ساختگی و غیرواقعی جلوه می کند و اشخاص در تکه هایی چندمگابایتی فروکاسته شده و به ایفای نقش می پردازند.</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 13:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرسنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-bla7uo0jqynx</link>
                <description>گرسنگی  به قول اریک برن ما سه نوع گرسنگی داریم ۱-گرسنگی نوازش و توجه ۲-گرسنگی شناخت و تغذیه ۳_گرسنگی ساختار همانطور که هرچقدر ما گرسنه تر باشیم کیفیت غذا کمتر برای ما مهم می شود، وقتی که ما یک فقدان ارتباطی هم داریم، یا رابطه از هم گسیخته شده و ما تنها شده ایم، آنقدر این گرسنگی نوازش به ما فشار می آورد، که گاهی در اولین فرصتی که برای داشتن یک رابطه پیدا می کنیم و وارد رابطه بعدی می شویم و این روزها هم که مد شده که در گروه های اجتماعی امروز این رابطه را قطع میکنند و سه ساعت بعد رابطه با یک نفر دیگر که جدید است روی صفحه می آید در این سه ساعت کلی هم عکس یادگاری با این فرد جدید دارد. یعنی یک ساعت و نیم فرصت آشنایی بوده و در یک ساعت و نیم بعدی هم با هم عکس گرفته اند. گرسنگی نوازش اریک برن دو جنبه دارد جسمانی و روانی، گرسنگی جسمانی نوازش، گرسنگی محرک است ما در واقع در جایی که آدمی نباشد با ما حرف بزند و کسی را نبینی و صدایش را نشنویم، لمسمون نکنه حالمان بد میشود، و از لحاظ جسمانی ما ضعیف می شویم. پژوهش های زیادی در حوزه پزشکی این را به اثبات رساندند. این افراد معمولاً بیماریهایی که مخصوصا مربوط به سیستم ایمنی بدن است را پیدا می کند، همچنین بیماری های قلب و عروق و بیماری های سرطانی. وجه دیگر گرسنگی شناختی است است یعنی اینکه ما نیاز داریم که ما را بشناسند، گرسنگی اینکه مارو به عنوان کسی که قابل احترام است بشناسند. یعنی بگویند ما دوست داریم و حواسمان به تو است. کار جالبی انجام دادی یا آفرین مرحبا چه خوب صحبت کردی یا چه لباس قشنگی تنت کردی و اینها همه نشان دهنده این است که دیده بشویم و شناخته بشویم و با نگاه مثبت ارزیابی بشویم.  اریک برن بعد از گرسنگی غذا و نوازش گرسنگی ساختار را معرفی می کند، یعنی ما انسان ها نیاز داریم که در یک چارچوب یا ساختار جهان را قابل پیش بینی و قابل تشخیص بکنیم، وقتی که در وضعیت فعلی به سر می‌بریم و نمی‌دانیم اینجا چه خبر است و نمی دانیم اوضاع چه طرف پیش می رود، حال بدی پیدا می کنیم و مضطرب می شویم، آنقدر رسیدن به این ساختار و این نیاز برای ما شدید است تا وقتی یک ساختار مبتنی بر اطلاعات پیدا نمی کنیم حتی شبه ساختارها را ترجیح می دهیم، یعنی من ترجیح میدم شما به دروغ به من بگویید که این جهان را من میشناسم و از کجا آمده ایم و به کجا میرویم و معنای این جان کجاست و بعد از مرگ چه خبر است با وجودی که می دانم شما بیشتر از من تجربه ندارید به قول حکیم خیام  از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده‌ای کو که به ما گوید  می بینم که شما هم مثل من هستین و به اون دنیا نرفته و بر نگشته‌اید ولی با وجود این ماجرا آنقدر گرسنگی ساختار به من فشار می آورد و برایم سخت می شود که ندانم چه خبر است، و من اینجا دارم چه کار می کنم، همین که شما یک داستان جذاب را برای من تعریف کنید اینجوری جهان آفریده شد و بدین ترتیب پیش می رود، من آن را باور می کنم بدون اینکه حرف شما را به چالش بکشم. بنابراین همانطور که گرسنگی نوازش باعث می شود که ما از ترس بی رابطه بودن رابطه های مخرب و آسیب‌رسان را انتخاب بکنیم، همینطور هم گرسنگی ساختار باعث می شود که ما خیلی وقت ها قصه‌های ابلهانه ای را باور بکنیم، و به عنوان حقایق ازلی و ابدی جهان هستی از ترس اینکه این ندانم ما را مثل یک خلا به ما آسیب نرساند و ما را اذیت نکند بپذیریم.</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 06:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژیلت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%DA%98%DB%8C%D9%84%D8%AA-oubkc1tjx19q</link>
                <description>ژیلت  در سال ۱۹۸۶، ژوزف ماریو، معاون بازاریابی شرکت ژیلت، نگران آینده این صنعت بود. ژیلت در آن زمان با فروش سالیانه ۲٫۴ میلیارد دلار در سطح جهان، بزرگترین تولیدکننده تیغ اصلاح در جهان بود. در بازار آمریکا نیز که یک بازار ۷۰۰ میلیون دلاری محسوب می‌شد، حدود ۶۲% از سهم بازار در اختیار ژیلت بود. رشد بازار تولید تیغ، در سالهای اخیر کند شده بود. در طول سه سال رشد فروش مجموعاً در حدود ۳ درصد بود در حالی که سود سالانه شرکت، تنها ۱% رشد کرده و به ۱۶۰ میلیون دلار رسیده بود. ژیلت مجبور بود هر روز، محصول جدیدی را تولید و به بازار معرفی کند، تنها با این هدف که موقعیت قبلی خود را در بازار حفظ نماید. عامل نگران‌کننده دیگر، مطرح شدن تیغ‌های یک‌بار مصرف بود که با قیمت بسیار پایین در بازار عرضه می‌شدند. ۱۲ سال پیش، زمانی که برای نخستین بار تیغ‌های یک‌بار مصرف مطرح شدند، هیچکس آنها را جدی نمی‌گرفت اما امروز، این تیغ‌ها نیمی از بازار آمریکا را به خود اختصاص داده بودند. البته در آن زمان ژیلت در تیغ‌های یک‌بار مصرف نیز سهم‌بازاری بیشتر از سایر رقبا داشت. اما واقعیت این بود که حاشیه سود تیغ‌های یک‌بار مصرف بسیار پایین بود. برای شرکتی که یک سوم فروش و دو سوم سود خود را از تیغ‌های کارتریجی (قابل تعویض بر روی یک دسته ثابت) به دست می‌آورد این وضعیت خبر ناخوشایندی بود. صادرات (که ۵۷% فروش و ۶۱% سود را به خود اختصاص می‌داد) نیز در شرایط مناسبی قرار نداشت. بازار تیغ در بیرون مرزها هم به بلوغ رسیده بود. تنها دلخوشی مدیران ژیلت، کاهش ارزش دلار در برابر سایر ارزها بود، شاید این تغییر بتواند در کوتاه‌مدت به کمک ژیلت بیاید. تکنولوژی تیغ از سال ۱۹۰۳ که کینگ‌ژیلت اولین سری تیغ‌های اصلاح ایمن (با احتمال پایین بریدن صورت) را معرفی کرد، طی چندین دهه، مردم به دیدن تبلیغات ژیلت عادت کرده بودند. شرکت سالیانه ۲۰ میلیون دلار خرج تحقیق و توسعه می‌کرد. ۲۰۰ نفر در بخش تحقیق و توسعه، با استفاده از آخرین تکنولوژی‌های روز، در حوزه متالورژی و بیوشیمی، با دقت و حوصله بسیار، به مطالعه و تحقیق در مورد چگونی رشد موی صورت می‌پرداختند. هر روز، ۱۰۰۰۰ نفر با دقت تمام، نتایج اصلاح خود را بر روی فرم‌های مخصوصی که توسط ژیلت تهیه شده بود با دقت و جزییات زیاد ثبت می‌کردند. از این ۱۰۰۰۰ نفر، ۵۰۰ نفر در اتاقک‌های خاصی که با دوربین‌های ویدئویی کنترل می‌شد، اصلاح می‌کردند. گاهی موهای اصلاح شده، جمع می‌شد، وزن آنها اندازه‌گیری و ثبت می‌شد و برنامه‌های آماری پیچیده، به تحلیل این اطلاعات می‌پرداختند  ژیلت در نهایت دو استراتژی دیگر را نیز مورد توجه قرار داد. استراتژی نخست،  حرکت به سمت بازار کشورهای در حال توسعه بود که هنوز فرهنگ اصلاح در آنها مانند سایر کشورهای جهان نهادینه نشده بود. شاید بتوان هند را نمونه‌ای از این کشورها دانست. حرکت دیگر، عرضه محصولات جنبی مانند خمیر اصلاح و Aftershave بود که میتوانست مشتریان فعلی را ساده‌تر به خرید آنها ترغیب کند  عرضه سایر محصولات  و توجه به بازارهای جدید</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 05:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثرکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-lhnb0t8wq3eb</link>
                <description>اثر مار کبری  اثری که می‌خواهیم به آن بپردازیم اثر کبری یا «Cobra Effect» » نام دارد. سالها پیش وقتی هند مستعمره‌ی انگلیسی ها بود، تعداد مارهای کبری در سطح شهر دهلی زیاد شده بود و این یک خطر جدی محسوب می‌شد. دولت احساس کرد به تنهایی نمی‌تواند از عهده‌ی مدیریت این وضعیت بر بیاید. به همین دلیل تصمیم گرفته شد که شهروندان به مشارکت دعوت شوند. برای هر مار مرده‌ای که تحویل می‌شد، جایزه‌ای نقدی در نظر گرفته شد. این استراتژی ابتدا بسیار موفقیت‌آمیز بود و مارهای مرده‌ی زیادی تحویل شد. به نظر می‌آمد که در طول زمان باید تعداد مارهای مرده کم و کمتر می‌شد. اما با کمال تعجب دیده شد که تعداد مارهای مرده تحویلی هر روز در حال افزایش است! احتمالاً می‌توانید دلیلش را حدس بزنید. مردم احساس کردند این کار درآمد خوبی دارد و بسیاری از آنها به پرورش مارهای کبرا پرداختند تا درآمد خوبی به دست بیاورند. ماجرا در همین جا تمام نشد. دولت اعلام کرد که دیگر برای مارهای کبرای مرده جایزه نمی‌دهد! حالا مردم که میدیدند این کسب و کار دیگر رونق ندارد،‌ مارهای خود را در گوشه‌ و کنار شهر رها کردند. هر کس مارهای خود را به دورترین نقطه از خانه‌اش می‌برد و رها می‌کرد و می توانید حدس بزنید که همان زمان که یک نفر در سمت دیگر شهر، مارهایش را رها می‌کرد، کسی هم بود که از آن سمت شهر به این طرف آمده بود تا مارهای خود را رها کند! در مثالی که دیدیم، یک ویژگی مشترک وجود داشت و آن اینکه فقط به «نخستین تاثیر یک تصمیم» توجه شده بود. در حالی که اگر افق دید خود را گسترش دهیم و عمیق‌تر کنیم می‌توان دید که هر تصمیمی، زنجیره‌ای از اتفاقات را رقم می‌زند و بدون در نظر گرفتن این زنجیره نمی‌توان اثرات ناشی از یک تصمیم را تحلیل کرد تمام زوایای یک تصمیم و اتخاذ استراتژی در تفکرات سیستمی را باید سنجید</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 23:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب و تکنولوژی‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A2%D8%A8-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-cylm3jqhfimu</link>
                <description>امارات: بیابان، تکنولوژی، آب       لازم است بدانید که تنها ۱٪ از آب جهان شیرین است و بیش از ۳۳٪ از اراضی جهان تحت پوشش بیابان و مناطق خشک قرار گرفته‌اند. همچنین طبق گفته دانشمندان تقریباً نصفی از جمعیت کل جهان تا سال ۲۰۳۰ به شدت با بحران آب مواجه خواهند شد و تأمین آب برای تمام مردم جهان امکان‌پذیر نخواهد بود.  کشورمان ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست و از آنجایی که در اقلیم گرم و خشک قرار دارد، طبق گفته‌های مرکز ملی خشکسالی و مدیریت بحران سازمان هواشناسی کشور تا سال‌های بعد به‌شدت بارندگی کمی خواهد داشت. به‌طوریکه شاید تا ۲۰ سال آینده بعضی از مناطق کشور برای زیست مناسب نباشد! در چنین شرایطی کشورهایی هستند که با وجود نداشتن آب شیرین و قرار گرفتن در منطقه‌های خشک و بیابانی از تکنیک‌ها و روش‌هایی برای تأمین آب آشامیدنی خود استفاده می‌کنند.  در اینجا درباره تجربه دو کشور امارات و عربستان برای تولید و تأمین آب مورد نیازشان صحبت کنیم.  امارات، تلاشی نوآورانه برای تولید آب  کشور امارات با وجود جمعیت تقریباً ۱۰ میلیون نفری و به‌عنوان یکی از خشک‌ترین کشورهای خاورمیانه توانسته به خوبی نیاز آبی خود را برطرف کند. این کشور هیچ رودخانه‌ای ندارد و دورتادور آن را آب‌های شور اقیانوس و دریا دربرگرفته‌اند. همچنین امارات سالانه تنها ۱۰ روز بارندگی دارد و ذخایر آب زیرزمینی آن بسیار کم است که ۹۰٪ از این آب‌ها نیز سطح شوری بسیار بالایی دارند.  البته ناگفته نماند که این کشور یکی از بالاترین سرانه مصرف آب را (با ۴۴۷ مترمکعب در روز) در دنیا دارد. اما همچنان از امارات به‌عنوان یک بهشت بیابانی یاد می‌شود و کمتر کسی درباره بحران آب در این کشور شنیده است. در ادامه قدم به قدم فرایندهایی را که این کشور برای تولید آب مورد نیاز خود طی کرده  تنها آبی که امارات با آن می‌تواند مشکل کم‌آبی خود را جبران کند، آب خلیج فارس و دریای عمان (در امتداد اقیانوس هند) است که در اطراف این کشور قرار دارد. اما چگونه از آن استفاده می‌کند؟  شاید تا به حال درباره نمک‌زدایی (Desalination) آب شنیده باشید. امروزه‌ بسیاری از کشورها از جمله امارات برای تأمین آب مورد نیاز خود از این روش استفاده می‌کنند. به‌طور کلی، دو روش رایج برای نمک‌زدایی از آب وجود دارد که عبارت‌اند از: نمک‌زدایی به روش حرارتی (Thermal Desalination)، نمک‌زدایی با فرایند اسمز معکوس (Reverse Osmosis).</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 22:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افق زمانی و محدوده اثر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A7%D9%81%D9%82-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-qwrphxer2vcw</link>
                <description>بسیاری از مردم همیشه آماده‌اند تا در مواجهه با هر مشکل و چالشی، صورت مسئله را به صورت شتابزده تعریف و تعیین کنند و سپس، با همان شتابزدگی، راهکارهایی را هم ارائه کنند و به دفاع جانانه از راهکارهای پیشنهادی خود بپردازند.اما این نوع بحث‌های شتابزده و سطحی که در تحلیل مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، شهری و روستایی مطرح می‌شوند، اغلب به جای این‌که کارکردی جدی و اثربخش پیدا کنند، به نوعی عقده‌گشایی یا نوعی ابزار دوست‌یابی (شبیه گفتگو در مورد آب و هوا) تبدیل می‌شوند.به این سوال‌ها نگاه کنید:آیا ایجاد بزرگراه‌های متعدد در تهران، ترافیک را کاهش می‌دهد؟آیا با افزایش جریمه توزیع الکل یا مواد مخدر، این صنعت ضعیف می‌شود؟آیا با افزایش حقوق کارگران، رفاه آنها بهتر می‌شود؟آیا توسعه‌ی دانشگاه‌ها، موجب بهبود زندگی اقتصادی جوانان می‌شود؟آیا با سانسور رسانه‌ها، تنش در فضای اجتماعی کاهش می‌یابد؟آیا با دو برابر کردن حقوق کارمندانتان، رضایت آنها افزایش می‌یابد؟آیا درس خواندن بیشتر، می‌تواند موفقیت بیشتری برای من ایجاد کند؟احتمالاً در کوچه‌ و خیابان و تاکسی و اتوبوس، افراد زیادی را می‌بینیم که حاضرند بلافاصله در پاسخ به هر یک از پرسشهای فوق، ساعت‌ها برای شما سخنرانی کنند. اما معمولاً در این میان دو موضوع مهم فراموش می‌شود:موضوع اول | افق زمانیحرف‌های من و راهکارهایی که من مطرح می‌کنم، برای چه بازه‌ی زمانی‌ای مناسب است؟آیا مسئله را فقط برای امروز حل می‌کند؟ یا برای یک سال؟ یا برای یک دهه؟آیا مسئله را از همین امروز حل می‌کند؟ یا از سال بعد؟ یا با این راهکار، یک دهه‌ی بعد مسئله‌ی من حل می‌شود؟موضوع دوم | محدوده‌ی اثر راه حلاین راه‌ حل در چه محدوده‌ای اثر دارد؟آیا مشکل همه را در همه جا حل می‌کند؟ یا فقط مشکل من حل می‌شود؟شاید هم مشکل من را حل می‌کند و جای دیگری، مشکلی برای فرد یا مجموعه‌ی دیگری ایجاد می‌کند؟</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 23:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسلحه آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-fwg1jzdvgdjz</link>
                <description>در پی جنگ کره، دکتر ویلیام مایر  هزار زندانی آمریکایی را که در بازداشتگاه‌های کره‌ی شمالی نگهداری شده بودند مورد مطالعه و بررسی قرار داد. مایر یک بیماری جدید را در بازداشتگاه‌های سربازان کشف کرد: «ناامیدی مفرط.»  توجیه پزشکی برای مرگ‌شان وجود نداشت. به‌رغم حداقل بودن شکنجه‌های فیزیکی، این میراسموس بود که آمار مرگ سربازان در بازداشتگاه‌های کره‌ی شمالی را بالا بُرد و به عدد ۳۸٪ رساند. بالاترین نرخ مرگ و میر اسرا که در تاریخ نظامی ایالات متحده ثبت شده است. نیمی از این سربازان، صرفاً به خاطر این‌که بریده بودند، مردند. آن‌ها کاملاً تسلیم شده بودند: هم ذهنی و هم فیزیکی.  مایر گزارش کرد آن‌ها با تاکتیک اسلحه آخر از پا آمده ند مایر گزارش داد که کره‌ای‌ها با چهار تاکتیک زیر کاری می‌کردند که اسیران، از «حمایت عاطفیِ ناشی از ارتباطات بین‌فردی» بهره‌مند نشوند: #جاسوسی #انتقاد از خود #در هم‌شکستن وفاداری به کشور #محروم کردن آن‌ها از هرگونه حمایت عاطفی مثبت  برای تشویق به جاسوسی، هر وقت یک سرباز جاسوسی یک سرباز دیگر را می‌کرد، به او جوایزی مثل سیگار می‌دادند. اما نه جاسوس و نه فردی که از او جاسوسی شده بود، تنبیه نمی‌شدند. تشویق به جاسوسی [ با این هدف نبود که افراد خاطی شناسایی شوند، بلکه ] به این قصد بود که رابطه‌ی میان اسرا نابود شده و در هم شکسته شود. زندان‌بان‌ها فهمیده بودند که وقتی اسیران هر روز از مخزن رفاقت‌شان چیزی بردارند، در نهایت همه‌شان آسیب خواهند دید و لطمه خواهند خورد. برای ترویج انتقاد از خود، زندان‌بان‌ها سربازان را در گروه‌های ده دوازده نفری دور هم جمع می‌کردند و تکنیکی را به کار می‌بردند که مایر آن‌ را «شکل فاسدِ گروه‌درمانی» می‌نامید. در این جلسات از هر نفر می‌خواستند که روبروی جمع بایستد و به همه‌ی کارهای بدی که انجام داده (و همه‌ی کارهای خوبی که می‌توانسته انجام بدهد و انجام نداده) اعتراف کند. نکته‌ی کلیدی تاکتیک اعتراف در این بود که سربازان برای کره‌ای‌ها اعتراف نمی‌کردند، بلکه در مقابل هم‌گروه‌های خودشان اعتراف می‌کردند. با این روش، به شکلی ظریف و زیرکانه، علاقه و مراقبت و احترام و پذیرش اجتماعی در میان سربازان کاهش می‌یافت. اسیرکنندگان با این شیوه، محیطی ساخته بودند که مخزن حسن‌نیت آن جمع را به شکلی دائمی و ظالمانه خالی می‌کرد. سومین تاکتیک، با هدف در هم شکستن وفاداری به کشور و فرماندهان ارشد به‌کار گرفته می‌شد. آن‌ها به شکلی آرام و بی‌رحمانه، به تدریج تبعیت سربازان نسبت به فرماندهان ارشد خود را تضعیف کردند و از بین بردند. در حدی که در یک مورد، یک فرمانده اسیر به یکی از سربازانش گفت که از آب شالیزار ننوشد. چون ارگانیسم‌های موجود در آب او را خواهد کشت. سرباز به فرمانده نگاه کرد و به او یادآوری کرد: «رفیق. تو دیگه الان فرمانده نیستی. تو فقط یه زندانی بدبخت مثل خودمی. تو مراقب خودت باش، منم مراقب خودم هستم.» سرباز چند روز بعد، مُرد. در موردی دیگر، چهل نفر ایستادند و ناظر بودند که یکی از رفقایشان،‌ سه سرباز به شدت مریض را از خوابگاه به بیرون پرت می‌کند تا بمیرند. چرا هیچ‌کدام از این چهل نفر کاری نکردند؟ چون «به آن‌ها ربطی نداشت.» رابطه‌ی میان سربازان در هم شکسته شده بود و دیگر به وضعیت یکدیگر اهمیتی نمی‌دادند. اما خالص‌ترین و خبیثانه‌ترین تاکتیک خالی کردن مخزن سربازان این بود که هم‌زمان با غرق کردن ایشان در احساسات منفی، هر نوع حمایت عاطفی مثبت را از آن‌ها دریغ می‌کردند. اگر برای یک سرباز اسیر، نامه‌ی حمایت‌آمیز از خانه ارسال می‌شد، آن نامه را نگه می‌داشتند و به او نمی‌دانند  اما اگر نامه‌ای با محتوای منفی به اردوگاه می‌رسید، مثلاً فوت بستگان، یا این‌که همسر اسیر از زنده بودن او قطع امید کرده و قصد ازدواج با فرد دیگری را دارد، بلافاصله نامه را به دست سرباز می‌رساندند. در حدی که صورت‌حساب‌های پرداخت‌نشده‌ای را که از اداره‌های وصول مطالبات ارسال می‌شد، چنان به سرعت به دست اسیران تحویل می‌دادند که تاریخ تحویل با تاریخ ارسال، دو هفته هم فاصله نداشت. اثر این تکنیک‌ها ویران‌کننده بود: سربازان باور به خود و عزیزان‌شان را از دست می‌دادند. چه برسد به خدا و کشورشان</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 17:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر تماشاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1-efhzh2xgv5rx</link>
                <description>اثر تماشاگر    چگونه پخش شدن مسئولیت روی رفتار ما تأثیر می‌گذارد؟   فرض کنید صبح زود در یک جاده‌ی خلوت در حال رانندگی هستید. در کنار جاده ماشینی حامل یک خانواده را می‌بینید که از جاده خارج شده و چپ کرده و به نظر می‌رسد که سرنشینان نیاز به کمک فوری دارند. چقدر احتمال دارد که به آن‌ها کمک کنید یا با گروه‌های امداد تماس بگیرید؟ حالا فرض کنید همین اتفاق در طول روز در یک جاده‌ی شلوغ و پرترافیک می‌افتد. این بار عکس‌العمل شما چیست؟ آیا باز هم به کمک می‌شتابید و با گروه‌های امداد تماس می‌گیرید؟ یا با خودتان می‌گویید: «بالاخره در میان کسانی که از این‌جا عبور می‌کنند، کسی هست که بایستد و کمک کند.» به نظر می‌رسد با زیاد شدن تعداد تماشاگران، احتمال و انگیزه‌ی کمک کردن کاهش پیدا می‌کند. این همان چیزی است که به عنوان اثر تماشاگر یا ‌Bystander Effect شناخته می‌شود.  اثر تماشاگر در «پخش شدن مسئولیت» ریشه دارد  حالا که به این‌جا رسیدیم،‌ مناسب است به یک اصطلاح دیگر هم اشاره کنیم و آن پخش شدن مسئولیت یا Diffusion of Responsibility است. پخش شدن مسئولیت را یکی از اصلی‌ترین ریشه‌های اثر تماشاگر می‌دانند. به این معنا که در رویدادی که ده نفر شاهد دارد، هر فرد به اندازه‌ی یک‌دهم حالتی که به تنهایی شاهد ماجراست، احساس مسئولیت می‌کند (البته در واقعیت، این‌قدر هم ماجرا ساده نیست و مسئولیت، به شکل خطی و مستقیم، توزیع نمی‌شود). همین پخش شدن مسئولیت است که باعث می‌شود انگیزه‌ی ما برای اقدام و کمک، کاهش پیدا کند.  لوث شدن مسئولیت  اصطلاح دیگری هم به عنوان معادل «پخش شدن مسئولیت» رایج است و به کار می‌رود که حتماً آن را خوانده یا شنیده‌اید: «لوث شدن مسئولیت.» یکی از معانی لوث شدن،‌ سستی و ضعیف شدن است (مثلاً: آن‌قدر فلان حرف را تکرار نکنید که لوث شود و اثر آن از بین برود). لوث شدن خون یا لوث شدن جرم هم زمانی به کار می‌رود که چند نفر در یک قتل یا جرم مشارکت کنند و به علت تعداد زیاد آن‌ها بار مجازات‌شان کاهش پیدا می‌کند.  وقتی تقسیم وظیفه در تیم به خوبی انجام نمی‌شود  شکل ساده‌‌تر و سبک‌تر اثر تماشاگر را می‌توان در کار تیمی هم مشاهده کرد. کار تیمی به این معنا نیست که همه‌ی افراد، هم‌زمان برای همه‌ی کارها مسئولند و تقسیم وظایف و سلسله مراتب، وجود ندارد. اگر کار تیمی را با کار گله‌ای اشتباه بگیریم و به علت ملاحظات،‌ دوستی‌ها، رودربایستی‌ها و یا درک نادرست از مفهوم تیم، از تقسیم و تعیین دقیق وظایف و مسئولیت‌ها طفره برویم، بعید نیست ما هم اثر تماشاگر را تجربه کنیم. به این معنی که وقتی مشکلات و بحران‌ها و چالش‌ها در مسیر دستیابی به هدف به وجود می‌آیند، هر کس منتظر باشد که دیگری در این باره حرف بزند و برای حل مسئله اقدام کند.</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 22:39:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73872018/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-nn7veehti31f</link>
                <description>در زمان‌های قدیم مردی (که دوست داشت به انصاف مشهور شود) زندگی می‌کرد. روزی از بیابانی می‌گذشت که به یک لاک پشت بزرگ و زیبا برخورد. او بسیار گرسنه بود و سوپ لاک‌پشت را هم خیلی دوست داشت. مرد بی توجه به خواهش و التماس لاک‌پشت، آن را در کیسه‌اش می‌اندازد و به خانه برمی‌گردد و یک دیگ بزرگ آب جوش روی اجاق می‌گذارد. اما برای اینکه مطابق څلقش رفتار کرده باشد (و شاید با آگاهی از اینکه کشتن لاک پشت بدشانسی می‌آورد)، هنگامی که حیوان نگون بخت را از کیسه بیرون می‌آورد، به جای اینکه مستقیما در دیگ بیندازدش، یک نی خیزران را با دقت به صورت قطری روی دیگ آب جوش میگذارد و لاک‌پشت را درست وسط نی قرار می‌دهد و می‌گوید: آقا لاک پشت، اگر توانستی بدون اینکه توی دیگ بیافتی، از روی نی، قطر دیگ را طی کنی، آزادت می‌کنم! لاک پشت ها پیر و بسیار عاقل هستند و این لاکپشت چندان اعتقادی هم به خوبی بشر نداشت، اما آشکار بود که اگر این کار را نمی‌کرد، فورا راهی دیگ سوپ می‌شد. پس، با وجود نازکی و لرزانی نی، همه‌ی تلاش خود را به کار گرفت و هر طور بود با مرارت تمام مسیر روی نی را اندک اندک طی کرد و خود را به لبه ی دیگ رساند. مرد که با حیرت فزاینده شاهد این تلاش بود، دست هایش را از شگفتی به هم زد و گفت: «حالا لطفا دوباره این کار را بکن!». لاک پشت مرتکب چه اشتباهی شده است؟ ?پاسخ فلسفی: لاک پشت اصلا اشتباهی مرتکب نشده است. البته، جز اینکه گذاشته است مرد او را کنترل کند. چرا که مرد علاقمند به شهرت انصاف می خواهد بدون اینکه مسئولیت اخلاقی کشتن لاک پشت را بر عهده بگیرد، سوپ لاک پشت بخورد. اگر لاک پشت هنگام حرکات خطرناکی که اصلا تناسبی با اندامش ندارد. درون دیگ بیافتد، مرد می تواند بگوید که لاک پشت خودش این عمل را انتخاب کرده بود. و اگر هم لاک پشت از این کار سرباز زند، باز هم مرد او را درون دیگ می اندازد و ادعا می کند که لاک پشت به جای آنکه با انجام کاری ساده برای نجات جانش بکوشد، مرگ را برگزیده بود. پس نتیجه ی اخلاقی داستان چیست؟ شاید این باشد که بهتر است به جای سعی در خشنود کردن خودکامه‌ها، به امید آن که به قوانین احترام خواهند گذشت، از اطاعت آنها سرپیچی کنیم. البته، ممکن است ایستادگی بر سر اصول به لاک پشت کمکی نکند، اما دست کم برای خود مرد و دیگران مشخص خواهد شد که او بویی از انصاف نبرده است. این داستان قدیمی منسوب است به متن” چنگ شی” که یوکی متعلق به قرن دوازدهم آن را نقل کرده است. کتاب”۱۰۱ مساله فلسفی”/مارتین کوهن/ترجمه: امیر غلامی</description>
                <category>Behzad</category>
                <author>Behzad</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 10:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>