<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Just a person</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74738780</link>
        <description>ما هیچ تر از هیچ بی هیچ دویدیم***
جز هیچ در این هیچ دگر هیچ ندیدیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3673845/avatar/k912kL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Just a person</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74738780</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر سکانسش،انعکاسِ من بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74738780/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-blxuzhhikhry</link>
                <description>منم یه روزی لیدی برد بودم؛با دلی پر از رویا و شهری که برام کوچیک بود🤍🕊نمیدونم فیلم &quot;Lady Bird&quot; ساخته گرتا گرویگ(۲۰۱۷)رو تا حالا تماشا کردید یا نه.روزی که دیدمش رو خوب یادمه.صبح یکی از روزهای اواخر تابستون پارسال بود و من با تموم کردن اون فیلم احساس کردم وقتشه منم داستان خودم رو همونقدر زیبا به پایان برسونم.وقتشه منم همین مسیری که از نوجوونی شروعش کردم رو با جسارت بیشتری ادامه بدم.برای حرف بزرگ ترا احترام قائل بشم اما در نهایت خودم رو به همون نقطه ای برسونم که همیشه آرزوش رو داشتم.منم هم سن لیدی برد بودم.یه نوجوون 18_17 ساله سراسر شور و اشتیاق که موانع و محدودیت ها اون رو برای رسیدن به هدفش آزار میدادن اما بازم تسلیم نمیشد.همونطور که اون از شهر &quot;ساکرامنتو&quot; که شهری خسته کننده و طبقه متوسط بود بیزار شده بود و رویای رفتن به دانشگاه یه شهر بزرگ تر و زنده تر رو داشت،منم احساس میکردم تو شهر خودم به دام افتادم و آرزوم شده بود قبول شدن تو دانشگاه و شهری که باعث بشه بتونم زندگی بزرگ تری رو تجربه کنم.مادر لیدی برد بازتابی از مادر خودم رو بهم نشون میداد.مادری که دائما مخالف بود.با هرچیزی که دخترش رو خوشحال تر میکرد و باعث میشد از نقطه امنش خارج بشه و اون چیزی که میخواد رو تجربه کنه.مادری که دانشگاه شهر خودشون رو برای دخترش در نظر گرفت و هرچیزی غیر از اون رو براش ممنوع کرد.مشاجره های بین اون دو نفر،همون دعواهای همیشگی و بی پایان بین من و مادرم بود.و چقدر همذات پنداری کردم با کسی که صرفا کاراکتر یه فیلم بود!لیدی برد تو آزمون دانشگاه ها شرکت کرد؛موفق شد و پذیرش گرفت!حالا وقتش بود که کوله بار خودش رو ببنده و آماده یه سفر طولانی بشه که مقصدش&quot;نیویورک&quot; بود.اما اون این موضوع رو از مادرش مخفی کرد.و این همون چیزی بود که منم طی همین چند هفته پیش از مادرم مخفی کردم.درسته که من یه نوجوون آمریکایی نیستم و مقصدم با شخصیت اصلی این فیلم زمین تا آسمون متفاوته.اما شاید اگه مادرم مثل مادر لیدی برد نبود،وقتی نتیجه قبولیم تو دانشگاهی که چندین کیلومتر از شهر خودمون فاصله داره رو میدیدم،تحقیر و سرزنش نمیشدم؛اشک هام فرو نمی ریخت و به خاطر انتخابی که برای زندگی و سرنوشتم کردم انقدر سرافکنده و خجالت زده نمیشدم.دختری که تو فیلم به خودش لقب &quot;لیدی برد&quot; به معنای &quot;بانوی پرنده&quot;رو داده بود،بعد از رفتنش به نیویورک علیرغم مخالفت های مادرش،خودش رو تو مهمونی با اسم واقعیش یعنی &quot;کریستین&quot;معرفی میکنه.اون این کار رو میکنه چون حالا که موفق شده پرواز کنه و اوج بگیره و از زادگاه خودش دور بشه،خود واقعیش رو میپذیره و به مفهوم واقعی دوری و دوستی پی میبره؛در نتیجه عاشق اسمی میشه که مادرش براش انتخاب کرده بود.حتی تو سکانس آخر با مادرش تماس میگیره و پیغام میذاره تا بگه که الان میفهمه مادرش با وجود تمام و اون دعواها و فاصله ها دوستش داشته و خودش هم عشق به زادگاهش رو تازه درک میکنه.پایان داستان من،مثل پایان داستان کریستین نشد.من همون لیدی بردی که رویای پرواز و تجربه های جدید داشت باقی موندم و هرچیزی که در طول دوره دبیرستان براش تلاش کردم صرفا یه رویا باقی موند.شاید من اونقدری جسارت و آمادگی نداشتم که خودم رو به مقصدم برسونم.این روزا عکس های دانشگاهی که قبول شدم رو با حسرت از اینترنت نگاه میکنم و دلم به حال خودم میسوزه که از رفتن به اونجا محرومم.باید تو شهر خودم بمونم و ادامه تحصیل بدم و این ناکامی من برای هیچکس جز خودم مهم نیست.نمیدونم شما به جمله &quot;آسمون همه جا یه رنگه&quot; اعتقاد دارید یا نه.اما من مجبورم بهش اعتقاد داشته باشم.یه اعتقاد تحمیلی برای تسکین زخم عمیق قلب من که یه روزی چیزی رو آرزو کرده بود و من تونستم تا یک قدمی اون آرزو پیش برم اما لحظه آخر نشد که بشه.درست وقتی که شروع به پرواز کردم بالم شکست و سقوط کردم و روی خاک افتادم.اینجا زادگاه منه و حالا به اجبار آرزوی قدیمی و شیرینم رو به زیر خاک میبرم.روش یه سنگ قبر میذارم و فراموشش میکنم.مگه چاره دیگه ای هم دارم؟!برخلاف شخصیت اصلی فیلمی که دربارش حرف زدم من مجبورم همون جایی که هستم به تلاش کردن،کار کردن و درس خوندن ادامه بدم.من توی این فصل از زندگیم شکست خوردم و به همون نقطه آغاز برگشتم چون تنها بودم و بزرگ ترای سختگیر و کنترل گر،بی پولی،بی عرضگی،بدشانسی و اجتماع گریز بودن درست مقابل من ایستاده بودن.من شکست خوردم و خجالت نمیکشم که بگم قبول شدم و نرفتم.حتی با این وجود که فقط یک بار زندگی میکنم و این قبولی آرزوی ارزشمند دوران نوجوونی من بود.دوباره بلند میشم و میخندم و ادامه میدم.دیگه به روی خودم نمیارم که فیلم لیدی برد انعکاسی از من بود با یک پایان بندی متفاوت:) گاهی باید شکست هامون رو فراموش کنیم و لحظات تلخ گذشته رو پشت سر بذاریم و از نو شروع کنیم.چون دنیای واقعی بی رحمه.چون زندگی فیلم و قصه نیست...</description>
                <category>Just a person</category>
                <author>Just a person</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 03:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل های یک دانش آموزِ سال آخری</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C-w4k7fptbrs9y</link>
                <description>نمیدونم از کجا باید شروع کنم...از اینکه دوازده ساله توی چنین زندانی گیر افتادم بگم یا از اهدافم که هر روز دارن ازم دورتر میشن!قبول شدن توی یه دانشگاه خوب،توی یه شهر خوب:)اسمش رو چی باید بذارم؟هدف یا رویا؟شایدم یه مرز باریکی بین این دوتا:)))از وقتی به یاد دارم زندگیم همیشه طاقت فرسا و خسته کننده بوده،هیچوقت هیجان و شادی رو به اون معنا تجربه نکردم.دائم در رفت و آمد مدرسه بودم و جز مدرسه واقعا هیچی نبود.دوران ابتدایی آسون نبود.دوران متوسطه اول سخت تر گذشت،حتی با وجود آنلاین بودن کلاس ها.یادمه یه مدت قبل از اینکه کرونا بیاد و کلاس ها آنلاین برگزار بشه همکلاسیام همیشه تعجب میکردن از اینکه چجوری انقدر حوصله درس خوندن رو دارم و نمراتم 20 میشه؟هیچوقت حقیقتش رو نگفتم.نگفتم که اگه درس نخونم،وقت خالی ای که در طول روز دارم به هیچ وجه پر نمیشه و واقعا حوصلم سر میره.هنوزم به نظرم این دلیل خیلی مسخره ای برای درس خوندن بود.گذشت و من وارد دبیرستان شدم.اغراق نیست اگه بگم که اون سال با وجود خاطرات نه چندان شیرین و حتی تلخش،واقعا داشتم از مدرسه لذت میبردم.انگار که چشمم رو به همه بدی های مدرسه ای که با نهایت بی سلیقگی برای خودم انتخاب کرده بودم بسته بودم و داشتم اون رو بهترین مدرسه دنیا می دیدم!سال یازدهم ذوق و شوقم کمتر بود.حتی با وجود اینکه برای دومین سال متوالی توی اون کلاس شاگرد اول شده بودم!دوباره اون روند تکراری و عذاب آور شروع شد.مدرسه،امتحان،مدرسه،خونه،مدرسه،استرس!سال یازدهم هم گذشت و از بعضی از امتحانات نهاییم نتیجه دلخواهم رو نگرفتم و حسابی تو ذوقم خورد.بالاخره با کوله باری از خستگی و دلزدگی به ایستگاه پایانی مدرسه رسیدم.دیگه هیچ ذوق و شوقی برام باقی نمونده.سال آخر مدرسه شبیه به اینه که توی یه گودال بزرگ و عمیق افتادی و بالاخره بعد از مدت زیادی تلاش و دست و پا زدن،تقریبا داری خودت رو نجات میدی.اما نقطه وحشتناکش اونجاست که توی این لحظات آخر،انگار که هرچقدر دست و پا میزنی بی فایدست و نجات پیدا نمیکنی.مدام به خودت میگی صبور باش و دووم بیار.تو مسیر طولانی و پرپیچ و خمی رو برای نجات خودت از این مخمصه طی کردی!فقط یه ذره دیگه مونده...اما همون یه ذره...امان از اون یه ذره لعنتی که انقدر بی انتهاست!حالا دیگه دارم بدی های مدرسه ای که با هزارتا امید و آرزو برای خودم انتخاب کردم رو میبینم.بدی های همکلاسیام،که دیگه تحمل کردنشون اصلا برام آسون نیست.مدرسه ای که دانش آموزای کنکوری رو زندانی های خودش فرض میکنه و در یک کلام،مارو مجبور به هرچیزی میکنه که واقعا به صلاح آیندمون نیست و فقط اتلاف وقته!این مدرسه جایی نیست که بتونم بیشتر از این تحملش کنم.اینجا هرکدوم از ما بی دفاع ترین و مظلوم ترین ورژن خودمون هستیم!کاملا منزوی و نا امید.این چیزیه که مدارس میخوان از یه بچه سرزنده و امیدوار بسازن و تحویل جامعه بدن.این 18 سالگی،اصلا شبیه اون چیزی نیست که تصورش رو داشتم و این کنکور،که ذره ای براش آماده نیستم،اصلا شبیه چیزی نیست که وقتی بچه تر بودم،فکر میکردم میتونم از پسش بر بیام:)حالا من اینجام،با کوهی از افسردگی و بی تابی برای خروج از این زندان...با تصوری شیرین از آیندم که تلاشی برای رسیدن بهش نمیکنم و در نتیجه عذاب وجدان میگیرم.این چرخه،دیوانه وار ادامه داره:)نمیدونم در نهایت چی میشه...فقط امیدوارم اون یه کوچولو امیدی که هنوز ته قلبم هست باقی بمونه،تا بشه نیروی محرکه من،تا بتونم ادامه بدم:)</description>
                <category>Just a person</category>
                <author>Just a person</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 14:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>