<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74211230</link>
        <description>اقیانوسم مرد کشتی کجایی...!🌊</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4024800/avatar/jZxe4W.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74211230</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این بیرون سایه ها کشیده ترن بابا...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74211230/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-silsf54fcfxz</link>
                <description>_دیوار پشتم انقدری بدون سایه سکه شک میکنم حتی به حضور و بودنم!..تمام عمرم سعی کردم به خودم نزدیک شوم درست مثل بقیه که با خود مهربان اندشاید با نزدیک شدن همه چیز درست نمیشد. آنقدر نزدیک خود شدم و با ذره بین بند بند وجودم را شکافتم و در آن زیستم که فهمیدم هستی ام جز نقص چیزی ندارد.شاید بین دور شدن و نزدیک‌ شدن دره ای بود که در آن گم شدم. دیگر مهم نبود هستم... نیستم... آیا فرقی دارد؟غرق در افکاری پوچ که حتی هنوز نمی‌توان اسمش را تفکر گذاشت. خیره شدنی عمیق و میخ کوب و ذهنی خالی از هر چیزراه نجاتی نبوداز دیدن خود دوری میکردم پس دور شدمدور...دور...و دور!آنقدر دور که در خودم انسانی را دیدم که مهم نبود دختر بود یا نهمهم نبود زیبا بود یا نهمهم نبود صدایش دلنشین بود یا نهحتی معلوم نبود خوشحال بود یا نه...مهم نبود چقدر موفق بودفقط جنبنده ای را دیدم که حق زندگی داشتحق داشت میان درد ها گم شود حق داشت بخندد گریه کندحق داشت احساساتش را بروز دهد بی آنکه برحسب روی آن بچسبانندحق داشت هنوز زندگی کند!...🍃حس قشنگی داشت👀🫂</description>
                <category>𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</category>
                <author>𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 02:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس بازگشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74211230/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-cm6zzfzdgqq6</link>
                <description>همیشه یکی از بزرگ ترین ترس هام ترس از بازخورد آدم هاست. مخصوصا افرادی که گذشته محو اما آنچنان جذابی از من در ذهن‌شون ندارن.اما بی پرده دلتنگ ذوق اعلان جدیدمذوق هرروز کنار هم بودنه جرعت حقیقت های هر تایم تو گروه واتساپدلتنگ انتشارات خودم و وایولت که داستانمون نصفه مونددلتنگ پست پاک شده عشق و نفرت ک از بچه های همینجا به عنوان شخصیت ها استفاده شددلتنگ رفاقت پاکم با دیاکو و دوری تلخدلتنگ شوخی های پیدا شد عزیز! (دشمن دین..یادته؟)دلتنگ بحث های بچه گونه ای که تو راه افتادنش نقش داشتم (نمی‌خوام بحثش رو بازش کنم)دلتنگ حدس زدن اسم اصلی اسی!😂🚬دلتنگ عمه مایا قشنگم دلتنگ تلاش برای برگردوندن مسیح دلتنگ نوشته های لیزارد دلتنگ مامان ثمینمو همه چیز هایی ک گذشتاما تموم این سه سال به یادتون بودم و ارادتمند خوشحال میشدم اگه برگشت خیلی هاتون رو می‌دیدم اما هرجا هستید خلاصه موفق باشیدددیمخیمیخژخبخح داداش گشنگمه هااابی ربط ولی بهشتی✨</description>
                <category>𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</category>
                <author>𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 00:28:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه خاطرم نیست زندگی کجاست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74211230/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-irk4akoaewx2</link>
                <description>_به من دست نزن!این را می‌گوید و با دستان سفید و لاغرش موهایش را از روی صورت کبودش کنار میزند. با لب های  ترک خورده ش که گویی طی رقابت تنگاتنگی با کویر  برنده شده، چیزی را زمزمه می‌کند. دانه های برف نوازش وارانه روی موهای زاغش می‌نشستند و انگار موظف  بودند هر زیبایی دیگری جز اون را نقض کنند و او را شاخص قرار دهند........دقیقا آخرین باری بود که قلمم به خوابی عمیق فرو رفت و دیگر دست نوشتن نداشتم. متنی که در آن خبری از وداع با قصه هایم نبود.خبری از عکس های بی ربط و چشم مالیدن های با ذوق سر صبح...نبودند اما من بودم.دلتنگ بودم ولی آرامشی درون رگ هایم خزید ک فریاد میزد خاموش باشم و تحمل...( چیزی که زنده نگه ت داره قوی ترت میکنه•سلطان)بگذریم از رفتن ها و جا خالی کردن ها و ایستادن های من.بی ربط ولی قشنگ :)چند سالی گذشته ولی من هنوز همونم همونی که خودش نیست!خودی ک سعی کرد خودش نباشه و سر انجامش شد منی که اینجا تصمیم گرفت بنویسه!شاید منپ.ن: چخبرااا</description>
                <category>𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</category>
                <author>𝚔𝚘𝚗𝚎𝚛.𝚛𝚎𝚢</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 21:08:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>