<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خمول</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74803272</link>
        <description>خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/580569/avatar/L2Y7mt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خمول</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74803272</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمستان شکست و .....رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA-mla36qqhqudw</link>
                <description>بتفشه  آبی چمنزار روییده  از دل سنگ به استقبال( بهار)  آمده 💚بنفشه های من ،از من ،تورا پیام آرند .تو گوش باش چو گل ،تا کند بنفشه سخن 🍃🍃🍃چنان که یخ زده تقویم‌ها اگر هر روزهزار بار بیاید بهار، کافی نیستفاضل نظری</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 14:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار که دل ،حل بکند مساله ها را ...</title>
                <link>https://virgool.io/eyvoon/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%AD%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-rfnociysptsd</link>
                <description>پستی با طعم شعر 💚گفتم: بِدَوَم تا تو ، همه فاصله ها راتا زودتر از واقعه گویم، گله ها راچون آینه پیشِ تو نشستم ،که ببینیدر من، اثرِ سخت‌ترین زلزله‌ها راپُر نقش‌تر از فرشِ دلم بافته‌ای نیستاز بس که گره زد به گره ،حوصله‌ها راما، تلخیِ «نه» گفتن‌مان را که چشیدیموقت است بنوشیم از این پس «بله»ها رابگذار ببینیم بر این( جغدْ نشسته)یک بارِ دگر پر زدنِ چلچله‌ها را!یک بار هم ای عشقِ من از عقل میاندیشبگذار که دل حل بکند مسئله‌ها رامحمد علی بهمنیاگه دستم به جدایی برسهاونو از خاطره هاخط میزنماز دل تنگ تموم آدم‌هااز شب و روز خدا ،خط میزنماگه دستم برسه به آسمونبا ستاره‌ها قیامت می‌کنمنمیذارم کسی عاشق نباشهماه و بین همه قسمت می‌کنموقتی گاهی من و دل تنها می‌شیمحرفهای نگفتنی رو میشه دیدمیشه تو سکوت بین ما دوتاخیلی از ندیدنیها رو شنیدقصه جدایی ما آدماقصه دوری ماست ازخودموندوری منو تو از لحظه عشققصه سادگی گم شدمونافشین یداللهینشسته ام به در نگاه می کنمدریچه آه می کشدتو از کدام راه میرسیخیال دیدنت چه دلپذیر بودجوانی ام در این امید پیر شدنیامدی و دیر شدنیامدی و …دیر شد …هوشنگ ابتهاجدوست دارمدر این شب دلپذیرعطر توچراغ بینایی من شودو محبوبه شب ،راهش را گم کنددوست دارمشب، لرزان از حضورتپایش بلغزددر چاله ای از صدف که ماهش می خوانندو خنده آفتاب دریا را روشن کندشمس لنگرودیبه خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟چرا ارّه؟فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی توخودش می‌افتد و می‌میرد!بیژن نجدیساعت انشاء بودو چنین گفت معلم با ما:بچه ها گوش کنیدنظر من این استشهدا خورشیدندمرتضی گفت:شهیدچون شقایق سرخ استدانش آموزی گفت :چون چراغی است که در خانه ی ما می سوزدو کسی دیگر گفت:آن درختی است که در باغچه ها می رویددیگری گفت: شهیدداستانی است پر از حادثه و زیباییمصطفی گفت : شهیدمثل یک نمره ی بیستداخل دفتر قلب من و تو می ماندسلمان هراتی </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 22:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ لحظه ای خنثی نیست .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AB%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gkw7bkxlbcpm</link>
                <description>متن زیر رو دوستی در میانه وصل و قطع اینترنت فرستاده بود ،نمیدونم نویسنده ش کیه !! و حیفم اومد با شما به اشتراک نذارم . فیلسوفان یک قاعده‌ی ساده و در عین حال عمیق دارند:«تعطیلی در آفرینش محال است.»یعنی زندگی، حتی وقتی فرو می‌ریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق می‌شود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این خلق شریک هستیم یا منفعلانه زیر آوارش می‌مانیم.در نگاه فلسفی، بودن یعنی «در حالِ شدن بودن».هیچ لحظه‌ای خنثی نیست.هیچ روزی صفر نیست.یا داریم چیزی می‌سازیم، یا داریم اجازه می‌دهیم چیزی بدون ما ساخته شود.تعطیلیِ کامل، فقط یک توهم است.در روزهايى كه شرايط آرام است، خلق کردن آسان‌تر دیده می‌شود:کلاس‌ها برگزار ميشود، پروژه‌ها جلو می‌روند، برنامه‌ها روشن‌اند، آینده قابل تصور است.اما در زمانه‌ی آشوب، ناامیدی جمعی، سوگ، جنگ، سرکوب، بی‌ثباتی اقتصادی و ترسِ مزمن، اینجاست که این قاعده معنای واقعی‌اش را نشان می‌دهد.در چنین زمان‌هایی، خلق کردن دیگر به معنای «شاهکار ساختن» نیست.گاهی خلق کردن یعنی:- صبح از تخت بیرون آمدن، وقتی هیچ انگیزه‌ای نداری- ادامه دادنِ یک کار کوچک، وقتی افق مبهم است- تربیت کردنِ یک کودک، وقتی خودت پر از ترسی-  نوشتن، تدریس، درمان، یاد دادن، گوش دادن- ساختن یک رابطه‌ی سالم، وسط دنیای ناسالم- کاشتن یک بذر، وقتی معلوم نیست فردا چه می‌شود.این‌ها «کارهای معمولی» نیستند؛ در اين روزها این‌ها شکل‌هایى از آفرينشگرى هستند.آلبر کامو جایی می‌گوید:«در میانه‌ی زمستان، فهمیدم در درونم تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد.»این تابستان، همان نیروی آفرینش است، همان چیزی که حتی زیر برفِ اندوه و ترس، خاموش نمی‌شود.قاعده‌ی فیلسوف را می‌شود این‌طور کامل‌تر کرد:تعطیلى در آفرینش محال است؛ اما تعطیلى در مسئولیتِ آفرینش، ممکن و خطرناک است.یعنی ما می‌توانیم از خلق کردن شانه خالی کنیم، اما زندگی همچنان خلق می‌کند، آن‌وقت، به‌جای معنا، پوچی می‌سازد، به‌جای پیوند، نفرت، به‌جای عشق، بی‌حسی.در روزهای سوگ جمعی، خیلی‌ها می‌پرسند:«آیا الان وقت زندگی‌کردن است؟ وقت شادی است؟ وقت ساختن است؟»پاسخ فلسفی این است:بله، دقیقاً همين الان وقت اين چيزهاست.نه به معنای انکار درد، بلکه به معنای وفادار ماندن به زندگی، در دلِ درد.خلق کردن، احترام گذاشتن به رنج است، یعنی اجازه نمی‌دهیم رنج، آخرین کلمه‌ی داستان باشد.یک جمله‌ی مکمل برای این قاعده می‌تواند این باشد:زندگی همیشه ادامه دارد؛ سؤال این است: با ما، یا بدون ما؟و شاید عمیق‌ترش:در تاریک‌ترین زمان‌ها، خلق کردن یک انتخاب نیست؛ یک مسئولیتِ انسانی است.وقتی جهان آشفته است، کسی که هنوز کتاب می‌نویسد، کلاس برگزار می‌کند، کسب‌وکار سالم می‌سازد، فرزند پرورش ميدهد، هنر می‌آفریند، گفت‌وگوی صادقانه راه می‌اندازد، دارد بی‌سر و صدا می‌گوید:«من تسلیم فروپاشی نمی‌شوم.»و این، ساده نیست؛ شجاعانه است.و اين بزرگترين احترام به زندگى است.🔸🔹در این مقطعِ پرابهام و پراضطراب، سهم تو در آفرینش چیست، حتی اگر کوچک، حتی اگر نامرئی ؟! و ........آنچه گل نامیده می شود ،برگ هایی ست که همدیگر را در برگرفته اند💚 .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 11:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو به یاد بیار با ......</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-qnq35mdfxa8v</link>
                <description>حیاط مون با  آجر فرش شده بود ، آجرها مربع شکل و ترک خورده و رخسار پریده بودن .وسط حیاط مون یه حوض بود  ، نه از این حوض های آبی رنگ ، که ماهی   قرمز  دارن .، حوض مون  تیره و  خاکستری رنگ بود  و  گاهی آب مونده ش   سبز لجنی  می شد .  یه باغچه هم داشتیم ،باغچه هم یه مربع بود با خاکی فقیر و روفته شده .تنها درخت باغچه یه کاج  بود . کاج  قد  کشیده و  توده ای سبز تیره   بود،   بالاتر از پشت بوم کاهگلی   و  تنه قطورش  رو  با خراش ها و برآمدگی های تیره رنگ در دسترس چشمای ما بجا گذاشته  بود .گاهی کاج التفاتی می کرد و میوه های رسیده ش رو  می تکوند  توی حیاط مون  .این میوه های چوبی  با  دونه های بالدار خوشمزه ، شبیه تخمه آفتاب گردون  که به سختی شکسته می شدن به همراه  برگهای خشک و  نوک تیز کاج از  دوستانِ  کودکی من بودن و بعد از مدتی  یه گل ( پیچک ) هم بهشون اضافه شد .اواخر بهار بود و(پیچک ) از دونه ای که مادرم توی خاک  فقیر باغچه کاشته بود،  بیرون اومده بود . ساقه نازک و برگهای  لطیف و شاداب( پیچک ) ، بوسیله نیرویی نامرئی  از  نخی که مادرم براشون بسته بود بالا می رفتن و بعد از اینکه مستقر می شدن ،بین هر  دو ،  سه برگ ،یه غنچه صورتی رنگ پیدا می شد .  هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم ،غنچه روز قبل شکفته بود و غنچه های دیگه ای در انتظار فردا و شکفتن بودن  .....دیدن  غنچه ها و شکفتن هاشون  برام پر از شگفتی ، لذتبخش و  شادی آور بود . (پیچک ) با شتاب  رشد میکرد و خودش رو به تنه کاج رسوند و به دور اون پیچید و بالا و بالاتر رفت و قدش از من بلند تر شد . .غنچه های  پایین تر،  بعد از دوسه روز پژمرده می شدن و در نهایت میفتادن و من  غصه دار می شدم  اما همینکه میدیدم در بالاترین نقطه( پیچک)  هنوز چند غنچه در انتظار شکفتن هستن ،غصه مو فراموش می کردم . هنوز هم با دیدن گل ( پیچک )  شادی ناشی از انتظاری مبهم رو  در وجودم احساس می کنم  . شاید   این  حس همون  ( امید ) به آینده ست . آینده ای که در اختیار کسی  نیست اما با اتصال به ( امید ) میشه  منتظر اتفاقای خوب بود  . هر جا ( پیچک  ) دیدید ، منو بیاد بیارید و (امید) رو  . 🥰😊🍃</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 13:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها (۲)+ معرفی یک عدد  فیلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DB%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-u3kjizd2q4lv</link>
                <description>عکس از روی تصویر تلویزیون گرفتم . پوستر فیلم (هیمالیا ) میخوام  وقتم  رو با خوندن کتاب پرکنم   ،اما کار سختیه . ترکیبی از غم ،رنج ، خشم ، تاسف ،ناامیدی  ،حیرت ، نگرانی و بهت و ...‌‌‌‌.....دهها علامت سوال بی پاسخ توی مغزم تمرکز کردن رو تقریبا غیر ممکن می کنه .اخبارو کمتر رصد میکنم ، ماهواره که نداریم ( خداروشکر ) اخبار ملی هم که دست چین شده ست و این خودش یه مشکل بزرگه که باعث شده  عده کثیری  اخبارو از تریبون هایی رصد کنن که بهشون دست فرمون آشوب رو میده !! بابت همین یه مساله  ، مقصر کیه ؟ چند نفر توی ایران ،اوضاع کشوری   رو که دارن توش زندگی می کنن از رسانه  ملی همین کشور  دنبال می کنن ؟ آیا تابحال آماری در این زمینه گرفته شده ؟ توی زمونه ای  که ( اخبارسازی ) یه صنعت پولسازه ،مردم چطور تشخیص بدن کی درست میگه ،کی نادرست ؟ کی منظوری داره و کی صداقت داره ؟ چند درصد مردم سواد رسانه ای دارن ؟ چند نفر توی کشورمون گذشته وزین!! تاریخی رو مطالعه کردن که توی این پیچ های متعدد تاریخی دچار اشتباه نشن و گول نخورن ؟ این زامبی هایی که توی کشور ما به وقتی  معین از یه جهنم دره ای سروکله شون پیدا میشه و همه چی و همه کس رو نشونه می گیرن و بعد هم به همون سرعتی که اومدن ناپدید میشن . از کی دستور می گیرن ؟ از کجا میان ؟ مردم اگه به چیزی اعتراض دارن ،چکار کنن ؟؟ اگه اعتراض های مردم نباشه ،حاکمیت چطور میخواد متوجه بشه کارش درسته یا نه ؟ عصروشب ها که عده ای   از  توی پنجره ها  یا پشت بوم هاشون شعار  می دادن والبته  تک و توک همچنان ادامه داره ، میون صداهای مردونه و زنونه ، صداهای  نازکی شبیه  گروهی گنجشگ بازیگوش  جیک جیک کنان شعار می دادن ، دختر بچه هایی که  که قاعدتا باید به فکر سیندرلا و تک شاخ و لوازم صورتی رنگ باشن شعارهایی میدادن که خودتون بهتر می دونید ، شاید کسی  بگه این نشانه بلوغ سیاسی ،اجتماعی محسوب میشه .ولی منو  نگران می کنه . کسی مثل ( گرتا نورنبرگ ) باید بیاد جلوی اینا لنگ بندازه....... به کجا رسیدیم ؟؟ قراره به کجا برسیم ؟؟ دنبال یه فیلم بودم که بتونم با همچین ذهن آشفته ای تا پایانش تمرکز داشته باشم .اولش فیلم ( Meru) رو انتخاب کردم ، فکر کردم شاید فیلمهای مربوط به کوه و کوهنوردی انتخاب مناسبی باشه .چند دقیقه بیشتر نتونستم نگاه کنم و بعد  پوستر  فیلم ( هیمالیا ) نظرم رو جلب کرد ، قبلا در باره ش نشنیده بودم . وای که چه فیلمی بود . همونی بود که می خواستم . داستان فیلم در باره  زندگی ساده و در عین حال  مشقت بار مردم کوهستان و چالش های  انتخاب رهبر ، تقابل بین نسل قدیم و جدید ، و بقول امروزی ها سنت و مدرنیته و برآیند این تقابل هست در کنار مناظر فوق العاده هیمالیا .عینک هام  خیلی وقت بود باید عوض می شدن ،هم عینک دور هم نزدیک ،هی انداختم پشت گوش و حالا که عوض شون کردم اینقدر بابت شون پول دادم که میتونم  به جای گردن بند طلاو جواهر  بندازم گردنم 😁😎 </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 14:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-pjpaqdmaffuz</link>
                <description>به خودم اومدم دیدم برخلاف توصیه ای که به دیگران می کنم،  هر ساعت و بلکه بیشتر دارم اخبار رو چک میکنم و تحلیل های مختلف می خونم ، یه روز صبح همین هفته پیش تصمیم راسخ گرفتم دیگه سمت اخبار نرم که بتونم (منع رطب کنم ) 😉😉و از قضا همون روز عصر برای خرید  من و  همسرم رفتیم سمت بازار المهدی کرج .نگو که بازار محل تجمع  و ما خبر نداریم .از تاکسی که پیاده شدیم ،  جای دست فروش های اول بازار   ، مامورها ایستاده‌ بودن با  لباس های پلنگی و جلیقه های ضد گلوله و کلاه و محافظ و تشکیلات ترسناک و باتوم بدست .ازکنارشون که رد شدم ، نه ازشون ترسیدم نه تنفر داشتم ، فکر کردم اونا هم آدم هستن،   مثل همه ما وهیچکس از سرِ سیری و تفریح ، چنین شغلی رو انتخاب نمی کنه ، اونا هم مادر ،همسر یا فرزندی دارن که چشم به راهشون هستن . راستش یه کم دلم سوخت وقتی دیدم یکی شون چقدر داره داد میزنه که مردم رو از همون اول بازار متفرق کنه ، ولی کسی بهش  گوش نمی داد .وسطای بازار جمعیت متراکم شده بود و  موتور سوارها گارد گرفته بودن  در مقابل جمعیت ، و صدای غرش موتورها سخت گوشخراش و رعب آور بود .مغازه ها و پاساژها همگی بسته و فروشنده ها آلاخون وآلاخون بیتوته میکردن .همسرم گفت هوا پَسه ،بیا برگردیم ،بی خیال خرید شو .دیدم راست میگه ،هوا هم داشت تاریک می شد و تاریکی هم که خیلی ها رو می کشونه سمت ماجرا و الانه که بلبشو بشه .برگشتیم اول بازار همون جایی که بقیه مامورها گروه گروه ابستاده بودن ،وقتی خواستیم سوار تاکسی بشیم ، دیدم خانمی که  ماسک زده بود جیغ زد ، که ، دخترمو زدن و یه موجی از تاسف و خشم ایجاد کرد .....و بعد شروع کرد به دویدن و رفت جلوتر ، با چشمای خودم دیدم که به دخترش  که هاج و واج  مادرش رو  نگاه میکرد ملحق شد و بعد  هر دوشون توی   تاریکی پیاده رو  ناپدید شدن😯😳🤔🤨اگه می شد حال و هوای اینروزا رو با خط خطی نشون داد 👆یه روز که با دوستان قرار پیاده روی صبحگاهی داشتیم ، هنوز اینترنت،  اونترنت نشده بود ،دوستان یکی یکی توی گروه  پیام گذاشتن که فردا نمیتونیم بیاییم . اما من عزم کرده بودم هر طور شده برم پیاده روی ،  شب قبل حسابی برف باریده و سرمای هوابه  چند درجه زیر صفر رسیده بود  .مسیر همیشگی پیاده روی اینقدر خلوت بود که نگو ،حتی از سگهای ولگرد همیشه پلاس ، هم خبری نبود  ، من بودم و  زمستون که مث یه بچه بازیگوش روی  تنه خشک درختای بید مجنون جست و خیر  می کرد و تاب میخورد  .   برفها رو از روی زمین  پراکنده می کرد ، بعد لوله شون می  کرد و می کوبوند توی صورتم . زمستونی پرماجرا به استقبالم  اومده بود .یه مثل لری داریم که میگه : ( کشک دو ، آخرِت خو ) یعنی ای کشک و دوغ امیدوارم پایانی خوش داشته باشی 👌💙شهر دوزیست شده ، یه زیست از طلوع آفتاب شروع میشه و با غروب آفتاب به پایان میرسه ،طوری که با تاریک شدن هوا یه دونه نون هم ممکنه پیدا نشه .یه زیست هم از غروب آفتاب شروع می شه و تا پاسی از شب ادامه داره .در همسایگی ما افرادی هستن که جز گروه دوم هستن اما به هردلیلی از خونه  بیرون نمیرن ، اینا معمولا حوالی ساعت ۷،۸ شب  ، با سوت زدن  همدیگرو خبر می کنن  ، بالاخره یادی میشه  از رسانه ارتباط جمعی ماقبل تاریخ 🙂😊 .....یه نفرشون شعار میده بقیه جواب میدن . یکی اینقدر داد زده که صداش گرفته و یه نفر هست که از سال(  ۱۴۰۱ ) تا امروز که دارم اینو می نویسم بعنوان اعتراض در موقعیت های مختلف توی  یه شیپور می دمه، یعنی می دمد😊 . کاش می فهمیدم منطق پشت این شیپور دمیدن چیه ؟؟!!بابا مگه فوتباله ؟؟ 😳🤨شاید هم می خواد یاد آوری کنه قیامتی هست و یه شیپوری هست و یه صاحب شیپوری بنام ( صور اسرافیل ) .میترسم از اینکه همه ماها و نسلهای بعد از ما بمیربم و با صور اسرافیل از خواب گران بیدار بشیم، ببینیم مملکت مون هنوز درست نشده ،اونوقت چی ؟؟😯🥺صاحب نظر دنیا دیده ای میگفت ،توی بعضی کشورها ، برای اعتراض  قوانین و حد و حدودی وجود داره  ، مثلا یه نوار زرد می کشن توی خیابون  ،مردم راهپیمایی میکنن در حالی که روی پلاکاردهایی خواسته هاشون رو نوشتن ،اما اجازه ندارن از نوار زرد جلوتر بیان و گرنه با خشونت پلیس  مواجه میشن ،  چطور می شه اینو توی ایران اجرا کرد ؟؟مردم اینقدر عصبانی هستن که صدتا نوار زرد و قرمز رو رد می کنن تا صدای اعتراض  شون شنیده بشه ؟؟</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 20:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرد نوشیروان شه عادل ،نیم روزی به بام خود منزل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-tg2lgo1rncsz</link>
                <description>منبع تصویر سایت گنجورحکایتی چند از هفت اورنک جامی 👇کرد نوشیروان شه عادلنیمروزی به بام خود منزلدید بر پشت بام همسایهپیر زالی فقیر و بی مایهقامت کوژ و کوزه ای در دستچون وی از روزگار، دیده شکست*( پیر و کوزه هردو مثل هم کهنسال بودند )نه وُرا نایژه ،نه دسته به جای*( کوزه نه گردن داشت نه دسته)نه تَهی که ایستد به آن بر پای( ته کوزه برای ایستادن ناهموار بود )خواست تا حیله ای برانگیزدکه آب ، از آنجا به روی خود ریزدکوزه، زان حیله ها که می انگیختمی فُتادو آب بر زمین می ریختچشم نوشیروان چو آن را دیداز مژه اشک مرحمت بارید🥺گفت بر خود: که وای بر ما باد! 😯خشم خلق و خدای بر ما بادکه به پهلوی ما فقیری راعمر بگذشته، گُنده پیری رانبود کوزه ای به دست، دُرُستکه به آن روی خود تواند شُست 🥺خواست تا آفتابه زر خویشبه بر او فرستد، از بر خویشباز گفتا: مبادا گرداند ( نپذیرد )کش چنان دیدم و خجل ماند🤔بر فقیران گرد خود یکسرکرد قسمت ، چل آفتابه زرپیرزن گشت بهره مند از ویکس نبرده به قصه او پی😉تظلم خواهی پیرزن از سلطان سنجر : دست از عدل و داد داشته ای ؟بود در مروِ شاهجان( شهری در خراسان قدیم ) ، زالیهمچو زالِ جهان، کهنسالیروزی آمد ز خنجر ،ستمیبر وی، از یک دو لشکری، اّلمیاز تظلم ،زبان چو خنجر کردروی در رهگذار (سنجر ) کرددید کز راه می رسد (سنجر)بُرده از سرکشی، به کیوان سربانگ برداشت ، کای پریشان کار! 🤨گوش خود سوی ، سینه ریشان ، دار😒گوش( سنجر) ،چو آن نفیر شنیدبارگی ( اسبش) سوی گُنده پیر کشیدگفت: کای پیرزن چه افتادت؟!که ز گردون گذشت فریادت!گفت: من ز رنجکش ،یکی زالمکمتر از صد ،به اندکی سالَم( کمی مونده تا صد ساله بشم ) خفته در خانه ام، سه چار یتیمدلشان بهر نیم نان، به دو نیمغیر نان جُوین نخورده طعام🥺کرده شیرین دهان، ز میوه، به نامبا من امسال گفت و گو کردندوز من ،انگور آرزو کردندسوی دِه جستم، از وطن دوریتن نهادم به رنج مزدوری😒دستم اینک، چو پنجه مزدورز آبله پر، چو خوشه انگورچون ز دِه ، دستمزد خود، سِتَدمشد پر از آرزویشان ، سَبَدمبادل خرم و لب خندان😊رو نهادم به سوی فرزندانیک دو بیدادگر، ز لشکر تودر ره عدل و ظلم، یاور توبر منِ خسته ،غارت آوردندسبدم ز آرزو تهی کردند😩هیچ کس را چو من ز طالع بدبر نیامد تهی ز آب، سبدتو چنین فارغ و جگر خواراناز جفای تو خون دل، باراناین چه شاهی و مملکتداریست!!!😳😬در دل خلق، تخم غم، کاریست😔دست از عدل و داد داشته ای!ظالمان بر جهان گماشته ای؟!گرچه امروز نیست حدِ کسیکه برآرد ز ظلم تو، نفسیچون هویدا شود سرایَ نَهُفتچه جواب خدای، خواهی گفت؟!دِی نبودت به تارک سر، تاجوز تو فردا کند اجل، تاراجبه یک امروزت این سُرور که چه؟!در سر این نخوت و غرور که چه؟!کنگر تاج تو، چو اره کشیداز جهان بیخِ عافیت بِبُریدقبه چتر تو، چو گشت بلندسایه ظلم، بر جهان افکندخلقی از تابِ مهرِ بی مایهبا صد افسردگی ،در آن سایهتو چنین گرم، در جهالت خویشگام زن، در ره ضلالت خویشتو نهاده به تخت، پشت فراغمیوه عیش می خوری زین باغ!🤨🤔مانده در باغ ظلم ،بیوه زنانمضطر از دست ظلمِ میوه کَنانبیوگان در فغان ، ز میوه بَریتو گشاده دهان، به میوه خوری!پیش ازان، کَت( که تورا)  اجل دهان بنددخصمت، از اشکِ دوستان خنددچشم بگشا، چو عاقبت بینانبنگر حالِ زار مسکینانشاه سنجر، چو حال او دانستصبر بر حال خویش نتوانستدست بر رو نهاد و زار گریست😩😩گفت با خود: که این چه کارگریست؟!تف بر این خسروی و شاهی ما😯تف بر این زشتی و تباهی ما😯شرم ما باد ازین جهانداری🥺ما قوی شاد و دیگران ناشادما خوش آباد و ملک ناآبادبعد ازان گفت کان دو ظالم راوان دو سر دفتر مظالم رادفتر عمر پاره پاره کنندتا همه ظالمان نظاره کنندبیوه زن را عطا مقرر کرداز زر و  قلب زر، توانگر کردداد با زر یکی رَزَش معمور( باغ انگور به او داد )تا ازان کودکان خورند انگور🥰کردش از عدل و جود خود خوشنوددر جهان تا که بود از آن خوش بود .💖نگاره : حکایت پیرفرزانه و نپذیرفتن هدایای مریدپادشاهی قدرتمند برای آمرزش روح خود به &quot;مریدی&quot;، یابه شاگردی درویشی پرهیزگار درمیآید. پادشاه صدها هدیهپیشکش میکند اما پیر هیچیک را نمیپذیرد. روزی پادشاهبه نخجیر میرود و به کمک بازی شکاری چندین مرغابیشکار میکند. مرید مرغابیها را به پیر هدیه میکند اما اینبار نیز درویش نمیپذیرد. پیرپارسا زندگی پادشاه را سراسرظلم میداند، ازاینرو، او هر چه میکند نادرست است و هرآنچه بدان دست مییازد عاری از خلوص است.در این نگاره پرندگان شامل مرغابیها و بازهای شکاریاند.مرغابیهای اهدایی میتواند نمادی از خلوص روح پادشاهباشد که توسط او به پیر فرزانه اهدا شده است؛ ولی چون پیرخلوص کافی در پادشاه نمیبیند از پذیرفتن آن حذر میکند.🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁پ ن : اینکه انوشیروان عادل بوده یا خیر ؟ محل تردیده !!پ ن : آدرس دقیق حکایات اینه : دفتر سوم از سلسله الذهب ،هفت اورنگ جامیپ ن : منبع اشعار سایت فاخر ( گنجور ) هست . با اندکی دست کاری .😉😊در جهان تا که بود ازان خوش بود روی خود تواند شست</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 13:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه اشکهات صدا داشتن چی می گفتن ؟ ( معرفی فیلم ویژه شب یلدا )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-edwgogu4sjsm</link>
                <description>قبل از معرفی فیلم ها لازمه اینو بگم تمام فیلمهای خارجی که می بینم و معرفی می کنم نسخه سانسور شده هستن ،چنانچه خواننده محترم بره و کلمه ( بدون سانسور ) رو سرچ کنه و روم به دیوار با موارد غیر اخلاقی مواجه بشه تمام مسئولیت به گردن خودشه و من از همین تریبون برائت می جویم 🤓✋از فیلم های ایرانی شروع میکنم :فیلم ( رد کارپت )به کارگردانی و نویسندگی رضا عطاران و تهیه‌کنندگی احمد احمدی ساخته سال ۱۳۹۲ و محصول کشور ایران و فرانسه ، در باره یک عاشق سینما که برای ملاقات با یکی از کارگردان‌های معروف جهان یعنی (استیون اسپیلبرگ) خودش رو با چه ترفندی در ایام برگزاری جشنواره کن به فرانسه میرسونه و باقی ماجرا ......و آخرین سکانس فیلم اشک هر وطن دوستی رو درمیاره .فیلم ( سرخ پوست )فضای معما گونه فیلم رو از این پوستر میشه فهمید .سرخ‌پوست فیلمی در ژانر درام به کارگردانی و نویسندگی نیما جاویدی و تهیه‌کنندگی مجید مطلبی محصول سال ۱۳۹۷ . این فیلم با نامزدی در ۸ رشته، سیمرغ بلورین جایزهٔ ویژه هیئت داوران رو در جشنواره فجر به دست آورده ،اعتراف میکنم اولین بار توی اتوبوس این فیلمو دیدم ،اون موقع با خرید یه بلیط اتوبوس هم فیلم می دیدی ، هم تنقلات می دادن 😊فیلم ( ناگهان درخت )فیلم ناگهان درخت، به کارگردانی صفی یزدانیان ،محصول سال ۱۳۹۷ .فرهاد ( پیمان معادی ) زندگی خودش رو از کودکی تا ۵۰ سالگی برای روانکاو تعریف می‌کنه . زندگی که با فراز و نشیب‌های بسیاری همراه بوده . فرهاد از نظر همسرش یعنی ( مهناز افشار ) معروفه به اینکه ( هرکاری میکنه تا هیچکاری نکنه 😉) . آخرین سکانس که ( ناگهان درختی ) سر راه ماشین سبز میشه بازتابی ست از حقیقت شخصیت ( فرهاد ) .فیلم ( تصور )این فیلم ۱۴۰۲ اکران شده ، به کارگردانی( علی بهراد ) و دو بازیگر اصلی فیلم ،لیلا حاتمی و مهرداد صدیقیان هستند .داستان فیلم به شکلی رویا گونه در سایه ارتباط بین یک راننده ناکسی ( احتمالا از نوع اینترنتی ) و مسافران زن با هویت های مختلف شکل می گیره ، و راننده ، همه اونها رو به شکل زنی می بینه که فروشنده قنادیه و راننده بهش علاقه داره ، اما توانایی و اعتماد به نفس اظهار علاقه رو نداره . زنان فیلم که لیلا حاتمی نقش اونها رو بازی میکنه ،همه میدونن از زندگی چی میخوان ، هدفمند و حاضر جواب هستن ،برعکس راننده که فقط با کشیدن مواد مخدر در عالم هپروت به خواسته هاش می رسه .🍁🍂🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁و اما فیلم های خارجی( که بیشترشون در یه تم هستن )فیلم ( وقتی نیچه گریست )(وقتی نیچه گریست) به کارگردانی (پینچس پری) محصول سال ۲۰۰۷ ، با اقتباس از رمان ( وقتی نیچه گریست) نوشتهٔ (اروین یالوم) ساخته شده ، این فیلمِ درام محصول کشور آمریکاست و بازیگرانی همچون آرماند آسانته (در نقشِ فریدریش نیچه)، بن کراس (در نقشِ یوزف برویر) و کاترین وینیک (در نقشِ لو سالومه) در اون ایفای نقش کردن . این فیلم روایت‌ گر رابطه فریدریش نیچه و یوزف برویر پزشک اتریشی و نحوه درمان نیچه توسط برویر رو به تصویر می کشه ، برویر خودش به بیماری هیستریک بنام ( آنا او ) علاقمند شده ، جریان دیدارها و گفتگوهاش با نیچه ، اساس ( روان در مانگری ) رو شکل میده .در پایان فیلم وقتی نیچه اشک می ریزه ، جمله معروف ( اگه اشکهات صدا داشتن چی می گفتن ؟!) بین او و پزشک معالجش رد و بدل میشه ،فیلم ( یک ماحراجویی بزرگ جسورانه و زیبا )دیوید و سارا بدون اینکه همدیگرو بشناسن به یه عروسی دعوت میشن و هردو از یه موسسه ،ماشین اجاره می کنن ،ماشینها ( جی پی اس ) عجیبی دارن ، و طوری سارا و دیوید راهنمایی میشن که در زمان حرکت می کنن و وارد دنیای عاطفی و احساسی وقایع گذشته زندگی شون میشن ، وقایعی که مانعی بر سرراه شکل گیری روابط عمیق در وجود افراد میشه بدون اینکه ارش اطلاعی داشته باشن ، از این جهت روایت فیلم نوعی روان تحلیل گری محسوب میشه و معنای نام فیلم بخوبی با داستان فیلم پیوند می خوره .مارگو رابی، کالین فارل هنرپیشه های اصلی فیلم هستن و فیلم محصول مشترک ایرلند و آمریکا در سال ۲۰۲۵ هست .فیلم ( ابدیت و یک روز )محصول کشور یونان ، ۱۹۷۷ ، در رده فیلمهای معناگرا قرار می گیره .مردی بنام ( الکساندر ) بعلت بیماری لاعلاج ، تصمیم میگیره بعنوان آخرین کار در زندگیش شعری نیمه تمام از یه شاعر یونانی رو که قرنها پیش سروده شده و شاعر نتونسته واژه ای مناسب برای تکمیل شعرش پیدا کنه ، رو کامل کنه و همزمان با نجات یه کودک کار از دست ماموران پلیس و بعد هم از دست مافیای قاچاق کودکان ناخواسته وارد زندگی سخت و گذشته تلخ کودک میشه . در عین حال مرد مدام در افکارش به گذشته رجوع میکنه ، وقایع فیلم بصورت رفت و برگشت بین گذشته و حال نشون داده میشن .فیلم بسیار عمیق و تاثیر گذاره و موسیقی عالی داره .فیلم ( همسر )این فیلم درام به کارگردانی( بیورن رونگه) و نویسندگی (جین اندرسن) در سال ۲۰۱۷ اکران شد. اقتباسی است از رمان همسر اثر (مگ ولیتسر.) بازیگران اصلی ، گلن کلوز، جاناتان پرایس و کریستین اسلیتر .داستان زندگی و به موفقیت رسبدن مردی نویسنده ، نه چندان خوش قلم با پشتیبانی و کمک های همسرش . و برملا شدن راز موفقیت و شهرت مرد . مفهوم ( غیرت ) در این فیلم به زیبایی به تصویر کشیده شده ،غیرت زنی صبور و آرام نسبت به مردی خوش گذران و بی مسئولیت ، برای پابرجا موندن بنیاد خانواده و نام و شهرت مرد .🍁🍂🍁🍂🍁🍂💖🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂و یه انیمیشن باحال :انیمیشن ( غارنشین ها ) ( ۱و ۲)پدر خانواده غارنشین طی داستانی به خانواده و مخصوصا دختر نوجوانش هشدار میده که اکتشاف «چیزهای جدید» یک تهدید برای بقا محسوب میشه. (میگم ، گویا از همون موقع فیلترینگ در راس امور بوده 😁 ) اما دختر وقتی یه نور درخشان و متحرک رو در خارج از غار می‌بینه ، نصیحت پدرش را نادیده می گیره و غار را ترک می‌کنه .به‌دنبال این ماجرا، دختر با پسر هوشمند غارنشینی آشنا می‌شه و مجذوب( آتش) و مشتاق کسب اطلاعات بیشتر می‌شه . پسر به دختر می‌گه : ( دنیا در حال نزدیک شدن به «پایان» هست ) و از دختر می‌خواد که به او ملحق بشه و .....پ ن : دیدم که بین صاحب نظران بین درست و غلط بودن بکار بردن واژه ( یلدا ) اختلاف نظر هست .راستش ما تا سالها پیش می گفتیم ( شب چله ) یا ( توک چله ) یعنی ( نوک چله ) 😊😉 بعد کلمه ( یلدا ) باب شد که تا مدتها زبونمون بهش نمی چرخید و عارمون میشد بگیم ( یلدا )اما واقعیت اینه که چه فرقی میکنه ؟!مهم اینه که دور هم باشیم اگه شده به صرف یه تخمه آفتاب گردون شکستن و برای همدیگه آرزوهای خوب داشته باشیم .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 14:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو آخرین سرخ پوستان قبیله ( موهاوک ) هستیم .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ucd1eqwh6qcq</link>
                <description>معرفی کتاب ( کتاب ها )موهاوکی بنام ( تانیدنجیا ) - اثر گیلبرت استوارت ، ۱۷۸۶معرفی کتاب : ( رودین ) نویسنده: ایوان تورگتیف مترجم : آلک قازاریانشخصیتی بنام ( رودین ) نماد افرادی ست  که  قابلیت نخبه شدن رو دارن و عقل و دانشی فراتر از محیط شون دارن اما چون محلی برای بروز قابلیت هاشون پیدا نمیکنن بتدریج افسرده شده ،  نیروهاشون هرز رفته و خودشون هم تباه میشن . این کتاب کم حجم ( ۲۳۰ صفحه ای )  به همت مترجمش   ( آلک قازاریان )  نثری روان و منسجم داره و از همه مهمتر برخلاف آثار ادبی کلاسبک روس ، تعداد شخصیتهای کتاب از انگشنان دست تجاوز نمی کنه و در میانه کتاب بر سه ، چهار شخصیت اصلی متمرکز میشه ودر   اوج داستان یعنی آخرین فصل کتاب  تنها دونفر حضور دارند ،  ( رودین ) ودوست قدیمیش  ( لژنف ).   به همین دلیل لازم نبود موقع خوندن کتاب یه گوشه یادداشت کنم که مثلا : (الکساندرا ) کی بود  ؟ و یا ( لژنف ) چه نسبتی با اون داره ؟ خدمتکار فضول  خانواده ( ناتالیا ) کی بود ؟این مکالمه ای  بین دو دوست هم طراز  نیست بلکه  بین دو نفر از دو طبقه متفاوت جامعه ست که با وجود اختلاف طبقاتی ،اشتراکات عقیدتی دارند .🍁 عنوان این پست یعنی ( من و تو  آخرین  سرخ پوستان قبیله موهاوک هستیم ) جمله ای ست که ( لژنف ) در باب حمایت و دلگرمی دادن به  دوستش ( رودین ) میگه .بازماندگان قبیله موهاوک اکنون در دره ای در شمال نیویورک ساکن هستند .صفحه مورد نظر از کتاب ( رودین ) کتاب (مرگ ایوان ایلیچ ) نویسنده : تولستویاین کتاب کمی بعد از کتاب ( رودین ) نوشته شده و از شاهکارهای ادبیات روس و جهان به حساب میاد .داستانی ست تکان دهنده در باره نحوه مواجهه مردی به نام (ایوان ایلیچ)   با مرگ خودش و نحوه مواجهه نزدیکان و همکاران با مرگ ( ایوان ایلیچ ) . . ایوان ایلیچ  سالهایی از  عمرش رو که فکر میکرده درست و  بقاعده زندگی کرده در واقع اونو به پای ارزشهایی نه چندان گران بها تلف کرده و حالا که بیمار و ناتوان در بستر افتاده ،  بنظرش مرگ امری ظالمانه و غیر قابل درکه .تصور ترک کردن   همه چیزهایی  که برای بدست آوردن شون  زحمت کشیده اونو رنج میده  و تولستوی این وضعیت  رو طوری  موشکافی می کنه تا خواننده به همراه افکار    ( ایوان ایلیچ )  پی به  حقیقت رابطه بین( مرگ و زندگی)   ببره و البته که خواننده ممکنه یه جاهایی نفسش بگیره یا قلبش به تپش بیفته یا برای ایوان ایلیچ دلش بسوزه و حتی به گریه بیفته . کتاب ( واقعه نانمام ) نویسنده : فاطمه علی اصغر ناشر : نشر چشمه این کتاب  روایتی ست نو  در باره حسن صباح و قلعه الموت و ظهور و سقوط اسماعیلیان . مناسب برای علاقمندان به تاریخ ایران .داستان از آخرین خداوندگار الموت و تسلیم شدنش به هولاگو خان مغول شروع میشه و بتدریج  به زمان گذشته  برمی گرده،  به زمان  بنیان گذاری جنبش اسماعیلیان در زمان سلجوقیان یعنی پاییز  سال ۴۸۳ ه.ق . متنی ست   بدور از حواشی و موهومات  و با تکیه بر مستندات  مکتوب و آثارکشف شده  باستان شناسان .  اثری ست جذاب با قابلیت تبدیل شدن به فیلم و سریال .و ( کتابهای ناتمام )  در دست اقدام به امید تموم کردن شون به زودی    : (مامان و معنای زندگی)  داستان های روان درمانی نویسنده : اروین ،دی ،یالوم مترجم : سمیه شهرابی (بارون درخت نشین )نویسنده : ایتالو کالوینو مترجم : پرویز شهدی نشر : حهان نو خیییلی خلاقانه ست و باعث شد کتاب ( مامان و معنای زندگی ) رو فعلا بزارم کنار . (در باره معنای زندگی ) نویسنده : ویل دورانت ترجمه : شهاب عباسی چاپ شصت و چهارم برای این یکی خیلی اشتیاق دارم ، هرچند که با کسری بودجه آخر ماه مواجه بودم اما نتوتستم در مقابل خریدنش مقاومت کنم .😊  پست بعدی به امید خدا : معرفی چند فیلم برای تنها ماندگان در شب ( یلدا ) .🥰</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 23:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن پدر و پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-deglv6v5ipcs</link>
                <description>پدر کاپشن پلنگی  پوشیده بود، قد بلند و لاغر  و شلوار جین روی پاهای  لاغرش چین خورده بود ،دمپایی انگشتی به پاداشت و صورتش از حرارت خشم رنگ به رنگ میشد .و پسر ، همون پدر بود در ابعادی کوچکتر ، شلوار جین  روی پاهای لاغرش چین خورده بود و کاپشن پوشیده بود ،   پشتش به سمت من بود و ۷یا ۸ ساله  بنظر میرسید  ، پدر برای اینکه فاصله بین دهانش   و گوش پسر رو که لابد یکیش در بود و دیگری دروازه رو کمتر کنه ،تا کمر خم شده بود ،گهگاهی که خیابون خلوت میشد و سروصدای ماشینها کمتر می شد ،عبارات  تهدید آمیز پدر جسته ،گریخته به گوشم می رسید: مگه بهت نگفتم ......؟؟ تا کی میخوای ......؟؟چرا .....؟؟ چرا ......؟؟حالا چکارت کنم ؟ و پسر برای این که نگاهش با نگاه خشمگین پدر تلاقی نکنه سرش رو پایین انداخته بود و با آستین کاپشن اشکها و  آب بینی  رو پاک میکرد و بعد از چند دقیقه  پدر که از ایستاده داد و بیداد کردن  خسته شده بود ،  دست پسر رو به تندی گرفت و هر دو روی نیمکتی که اون نزدیکیها بود نشستن ، پسر با احتیاط و دور از پدر لبه نیمکت نشست  و پدر این بار محاکمه رو در حالت نشسته شروع کرد . برای مداخله و رهانیدن پسر از مخمصه ای که توش افتاده بود و کم کردن عصبانیت پدر به جلز و ولز افتاده بودم ، و این پا اون پا می کردم .اما  آیا باید مداخله می کردم ؟ اگه پدر به من میگفت : به تو چه ربطی داره ؟ چه جوابی داشتم بدم ؟ توی همین فکرها بودم که اتوبوس رسید وسوار شدم و دیگه ندیدم چه اتفاقی افتاد اما هنوز نتونستم حالت بی دفاع اون پسر بچه رو از یاد ببرم .  معرفی ۲ کتاب در حوزه روان شناسی تربیتی :پ ن : گاهی یه کتاب میتونه ناجی آدم باشه ، یکی از این ناجی ها برای من کتاب  ( دنیای شگفت انگیز پسران ) بود ، بسیار از این کتاب آموختم و  به هر والدی که از دست پسربچه ها  می نالید،   معرفی کردم و اونها هم مفید بودن کتاب رو  تایید کردن  .پشت جلد کتاب پ ن ۲: کتاب بعدی برای همه والدین فارغ از جنسیت فرزند مناسب و آموزنده ست ، من خودم کتاب رو نخوندم اما بسیار در باره ش شنیدم و خوندم .کتاب ( فرزندان ما جواهرند ولی  ما آهنگریم ) .بیوگرافی نویسنده رو نتونستم پیدا کنم .پ ن ۳: بریده هایی از کتاب برگرفته از سایت ( طاقچه ) 👇🍂ما نمی‌توانیم دوستی فرزندان خود را جلب کنیم مگر این‌که از دیده‌ی آن‌ها به دنیا بنگریم.🍂شکی وجود ندارد که پدر و مادر معلومات ارزشمندی دارند که باید به فرزندان خود انتقال دهند. اما تصور کنید چه روی می‌دهد اگر من با اعتمادبه‌نفس تمام گوشی تلفن را بردارم و شروع کنم به صحبت، اما اتصال برقرار نباشد و خطی وجود نداشته باشد که ارتباط مرا با مخاطبم برقرار کند. 🍂  فرزندان ما آینه‌ی ما هستند. در رفتارهایشان بازتاب رفتارهای خود را می‌بینیم و در سخنانشان بازتاب سخنان خود را می‌شنویم. چنانچه از رفتار یا گفتار آنان رضایت نداشته باشیم، باید به خودمان رجوع و خود را اصلاح کنیم. پشت سر هر کودک لجباز، پدر و مادری است لجبازتر از آن کودک، و پشت سر دختری ترسو مادری قرار دارد که از آن دختر ترسوتر است. پشت سر کودکی که رفتار منفعلانه دارد، خانواده‌ای قرار دارد که دچار انفعال است. پشت سر کودکانی که فریاد می‌کشند خانواده‌ای هست که در آن، پدر و مادر خود را به خویشتن‌داری و آهسته سخن گفتن عادت نداده‌اند.</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 20:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبان ، شکلات تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-dpjixzyp3xim</link>
                <description>این ماه کلا ابن شکلی بودم البته بدون هاپو 🍁در ماهی که گذشت نگرانی مشترکی رو تجربه کردیم :نگرانی از نباریدن باران به وقتش . و من هی به آسمون  نگاه پرسشی کردم ؟! و یه روز که رفته بودم پیاده روی ، سر یه تپه نشستم دور از شهری که در دود و غبار پنهان بود ،  شبیه شهری  افسانه ای  ، که یه جادوگر بدجنس طلسمش کرده باشه و  دلم تنگ شد برای وقتایی که (  مه) با لطافت  شهرو دربر می گرفت . شاعر چه خوش میگه : زمین و آسمان دلو و سبویند .و حالا هم دلو خالی بود و هم سبو 🥺غصه دار بودم برای همه چیزایی که در اطرافم قشری از خاک روشون نشسته بود ، سنگها ،صخره ها ، درختها ،حتی خارها والبته  کفش هام .از شهر رو برگردوندم و هندزفری گذاشتم  و ( ساری گلین ) گوش دادم .( ساری گلین ) همون آهنگیه  که با ریتمش  ، ترانه( پاییز آمد در میان درختان ،لانه کرده کبوتر از تراوش باران می گریزد ) سروده شده . اما کو بارانی که کبوتر رو بگریزونه؟؟ و کدوم دیده ست   که در مقابل حزن این آهنگ سوزناک نباره ؟؟ در حالی که غم دنیای بدون بارون  روی دلم سنگینی می کرد ،  تند بادی وزیدن گرفت و  ابرهای نازکی که از صبح انگار به طاق آسمون دوخته شده بودن و بی خاصیت تر از ابرهای توی نقاشی بچه ها بودن پراکنده و متفرق شدن . آسمون دم غروب ،  رنگهای  قرمز و نارنجی ،  هیکل تیره و عظیم دکل های  برق ، که روبروی من بر فراز تپه ای کاشته شده بودن  و ابرهایی که دور و دور تر می شدن ....و من چه دون کیشوتی شده بودم در تماشای صحنه نبردی خیالی بین دکل ها و ابرها  ،  خواستم از این صحنه نبرد  زیبا عکسی بگیرم که چیزی ، مایعی  روی سرم ریخت ،قطعا بارون نبود ، و  قارقاری که به دنبالش اومد  بیشتر شبیه قهقهه انتقام جویانه یه جادوگر بدجنس بود . کلاغ بی شعور ......عکس از آن ِ من نیست،  عاریتی ست .🍁🍁ما طبق عادت بیشتر مواجب بگیران ،  سر هرماه خریدهایی رو برای منزل از روی لیستی که قبلش تهیه می کنم  انجام می دیم و  پیش نمیاد که  از روی هوس چیزی رو توی سبد خرید بندازیم و اگه کسی  هوس چیز خاصی کرد ، حسابش  از کارت مشترک خرجی منزل  جداست و شخص هوس کننده  از جیب خودش پرداخت میکنه ،اینم بگم که شاخص تورم برای  همسرم ، قیمت  ببسکویت ساقه طلایی سبوس داره 😁معمولا هرماه توی لاینی که  بیسکویت و شکلات و  آب نبات چیده شده و مورد علاقه ایشونه  کلی معطل این قضیه میشبم که همسرم یه بسته بیسکویت برمی داره و قیمتش رو با ماه قبل مقایسه میکنه و کم میمونه بزنه توی سر خودش ، نمی دونم چطور یادش می مونه ماه قبل قیمتش چقدر بوده ؟! این دفعه خداروشکر دیگه اینکارو نکرد و چون مدتیه قهوه خور شده ،   یه بسته شکلات تلخ ۷۵ ٪  از قفسه برداشت و نظر منو پرسید ،گفتم هرچند تایی که میخوای بردار ولی جزو  لیست مون‌ نیست . همزمان خودم هم داشتم بسته یه کیلویی شکلات کاکائویی با قیمت مناسب بر میداشتم . خریدمون تموم شد ورفتیم  پای صندوق،  مانیتور صندوق رو که نگاه میکردم متوجه شدم  چیزی حدود ۲میلیون تومن حساب و کتاب مون از همیشه بیشتر شده  بود  ، مطمئنا  اون یه بسته شکلات تلخ بیگناه بود ، ،گذاشتیم پای حساب اینکه همه چیزایی که خریدیم لابد بخاطر داستان (ماشه و تحریم)  و اینا درصدی به قیمتشون اضافه شده . به خونه که رسیدیم ، کاغذ خرید بلند بالا رو دادم به پسرم و گفتم  خریدها رو چک کن و اضافه کردم این ماه از همیشه خرج مون بیشتر شده . پسرم یه نگاهی به کاغذ خرید انداخت و با تعجب گفت : خوب معلومه ، حتی  ایلان ماسک هم ( یک میلیون و نهصد تومن)  نمیده شکلات تلخ بذاره روی میز برای مهمون  ، اونم شکلات تلخ ۸۰٪ !!!!!!! آه از نهادم دراومد  ،کاشف بعمل اومد وقتی همسرم داشت یه بسته شکلات تخته ای تلخ بر میداشت و  بنده داشتم بهش قوانین خرید ماهانه رو تذکر میدادم ،  همزمان خودم  یه کیلو شکلات تلخ ۸۰٪ انداخته بودم توی سبد .پسرم که درماندگی منو دید ، گفت ناراحت نشو الان  می برم پسش میدم ، ولی من  بعید میدونستم توی  فروشگاهی با اون کبکبه ، دبدبه ، چیزی رو پس بگیرن . القصه شکلات جنجالی رو پسرم برد و با  ۵ کیلو برنج طارم درجه یک عوض کرد  و ۵۰۰ تومن هم پول نقد روی کبسه برنج بود.بعدا پسرم بهم گفت که توی  فروشگاههای زنجیره ای بزرگ یه مانیتور روی دیوار  هست قبل از رفتن پای صندوق میتونی خودت قیمتها رو چک کنی و من اینو نمی دونستم .اینقدر بارون نیومد که اینو گذاشتم تصویر زمینه گوشی 🍁🍁🍁برای اولین بار امروز یه صاحب املاکی دیدم که به جای کشیدن سیگار و پرت دادن ته سیگار توی پیاده رو ، با دوستش  نشسته بودن  شطرنج بازی می کردن  . خدایا شکرت .کوچه باغی همین حوالی هنوزم از اینا هست ،عشق نمرده 🍂🥰پس از باران 💦باقلوا ترک اوستا ، شعبه کرج کاشی کاری ،کاخ گلستان ما بهشون می گیم ( تی اره ) یعنی توتی که اره ت میکنه 😁بدون شرح سرخ است و زیبا .... اشتباه دارم ، پیداش کنید .😊👌👌😀والا این دیگران هستن که حریم هوایی ما رو نقض می کنن 😁و تامام .✋پ ن : پرتره بچه کوزه بدست از توماس گینزبورو ، نقاش معروف  پرتره  هست ، اسمش  رو خودم گذاشتم ، نمیدونم اسم واقعی این اثر  چیه ! .پ ن : پست بعدی معرفی ( فیلم ،سریال ،کتاب ) آبان ماه خواهد بود . به امید خدا . </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 22:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ دیپلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-kucc7gxuvdfh</link>
                <description>آبی رنگ صلح و آرامشنه تنها  بعنوان یه خانواده ،ما  هرگز ماشین شخصی نداشتیم ،بلکه هیچوقت  از پدرمون نپرسیدیم چرا  رانندگی بلد نیست؟  چرا ماشین نداریم ؟! . چون جواب رو از قبل  می دونستیم ، پدر نه سواد کافی داشت و نه پول کافی  و بیشتر اطرافیان مون هم همین طور بودن .پدر مردی روستا زاده و قوی بنیه بود که مسیری طولانی رو تا وقتی زنده بود در سرما و گرما پیاده و با گام های بلند  طی میکرد تا  از منزل به مغازه اش  در میدون بزرگ شهر برسه ،  عارش می شد  سوار ماشین آشنایان   یا حتی سوار تاکسی بشه . و با صبری جمیل منتظر موند تا بالاخره کسی از خانواده  صاحب ماشین شد .و این افتخار ابتدا نصیب داماد بزرگ مون شد .  هرچند  که اونم سواد کافی نداشت ، اما ، پول کافی برای خریدن ماشین  داشت .  اول یه  فولکس واگن خرید و بعد هم با دادن  مبلغی قابل توجه ،  یه گواهی نامه رانندگی  خرید!!!. ماشین سواری و دور دور کردن عصرهای جمعه شبیه به هیچ چیز دیگه ای نبود که قبلا تجربه اش کرده باشیم .یه لحظه شماری جدید و  لذتبخش بود که  به روزهای تکراری تقویم مون  اضافه شده بود .اما دیری نپایید که این خوشی مثل همه خوشی های ناپایدار دنیا محوشد .روزی دامادمون تصمیم  گرفت که همه برادرزاده ها و خواهرزاده هاشو که ده دوازده نفری میشدن برای گردش به خارج شهر ببره ،  بعد از طی مسافت کوتاهی با وجود سرعت کم و احتیاط راننده،   فولکس واگن گرد و قلمبه  شبیه به یه (سرگین غلطان)  چپ میشه  ، اما سرنشبن ها  سالم از ماشین خارج میشن ، دامادمون که بعد از این واقعه متوجه شده بود ،داشتن گواهی نامه،  مهارت نمیاره ،  تصمیم گرفت که  فولکس واگن چپی رو بفروشه و دور ماشین سواری و خطراتش رو برای همیشه خط کشید .Volkswagen مدل قورباغه ایچند سال بعدش برادرم و داماد کوچیکه مون صاحب  ماشین شدن .هر دوشون( ژیان ) خریدن ، ژیان ، همون  ماشین اقتصادی اما بد قواره  و کم توان وپر سروصدایی  بود که   از سرشیطنت در باره اش   می گفتن : (  باجناق فامیل نمی شه،   ژیان هم ماشین نمیشه ). برادرم ژیانش  رو شبها توی حیاط خونه مون پارک می کرد و دامادمون اونو  توی کوچه زیر پنجره خونه شون ،که طبقه بالا بود ، پارک می کرد و یکی از وظایف شبانه خواهرم و دامادمون کشیک دادن از پنجره برای حفاظت از ژیان بدقواره ای بود که فرسنگها تا مجهز شدن به دزدگیر فاصله داشت .دو سال بعد ژیان ها با پیکان و بعد با ماشینهای جدیدتر  عوض شدن ، پیکان خواهرم اینا نخودی رنگ و صفر کیلومتر بود با روکش صندلی چرم کرم رنگ و تزیینات چوبی و  تا همین چند سال پیش اونو داشتن بدون خط و خش ، سالم و قبراق  .به جرات میتونم بگم دامادمون بعد از  عوض کردن پیکان شون با پژو ۴۰۵ ،هیچ وقت اون آدم قبلی نشد و رانندگی رو بتدریج کنار گذاشت .سالها بعد که بزرگتر شدم و  ازدواج کردم پی بردم  مردها روی ماشین شون تعصب دارن و بهش وابسته می شن و اصولا  ماشین برای مردها فقط یه وسیله نقلیه نبست ، بلکه بخشی از هویت محسوب میشه و کمتر مردی در دنیا پیدا مبشه که از بچگی آرزوهاش با ماشبن گره نخورده باشه .( ژیان ) معروف به ماشین فقراروزی از روزها که  با همسرم نامزد  بودیم ، همسرم برای اولین با ماشین برادرش که تویوتای زردرنگی  بود دنبالم اومد که  بریم بگردیم .  بهش نگفتم  که خجالت می کشم با این ماشین باربری بریم بگردیم چون گفتنش برام راحت نبود ، اما وقتی همسرم می خواست ماشین رو از پارک دربیاره با اینکه راننده قابلی بود ، نمی دونم چرا هول شد ، شاید حضور من شبیه به حضور  افسر پلیس راهنمایی رانندگی بود و همسرم  ماشین عزیز برادرش رو  محکم به دیوار حیاط همسایه کوبید و  نتونستیم  جایی بریم  . و من بعدا که با  همسرم  صمیمی تر شدم گفتم که دیگه هیچ وقت با ماشین امانتی جایی نخواهیم رفت و  دوست دارم خودمون ماشین داشته باشیم هر چقدر هم که زمان ببره  .میدونستم که داشتن ماشین شخصی رویای همسرم هم هست و از شما چه پنهان که برای رضایت دادن به  ازدواج برای خانواده ش یه  شرط گذاشته بود :&quot;&quot;به شرطی زن می گیرم که برام ماشین بخرید .&quot;و خانواده همسرم بعد از ازدواج مون به دلایلی که هنوز بر من مکشوف نشده به قول شون عمل نکردن . اما رویای همسرم  همچنان به قوت خودش باقی بود،   ولی مجال تحقق نداشت ،تا وقتی که ده سال از زندگی مشترک مون گذشته بود ،  دو تا بچه و خونه ای خارج از شهر داشتیم .رفت و آمد ها  و انتظارهای طولانی برای اتوبوسی که هر دو  ساعت یکبار میومد همسرم رو کلافه کرد ویه  قطعه زمین مسکونی به متراژ ۱۵۰ متر ، رو فروخت و  با پولش که حدود (۳ ) میلیون تومن می شد  یه پیکان دست دوم  خرید و کلی سرزنش اطرافیان رو به جون  خرید که :&quot;مگه آدم عاقل زمینش رو  می فروشه باهاش ماشین میخره ؟&quot;اگه بگم این سرزنشها هنوز ادامه داره  دروغ نگفتم !! و حالا که  بچه هامون  بزرگ شدن و سری بین دو گوش درآوردن اونا هم به خیل سرزنش کنندگان پیوستن .ولی من و همسرم همچنان معتقدیم راحتی و آرامشی که با وجود اون ماشین نصیب مون شد ارزشی داشت که با عدد و رقم قابل اندازه گیری نیست . ارزش فعلی اون قطعه زمین( ۳ میلیارد تومن)  شاید هم بیشتره .القصه ، تابستون شد و با  ماشین مذکور قصد سفر به شمال کردیم ...و ماشین که عمری ازش گذشته بود و به صاحبان زیادی خدمت کرده بود توی مسیر سفر به انواع بلاها دچار شد ،  به هرشهری رسیدیم اول سری به تعمیرگاه زدیم و سفرمون از مبدا تا مقصد دو روزو نیم به طول کشید و نیمی از مرخصی و بودجه سفر مون بابت تعمیر و تعویض قطعات ماشین صرف شد . درِ صندوق عقب بسته نمی شد ،  بارون میزد و برف پاک کن کار نمی کرد ، رادیاتور سوراخ شد ،تسمه برید و و ..........اما خوشحال بودیم که بالاخره با ماشین خودمون برای اولین بار طی طریق می کردیم .بعدا تا پولی دستمون میومد یا وامی نصیب مون می شد به فکر ماشین جدید تر می افتادیم ، سیر تحول ماشین برای ما اینطوری شد که :*پیکان قراضه به رنگ بژ*پیکان نو سفید یخچالی * پژو ۴۰۵ دست دوم سبز لجنی ،  که از همه سوراخ سنبه هاش خاک و سیمان و ماسه بیرون می زد .*پژو ۴۰۵ SLX صفر کیلومتر سفید ، بهترین ماشینی بود که تا اون موقع داشتیم و  با فروش اون به مبلغ ( ۱۱ میلیون ) تونستیم یه اپارتمان ۶۰ متری توی کرج بخریم .* ۲۰۶ تیپ ۲ نوک مدادی دست دوم . که ۱۷ میلیون تومن خریدیم  و از ترس اینکه نیاز به تعویض قطعه پیدا نکنه کمتر باهاش بیرون می رفتیم و تا به خودمون بیاییم دیدیم ۲۰۶ سوار ما شده و سرهر ماه اول باید به اون رسیدگی می کردیم . این بود که از خیر جوان پسند بودنش گذشتیم و تصمیم گرفتیم بفروشیم و یه ماشین کم خرج تر تهیه کنیم .اون روزا توی استان گیلان  زندگی می کردیم و برای فروش ماشین به کرج اومدیم ، بازاری برای خرید و فروش خودرو بنام ( شیطان  بازار ) بهمون معرفی کردن ، که هر کی اسمش رو گذاشته الحق درست گذاشته . دریایی ست از انواع ماشین و شیطان و شیطانک ها .۲۰۶  رو فروختیم ( ۱۹ میلیون تومن  ) البته نه توی اون بازار ،که اونجا اگه ( شیطان ) نباشی کلاه گشادی سرت میره و ما اینکاره نبودیم .حالا دیگه برای خرید و فروش  اینترنت بود و لب تاب و گوشی و سایت دیوار و شیپور ، و به راحتی میشد ماشین دلخواه رو با توجه به بودجه پیدا کرد ، یه روز که  داشتم مشخصات ماشینهای ایرانی رو جستجو می کردم چشمم به  پوستر یه  ماشین افتاد ،زیرش نوشته شده بود (سمند آبیِ دیپلمات ) .این اولین بار چنین کلمه ای در وصف رنگ آبی به چشمم می خورد .اون موقع ها می گفتن سمند چنینه و چنانه ،توی سربالایی کم میاره و از این حرفها ، اما اون رنگ آبی چشمم رو گرفته بود .چند روز بعد که  پسرم داشت بین  آگهی های شهرهای مختلف رو جستجو می کرد ، ازم پرسید به نظرت دنبال چی بگردم ؟؟بدون درنگ گفتم : سمند آبیِ دیپلمات .و سومین آگهی جستجو مربوط به یه سمند آبیِ دیپلمات در شهر تبریز  بود . درست به اندازه پولی که داشتیم ، یعنی( ۲۵ میلیون تومن ) قیمت گذاری شده بود .با قطار به  تبریز رفتیم و با سمند آبیِ دیپلمات برگشتیم .امروز که این پست رو می نویسم ،ده ساله که آبیِ دیپلمات بهمون خدمت می کنه ، هرچند کمی فرتوت شده و چند جای بدنه آبیش زخم برداشته ،اماهمچنان محکم و  استوار ،  باوفا و قابل اعتماده و در اندرونش بانویی سخنگو هست که مراقب مونه ، درهای ماشین رو درست بسته باشیم ، کمربند ایمنی رو ببندیم ، و تعویض به موقع  روغن رو یادآوری می کنه .آبی دیپلمات مون .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 18:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین سفر دو نفره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-k8gf6wilnmi3</link>
                <description>مرد اونجا ایستاده بود وسط کوچه ،  از تاکسی که پیاده شدیم  برامون دست تکون داد و چند قدمی به استقبال مون  اومد ، از خودم خجالت کشیدم بخاطر قضاوتی که در باره ش  کرده بودم .ماجرا این بود که من و  همسرم اولین سفر دونفره مون رو تجربه می کردیم .   دو ماهی می شد  که عقد کرده بودیم و هنوز من خجالت می کشیدم به اسم صداش کنم .به دلایلی خانواده ها  برامون مراسم عروسی نگرفته بودن و مطابق رسم اون موقع  ما رو راهی ( ماه عسل )  کرده بودن.اردیبهشت ماه بود  و چه جایی بهتر از شیراز ، اما  شیراز خیلی دور بود .  ۸ صبح  از خرم آباد سوار اتوبوس شدیم و بعد از ظهر  به اصفهان رسیدیم و   سوار اتوبوس بعدی به مقصد  شیراز شدیم و روز بعدش  به شیراز رسیدیم .توی مسیر با یه مرد سالخورده خوش صحبت  آشنا شدیم که اونم مقصدش شیراز بود  . مرد سالخورده وقتی فهمید  همسرم اینقدر که حواسش بوده فلاسک آب جوش رو  جا نذاره ،  شناسنامه های هردومون رو  جا گذاشته بود  ، موقع  پیاده شدن  از اتوبوس و  خداحافظی کردن   روی یه تیکه کاغذ شماره منزلش رو نوشت و داد دست همسرم .اون مرد اینقدر دنیا دیده بود که متوجه شد توی مخمصه افتادیم و من یواشکی به همسرم گفتم : یه وقت بهش زنگ نزنی ها !! ما که اونو نمی شناسیم ، شاید آدم خطرناکی باشه و از اینجور بدگمانی ها .....جونم براتون بگه نیمه های شب بود و خوش و خرم  ، چمدون به دست ،  چون هنوز چمدون چرخ دار فراگیر نشده بود ،با تاکسی به سمت هتل رفتیم ، اما واقعیتش من یه کم بخاطر نداشتن شناسنامه  دلشوره داشتم از همون وسطای راه خرم آباد به اصفهان به همسرم  گفته بودم ، بیا پیاده بشیم برگردیم خونه .ولی همسرم می گفت کارت پایان خدمت و کارت شناسایی محل کارم همراهمه  نگران نباش .وقتی کارمند پذیرش  اولین هتل عذرمون رو خواست ،انگار یه سطل آب یخ ریخت  روی هر دوتایی مون .همسرم یه تاکسی دربست گرفت و تا وقتی که هوا روشن بشه  چندین  هتل و مسافرخونه رو سرزدیم ،هیچکدوم   زیر بار دادن اتاق به زن و مردی که شناسنامه ندارن نمی رفتن ،  . یعنی قوانین بهشون اجازه نمیداد .مسئول  پذیرش آخرین هتلی که رفتیم از سر دلسوزی  بهمون گفت اگه  بریم از  ( کمیته) یه معرفی نامه بگیریم بهمون اتاق میده .حالا کمیته کجاست ؟پرس و جو کنان کمیته رو پیدا کردیم .فکر کردم  توی اون شرایط بهتره  چادرسرکنم  و از اونجایی که چادر نماز برای من همواره جزو لوازم ضروری و ایمنی  سفر بوده و هست   ، همراهم بود و دم دست .چادرمو سر کردم و همراه همسرم به کمیته رفتم البته از دم در  جلوتر نرفتیم ، چون مسئول کمیته زحمت کشیدن و اومدن بیرون و صحبتهای من و  همسر  که بیشتر شبیه عجز و لابه بود رو  شنیدن ، بعدش هم یه ( نه ) محکم  گفتن و  آوارگی در اولین روز ماه عسل مون  رسما کلید خورد .فکر کنم تقصیر لاک های قرمز بود ، لاک های قرمز بجا مونده از  مهمونی خداحافظی،  شب  قبل از  سفر  .اون موقع اعتقاداتم در حد اصول دین چند بُوَد ؟ و فروع دین چند تاست و اینا بود و خیلی مقید به خوندن نماز نبودم که بخوام لاک ها رو در اسرع وقت پاک کنم و تا به خودم بیام و انگشتام رو لای چادر نماز قایم کنم یقینا مسئول کمیته دیده بودشون و کار از کار گذشته بود .در حالی که شهر آهسته آهسته از خواب بیدار می شد و جنب و جوش شروع شده بود ،  من و همسرم پیاده  به چند جای دیگه سرزدیم ، فایده ای نداشت . حالا که آواره شده بودم ، می تونست انتخابم این باشه که از خیر ماه عسل و زندگی مشترک بگذرم و همه چیو رها کنم . .اما آخرین ماه از   کارورزی  بیمارستان که چند ماه قبل از ازدواجم بود ، از من آدمی ساخته بود که می تونستم هرجا و توی هرشرایطی دوام بیارم ،یک ماه شبکاری ممتد ،  بدون داشتن جای خواب و استراحت هر جنبنده ای رو ادب  میکنه .از این رو در حالیکه خسته و گرسنه بودم زنبیل بدست مثل بره ای مطیع  دنبال همسرم راه افتاده بودم .بدون نق زدن و شکایت کردن . بیشتر از خودم دلم به حال اون می سوخت ، حسابی پیش من کنف شده بود و لازم نبود به روش بیارم که  چرا حرفمو گوش نکردی من که گفتم بیا برگردیم !!از اون گذشته همین دوروز قبل بود که خواننده زن با شور و حرارت توی مهمونی خداحافظی میخوند :تو قلبم تورو دارماگه خونه به دوشممن این عالم عشقو به عالم نفروشم .!!!!القصه از اون جایی که به تصمیمات  یه مغز گرسنه و خسته و مضطرب چندان اعتمادی نیست همسرم به درستی تصمیم گرفت توی یکی از بهترین رستورانهای شیراز ناهار رو بخوریم بعد تصمیم بگیریم چکار کنیم ، اون  ناهار اولین روز زندگی مشترک مون باعث شد باور کنم:  چه خوبه بدونیکه با مهربونیمیتونی تو قلبم بمونی ، بمونیبمون تا بتونم یه عاشق بمونم .نه اینکه موقعیت مون  رمانتیک باشه ، به هیچ وجه ، اما وقتی گارسون منو رو آورد وهمسرم  به من گفت گرونترین  غذایی که دوست داری رو سفارش بده و دست و دلش از حساب و کتاب نلرزید ،  برام یه نقطه اتکا بود .  هردومون باقالی پلو با ماهیچه خوردیم .وقتی سیر شدیم تصمیم درست هم خودش اومد،.از باجه تلفن  به غریبه همسفرمون زنگ زدیم ، آدرس خونه اش رو  داد و گفت که منتظر تلفن مون بوده و از خونه بیرون نرفته و حالا از تاکسی پیاده شده و درِ  خونه اش بودیم .از خونه های  بزرگ و حیاط های پردرخت معلوم بود که اونجا یه  محله مرفه نشین بالاشهری بود .مرد ما رو به داخل ساختمون  قدیمی راهنمایی کرد و تنها اتاق منزل رو که پنجره اش به حیاط دلباز و  پردرخت باز می شد  در اختیارمون گذاشت .گوشه کنار خونه پر ازمجسمه ها و  اشیا عتیقه قیمتی و  زیبا بود که  مرد از سفرهاش به کشورهای خارجی آورده بود .زیباترینش مجسمه ای از یه زن اسپانیایی با لباس قرمز و کلاه پردار در حال رقص بود که  لبه  دامن پیراهن پراز چینش رو کمی بالا کشیده بود و کفشهای پاشنه بلند سیاهش پیدا بود . چند قاب  عکس سیاه و سفید از زنی  سالخورده  روی دیوارها بود ، زن موهای جو گندمیش رو جمع کرده و  در حال گلدوزی و قلاب بافی بود  ، چند تار موی نقره ای از موهاش  بیرون زده و   زیبایی خاصی به صورت پر از چین و چروکش  داده بود .واضح بود که زن توی قاب عکس مرد رو با کوله باری از خاطرات زندگی مشترک تنها گذاشته بود .محو تماشای عکسهایی شدم که عشق در اونها موج میزد ، عشقی که حسش می کردم اما نمی تونستم درک و توصیفش کنم . اون موقع برام غیر ممکن بود .مرد بعد از اینکه ما استراحت کردیم به دوچیز ما رو مهمون کرد . اول برامون چند تا  آهنگ  زیبا با پیانو نواخت که حالمون خوب بشه و بعد ما رو برای شام بیرون برد .با ماشین مرد  بیرون رفتیم و اون  مثل یه جنتلمن برای من درو باز کرد و گفت:اول خانم ها !!! 🥰 و چه کیفی کردم .به تنهایی  عقب نشستم . وقتی که مرد میخواست ماشین رو سروته کنه خیابون بند اومد  بس که ماشین طویل بود و من یه حس غریبی داشتم .  یه جور ارزشمندی  ناپایدار در اون لحظات بود .یه خوش شانسی کمیاب تالاپی افتاده بود  وسط یه بدشانسی بزرگ .و من شبیه  ملکه ای آواره و بدون هویت بودم  ،  سوار بر ماشین مردی غریبه،  در یه شهر غریب . و اون مرد سالخورده خوش قد و بالای سفید مو،  قهرمانی  بود سوار بر ارابه طلایی که  ناجی  من و همسرم شد .چند روز بعد شناسنامه ها از طریق پست به  دستمون رسید ، دو روزی هم توی هتل هما اقامت داشتیم و زندگی مشترک مون رو با عبور از یه چالش درست و حسابی شروع کردیم .بعدها  بارها به سفر رفتیم،  دونفری و بعدتر  چند نفری با بچه ها ،  با ماشین های مختلف ،   اولیش پیکان قراضه ای به رنگ بژ بود که  ده سال بعد از شروع زندگی مشترک مون صاحبش شدیم و بعد با ماشبن های بهتر و جدیدتر .اما هرگز یاد و خاطره اولین سفر دونفره رو فراموش نمی کنم .نام  اون مرد ( سورن ) اهل شیراز ،  ارمنی  و ماشینش یه( آئو دی ) سفید رنگ بود .این شبیه ترین عکسی بود که پیدا کردم .پ ن : این متن رو بیاد ( سورن ) نوشتم که یک انسان اصیل و واقعی بود .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 21:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلچین فیلم و سریالهایی  که این ماه دیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%DA%AF%D9%84%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-qjvazrjkfxwk</link>
                <description>گه از اون دسته آدمها هستین که  در ریلکس ترین حالت ممکن و متکا زیر آرنج و  تخمه و چیپس در برابر فیلم  تماشا می کنید باید بهتون گفت :زهی سعادت .✋😊تماشای فیلم برای من با خیلی از شماها فرق داره .حین تماشای فیلم کم و بیش باید اینکارها رو  انجام بدم  :آبکش کردن برنجسرخ کردن پیاز و بار گذاشتن آب گوشت یا خورشسرخ کردن سیب زمینی ، بادمجون و چیزای دیگهپاک کردن و شستن سبزیدستمال کشیانداختن و درآوردن لباسها در لباسشویی و پهن کردن اونها روی رخت آویز .و از همه اینها مهم ترکنترل کیفی غذای در حال پخت 🤓مثلا  همین الان که میخواستم در باره فیلمی که دیدم  بنوبسم ،  لپه ای که گذاشته بودم بپزه، آبش تموم شده و نزدیک به سوختن بود ،  بلند شدم برم دستمال کاغذی بیارم چشمامو که در لحظات پایانی فیلم  نمناک شده بود پاک کنم دیدم لپه به جلز ولز افتاده.البته شده که هیچ کاری وسط تماشای فیلم نداشتم اونوقت بعد از تموم شدن فیلم هی به خودم میگم خوب فکر کن ببین کاری رو جا ننداختی !!🙂از بین فیلمها و سریالهایی که این ماه دیدم اینها رو گلچین کردم . اگه مختصر و مفید معرفی میکنم به همون دلایل بالا بر من ببخشایید .یه مادر تمام عیارمینی سریال ( خدمتکار )تماشای این سریال رو به همه اونایی که قصد ازدواج دارن ، یا قبلا ازدواج کردن و حالا در شرف بچه دار شدن هستن ،یا  با وجود بچه قصد طلاق گرفتن از همدیگه رو دارن، و یا خودشون فرزند طلاق هستن یا از زخم های درمان نشده عاطفی رنج می برن ( اینکه شد همه مردم 😃😃) توصیه میکنم .الکس و مادرش ، مادری که هنوز خودش یه کودکه .(آلکس)  جوان و همسرش و دختر کوچیکشون  (مدی ) ، نمونه ای  از بی نهایت  ازدواج و تشکیل خانواده  ناموفق در دنیای مدرن هستن ،  با این تفاوت که  عشق بی پایان مادرانه  ( آلکس ) نسبت به دخترش  ورق رو بر می گردونه . اون  تصمیم میگیره مادر بودن رو با همه مرارت هاش به جون بخره و توی این مسیر ، مجبور می شه برای گذران زندگی به خدمتکاری رو بیاره . بارها بادیدن صحنه هایی از این سریال اشکم دراومد،  بیاد زنهایی که دوروبر خودم می شناختم و به مراتب رنجهایی  بیشتر از ( الکس )  کشیدن تا خانواده رو حفظ کنن .بیشتر از این توضیح بدم داستان لو میره .)کاغذ بی خط )این فیلم  ساخته مرحوم ( ناصر تقوایی ) تولید شده در سال ۱۳۸۰ هست با این حال موضوع فیلم هنوز هم تازگی داره .رویا و جهان ، زوجی هستن که ۱۲ سال از زنگی مشترک شون میگذره ،دوتا بچه دارن و به مرحله ای رسیدن که بهش میگن ( روز مرگی ) .فیلم از ساعت دیواری که روی عدد ۷ هست شروع میشه ،  صبح اولین روز  هفته ست .و  کلی ماجرا و داستان و کنایه و متلک و شک و بدگمانی بین زن و شوهر طی چند ماه  اتفاق میفته و در پایان دوباره همون ساعت و ۷صبح ،اما روز جمعه ست و (جهان و رویا) که حتی نام هاشون  نماد جهان واقعیت و جهان تخیل هست  ، دچار تغییراتی شدن و .............ریتم فیلم کند و کمی حوصله سربره ، در فیلم به کرات از نمادها استفاده میشه تا به معناگرایی نزدیک بشه . و  از برگزیدگان جشنواره فجر هست .( به همین سادگی )ساخته رضامیرکریمی ،سال ۱۳۸۶یکی از معدود فیلمهایی که با جون و دل دیدم و پسندیدم . ( طاهره ) کاراکتر اصلی فیلم شبیه میلیونها زن ایرانیه که وظایف مادرانه  رو به نحو احسن و بدون خودنمایی انجام میدن . مراقب همه چیز و همه کس هستن بجز خودشون .همسر طاهره ،  بعلت اینکه تا دیروقت سرکار میمونه بجز آخرین سکانس  در فیلم  حضور نداره و  این باعث میشه که بیننده هم مثل طاهره به اون شک کنه !!!طاهره   دلش هوای ییلاقات و زندگی روستایی دوران کودکی رو میکنه .زیر لب آوازهای ترکی  حزین می خونه وبه هرترفندی متوسل میشه که خودش رو آروم کنه .  اما فایده ای نداره . بالاخره یه  تصمیم مهم  میگیره اونم درست روزی که سالگرد ازدواج شونه .اگه اینجای فیلم اشکت درنیومد پس خیلی قرصی 🥺یه کاربر ویرگولی ۷ سال پیش خیلی کاملتر از من  این فیلم رو معرفی کرده ،لینکش رو پایان پست میذارم.ایشون ارنی هستن که یه حقه باز لقب بیسکویت رو بهش میده .انیمیشن ( بیسکویت ارنی )محصول ۲۰۱۵ ،استرالیاسازنده ( آدام الیوت )آدام الیوت همون کسیه که ( مری و مکس ) رو ساخته .انیمیشن به طریقه استاپ موشن هست ،ماجرای آشنایی ( ارنی ) که  ناشنواست با دختری که نابیناست و دوستی بی شیله پیله اونها که مکمل همدیگه هستن ، یه گریزی هم به خشونت انسانها  نسبت به حیوانات خانگی داره ، دیدنش خالی از لطف نیست .ا🌟نیمیشن ( مری و مکس ) رو آقای سید مهدار معرفی کرده بودن و بعد از دیدنش من این یکیو  یافتم. اسم فیلم بعضی جاها کتاب فروش دوره گرد نوشته شده( کتاب گرد )با موضوع کتاب و کتابخوانی  ،محصول آلمان .۲۰۲۴از دسته فیلمهای چند لایه که اولش سطحیه بعد با پیش رفتن فیلم عمیقتر میشه . روایتی غم انگیز از کنار گذاشتن آدمهای سالخورده و با تجربه در جوامع مدرن شبیه کالایی که تاریخ انقضاش به سررسیده .( جوجو خرگوشه )محصول مشترک امریکا ،نیوزیلند ،چکسال ۲۰۱۹پسری بنام جوجو عاشق هیتلر و آرزوی خدمت به اونو داره اما مادرش برخلاف اون با عقاید هیتلر مخالفه و مبارزه میکنه . و حتی یه دختر یهودی رو توی خونه مخفی کرده ، تا یه جاهایی فیلم بنظر طنز میاد اما بعدش به یه روایت تلخ از نژاد پرستی تبدیل میشه .🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃اینم لینک پستی که فیلم ( به همین سادگی ) رو کامل معرفی کردن 👇👇منبع: ویرگول https://share.google/VHeHHE62um8XyJgqZ</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 21:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ( شنبه بازار ) را دوست دارم.  .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-vfalxq7rz0vq</link>
                <description>شنبه  بازار به خونمون نزدیکه.،برای همین تبدیل شد به  محل  ( قرار ملاقات با کودک درون ) . به مدت نزدیک به ۶ ماه!یعنی از وقتی  که کتاب (راه هنرمند ) رو شروع کردم به خوندن وتوی  همون صفحات ابتدایی نوبسنده  قسمم داد که اگه قراره کتابو درست درمون بخونم و نتیجه بگیرم باید به دونکته وفادار باشم .اول  :  به مدت ۱۲ هفته .....اول صبح دست و رو نشسته سه صفحه از مشق سیاه کنم و هرچی که اون لحظه ذهنم رو میخوره رو بیارم روی کاغذ  !دوم : هفته ای دو ساعت کودک درونم رو ببرم بیرون بهش قاقالی لی بدم !  نه ... بهتره بگم کودک درونم منو ببره  بیرون بگردونه به شرطی که فقط من باشم و اون ،بدون  همراه ، بدون گوشی .و هر دو روی جهان مرئی محیط پیرامون تمرکز کنیم .روال شنبه های صبح اینطوری بود که حوالی ساعت ۹ ،  لباس  صبحای شنبه رو میپوشیدم .لباس رسمی ؟!  خیر ،ابدالباس  رو طوری انتخاب میکردم که رنگش  خنثی باشه  ! یعنی تو چشم نیاد!چرا ؟چون  سه بار یا بیشتر  سرتا ته بازار رو در می نوردیدم ،بار اول گشت  و  شناسایی میوه و تره بار مرغوب   ، بار دوم خرید ، و بار سوم انجام دیت هفتگی .برای این مورد آخر ،   قسمتی از بازار یعنی  بساط بنجل فروش ها در انتهای بازار مد نظرم بود ،  که بوسیله یه تپه خاکی کوچیک از بقیه بازار جدا میشه و شلوغ ترین قسمت بازار  هم هست .عکس تزیینی ست .اجناس این قسمت  هر کدوم قصه ای دارن ، کافیه مثلا یه کیف دستی  چرم مستعمل رو برداری و نگاهش کنی ،میتوتی تصور کنی صاحب اون چه کسی  و چه شکلی بوده ؟ چند ساله بوده ؟ روزی چند بار در این کیف و به چه منظوری باز و بسته می شده ؟ صاحب کیف الان کجاست ؟ این کیف چطور به دست فروشنده و به اینجا رسیده ؟و همینطور که رد میشی و  به اجناس رنگارنگ  نگاه میکنی میتونی گفتگوی فروشنده ها رو با همدیگه بشنوی ،  از وضع آب و هوا گرفته تا بحث های داغ سیاسی اینجا جریان داره ، به راحتی میتونی  سرصحبت رو با فروشنده ها باز  کنی  ، باهات درد دل می کنن و از تلخی زندگی هاشون میگن ،شاید هم از موفقیت بچه هاشون ، کارتخوان ندارن و   پول نقد  طلب می کنن  . اینجا نه در داره نه دیوار نه دزدگیر و نه دوربین مدار بسته . هیچ فروشنده مبادی آدابی با سرووضع آراسته به استقبالت نمیاد بپرسه ، میتونم کمک تون کنم ؟؟اینجا فروشنده ها گاهی به هم کمک می کنن ،گاهی دعوا می کنن و به هم فحش میدن اما هفته بعد دوباره با هم دوست میشن .میتونی تا هروقت که دلت میخواد یه جا وایسی و به اجناس زل بزنی و زیر و روشون کنی ،قیمت کنی   بعد نخری و بذاری سرجاش .ابتدای بازار مال کسیه که زودتر از همه میاد ،  که معمولا  خانم های افغانستانی هستن که همراه بچه هاشون میان .کنارشون  یه خانم جوان خوش قد و بالا و خوش پوش  که بینی عمل کرده و لب های پروتز شده داره بساط میکنه و برای اجناسش سایبون و سرپناه درست میکنه و بهشون احترام میذاره و مرتب میندازشون روی رگال.  تصور میکنم  لباسهای خودش هستن ،چون همه به سایز خودش می خورن .وسط بازار معمولا یه  پسر جوانی بساطش  رو پهن میکنه و اینقدر وسط جار زدنش ،غر میزنه و از بدبختی هاش میگه که کسی سمتش نمیره ، همش  در حال مقایسه کردن اجناس خودش با بقیه فروشنده هاییه که سرشون شلوغه !!! آقا جان تمرکز رو از روی دیگران بردار بذار روی خودت .یه خانم مسن   ، بلند بالا و درشت اندام ،سبزه رو ، عینکی و  با نمک ،قلب بازار محسوب میشه .  با خودش چارپایه میاره و روش می شینه  و  از اونجا امپراطوری کوچیک چند متری اجناسشو رصد میکنه ، و عین ملکه ها همیشه دو سه تا ندیمه از  فروشنده های خانم  دیگه اطرافش می شینن و قلب بازار براشون با ته لهجه کرمانشاهی یا سنندجی نطق های شیرین میکنه و خودش غش غش می خنده ، یه بار سرقیمت یه کاپشن  با یه خانمی دعواش شد ،خانمه بهش تیکه انداخت که فکر میکنی کی هستی ، یه بدبخت کهنه فروشی  بیشتر نیستی !!!!و قلب بازار در جوابش گفت :  من اینا رو نمی پوشم ،میفروشم و تو  که  می آیی می خری و می پوشی ،بدبختی !!!دعوا سر اینکه کی بدبخته و کی خوشبخته  بالا گرفت و پیروز میدان ،  قلب بازار بود با اعتماد به نفسی که از صدای بلند و رساش میشد فهمید .میگه که بیشتر اجناسش رو دخترش از استانبول براش میفرسته و برای وقت گذرونیه که میاد بساط پهن میکنه .در انتهای بازار یه مرد افغانستانی  می شینه  که همیشه  زانوهاش رو بغل کرده  و زیر لب چیزایی غمگین رو  زمزمه میکنه . گاهی اجناسش چنان کپه درهم برهمی رو تشکیل میدن که خودش به سختی دیده میشه و اگه صدای زمزمه ش نباشه متوجه حضورش نمیشی .همیشه سرش خلوته ، گویا میلی به فروش کپه درهم اجناسش نداره ، چون هیچ تلاشی برای جذب مشتری نمی کنه  ، اگه نقاش بودم تصویرش رو می کشیدم اسمش رو میذاشتم ( مایوس ) .لی لی خانم هم یه رکن  بازاره ، یه خانم سفید روی ترک زبان که اونم جایگاه مخصوص به خود با ابعاد مشخصی داره ، مهربون و منعطف و دست و دل بازه ، دیدم که همینجوری راه به راه تخفیف میده ،  مشتری هایی داره که   باهاشون رفیقه و معمولا پای درد دلش مبشینن ،، توی سرما و گرما رو اندازی روی پاهاش میندازه و به تنه یه درخت کهنسال تکیه میده ، از این درخت تا اون درخت طناب می بنده و لباس هایی که شیک و پیک تر هستن رو آویزون میکنه بقیه اجناس رو  در چند کپه ،مردانه،  زنانه ،بچگانه ،کیف و کفش ، تزیینات و اسباب بازی دسته بندی می کنه ، تنهاست و شاید محتاج حمایت یک مرد برای جابجایی این همه جنس .و کتارش عتیقه فروشیه که تنها دارنده دستگاه پوز توی بازاره ، ندیدم کسی ازش چیزی بخره ،  اما  بابت هر تراکنش  برای دیگر فروشنده ها  درصدی کسر میکنه و اینم خودش یه راه کسب درآمده .تابلو نقاشی ( بازار فرش قاهره ) اثر ژان لئون ژروم ،قرن ۱۹پ ن :  یه آهنگساز بریتانیایی بنام ( کتلبی )  در سال (۱۹۲۰)  قطعه ای ساخته بنام (در یک  بازار ایرانی ) . روح ( بازار ) های شرقی و خاورمیانه رو در این موسیقی میشه حس کرد ، شور زندگی ،جنب و جوش و سپس سکوت و آرامش  هنگام عبادت   ظهرگاهی  و شاید سکوت هنگام  عبور یک شخص  مهم ، شاه یا ملکه .لینک  این قطعه موسیقی در آپارات  👇👇امیدوارم قابل استفاده باشه .https://www.aparat.com/v/f870c84</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 13:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنانی که با گرگ ها می دوند .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF-sbgxcnala33m</link>
                <description>ماجرای من و این کتاب : دوسال پیش بود .یه صبح سرد زمستونی، شب قبلش برف باریده و یخ بندون شده بود ، سرما ازپالتو و شال و دستکش هام عبور میکرد و به لرزیدن افتاده بودم ،مسیر منتهی به باغ فاتح  رو سلانه سلانه طی کردم تا به محل قرارمون دم کلبه کتاب رسیدم .کلبه کتاب بسته بود و دوستان هنوز نیومده بودن ، باغ  خلوت و از ورزشکاران و دوندگان  همیشگی خبری نبود .بعد از چند دقیقه (الی) اومد ، بعدش هم( فائزه) ، داشتیم یخ میزدیم ( شین ) دیر کرده بود . بالاخره اومد،  مرتب و اتوکشیده ، پالتوی پشمی بلند پوشیده بود ، صورتش از سرما سرخ شده بود و چشماش برق میزد . جایی برای نشستن لازم داشتیم و کلبه کتاب همچنان بسته بود .قسمتی از محوطه بیرونی کلبه رو نایلون کشیده بودن که  دو نیمکت رو محافظت میکرد ،چهارتایی مون شبیه مرغایی که  قد قدکنان از سرما داخل لونه میشن ،به زیر نایلون پناه بردیم .  دم نوشی که همراه فائزه بود گرممون کرد و قدقدمون بیشتر شد .هرکدوم مون لیستی  از کتابهای پیشنهادی رو همراه داشتیم و قرار بود از بین شون یکیو انتخاب کنیم و گروهی کتابو بخونیم . اما پیشنهاد (شین )کتابی  بود که اونو  همراه خودش آورده بود ،  یه کتاب قطور که تصویری از  یه زن و یه حیوون  روی جلدش بود وقتی فهمیدم اسم کتاب چیه ،  با پبشنهاد (شین )  مخالفت کردم بدون اینکه در مورد محتوای کتاب  آگاهی داشته باشم ،گمونم سرما باعث شده بود به یه (مغز کوچک یخ زده)  تبدیل بشم .گفتم تحمل  خوندن رمان رو بصورت گروهی  ندارم و رمان رو هرکسی به تنهایی میتونه بخونه و ما باید کتابی در زمینه رشد فردی رو با هم بخونیم که تبادل تجربه کنیم و از این حرفا.......و (شین ) با متانت و لبخند به حرفام گوش داد و بعدش  گفت اجازه بدید کمی از مقدمه کتاب رو بخونم . و کلماتی که همراهشون مه رقیقی  از دهان ( شین ) بیرون میومد شبیه  افسونی  بود ، که منو وارد  دنیای دیگه ای کرد که قبلا چیزی در باره ش نشنیده بودم . انگار که توی سرزمین عجایب از خواب  بیدار شده بودم . تا مدت ها بعد و حتی همین الان که دارم در باره ش مینویسم یاد آوری اون روز و اون لبخند (شین ) منو شرم زده میکنه . گروه با خوندن کتاب موافقت کرد و ( شین ) زحمت تهیه کتابو برامون کشید . از دیجی کالا برامون سفارش داد .و از هفته بعدش خوندن رو شروع کردیم . هفته ای دو ساعت هم دور هم جمع میشدیم و در باره ش گفتگو میکردیم ، یک سال و نیم طول کشید تا کتابو تموم کردیم،  وسط خوندن کتاب پدر بیمار (شین ) فوت کرد و چند ماه بعد هم مادرش بر اثر حادثه ای به کما رفت و بعداز یک ماه پرستاری بی وقفه  (شین ) رو تنها گذاشت با کلی مسئولیت پایان ناپذیر رسیدگی به امور خیریه و خونه بزرگ پر از خاطره شون . و ( شین ) مثل یه درخت سرو ،خم شد اما نشکست ، چون باور داشت به چرخه ( حیات ،مرگ ،حیات ) . موضوعی که بارها توی  کتابی که با هم میخوندیم روی اون تاکید شده بود .و امسال با یه گروه دیگه همین کتابو خوندیم و از اونجایی که تک تک افراد اعتراف کردن مطالعه کتاب تاثیر عمیقی بر اونها گذاشته و به آگاهی جدیدی دست پیدا کردن ، انگیزه ای شد که در باره ش بنویسم .معرفی کتاب : زنانی که با گرگ ها می دوند .این کتاب برخلاف نامش فقط  برای زنان نیست و هر کسی که به روانشناسی یونگ و تحلیل اسطوره ها و نمادها علاقه داره از خوندن این کتاب لذت خواهد برد .  تاکید کتاب  روی  بازگشت زنان به روح غریزی و طبیعت وحشی شونه ودو نکته مهم در رابطه با این کتاب وجود داره ،اول اینکه از بین این همه مخلوقات نویسنده چرا   ( گرگ ) رو انتخاب کرده  ؟! علت این  انتخاب  در همون صفحات ابتدایی کتاب کامل  توضیح داده شده و دومین نکته بازخوانی و تحلیل قصه های کهن هست .قصه های  اقوام و ملل مختلف دنیا عناصر کمابیش مشابهی دارن  ،هر چند به اشکال مختلف روایت میشن اما هدفشون  انتقال خرد جمعی از طریق روایتگری و پیوند بین نسل ها هست .سفر بعنوان  کنش قهرمان در قصه ها بدلیل مواجهه با  ناملایمات و سختی ها  و یا جستجوگری  اتفاق میفنه و در این کتاب ، همراه با تحلیل  قصه ها ،  سفری به درون و لایه های عمیق وجود خواننده ست . نیمه پنهان وجود کاویده میشه و لزوما این نیمه،  تاریک،  نیست بلکه ممکنه کودکی ترسان و مضطرب و رانده شده باشه که باید اونو از مخفیگاهش با ملایمت بیرون کشید و بهش مجال بروز داد .خانم کلاریسا پینکولا استس ، به شکلی هنرمندانه ، تجارب خودش و گفتگو با زنان سالخورده اطرافش رو با تحلیل یونگی قصه ها و نمادها ترکیب کرده و اثر قابل توجهی خلق کرده که ارزش خوندن داره حتی بیش از یکبار .پ ن : برخی از مطالب کتاب ممکنه با فرهنگ ما هم خوانی نداشته باشه مثل خیلی از کتابهای دیگه .‌پ ن : وقتی این کتابو خوندید اونوقت متوجه میشید چرا  بعضی زنها ( یا مردها ) اینقدر به  زیباسازی ظاهری اهمیت میدن و براش هزینه می کنن !!پ ن : یکی از راهکارهایی نویسنده ارائه میده و  برای من خییییلی جالب بود اینه که یه لباس مثلا یه کت رو در نظر بگیرید و زمانی که گذشته تون رو مرور می کنید برای هر رنج یا بحرانی که پشت سر گذاشتین تکه ای پارچه یا نفشی روی اون لباس بدوزید یا بچسبونید و بعد از مدتی اون لباس نماد افتخار آمیز شما خواهد بود درست مثل لباس پر از مدال و نشان یه قهرمان از جنگ برگشته .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 12:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم باید دوباره حس کنن ،زندگی کنن و ماباید براشون دنیای جدیدی بسازیم ،به این میگن : بقا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%B3-%DA%A9%D9%86%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%A8%D9%82%D8%A7-sw48l7tzkkz0</link>
                <description>وقتی این سریال رو ببینید متوجه خواهید شد ( ظاهر جدید ) چیزی فراتر از طراحی لباس هست .مادرم شبیه کوکو شنل بود ، قدی بلند و کشیده ، صورتی   استخوانی و  گونه های برجسته ، لبهایی نازک و بینی اش  کمی پهن ،موهای تاب دار و چشمانش  تیره رنگ و چهره ای  شاد و مهربان  داشت،و بوی عطر گرم و شیرین دانه های ( مهلو و میخک )  میداد که بر گردن  داشت ، هم اکسسوری اش بود و هم عطرش . ، خیاط بود و  بعد از همسر و فرزندان ،چرخ خیاطی سینگر عزیزترین داراییش  بود .گاهی که  از جور و جفای روزگار  غصه دار میشد به چرخ خیاطی پناه میبرد و  ،غصه هاش  رو با  زمزمه کردن  ابیاتی  غمگین به دست فراموشی می سپرد .  لباسهایی موزون  به قامت ها می دوخت و  شبهایی بود که تا  دیروقت  خیاطی می کرد و  آخرین کوک ها رو به دامن ها و پیراهن ها می زد .مادرم حداقل به ۵، ۶ زن دیگه خیاطی رو به روش خودش آموزش داد، بدون استفاده از متر و الگو ،  روش  مادرم برای  اندازه گیری وجب کردن بود و  گز کردن  ،   همه این زنها مثل مادرم کمک خرج خانواده بودن و هستن .هیچ وقت برای آموزش از اونها پولی نگرفت و بارها میشد که  بابت دوخت لباس از کسانی که دستشون تنگ بود مزدی   نمی گرفت، سواد  حداقلی اما ایده هایی ناب  داشت و . هیچوقت نفهمیدم خیاطی رو چطور ،کی و کجا یاد گرفته بود . افسوس که هرگز ازش نپرسیدم!!! و همیشه از خودم میپرسم اگه مادرم در زمان و مکان و شرایط دیگه ای متولد میشد و پدرو مادرش رو از ابتدای کودکی از دست نمیداد و سرپرست خواهر و برادرش نبود ممکن بود تا کجا پیشرفت کنه ؟؟کوکو شنلو اینروزها بیشتر از همیشه به این سوال فکر میکنم از وقتی سریال ( ظاهر جدید ) رو دیدم .داستان سریال برمیگرده به دوران جنگ جهانی و زمان اشغال فرانسه توسط نازیها ، سریال دو خط روایی رو به موازات هم دنبال میکنه ، زندگی کوکو شنل و کریستین دیور ، هر کدوم مشکلات و راهکارهای خودشون رو برای غلبه بر مشکلات ناشی از جنگ رو دارن ، شنل بیشتر از دیور وارد بازیهای سیاسی میشه ، از هردری وارد میشه تا کسب و کارش رو حفظ کنه اما دیور که شخصیت آرام و محتاط تری داره بیشتر از حفظ کسب و کار نگران خواهرشه ،  کاترین خواهر کوچکتر دیور  عضو مقاومت فرانسه و بعد از بازداشت در شرایط بسیار بدی بسر میبره و مثل خیلی از بازداشت شدگان از سرنوشتش اطلاعی در دست نیست .و در همین بحبوحه هست که  دیور پیشنهادی از طرف یه سرمایه گذار  دریافت میکنه  که از لحاظ حرفه ای همیشه رویای اونو در سر داشته، طراحی لباس خاص و تاسیس خانه مد دیور  .و کریستین دیور سردرگم به یک زن  کف بین که با استفاده از کارت های تاروت فال می گیره ،مراجعه میکنه و اون بهش اطمینان میده که خواهرش زنده ست و برمیگرده و بهتره پیشنهاد  کاری رو قبول کنه  .بالاخره بعد از ماجراهای بسیاری ، کاترین خواهر دیور  نیمه جان  از شکنجه ها ، زمانی که ارتش آلمان ،  فرانسه رو ترک میکنه و جنگ به پایانش نزدیک میشه آزاد میشه و به خونه برمیگرده و خانه مد هم افتتاح میشه ، همون خانه مدی که الان هم مرکز برند ( دیور ) در پاریس هست و کوکو شنل هم بعد از کلی ماجرا و تحت تعقیب بودن  دوباره به پاریس برمیگرده و طی این اتفاقات مخاطب با ماجرای عطر شماره (5) شانل که خیلی معروف و خاص هست آشنا میشه .اما  طراحی لباس ها رو دیور به شکلی انجام میده که بازتاب امید و نشاط در جامعه فرانسه بعد از جنگ باشه و اینطوری میخواد پاریس رو زنده کنه ، از قلبش الهام میگیره و در قید و بند تحارت یا کسب درآمد فراوان نبست بلکه میخواد رویایی رو که در سر داره محقق کنه . ایجاد یک ( ظاهر جدید ) بعد از جنگ .لباس خاص دیور کت سفید و دامن سیاهو دیور برای طراحی لباس خیلی خاص از جملات برادرش کمک میگیره ،برادری که بعلت مشکلاتی در بیمارستان اعصاب و روان تحت درمانه ،در ملاقاتی برادر بهش میگه :ما دوبخش مجزا داریمبالایی و پایینینور و تاریکیکه توسط یه خط از هم جدا شدن ،باید همینو به دنیا نشون بدی .و درست روزی که قراره کسب و کار جدید دیور راه اندلزی بشه پدرش فوت میکنه و غم از دست دادن پدر اونو به سمت آفرینش طرح خیلی خاص هدایت میکنه که قبلا برادرش بهش توصیه کرده بود .تقابل نور و تاریکی .و اینطوری میشه که دیور با کنار هم گذاشتن  دو رنگ سیاه و سفید ، لباس خاص رو طراحی میکنه و رایحه اولین  عطرش بوی  گلهایی میده که مادرش پرورش میداده و نامش  رو ( کاترین ) میذاره تا اون عطر یادآور تمام احساساتش نسبت به مادر و خواهرش باشه .این سریال  نه تنها  آموزنده ست بلکه جذابه چون براساس واقعیته ،برای ما ملموسه چون  وقایع مشابهی رو تجربه کردیم ،  وتیتراژ فوق العاده ای داره که تلفیقی از شرایط پاریس زمان جنگ ، نمادهای ویرانی جنگ و هنر استفاده  از اونها در طراحی لباس هست و این نشون میده که ملت فرانسه ( کاری به دولت ها ندارم ) دقیقا میدونن باید چه چیزی رو چگونه حفظ کنن تا پیوند  پاریس و  فرانسه با گل رز ، عطر ، لباس برقرار بمونه .تعجب میکنم چطور این سریال نمره پایینی از نظر سنجی ها دریافت کرده ،گاهی در صحت  این نظر سنجی ها شک میکنم .استفاده از نفش های کارت های تاروت در طراحی لباس های دیور بعد از همه گیری کرونا و روی آوردن مردم به سمت فال تاروتلباس عروسی ثریا ،ملکه ایران که توشط دیور طراحی و دوخته شد .پ ن : به نظر شما هنر خاص ما ایرانی ها چیه ؟پ ن :جمله تیتر متن از ( لولانگ ) مافوق و مشوق  دیور هست  ، که وظیفه اونو بهش یادآوری میکنه:  ،طراحی خاص برای شرایط بحرانی .پ ن :  درسته که متن  کلیت داستان سریال رو که بیوگرافی دو طراح مشهور مد فرانسه و دنیا هستن  رو لو میده اما جذابیت و تفاوت در جزیباتی  هست که  هر بیننده بطور مجزا اون ها رو دریافت میکنه . پ ن : این سریال میتونه در دسته محتواهای انگیزشی قرار بگیره .پ ن : گردن بند میخک حاصل دستان زنان غرب کشور ،عطر آگین و پراز خاصیت .👇👇</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 12:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن سه پَری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D9%8E%D8%B1%DB%8C-u6djdihuhy4l</link>
                <description>شب فرا رسیده.....در انتهای پیاده روی  نیمه تاریک  ، سایه هایی  نزدیک میشن .سه دختر نوجوان  رعنای زیبا رو هستن که موهاشون تا کمر میرسه .یاد ( پریا ) ی احمد شاملو افتادم .یکی بود یکی نبودزیر گنبد کبودلخت و عور تَنگِ غروبْ سه تا پری نِشَسِه بود.زار و زار گریه می‌کردن پریامِثِ ابرایِ باهارْ گریه می‌کردن پریا.گیسِ‌شون قدِ کَمونْ، رنگِ شَبَقاز کَمون بُلَنْ تَرَکاز شَبَقْ مِشکی تَرَک.«ـــ پریا! گُشْنَه تونِه؟پریا! تِشْنَه تونِه؟پریا! خَسِته شُدین؟مرغِ پَرْ بَسِته شُدین؟چیِه این هایْ‌هایِ تونگریَه تون وایْ‌وایِ تون؟»پریا هیچ چی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریامِثِ ابرایِ باهارگریه می کردن پریاـــ پریایِ نازنینچِه تونِه زار می‌زنین؟تویِ این صحرایِ دورتویِ این تَنگِ غروبنمی‌گین برف میاد؟نمی‌گین بارون میاد؟نمی‌گین گرگِه میاد می‌خورَدِتون؟نمی‌گین دیوه  میاد یِه لقمهْ خام می‌کُنَدِتون؟نمی‌ترسین پریا؟و آن سه پری ، سیگار برلب داشتن و یکیشون از خنده ریسه میرفت ،دیگری فحش رکیکی نثارش کرد ،و  دم پای  شلوارهای بلند و پاره شو ن ،گردو غبار راه رو  می روفت تا با خودشون به خونه ببرن .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 11:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نَردی ست جهان که بردنش باختن است (دمی با ابوسعید ابوالخیر )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%86%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%B1-qv8rb3w0ryiy</link>
                <description>چو بید مجنون می بالم و در ترقی معکوسم 🥺کارم همه ناله و خروش‌ست امشبنی صبر پدیدست و نه هو‌ش‌ست امشبدوشم خوش بود ساعتی ،پنداریکفارهٔ خوش‌دلیِ دوش‌ست امشبعشق آمد و گّردِ فتنه بر جانم بیختعقلم شد و هوش رفت و دانش بگریختزین واقعه هیچ دوست دستم نگرفتجز دیده که هر چه داشت بر پایم ریختدِی طفلک خاک بیزِ غربال به دستمی‌زد به دو دست و روی خود را می‌خستمی‌گفت به های‌های کافسوس و دریغدانگی بِنَیافتیم و غربال شکست.کردم توبه، شکستیش ، روز نخستچون بشکستم ، به توبه‌ام خواندی چُست؟القصه، زمام توبه‌ام در کف توستیک‌دم نه شکسته‌اش گذاری نه درست!عصیان خلایق ، ار چه صحرا صحراستدر پیش عنایتِ تو یک برگ گیاستهر چند گناه ماست کشتی کشتیغم نیست که رحمت تو دریا دریاست.یا رب سبب حیات حَیَوان بفرستوز خوان کرم ،نعمت الوان بفرستاز بهر لب تشنهٔ طفلانِ نباتاز سینهٔ ابر ،شیر باران بفرستسرمایهٔ عمر آدمی یک نفس‌ستآن یک نفس از برای یک هم‌نفس‌ستبا هم‌نفسی، گر نفسی ، بنشینیمجموع حیات عمر، آن یک نفس‌ستراه تو به هر روش که پویند خوشستوصل تو به هر جهت که جویند خوشستروی تو به هر دیده که بینند نکوستنام تو به هر زبان که گویند خوشستنردیست جهان که بردنش باختنستنرّادیِ او به نقش کم ساختنستدنیا به مثل چو کعبتینِ نردستبرداشتنش برای انداختنست.*کعبتین ( تاس ، مکعب بازی )آنرا که حلال زادگی عادت و خوستعیب همه مردمان به چشمش نیکوستمعیوب ، همه عیب کسان می‌نگرداز کوزه همان برون تراود که دروست!عالم به خروش( لا اله الّا هو)ستعاقل به گمان که دشمنست این یا دوستدریا به وجود خویش موجی داردخّس پندارد که این کشاکش با اوست.چون حاصل عمر تو فریبی و دمیستزو داد مکن گرت به هر دم ستمیستمغرور مشو به خود که اصل من و توگردی و شراری و نسیمی و نمیست.* اشاره ای ست به عناصر ۴گانه وجود آدمی ، خاک ،آب ،باد ،آتش روزم به غم جهان فرسوده گذشتشب در هوس بوده و نابوده گذشتعمری که ازو دمی جهانی ارزدالقصه به فکرهای بیهوده گذشتاز باد صبا دلم چو بوی تو گرفتبگذاشت مرا و جستجوی تو گرفتاکنون ز مّنَش هیچ نمی‌آید یادبوی تو گرفته بود، خوی تو گرفتعلمی نِه که از زمرهٔ انسان نِهَمَتجودی نِه که از اصل کریمان نِهَمَتنه علم و عمل نه فضل و احسان و ادبیا رب به کدام تَره در خوان نهمت؟!گر درویشی مکن تصرف در هیچنه شادی کن به هیچ و نه غم خور هیچخرسند بدان باش که در ملک خدایدر دنیا و آخرت نباشی بر هیچهر راحت و لذتی که خلاق نهاداز بهر مجردان آفاق نهادهر کس که ز طاق منقلب گشت ،به جفتآسایش خویش برد و بر طاق نهاد*طاق اول به معنی فرد بودن ،مجرد بودن ،طاق دوم به معنای طاقچه با علم اگر عمل برابر گرددکام دو جهان ترا میسر گرددمغرور مشو به خود که خواندی ورقیزان روز حذر کن که ورق برگرددفردا که به محشر اندر آید زن و مردوز بیم حساب رویها گردد زردمن حُسن ترا به کف نهم ، پیش روَمگویم که حساب من ازین باید کردصوفی به سماع دست از آن افشانَدتا آتش دل به حیلتی بنشانَدعاقل داند که دایه گهوارهٔ طفلاز بهر سکون طفل می‌جنبانَداین عمر به ابر نوبهاران مانداین دیده به سیل کوهساران ماندای دوست چنان بزی که بعد از مردنانگشت گزیدنی به یاران ماندزان پیش که طاق چرخ اعلا زده‌اندوین بارگه سپهر مینا زده‌اندما در عدم آباد ازل خوش خفتهبی ما رقم عشق تو بر ما زده اند .هوشم نه موافقان و خویشان بردنداین کج کُلهان مو پریشان بردندگویند چرا تو دل بدیشان دادیوالله که من ندادم ایشان بردند!!!یارم همه نیش بر سر نیش زندگویم که مزن ستیزه را بیش زندچون در دل من مقام دارد شب و روزمیترسم از آنکه نیش بر خویش زندآن کس که به کوه ظلم خرگاه زندخود را به دم آه سحرگاه زندای راهزن از دور مکافات بترسراهی که زنی ترا همان راه زندابوسعیدخودش کتابی ننوشته ،سروده هاش توسط فرزندانش جمع آوری و مکتوب شده .دل گر ره عشق او نپوید چه کندجان دولت وصل او نجوید چه کندآن لحظه که بر آینه تابد خورشیدآیینه( انا الشمس )نگوید چه کندرفتم به کلیسیای ترسا و یهوددیدم همه با یاد تو در گفت و شنودبا یاد وصال تو به بتخانه شدمتسبیح بتان زمزمه ذکر تو بودگر ملک تو شام و گر یمن خواهد بودوز سر حد چین تا به خُتَن خواهد بودروزی که ازین سرا کنی عزم سفرهمراه تو هفت گز کفن خواهد بوددر دل همه شرک و روی بر خاک چه سودبا نفس پلید جامهٔ پاک چه سودزهرست گناه و توبه تریاک وی استچون زهر به جان رسید تریاک چه سودیا رب برهانیم ز حرمان چه شودراهی دهیم به کوی عرفان چه شودبس گَبر که از کرم مسلمان کردییک گبر دگر کنی مسلمان چه شودهر دُر که ز بحر اشکم افتد به کناردر رشتهٔ جان خود کشم گوهروارگیرم به کَفَش چو سُبحه در فُرقت یاریعنی که نمی‌زنم نفس جز به شمار*سبحه : تسبیحگفتم: چشمم، گفت: به راهش می‌دارگفتم: جگرم، گفت: پُر آهش می‌دارگفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل؟گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌داریا رب به کرم بر من درویش نگردر من منگر در کرم خویش نگرهر چند نِیَم لایق بخشایش توبر حال من خستهٔ دلریش نگرشمشیر بود ابروی آن بدر منیروآن دیده به خون خوردن چُستست چو شیراز یک سو شیر و از دگر سو شمشیرمسکین دل من،  میان شیر و شمشیرآتش به دو دست خویش بر خرمن خویشچون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویشکس دشمن من نیست منم دشمن خویشای وای من و دست من و دامن خویششاها ز دعای مرد آگاه بترسوز سوز دل و آه سحرگاه بترسبر لشکر و بر سپاه خود غره مشواز آمدن سیل به ناگاه بترسعودم چو نبود چوب بید آوردمروی سیه و موی سپید آوردمچون خود گفتی که ناامیدی کفرستفرمان تو بردم و امید آوردمیا رب چو به وحدتت یقین می‌دارمایمان به تو عالم آفرین می‌دارمدارم لب خشک و دیدهٔ تر بپذیرکز خشک و تر جهان همین می‌دارممشهود و خفی چو گنج دقیانوسمپیدا و نهان چو شمع در فانوسمالقصه درین چمن چو بید مجنونمی‌بالم و در ترقی معکوسمهر چند ز کار خود خبردار نه‌ایمبیهوده تماشاگر گلزار نه‌ایمبر حاشیهٔ کتاب چون نقطهٔ شکبیکار نه‌ایم اگر چه در کار نه‌ایمجانا من و تو نمونهٔ پرگاریمسر گرچه دو کرده‌ایم یک تن داریمبر نقطه روانیم کنون چون پرگاردر آخر کار سر به هم باز آریمرفتم به طبیب و گفتم از درد نهانگفتا: از غیر دوست بر بند زبانگفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگرگفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهاندارم گله از درد نه چندان چندانبا گریه توان گفت نه خندان خنداندُرّ و گهرم جمله به تاراج برفتآن دُرّ و گهر چه بود دندان دنداندل، داغِ تو دارد ارنه بفروختمیدر دیده، تویی وگرنه می‌دوختمیدل، منزلِ توست ورنه روزی، صدباردر پیشِ تو، چون سپند می‌سوختمیگر در طلب گوهر کانی کانیور زنده به بوی وصل جانی جانیالقصه حدیث مطلق از من بشنوهر چیز که در جستن آنی آنیگر در یمنی ،چو با منی، پیش منیگر پیش منی، چو بی منی، در یمنیمن با تو چنانم ای نگار یمنیخود در غلطم که من توام ؟یا تو منی؟ای در خم چوگان تو سرها شده گویبیرون نه ز فرمان تو دل ، یک سر مویظاهر که به دست ماست شستیم تمامباطن که به دست تست آنرا تو بشویهستی که ظهور می‌کند در همه شیئخواهی که بری به حال او با همه پیرو بر سر می ،حباب را بین که چسانمی بود اندر وی و وی در میاندر شش و چار غایب آید ناگاهدر هشت و دو اسب خویش دارد کوتاهدر هفتم و سوم بفرستد چیزیاندر نه و پنچ و یک بپردازد راهپ .ن : این رباعی آخرو کامل نفهمیدم منظور جناب بوسعید چی بوده !!پ .ن :این ۵۰ ریاعی از بین ۷۲۴ رباعی منسوب به ابو سعید ابوالخیر و از سایت ( گنجور ) دست چین شده .پ ن : میخواستم برای همراهی با خوانش متن موسیقی ملایمی انتخاب کنم و تعداد زیادی آهنگ با کلام و بیکلام گوش دادم اما نتونستم نوای مناسب رو برای همراهی پیدا کنم !🤔🥺آرامگه ابوسعید در ترکمنستانپ .ن : باستانی پاریزی، در مورد آرامگاه ابوسعید ابوالخیر در کتاب «بارگاه و خانقاه: در کویر هفت کاسه» چنین گفته است که:«... مزار ابوسعید ابوالخیر در مهنه دشت خاوران است و هم‌اکنون آثار آن در جمهوری ترکمنستان جاودان است ولی در خراسان رضوی نیز دو جا به نام مزار ابوسعید ابوالخیر شهرت دارد: یکی در مهنه شهرستان مه‌ولات و دیگری در شهرستان جلگه‌رخ در نزدیکی کدکن در میان دشت ساختمانی است که گذشته سندی هم ندارد ولی بر سر آن اشعاری نوشته شده و آن را به نام مزار شیخ ابوسعید ابی الخیر معرفی کرده‌اند و همگان مردم بدین نام جای تبرک می‌جویند و حدس من این است که هر دو جا یک روزی قدمگاه شیخ ابوسعید بوده .بی ما رقم عشق تو بر ما زده‌اند</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 01:33:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده ، همه چیز از همه جا ( به منظور گالری تکانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-aq6t9i7apear</link>
                <description>میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است .عکسهایی هستن که عرصه رو برگالری گوشی من تنگ کردن ،قرار بوده هرکدوم همراه پست جداگانه ای منتشر بشن و اما کو حوصله نوشتن و خوندن . یه جا تقدیم تون میکنم با کمترین توضیحات ممکن .تک و توکی رو خودم گرفتم .دارن بخور میگیرن ؟؟؟خیر ، دارن یه چیزی می خورن . دارن این گوگولی رو میخورن 👇اورتولاناورتولان یه پرنده فسقلی ،کمی از گنجشگ بزرگتره ، خوراک خاص فرانسوی ها ست ، چرا زیر دستمال می خورنش ؟ چون از خدا خجالت می کشن یا روش خوردنش از قدیم این بوده ، من دقیقا نمیدونم ، اما روش عمل آوری این خوراک دست کمی از پروار کردن اردکهای مک دونالد نداره .اورتولان رو بعد از اینکه شکار کردن یا پرورش دادن توی شراب برندی غرقش می کنن و بعد از مزه دار کردن سرخش میکنن و اینجوری زیر دستمال میخورنش . و البته که نسل این اورتولان در فرانسه رو به انقراضه .آلبرت شوایتزرآلبرت شوایتزر که اونو به لقب پزشک انسان دوست می شناسیم ، به مدت ۵۰ سال در افریقا خدمت کرد ،بیمارستان تاسیس کرد و همون جا هم مرد و دفنش کزدن . یکی از کتابهایی که نوشته ( فلسفه تمدن ) هست . دیدگاه هاش رو در مورد شکل گیری و انحطاط تمدن های بشری اونجا بیان کرده . اما من نخوندم چون هنوز این کتابو بدست نیاوردم .موافقم .دور همی تابستونی خییییلی مزه داره .💖کادوی تولداز بس که وقتی خواب بودم پسرم پاورچین میومد شارژرم رو میبرد ، جیبمو تکوندم و کادوی تولد براش یه پاور بانک خریدم ، همین جملات رو به دخترک فروشنده گفتم ، هدیه رو برام توی این جعبه خوشگل گذاشت ، پولش هم نگرفت ، چند روز بعد مجددا رفتم و ازش تشکر کردم بس که این کارش به دلم نشست . اون کیک هم تک نفره بود ،مختص صاحب تولد .سهم روزانه من از آفتاب 🥰تصحیح میکنم فصل های زیادی !!!معرفی میکنم ، سمت راست ،مارکوپولو ، سمت چپ قوبلای خانهمون طور که این پوستر نشون میده سریال بیشتر در باره قوبلای خانه تا مارکوپولواین سریال ، با تم مغولی ، روایتی از سالهای اسارت و زندگی مارکوپولو بین مغولهاست ، روایتی از تاریخ با گره زدن اروپا و آسیا به همدیگه . از وقتی سریالهای تاریخی رو میبینم به یه نکته پی بردم ( بشر هیچ تغییری نکرده ) .بهترین کار کتاب خوندن توی پارکه وقتی که برق نیست .کشبش جوان و یه مسیحی خائنکشیش جوان و یه مسیحی با ایمان .اینا مربوط به فیلم ( سکوت ) مارتین اسکورسیزی ، دیدن این فیلم رو که بر خلاف اسمش باعث تلاطم و آشوبی در وجود بیننده میشه بهتون توصیه میکنم . اسکورسیزی با این فیلم که ساختنش نزدیک ۲۵ سال طول کشیده ، مفاهیمی مثل ( ایمان ، شک ، یقین ، گناه ) رو به چالش می کشه . و محاله بارها از خودتون نپرسین : اگه من بودم چکار میکردم ؟این کتاب حاوی مکالمات ساده و عمیق به روش شرقی هست مناسب برای هدیه دادن .فرشته نگهبان امردادنکته : مرداد یعنی مرگ و درستش اینه ( امرداد ) ، یعنی بی مرگی ، سالی دیگه اینو یادتون باشه ،نگید مرداد چقدر گرمه بگید امرداد چقدر گرمه !!! شاید بعضی از مشکلات مون حل شد .😃انگور محصول خودمون ،فند و نباتفیلم کارآموزاینقدر که ترامپ حرف عوض میکنه این فیلمو دیدم شاید بفهمم علتش چیه ؟؟ فهمیدم همش زیر سر این وکیل که بالای سرش ابستاده ، ۳ تا درس این وکیل بهش داده ،ترامپ موبمو داره اجرا میکنه .تمام نقاط روی سطح کره زمین از مرکز هسته زمین فاصله یکسانی دارن .راستش یادم نمیاد چه مطلبی قرار بود در باره ش بنویسم !🥴بدون شرحنون سنگک و پنیر و سبزی یعنی یه کم بهشتآماده طبخخمیر آماده شده رو دونه ای ۱۵ تا ۲۰ بخرین ،هرچی دم دستتون بود خرد کنید بریزید روش ،اگه فقط گوجه داشتید ،چه بهتر میگید( پیتزا مارگریتا ) درست کردم ، یه کم پنیر پیتزا بپاشید روش ، حتی با ماهینابه هم میشه درست کرد ، فوقش براتون ۴۰ تومن هزینه داره .کادوی پسرم برای تولد من 💝آخه حیف نیست کلید بهش آویزون کنم !!!تصویر گر .این فیلم در باره مردیه که دنبال شغل می گرده و نادانسته وارد شغلی میشه که همون ( مرده شور ) خودمونه منتها با روش مرسوم در فرهنگ مردم ژاپن .واقعا ارزش دیدن داره .اینم apple مالیست فوق در حال به روز رسانی میباشد .😊ورژن انگیسی داستان فیل در تاریکیدر کف هریک اگر شمعی بدیاختلاف از گفت شان بیرون شدیمولاناگنبد ساده بسبار نقشبه پایان آمد این دفتر .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 12:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>