<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های elahe</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74166027</link>
        <description>سلام. دختری هستم از عالم کتاب، فیلم و خنده ? هرازگاهی قلمی برمیدارم و مینویسم. خواستین بخونین خوشحال میشم ?❤️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:00:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1915615/avatar/rPuFTJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>elahe</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74166027</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته ای بعد از مدت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74166027/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-zsxlmfdlkxj5</link>
                <description>خیلی وقت است چیزی ننوشته ام...بهانه ام این است که مشغول درس خواندن و مدرسه رفتن بودم و وقت نکردم...اما خودم میدانم که همه این ها بهانه ای بیش نیست. روز هایم یکی در پی یکی دیگر می‌گذرد و من نمی‌دانم الان در نقطه درستی از خط موفقیت ایستاده ام یا نهنمی‌دانم ته این راهی که با سرعت میروم چیستاصلا پایانی دارد؟؟انگار که افتاده ام در یک سراشیبی و فقط دارم سعی میکنم به دو زدن ادامه بدهم تا مسیر هموار شود...اما نمی‌دانم که این مسیر تهش هموار است یا منتهی می‌شود به دره ای از سیاهی و سقوط...نمیدانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم...چن وقتیست که از خدا هم غافل شده ام و ادعای مسلمان بودن را دارماین هم باعث می‌شود باری به لیست دل مشغولی هایم اضافه شود و از ته جان، از عمق وجود، از همان جایی که خون در رگ هایم جاری می‌شود ناراحتی مدام آزارم دهد...میدانم جای دست روی دست گذاشتن باید اقدام کنم... باید عمل کنم و تنها حرف و دهان نباشم..پس در این دلنوشته ی کوچک و زشت به خودمو شماقول می‌دهم که در مسیر سراشیبی وقتی که در حال دو زدن هستم سعی کنم از منظره اطراف لذت ببرماین جوری حتی اگر آخرش هم منتهی به دره ی سیاهی بشود پشیمانی ای ندارم...خلاصه ی کلام :خیلی وقت است چیزی ننوشته بودم...</description>
                <category>elahe</category>
                <author>elahe</author>
                <pubDate>Wed, 11 Oct 2023 01:27:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس فقر و غنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74166027/%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-onevyiss1bg8</link>
                <description>حوصله ام سر رفته بود، تصمیم گرفتم چرخی در اینترنت بزنم و ناگهان با این صفحه مواجه شدم :بین فقیر اما خوشحال و ثروتمند اما ناراحت کدام را انتخاب می‌کنید؟ اولش گفتم خب معلوم است دیگر انتخاب من...مکثی کردم. واقعا معلوم است انتخاب من چیست؟سعی کردم بیشتر فکر کنم.ممکن است من اگر پولدار باشم بتوانم یک جوری با ناراحتی هایم کنار بیایم و یا شاید برای خودم دلخوشی هایی بخرم، اما مگر شادی خریدنی است؟ مگر خوشبختی در پول خلاصه میشود؟برای بررسی گزینه بعد از این جمله شروع کردم :اگر فقیر باشی چگونه میتوانی خوشحال باشی؟ مگر همیشه دغدغه ای برایت نیست که امشب برای شام چی بخوریم؟ امشب از سرما زنده میمانیم یا نه؟ و...با وجود چنین دغدغه هایی چگونه می‌توان خوشحال بود؟اصلا خوشحالی چه معنایی دارد؟ به قول دوستم ناراحتی وجود ندارد. ناراحتی همان عدم خوشحالیست.خب با این حساب چه چیزی را معیار خوشحالی در نظر بگیریم؟اصلا بین این دو گزینه کدام معقول تر است؟ فقیر و خوشحال یا پولدار و غمگین؟بعد از کلی فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن و مغز درد، انتخاب این را به عهده زندگی گذاشتم و گوشی را خاموش کردم تا به سراغ باقی بدبختی هایم بروم. به راستی به نظر شما فقیر اما خوشحال بهتر است یا پولدار اما ناراحت؟! الا.</description>
                <category>elahe</category>
                <author>elahe</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 01:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه ای برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74166027/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ug5xvhekyryh</link>
                <description>دلم یک *جا* می‌خواهدیک جایی که در این هزار گوشه ی جهانفارغ از هرچیزی بتوان گریستجایی ک هیچ کس نباشدتنها خودت، اشک هایت، و خدا باشد و بسباشد که به جایی برویمباشد که به جایی ؛ پناهی ببریم..!الا. </description>
                <category>elahe</category>
                <author>elahe</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 14:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضربان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74166027/%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-g2xsqcfcvh1c</link>
                <description>سوالی مدتی در ذهنم پر رنگ تر از باقی سوال هاست :اگر قرار است جدایی حاصل هر دوستی، عشق، محبت و وابستگی شود پس برای چه از همان اول به وجود آمدند؟ این خط صاف زندگی روزمره مان را چرا بر هم میزنیم؟ زندگی که ضربان قلب نیست، اگر صاف و تکراری باشد هم باز می‌توان به آن ادامه داد. همین گونه که هست ولش کنید تا به حال خودش هر خط و نگاری که می‌خواهد بکشد، بیهوده تعادل آن را به هم نزنید، میدانید چرا؟! چون وقتی یک بار طعم نوسان و شور و هیجان خط زندگی تان را چشیدید، به آن عادت میکنید و وقتی که این نوسان ها ناگهان به خط صاف تبدیل شود، از شما چیزی نمی‌ماند به جز مرده ای متحرک... قلب هم همین‌گونه است، اگر از ابتدا نمیزد و نوسان نداشت وقتی که کمی دلش &quot;استراحت&quot; خواست و صاف شد این گونه به هم نمی ریخت، نمی‌مرد... باز هم به زدن ادامه می‌داد، اما این بار یواش تر. به هرحال، اگر یک روز من مادر شوم یا مادربزرگ، خاله شوم یا عمه، تنها چیزی که به آن ها می‌گویم این است که مراقب باشید، اگر خط زندگیتان را بر هم بزنید بازگشتش دشوار است، بازگشتش به همان خط صاف سخت است. درد دارد، آری، درد دارد...و اگر، تنها اگر هوس ضربان و نوسان در زندگیتان کردید، مراقب باشید که انتظارتان را از هرکس و هرچیز پایین بیاورید تا کمتر درد داشته باشد. حداقل شما این کار را بکنید بعدش هم برایشان شعری می‌خوانم، شعری که هشدار بر هم نزدن خط زندگی را می‌دهد: « به دریا نرو گفتمت زینهار   اگر می‌روی تن به طوفان سپار»  الا. </description>
                <category>elahe</category>
                <author>elahe</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 01:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بیکاری تو را شکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74166027/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-zjvwxrf8pa2y</link>
                <description>این مدت خیلی بی هوا یاد روز هایی میوفتم که برایم تکراری بودند. روز هایی که خیلی زود گذشت... خیلی خیلی زود.روز هایی که به خیال خودم هیچ کاری به جز *بیکاری* نداشتم و از این پیش خدا شکایت میکردم همان روز هایی که خدا می‌توانست برایم به بدترین شکل ممکن رقم بزند اما این کار را نکرد.همان روز هایی که ممکن بود خدا برایم از آنها خاطره ای بد در ذهنم هک کند، اما این کار را نکرد روز هایی که خدا آنقدر مرا دوست داشت که ترجیه داد بیکار باشم تا بی حال...بیکار باشم تا بیمار....خلاصهخدایا برای همان روز های بیکاری، تکراری و بیداری تو را شکر ??الا. </description>
                <category>elahe</category>
                <author>elahe</author>
                <pubDate>Fri, 09 Dec 2022 21:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاسه ات را بده من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74166027/%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-tmp2mka0f5l4</link>
                <description>دلم گرفتهنمی‌دانم از کجا شروع کنماز وقتی که مادر بزرگم رفت یا قبل تر از آناز مشکلات خودم یا مشکلات دیگرانهرچه که هست میدانم بس است دیگرمیدانی بدتر از آن چیست؟که بدانی افرادی را که تو از ته دل دوستشان داری چقدر وضعشان بدتر از تو استکه بدانی تویی که کاسه صبرت لبریز شده برای آنها مدت هاست که غم ها از کاسه ی صبرشان سر رفته و دم نمی‌زدند.برای آنها مدت هاست که تیشه به ریشه شان خورده و حرف نمی‌زنندبرای آنها...و تو نمیدانی چه کار کنی.چه بگوییچگونه بغل کنی و بهشان بگویی نترس. ناراحت نباش من کنارت هستم و نمیدانی وقتی میخواهی احساست را بگویی چگونه ابراز کنیکه در ذهنت بغلشان میکنی اما در واقعیت هیچ کاری به جز نشستن و اشک ریختن نمیکنیکه تمام سلول های بدنت بخواهند غم های ان ها را بگیرد و به جایش از خنده هایت به آنها بدهدکه کاسه ی خودش که لبریز شده را از غم های آنها باز پر کنند اما کاسه ی آنها خالی شود و یا پر شود از شادی و خندهبگذریماین یکی از درد ها بودیکی دیگر احساس هیچ بودن استبرای آدم هایی که ناگهان یادشان می افتد که تو غریبه ایبرای کسانی که بی هوا به سرشان می‌زند که ول کنند و برونداصلا تو به آنها چه!قصه همینجا تمام نمی شودتمام درد های من در یک متن خلاصه نمی‌شود.ولی خواستم بگویم اگر کسی را دیدید که زیاد می‌خندیدکه از دور خوشحال به نظر می‌رسیدکه مدام لبخند می‌زددستش را بگیرید و بگوییدخوبی؟مطمئنم آن شخص از ته دلش می‌خواهد فریاد بزند که خیر خوب نیستم کاری برایم بکنیداما از سر تجربه میدانمکه چنین اشخاصی فقط سر تکان میدهند و می‌گویندبله خوبم. شما چطوری؟ الا. </description>
                <category>elahe</category>
                <author>elahe</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 22:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>