<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سهره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_73886186</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:32:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سهره</title>
            <link>https://virgool.io/@m_73886186</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمرین تراپی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73886186/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-vrj4ub5ozaac</link>
                <description>از چهارشنبه ی گذشته که جلسه ی طوفانی ای رو با تراپیستم داشتم. قرار شد هر روز یک تمرین به من بده و من حل اش میکنم و روی پاسخ من حرف میزنیم.تمرین امروزش این بود که یه فکر منفی در مورد خودت بگو و دلیل بیار چرا این فکر درست نیست و یک جمله ی مثبت درموردش بگو.یک موردی که گفتم این بود که من برای آدمها جذاب نیستم.  و وقت یمیخواستم دلیل بیارم که چرا این فکر درست نیست، نمیتونستم و گفتم این فکرم درسته!بهم گفت برو تا شب فکر کن و بعد بیا با هم صحبت کنیم.الان که داشتم فکر میکردم یه دلیلی برای این حرفم اومد که آدمها برای این من براشون جذاب نیستم که مثل خودشون نیستم. مدل خودمم. تا تونستم تابوشکنی های سنگین کردم در دایره ی اطرافیان خودم.برای همین یه جورایی از من میترسن و فاصله شون رو با من حفظ میکنن. برای همین من این تعبیر رو داشتم که من براشون جذاب نیستم.امروز بازم یه جایی میخوندم همه چی موقتیه! حتی بهترین چیزها!ما چند سال محدود داریم، چرا نباید اونجوری که دوست داریم زندگی کنیم؟میگفت همه ی لحظاتت رو زندگی کن حتی اون لحظاتی که داری جون میکنی، داری پوست میندازی، دردت میاد، چون همونا میشه تجربه برات!ناامنی میشه تجربه!دلشکستگی میشه تجربه!سردرگمی میشه تجربه!شادی های کوچیک میشه تجربه!حتی ریسک کردن های غیرمعمول هم میشه تجربه!مهم اینه که اگه چیزی رو از همینا یاد بگیری، چیزی رو از دست نمیدی!یه وقتهایی توی زندگی به چیزهایی که میخوای نمیرسی ولی یه عالمه درس میتونی بگیری، مثل درس صبر، تاب آوری، همدلی، پایداری و مقاومت، اندوه، شادی و ...وقتی یاد میگیری دیگه اون بازنده ی همیشگی نیستی، میشه یه برنده با کلی تجربه ی ناب!تراپیستم بهم گفته هر روز از خواب که بیدار میشی تا وقتی میخوای بخوابی یه جمله رو تکرار کنم : من دارم موفقیت و شادی رو میبینم، چون ذهنم براش تنظیم شده!اینجا هم نوشتم که هر شب آخر نوشته هام بنویسم... شما هم بگین ضرری نداره، مثل یه تیر توی تاریکی!</description>
                <category>سهره</category>
                <author>سهره</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 21:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمل مستقل از نتیجه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73886186/%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-ajovenqxldyv</link>
                <description>امروز از محدرضا شعبانعلی در پادکست کار نکن جمله ای رو شندیم که میگفت: عمل کن مستقل از نتیجه!این جمله رو در شرایط مختلف و به شکل های گوناگون با همین مضمون اخیرا زیاد شنیدم. پس مسلما یه شعار خالی نیست. امروز یاورمشیر هم یه برنامه روزانه از کار خودش گذاشت که انگار انجام داده و هر روز یه تمرینی هم گذاشته. تضمیم گرفتم همون کسب و کاری رو که میخوام راه بندازم رو با تمرین های یاورمشیر برم جلو و بزارم لینکدین!هم محتواگذاری لینکدین رو از شروع کنم و هم قدم های خودمو ثبت کنم و هم یه تعهد برای خودم بزارم که کار رو شروع کردم به یه جایی برسونمش. پس اینکه میگن عمل کن و به نتیجه فکر نکن رو باید پیاده سازی کنم ببینم میشه یا نه!یه مصاحبه کاری هم گرفتم برای طراحی سایت، ولی فکر کنم مبلغ همکاری رو زیاد گفتم چون رفتن توی افق محو شدن و دیگه پیام ندادن!امروز یه کم حالم هم گرفته بود. یه بغض خشمناک توی گلومه. دست چپم الانه دیگه تیر میکشید. کاش میتونستم یه جوری خودمو خالی کنم با فریادی و نمیدونم چی ...یه دلتنگی ای دارم. قیافه ی خیلی ها امروز اومد جلوی چشمام... </description>
                <category>سهره</category>
                <author>سهره</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 22:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانس یا تحقیق!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73886186/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82-er0ar4wupw4e</link>
                <description>امروز داشتم قصه ی ورود به بازار خرمای یاور مشیر رو میخوندم. اینکه از کجا شروع کرده و الان کجاست.اینو از توی حرفاش برداشتنم.دو تا جمله ی دیگه هم یادداشت کردم.&quot; گاهی باید بازیگر سیستم باشی، تا وقتش که خودت بشی سیستم‌ساز.&quot;&quot;ساختن با چیزهایی که داریم، حتی جسورتر از خلق چیزیه که هنوز وجود نداره.&quot;یه چیزی که مثل خوره همیشه مغزمو میخوره و باعث شده دست به خیلی کارها بزنم و تا الان اون کارها نگرفته همینه که من دوست دارم خلق کنم. باید یه کاری انجام بدم که خلق داشته باشه. با دستهای خودم یه کسب و کاری رو بسازم که بشه زندگی ای کاری ام.چند تا ایده توی کله مه، اول سایت خشکبار بزنم و محصولات شهرمون رو بفروشم. ایده ی بعدی هم اینه که برم همین سایت رو برای فروش چای بزنم.باید همین روزا تصمیم ام رو بگیرم یکی شو انتخاب کنم. روزها داره میره و نمیخوام از دست بدم. بعدشم این فکر چند وقته توی کله ام هست. باید برم توی دلش ببینم میشه یا نه ولی از فکرم میره بیرون و اگه نشه جاشو به ایده های جدید میده حداقلنیما اسماعیلی توی پادکست کار نکن میگفت دست به خیلی کارها زده ولی آخری ها دیگه میرفت تحقیقی میکرد کلی و میجورید ولی باز هم یه زمان هایی مشکلاتی که در ادامه پیش میاد رو نمیشه پشبینی کرد. و توی کاری رفته بود که فکرش رو هم نمی کرد که موفق بشه و الان براش خیلی خوب شده.خلاصه نمیدونیم عنصر شانس رو بچسبیم یا عنصر تحقیق و رفتن توی دل کار!یاورمشیر دومی بود. نیما اسملعیلی اولی!باید بشینم بیزینس مدل بچینم برای هر دو و یه هزینه فایده کنم ببینم روی کاغذ چی در میاد! بعد بدم چند نفر نظر بدن روش!پی نوشت: امروز یه کل کل ریز هم داشتم بابت حامی و مشاور!خوابم میاد ...</description>
                <category>سهره</category>
                <author>سهره</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 21:44:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_73886186/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-a1pnaydxdyoi</link>
                <description>امروز بدجوری دلم خواست که با یکی حرف بزنم. تو یمغزم شماره ها رو اسکرول کردم و آدمهای دور و بر رو. ولی هیچکی!اینقدر حس ام قوی بود که فکرم سمت همسر سابق هم رفت. چه افتضاحی بود که خودم سریع خط خطی کردم.دلم برای حرف زدن با نیما تنگ شده. اینجور موقع ها خیلی کمک بود. ولی باید به نبودنش هم عادت کنم.همین موقع ها بود که دختر دوم اومد با چشمهای گریون. بغلش کردم. بهش میکم چی شده مامانی؟!میگه دختر اول خودشو بهتر از من میدونه. پز میده که بزرگتره و چون بزرگتره بهتره. دعوای خواهری شده بوده انگار. قوربون سطح دغدغه شون بشم.و فرصت حرف زدن با یکی دیگه بلاخره دست داد و اون هم صبا بود.یه کم باهاش حرف زدم اندر احوالات اینکه هر بزرگتری لزوما بهتر نیست و اصلا آدمها بهتر بودنشون رو با توانایی هاشون میتونن ثابت کنن نه صرفا با بزرگتر بودنشون. و گریه اش بند اومد و با تعریف کردنم از نقاشی کشیدنش و این توانایی خوب اش خنده به لب هاش اومد. و با گوشی اش یه سلفی هم گرفت دوتایی.دختر اول اومد پیشم و تا نگاهم کرد گفت مامان چرا ناراحتی؟منم دروغی گفتم نه، ناراحت نیستم. که گفت نه من میبینمت میدونم ناراحتی و گفتم سرم درد میکنه. آره واقعا سرم درد میکنه چرا؟الانم دارن با عمه هاشون صحبت میکنن. سرمو گذاشتم روی میز. چشمام بسته میشه خودش. هنوزم دلم میخواست با یکی حرف بزنم که دوباره اومدم اینجا بنویسم.صفحه قبلی رو مجبور شدم حذف کنم چون همسر سابق پی برده بود و داشت میخوند. نامرد. حریم خصوصی هم نداریم که.این اولین نوشته اینجا میشه. دوباره. میگن روزهای سرنوشت سازی هست که میتونه اتفاق های چند سال آینده رو ساپورت کنه.باید از صبح بنویسم که چی کار کردم.</description>
                <category>سهره</category>
                <author>سهره</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 08:59:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>