<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahnor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74510420</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:11:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4871367/avatar/EBPppZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahnor</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74510420</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر آن را دنبال نمی کردم(1)...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74510420/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%851-tklxygbkntmp</link>
                <description>مثل هر آخر هفته این دفعه با خانواده برنامه ریزی کردیم که به طبیعت برویم برای تفریح غافل از آنکه...از بعد از ظهر روز پنجشنبه با ماشین هایمان به دل جاده زدیم و راه طبیعت را در پی گرفتیم.جایی را برای نشستن انتخاب کردیم که اطرافش را گاو ها و گوسفندان زیبا در بر گرفته بود.گاوی قهوه ای،دیگری سیاه و آن یکی...آن یکی را ببینید،چشمانش شبیه آهو‌ و بدنش هم رنگ کارامل است،چه زیبا!ای کاشک میشد نشانتان دهم...می دانید من گاوها را تنها از دور دوست دارم،وقتی نزدیکم می شوند با چشمانی بی تفاوت سرعتشان را زیاد می کنند و بی توجه به داد و بی داد هایم به طرفم سم بر می دارند(قدم بر می دارند نسخه گاوی).تا نزدیک های غروب فضا را دوست داشتم،اما بعد از آن دیگر فضا سنگین و وحشتناک شد...از تاریکی و مه فضا برایتان نگویم که چطور از صدها صد فیلم و داستان ترسناک هم وحشتناک تر بود...آن طرف که تنها چند قدمی با ما فاصله داشت،مهی غلیظ سرتاسر محیط را در بر گرفته بود. تنها نوک درختان بود که در اعماق آسمان با وزش باد به این سو و آن سو هدایت می شدند و همان دلیلی بود که آن ها را می‌توانستیم در آن مه تشخیص بدهیم...دیگر وزش باد اَمانمان نداده بود و داشت تماممان را با خود می برد که تصمیم گرفتیم کوله بارمان را جمع کنیم و از آنجا برویم...هرکس مشغول یک کاری بود،یکی زیر انداز،دیگری آتش را خاموش میکرد و به همین شکل هرکسی گوشه کاری را در دست گرفته بود تا هرچه زودتر از شر آن محیط مه آلود و سرد خلاص شویم.من هم مثل دیگری داشتم کمک میکردم که ناگهان باد با خود پلاستیک وسایلم را برد،به دنبالش دویدم و همانطور آن را دنبال کردم تا بگیرمش تا بالاخره آن را به چنگ آوردم ولی تا سرم را بلند کرده و به اطرافم نگاه کردم........</description>
                <category>Mahnor</category>
                <author>Mahnor</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 01:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعی از من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74510420/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-ryzvrjkfqjad</link>
                <description>سلامی از من و قلم سحرآمیزم...هرچیزی همیشه یک آغازی داره و من هم شروع قلم عزیزم را از همین جا ثبت خواهم کرد،حالا چه حرفه ای و چه معمولی...از آغاز کار همیشه بوی خامی و کلافگی میاد،چون کارت نه دنبال کننده ای داره و نه خواننده ای،اما من به سرآغاز نوشتنم باور دارم چون تنها تفاوتی که در نوشتنم به وجود آمده به اشتراک گذاشتن آنهاست.من یک دفتر تک شاخ رنگی(میدونم بچگونس اما مهم متن داخلشه نه دفترم و صرفا چون خیلی حس گوگولی ازش می گرفتم نوشته هام رو اونجا ثبت میکنم) با کاغذ های کاهی دارم که همیشه نوشته هایم رو درون آن خالی میکنم،از عشق،آسمان و هرچیزی که روزانه ذهنم رو مشغول می‌کند در آن می نویسم.نمیدونم قراره اصلا کسی نوشته هام و بخونه و یا کسی من و نوشته هام و دنبال کنه یا نه اما این و میدونم که حتی شده یک نفر هم توی این دنیا از من و نوشته هام خوشش میاد و همین هم برای من کافیه...اصلی ترین دلیل من برای تصمیم به اشتراک گذاشتن مطالبم،فیلم عشق را به خاطر بسپار از ترکیه هست.از گونش و نوشته هاش خیلی خوشم می اومد و گفتم چرا من اینطوری نباشم(حالا نه اونقدر پر طرفدار ولی...).دوست دارم بدونم آغاز رویای شما از کی و کجا بوده؟مینویسم از شروعی تازه برای خود و قلم سحرآمیزم</description>
                <category>Mahnor</category>
                <author>Mahnor</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 16:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>