<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گمنام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74225522</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>گمنام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74225522</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-jnhqbwabkxlb</link>
                <description>از او نپرسید چه شده چون توان حرف زدن را ندارد، گلویش می‌سوزد.بر اثر سرماست شاید پس از نور و گرما، انتظار آن سردی را نداشت آفتابش دیگر نمی‌تابد ، .....نمیدانم چرا ولی متدیست که گرما او را ول کرده شاید در جستجوی جو دیگری ست اره . گرما میگم شاید به دنبال فرد دیگریهشاید  نباید ستایشش می‌کرد هیچ چیز نگوید او را قضاوت نکنید که ممکن است، مثل ابری ببارد شاید. آن چشم های که داشت آن رنگ قهوه رنگش  آن مژگان بلندش آن .... هیچ کدام به طاقتش در برابر این سرما نیستبه او به دنبال گرماست ، گرما به دنبال فرد دیگری ستاین بار ابر ها خاکستری تر می‌شود به خودت بیا این متن درباره ، پدیده های طبیعی نبود...</description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 21:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>... افسوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-s70kixfkuhxz</link>
                <description>آن اسکناس های سبز رنگ، برق میزدند. بوی دستگاه چاپ می‌دادند ارزش آنها بالا بود. دیگران آروزی داشتن آنها داشتند ولیافسوس که او علاقه به اسکناس‌ها نداشت ...آن پیراهن رنگی زیبایی داشت متاسفم بیشتر از آن نمی‌توانم توصیفش کنم چون رنگ ها نمیدانم و چشمانم نمی تواند تشخیص دهد اما مطمئنم سلیقه هر فرد بود آن نه بلند بود ونه کوتاه چین چین های آستینش آن را شبیه به لباس اشراف زاده ها کرده بود ولی افسوس که او علاقه نداشت‌مهمانی بزرگی در خانه بزرگی با مهمان های ارجمند ، جذابی بود  همه چیز مجلل بود. باشکوه از خوراکی های که با احترام پذیرایی می‌شد تا جمع های آنها و قهقهه های انها، تا رقص ، سور آنها . ولی افسوس که او علاقه نداشت.از آفتاب نگفته ام گرمایش انسان را می سوزاند اما از عشق بود دیگران می‌نشستند تا از عشق خورشید بهر گیرند اماافسوس که او نور اتاقش را ترجیح می‌داددیگران عاشق ماه بودند. آن را شاهکار خالق می‌دانستند ستارشناسان آن را معشوقه خود می‌دانستند اما افسوس که او ستاره در نورش را  را دوست داشتجامعه شلوغ بود.بوق ماشین ها تو را از خواب خیال بیدار می‌کرد. اما شاید انرژی آور بود وقتی در جامعه به دنبال هدفشان می‌روند به تو هم انگیزه داده می شود اما افسوس که او را از جامعه طرد کردنددر ادامه او دیگر ننوشت.:)</description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:45:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-kjkyvdqdzffz</link>
                <description>در تاریکی نوری می‌آمد انگار که قطاری از تونل تاریک رد می‌شود تبسمی رو لب هایش بود همیشه همین گونه بود بلند شد چند قدم برداشت ناگهان ایستادانگار در افکار خود راه می‌رفت نه در این جهانشاید.......،ما از افکار او خبر نداریم بلکه رفتار او پیچیده تر آن است که او را مورد قضاوت قرار دهیمبلند شد چند قدمی برداشته انگار میخواست کاری کند ولی ایستاد چیزی را گم کرده بود نه در اطرافش بلکه در خودش، احساس پشیمانی ولش نمی‌کرد .آنجا را ترک کرد، در خیابان شروع به راه رفتن کردمیخواست کاری کند شاید از این بند رهایی یابد.همان کاری را که خیلی پیش باید انجام می‌داداما تردید داشت از سرزنش ، نهمنظورم سرزنش دیگران نیست او خود را بیشتر از همیشه سرزنش می‌کرداحساساتش قوی شده بودند او اینگونه می‌گوید: در ذهنم جنگس وکشته آن همیشه منماو ، افکارو اشتباهات سال ها گذشته او را آزار می دهد خلاصه بگویمکسی او را کنترل می‌کند که هروزآن را در آیینه می‌بینداما .، شاید نفر دوم است که در آن جسم زندگی می‌کنداز کنار آن گذشته بود ناگهان ایستاد اطراف را نگاهی انداخت بعد.. برگشت راه را ادامه داد بدون آنکه فکر کندرسید به جای که همیشه به آن تعلق داشت ولی او نمی‌دانست.ویترین آن شکسته و کثیف شده بود و با فونت قدمی روی آن نوشته بود کتاب فروشیدر را به زحمت باز کرد انگار خیلی وقت بود که کسی از دل این خرابه خبری نداشتغباری بلند شد او دوباره به فکر فرو رفت</description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 19:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-nilmk7stmvfb</link>
                <description>.....شاید آمدی که معنی این کلمه را بخوانی یا آمدهای که داستانی را بخوانیتو همیشه برای خواندن به اینجا می‌آیی    یا فقط هر موقع نامید میشوییا ناراحت هستی، یا مسخره شده‌اییا بگذار چی مثبتی بگویمیا آمدی چون تو تلاش کرده ایاین ها را ولش کن، مدتست که جای خالی کسی را حس میکنم ، کسی را زندگیم ندارم اما نمیدانم چرامدتی است که دلتنگی عجیبی به سراغم آمدهدلتنگی عشق نیست یا چیز دیگری ......حس غربیستتاب به حال به چشم های بزرگی که تو را در خیابان دنبال می‌کند خیره شده یا به پچپچه دیگران یا خنده های بلند بی موقع انهایا حسی که به انسان های بد داری. اما می‌دانی هیچ حسی به حس ناامید به یک فرد نیست تو میگویی نه او با هم فرق دارد او تنهایم نمی‌گذارد اما باز حقیقت این است که او تو را قضاوت می‌کنددست هایم توان نوشتن را ندارند پس یادت باشد که امید به کسی نداشته باشیندانسته را چه به قضاوتنادان را چه به صحبتحرف های یکه در کتاب های بزرگان و فرزانگان ادب پیدا می‌کنیبا این حال آنها درست میگویند؟نادان نباید صحبت کند.......اینطور است عالم جایگاه والتری داردپس من در این دنیا جای ندارم درست است تو چه فکر می‌کنیانسان ها جوری قضاوت می‌کند که بزرگ شده‌اندخیلی وقت است که قضاوت نکرده ام برای همین دیگر یادم نمی آید از کجا آغاز میشود</description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 18:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-e0dscsinbkzy</link>
                <description>چیزی ندارم بگویم. چیزی نیست که به او اشاره کنم . همیشه همینطور بوده من آرزو های زیادی داشتم که اکنون همه آنها به خاطرات ام پیوسته حتی بسیاری از آنها را به یاد نمی آورمآرزو های که در کودکی در ذهنم می پروراندم شب ها با آنها می خوابیدم و روزها به امید رسیدن به آنها بیدار میشدمحالا که فکرش را می‌کنم چقدر برای آرزو هایم آرزو بزرگ شدن.را کردم چه حرف ها و ذهنیت های کودکیچرا در کودکی اینطور فکر میکردم که اگر بزرگ شوم همچی را درست میکنمقول های زیادی داده بودم به پدرم ، مادرم که وقتی بزرگ شدم. کمک شان کنمچقدر به مادرم گفتم که وقتی بزرگ شدم آن انگشتری را که در ویترین مغازه دیده برایش میخرمچقدر به این فکر کردمراستش نمیدانم ، زندگی کسالت آور تر همیشه شدهنمیدانم شاید. آرزو ها باید تباه شوند یا من. آن کوشش لازم را نکرده ام .شاید به قول مادرم من ......هیچ وقت تلاش نکردم شاید سر به هوا بودمشاید من آن استعداد را ندارم این ها همان فکرهای است که در دوران دبیرستان به ذهنت خطور میکندولی فکر های بعد از آن بیشتر انسان را درگیر می‌کندمیدانید انسان در افکار خود پیر میشوندبرای  ارزو های خود تباه می شوند </description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 15:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-u43lvyweeaa3</link>
                <description>سعی میکردم احساسی در او ایجاد کنم ......من...من بلد نبودم چطور، چه شکل، چه گونه این کار را انجام دهم میدانی ...من او را این گونه توصیف کرده ام ،همه وقتی کسی رادوست دارن آن رازیبا توصیف می‌کنند ولیاو مانند یک اثر هنری بود قرار نبود محبوب هر کسی باشد قرار نبود سلیقه هر کسی باشد او مانند یک نقاشی به تو حس میدادولی از نظر من نقص در او بودو این نقص این بود که او همه را مجذوب خود می‌کرددر حالی که من از کانون توجه میپرهیزدماو بر عکس من با جامعه زندگی میکرد او در واقع زندگی می‌کردولی من تحمل میکردماین طور بود که من در زندگی او نبودمو او من را بیشتر به عنوان شخصیت فرعی داستانش می‌دانستتقصیر از که بود ....از من یا از اوبا خودم عهد بسته بودم احساسی در این دنیا نشان ندهم زیرا وقتی این کار را میکردم دیگران آن ذوق شور را در من می‌شکستندآنها مسخره ام می‌کردند به نوع لباس ، راه رفتن ، حرف زدن ، خنیدنمن هیچ گاه هیچ چیز نگفتم.وقتی حرف نمی زدم من را افسرده یا این واژه های امروزی خطاب میکردندواین آزارم میداد .زیاد معطل تان نمی کنمکسی در ابتدای متن من بود. کسی بودکه در این دور زندگی نمی‌کرد ....در این شهر نبود ......در این سرزمین نبود .....و بیشترین چیزی که مرا آزار می‌دهد او خیلی وقت بود که مرده بود ...من هیچ وقت نتوانستم او را ببینم چون او در زمانی دیگر می‌زیست و من در زمان دیگرشاید بتوانم او در دنیا ی دیگر ببینم.</description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 17:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده های یک دلقک ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-hkbeji5xrze4</link>
                <description>چند روزی شده بود که چیزی نخورده بود شکمش درد میکرد احساسی گشنگی به او فشار آورده بود و همش سراب میدید خیلی وقت بود از خانه بیرون نیامده بود کسی از او خبری نگرفته بودقبلاً ها پستچی برایش نامه می آورد ولی خیلی وقت بود که نیامده و سری از او نزده بودجلوی آینه می رفت این چند روز فقط روبه رویه آینه می‌ایستاد و با خود حرف میزد شبیه به آدم های مستمی‌خندید. و قهقهه می‌زدهمسایه ها او را دیوانه می‌خواند خیلی ها می‌گفتند ...او عقلش را از دست داده ، خیلی ها هم می‌گفتند اورا جن گرفته. البته این ها همه شایعاتی بودکه پیرزن هایی که دم در خانه هایشان می‌نشستندبلغور می‌کردند.علت بی‌خوابی او اهمیت بسیار بودبه هر چیزی زیاد اهمیت میداد و شب ها به ناچیزترین اتفاق ها خود را سرزنش می‌کرد.بلند شد در و پنجره ها بست و پرده را کشید طوری که نوری در خانه نبود بعد از دومین بهم ریختگی روانی اوضاع خوبی نداشت ....او خیلی عجیب بود بیش از حد فکر می‌کرد. و این آزارش می‌داددر گوشه از خانه شسته بود به خاطراتش فکر می‌کردخاطرات دبیرستان. دبستان ، راهنمایی ، دانشگاه به یاد می‌آورم زمانی که سال اول دانشگاه بودم موقعی درسی برای توضیح و کنفرانس برداشتمدر حالی تمام شب روبه رویه آینه تمرین می‌کردم و فکر میکردم شاید آینده ام در این کنفرانس عوض شوداما افسوس که من ساده لوح تر این حرف ها بودمفردا کنفرانس فرا رسید مثل بچه های کلاس اولی که برای نوشتن و مدرسه رفتن ذوق دارند مقاله ها برداشتم و سوار اتوبوس شدم در حالی که داشتم مقاله ها را برای بار هزارم می‌خواندم . کسی در اتوبوس درحال داد زدن بود فکر کردم از این آدم هاست که با تلفن حرف میزنند ولی وقتی رویم را برگرداندم دیدم دارد التماس می‌کند که جوراب هایش را بخرند صدایش کردم آن موقع آنقدر ساکت نبودم ولی زندگی مرا ساکت کرده بود. صدایش کردم گفتم از تو میخرم خوشحال شد برقی در چشم هایش می‌درخشیدبرگه ها روی صندلی گذاشتم دستم را توی جیبم کردمحالت چهره آشنا بود انگار او را می‌شناختمپول را در آوردم شمردم به او دادم با صدایی آشنا گفتممنونرویم برگرداندم اتوبوس ایستاد .نگاهی به صندلی کردم اما برگه ها نبود عرق کردم چشم هایم را باز تر کردم حتما انداخته بودم و نفهمیده بودم ولی هر چه گشتم نبوداز اتوبوس پایین آمدم قلبم درد میکرد و سرم نبض داشت روی نیمکت نشستماحساس کردم دنیا بر علیه من استتلو تلو خوران به سمت خانه رفتم از خدا شکایت میکردم قرار بود با دوستم این پروژه را تمام کنم و به نمره جایگاه آن نیازداشتم ......دوستم به من زنگ نزده بود . در حالی خودم را آدمی دسته پاچلفتی خطاب می کردم به او زنگ زدم جواب نداد از شدت خجالت که چه بگویم به دانشگاه نرفتمزنگی به استاد زدمولی او هم جواب نداددیگر فهمیدم که توطئه در کارست فردا آماده شدم شب به این فکر میکردم که چقدر آن جوراب فروش لهجه نوع رفتار گویش شبیه به دوستم من استبه دوستم فکر میکردم من به او اطمینان داشتم من برای او دلقکی بودم که هیچ وقت گریه نکرد بود و او برایم مثل یک خانواده بودفردا بیدار شدم چای دم کردم آن را سریع خوردم لباس ها پوشیدم حس خوبی نداشتمبا همان لبخنده همیشگی سوار بر اتوبوس شدم ولی آن جوراب فروش نبود گفتم حتما خدا روزی اش را جای دیگری داده استوارده دانشگاه شدم و با همه احوال پرسی کردم خندیم جوک گفتم خلاصه به استادم گفتم پروژه. را گم کرده ام اما او با حالتی متعجب گفت رفیقت آمد پروژه رو خوند خیلی پروژه خوبی بود امروز گفتم بره دنبال کارش ... چیز های اداریاز جام خشکم زد عرق سردی ازم ریخت چند لحظه ماتم برد اون اعتماد. چندین ساله من رو شکست قلبم درد میکرد و هنوز هم همینطور است اینکه من انتظار این کار را از او نداشتم ....به راه افتادم دیگه ندیدمش قید دانشگاه رو زدم گوشه گیری شدمهمسایه ها روانی بی مصرف صدام کردند والدینم من رو با دیگران مقایسه می‌کردند دلم میخواست...فکر های خوبی به ذهن نمیکشید. من اون پروژه رو طراحی کرده بودم و من زحمت کشیده بودممن همیشه اون رو خوشحال کردم در حالی خودم از درون مرده بودمهمیشه بی عدالتی با من بود از همون روز اول تا الان بین خانواده تبعیض بود بین دانش آموز تبعیض بودتنها چیزی که با عدالت بین همه پخش شده بود  عدالتی زندگی بود</description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 20:49:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74225522/%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-q44hufcvfa2l</link>
                <description>در اتاق اش نشسته بود به گوشه خیره شده بود داشت به حرف های او فکر می‌کرد با خود چنین فکر میکرد او درست گفت ..، حق با او بود نباید حرف هایش را پشت گوش می‌انداختمدستی دراز کرد بطری برداشت در را با دندان هایش باز کرد جرعه نوشید او همیشه در افکارش غرق می‌شد طوری وقتی در خیابان را می‌رفت یادش نمی آمد برای چه کاری آمده او همیشه در ذهنش بود و اینطور توصیف می‌کرد جهانی که من در ذهنم ساخته ام بهتری از این جهنم استگمشدماز وقتی که فارغ‌التحصیل شده بود تا الان از خانه بیرون نیامده بود با کسی حرف نمی‌زد خودش را ضد اجتماعی می‌دانست فقط کمی برای خرید از خانه بیرون می‌آمد که آن هم خرید آنچنانی نبوددر اتاقکی کوچک زندگی می‌کرد حالت صورتش آشفته بود زیر چشمانش بخاطر بی‌خوابی گود افتاده کبود بود.حالت لباس هایش چروکیده بود نظم در اتاقش پیدا نبود فقط چندین کتاب در اتاق اش بود که آنها را هر شب می‌خواند کتاب‌ها کهنه پاره بودند بعضی از کتاب‌هایش سوخته بود هیچ وقت به کتاب فروشی نرفته بود چون می‌دانست بهتر از کتاب هایش در کتاب خانه ها وجود ندارندامشب تصمیم عجیبی گرفت از او بعید بود؛ نیمه شب از خانم بیرون زد هوای تارک بود سوز عجیبی داشت ولی شلوغی مردم این سوز را کمتر کرده بود. از این خیابان به این خیابان می‌آمد لذت میبرد تابه‌حال ولگردی در شب به او انقدر حس خوب نداده بودمیخواست با چند نفر صحبت کند دستی به شانه آنها زد ولی به مِن..مِن افتاده بود آنها نگاه های سرد به اوانداختن سرشان را برگرداند رفتندتنش می‌لرزید احساس پوچی می‌کرد ضربان قلب اش بالاتر رفته بود. با خود چنین گفتیک بار دیگر هم ناامید ام کردید من چون گمراهی در این سرزمین ولگردی میکنم کسی نمی‌فهمند که وجود دارم یا نه</description>
                <category>گمنام</category>
                <author>گمنام</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 19:42:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>