<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پاییز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74109574</link>
        <description>پاییز نه و یک حس،یک درد،یک طریقت،یک رایحه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:10:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4145353/avatar/8IhNZl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پاییز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74109574</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Yellow...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74109574/yellow-ljfokrncbwhq</link>
                <description>چندروز قبل از همه این حوادث،خیلی اتفاقی یوتیوب آهنگ Yellow از coldplayرو بهم پیشنهاد کرد.توی بخش نظرات،یک نفر کامنت جالبی گذاشته بود:Yellow اولین آهنگی بود که شبکه ABC بعد از چندین روز پوشش بی وقفه حملات یازده سپتامبر پخش می کرد.یه موزیک ویدیوی سه دقیقه ای،مردی که یک بارونیِ خاکستری پوشیده و کنار دریا،توی ساحل شنی در حالیکه هوا ابریه،تنها راه می ره و می خونه:«به ستاره ها نگاه کن،ببین که چطور بخاطر تو و هر کاری که انجام میدی،می درخشن»تعجبی نداشت،قبلا هم ویدیوهایی از اجراهای زنده این آهنگ رو دیده بودم که در اونها کریس مارتین و گروهش،می خوندن و می نواختن سیل عظیم جمعیت درحالیکه شعر رو از حفظ می خوندن اشک می ریختن.در صورتی که زبان اصلیشون،انگلیسی نبود.!...You know,you know I love you soاین آهنگ خیلی حس عجیبی داره.نه شبیه غمه نه شبیه شادی.ولی پر از احساسه و شنیدنش در این روزها به شدت پیشنهاد می شه.شگفت انگیزه که گروهی اهل انگلستان،با گیتار و درام و شعرش،موسیقی ای رو خلق می کنه که تبدیل به سرود دل های شکسته در تمام دنیا میشه و این،خودِ خودِ موسیقیه...پی نوشت:چندسال پیش دیجی کالا مگ یک پادکست خیلی خوبی برای موسیقی داشت،از خواننده های مطرح گرفته تا موسیقی متن و گیم ها.این پادکستش پلی لیستی از برترین آثار کلدپلی بود و بهترین انتخاب ها رو داشت.پیشنهاد دوم من:نیمه شب با رادیوپل،کلدپلی9</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 13:53:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هیچ‌وقت توی ذهن من دوربین نگذاشتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74109574/%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AA%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B8%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B4-tgncpetkrst7</link>
                <description>فرض کنید در حال گذراندن زندگی روزمره‌تان هستید، به سرکار می‌روید، با خانواده خوشبخت خود اوقات خوبی را سپری می‌کنید و هر روز را با گفتن صبح به خیر به همسایه‌تان شروع می‌کنید. چه اتفاقی می‌افتاد اگر ناگهان متوجه می‌شدید که لحظه به لحظه زندگی‌تان، از آغاز تولد تا همین لحظه، توسط دوربین‌های متعدد به ثبت می‌رسیده و مانند سریالی بی‌وقفه در صفحه تلویزیون میلیون‌ها نفر به نمایش درمی‌آمده است؟بی‌گمان ایده‌ای ارزش گسترش و پرداخت را دارد که بتوان آن را در یک جمله خلاصه کرد و با همان یک جمله، قلابش را در ذهن بیننده چفت کرد. نمایش ترومن چنین ویژگی‌ای را داراست، چه زمانی‌که خلاصه داستانش را در گوشه‌ای از اینترنت بخوانید، و چه زمانی که در بالا و پایین کردن شبکه‌های تلویزیونی، چند دقیقه‌ای را به سیر در اتمسفر عجیب و غریبش بگذرانید.داستان در مورد مردی است به نام ترومن. او فردی کنجکاو است و ماجراجو، اما روزمرگی‌ها و مسئولیت‌های زندگی به او اجازه طی کردن مسافتی طولانی‌تر از خانه تا محل کار را نمی‌دهد. زمانی که او تصمیم می‌گیرد به فیجی، دورترین نقطه کره زمین نسبت به محل زندگی خودش سفر کند، گویا آسمان به زمین می‌رسد. تمام بلیط‌های هواپیما تا سال بعد به مقصد فیجی پر می‌شوند. ظرفیت همه اتوبوس‌ها تکمیل می‌شود و تمام اخبار رادیو و تلویزیون درباره خطرات سفرهای هوایی و زمینی صحبت می‌کنند. همسرش درباره اینکه آنها نباید در اوایل جوانی‌شان، دولت خود را صرف سفرهای اینچنینی بکنند حرف می‌زند و مادرش او را به خاطر این تصمیم به شدت سرزنش می‌کند.اوضاع زمانی عجیب‌تر می‌شود که ناگهان دوربینی از ناکجا آباد بر سر ترومن از همه جا بی‌خبر سقوط می‌کند، و اخبار تلویزیون آن را با عنوان سقوط شاتلی از فضا توجیه می‌کند. ترومن در کوچه و خیابان با افراد غریبه‌ای روبه‌رو می‌شود که در کمال تعجب اسم او را می‌دانند، و از رادیو صدای افرادی را می‌شنود که آدرس مسیری را که او طی می‌کند با تمام جزئیات اعلام می‌کنند. در این زمان، فکری مانند خوره ذهن ترومن را تسخیر می‌کند. این دنیا کجاست؟ آیا تمام این ساختمان‌ها، تمام اتفاقات اطرافش و رفتار تمامی انسان‌ها، واقعی هستند؟The Truman Showنمایش ترومن را شاید بتوان یک ماتریکس کمدی تلخ کرد. فیلمی که تقریبا یک سال قبل از ماتریکس به نمایش درآمد و این هم‌زمانی برای علاقه‌مندان تئوری توطئه موضوعی جذاب به نظر می‌رسد. هر دو فیلم درباره احتمال واقعی نبودن دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم صحبت می‌کنند. اینکه شاید ما انسان‌هایی باشیم که هنوز قرص قرمز را نخورده‌ایم و یا فعلاً اطلاعی از دوربین‌هایی که زندگی‌مان را ثبت می‌کنند نداریم.نمایش ترومن می تواند یکی از نمادین ترین فیلم های تاریخ سینما باشد،سرشار از لحظاتی که اگرچه در ژانر وحشت قرار نمی گیرند،اما ترسی غریب را در وجودمان بیدار می کند.فیلمی که قطعا لایق قرار گرفتن در &quot;لیست تماشا&quot;ی شما هست!In case I didn&#039;t see ya,good afternoon,good evening and goodnight!</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 16:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق،اینبار از نگاه خالقان آثار!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74109574/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-n5c3ciryihik</link>
                <description>چند روز پیش بود که در جمع دوستان،فردی فیلم عاشقانه ای به نام«سال های آکسفورد من»را پیشنهاد کرد و دقایقی طولانی درباره اینکه چه فیلم جگرسوزی است و چقدر با آن گریه کرده است و چه خواب هایی که درباره آن ندیده است داستان سرایی کرد.هر چند که نیازی به توضیحات اضافه نبود.از اسم فیلم می شد حدس زد که از آن پروژه هایی با بودجه پایین و داستان های آبکی است.من نیز بعد از مدت ها فرصتی برای فیلم دادن داشتم اما از بخت بد،شلوغی این دوران حوصله دیدن فیلم های سنگین را از من گرفته بود و بعید می دانستم فرصتی برای ادامه دیدن سریال های 200 قسمتی داشته باشم.پس تصمیم گرفتم به جای بالا و پایین کردن یوتیوب،بعد مدت ها سراغ فیلمی عاشقانه بروم و به رسم قدیم با گریه های فراوان برای عاشق و معشوق بخت برگشته،خود را خالی کنم.القصه،ده دقیقه از فیلم نگذشته بود که ایراد گرفتن ها شروع شد.که چرا دختر داستان انقدر بد بازی می کند؟این دیگر چه بلبشویی است؟چرا داستان ده فیلم مشهور را با ترکیب کرده اند؟ضربه اصلی اما پایان آن بود.پایان خیلی غمگینی بود،اما حسی را در من روشن نکرد.اینجا بود که باخودم گفتم:&quot;چه اتفاقی برای دختری افتاده است که همین چندسال پیش با چنین فیلمی سیلی از اشک درست می کرد؟آیا این فیلم بد بود یا اینکه من بی رحم شده ام و با کسی که معشوق خود را از دست داده احساس هم‌دردی نمی کنم؟&quot;چنین شد که تصمیم گرفتم در این کویر ایده‌پردازی برای نوشتن،سیر و سفری که در دنیای داستان های رومانتیک داشتم را مرور کنم و از آن فیلم و سریال ها و کتاب‌هایی بنویسم که این کلیشه زیبا را به نحوی زیبا در ذهنم نشاندند.اینها انتخاب هایی هستند که شاید خودم هم بعد از گذشت مدت ها،تمایلی به دیدن یا مرور آنها نداشته باشم.ولی به هر حال،خاطره ساز بودند!۱-الحق که هیچ چیز،کتاب نمی شود!نمی دانم تابحال با غرفه های پارچه پوشیده فروش کتاب هایی با 50 درصد تخفیف برخورد کرده اید یا نه،اما زمانی یکی از آنها برای من بهشتی ترین نقطه محله بود.انگار در آن میزی که طولش به زور به 2 متر می رسید،بهترین کتاب های جهان را جای داده بودند.اوج تجربه کتابخوانی من هم زمانی بود که هنوز آن غرفه کوچک با ضرب و زور به حیاتش ادامه می داد و علی رغم خلوت بودن و عدم توجه عابرین به کسب و کارش هنوز نفس می کشید.صاحب آن غرفه خود دختری همسن من داشت و هربار که به نزد او می رفتم،تمام کتاب هایی که دخترش به تازگی خوانده بود و آنها را دوست می داشت را به من معرفی می کرد و نسخه بدون سانسور را برایم کنار می گذاشت.ربکا،جین ایر،غرور و تعصب و عشق سال های وبا بخاطر سلیقه خوب دختر آقای کتابفروش،لحظاتی زیبا از عاشقانه های کلاسیک را در دوران نوجوانی برایم ساختند.آن غرفه دنج و محبوب من،زورش به تورم و قیمت بالای کاغذ و بی علاقگی مردم به نوشته روی کاغذ نرسید و برای همیشه رفت.من هم به خواندن کتاب های الکترونیک روی آوردم اما هیچ چیز،مانند بوی کتاب و زبری کاغذ،نتوانست برایم آنچنان خاطره سازی کند.۲-شهرزاد و اوج سریال های عاشقانه ایرانیحداقل برای من،شهرزاد یکی از زیباترین تجربه های سریال عاشقانه دیدن بود.یک شهاب حسینی در اوج،یک ترانه علی دوستی دوست داشتنی و یک چاووشی بی رقیب،که هنوز قطعه هایش برای شهرزاد قلب آدم را رقیق می کند برای من،فصل اول شهرزاد چه از لحاظ کارگردانی،چه قصه و چه بازی جایگاه بالایی دارد و به خوبی آبروی هزار یک شب که از آن وام گرفته است را حفظ می کند.شاید یکی از دلایل علاقه شدید من به این پدیده(که خودش هم نتوانست در فصل های بعد خودش را تکرار کند)تجربه دیدن آن است.این سریال را همزمان با دوست صمیمی و به همراه خانواده دیدم و باعث شد به این مسئله پی ببرم که شاید گاهی دیدن فیلم به همراه دیگران گزینه بدی نباشد.شهرزاد در آن روزها،نشان داد که چگونه بدون هیچ گونه صحنه هالیوودی و سناریو های زننده،تنها با قدرت بازی و قوام داستان و پی ریزی درست،می توان دل مخاطب را به دست آورد.۳-شعر (مخاطب:زمینی)هر رابطه دوستی در این دنیا با داشتن یک علاقه مشترک شروع می شود و سپس گسترش می یابد.دوستی من با زینب اما به خاطر داشتن یک علاقه مشترک شروع شد و آن هم علاقه به شعر های عاشقانه بود.آن زمان زینب تنها کسی بود که می توانست ساعت ها درباره درک ودریافت خود از یکی از شعر های حامدعسگری سخن بگوید و خسته نشود و من نیز تنها کسی بودم که در همراهی با او می توانستم زمان گفتگو را به دو ساعت تبدیل کنم.گرچه شعرخوانان قهاری نبودیم و عملا اطلاعات زیادی نداشتیم و آن دو ساعت گفتگو سرتاسر سخنان پراکنده و رویایی بود،اما مرور تصویر سازی های غم انگیز و داستان گونه آن شعرها دل هایمان را زیبا آب می کرد.امثال فاضل نظری و حامدعسگری،یک جورهایی آشتی دهنده نسل ما با شعر بودند و هستند.با شعرهایی ساده و در عین حال ملموس.۴-امان از این آمریکایی ها!در اواسط نوجوانی ام بود که تب و تاب فیلم های هالیوودی را دیدن بالا گرفته بود.در لیست فیلم های من اما،عاشقانه ها یا جایی نداشتند و یا اینکه با احتیاط و پس از چک کردن راهنمای والدین imdb و دانلود از سایت های معتبر در لیست تیک می خوردند.راستش را بگویم،بعد از آن همه شعر و کتاب،فیلم های آمریکایی گویی مخالف آرمان هایی از عشق بودند که در تمام آن سال ها در معرضشان قرار گرفته بودم و مرا در موضعی دوگانه نسبت به آنها قرار می دادند.هرچند بعضی از بهترین تجربه هایم از دیدن عاشقانه در سینمای هالیوود،لاجرم دوست داشتنی بودند و خاطره انگیز:زنان کوچک،اقتباسی زیبا از کتابی به همین نام نوشته لوئیزا می الکاتو مگر می توان این صحنه نمادین را فراموش کرد؟:من پیش از تو،از متفاوت ترین داستان عاشقانه،و هدیه گرفتن جوراب زنبوری کمیابدر نهایت،وقتی به مقایسه آن محتواهای قدیمی و این محتواهای امروزی می رسم‌،خود را آنچنان مقصر نمی دانم. مهم خاطره‌ای است که ساخته می شود و به راستی که چه خوش تجربه هایی هستند!</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 22:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به همین سادگی،به همین زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74109574/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-soamathwql8g</link>
                <description>الحق که صبح زیبایی بود.آسمان بالاخره لجبازی اش را کنار گذاشت و پذیرفت که پاییز شده،لطف کرده بود و می بارید.آنچنان عطری به پا کرده بود که حتی زیرزمین جدا از جهان مدرسه ما هم نتوانسته بود مانع نفوذش به کلاس ادبیات شود.دروغ چرا،زنگ های فیزیک و زیست هم بویش شنیدنی بود،اما روحم تصمیم گرفت بوی باران را بهانه کند تا خاطره ای احساسی از خوانش اولین انشای دبیرستان برایم بسازد.هرچه نباشد،تخیلاتم چند روزی می شد که خیال تشویق بلند و کف و سوت وهورا و از آن مهم تر تحسین شدن توسط معلم جدیدم را به خورد آن روح ذوق زده می داد.یادم می آید برای آن انشا،خیلی هیجان زده بودم.نوشتنم بارز ترین و عیان ترین چیزی بود که در آن تشویق می شدم.وقتی معلم های قبلی ام درباره دایره واژگانی که در&quot;انشا های مدرسه&quot;استفاده می کردم می پرسیدند،آن را تقصیر نبود کتاب های داستان و رمان های متداول در خانه مان می انداختم.اینکه پس از مدت ها خیره شدن به کتابخانه،یا مجبور می شدم کتاب های حسابداری پدرم را بردارم یا برای چندمین بار&quot;پله پله تا ملاقات با خدا&quot;را بخوانم.می نشستم کنار مادرم و به ازای هر صفحه آن قدر معنی کلمه از مادرم می پرسیدم تا کلافه می شد و تصمیم می گرفتم به سراغ پدرم بروم و دنیای کلمات را پیش او واکاوی کنم.اوایل نوشتن،به ندرت از کلمات جدید استفاده می کردم.اما رفته رفته کشف کردم درست است آن چشمه رویایی شعر در من نمی جوشد.اما می توانم کاری کنم که خواندن کلمات را پشت سر هم آهنگین جلوه کند!سرخوشانه،گویی تازه عرصه خود را پیدا کرده باشم،می نشستم و کلمات شبیه به هم را کنار هم می گذاشتم و رفته رفته سعی می کردم آن آوای زیبا را معنادار کنم.برای اینکه چشمانتان خسته نشودکنار آن همه کلمات جدید،کلمه &quot;کلیشه&quot;را نیز یاد گرفته بودم.به لطف این کلمه،سفر های ذهنی عجیب و دیوانه واری در تخیلاتم شروع شد.این اصرار بر متن &quot;غیرکلیشه ای&quot;،عاشقانه ترین داستانم را کرده بود داستان عاشقانه میان ساعت 6 و 12 و مسابقات تصویرنویسی مدرسه را به علت نرساندن معانی عکس ها پر از ناکامی.کلمه&quot;وهم آلود&quot;هم جالب بود،ناگهان جنگل پر از مه ای را جلوی چشمانم می آورد و باعث می شد جوری بنویسم که نه سر داشت نه ته.کلمه &quot;وحشی&quot;نیز برایم توصیفی بود پر از حس رهایی و یاغی گری.کلمه ای که البته با پادرمیانی مادر،در خیلی از نوشته ها با&quot;سرکش&quot;جایگزین می شد تا این &quot;سمفونی&quot;را زیباتر کند.اوایل سفر &quot;وهم آلود و سرکش و خوش نوا چو سمفونی پرندگانِ&quot;نوشتن،همه چیز عالی بود.هر نوشته ای تبدیل می شد به نوشته مورد علاقه معلم و تشویق بیشتر مساوی بود با نوشتن انشاهایی که بیشتر استعاره و پیچش داشت.از یه جایی به بعد اما،راستش کلمات از دستم در رفت.موضوع آن چنان برایم مهم نبود.حتی شاید کلمات هماهنگی زیادی باهم نداشتند، تنها به علت اینکه در ذهنم توالی شان زیباتر می نمود،آنها را استفاده می کردم.زمان گذشت و هر دفعه پای نوشتن در میان بود،به خیال خودم توسط نوشته هایم مقابل هم کلاسی هایم جلوه گری می کردم.تنها کاری بود که بدون نگاه به ساعتم،ساعت ها درگیرش می شدم و این برایم معنی زندگی را داشت.و سر آخر قصه ما رسید به آن روز پاییزی بارانی.متنم مقابلم بود و نواها از قبل تمرین شده.معلم خودکارش را در دست گرفت و سرنوشت به گونه رقم خورد که شخص من،شد شروع کننده مراسم عارفانه خواندن متن ها.پدرم گهگاهی به شوخی می گفت که برای اینکه هنگام ارائه مطلب مغلوب استرس نشوی،بهترین راه این است که تصور کنی بلانسبت،رو به رویت عده ای گوسفند نشسته اند(نمی دانم،شاید این ترفند را سال ها استفاده کرده باشد).من هم هربار با خنده می پذیرفتم.ولی هنگام خواندن،نیرویی،حسی،حیرتی،نوعی سردرگمی من را از این دنیا،از تمام آدم های اطرافم،از تمام گوسفند های ذهنم که قرار بود مخاطب تمرینی ام باشند،جدا می کرد.سرم که پایین می رفت،کلمات انگار شروع به رقصیدن می کردند.تن صدایم،نحوه بیان کلماتم،انگار دیگر دست خودم نبود.می گفتم و می رفتم،حتی گاهی اوقات هنگام خواندن کلمات را کم و زیاد می کردم و می شد آنچه که باید باشد.نهایت زیبایی در مقابل چشمانم.خوانش این هم متن مانند الباقی مطالب بود.با این تفاوت هر چقدر به کلمات پایینی نزدیک تر می شدم،خودم را برای تشویق های بی پایان کلاس آماده می کردم.زمان سپری شد و بالاخره آن کلمه زیبای آخر را خواندم و سرم را بالا آوردم.نگاهم هم که به چشمانم بقیه برخورد کرد،هواچند درجه سرد تر شد.کلاس بعد از دست زدن خسته ای،مبهوت،به من نگاه می کرد.این بهت اما خوب نبود،انگار سرگیجه گرفته بودند.حتی ملکا،دستش را بالا آورد،روی سرش گذاشت و از آن فوت هایی کشید که هنگام حل مسائل مضخرف شیمی می کشید.کلاس پر از همهمه شد و همینکه قدم گذاشتم تا با سری رو به پایین به سمت نیمکتم بروم،معلمم جلویم را گرفت و از بچه ها خواست من را نقد کنند.بچه ها گفتند و گفتند.از اینکه چقدر جمله ها طولانی است.از اینکه انگار سرعت من را باید برای خواندنش نصف کنند،از اینکه چقدر نامفهوم می نویسنم.فرهنگ نقد می طلبید که چهارتا چیز مثبت هم بگویند،که آن هم به این منتهی شد که&quot;باید دوباره بخوانیم تا ببینیم در اصل چه نوشته ای&quot; و من،این ناگهان خسته بریده از دنیا،با لبخندی نه به مانند لبخند،نقد هایشان را می پذیرفتم.دبیرم اما حرف اصلی را گفت،او&quot;شازده کوچولو&quot;را مثال زد.شازده کوچولویی که از زمان نوشتنش،بدون هیچ تلاشی نسل به نسل منتقل می شود و سر اخر از بین تمام کتاب های گردن کلفت شمال و جنوب دنیا،این شازده کوچولوست که در &quot;قلب&quot; ها جا خوش می کند و تا زمانی که حافظه ات کار می کند با توست.و معلمم،آن دبیر عزیز تر از جانم، حرفی را به من تقدیم کرد که تا مدت ها در ذهنم حرف به حرفش،دوباره و دوباره تکرار می شد:&quot;چیزی که شازده کوچولو را شازده کوچولو کرد،سادگی اش بود،تلاشی نمی کرد برای اینکه بزرگ باشد،با کلماتی که تک به تک از قلب دوسنت اگزوپری می آمد،بزرگ شد و ماندگار&quot;،معلمم از سهراب گفت،از سایه گفت و تو گویی هر شعری که در مثال و ستایش سادگی بود را به زبان آورد.به راستی سادگی،آن کلمات خام بیرون آمده از دل،تا چه حد قدرت نفوذ دارند؟از این موضوع چندسالی می گذرد.بعدها آن انشا در کلاس و میان بچه ها معروف شد و هر موقع از من یا نوشتن سر کلاس حرفی زده می شد،بچه ها یادی از آن توالی بی حاصل کلمات می کردند.من اما هنوز هستم.بعد از مدت ها فاصله گرفتن از نوشتن،با او رو در رو شدم و در گوشش زمزمه کردم که هنوز شعله ای کم جان از تخیلاتم،زنده است و منتظر وحشی شدن.در پی اینکه چگونه دوبارهسمفونی کلمات را آغشته از سادگی،بسازد و پیش برود.</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 17:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا مشغول زندگی باش،یا مشغول مردن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74109574/%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-aktvbds35stc</link>
                <description>اگر صد ها هزار نفر به دنبال کتابی باشند که عنوان آن دست یافتن به معنای زندگی را وعده می دهد،در واقع مسئله ای بوده که آنها را از درون آزار می داده.رستگاری در شاوشنک(The Shawshank Redemption)فیلمی بر پایه رمانی نوشته استیون کینگ،طبق سیستم آمار بانک اینترنتی فیلم ها(imdb)با بیشترین تعداد رای و بالاترین نمره،جایگاه نخست را در بین 250 فیلم برتر تمام دوران دارد.اما چگونه از میان تمام آثار دوران طلایی هالیوود و موج نوی سینمای اروپا،فیلمی نسبتا شکست خورده هم در زمان اکران و هم در فصل جوایز،لایق عنوان بهترین فیلم از نگاه تماشاگران می شود؟اطلاق واژه بهترین در هر حوزه ای اگر به دید کارشناسانه باشد،کاری دقیق،محتاطانه و صد البته پر حرف و حدیث است.هر چه نباشد،بهترین بوم نقاشی ظریف ترین خطوط قلموی رنگی را برای ساختن تصویری رویایی به کار گرفته است و بهترین قطعه موسیقی هوشمندانه ترین چیدمان ریتم را در سمفونی خیال انگیزش دارد.به معنای واقعی کلمه،می شوند&quot;غذایی کامل و بی نقص،برای روح بشر&quot; و تمثیلی بی همتا از انتهای هنر را عرضه می کنند.رستگاری در شاوشنک اما موردی عجیب در لیست برترین ها است.فیلم،موسیقی خاطره انگیزی ندارد.قدیمی است و تصویر کهنه(و البته بسیار ملموسش)فریبندگی اکشن های تراز اول فیلم های ابرقهرمانی را ندارد.در سال اکران خود،آنچنان مورد توجه قرار نمی گیرد و در مراسم اسکار همان سال،هیچ جایزه ای با خود به خانه نمی برد.به عبارتی دیگر اگر قرار باشد بدون اطلاع قبلی درباره آن به سینما مراجعه کنید،از بین تمام آثار خوش زرق و برق و پرآوازه، احتمالا این فیلم آخرین انتخاب شما باشد.رستگاری در شاوشنک اما در تمامی این سال ها،رستگار تر از تمامی این ناکامی ها ماند..فیلم اثری است درباره قدرت امید،حتی در میان ضخیم ترین دیوار های دور افتاده ترین زندان.رستگاری در شاوشنک،نامه ای بود در مدح و ستایش شرافت و عزت نفس،حتی در پست ترین جایگاه آدمی.فیلمی درباره زندگی،درباره معنای زندگییادداشتی بر The Shawshank Redemptionوقتی در سال 1945 از نویسنده رنج کشیده کتاب&quot;انسان در جستجوی معنا&quot;پرسیدند:«کتاب شما جزو پرفروش ترین کتاب هاست-در مورد چنین موفقیتی چه حسی دارید؟»،پاسخی تامل برانگیز داد.گفت:«فروش کتابم را یک موفقیت به حساب نمی آورم و از نظر من نشان دهنده پستی زمان ماست.اگر صد ها هزار نفر به دنبال کتابی باشند که عنوان آن دست یافتن به معنای زندگی را وعده می دهد،در واقع مسئله ای بوده که آنها را از درون آزار می داده.»چه بسا دلیل ماندگاری این فیلم پس از سالیان،همین حفره خالی درون وجود بشر بوده است.اندی دوفرین جوان،با تمام وجودش بی گناه بودن خود را فریاد می زند.حتی اگر تمام دنیا با او مانند قاتلی خونسرد رفتار کنند،او به پاک بودن دستانش ایمان دارد.او &quot;امیدوار&quot;است،چه به آزادی،چه به اینکه اگر هفته ای یکبار به سازمان زندان ها نامه بنویسد و درخواست اختصاص بودجه ای برای نوسازی کتابخانه مخروبه زندان بکند،آنها به او پاسخ خواهند داد.ماه اول،پاسخی به او نمی دهند،همچین ماه دوم و ماه سوم و سال دو و سال سوم.اما او ادامه می دهد و با نظم تمام هر هفته در زمانی مشخص نامه خود را ارسال می کند.چنین خوش خیالی برای هر بیننده ای احمقانه جلوه می کند،اما این موضوع که بعد از ده سال بالاخره سازمان زندان ها که از پیگیری های او به ستوه آمده،تمام امکانات تجهیز یک کتابخانه را برای او فراهم می کنند،مانند مشتی بر صورت بیننده از همه جا ناامید فرو می آید،که نه تنها هنوز هم روح امید زنده است،بلکه خود حتی دلیلی برای ادامه زندگی می شود.یادداشتی بر The Shawshank Redemptionتصویری که رستگاری در شاوشنک از قدرت شرافت خالص و وزینی عزت نفس حتی درد نازل ترین سطح زندگی می دهد،زیباتر از هر ترکیب رنگ،دلگرم کننده تر از هر فنجان چای و دل نواز تر از هر قطعه موسیقی است.مانند دوستی ناآشنا،در شلوغی و هیاهوی بی پایان زیست امروزی،دستت را می گیرد،تو را به گوشه ای می نشاند و گویی برای دو ساعت حرکت هر جنبنده ای را پیش چشمانت متوقف می کند.آرامشی را به تو هدیه می دهد که حلقه گمشده بسیاری از محتواهای امروزی است.این فیلم،مطلقا بهترین فیلم تمام دوران ها نیست.سینما،مولفان و عاشقان و هنرمندان بزرگتر و باشکوه تری به خود دیده است.اما خیالتان راحت باشد که می توانید با خیالی راحت،برای دقایقی هم که شده،دعوتش را بپذیرید و با جان و دل از تماشای آن لذت ببرد.</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 21:08:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای ناخدا،ناخدای من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74109574/%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-r50p2aixfobc</link>
                <description>معلم ادبیات جدید دانشگاه ولتون با قدم هایی بلند،سری رو به بالا و تبسمی روی لب وارد کلاس می شود،و از دانش آموزی که در ردیف میانی نشسته است درخواست می کند تا شروع به خواندن یکی از صفخات کتاب ادبیات مدرسه بکند.پسرک جوان شروع به روخوانی می کند:«اگر برآورد ارزش شعر در محور مختصات بر روی محور عمودی رسم شود و دامنه نفوذ آن بر روی محور عمودی،سطح زیر نمودار،میزان ارزش شعر را مشخص می کند.»معلم از دانش آموز تشکر می کند و پس از لحظه ای سکوت ناگهان فریاد می زند:«مضخرفه...مضخرف!ما اینجا درباره لوله کشی ساختمان صحبت نمی کنیم،ما درباره شعر صحبت می کنیم،ما درباره &quot;شعر&quot; صحبت می کنیم».سپس از دانش آموزانش می خواهد که آن صفحه کذایی را پاره کنند و به معنای واقعی کلمه،تک تک کلماتش را از بین ببرند.دانش آموزان مات و مبهوت به هم نگاه می کنند.در نظام فکری آنها،پاره کردن صفحه از کتاب کمی از ارتکاب گناهی بزرک مدارد.تک تک صفحات کتاب ادبیات برای آنها به منزله آینده شان است؛همانطور که همه صفحات جبر وعلوم مثلثات برایشان همین حکم را دارد.اما آیا هنر ادبیات،لایق چنین مرزبندی خفقان آوری است؟یادداشتی بر Dead Poets Societyاین بحث حتی در بین دانش آموزانی که وابستگی زیادی به درس ادبیات ندارند،همیشه مطرح است.همه متفق القول اند که حیف است با شعر حافظ همانند مغز گوسفند در آزمایشگاه رفتار شود.ما یاد می گیریم که اشعار را به ریزترین عناصر سازنده شان تجزیه کنیم.غافل از اینکه وقتی هوشنگ ابتهاج با صدای لرزان خویش ارغوان را می خواند،هیچ یکی از آن &quot;فن های تشریح شعر&quot;به کارمان نمی آید.این شعر است که به عمیق ترین لایه های روح ما نفوذ می کند و شروع به نوازش قلبمان می کند.با اینحال نه تنها ما،بلکه تعداد کثیری از دانش آموزان،همچنان شعر را می شکافند آن را روی محور مختصات قرار می دهند.اما معلم،مانند نجات دهنده ای از آسمان در مقابل چشمان آنها نمود پیدا می کند.او،انگار که مانند یک مربی فوتبال در گوشه زمین ایستاده باشد،آنها را تشویق به پاره کردن آن صفحه نفرین شده می کند.کم کم کلاس کوچک آنها پر از هیاهویی شبیه به استادیوم های بزرگ می شود.دانش آموزان گویی تلافی تمام سخت گیری های طاقت فرسایی که بر آنها تحمیل شده است را با خنده های بلندی که ناشی از مضحک بودن دیوانگی شان است،روی برگه ها خالی می کنند.سپس معلم مانند اینکه بخواهد رازی مگو را افشا کند،بچه ها را در کنار خود جمع می کند:«ما کتاب و شعر را فقط به خاطر اینکه زیباست نمی خونیم.ما کتاب و شعر می خونیم به دلیل اینکه ما عضوی از نسل بشر هستیم و نسل بشر سرشار از شور و اشتیاقه.پزشکی،حقوق،بازرگانی،مهندسی،همه و همه مشاغلی شرافتمندانه و ضروری برای تداوم حیات است.اما شعر،زیبایی،افسانه،عشق این ها دلایلی هستند که ما زنده ایم!»برق چشمان معلم زمانی که این جملات را با شوقی وصف نشدنی به زبان آورد و ساختار ذهنی بچه های کلاس را با ظرافت تمام شکست،هر فردی را به یاد اولین حسی می اندازد که هنگام خواندن شعر یا متنی زیبا پیدا کرده است که:&quot;ای ادبیات،آیا من زمانی به خاطر تو زنده ترین بودم؟»فیلم انجمن شاعران مرده،فیلمی است در ستایش جوهره اصلی ادبیات.در ستایش معلمانی که ناخدای اصلی زندگی دانش آموزانی هستند که جرئت دنبال کردن رویاهای خود را پیدا کرده اند.این فیلم سخنان آشنا و مگوی زیادی دارد.از آن گنجینه هایی که شاید به دلیل تعلقش به قرن بیستم،کیفیت تصویر نه چندان بالا و صدای خش دارش،افراد زیادی در برابر دیدنش مقاومت کنند.اینجاست که معرفی فیلم لذت بخش می شود.مطمئنا این فیلم،ارزش صرف کردن 128 از جمعه تابستانی تان را دارد!</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 17:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>