<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ROZYTA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74794391</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 17:51:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3141960/avatar/td8u2v.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ROZYTA</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74794391</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-uwt9oapmqivc</link>
                <description>یهو یک تماس ناشناس اومد با خودم گفتم حتما فامیلی دوستی اشناییه برداشتم اما هیچ کدوم نبود اقا امین فیلش یاد هندستون کرده با یه صدای لرزون و گرفته گفت شب بیا پاک کنار خونت کارت دارم وبعد بدون اینکه چیزی بگم قط کردم همش منتظر بودم شب بشه چون اونموقع بهش حس داشتم یه ادم با قیافه خوش تیپ و وضعش هم ک خوب بود شب شد رفتم پارک یه پسر جون و خوشگل اومد وگفت میخای باهم بیشتر اشنا شیم من امین هستم من نمیدونستم چی بگم بهم گفت توی پیام رسان بهت پیام میدم جواب منو بده من دوست دارم وبرای داشتنت هرکاری میکنم خواهرم زنگ زد و گفت بیا خونه شام اوردم نیم ساعت پشت درم ومن هول هولکی رفتم خونه و ماجرا رو بهش گفتم ساعت 00:00بهم پیام داد رل بزنیم؟ من گفتم فعلا نه باید بشینم فکر کنم دوستام میگفتن اره خوبه ولی من دو دل شدم با خودم میگفتم اون درحد من نیست من کجا اون کجا ولی اون دوستم داره کلا نگران بودم </description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 22:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-cx8pasyqbs3n</link>
                <description>من سکوت کردن و اون گفت تو چته منم فقط عکس خودشو کنار رل سابقش نشون دادم و به اتاق اشاره کردم رفت اتاق و دختره رو دید و درو بست منم یواشکی به حرفاشون گوش میدادم که میگفت بزار اینو بگیرم بعد باتو فرار میکنم بزار پولاشو ازش بگیرم فقط صبر کن خودم شب میام پیشت نفسم من با یه حالت بد از در دور شدم وقتی از اتاق اومدن بیرون ماهان رفت تا در خونه راهیش کنه منم رفتم و رو تخت خوابیدم و ماهان گفت قهری  مگه نه؟ جوابی ندادم و وانمود کردم خوابم شب شد و ماهان رفت  و۳ سال بعد حدود ۳ سال گذشت و نیومد عجیب بود نه مال و اموال برداشت و نه چیزی منم دیونه شده بودم و تو ی اینستا میگشتم که عکس امین رو دیدم و گفتم چقدر این پسر معصوم رو اذیت کردم به خاطر یه روانی بهش پیام دادم و گفتم میخام زنت شدم به حدی رسیده بودم که دیگه نگم جواب داد من ازدواج کردم و مسدود کرد برام مهم نبود چون حسی نداشتم  با یه امید رفتم سمت اشپزخونه چاقو رو برداشتم میخاستم رگ گردنمو با چاقو بزنم که یکی در زد با همون چاقو رفتم دم در و ماهان با یه بچه و زن اومد منم شوکه شدم چاقو از دستم افتاد ماهان مجبورم کرد خونه رو برنامش کنم ولی منم اینکار رو نمیکردم اخرش به قصد کشتن خواهرم تهدید کرد ومن مجبور به اینکار شدم ومنو خواهرم تو یه خونه ی اجاره زندگی کردیم ولی دیگه درسمون رو ادامه دادیم و یه خواهرم دندانپزشک و منم وکیل شدم اوضامون عالی بود زندگی خوب داشتیم همه چیو فراموش کرده بودم که یه روزی........... </description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 17:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-cj7re8nipgdr</link>
                <description>با تمام زورم هرچی رو ک بهم وصل بود رو کندم تا برم بیرون پیش امین ک خانم پرستاری اومد و گفت حال شما خیلی بده نباید از جاتون بلند شین بچتو داخل شکم سقط شده پس بهتره برین سرجاتون تا اتفاق بدتری نیفته بلند داد زدم بس کنید مگه بدتر ازینم داریم خانم پرستار منو با ارامش برد سر جام و یه ارام بخش تزریق کرد حدود 7ساعت خوابیده بودم و بیدارشدم و ماهان با همون دختری که تو بغلش بود بالای سرم ایستاد و بهم گفت :(این زنمه و هیچ مشکلی نداره ک منو تو باهم ازدواج کنیم) دختره هم به نشانه ی رضایت سرش رو تکون داد چشمام درد میکرد و حالم هرلحظه بدتر میشد که ماهان گفت خره این خواهرمه نبایدبیاد بغل من و شناسنامه هارو نشونم داد و واقعا خواهرش بود و فهمیدم امین فقط میخواست بهانه ای جور کنه و مارو از هم جدا کنه ولی کار از کار گذشته بد بچه ی سقط شده و حال روز من نمیشد کاری کرد خواهرم بدو بدو از در وارد شد و گفت خواهر دیدی گفتم انتخابت اشتباهه حالا از وقتی رفتی خونه یه حالت بد گرفته مامان هر روز گریه میکنه با عصبی و افسرده شده و منم....... دیونه شدم نمیتونم کاری کنم بعضی موقع سر نمیزنی هیچ هر روز تو بیمارستانی چته تو دختر بیا برگرد بیا ابجی داشت ادامه میداد که یهو گوشیش زنگ خورد و بدون خداحافظی و ترسان رفت ماهان گفت عشقم تو تنها دلیلی هستی که من هم زنده ام و هم بخاطر تو ادامه میدم اگه نباشی من میمیرم بیا بامن زندگی کن و باور کن که امین میخاد مارو جدا کنه............ 9 روز بعد ماهان از سرکار اومد خونه و گفت عشقم ما دوروز دیگه عقد میکنیم و تو باید وسایل و چیزای لازم رو بگیری پارت 147</description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2024 17:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-ommf8fkfrwhb</link>
                <description>امین بهم زنگ زد و گفت بچه داری درسته؟ اونم از ماهان؟ خنده داره  خر نشو دختر بخدا لیاقتتو نداره الان پیش منه با یه دختر مست که بغلشه یکلحظه حالم بد شدو اشکام خودشون میریختن با صدای لرزون گفتم دروغ نگو داری خیلی دروغ میگید حال منو بد نکن من باردارم ممکنه بچم س.ق.ط بشه امین گفت دلعنتی من چیکار کنم باورکنی من من خود من......... ببین گفتنشم سخته ها خب من واقعا عاشقتم وتو الان بگی برو بمیر میمیرم درد تو داره دیوونم میکنه ازش عکس میگیرم ببینیش و باورم کنی و تروخدا نزار دیوونه شم با من....... با مکث طولانی گفت دوست  شو و بعد یهو قط کرد به ماهان پیام دادم(کجایی دلم برات تنگ شده بیا زودتر حالم داره بد میشه) جوابی نداد و بعد یه نفر عکسی برای من فرستاد و دیدم که یه دختر واقعا بغل ماهان من خوابیده دیگه بدتر شده بود شاید شما درحد من ناراحت نشین ولی دردی که من کشیدم بدتر از ده تا مرگ بود ...... رفتم حموم یه دوس اب سرد گرفتم و وان رو پر از اب سرد کردم و داخلش اروم خوابیدم چشمام اشکی بود قرمز قرمز حالا دیگه راهی جز مرگ نداشتم نه خانوادم منو میخواستن نه عشقم تصمیم گرفتم بچه رو س.ق.ط کنم زمزمه میکردم (مامان منو ببخش دوست دارم ولی نمیتونم با اوردنت هم تو رو اذیت کنم هم خودمو) چاقویی ک دستم بود رو با تمام زورم کردم داخل پهلوم سرم یهو درد کرد و پهلوم از درد بی حس بود اخرین چیزی که دیدم ویادم میاد وان پر از خون و صدای زنگ تلفنم بود که از حال رفتم  مدتی گذشته بود مثلا یه 10 ساعت چشمامو اروم باز کردم اروم از وان اومدم بیرون و بزور تا دم در حموم رفتم و دوباره افتادم  تو بیمارستان کوفتی بیدار شدم ماهان بالا سرم بود با اشک بهش خیره نگاه کردم و گفتم (چرا نزاشتی بیمیرم منو چرا اوردین اینجا تروخدا بزار بمیرم و خلاص هم تو وهم من خلاص میشیم) گفت حالت خوبه عزیزم چرا داری چرت و پرت میگی من عاشقتم با گریه و صدای گرفته گفتم پس دختر مردم ک حتی مست بود تو بغل تو چیکار میکرد عوضی گفت چرا چرت و پرت میگی دختر من فقط تو عمرم تنهادختری جونی که بود تورو بغل کردم فهمیدی گفتم گوشیمو بیار اورد و منم عکسو نشونش دادم قبول نکرد و میگفت نه فتو شاپه دیگه جوش اوردم.............  سرم یهو درد کرد و پهلوم از درد بی حس بود اخرین چیزی که دیدم ویادم میاد وان پر از خون و صدای زنگ تلفنم بود که از حال رفتم  مدتی گذشته بود مثلا یه 10 ساعت چشمامو اروم باز کردم اروم از وان اومدم بیرون و بزور تا دم در حموم رفتم و دوباره افتادم  تو بیمارستان کوفتی بیدار شدم ماهان بالا سرم بود با اشک بهش خیره نگاه کردم و گفتم (چرا نزاشتی بیمیرم منو چرا اوردین اینجا تروخدا بزار بمیرم و خلاص هم تو وهم من خلاص میشیم) گفت حالت خوبه عزیزم چرا داری چرت و پرت میگی من عاشقتم با گریه و صدای گرفته گفتم پس دختر مردم ک حتی مست بود تو بغل تو چیکار میکرد عوضی گفت چرا چرت و پرت میگی دختر من فقط تو عمرم تنهادختری جونی که بود تورو بغل کردم فهمیدی گفتم گوشیمو بیار اورد و منم عکسو نشونش دادم قبول نکرد و میگفت نه فتو شاپهه دیگه جوش اوره دیگه جوش اوره دیگه جوش اورپارت 146</description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 00:25:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-cfihodpblmyh</link>
                <description>ایدنای التماس میکرد شکمم هم درد میکرد یهو بی حال افتادم بقیش یادم نمیاد فقط توی بیمارستان بیدار شدم  که دکتر اومد و گفت شما بار دارید ترسیده بودم خیلی ناراحت شدم یه دلشوره بهم حمله کرد و استرس داشتم حدود 3 روز تحت نظر بودم و بعد مرخصم کردن رفتم خونه مامان و بابام میگفتن کجابودی و اینجور چیزا رفتم تو اتاقم و درو بستم و قفل کردم همشون درو میکوبیدن و میگفتن ثنا، باز کن هرچی قرص بود اوردم بیرون یکی یکی خوردم بعد چند دقیقه حدود نیم ساعت سرم گیج رفت همه جا تاریک شد توی بیمارستان به هوش اومدم دکتر اومد و گفتبا این کارات بچتو میکشی و با یه موز خند رفت ماهان اومد و گفت حالا خوبه چی شده گفتم بیا بچت بیا دیدی چیکار کردی چی میخواستی چرا من احمق گوش دادم به حرفت او که هنو چیزی نشده هول بازی دراوردی هر کاری دلت خواست کردی چرا ها مگه من بات چیکار کردم اینم بچت داره میمیره منم از دست میدی ازم التماس کرد و گفت هرچی بگی انجام میدم خرجش بامن لطفا و.................. منم گفتم تو که سارینا رو میخای عقد کنی اونوقت من بدبختو اینجوری ول کردی و حالاهم....... گفت کی گفته من اصلا سارینا رو فقط یک بار دیدم اونم تو کتابخانه پیش امین من عاشق توعم دختر الانشم میام خواستگاریت و میگیرمت رفت بیرون و چند ساعتی گذشت و برگشت و گفت از خانوادات رضایت گرفتم دیگه فقط باید عقد وازدواج کنیم اونوقت تو مال من میشی فقط ..... با من ازدواج میکنییگفتم :مجبورم........ ب........ ب....... ب...... بله _ای خدا اسم بچمون چی باشه 😅خجالت زده گفتم +اگه پسر باشه ارتین و اگه دختر باشه ارتیمیس چطوره _عا..... لیهفرداش............................ پارت 145</description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 21:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-ofyc6iglphfr</link>
                <description>بخاطر ماهان  مجبور شدم تن به این کاردیگه زندگی برام تلخ میشد روز ها باید باامید خودکشی بیدار میشدم و شبها با امید مرگ میخوابیدم منو کشان کشان برد تو اتاقش منو انداخت رو تخت و یهو لباسامو کند حتی مال خودشو قلبم داشت ایست میکرد گفتم ماهان اینکارو نکن بد میشه خیلی عصبی بود و اونکارو کرد15 روز بعد پیام داد بیا پیشم منم گفتم نمیخام باتو باشم ولی دیگه خیلی دوسش داشتم و رفتم اون منو سورپرایز کرد ازم خواست باهاش ازدواج کنم خب ادم خوشحال میشه دیگه اونم گفت خب الان شوهر دارم شدی چه بهتر ازین هاااااا</description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 21:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-ifeoaflkzp2p</link>
                <description>خودکشی دیگه داشت بم خوش میگذشت ولی یهو امین ر. ی. دتو زندگیم هجدهمین قرارو با ماهان گذاشتم و رفتم سر قراراون نیومده بود سه، چهار روز خبری نبود حالم خیللی بدبود و هر رفتاری میکردم خواهرم تذکر میداد و میگفت داری ضایع رفتار میکنی معلومه عاشقی بابا بفهمه میکشتتمیخواستم بهش پیام بدم ولی مسدودم کرده بود از هر جا. خیلی معلوم بود که یه اتفاقی افتاده به داداشش زنگ زدم اسم داداشش ساسان بود بوق زد............. _الو+سلام ساسان منم ث... پرید وسط حرفم_ماهان چند روزی نیومده و مطمعنم ک امین یه کاری باهاش کرده خب گوش کن من میام دنبالت همه جا هایی ک باهم رفتین و قرار گذاشتین بگردیم هول شده بودم +با... با..... باششششهیه لباس پوشیدم و میخاستم برم بیرون ولی بابام گفت _حق نداری این وقت شب بری بیرون+بابا باید برم........تروخدا_کجا؟ +مغازه .........زودی میام_زود بیا+باششششششششششششششششششششهپریدم بیرون بدو بدو رفتم سر کوچه و ساسان اومده بود با موتور😒دیگه بدتر من چجوری با یه پسر تو  خیابونا اونم رو موتور بگردم ذساسان یجوری از پایین تا بالای منو نگاه کرد و فهمیدم بد تیپی زدمپسر فضول و علاف همسایه منو دید و یه جوری رفتار کرد که ندیده منم سوارشدم همه جا رو گشتیم ولی نبود منو سر کوچه پیاده کرد و رفتم خونه</description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 21:09:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-rzyh5intkess</link>
                <description>نمیتونستم کاری کنم اخه این دفعه پدرم همه چیو فهمیده بود زندگیم نابود شد پنجره از زمین 8 متر فاصله داشت چاره ای نداشتم در رو قفل کردم و از پنجره پریدم بیرون یادم رفت گوشیو بردارم دیگه بدتر شده بود رفتم دم در همسایه و چهار پایه کوچک گرفتم که اصلا به پنجره نزدیک نبود هر کاری کردم نرسیدم رفتم و پس دادم یا دم اومد  همسایه پشتی یک نرده بان  بلند داد رفتم و از او خواستم اولش نداد ولی بعدش قبول کرد سریع رفتم و زیر پنجره گذاشتم و رفتم بالا فقط یکم حدود 3 متر بالاتر بود ولی خودم را رساندم و گوشی ام را گرفتم با اینکه نمی ارزید ولی  شماره ی ماهان رو داشتم از پنجره  بیرون رو نگاه کردم نمیشد پایین رفت پاهایم هم میلرزید و هم درد می کرد از ان طرف در اتاق رو میکوبیدن دیگه مجبوری پریدم این دفعه حس کردم پام شکسته  حتی نتونستم راه بروم  یکم که گذشت تلاش کردم و پاشدم و راه رفتم انقدر پاهایم درد میکرد که دلم میخواست داد بزنم و گریه کنم نرده بان را بزور بردم و دادم دست صاحبش 3 روز بعد مجبور بودم برگردم خونه وسایل هایم را باید می اوردم و یکم پول گوشی  ماهان خاموش بود کلید داشتم و رفتم خونه کسی نبود رفتم و چند ساعت بعد گذشت و خانواده اومدن دیگه تصمیم جدی گرفتم میخام خودکشی کنم.......................                                                   پارت 143</description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 15:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-g7enmpuxohym</link>
                <description>امروز یه برگه ای پیدا کردم توش نوشته بود :(این روزا کارهای روزمره هم برام عین مرگه دیگه مثل ادمای فلج شدم حالی ندارم حدود چهار سالی هست زندگی برام دردناک شده و تو این چهار سال اگه دقت کردید هیچ ذوق و شوقی نداشتم و ندارم کلا نابود شدم طوری که هر روز ارزوی میکردم بمیرم حتی تا پای مرگ هم رفتم ولی دلم نیومد دیگه جدی جدی دارم  خودکشی میکنم میخام تموم کنم زندگیو باورت نمیشه خیلی خسته ام شاید یه خواب طولانی  خستگیمو رفع کنه قول میدم زیادتویادتون نباشم من امیدی برای زندگی نداشتمو ندارم شاید خیلی طول کشید ومن بهت زحمت دادم بزرگم کنی اگه خبر داشتم زندگی انقدر چرته حتی به دنیا نمیومدم ناراحت نباشید من اون موقع هم که  بودم براتون اهمیتی نداشتم توی مدرسه انقدر نادیده دیدنم حتی دیگه منو انقدر مسخره اکران انقدر اذیتم کردن  که خبر فوتم خوشحالشون میکنه وقتیم که میومدم خونه می افتادین به جونم خیلی گیر دادین من بهتون گفتم از گیر دادن بدم میاد منکه اضافی بودمو به دردتون نمیخورم همیشه اینجوری بوده بابا تو قهرمان زندگی می دوست دارم خیلی مامان چیزی ندارم بگم ولی یادته چقدر ازم ناراضی بودی با این کار راحتت میکنم دیگه دختر خل و حال بهم زنی نداری همیشه میخواستم خوشحالتون کنم ولی خودم اذیت شدم کاری کردید که دارم دس به خودکشی میزنم حلالم کنید دوستون دارم)....................... با دیدن این برگه رمانی در رابطه با این موضوع نوشتم حتما دنبالم کنید و رمان های رایگان ثنا رو بخونید </description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 17:53:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی ثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74794391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AB%D9%86%D8%A7-ug9wqnlp6po1</link>
                <description>راز خودکشی  پارت ۱۴۴وقتی از خونه رفتن از کمد اومدم بیرون یه نگاهی به اطراف انداختم و مطمئن شدم رفتن طناب داری رو که اماده کردمو از زیر تخت بیرون کشیدم اولش پشیمون شدم ولی گفتم اگه خودمو به دار بکشم میگن عاشقه نامه ای که نوشته بودمو پاره کردم خواهرم از دسشویی اومد بیرون سریع رفتم زیر تخت اومدو رو تخت نشست بعد اروم گفت :بیا بیرون  میدونم این زیری بعد مجبور شدم بیام بیرون کلی دعوام کرد و التماس گفتم من اگه خودکشی نکنم مامانم منو میکشه بعد اینهمه ازار واذیت تازه خودمو وادار کردم باید خودکشی کنم سریع از خونه رفتم بیرون  تو ی خیابان اواره شده بودم گفتم برم خونه دوستم ایدنابه اون گفتم باید خودکشی کنم دیگه خسته شده بودم اونم کلی دعوام کردوبالاخره خودشم گفت که میخواد خودکشی کنه یه فکری به سرم زد به سمت خونه دویدم رفتم پشت بام پاهام که به لبه رسید ایدناداد زد اگه خودتو بندازی منم خودم  با اره تیکه میکنم اره رو که دیدم خیلی ترسیدم گفتم اروم باشو اومدم پایین ملی حرف زدیم گفت بیا به جا دیگه بریم اصلا بریم یه کشور دیگه خودکشی را حلش نیس  گفتم از حرفای مامانم خستم عاشق ماهان هستم از اون ور امین منو مجبور کرده نزدیک ماهان نشم که اونو میکشه ماهانم دیگه عاشق ساریناس از وقتی رفت دیوونه شدم  </description>
                <category>ROZYTA</category>
                <author>ROZYTA</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 17:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>