<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های werewolf</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74742402</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:57:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1733078/avatar/ILmQcu.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>werewolf</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74742402</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان ترسناک کلبه جنگلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74742402/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-i8l5vnjflqbm</link>
                <description>دانشگاه رو تموم کرده بودم و دلم میخواست کمی بگردم تا دیگه به درس های چرت و پرت دانشگاه فکر نکنم و از اونجا کهاز دوست دخترم جدا شده بودم اصلا حال خوشی نداشتم و فقط میخواستم از این فکر ها فرار کنم . تو تختم دراز کشیدهبودم که رفیقم ساسان اس فرستاد و منم سریع جوابش رو دادم . گفت من با چند تا از رفقا میخوام بریم شمال تا کمی حالکنیم تو هم میای آرس ؟ منم چون از خدا خواسته میخواستم کمی حال و هوا عوض کنم سریعی کنم آره میام ساعت چندبیام دنبالتون ؟ گفت ساعت ۶ صبح حرکت میکنیم تو هم بیا در خونه ما که همگی از اونجا حرکت میکنیم. گفتم باشهپس من برم وسایلم رو آماده کنم و برم بنزین هم بزنم که دیگه تو راه اذیت نشیم . گفت مشکلی نیست فردا منتظریم دیرکنی بچه درسخون��. با خنده بهش گفتم باشه تنبل کلاس ��. اونم شکلک خنده فرستاد و خداحافظی کرد. وسایلم روبرداشتم و سریعی رفتم بنزین هم زدم و اومدم و ساعت رو زنگ گذاشتم تا سر وقت بیدار بشم .صبح که شد سریعی رفتمبه محل قرار که بچه ها رو بردارم و بریم به سمت شمال . به محل قرار که رسیدم دیدم بچه ها دارن با هم حرف میزننتا من رو دیدن دست تکون دادن. پیاده شدم و با اونا کمی احوال پرسی کردم و خندیدم که ساسان اون جلو و گفت بچهها دیگه دیر میشه ها ، راه ها هم که خودتون میدونید خیلی زود ترافیک میشه . سریعی سوار شدیم و حرکت کردیم . توراه بودیم که به ساسان گفتم هی خونه مونه جور کردی برای استراحت ؟ گفت آره یکی پیدا کردم تو جنگل ، مثل یه کلبههستش اصلا کسی اونجا زندگی نمیکنه و میتونیم کل شب مسخره بازی در بیاریم و تفریح کنیم . بهش گفتم جا قحطیبود مگه ؟ رفتی یه کلبه داغون پیدا کردی ؟ گفت بابا همه جا رو گشتم این از همه بهتر بود ،حالا نمیشه مثل معلما هی گیرندی آرس ؟ با اخم گفتم : به جهنم هر کاری میکنی بکن من که دیگه اعصابی برام نمونده . فوری رو به من گفت : نکنه ثریاولت کرده (دوست دخترم ) . با عصبانیت نگاهی بهش کردم و گفتم : ساسان به تو ربطی نداره من با ثریا چه کاری میکنیم .ساسان تا نگاه من رو دید گفت بابا جدی نشو فقط میخواستم بدونم اون تو رو ناراحت کرده یا این درس ها کلافت کرده ؟بهش گفتم : دیگه راجب ثریا حرف نزن من دفترش رو بستم تو هم تکرار نکن . گفت باشه رفیق اینقدر ناراحت نباش .تو راه یه رستوران دیدم و نگه داشتم تا کمی غذا بخوریم . همه بچه ها سر میز نشستن و غذا سفارش دادن و منم رفتمسرویس تا کمی صورتم رو بشورم که دیدم گوشیم زنگ میخوره نگاه کردم و دیدم ثریاست، اول نمیخواستم جوابش روبدم اما دیدم هی زنگ میزنه برداشتم و گفتم برای چی هی زنگ میزنی من از تو جدا شدم دیگه ولم کن . گفت من تو روخیلی دوست دارم خواهش میکنم برگرد، نیشخندی زدم و گفتم دوسم داری ؟ هه اگه دوسم داشتی تو بغل اون مرتیکه عوضی نمیخوابیدی و باهاش سکس نمیکردی . خجالت نمیکشی به من زنگ میزنی فاحشه عوضی . با التماس ازم معذرتمیخواست اما من فوری قطع کردم و گوشیم رو خاموش کردم . از سرویس داشتم میومدم بیرون که دیدم ساسان دارهحساب میکنه گفتم فوری غذا رو خوردید نامردا؟ گفت نه بابا گرفتیم که تو راه بخوریم تا شب نشده برسیم به اونجا ، هیچته ؟ سرم رو انداختم پایین و جواب ندادم اونم دید که جواب نمیدم ادامه نداد. سوار شدیم و بازم به راهمون ادامه دادیمتا که بالاخره به مکان مورد نظر رسیدم البته غروب شده بوداگه نظر من رو بخواید از نظر من خوب نبود اونجا بمونیمچون خیلی وحشتناک و ترسناک به نظر میرسید شاید از دور خوب بود اما نزدیک که میشی میبینی چقدر ترسناکه . رفتیمداخلش رو چیدیم و نشستیم غذا ها رو خوردیم . بعد از غذا با بچه ها داستان های دانشگاهمون رو مرور کردیم و کلیخندیدم در حال خندیدن بودیم که من احساس سنگینی کردم نمیدونم چرا اما خب یه حس بدی داشتم . ساسان بهم گفتنگران نباش بابا فردا صبح میریم یه جای بهتر پیدا میکنیم من گفتم اینجا خوبه اما اگه تو دوست نداری مشکلی نیست .منم گفتم نه بابا ولش امشب رو بمونیم تا ببینیم چی میشه . بچه ها خوابیدن و من و ساسان بیدار بودیم و کلی با همحرف زدیم . بعد از چند دقیقه ساسان رفت بخوابه و منم داشتم چشمام رو می بستم که یهو یه صدای وحشتناک از بیرونکلبه شنیدم انگار صدای جیغ بود. با ترس به سمت ساسان رفتم و گفتم پاشو از بیرون صدا میاد . گفت من چیزی نشنیدم توهم زدی ؟ .گفتم به خدا توهم نزدم اون بیرون کی داره جیغ میزنه . گفت باشه بیا بریم ببینیم چیه فقط بچه ها رو بیدار نکن . من وساسان بلند شدیم و با دو تا چراغ قوه مشغول گشتن تو جنگل شدیم . واقعا خیلی بد بود فکرش رو بکنید تو جنگل دنبالیه صدا باشید که ممکنه از هر چی بیاد . ساسان ترس من رو دید و سریعی گفت نترس آرس چیزی نیست حتما تو خواب وبیداری بودی بیا برگردیم پیش بچه ها . داشتیم بر میگشتیم که از پشت سرمون صدای غرش شنیدیم که انگار داشت میومدسمت ما اونم با سرعت تمام . ما با ترس و وحشت فرار کردیم یهو یادمون افتاد که گم شدیم و راه کلبه رو گم کردیم . ماهر چی فرار میکردیم اون صدا هی نزدیک تر میشد انگار یه موجودی بود که میتونست بهمون برسه . در حال فرار بودیمکه ساسان افتاد زمین و پاش پیچ خورد رفتم بهش کمک کنم که گفت باید فرار کنم وگرنه میمیرم . بهش گفتم ولت نمیکنمو اونو رو دوشم انداختم و با هر سنگینی اون فرار کردیم .اما ناگهان دیگه صدا نیومد اما من باز میترسیدم . داشتم به راهمادامه میدم که ساسان رو دوشم بود گفت اون کلبه نیست ؟ با خوشحالی تمام دویدم سمت کلبه اما در کمال تعجب در لبه بازشده بود انگار یکی اونو شکسته بود رفتم با ترس تو کلبه که با صحنه وحشتناکی رو به رو شدم دیدم یکی از بچه تمامه دلو روده هاش اومده بیرون انگار یه چیزی اونو دریده و یکی از بچه ها هم حلقه آویز شده و مثل گوشت قصابی پوستشکنده شده و اون یکی هم سرش قطع شده. خیلی برام وحشتناک بود روی دیوار چوبی کلبه نگاه کردم که نوشته شده بودنفر بعدی تو و دوستت هستید نباید به کلبه ما وارد میشدید فکر کنم گوشتتون خوشمزه باشه . با وحشت رفتم ساسانرو رو دوشم انداختم و با سرعت سوار ماشین کردم که حرکت کنیم که دیدم ماشین روشن نمیشه. رفتم کاپوت ماشین رودادم بالا که دیدم باتری ماشینم نیست . سریعی رفتم ساسان رو بر دارم از ماشین که دیدم تو ماشین نیست . با وحشتهی ساسان رو صدا میکردم اما صدای ازش نمیومد تو جنگل هی ساسان رو صدا میکردم که دیدم صدای جیغش داره میادسریعی رفتم سمت صدا و دیدم صداش قطع شد اما باز ادامه دادم که یهو یه بوی بد به دماغ خورد رفتم جلو دیدم ساساندر حالی که بدنش باز شده و قلبش تو جاش نیست و انگار زنده زنده خورده شده چشماش باز بود افتادم زمین و سرش روگذاشتم رو پام و گریه کردم . یهو یه صدای آشنا اومد به گوشم دیدم ثریاست گفتم تو اینجا چیکار میکنی گفت ساسانگفت میاید اینجا منم اومدم . بهش گفتم اون چیه تو دستت؟ گفت هیچی فقط یه چاقو هستش . گفتم دست تو چیکارمیکنه با حالت ترسناک و وحشتناک گفت خب برای شکار تو لازمش دارم الان دیگه فقط من و تو هستیم . بهش گفتم همهی اینا تقصیر تو بود گفت نه اما اگه قبول کنی با من باشی شاید زنده بمونی چون به غیر از این زنده موندنت غیر ممکنهستش . منم گفتم هیچ وقت با یه فاحشه عوضی دوست نمیشم . با حالت شهوتی اومد جلو دستی به صورتم کشید و کمکم داشت میرفت سراغ شلوارم که جلوش رو گرفتم و گفت نگران نباش فقط میخوام مزه اش کنم . منم یه سیلی بهش زدمو اون انگار با سیلی من بیهوش شده بود . منم سریعی از اونجا فرار کردم که زنده بمونم اما هر چی دور میشدم بازم اونصدای غرش رو میشنیدم بازم اون جیغ ها . در حال فرار بودم که پام پیچ میخوره و میوفتم زمین . اما تا میخوام بلند بشمصدای وحشتناکی از پشت گوشم میشنوم که میگه آرس تو و بدنت مال من هستی . من خشکم زده بود که زمین رو نگاهکردم با چراغ قوه سایه یه موجود وحشتناک رو دیدم که از من بزرگ تر بود و قد بلند با دیدن اون بازم فرار کردم با اون پایپیچ خورده ام و هی دعا میکردم به جاده برسم اما اون موجود هم پشت سرم میومد و هی من رو صدا میزد . از شانسمنور ماشین ها رو دیدم که دارن رد میشن فهمیدم به جاده رسیدم و رفتم تو وسط جاده . سعی کردم یه ماشین رو نگه دارمکه یه ماشین نگه داشت و سریعی بهش گفتم گاز بده چون اون موجود هی داشت نزدیک میشد . اونم گاز ماشین رو داد وحرکت کرد . راننده ماشین ازم پرسید چی شده چرا من این همه خونی هستم منم کل قضیه رو گفتم و بعدش کلی گریهکردم . اونم گفت باید بری بیمارستان . منم گفتم فقط از اینجا بریم . ناگهان یکی انگار کنارم گفت آرس تو مال منی تنها نزارمن تو این کلبه تنهام . ناگهان ثریا رو وسط جاده دیدیم که راننده کنترل ماشین رو از دست داد و افتادیم تو دره که دیدمیکی با فریاد گفت نه عشقم . با افتاده ماشین من از حال رفتم و بیهوش شدم . وقتی بیدار شدم دیدم تو بیمارستان هستمو دکتر اومد بالا سرم و گفت بهوش اومدی انگار بعد از دو روز . گفتم من کجام گفت بیمارستان یکی از اهالی روستا پیداتکرده بود خوش شانس بودی اما راننده بیچاره مرده بود . گفتم دکتر شما مال همین جا هستید چیزی راجب اون کلبه داخلجنگل میدونید . دکتر یهو حالت وحشت زده گرفت گفت آره اهل اینجام نکنه تو از توی اون کلبه بودی . منم گفتم آره و کلقضیه رو گفتم و ازش خواستم ماجرای اون کلبه رو بگه و اونم گفت خیلی وقت پیش ها یه دختری به اسم ثریا تو اونجاخودکشی میکنه چون با شیطان در ارتباط بوده و میخواست به وسیله شیطان و جادو و طلسم به عشقش برسه برای همیناون کلبه نفرین شده چون ثریا اونو با طلسم نفرین کرده که هر کسی به اونجا میاد باید بمیره ، هر کسی تا حالا به اونکلبه رفته زنده بیرون نیومده هیچ کس جرات نزدیک شدن به اون کلبه رو نداره تو و دوستات خیلی احمق بودید که رفتید .منم با افسوس و ناراحتی فقط میخواستم گریه کنم و دکتر دید که دارم گریه میکنم گفت گریه نکن خودتت خدا رو شکرسالمی . بعد از رفتن دکتر من فقط احساس گنه میکردم و فکر میکردم همش تقصیر منه . بعد از مرخص شدن از بیمارستانبااتوبوس رفتم نیشابور خونه مادربزرگم . از اون ماجرا هیجده سال هستش که میگذره اما به خودم همش میگم کاش اونشب نمیرفتم دنبال اون صدای مسخره کاش اصلا نمیرفتیم توی اون کلبه لعنتی، اونوقت دوستام هم الان اینجا بودن پیش من.</description>
                <category>werewolf</category>
                <author>werewolf</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 03:34:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>