<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خمول</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74803272</link>
        <description>خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:05:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/580569/avatar/L2Y7mt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خمول</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74803272</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شکفته شد گل( حَمرا) وگشت بلبل مست ،،صلای سرخوشی ،ای صوفیان باده پرست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%AF%D9%84-%D8%AD%D9%8E%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%88%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D8%A8%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%B5%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-w6jsllrjzvk5</link>
                <description>گل حمرا(حمیرا ) دختربچه ای که علیرغم نامش ، نه  سرخ و سفید بود و نه موهای قرمز رنگ داشت بلکه  پهنای صورت عروسکی و بانشاطش ، پر از  لکه هایی بود که آفتاب سوزاننده  تابستون  بهش هدیه داده بود و گویا هر روز تکه ای از این هدیه سوزان توی چشمهای حمیرا ذخیره شده بود ، بطوری که نگاهش پر از گرما و سر زندگی بود ، برخلاف موقعیتی  که حمیرا و خانواده تنگدستش داشتن و این یه پارادوکس دلپذیر بود که باعث شد نقاشیش رو برای همیشه نگه دارم ، گفته بودم (بهار ) رو نقاشی کنید و نقاشی ( حمیرا ) همون برق چشمای سیاهش  بود که با رنگای درخشان  تبدیل شده بود به گل و گلدون . امروز که حافظ میخوندم تا چیزی در خور کتابت مشق خط پیدا کنم لای دیوان حافظ، نقاشی (حمیرا ) رو پیدا کردم ،درست جایی بود که باید باشه ،غزل شماره ۲۵  ، بهتر از اون نمی شد .نقاشی حمیرا لای دیوان حافظ 👆💖غزل شماره ۲۵ دیوان حضرت حافظ 👇شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مستصَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرستاساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمودببین که جامِ زُجاجی چه طُرفه‌اش بشکستبیار باده که در بارگاهِ استغناچه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مستاز این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیلرِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پستمقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنجبلی، به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الستبه هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می‌باشکه نیستی‌ست سرانجامِ هر کمال که هستشکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیربه باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبستبه بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابیهوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشستزبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گویدکه گفتهٔ سخنت می‌برند دست به دستشرح مختصر غزل به زبان خودمونی : 👇😊حافظ جان ، توی این غزل ، اونایی رو  که زندگی رو خیلی جدی گرفتن ،دعوت میکنه به یه بازنگری . میگه اولا (توبه) هرچقدر هم که سخت و محکم باشه ،همیشه احتمالش هست توسط یه جام شیشه ای شراب  که خودش نماد طرافت و شکنندگی هست بشکنه . دوم اینکه برای خداوند فرقی نمیکنه که توبه شکن ، چه مقام و جایگاه دنیوی داره ، همه آدمها پیش اون یکسان هستن وهمیشه امکان بازگشت  وجود داره  .سوم اینکه توی دنیایی که مثل یه کاروانسرای دو در میمونه و  هر کسی که از یه در وارد میشه از در دیگری حتما  باید خارج بشه و همه مون مسافر و رهگذر هستیم ،دلیلی نداره برای یه سفر کوتاه و اتراق کردن  توی یه مکان موقت اینقدر خودمون رو  گرفتار حاشیه کنیم . از همون  لحظه ای  که قرار بوده وارد این دنیا بشیم خدا بهمون گفته  که:  آیا حاضری وارد مقوله ( رنج بردن ) در ازای زندگی دنیوی بشی ؟ و ازبندگانش پیمان گرفته که بعدا غافل نشن و خدا رو از یاد نبرن و هر زمان که  ما اعلام آمادگی کردیم مثل انیمیشن ( روح ) یه نفر از پشت هولمون داده افتادیم وسط ماجرا و حالا که اینجاییم ،اینقدر غرق دنیا شدیم که یادمون رفته کی و کجا بودیم و چه پیمانی رو امضا کردیم  ؟! الکی حرص و جوش میخوریم واسه چیزی که داریم و اونی که نداریم،  در صورتی که آخرِ آخر هر  موجودی حتی بهترین و کامل ترینش رفتن و بجا گذاشتن همه چیزه . اینجای قضیه حافظ  از  مُلک وپادشاهی و  قدرت  حضرت سلیمان و فهم زبان  پرندگان وقدرت  تسخیر بادها سوال میکنه که الان اینا کجا هستن ،چی شدن  ؟ و توصیه میکنه که  قدرتهای دنیوی و مادی رو خیلی نباید جدی گرفت همون طور که یه تیر پرتاب شده  تا یه جایی بالا میره بعد سقوط میکنه .بعد هم شکر میکنه که سخنان شیرینش دست بدست میگرده ، والا که شکر هم داره .پ ن : بلی به حکم بلا بسته اند الست ، اشاره است به آیه شریفه ۱۷۲ سوره اعراف و پیمانی که خدا از بندگانش میگیره .پ ن : پ ن : (حمیرا ) به معنی( سرخ رو)  از (حمرا)  گرفته شده و (حمرا)  یعنی قرمز و (گل حمرا)  یعنی گل سرخ یا رز قرمز .بنابر یک افسانه، گل سرخ در بهشت عدن به رنگ سفید بوده و هنگامی که حوا اونو می بوسه ،رنگش قرمز شده و تا به حال به همون  رنگ باقی مانده است.پ ن : شرح و تفسیر  کامل این غزل رو در سایت ( یک پزشگ ) میتونید مشاهده کنید با این آدرس : https://www.1pezeshk.com/archives/2025/12/%d9%85%d8%b9%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%b4%d8%af-%da%af%d9%84-%d8%ad%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%aa%d9%81%d8%b3%db%8c%d8%b1.html</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 19:19:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردلان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86-ssm82tsy4lvx</link>
                <description>کوه بغرو داغ ارتفاع ۳۲۲۵ متر کوهی که قرار بود پیمایش کنیم و   به قله ش برسیم آن چنان صعب العبور نبود و حتی ارتفاع چندانی هم نداشت کمی بیشتر از ۳۰۰۰متر از سطح دریا ارتفاع داشت  ، اما آخرین شیب نفس گیر بود ، شن اسکی ، نزدیک به ۹۰ درجه ،  و بالا رفتن از اون در هوای شرجی ظهر تابستون ورای طاقت مون  بود . هر چند کوله پشتی من سبک بود،  اما می بایست پسرم رو دنبال خودم بکشونم ودیگه  داشتم کم میاوردم .  عقب دار گروه که لیدر گروه هم بود  لطف کرد و کوله منو گرفت ،بنده خدا  ۵یا ۶ کوله ازش آویزون بود ، فهمیدم فقط من نیستم که کم آوردم و همین بهم انرژی داد ،  یه کم جون گرفتم و پسرم رو انداختم جلو و از پشت هولش میدادم و هر ده قدم که جلو میرفتیم،  توقف میکردیم و نفسی تازه میکردیم و آبی میخوردیم ،  در حالی که  شن ها  از زیر پامون در میرفت و دوباره چند قدم به عقب کشیده میشدیم . به هر ترتیبی بود به قله رسیدیم .قرار بود بعد از خوردن ناهار و استراحتی کوتاه و سیراب شدن چشم هامون از دیدن  زیبایی های قله و اقیانوس ابر ،  مسیر برگشت رو در پیش بگیریم ، اما یه مشکلی وجود داشت .اقیانوس ابر ،جا یی که برای نزدیک بودن به ابرها  تیازی نیست سوار هواپیما  بشی .آب خنک بطری ها رو که از چشمه ای در دامنه کوه پر کرده بودیم،  توی راه قلپ قلپ خورده بودیم به هوای اینکه توی قله یه چشمه آب دیگه هست ، که قرار بود کنارش اتراق کنیم .اما هرچی گشتیم چشمه ای وجود نداشت . معلوم نبود مسیر رو اشتباه اومدیم یا چشمه خشک شده بود .به  گفته یکی از بچه ها چشمه دیگه ای ، در دامنه سمت دیگه کوه وجود داشت و ما دو راه بیشتر نداشتیم :  توقف کنیم و  گرما و شرجی ظهر رو  بدون قطره ای آب تحمل کنیم  یا اینکه توقف نکنیم و به سمت چشمه بعدی در دامنه پشتی  کوه حرکت کنیم . تحمل هر دوحالت از توان  بعضی افراد که اولین تجربه کوهنوردی شون بود از جمله پسرم که فقط ۱۲ سالش بود خارج بود . اما  یه راه سومی هم  بود که فقط کسی مثل ( اردلان ) میتونست اون ( راه ) رو فی الفور  خلق کنه ،این راه سوم کار هرکسی نبود چون نیاز به ایثار  داشت .اردلان کوله اش  رو خالی کرد ،همه بطری ها و قمقمه ها رو توی کوله اش  جاداد و با کسی از افراد گروه که چشمه رو بلد بود راه افتادن و بعد از حدود دو ساعت با بطری های پر از آب خنک چشمه برگشتن  . اگه نقاشیم  خوب  بود ، چهره استخوانی و  آفتاب سوخته  اردلان روبا  چشمان ریز همواره خندان ،موهای تنک ، بینی عقابی و   قد بلند با   پاپیچ های تالشی و یه کوله پشتی  می کشیدم و اسمش رو میذاشتم ( ایثار ) .پ ن :  بغروداغ ، ترکیبی است از واژه اوستایی بغ به معنی خدا ،ایزد، فرشته،خدای بزرگ و پسوند رو است اصطلاحا به به جایی گفته می شود که خدا یا فرشته در آن حضور دارد وواژه داغ به مفهوم کوه است که بعدا اضافه شده است .قله بغرو داغ پ ن : چند روز پیش در موقعیتی بس ناگوار بدون داشتن پول کافی ،در حالی که گوشیم خاموش شده بود و کارت بانکی همراهم نبود و باید خودم رو سرساعت به جایی میرسوندم راننده تاکسی که بدون گرفتن کرایه منو با روی خوش به مقصد رسوند ، خاطره ( اردلان ) رو برام زنده کرد .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 13:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت: یارب ،با که گویم حال خویش🤔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-rpasglyq2rkn</link>
                <description>حکایتی از منطق الطیر عطار :ناگهی محمود شد سوی شکاراوفتاد از لشگر خود برکنارپیرمردی خارکش، می‌راند خرخار وی بفتاد، وی خارید سردید محمودش، چنان درماندهخار او افتاده و خرماندهپیش شد محمود و گفت ای بی‌قراریار خواهی؟ گفت : خواهم ای سوارگر مرا یاری کنی چه‌بود از آن؟!من کنم سود و تو را نبْوَد زیاناز نکوروییت می‌بینم نصیبلطف نبوَْد از نکورویان غریباز کرَم آمد به زیر آن شهریاربرد حالی، دستِ چون گُل ، سوی خاربار او بر خر نهاد، آن سرفرازرخش ، سوی لشگر خود راند بازگفت لشگر را ،که پیری بارکشبا خری می‌آید از پس ، خارکشره فرو گیرید از هر سوی اوتا ببیند روی من ، آن روی اولشگرش بر پیر بگرفتند راهره نماند آن پیر را ،جز پیش شاهپیر با خود گفت :با لاغرخریچون بَرَم راه، اینت ظالم لشگریگرچه می‌ترسید، چتر شاه دیدهم بسوی شاه ،رفتنِ راه دیدآن خرک می‌راند تا نزدیک شاهچون بدید او را، خجل شد پیرِ راهدید زیرِ چتر رویِ آشنادر عنایت اوفتاد و در عَناگفت: یا رب ، با که گویم حال خویش؟کرده‌ام محمود را حمّال خویش!شاه با او گفت: ای درویش منچیست کار تو بگو در پیش من؟گفت: می‌دانی تو کارم، کژ مبازخویشتن را اعجمیِ ره مسازپیرمردی‌ام مُعیل و بارکشروز و شب در دشت باشم خارکشخار بفروشم، خَرَم نانِ تهیمی‌توانی گر مرا نانی دهی؟شهریارش گفت: ای پیر نژندنرخ کن تا زر دهم، خارت به چند؟گفت: ای شه ، این ز من ارزان مخرکم بِنَفروشم زِ دَه همیان زرلشگرش گفتند: ای ابله، خموش!این دو جو ارزد، زهی،،، ارزان‌فروشپیر گفتا :این دو جو ارزد ولیکزین کم افتد، این خریداری‌ست نیکمُقبلی چون دست بر خارم نهادخار من صد گونه گلزارم نهادهر که را باید چنین خاری خَرَدهر بن خاری به دیناری خردنامرادیِ خار ،بسیارم نهادتا چو اویی ،دست بر خارم نهادگرچه خاری است کارزان اَرزَد اینچون ز دست اوست صد جان ارزد این🍂🍂🌾🍂🌾🍂🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂خلاصه شده حکایت به زبان خودمونی : 👇👇روزی سلطان محمود مثل همه پادشاهان یهویی هوس شکار به سرش زد . حین شکار ازلشکرش جدا افتاد و  در راه به مردی پیر برخورد کرد که بارش از خر افتاده بود و نمیتونست اونو بذاره سرجاش، حالا بارش چی بود ؟؟ بوته های خار .سلطان محمود نزدیک پیرمرد رفت و ازش پرسید کمک میخوای ؟مرد که کلافه  شده بود و از خداش بود کسی کمکش کنه و البته شاه رو نمی شناخت  ،گفت : چرا که نه ؟! اگه به من کمک کنی ،شاید این یه معامله( برد - برد)  نباشه و تو فایده ای نبری اما ضرر هم نمیکنی . .از ظاهرت معلومه که آدم خوبی هستی، پس کمکم کن .و سلطان محمودبا  دست نازپروده مثل گُل  خارها رو برای پیرمرد جابجا کرد و رفت و  به لشگرش رسید و اونها رو آگاه کرد که پیرمردی خارکن با خرش داره میاد راهش رو ببندید که باهاش کارش دارم !! میخوام سورپرایزش کنم .پیرمرد وقتی با سربازان شاه مواجه و محاصره شد و دید که راه فراری نداره و با یه خر لاغر مردنی نمیتونه با سربازها مقابله کنه تنها راه نجات رو در پناه بردن به خیمه شاه دید که همون نزدیکیها بود .وقتی به خیمه شاه رفت ،تازه متوجه شد  شد که : ای وای برمن !!! چکار کردم ،سلطان محمود رو حمال خودم کردم . شاه ازش پرسید چی میخوای ؟ بگوپیرمرد هم کم نیاورد و گفت : تو که داستان منو میدونی ،خودت رو به اون راه نزن ،من یه مرد عیالوارم که روز و شب خار جمع میکنم و میفروشم و با پولش نون خالی برای خانواده میخرم .اگه میتونی نون ( خرج ) منو بده ، شاه گفت : بارت رو میخرم ،چقدر میفروشی ؟؟پیرمرد گفت : کمتر از ده کیسه طلا نمیدم (.عجبا !!!! )سربازان شاه اعتراض کردن که این بار تو بی ارزشه و یه کم قیمت رو بیار پایین .پیرمرد با اعتماد به نفس گفت : درسته که خارهای من  ارزونه ولی خریدارش آدم حسابیه و این فرصتیه که باید قدرش رو دونست ،همیشه از این شانس ها سراغ آدم نمیاد .اینقدر خار توی دست من رفته و زخمی شدم تا بالاخره  چنین روزی برسه و چنین کسی خواهان خار من باشه .تمام شد ! نه نشد ،ادامه حکایت مربوط میشه به وقتی که دنبال یه عکس مرتبط با مطلب میگشتم و به این برخوردم:خرکن و خارفروش همین زمانه خودمونپیرمرد خارکن محله طالقانی صبح تا شب زحمت می کشد، او می گوید همیشه دوست داشتم دخترانم که حالا برای خودشان خانمی شده‌اند، زندگی شرافتمندانه و آبرومندی داشته باشند و پیش بقیه سرافکنده نشوند.و این عکس و توضیحاتش در سایتی بنام ( مشهد چهره ) مندرج بود . گزارش مربوط به سال ۱۳۹۴ بود . اینکه پیرمرد خارکن الان کجاست ؟ الله اعلم . 😊🌾</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 18:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا میخوای بری شمال ؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-oe1plrs0rtiz</link>
                <description>زمین و آسمان دلو و سبویند .💚چندین سال پشت سرهم وسط تابستون میرفتیم شمال  و زیر آفتاب تموز بدون هیچگونه حفاظی  برشته می شدیم ،تنها روتین پوستی مون مالیدن پماد گچی اکسیدوزنگ بود که بوی زهم ماهی میداد . و با کلی جای نیش پشه که جز افتخارات شمال رفتن بود برمی گشتیم تا پز بدیم رفتیم شمال .بتدریج و با هرسفر شمال رفتن نکته ای یاد گرفتیم:ضد آفتابی که بالاش پول حسابی بدی از پوستت حسابی مراقبت میکنه بدون اینکه مثل یه روح بنظر بیایی 😁برای دور کردن خطر نیش پشه ها یه چیزی   هست بنام پماد اکالیپتوس 😊   بهترین زمان  برای رفتن لب دریا کدوم ماه از سالهبهترین وقت  برای  آب تنی قبل از ظهره یا بعدازظهرتمیزترین ساحل شنی سایه دار  مال کدوم شهرهمردم کدوم شهرهای شمال با مسافر بیشتر راه میانکجاها میشه شب رایگان اتراق کردکدوم ساحل به مراکز خرید منطقه آزاد نزدیکه و خیلی چیزای دیگه که مطلب رو طولانی میکنه..اون موقع ها دسترسی به اینترنت نبود که هر جا بخوای بری ، ریز جزییاتش رو دربیاری  و چه مصائبی در مسیر رسیدن به دریا رو باید متحمل میشدی ، از شب مانی توی مسیر که نیاز به پتو و متکا داشت ،پخت و پز با کمترین امکانات ، صف دستشویی ، گرمای ماشین های بی کولر ، کلمن آب یخی که وقت و بی وقت شیرش باز میشد و چشمه ای کف ماشین ایجاد میکرد و چادر مسافرتی فنردار که باز کردنش آسون و بستنش کار هر کسی نبود و گاو نر میخواست و مرد کهن 🙂😉یه بار که از رامسر به سمت جواهرده می رفتیم بعلت نداشتن بنزین کافی به مقصد نرسیده برگشتیم و یه بار که پلاژ اجاره کرده بودیم بعلت بارش شدید بارون هنوز شب نشده پلاژ رو تحویل دادیم و داخل شهر آستارا خونه ای با قیمت گزاف اجاره کردیم که روی دیوارهاش  لیسه چسبیده بود . چه شبهایی که لب دریا زیر چادر خوابیدیم و صبح نم کشیده و چروک بیدار می شدیم و تاصبح به تعداد آدمهایی که میومدن و میرفتن بیدار میشدیم دوباره میخوابیدیم 🙈🙈و حالا  بعد از تجربه چند سال زندگی در شمال میدونم که ساکنین استانهای شمال ،خودشون تابستون ها میرن  ییلاق  و دریا رو میذارن برای بی تجربه هایی مثل ما وحتی  یه بار رفتن به ییلاق ممکنه نظر آدمو برای انتخاب دریا بعنوان مقصد سفر دچار تزلزل کنه .و امسال که قرار شد بریم شمال از خودم پرسیدم چرا داری میری ؟؟ آیا چون بهت پیشنهاد شده ؟ چون بقیه دارن میرن ؟؟جوابم سرراست و شفاف بود :به سکوت جنگل ، تماشای  عبور مه از روی کوههای سبزپوش ، هیاهوی باد میان درختان افراشته سپیدار  ، و بیدار شدن با صدای خروس سحری نیاز دارم .و جایی که امسال  رفتیم  هر چند چهره کاملا روستایی نداشت  اما به هرحال روستا بود و نه شهر.هوا بس مطبوع و اوقات بس خوش و خرم و خروسی که چند نوبت در شبانه روز آوازی سر میداد که فقط خودش میدونست چی میگه و خروس هایی از دوردست که جوابش رو میدادن .این شما و این عکسهای سفربه روستایی حوالی انزلی .👇👇شمعدونی های ابستگاه راه آهن رشت کوپه یک قطار ۵ستاره تنها مورد تجملی سفر مون بود .سازوبرگ مختصر سفر برای ۳ روز ، ۴نفرازگیل هایی که در خوردن شون با زنبورها شریک شدیم . آی خوشمزه بودن 🥰گیاهی ناشناس که دریا اونو به ساحل آورده ...عمارتی در کوچه ای منتهی به دریا گل محمدی و نسترن که ازشون ریختم توی چای .خوشگل خوش رنگ اما کم مزه .مدیریت هزینه ها در سفر یعنی آشپزی تعطیلی نداره 😊فکر میکردم بلومبرگ فقط نام یه روزنامه باشه ، اولا که الکل نداره دوما من نخوردم فقط عکس گرفتم .🤭حتما خیلی کیف داره ما که تماشاچی بودیم .چقدر رنگ خاکستری برای پس زمینه عالیه 🥰اگه شما بودید از این عکس نمی گرفتین ؟؟🙂و سفید رود این  زیبای خفته .🥰</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی پرسیفون ( معرفی مینی سریال )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%81%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-bk7mdnj5ku2o</link>
                <description>دوک و پرسیفون در سالهای نه چندان دور گاهی پیش میومد  دو نفر که با هم ازدواج می کردن  قبل از ازدواج هرگز  همدیگه رو ندیده بودن   ، اولین دیدار سرسفره عقد  ،  بعد از خوندن خطبه عقد  و  از توی آیینه اتفاق میفتاد و بعد از رونمایی دیگه همه چی به شانس و اقبال طرفین بستگی داشت .  مینی سریال ( در جستجوی پرسیفون) روایتی از چنین ازدواجی ست  . ازدواج بین دختری فقیر ،جوان ،زیبا و بافرهنگ با یک دوک جوان ، قدرتمند ،عبوس و منزوی که برای اولین بار همدیگه رو در کلیسا موقع برگزاری مراسم و یاد کردن سوگند ازدواج می بینن . دختر که تا قبل از ازدواج رختشور بوده با دریافت مبلغ قابل توجهی از دوک بعنوان هدیه ازدواج ، آینده مالی سه خواهر،  دو برادر و پدرش رو تامین میکنه ، دختر جوان که از ۱۲ سالگی سرپرست و جانشین مادر متوفی بوده ، مجالی برای پرداختن به آرزوهاو رویاهای خودش رو نداره  و با دریافت پیشنهاد خواستگاری گرون قیمت ، حتی لحظه ای به رد پبشنهاد فکر نمیکنه و بدون درنگ قبول میکنه .بلافاصله بعد از مراسم دختر جوان بدون داشتن فرصت خداحافظی با افراد خانواده ش در کنار دوک سرد و نچسب به سمت قلعه .محل سکونت زندگی مشترک شون به راه میفته . از همون دقایق ابتدایی سریال ، مخاطب متوجه میشه که قصه چیزی فراتر از روایت یه ازدواج ناهمگون بین فقیر و غنی هست .دوک جوان  که اسم کوچیکش ( آدام ) هست در راه رسیدن به قلعه  از دختر میپرسه چرا پدر  اسمش رو ( پرسیفون ) گذاشته  و اونو بخاطر داشتن  این اسم سرزنش می کنه .از همینجا قصه سریال وارد لایه دوم میشه :  (پرسیفون ) کیست؟ (پرسیفون)  در اساطیر یونانی و در داستانها  ،دختر (دیمیتر ) الهه کشاورزی هست که روزی توسط ( هادس ) قدرتمند و با ترفند ( زئوس )  به دنیای زیرین یعنی عالم مردگان کشیده میشه و به اسارت (هادس)  درمیاد بعد از اون ( پرسیفون )  همواره در آرزوی بازگشت به خونه و خانواده ست ، در عین حال بتدریج  به ( هادس )، یعنی  نگهبان و رباینده ش ، حس احترام پیدا میکنه و سپس علاقمند میشه ،از طرفی الهه دیمیتر یعنی مادر پرسیفون ، بخاطر خشمی که از ربوده شدن دخترش پیدا کرده زمین رو نفرین میکنه و زمین دچار قحطی و خشکسالی میشه ، با وساطت ( زئوس ) ، هادس به پرسیفون اجازه میده که در طول سال ،ماههایی از سال  رو به زمین و دنیای زندگان سفر کنه و بقیه اوقات رو نزد هادس و دنیای زیرین یا عالم مردگان  بگذرونه . به شرطی که چند دونه از بذر میوه انار رو بخوره . و این بذرها عشقی در دل پرسیفون ایجاد میکنه که اونو به سمت هادس میکشونه بطوری که زندگی پرسیفون به دو دوره بین زندگی با خانواده و با همسر تفسیم میشه  (پرسیفون)  در روان شناسی (یونگ ) نماد مواجهه با تاریکی های درون ، عشق به تغییر و  رشد هست .دوک آدام یه جمله رو که از پدرش بخاطر داره مدام تکرار میکنه :( دوک ها به آدم ها و مردم عادی نیاز ندارن ) و همین جمله نشون دهنده انتقال دادن زخم های زندگی پدر  به پسر هست ،پسری که خودش هم از لحاظ جسمی و روحی زخم خورده ست و این پرسیفون هست که با متانت و مدارا و توجه و مهربانی به دوک کمک میکنه تا از خود در ماندگی عبور کرده و زندگی نرمالی رو شروع کنه .و در پایان سریال این دوک هست که به دنبال پرسیفون میره تا اونو به زندگی مشترک و قلعه محل زندگی مشترک شون  برگردونه .سالها پیش از تولید این سریال ،کاربری در ویرگول بنام ( صدای ماه ) بخوبی تیپ شخصیتی  ( هادس ) رو توصیف کرده و اینم  لینکش 👇  . https://share.google/JmimhkHePTvCrAz1B</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده ای از فیلمهایی که در شرایط جنگی به تماشا نشستیم .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ag1zasb5mlne</link>
                <description>هفته های اول جنگ که اوقات مون به شکل رفت و برگشت بین (اضطراب و آرامش ) در نوسان بود ، هی نشستیم فیلم تماشا کردیم ، گاهی وسط تماشای فیلم ، بمب افکن ها   میومدن و ماموریت نکبتی شون رو انجام میدادن، گاهی زمین  می لرزید و گاهی موج انفجار کم مونده بود در ورودی رو از جا بکنه ، گاهی بغض بود و گریه و گاهی وحشت و تپش قلب و ما با  قلبها و  نفسهای متلاطم ،خودمون رو میزدیم به اون راه و صفحه نمایشی که stop شده بود رو با پررویی play میکردیم .مگه چاره دیگه ای هم داشتیم ؟؟و این پست حاصل تماشای فیلم هایی در  چنان وضعیتی ست . بدون خوردن چیپس و پفک و تخمه و با چاشنی جنگ .برگزیده فیلم ها :بازی تقلیددر باره ( آلن تورینگ )، نابغه ای که در شرایط بحرانی جنگ جهانی دوم  اولین هوش مصنوعی رو پایه گذاری می کنه و چه سرنوشتی در انتظارشه !!! . ایکاش میشد از آلن تورینگ پرسید: اگه یه بار دیگه بدنیا بیایی ،بازم اون ماشین هوشمند رو خواهی ساخت ؟؟!!دور افتاده (cast away)همیشه امور زندگی اون طوری که برنامه ریزی میکنی پیش نمیره و یه انفاق پیش بینی نشده و حتی  پیش بینی شده زندگی رو از این رو به اون رو برمیگردونه ، بیش از ۲۰ سال از ساخته شدن این فیلم میگذره و همچنان موضوعش تازگی داره . ما آدمها گاهی ممکنه به هردلیلی بگیم ایکاش توی جزیره ای تنها زندگی میکردم و این فیلم میگه بفرما این تو و این جزیره و این هم تنهایی ........ به سوی طبیعت وحشیآدمها یا از اول ماجراجو هستن یا به دلایلی ماجراجو میشن ،پسر جوان قصه دورافتاده به دلیل دوم ماجراجویی و ترک دیار رو انتخاب میکنه و سرگذشت عبرت آموزی داره .چون نتونستم پوستری از این فیلم پیدا کنم بجاش پرتره همسر دوم گوگن رو گذاشتم ،اثر پل گوگن بنام زنی با گلی دردستگوگنبیوگرافی ( پل گوگن ) ، ماجرای آشنایی و ازدواج دوم گوگن ، رنج های این هنرمند تنگ دست ترک دیار کرده که بدلیل ازدواج دومش با یه دختر جوان مورد بحث محافل هنری بوده و هست . زندگی گوگن بطور کلی به دو بخش قبل از سفر به تاهیتی و بعد از اون تقسیم میشه .تسلابیوگرافی ( تسلا ) ، ایده ها و افکار نو آورانه اش و ارتباط اون با ادیسون.  و بطور کلی رابطه( سرمایه و ایده)  در جهت پیشرفت جوامع . اگه ایده های تسلا محقق میشدن خیلی از نبردها توی دنیا یا اتفاق نمیفتاد یا نبردها خارج از زمین اتفاق میفتاد چون مساله انرژی حل شده بود .حفرهیه خانم ثروتمند متوجه میشه که در ملک شخصیش احتمالا گنجی وجود داره و یه باستان شناس استخدام میکنه ، اعتقادات ونحوه  برخورد خانم متمول جوان که از قضا بیمار هم هست و همسرش رو از دست داده ، شاکله فیلم رو تشکیل میده و فیلم سرشار از لحظات و مفاهیم رمانتیک و عمیق هست .برای این فیلم پوستری پیدا نکردم .🙈نورنبرگفیلم در باره تسلیم شدن   ،حبس ،محاکمه و مرگ گورینگ از سران آلمان نازی هست ،به موازات وضعیت ناخوشایند گورینگ ، شخصیت  یه  روان شناس هم واکاوی میشه،  کسی   که مسئول تایید سلامت روانی بازداشت شدگان قبل از اعدام هست و همین  جاست که تنها زیبایی  فیلم شکل میگیره ، ارتباط میان روان شناس و خانواده  گورینگ .نبرد پشت نبرددروغ چرا وقتی دوستم این فیلمو معرفی کرد هنوز فیلمو ندیده بودم ، در برابرش جبهه گرفتم که بعضی فیلمها لایق  اسکار نیستن و چه و چه .... ، وقتی پسرم اونو معرفی کرد برای اینکه اصول دموکراسی در منزل در شرایط جنگی بدون اینترنت رعایت بشه باهاش مخالفت نکردم و وقتی فیلمو دیدم از دوستم معذرت خواهی کردم برای قضاوت عجولانه ام .تماشای فیلم برای افرادی که به مبارزه سیاسی اعتقاد دارن توصیه میشه .ارزش احساسی ( عاطفی )این فیلم نسبتا طولانی همون طور که از اسمش پیداست ارزش احساس رو نشون میده ،البته منظورش  احساسیه که به هر دلیلی  نمی شه اونو  بیان کرد و (هنر ) به جای همه زبان های الکن میتونه  حرف دل آدمها رو بزنه . پدری که نمیتونه  خودش رو از اتهاماتی که  دخترها بهش میزنن  تبرئه کنه از هنرش کمک میگیره  و موفق  میشه که یه رابطه زخم خورده رو ترمیم کنه .این فیلم هم ، امسال برنده اسکار بوده .جی دی و مادربزرگ خشن و نحات دهنده اشمرثیه هیل بیلیحمله امریکا و اسراییل به ایران باعث شد که یه اسمهایی در صدر اخبار اینقدر  تکرار بشه که برامون آشنا بنظر بیان،  یکیش همین ( جی دی ونس ) از معاونین ترامپ که از دسته آدمهای مثلا صلح طلب کابینه ترامپ محسوب میشه ،و این فیلم داستان زندگی این آدمه بر اساس کتابی که نوشته ،حالا این کتابو خودش نوشته یا نه ؟ الله اعلم !شکسپیر و همسرشهمنتبعد از دیدن  این فیلم تا یه هفته دبگه اشک ندارین چون چشمه اشک تون خشک میشه 😉🤭فیلم داستان زندگی ویلیام شکسپیر و ماجرای خلق ( هملت ) هست . تا همینجا بدونید کافیه ، باید بشینید خود فیلم رو ببینید و بر این تراژدی اشک بریزید  ،اونوقت ( هملت) رو یه بار دیگه بخونید .یه سوال : چرا ما در باره این همه شخصیت ادبی ،هنری ، تاریخی ،اسطوره ای  که داریم نمیتونیم همچین فیلمهایی بسازیم ؟؟لیلی و مجنون کره ای 🥰و یه سریال که بطور ویژه میخوام معرفی کنم در باره لیلی و مجنون مدرن هست .سریال crash landing on youکه به فارسی ( سقوط آزاد عشق ) معرفی شده .این اولین تجربه من از دیدن سریال کره ای بود البته صرف نظر از (جواهری در قصر ) و ( امپراطور دریا ) ،اونا رو حساب نمی کنم چون انتخاب شخصی  من نبوده .تا قبل از دیدن این سریال برام سوال بود چرا رده سنی تین ایجر ها مخصوصا دخترها اینقدر به سریالها و فرهنگ  کره ای و کی پاپ و اینجور چیزا  علاقه دارن ؟؟ و با دیدن این سریال جوابمو گرفتم .( قصه عشق ) توی این سریال به زیبایی و جذابیتی روایت شده که بیننده یادش میره توی چه دنیایی داره زندگی میکنه و از دیدن عشق میان ( یون سه ری و ری جیونگ ) لذت میبره ، و  با این که میدونه اغراق آمیزه دوست داره باور کنه چنین چیزی در عالم واقعیت وجود داره . بخش زیادی از جذابیت روایت ، بخاطر اینه که قصه عشق بین زنی  از  کره جنوبی و مردی ست  از کره شمالی .قصه ای ست از جدایی ناگزیر آدمها   بخاطر مرزهای  جغرافیایی که دخل و تصرفی در اون ندارن ،آدمها  فقط میتونن در عشق یا  نفرت ورزیدن شون دخیل باشن  .جایی هست که یون سه ری ( لیلی قصه ) از خودش میپرسه :عشق چیه ؟؟اینکه آرزو کنم اون( مجنون قصه ) فقط به من فکر کنه و منو فراموش نکنه  ؟یااینکه آرزو کنم اون منو فراموش کنه و دیگه به من فکر نکنه و بتونه زندگی عادی داشته باشه  ؟؟و سوالاتی از این دست میتونه تلنگری برای مخاطبین کم سن سریال باشه .هردو کاراکتر اصلی بعلت درگیر شدن با مسایل عاطفی و عمیقی که براشون پبش میاد یه جورایی متحول میشن . و گویا قصه عشق شون خیلی قبل از اینکه همو ببینن براشون رقم خورده  .یه نگاه متفاوت و عاشقانه به جبرگرایی .من که با همه نواقص  دوستش داشتم .هر چند که این سریال از دیدو پسند  مخاطب کره جنوبی روایت شده اما خیلی هم در حق کره شمالی بدگویی نکرده و تلاش کرده ضعف های جامعه کره شمالی رو بوسیله خوبی آدمهاش جبران کنه .پ ن : امیدوارم دبگه هرگز مجبور نباشیم در چنین شرایطی فیلم ببینیم نه ما و نه هیچیک از مردم دنیا .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 14:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای ( وطن )؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86-tlvznxw7rzyv</link>
                <description>احوال اینروزها ....برای  بعضیها ( وطن )  کیسه ای پر از سکه های طلاست که هرگز حاضر نیستن کمی سر این کیسه رو شل کنن  ،  بعضیها ( وطن ) رو به شکل یه گاو شیرده می بینن که در هر صورت حتی با وجود بیماری شیرش رو می دوشن  وبرای  بعضیها (وطن ) در  اعداد و ارقام  خلاصه میشه هر چه رقم درشت تر باشه (وطن خواهی)   بیشتر . یعنی ( وطن ) اگه سودرسان  نباشه  ازش قهر می کنن و همینها باعث شدن که بقیه در حد له شدن بهشون فشار بیاد اما هم چنان امیدوار هستن. بعضیها هم هستن که اگه کمی،  فقط کمی در این ( وطن )  رفتار مهربانانه و دلسوزانه  ببینن و حس کنن جایی براشون هست و دیده میشن ، هرگز به ( رفتن ) فکر نمی کنن . برای شما ( وطن ) چه معنایی داره ؟؟برای من اینطوریه که باید اول یه داستان بگم : سالها پیش ، روزی از روزها طرفای عصر ، که چشم به راه  برگشتن   پسرم از مدرسه بودم ، با صدای غیرعادی  کوبیدن مشت به  در حیاط از جا پریدم ، درو که باز کردم خانم  همسایه روبرویی مون پشت در بود به همراه  پسرم ، در حالی   که لباس مدرسه اش  جر خورده  وآثار کتک کاری و جای چنگ و دندون و ناخن روی بدنش و صورتش بود و خون و اشک  از لب و لوچه ش می چکید .پسرم  در راه برگشت از مدرسه مورد حمله گروهی  بچه های تخس محله قرار گرفته بود  ، محله ای که  بتازگی در اون ساکن شده بودیم و در اینجا به استعاره اونو ( لیانگ شامپو ) می نامم . اراذل  کوچک ( لیانگ شامپو )  دخل پسرم  رو آورده بودن و خانم همسایه که بطور  اتفاقی از محل واقعه  رد می شد  پسرم رو از زیر مشت و لگد اونها نجات داده و تا منزل همراهی کرده بود . پسرم سردسته اراذل کوچک روشناخته بود ، خونه شون دو کوچه پایین تر از ما بود  و احتمال داشت  بعلت لو دادن مکان سردسته مهاجمان   بعدا به شکل شدیدتری مورد حمله واقع بشه ،  بهش اطمینان دادم که نمیذارم این اتفاق بیفته و ازش خواستم که پشت من قایم بشه و همراهم بیاد  و خونه رو نشونم بده .سردسته اراذل کوچک   که فهمیده بود هوا پسه ، رفته بود بالای پشت بوم خونه شون و سنگر گرفته بود ، به محض دیدن من حمله پیش دستانه کرد و   از دور شروع کرد به پرتاب سنگ تا من بترسم و  جلوتر نرم و برگردم . سنگهایی  که به سمتم میومد صفیر کشان به دور و برم می خوردن  ،اونها  رو برداشتم و چند تا دیگه هم بهش اضافه کردم و به سمت سردسته اراذل کوچک  پرتاب کردم در حالی که از خشم و عصبانیت همه بدنم و حتی صدام  می لرزید،  بنا کردم داد و فریاد کردن و یکی از  سنگها رو  به در حیاط شون کوبیدم بطوری که مادر پسرک و چند تا از همسایه ها  سراسیمه بیرون اومدن .مادر  کلی فحش و ناسزا به پسر قلدرش  داد و همسایگان واسطه شدن که پسر رو ببخشم و منهم مقداری رجز خوندم که اگه پسرم طوریش بشه فلان میکنم و بهمان میکنم ودفعه بعدی  با پلیس میام و از این حرفها .این (برخورد نزدیک از نوع سوم ) که هرگز از خودم انتظار انجام دادنش رو نداشتم و هرگز تکرار نشد  بقدری موثر بود که تا وقتی توی اون محل بودم پسرم در امنیت بود . هر چند که پسرم به اندازه کافی شیطون بود که گاهی از دستش کفری و عصبانی بشم  اما تحمل اینو نداشتم که کسی غیر از خودم دست روش بلند کنه ،نمیدونم اسم این چیه ؟ غیرت ،تعصب ،حس مالکیت ، مادرانگی ، دفاع ؟! من نسبت به ( وطن ) همین حسو دارم با اینکه بارها از برخی اتفاقات و رفتارها و عملکردها تا حد فحش دادن  عصبانی میشم و دلم میخواد سرخودم رو بکوبونم به دیوار اما نمیتونم تحمل کنم غیر از خودمون کسی در باره مون تصمیم بگیره   از اون بدتر بخواد این تصمیم رو به هر نحوی اجرا کنه  . 💚  من حس میکنم ( وطن ) بچه زخم خورده منه و هر کاری از دستم بر میاد باید انجام بدم تا حالش خوب بشه .💚پ ن : جا داره از یه ( وطن دوست  ) که الگوی من بوده وهست یاد کنم .جبار عسگر زاده ( جبار باغچه بان ) یک ایرانی انسان دوست که بدون کوچکترین چشم داشتی، کاری رو که فکر میکرد درسته انجام می داد .  زندگی نامه این مرد  بزرگ بنام ( روشنگران تاریکی )   مثل یک کتاب راهنما مسیر درست رو به هرکسی که طالبش باشه نشون میده . </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 20:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غربت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-efje7egit3g2</link>
                <description>چند روزه از خونه بیرون نرفتم  ؟ سه روز ، چهار روز ؟امروز چند شنبه ست ؟ چندم اسفند ماهه ؟ نکنه دارم فراموشی می گیرم ؟! بارون می باره ، دم غروبه و دلم بسی تنگ شده برای روزای پر جنب و جوش دم عید .به هوای خریدن زولبیا  شال و کلاه  می پوشم ، پسرم به شوخی میگه از کنار دیوار برو ...صدای انفجار اومد بخواب روی زمین ، منم در جوابش میگم ، باشه !!! با غریبه ها هم حرف نمیزنم 😉😊 خلوتی خیابونی راننده ها رو وسوسه میکنه گاز بدن و زودتر به خونه برسن و خونه یعنی امنیت.در( اکنون ترین ) وضعیتی که برای همه مون بطور یکسان پیش اومده بسر میبریم  . گذشته و آینده  دور از دسترس و رویا گونه هستن .از محتوای برخی کانال ها در پیام رسانها تعجب میکنم که رگباری در مورد قیمت نفت ،دلار ،طلا ،مسکن مطلب میذارن .و این حقیقت تلخ رو لمس میکنم  که در  هر  ( جنگ ) ،  ( اعداد)  و نمودارها چقدر میتونه عده ای رو خوشحال کنه . 🤔نیمکتهای کهنه فضای سبز  قرمز و  نونوار شدن  ،  و چمن بارون خورده  ،بی توجه به هیاهوی جنگ از گلهای زرد همیشه بهار پوشیده شده ، علف های سبز  ازترک آسفالت و موزاییکهای تق و لق  پیاده رو بیرون زدن و این  منظره زیبا غیر از من رهگذری رو جلب نمیکنه ، مشتری های همیشگی نیمکتها که تخته نرد و شطرنج بازی میکنن غایب هستن .....کمی  روی یکی از نیمکتها  می شینم ،  افق دیدم منتهی  میشه به  خونه هایی در دامنه کوهی دور دست ، جایی که شاید زمانی  چوپانی با گله ش اتراق میکرده و برای کم کردن تنهایی و غربتش  نی می زده ، نوای نی چوپان  از پس گردو غبار زمان بوضوح در گوشم طنین میندازه ..  شاید این نیاز یه ذهن آشفته ست که دنبال ردی از  (حقیقت) جاری در این روزهای  زندگی میگرده و اون رد منو به کلمه ( غربت ) میرسونه .( غربت ) همین جاست  . سایه تیره جنگه  بر روزهای درخشان بهار ، که  آرام آرام  در حال خیمه زدنه  .....از فکروخیال و غم وغصه خودمو بیرون میکشم  و به انتهای خیابون و نزدیک میدون میرم جایی که چندتا مغازه دار  هستن که  از صبح تاشب خدمت رسانی میکنن و گاهی فکر میکنم این آدما رو باید با طلا قاب شون گرفت . صدای بلندی از اون طرف میدون باعث میشه که زنی تعادلش رو از ترس ازدست بده و من خنده ام رو بخاطر همدلی پنهان میکنم ، و زن که از ترس بیجای  خودش خجالت زده شده میگه : خدا بگم چکارشون کنه اینقدر که هی سرمون توی آسمونه جلوی پامون رو نگاه نمی کنیم!!! فکر کنم مخاطبش خلبانهای جنگنده ها بود .😊🤭مغازه  زولبیا بامیه فروشی  در حدی شلوغه که برای صندوق صف تشکیل شده  ،  دختر کوچولوی رنگ پریده ای  با لبای خشک ترک خورده ، شاید  بدلیل داشتن روزه کله گنجشکی با یه بسته زولبیا بامیه در دستش توجهم رو جلب میکنه و اونو جلوتر از خودم توی صف جا میدم ، نوبتش که میشه دو تا اسکناس ده تومنی مچاله رو به صندوقدار میده ، قیمت روی بسته زولبیا بامیه   ۲۵۰  تومنه .فرصت چندانی برای فکر کردن نیست و اعتبار کارتی که همراه دارم برای خریدن ۲بسته زولبیا کافی نیست  ، بسته خودم رو پس میدم و بسته  دخترک رو حساب میکنم . و شیرینی رضایت  خاطردر  چهره دخترک رو به شیرینی خوردن زولبیا ترجیح میدم  . پ ن : دوستان ویرگولی سال نو تون مبارک باشه ،امیدوارم که همگی صحیح و سلامت باشید . 💚🍃⚘پ ن : این مطلب رو حدود یک ماه پیش نوشتم و حتی با وجود راه اندازی ویرگول حس و حال انتشارش رو نداشتم ، واقعیت اینه که اینقدر حرف برای گفتن دارم که شروع به نوشتن رو برام سخت کرده بود . پ ن : در روزهای سختی که گذشت گاهی به شنیدن موسیقی روی میاوردم ، پلی لیستی رو دوست داشتم که گردآورنده ش در روزهای جنگ ۱۲ روزه اونو تهیه کرده بود و در چند دقیقه اول شنیدنش بیاد همه اونایی که در خرداد ،دی ،اسفند ۱۴۰۴ و فروردین ۱۴۰۵ از دست دادیم گریه میکردم و بعد آرام می شدم .  همون طور که نام این پلی لیست هست ، آرامش ،رهایی ،امید .و مراقب خودتون باشید .جنگ هنوز تمام نشده ،جنگ واقعی یعنی جنگ با خودمون و درون مون همواره در جریانه . </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان شکست و .....رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA-mla36qqhqudw</link>
                <description>بتفشه  آبی چمنزار روییده  از دل سنگ به استقبال( بهار)  آمده 💚بنفشه های من ،از من ،تورا پیام آرند .تو گوش باش چو گل ،تا کند بنفشه سخن 🍃🍃🍃چنان که یخ زده تقویم‌ها اگر هر روزهزار بار بیاید بهار، کافی نیستفاضل نظری</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 14:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار که دل ،حل بکند مساله ها را ...</title>
                <link>https://virgool.io/eyvoon/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%AD%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-rfnociysptsd</link>
                <description>پستی با طعم شعر 💚گفتم: بِدَوَم تا تو ، همه فاصله ها راتا زودتر از واقعه گویم، گله ها راچون آینه پیشِ تو نشستم ،که ببینیدر من، اثرِ سخت‌ترین زلزله‌ها راپُر نقش‌تر از فرشِ دلم بافته‌ای نیستاز بس که گره زد به گره ،حوصله‌ها راما، تلخیِ «نه» گفتن‌مان را که چشیدیموقت است بنوشیم از این پس «بله»ها رابگذار ببینیم بر این( جغدْ نشسته)یک بارِ دگر پر زدنِ چلچله‌ها را!یک بار هم ای عشقِ من از عقل میاندیشبگذار که دل حل بکند مسئله‌ها رامحمد علی بهمنیاگه دستم به جدایی برسهاونو از خاطره هاخط میزنماز دل تنگ تموم آدم‌هااز شب و روز خدا ،خط میزنماگه دستم برسه به آسمونبا ستاره‌ها قیامت می‌کنمنمیذارم کسی عاشق نباشهماه و بین همه قسمت می‌کنموقتی گاهی من و دل تنها می‌شیمحرفهای نگفتنی رو میشه دیدمیشه تو سکوت بین ما دوتاخیلی از ندیدنیها رو شنیدقصه جدایی ما آدماقصه دوری ماست ازخودموندوری منو تو از لحظه عشققصه سادگی گم شدمونافشین یداللهینشسته ام به در نگاه می کنمدریچه آه می کشدتو از کدام راه میرسیخیال دیدنت چه دلپذیر بودجوانی ام در این امید پیر شدنیامدی و دیر شدنیامدی و …دیر شد …هوشنگ ابتهاجدوست دارمدر این شب دلپذیرعطر توچراغ بینایی من شودو محبوبه شب ،راهش را گم کنددوست دارمشب، لرزان از حضورتپایش بلغزددر چاله ای از صدف که ماهش می خوانندو خنده آفتاب دریا را روشن کندشمس لنگرودیبه خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟چرا ارّه؟فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی توخودش می‌افتد و می‌میرد!بیژن نجدیساعت انشاء بودو چنین گفت معلم با ما:بچه ها گوش کنیدنظر من این استشهدا خورشیدندمرتضی گفت:شهیدچون شقایق سرخ استدانش آموزی گفت :چون چراغی است که در خانه ی ما می سوزدو کسی دیگر گفت:آن درختی است که در باغچه ها می رویددیگری گفت: شهیدداستانی است پر از حادثه و زیباییمصطفی گفت : شهیدمثل یک نمره ی بیستداخل دفتر قلب من و تو می ماندسلمان هراتی </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 22:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ لحظه ای خنثی نیست .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AB%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gkw7bkxlbcpm</link>
                <description>متن زیر رو دوستی در میانه وصل و قطع اینترنت فرستاده بود ،نمیدونم نویسنده ش کیه !! و حیفم اومد با شما به اشتراک نذارم . فیلسوفان یک قاعده‌ی ساده و در عین حال عمیق دارند:«تعطیلی در آفرینش محال است.»یعنی زندگی، حتی وقتی فرو می‌ریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق می‌شود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این خلق شریک هستیم یا منفعلانه زیر آوارش می‌مانیم.در نگاه فلسفی، بودن یعنی «در حالِ شدن بودن».هیچ لحظه‌ای خنثی نیست.هیچ روزی صفر نیست.یا داریم چیزی می‌سازیم، یا داریم اجازه می‌دهیم چیزی بدون ما ساخته شود.تعطیلیِ کامل، فقط یک توهم است.در روزهايى كه شرايط آرام است، خلق کردن آسان‌تر دیده می‌شود:کلاس‌ها برگزار ميشود، پروژه‌ها جلو می‌روند، برنامه‌ها روشن‌اند، آینده قابل تصور است.اما در زمانه‌ی آشوب، ناامیدی جمعی، سوگ، جنگ، سرکوب، بی‌ثباتی اقتصادی و ترسِ مزمن، اینجاست که این قاعده معنای واقعی‌اش را نشان می‌دهد.در چنین زمان‌هایی، خلق کردن دیگر به معنای «شاهکار ساختن» نیست.گاهی خلق کردن یعنی:- صبح از تخت بیرون آمدن، وقتی هیچ انگیزه‌ای نداری- ادامه دادنِ یک کار کوچک، وقتی افق مبهم است- تربیت کردنِ یک کودک، وقتی خودت پر از ترسی-  نوشتن، تدریس، درمان، یاد دادن، گوش دادن- ساختن یک رابطه‌ی سالم، وسط دنیای ناسالم- کاشتن یک بذر، وقتی معلوم نیست فردا چه می‌شود.این‌ها «کارهای معمولی» نیستند؛ در اين روزها این‌ها شکل‌هایى از آفرينشگرى هستند.آلبر کامو جایی می‌گوید:«در میانه‌ی زمستان، فهمیدم در درونم تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد.»این تابستان، همان نیروی آفرینش است، همان چیزی که حتی زیر برفِ اندوه و ترس، خاموش نمی‌شود.قاعده‌ی فیلسوف را می‌شود این‌طور کامل‌تر کرد:تعطیلى در آفرینش محال است؛ اما تعطیلى در مسئولیتِ آفرینش، ممکن و خطرناک است.یعنی ما می‌توانیم از خلق کردن شانه خالی کنیم، اما زندگی همچنان خلق می‌کند، آن‌وقت، به‌جای معنا، پوچی می‌سازد، به‌جای پیوند، نفرت، به‌جای عشق، بی‌حسی.در روزهای سوگ جمعی، خیلی‌ها می‌پرسند:«آیا الان وقت زندگی‌کردن است؟ وقت شادی است؟ وقت ساختن است؟»پاسخ فلسفی این است:بله، دقیقاً همين الان وقت اين چيزهاست.نه به معنای انکار درد، بلکه به معنای وفادار ماندن به زندگی، در دلِ درد.خلق کردن، احترام گذاشتن به رنج است، یعنی اجازه نمی‌دهیم رنج، آخرین کلمه‌ی داستان باشد.یک جمله‌ی مکمل برای این قاعده می‌تواند این باشد:زندگی همیشه ادامه دارد؛ سؤال این است: با ما، یا بدون ما؟و شاید عمیق‌ترش:در تاریک‌ترین زمان‌ها، خلق کردن یک انتخاب نیست؛ یک مسئولیتِ انسانی است.وقتی جهان آشفته است، کسی که هنوز کتاب می‌نویسد، کلاس برگزار می‌کند، کسب‌وکار سالم می‌سازد، فرزند پرورش ميدهد، هنر می‌آفریند، گفت‌وگوی صادقانه راه می‌اندازد، دارد بی‌سر و صدا می‌گوید:«من تسلیم فروپاشی نمی‌شوم.»و این، ساده نیست؛ شجاعانه است.و اين بزرگترين احترام به زندگى است.🔸🔹در این مقطعِ پرابهام و پراضطراب، سهم تو در آفرینش چیست، حتی اگر کوچک، حتی اگر نامرئی ؟! و ........آنچه گل نامیده می شود ،برگ هایی ست که همدیگر را در برگرفته اند💚 .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 11:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو به یاد بیار با ......</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-qnq35mdfxa8v</link>
                <description>حیاط مون با  آجر فرش شده بود ، آجرها مربع شکل و ترک خورده و رخسار پریده بودن .وسط حیاط مون یه حوض بود  ، نه از این حوض های آبی رنگ ، که ماهی   قرمز  دارن .، حوض مون  تیره و  خاکستری رنگ بود  و  گاهی آب مونده ش   سبز لجنی  می شد .  یه باغچه هم داشتیم ،باغچه هم یه مربع بود با خاکی فقیر و روفته شده .تنها درخت باغچه یه کاج  بود . کاج  قد  کشیده و  توده ای سبز تیره   بود،   بالاتر از پشت بوم کاهگلی   و  تنه قطورش  رو  با خراش ها و برآمدگی های تیره رنگ در دسترس چشمای ما بجا گذاشته  بود .گاهی کاج التفاتی می کرد و میوه های رسیده ش رو  می تکوند  توی حیاط مون  .این میوه های چوبی  با  دونه های بالدار خوشمزه ، شبیه تخمه آفتاب گردون  که به سختی شکسته می شدن به همراه  برگهای خشک و  نوک تیز کاج از  دوستانِ  کودکی من بودن و بعد از مدتی  یه گل ( پیچک ) هم بهشون اضافه شد .اواخر بهار بود و(پیچک ) از دونه ای که مادرم توی خاک  فقیر باغچه کاشته بود،  بیرون اومده بود . ساقه نازک و برگهای  لطیف و شاداب( پیچک ) ، بوسیله نیرویی نامرئی  از  نخی که مادرم براشون بسته بود بالا می رفتن و بعد از اینکه مستقر می شدن ،بین هر  دو ،  سه برگ ،یه غنچه صورتی رنگ پیدا می شد .  هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم ،غنچه روز قبل شکفته بود و غنچه های دیگه ای در انتظار فردا و شکفتن بودن  .....دیدن  غنچه ها و شکفتن هاشون  برام پر از شگفتی ، لذتبخش و  شادی آور بود . (پیچک ) با شتاب  رشد میکرد و خودش رو به تنه کاج رسوند و به دور اون پیچید و بالا و بالاتر رفت و قدش از من بلند تر شد . .غنچه های  پایین تر،  بعد از دوسه روز پژمرده می شدن و در نهایت میفتادن و من  غصه دار می شدم  اما همینکه میدیدم در بالاترین نقطه( پیچک)  هنوز چند غنچه در انتظار شکفتن هستن ،غصه مو فراموش می کردم . هنوز هم با دیدن گل ( پیچک )  شادی ناشی از انتظاری مبهم رو  در وجودم احساس می کنم  . شاید   این  حس همون  ( امید ) به آینده ست . آینده ای که در اختیار کسی  نیست اما با اتصال به ( امید ) میشه  منتظر اتفاقای خوب بود  . هر جا ( پیچک  ) دیدید ، منو بیاد بیارید و (امید) رو  . 🥰😊🍃</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 13:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها (۲)+ معرفی یک عدد  فیلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DB%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-u3kjizd2q4lv</link>
                <description>عکس از روی تصویر تلویزیون گرفتم . پوستر فیلم (هیمالیا ) میخوام  وقتم  رو با خوندن کتاب پرکنم   ،اما کار سختیه . ترکیبی از غم ،رنج ، خشم ، تاسف ،ناامیدی  ،حیرت ، نگرانی و بهت و ...‌‌‌‌.....دهها علامت سوال بی پاسخ توی مغزم تمرکز کردن رو تقریبا غیر ممکن می کنه .اخبارو کمتر رصد میکنم ، ماهواره که نداریم ( خداروشکر ) اخبار ملی هم که دست چین شده ست و این خودش یه مشکل بزرگه که باعث شده  عده کثیری  اخبارو از تریبون هایی رصد کنن که بهشون دست فرمون آشوب رو میده !! بابت همین یه مساله  ، مقصر کیه ؟ چند نفر توی ایران ،اوضاع کشوری   رو که دارن توش زندگی می کنن از رسانه  ملی همین کشور  دنبال می کنن ؟ آیا تابحال آماری در این زمینه گرفته شده ؟ توی زمونه ای  که ( اخبارسازی ) یه صنعت پولسازه ،مردم چطور تشخیص بدن کی درست میگه ،کی نادرست ؟ کی منظوری داره و کی صداقت داره ؟ چند درصد مردم سواد رسانه ای دارن ؟ چند نفر توی کشورمون گذشته وزین!! تاریخی رو مطالعه کردن که توی این پیچ های متعدد تاریخی دچار اشتباه نشن و گول نخورن ؟ این زامبی هایی که توی کشور ما به وقتی  معین از یه جهنم دره ای سروکله شون پیدا میشه و همه چی و همه کس رو نشونه می گیرن و بعد هم به همون سرعتی که اومدن ناپدید میشن . از کی دستور می گیرن ؟ از کجا میان ؟ مردم اگه به چیزی اعتراض دارن ،چکار کنن ؟؟ اگه اعتراض های مردم نباشه ،حاکمیت چطور میخواد متوجه بشه کارش درسته یا نه ؟ عصروشب ها که عده ای   از  توی پنجره ها  یا پشت بوم هاشون شعار  می دادن والبته  تک و توک همچنان ادامه داره ، میون صداهای مردونه و زنونه ، صداهای  نازکی شبیه  گروهی گنجشگ بازیگوش  جیک جیک کنان شعار می دادن ، دختر بچه هایی که  که قاعدتا باید به فکر سیندرلا و تک شاخ و لوازم صورتی رنگ باشن شعارهایی میدادن که خودتون بهتر می دونید ، شاید کسی  بگه این نشانه بلوغ سیاسی ،اجتماعی محسوب میشه .ولی منو  نگران می کنه . کسی مثل ( گرتا نورنبرگ ) باید بیاد جلوی اینا لنگ بندازه....... به کجا رسیدیم ؟؟ قراره به کجا برسیم ؟؟ دنبال یه فیلم بودم که بتونم با همچین ذهن آشفته ای تا پایانش تمرکز داشته باشم .اولش فیلم ( Meru) رو انتخاب کردم ، فکر کردم شاید فیلمهای مربوط به کوه و کوهنوردی انتخاب مناسبی باشه .چند دقیقه بیشتر نتونستم نگاه کنم و بعد  پوستر  فیلم ( هیمالیا ) نظرم رو جلب کرد ، قبلا در باره ش نشنیده بودم . وای که چه فیلمی بود . همونی بود که می خواستم . داستان فیلم در باره  زندگی ساده و در عین حال  مشقت بار مردم کوهستان و چالش های  انتخاب رهبر ، تقابل بین نسل قدیم و جدید ، و بقول امروزی ها سنت و مدرنیته و برآیند این تقابل هست در کنار مناظر فوق العاده هیمالیا .عینک هام  خیلی وقت بود باید عوض می شدن ،هم عینک دور هم نزدیک ،هی انداختم پشت گوش و حالا که عوض شون کردم اینقدر بابت شون پول دادم که میتونم  به جای گردن بند طلاو جواهر  بندازم گردنم 😁😎 </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 14:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-pjpaqdmaffuz</link>
                <description>به خودم اومدم دیدم برخلاف توصیه ای که به دیگران می کنم،  هر ساعت و بلکه بیشتر دارم اخبار رو چک میکنم و تحلیل های مختلف می خونم ، یه روز صبح همین هفته پیش تصمیم راسخ گرفتم دیگه سمت اخبار نرم که بتونم (منع رطب کنم ) 😉😉و از قضا همون روز عصر برای خرید  من و  همسرم رفتیم سمت بازار المهدی کرج .نگو که بازار محل تجمع  و ما خبر نداریم .از تاکسی که پیاده شدیم ،  جای دست فروش های اول بازار   ، مامورها ایستاده‌ بودن با  لباس های پلنگی و جلیقه های ضد گلوله و کلاه و محافظ و تشکیلات ترسناک و باتوم بدست .ازکنارشون که رد شدم ، نه ازشون ترسیدم نه تنفر داشتم ، فکر کردم اونا هم آدم هستن،   مثل همه ما وهیچکس از سرِ سیری و تفریح ، چنین شغلی رو انتخاب نمی کنه ، اونا هم مادر ،همسر یا فرزندی دارن که چشم به راهشون هستن . راستش یه کم دلم سوخت وقتی دیدم یکی شون چقدر داره داد میزنه که مردم رو از همون اول بازار متفرق کنه ، ولی کسی بهش  گوش نمی داد .وسطای بازار جمعیت متراکم شده بود و  موتور سوارها گارد گرفته بودن  در مقابل جمعیت ، و صدای غرش موتورها سخت گوشخراش و رعب آور بود .مغازه ها و پاساژها همگی بسته و فروشنده ها آلاخون وآلاخون بیتوته میکردن .همسرم گفت هوا پَسه ،بیا برگردیم ،بی خیال خرید شو .دیدم راست میگه ،هوا هم داشت تاریک می شد و تاریکی هم که خیلی ها رو می کشونه سمت ماجرا و الانه که بلبشو بشه .برگشتیم اول بازار همون جایی که بقیه مامورها گروه گروه ابستاده بودن ،وقتی خواستیم سوار تاکسی بشیم ، دیدم خانمی که  ماسک زده بود جیغ زد ، که ، دخترمو زدن و یه موجی از تاسف و خشم ایجاد کرد .....و بعد شروع کرد به دویدن و رفت جلوتر ، با چشمای خودم دیدم که به دخترش  که هاج و واج  مادرش رو  نگاه میکرد ملحق شد و بعد  هر دوشون توی   تاریکی پیاده رو  ناپدید شدن😯😳🤔🤨اگه می شد حال و هوای اینروزا رو با خط خطی نشون داد 👆یه روز که با دوستان قرار پیاده روی صبحگاهی داشتیم ، هنوز اینترنت،  اونترنت نشده بود ،دوستان یکی یکی توی گروه  پیام گذاشتن که فردا نمیتونیم بیاییم . اما من عزم کرده بودم هر طور شده برم پیاده روی ،  شب قبل حسابی برف باریده و سرمای هوابه  چند درجه زیر صفر رسیده بود  .مسیر همیشگی پیاده روی اینقدر خلوت بود که نگو ،حتی از سگهای ولگرد همیشه پلاس ، هم خبری نبود  ، من بودم و  زمستون که مث یه بچه بازیگوش روی  تنه خشک درختای بید مجنون جست و خیر  می کرد و تاب میخورد  .   برفها رو از روی زمین  پراکنده می کرد ، بعد لوله شون می  کرد و می کوبوند توی صورتم . زمستونی پرماجرا به استقبالم  اومده بود .یه مثل لری داریم که میگه : ( کشک دو ، آخرِت خو ) یعنی ای کشک و دوغ امیدوارم پایانی خوش داشته باشی 👌💙شهر دوزیست شده ، یه زیست از طلوع آفتاب شروع میشه و با غروب آفتاب به پایان میرسه ،طوری که با تاریک شدن هوا یه دونه نون هم ممکنه پیدا نشه .یه زیست هم از غروب آفتاب شروع می شه و تا پاسی از شب ادامه داره .در همسایگی ما افرادی هستن که جز گروه دوم هستن اما به هردلیلی از خونه  بیرون نمیرن ، اینا معمولا حوالی ساعت ۷،۸ شب  ، با سوت زدن  همدیگرو خبر می کنن  ، بالاخره یادی میشه  از رسانه ارتباط جمعی ماقبل تاریخ 🙂😊 .....یه نفرشون شعار میده بقیه جواب میدن . یکی اینقدر داد زده که صداش گرفته و یه نفر هست که از سال(  ۱۴۰۱ ) تا امروز که دارم اینو می نویسم بعنوان اعتراض در موقعیت های مختلف توی  یه شیپور می دمه، یعنی می دمد😊 . کاش می فهمیدم منطق پشت این شیپور دمیدن چیه ؟؟!!بابا مگه فوتباله ؟؟ 😳🤨شاید هم می خواد یاد آوری کنه قیامتی هست و یه شیپوری هست و یه صاحب شیپوری بنام ( صور اسرافیل ) .میترسم از اینکه همه ماها و نسلهای بعد از ما بمیربم و با صور اسرافیل از خواب گران بیدار بشیم، ببینیم مملکت مون هنوز درست نشده ،اونوقت چی ؟؟😯🥺صاحب نظر دنیا دیده ای میگفت ،توی بعضی کشورها ، برای اعتراض  قوانین و حد و حدودی وجود داره  ، مثلا یه نوار زرد می کشن توی خیابون  ،مردم راهپیمایی میکنن در حالی که روی پلاکاردهایی خواسته هاشون رو نوشتن ،اما اجازه ندارن از نوار زرد جلوتر بیان و گرنه با خشونت پلیس  مواجه میشن ،  چطور می شه اینو توی ایران اجرا کرد ؟؟مردم اینقدر عصبانی هستن که صدتا نوار زرد و قرمز رو رد می کنن تا صدای اعتراض  شون شنیده بشه ؟؟</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 20:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرد نوشیروان شه عادل ،نیم روزی به بام خود منزل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-tg2lgo1rncsz</link>
                <description>منبع تصویر سایت گنجورحکایتی چند از هفت اورنک جامی 👇کرد نوشیروان شه عادلنیمروزی به بام خود منزلدید بر پشت بام همسایهپیر زالی فقیر و بی مایهقامت کوژ و کوزه ای در دستچون وی از روزگار، دیده شکست*( پیر و کوزه هردو مثل هم کهنسال بودند )نه وُرا نایژه ،نه دسته به جای*( کوزه نه گردن داشت نه دسته)نه تَهی که ایستد به آن بر پای( ته کوزه برای ایستادن ناهموار بود )خواست تا حیله ای برانگیزدکه آب ، از آنجا به روی خود ریزدکوزه، زان حیله ها که می انگیختمی فُتادو آب بر زمین می ریختچشم نوشیروان چو آن را دیداز مژه اشک مرحمت بارید🥺گفت بر خود: که وای بر ما باد! 😯خشم خلق و خدای بر ما بادکه به پهلوی ما فقیری راعمر بگذشته، گُنده پیری رانبود کوزه ای به دست، دُرُستکه به آن روی خود تواند شُست 🥺خواست تا آفتابه زر خویشبه بر او فرستد، از بر خویشباز گفتا: مبادا گرداند ( نپذیرد )کش چنان دیدم و خجل ماند🤔بر فقیران گرد خود یکسرکرد قسمت ، چل آفتابه زرپیرزن گشت بهره مند از ویکس نبرده به قصه او پی😉تظلم خواهی پیرزن از سلطان سنجر : دست از عدل و داد داشته ای ؟بود در مروِ شاهجان( شهری در خراسان قدیم ) ، زالیهمچو زالِ جهان، کهنسالیروزی آمد ز خنجر ،ستمیبر وی، از یک دو لشکری، اّلمیاز تظلم ،زبان چو خنجر کردروی در رهگذار (سنجر ) کرددید کز راه می رسد (سنجر)بُرده از سرکشی، به کیوان سربانگ برداشت ، کای پریشان کار! 🤨گوش خود سوی ، سینه ریشان ، دار😒گوش( سنجر) ،چو آن نفیر شنیدبارگی ( اسبش) سوی گُنده پیر کشیدگفت: کای پیرزن چه افتادت؟!که ز گردون گذشت فریادت!گفت: من ز رنجکش ،یکی زالمکمتر از صد ،به اندکی سالَم( کمی مونده تا صد ساله بشم ) خفته در خانه ام، سه چار یتیمدلشان بهر نیم نان، به دو نیمغیر نان جُوین نخورده طعام🥺کرده شیرین دهان، ز میوه، به نامبا من امسال گفت و گو کردندوز من ،انگور آرزو کردندسوی دِه جستم، از وطن دوریتن نهادم به رنج مزدوری😒دستم اینک، چو پنجه مزدورز آبله پر، چو خوشه انگورچون ز دِه ، دستمزد خود، سِتَدمشد پر از آرزویشان ، سَبَدمبادل خرم و لب خندان😊رو نهادم به سوی فرزندانیک دو بیدادگر، ز لشکر تودر ره عدل و ظلم، یاور توبر منِ خسته ،غارت آوردندسبدم ز آرزو تهی کردند😩هیچ کس را چو من ز طالع بدبر نیامد تهی ز آب، سبدتو چنین فارغ و جگر خواراناز جفای تو خون دل، باراناین چه شاهی و مملکتداریست!!!😳😬در دل خلق، تخم غم، کاریست😔دست از عدل و داد داشته ای!ظالمان بر جهان گماشته ای؟!گرچه امروز نیست حدِ کسیکه برآرد ز ظلم تو، نفسیچون هویدا شود سرایَ نَهُفتچه جواب خدای، خواهی گفت؟!دِی نبودت به تارک سر، تاجوز تو فردا کند اجل، تاراجبه یک امروزت این سُرور که چه؟!در سر این نخوت و غرور که چه؟!کنگر تاج تو، چو اره کشیداز جهان بیخِ عافیت بِبُریدقبه چتر تو، چو گشت بلندسایه ظلم، بر جهان افکندخلقی از تابِ مهرِ بی مایهبا صد افسردگی ،در آن سایهتو چنین گرم، در جهالت خویشگام زن، در ره ضلالت خویشتو نهاده به تخت، پشت فراغمیوه عیش می خوری زین باغ!🤨🤔مانده در باغ ظلم ،بیوه زنانمضطر از دست ظلمِ میوه کَنانبیوگان در فغان ، ز میوه بَریتو گشاده دهان، به میوه خوری!پیش ازان، کَت( که تورا)  اجل دهان بنددخصمت، از اشکِ دوستان خنددچشم بگشا، چو عاقبت بینانبنگر حالِ زار مسکینانشاه سنجر، چو حال او دانستصبر بر حال خویش نتوانستدست بر رو نهاد و زار گریست😩😩گفت با خود: که این چه کارگریست؟!تف بر این خسروی و شاهی ما😯تف بر این زشتی و تباهی ما😯شرم ما باد ازین جهانداری🥺ما قوی شاد و دیگران ناشادما خوش آباد و ملک ناآبادبعد ازان گفت کان دو ظالم راوان دو سر دفتر مظالم رادفتر عمر پاره پاره کنندتا همه ظالمان نظاره کنندبیوه زن را عطا مقرر کرداز زر و  قلب زر، توانگر کردداد با زر یکی رَزَش معمور( باغ انگور به او داد )تا ازان کودکان خورند انگور🥰کردش از عدل و جود خود خوشنوددر جهان تا که بود از آن خوش بود .💖نگاره : حکایت پیرفرزانه و نپذیرفتن هدایای مریدپادشاهی قدرتمند برای آمرزش روح خود به &quot;مریدی&quot;، یابه شاگردی درویشی پرهیزگار درمیآید. پادشاه صدها هدیهپیشکش میکند اما پیر هیچیک را نمیپذیرد. روزی پادشاهبه نخجیر میرود و به کمک بازی شکاری چندین مرغابیشکار میکند. مرید مرغابیها را به پیر هدیه میکند اما اینبار نیز درویش نمیپذیرد. پیرپارسا زندگی پادشاه را سراسرظلم میداند، ازاینرو، او هر چه میکند نادرست است و هرآنچه بدان دست مییازد عاری از خلوص است.در این نگاره پرندگان شامل مرغابیها و بازهای شکاریاند.مرغابیهای اهدایی میتواند نمادی از خلوص روح پادشاهباشد که توسط او به پیر فرزانه اهدا شده است؛ ولی چون پیرخلوص کافی در پادشاه نمیبیند از پذیرفتن آن حذر میکند.🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁🌻🍁پ ن : اینکه انوشیروان عادل بوده یا خیر ؟ محل تردیده !!پ ن : آدرس دقیق حکایات اینه : دفتر سوم از سلسله الذهب ،هفت اورنگ جامیپ ن : منبع اشعار سایت فاخر ( گنجور ) هست . با اندکی دست کاری .😉😊در جهان تا که بود ازان خوش بود روی خود تواند شست</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 13:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه اشکهات صدا داشتن چی می گفتن ؟ ( معرفی فیلم ویژه شب یلدا )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-edwgogu4sjsm</link>
                <description>قبل از معرفی فیلم ها لازمه اینو بگم تمام فیلمهای خارجی که می بینم و معرفی می کنم نسخه سانسور شده هستن ،چنانچه خواننده محترم بره و کلمه ( بدون سانسور ) رو سرچ کنه و روم به دیوار با موارد غیر اخلاقی مواجه بشه تمام مسئولیت به گردن خودشه و من از همین تریبون برائت می جویم 🤓✋از فیلم های ایرانی شروع میکنم :فیلم ( رد کارپت )به کارگردانی و نویسندگی رضا عطاران و تهیه‌کنندگی احمد احمدی ساخته سال ۱۳۹۲ و محصول کشور ایران و فرانسه ، در باره یک عاشق سینما که برای ملاقات با یکی از کارگردان‌های معروف جهان یعنی (استیون اسپیلبرگ) خودش رو با چه ترفندی در ایام برگزاری جشنواره کن به فرانسه میرسونه و باقی ماجرا ......و آخرین سکانس فیلم اشک هر وطن دوستی رو درمیاره .فیلم ( سرخ پوست )فضای معما گونه فیلم رو از این پوستر میشه فهمید .سرخ‌پوست فیلمی در ژانر درام به کارگردانی و نویسندگی نیما جاویدی و تهیه‌کنندگی مجید مطلبی محصول سال ۱۳۹۷ . این فیلم با نامزدی در ۸ رشته، سیمرغ بلورین جایزهٔ ویژه هیئت داوران رو در جشنواره فجر به دست آورده ،اعتراف میکنم اولین بار توی اتوبوس این فیلمو دیدم ،اون موقع با خرید یه بلیط اتوبوس هم فیلم می دیدی ، هم تنقلات می دادن 😊فیلم ( ناگهان درخت )فیلم ناگهان درخت، به کارگردانی صفی یزدانیان ،محصول سال ۱۳۹۷ .فرهاد ( پیمان معادی ) زندگی خودش رو از کودکی تا ۵۰ سالگی برای روانکاو تعریف می‌کنه . زندگی که با فراز و نشیب‌های بسیاری همراه بوده . فرهاد از نظر همسرش یعنی ( مهناز افشار ) معروفه به اینکه ( هرکاری میکنه تا هیچکاری نکنه 😉) . آخرین سکانس که ( ناگهان درختی ) سر راه ماشین سبز میشه بازتابی ست از حقیقت شخصیت ( فرهاد ) .فیلم ( تصور )این فیلم ۱۴۰۲ اکران شده ، به کارگردانی( علی بهراد ) و دو بازیگر اصلی فیلم ،لیلا حاتمی و مهرداد صدیقیان هستند .داستان فیلم به شکلی رویا گونه در سایه ارتباط بین یک راننده ناکسی ( احتمالا از نوع اینترنتی ) و مسافران زن با هویت های مختلف شکل می گیره ، و راننده ، همه اونها رو به شکل زنی می بینه که فروشنده قنادیه و راننده بهش علاقه داره ، اما توانایی و اعتماد به نفس اظهار علاقه رو نداره . زنان فیلم که لیلا حاتمی نقش اونها رو بازی میکنه ،همه میدونن از زندگی چی میخوان ، هدفمند و حاضر جواب هستن ،برعکس راننده که فقط با کشیدن مواد مخدر در عالم هپروت به خواسته هاش می رسه .🍁🍂🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁و اما فیلم های خارجی( که بیشترشون در یه تم هستن )فیلم ( وقتی نیچه گریست )(وقتی نیچه گریست) به کارگردانی (پینچس پری) محصول سال ۲۰۰۷ ، با اقتباس از رمان ( وقتی نیچه گریست) نوشتهٔ (اروین یالوم) ساخته شده ، این فیلمِ درام محصول کشور آمریکاست و بازیگرانی همچون آرماند آسانته (در نقشِ فریدریش نیچه)، بن کراس (در نقشِ یوزف برویر) و کاترین وینیک (در نقشِ لو سالومه) در اون ایفای نقش کردن . این فیلم روایت‌ گر رابطه فریدریش نیچه و یوزف برویر پزشک اتریشی و نحوه درمان نیچه توسط برویر رو به تصویر می کشه ، برویر خودش به بیماری هیستریک بنام ( آنا او ) علاقمند شده ، جریان دیدارها و گفتگوهاش با نیچه ، اساس ( روان در مانگری ) رو شکل میده .در پایان فیلم وقتی نیچه اشک می ریزه ، جمله معروف ( اگه اشکهات صدا داشتن چی می گفتن ؟!) بین او و پزشک معالجش رد و بدل میشه ،فیلم ( یک ماحراجویی بزرگ جسورانه و زیبا )دیوید و سارا بدون اینکه همدیگرو بشناسن به یه عروسی دعوت میشن و هردو از یه موسسه ،ماشین اجاره می کنن ،ماشینها ( جی پی اس ) عجیبی دارن ، و طوری سارا و دیوید راهنمایی میشن که در زمان حرکت می کنن و وارد دنیای عاطفی و احساسی وقایع گذشته زندگی شون میشن ، وقایعی که مانعی بر سرراه شکل گیری روابط عمیق در وجود افراد میشه بدون اینکه ارش اطلاعی داشته باشن ، از این جهت روایت فیلم نوعی روان تحلیل گری محسوب میشه و معنای نام فیلم بخوبی با داستان فیلم پیوند می خوره .مارگو رابی، کالین فارل هنرپیشه های اصلی فیلم هستن و فیلم محصول مشترک ایرلند و آمریکا در سال ۲۰۲۵ هست .فیلم ( ابدیت و یک روز )محصول کشور یونان ، ۱۹۷۷ ، در رده فیلمهای معناگرا قرار می گیره .مردی بنام ( الکساندر ) بعلت بیماری لاعلاج ، تصمیم میگیره بعنوان آخرین کار در زندگیش شعری نیمه تمام از یه شاعر یونانی رو که قرنها پیش سروده شده و شاعر نتونسته واژه ای مناسب برای تکمیل شعرش پیدا کنه ، رو کامل کنه و همزمان با نجات یه کودک کار از دست ماموران پلیس و بعد هم از دست مافیای قاچاق کودکان ناخواسته وارد زندگی سخت و گذشته تلخ کودک میشه . در عین حال مرد مدام در افکارش به گذشته رجوع میکنه ، وقایع فیلم بصورت رفت و برگشت بین گذشته و حال نشون داده میشن .فیلم بسیار عمیق و تاثیر گذاره و موسیقی عالی داره .فیلم ( همسر )این فیلم درام به کارگردانی( بیورن رونگه) و نویسندگی (جین اندرسن) در سال ۲۰۱۷ اکران شد. اقتباسی است از رمان همسر اثر (مگ ولیتسر.) بازیگران اصلی ، گلن کلوز، جاناتان پرایس و کریستین اسلیتر .داستان زندگی و به موفقیت رسبدن مردی نویسنده ، نه چندان خوش قلم با پشتیبانی و کمک های همسرش . و برملا شدن راز موفقیت و شهرت مرد . مفهوم ( غیرت ) در این فیلم به زیبایی به تصویر کشیده شده ،غیرت زنی صبور و آرام نسبت به مردی خوش گذران و بی مسئولیت ، برای پابرجا موندن بنیاد خانواده و نام و شهرت مرد .🍁🍂🍁🍂🍁🍂💖🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂و یه انیمیشن باحال :انیمیشن ( غارنشین ها ) ( ۱و ۲)پدر خانواده غارنشین طی داستانی به خانواده و مخصوصا دختر نوجوانش هشدار میده که اکتشاف «چیزهای جدید» یک تهدید برای بقا محسوب میشه. (میگم ، گویا از همون موقع فیلترینگ در راس امور بوده 😁 ) اما دختر وقتی یه نور درخشان و متحرک رو در خارج از غار می‌بینه ، نصیحت پدرش را نادیده می گیره و غار را ترک می‌کنه .به‌دنبال این ماجرا، دختر با پسر هوشمند غارنشینی آشنا می‌شه و مجذوب( آتش) و مشتاق کسب اطلاعات بیشتر می‌شه . پسر به دختر می‌گه : ( دنیا در حال نزدیک شدن به «پایان» هست ) و از دختر می‌خواد که به او ملحق بشه و .....پ ن : دیدم که بین صاحب نظران بین درست و غلط بودن بکار بردن واژه ( یلدا ) اختلاف نظر هست .راستش ما تا سالها پیش می گفتیم ( شب چله ) یا ( توک چله ) یعنی ( نوک چله ) 😊😉 بعد کلمه ( یلدا ) باب شد که تا مدتها زبونمون بهش نمی چرخید و عارمون میشد بگیم ( یلدا )اما واقعیت اینه که چه فرقی میکنه ؟!مهم اینه که دور هم باشیم اگه شده به صرف یه تخمه آفتاب گردون شکستن و برای همدیگه آرزوهای خوب داشته باشیم .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 14:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو آخرین سرخ پوستان قبیله ( موهاوک ) هستیم .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ucd1eqwh6qcq</link>
                <description>معرفی کتاب ( کتاب ها )موهاوکی بنام ( تانیدنجیا ) - اثر گیلبرت استوارت ، ۱۷۸۶معرفی کتاب : ( رودین ) نویسنده: ایوان تورگتیف مترجم : آلک قازاریانشخصیتی بنام ( رودین ) نماد افرادی ست  که  قابلیت نخبه شدن رو دارن و عقل و دانشی فراتر از محیط شون دارن اما چون محلی برای بروز قابلیت هاشون پیدا نمیکنن بتدریج افسرده شده ،  نیروهاشون هرز رفته و خودشون هم تباه میشن . این کتاب کم حجم ( ۲۳۰ صفحه ای )  به همت مترجمش   ( آلک قازاریان )  نثری روان و منسجم داره و از همه مهمتر برخلاف آثار ادبی کلاسبک روس ، تعداد شخصیتهای کتاب از انگشنان دست تجاوز نمی کنه و در میانه کتاب بر سه ، چهار شخصیت اصلی متمرکز میشه ودر   اوج داستان یعنی آخرین فصل کتاب  تنها دونفر حضور دارند ،  ( رودین ) ودوست قدیمیش  ( لژنف ).   به همین دلیل لازم نبود موقع خوندن کتاب یه گوشه یادداشت کنم که مثلا : (الکساندرا ) کی بود  ؟ و یا ( لژنف ) چه نسبتی با اون داره ؟ خدمتکار فضول  خانواده ( ناتالیا ) کی بود ؟این مکالمه ای  بین دو دوست هم طراز  نیست بلکه  بین دو نفر از دو طبقه متفاوت جامعه ست که با وجود اختلاف طبقاتی ،اشتراکات عقیدتی دارند .🍁 عنوان این پست یعنی ( من و تو  آخرین  سرخ پوستان قبیله موهاوک هستیم ) جمله ای ست که ( لژنف ) در باب حمایت و دلگرمی دادن به  دوستش ( رودین ) میگه .بازماندگان قبیله موهاوک اکنون در دره ای در شمال نیویورک ساکن هستند .صفحه مورد نظر از کتاب ( رودین ) کتاب (مرگ ایوان ایلیچ ) نویسنده : تولستویاین کتاب کمی بعد از کتاب ( رودین ) نوشته شده و از شاهکارهای ادبیات روس و جهان به حساب میاد .داستانی ست تکان دهنده در باره نحوه مواجهه مردی به نام (ایوان ایلیچ)   با مرگ خودش و نحوه مواجهه نزدیکان و همکاران با مرگ ( ایوان ایلیچ ) . . ایوان ایلیچ  سالهایی از  عمرش رو که فکر میکرده درست و  بقاعده زندگی کرده در واقع اونو به پای ارزشهایی نه چندان گران بها تلف کرده و حالا که بیمار و ناتوان در بستر افتاده ،  بنظرش مرگ امری ظالمانه و غیر قابل درکه .تصور ترک کردن   همه چیزهایی  که برای بدست آوردن شون  زحمت کشیده اونو رنج میده  و تولستوی این وضعیت  رو طوری  موشکافی می کنه تا خواننده به همراه افکار    ( ایوان ایلیچ )  پی به  حقیقت رابطه بین( مرگ و زندگی)   ببره و البته که خواننده ممکنه یه جاهایی نفسش بگیره یا قلبش به تپش بیفته یا برای ایوان ایلیچ دلش بسوزه و حتی به گریه بیفته . کتاب ( واقعه نانمام ) نویسنده : فاطمه علی اصغر ناشر : نشر چشمه این کتاب  روایتی ست نو  در باره حسن صباح و قلعه الموت و ظهور و سقوط اسماعیلیان . مناسب برای علاقمندان به تاریخ ایران .داستان از آخرین خداوندگار الموت و تسلیم شدنش به هولاگو خان مغول شروع میشه و بتدریج  به زمان گذشته  برمی گرده،  به زمان  بنیان گذاری جنبش اسماعیلیان در زمان سلجوقیان یعنی پاییز  سال ۴۸۳ ه.ق . متنی ست   بدور از حواشی و موهومات  و با تکیه بر مستندات  مکتوب و آثارکشف شده  باستان شناسان .  اثری ست جذاب با قابلیت تبدیل شدن به فیلم و سریال .و ( کتابهای ناتمام )  در دست اقدام به امید تموم کردن شون به زودی    : (مامان و معنای زندگی)  داستان های روان درمانی نویسنده : اروین ،دی ،یالوم مترجم : سمیه شهرابی (بارون درخت نشین )نویسنده : ایتالو کالوینو مترجم : پرویز شهدی نشر : حهان نو خیییلی خلاقانه ست و باعث شد کتاب ( مامان و معنای زندگی ) رو فعلا بزارم کنار . (در باره معنای زندگی ) نویسنده : ویل دورانت ترجمه : شهاب عباسی چاپ شصت و چهارم برای این یکی خیلی اشتیاق دارم ، هرچند که با کسری بودجه آخر ماه مواجه بودم اما نتوتستم در مقابل خریدنش مقاومت کنم .😊  پست بعدی به امید خدا : معرفی چند فیلم برای تنها ماندگان در شب ( یلدا ) .🥰</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 23:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن پدر و پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-deglv6v5ipcs</link>
                <description>پدر کاپشن پلنگی  پوشیده بود، قد بلند و لاغر  و شلوار جین روی پاهای  لاغرش چین خورده بود ،دمپایی انگشتی به پاداشت و صورتش از حرارت خشم رنگ به رنگ میشد .و پسر ، همون پدر بود در ابعادی کوچکتر ، شلوار جین  روی پاهای لاغرش چین خورده بود و کاپشن پوشیده بود ،   پشتش به سمت من بود و ۷یا ۸ ساله  بنظر میرسید  ، پدر برای اینکه فاصله بین دهانش   و گوش پسر رو که لابد یکیش در بود و دیگری دروازه رو کمتر کنه ،تا کمر خم شده بود ،گهگاهی که خیابون خلوت میشد و سروصدای ماشینها کمتر می شد ،عبارات  تهدید آمیز پدر جسته ،گریخته به گوشم می رسید: مگه بهت نگفتم ......؟؟ تا کی میخوای ......؟؟چرا .....؟؟ چرا ......؟؟حالا چکارت کنم ؟ و پسر برای این که نگاهش با نگاه خشمگین پدر تلاقی نکنه سرش رو پایین انداخته بود و با آستین کاپشن اشکها و  آب بینی  رو پاک میکرد و بعد از چند دقیقه  پدر که از ایستاده داد و بیداد کردن  خسته شده بود ،  دست پسر رو به تندی گرفت و هر دو روی نیمکتی که اون نزدیکیها بود نشستن ، پسر با احتیاط و دور از پدر لبه نیمکت نشست  و پدر این بار محاکمه رو در حالت نشسته شروع کرد . برای مداخله و رهانیدن پسر از مخمصه ای که توش افتاده بود و کم کردن عصبانیت پدر به جلز و ولز افتاده بودم ، و این پا اون پا می کردم .اما  آیا باید مداخله می کردم ؟ اگه پدر به من میگفت : به تو چه ربطی داره ؟ چه جوابی داشتم بدم ؟ توی همین فکرها بودم که اتوبوس رسید وسوار شدم و دیگه ندیدم چه اتفاقی افتاد اما هنوز نتونستم حالت بی دفاع اون پسر بچه رو از یاد ببرم .  معرفی ۲ کتاب در حوزه روان شناسی تربیتی :پ ن : گاهی یه کتاب میتونه ناجی آدم باشه ، یکی از این ناجی ها برای من کتاب  ( دنیای شگفت انگیز پسران ) بود ، بسیار از این کتاب آموختم و  به هر والدی که از دست پسربچه ها  می نالید،   معرفی کردم و اونها هم مفید بودن کتاب رو  تایید کردن  .پشت جلد کتاب پ ن ۲: کتاب بعدی برای همه والدین فارغ از جنسیت فرزند مناسب و آموزنده ست ، من خودم کتاب رو نخوندم اما بسیار در باره ش شنیدم و خوندم .کتاب ( فرزندان ما جواهرند ولی  ما آهنگریم ) .بیوگرافی نویسنده رو نتونستم پیدا کنم .پ ن ۳: بریده هایی از کتاب برگرفته از سایت ( طاقچه ) 👇🍂ما نمی‌توانیم دوستی فرزندان خود را جلب کنیم مگر این‌که از دیده‌ی آن‌ها به دنیا بنگریم.🍂شکی وجود ندارد که پدر و مادر معلومات ارزشمندی دارند که باید به فرزندان خود انتقال دهند. اما تصور کنید چه روی می‌دهد اگر من با اعتمادبه‌نفس تمام گوشی تلفن را بردارم و شروع کنم به صحبت، اما اتصال برقرار نباشد و خطی وجود نداشته باشد که ارتباط مرا با مخاطبم برقرار کند. 🍂  فرزندان ما آینه‌ی ما هستند. در رفتارهایشان بازتاب رفتارهای خود را می‌بینیم و در سخنانشان بازتاب سخنان خود را می‌شنویم. چنانچه از رفتار یا گفتار آنان رضایت نداشته باشیم، باید به خودمان رجوع و خود را اصلاح کنیم. پشت سر هر کودک لجباز، پدر و مادری است لجبازتر از آن کودک، و پشت سر دختری ترسو مادری قرار دارد که از آن دختر ترسوتر است. پشت سر کودکی که رفتار منفعلانه دارد، خانواده‌ای قرار دارد که دچار انفعال است. پشت سر کودکانی که فریاد می‌کشند خانواده‌ای هست که در آن، پدر و مادر خود را به خویشتن‌داری و آهسته سخن گفتن عادت نداده‌اند.</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 20:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبان ، شکلات تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-dpjixzyp3xim</link>
                <description>این ماه کلا ابن شکلی بودم البته بدون هاپو 🍁در ماهی که گذشت نگرانی مشترکی رو تجربه کردیم :نگرانی از نباریدن باران به وقتش . و من هی به آسمون  نگاه پرسشی کردم ؟! و یه روز که رفته بودم پیاده روی ، سر یه تپه نشستم دور از شهری که در دود و غبار پنهان بود ،  شبیه شهری  افسانه ای  ، که یه جادوگر بدجنس طلسمش کرده باشه و  دلم تنگ شد برای وقتایی که (  مه) با لطافت  شهرو دربر می گرفت . شاعر چه خوش میگه : زمین و آسمان دلو و سبویند .و حالا هم دلو خالی بود و هم سبو 🥺غصه دار بودم برای همه چیزایی که در اطرافم قشری از خاک روشون نشسته بود ، سنگها ،صخره ها ، درختها ،حتی خارها والبته  کفش هام .از شهر رو برگردوندم و هندزفری گذاشتم  و ( ساری گلین ) گوش دادم .( ساری گلین ) همون آهنگیه  که با ریتمش  ، ترانه( پاییز آمد در میان درختان ،لانه کرده کبوتر از تراوش باران می گریزد ) سروده شده . اما کو بارانی که کبوتر رو بگریزونه؟؟ و کدوم دیده ست   که در مقابل حزن این آهنگ سوزناک نباره ؟؟ در حالی که غم دنیای بدون بارون  روی دلم سنگینی می کرد ،  تند بادی وزیدن گرفت و  ابرهای نازکی که از صبح انگار به طاق آسمون دوخته شده بودن و بی خاصیت تر از ابرهای توی نقاشی بچه ها بودن پراکنده و متفرق شدن . آسمون دم غروب ،  رنگهای  قرمز و نارنجی ،  هیکل تیره و عظیم دکل های  برق ، که روبروی من بر فراز تپه ای کاشته شده بودن  و ابرهایی که دور و دور تر می شدن ....و من چه دون کیشوتی شده بودم در تماشای صحنه نبردی خیالی بین دکل ها و ابرها  ،  خواستم از این صحنه نبرد  زیبا عکسی بگیرم که چیزی ، مایعی  روی سرم ریخت ،قطعا بارون نبود ، و  قارقاری که به دنبالش اومد  بیشتر شبیه قهقهه انتقام جویانه یه جادوگر بدجنس بود . کلاغ بی شعور ......عکس از آن ِ من نیست،  عاریتی ست .🍁🍁ما طبق عادت بیشتر مواجب بگیران ،  سر هرماه خریدهایی رو برای منزل از روی لیستی که قبلش تهیه می کنم  انجام می دیم و  پیش نمیاد که  از روی هوس چیزی رو توی سبد خرید بندازیم و اگه کسی  هوس چیز خاصی کرد ، حسابش  از کارت مشترک خرجی منزل  جداست و شخص هوس کننده  از جیب خودش پرداخت میکنه ،اینم بگم که شاخص تورم برای  همسرم ، قیمت  ببسکویت ساقه طلایی سبوس داره 😁معمولا هرماه توی لاینی که  بیسکویت و شکلات و  آب نبات چیده شده و مورد علاقه ایشونه  کلی معطل این قضیه میشبم که همسرم یه بسته بیسکویت برمی داره و قیمتش رو با ماه قبل مقایسه میکنه و کم میمونه بزنه توی سر خودش ، نمی دونم چطور یادش می مونه ماه قبل قیمتش چقدر بوده ؟! این دفعه خداروشکر دیگه اینکارو نکرد و چون مدتیه قهوه خور شده ،   یه بسته شکلات تلخ ۷۵ ٪  از قفسه برداشت و نظر منو پرسید ،گفتم هرچند تایی که میخوای بردار ولی جزو  لیست مون‌ نیست . همزمان خودم هم داشتم بسته یه کیلویی شکلات کاکائویی با قیمت مناسب بر میداشتم . خریدمون تموم شد ورفتیم  پای صندوق،  مانیتور صندوق رو که نگاه میکردم متوجه شدم  چیزی حدود ۲میلیون تومن حساب و کتاب مون از همیشه بیشتر شده  بود  ، مطمئنا  اون یه بسته شکلات تلخ بیگناه بود ، ،گذاشتیم پای حساب اینکه همه چیزایی که خریدیم لابد بخاطر داستان (ماشه و تحریم)  و اینا درصدی به قیمتشون اضافه شده . به خونه که رسیدیم ، کاغذ خرید بلند بالا رو دادم به پسرم و گفتم  خریدها رو چک کن و اضافه کردم این ماه از همیشه خرج مون بیشتر شده . پسرم یه نگاهی به کاغذ خرید انداخت و با تعجب گفت : خوب معلومه ، حتی  ایلان ماسک هم ( یک میلیون و نهصد تومن)  نمیده شکلات تلخ بذاره روی میز برای مهمون  ، اونم شکلات تلخ ۸۰٪ !!!!!!! آه از نهادم دراومد  ،کاشف بعمل اومد وقتی همسرم داشت یه بسته شکلات تخته ای تلخ بر میداشت و  بنده داشتم بهش قوانین خرید ماهانه رو تذکر میدادم ،  همزمان خودم  یه کیلو شکلات تلخ ۸۰٪ انداخته بودم توی سبد .پسرم که درماندگی منو دید ، گفت ناراحت نشو الان  می برم پسش میدم ، ولی من  بعید میدونستم توی  فروشگاهی با اون کبکبه ، دبدبه ، چیزی رو پس بگیرن . القصه شکلات جنجالی رو پسرم برد و با  ۵ کیلو برنج طارم درجه یک عوض کرد  و ۵۰۰ تومن هم پول نقد روی کبسه برنج بود.بعدا پسرم بهم گفت که توی  فروشگاههای زنجیره ای بزرگ یه مانیتور روی دیوار  هست قبل از رفتن پای صندوق میتونی خودت قیمتها رو چک کنی و من اینو نمی دونستم .اینقدر بارون نیومد که اینو گذاشتم تصویر زمینه گوشی 🍁🍁🍁برای اولین بار امروز یه صاحب املاکی دیدم که به جای کشیدن سیگار و پرت دادن ته سیگار توی پیاده رو ، با دوستش  نشسته بودن  شطرنج بازی می کردن  . خدایا شکرت .کوچه باغی همین حوالی هنوزم از اینا هست ،عشق نمرده 🍂🥰پس از باران 💦باقلوا ترک اوستا ، شعبه کرج کاشی کاری ،کاخ گلستان ما بهشون می گیم ( تی اره ) یعنی توتی که اره ت میکنه 😁بدون شرح سرخ است و زیبا .... اشتباه دارم ، پیداش کنید .😊👌👌😀والا این دیگران هستن که حریم هوایی ما رو نقض می کنن 😁و تامام .✋پ ن : پرتره بچه کوزه بدست از توماس گینزبورو ، نقاش معروف  پرتره  هست ، اسمش  رو خودم گذاشتم ، نمیدونم اسم واقعی این اثر  چیه ! .پ ن : پست بعدی معرفی ( فیلم ،سریال ،کتاب ) آبان ماه خواهد بود . به امید خدا . </description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 22:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ دیپلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74803272/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-kucc7gxuvdfh</link>
                <description>آبی رنگ صلح و آرامشنه تنها  بعنوان یه خانواده ،ما  هرگز ماشین شخصی نداشتیم ،بلکه هیچوقت  از پدرمون نپرسیدیم چرا  رانندگی بلد نیست؟  چرا ماشین نداریم ؟! . چون جواب رو از قبل  می دونستیم ، پدر نه سواد کافی داشت و نه پول کافی  و بیشتر اطرافیان مون هم همین طور بودن .پدر مردی روستا زاده و قوی بنیه بود که مسیری طولانی رو تا وقتی زنده بود در سرما و گرما پیاده و با گام های بلند  طی میکرد تا  از منزل به مغازه اش  در میدون بزرگ شهر برسه ،  عارش می شد  سوار ماشین آشنایان   یا حتی سوار تاکسی بشه . و با صبری جمیل منتظر موند تا بالاخره کسی از خانواده  صاحب ماشین شد .و این افتخار ابتدا نصیب داماد بزرگ مون شد .  هرچند  که اونم سواد کافی نداشت ، اما ، پول کافی برای خریدن ماشین  داشت .  اول یه  فولکس واگن خرید و بعد هم با دادن  مبلغی قابل توجه ،  یه گواهی نامه رانندگی  خرید!!!. ماشین سواری و دور دور کردن عصرهای جمعه شبیه به هیچ چیز دیگه ای نبود که قبلا تجربه اش کرده باشیم .یه لحظه شماری جدید و  لذتبخش بود که  به روزهای تکراری تقویم مون  اضافه شده بود .اما دیری نپایید که این خوشی مثل همه خوشی های ناپایدار دنیا محوشد .روزی دامادمون تصمیم  گرفت که همه برادرزاده ها و خواهرزاده هاشو که ده دوازده نفری میشدن برای گردش به خارج شهر ببره ،  بعد از طی مسافت کوتاهی با وجود سرعت کم و احتیاط راننده،   فولکس واگن گرد و قلمبه  شبیه به یه (سرگین غلطان)  چپ میشه  ، اما سرنشبن ها  سالم از ماشین خارج میشن ، دامادمون که بعد از این واقعه متوجه شده بود ،داشتن گواهی نامه،  مهارت نمیاره ،  تصمیم گرفت که  فولکس واگن چپی رو بفروشه و دور ماشین سواری و خطراتش رو برای همیشه خط کشید .Volkswagen مدل قورباغه ایچند سال بعدش برادرم و داماد کوچیکه مون صاحب  ماشین شدن .هر دوشون( ژیان ) خریدن ، ژیان ، همون  ماشین اقتصادی اما بد قواره  و کم توان وپر سروصدایی  بود که   از سرشیطنت در باره اش   می گفتن : (  باجناق فامیل نمی شه،   ژیان هم ماشین نمیشه ). برادرم ژیانش  رو شبها توی حیاط خونه مون پارک می کرد و دامادمون اونو  توی کوچه زیر پنجره خونه شون ،که طبقه بالا بود ، پارک می کرد و یکی از وظایف شبانه خواهرم و دامادمون کشیک دادن از پنجره برای حفاظت از ژیان بدقواره ای بود که فرسنگها تا مجهز شدن به دزدگیر فاصله داشت .دو سال بعد ژیان ها با پیکان و بعد با ماشینهای جدیدتر  عوض شدن ، پیکان خواهرم اینا نخودی رنگ و صفر کیلومتر بود با روکش صندلی چرم کرم رنگ و تزیینات چوبی و  تا همین چند سال پیش اونو داشتن بدون خط و خش ، سالم و قبراق  .به جرات میتونم بگم دامادمون بعد از  عوض کردن پیکان شون با پژو ۴۰۵ ،هیچ وقت اون آدم قبلی نشد و رانندگی رو بتدریج کنار گذاشت .سالها بعد که بزرگتر شدم و  ازدواج کردم پی بردم  مردها روی ماشین شون تعصب دارن و بهش وابسته می شن و اصولا  ماشین برای مردها فقط یه وسیله نقلیه نبست ، بلکه بخشی از هویت محسوب میشه و کمتر مردی در دنیا پیدا مبشه که از بچگی آرزوهاش با ماشبن گره نخورده باشه .( ژیان ) معروف به ماشین فقراروزی از روزها که  با همسرم نامزد  بودیم ، همسرم برای اولین با ماشین برادرش که تویوتای زردرنگی  بود دنبالم اومد که  بریم بگردیم .  بهش نگفتم  که خجالت می کشم با این ماشین باربری بریم بگردیم چون گفتنش برام راحت نبود ، اما وقتی همسرم می خواست ماشین رو از پارک دربیاره با اینکه راننده قابلی بود ، نمی دونم چرا هول شد ، شاید حضور من شبیه به حضور  افسر پلیس راهنمایی رانندگی بود و همسرم  ماشین عزیز برادرش رو  محکم به دیوار حیاط همسایه کوبید و  نتونستیم  جایی بریم  . و من بعدا که با  همسرم  صمیمی تر شدم گفتم که دیگه هیچ وقت با ماشین امانتی جایی نخواهیم رفت و  دوست دارم خودمون ماشین داشته باشیم هر چقدر هم که زمان ببره  .میدونستم که داشتن ماشین شخصی رویای همسرم هم هست و از شما چه پنهان که برای رضایت دادن به  ازدواج برای خانواده ش یه  شرط گذاشته بود :&quot;&quot;به شرطی زن می گیرم که برام ماشین بخرید .&quot;و خانواده همسرم بعد از ازدواج مون به دلایلی که هنوز بر من مکشوف نشده به قول شون عمل نکردن . اما رویای همسرم  همچنان به قوت خودش باقی بود،   ولی مجال تحقق نداشت ،تا وقتی که ده سال از زندگی مشترک مون گذشته بود ،  دو تا بچه و خونه ای خارج از شهر داشتیم .رفت و آمد ها  و انتظارهای طولانی برای اتوبوسی که هر دو  ساعت یکبار میومد همسرم رو کلافه کرد ویه  قطعه زمین مسکونی به متراژ ۱۵۰ متر ، رو فروخت و  با پولش که حدود (۳ ) میلیون تومن می شد  یه پیکان دست دوم  خرید و کلی سرزنش اطرافیان رو به جون  خرید که :&quot;مگه آدم عاقل زمینش رو  می فروشه باهاش ماشین میخره ؟&quot;اگه بگم این سرزنشها هنوز ادامه داره  دروغ نگفتم !! و حالا که  بچه هامون  بزرگ شدن و سری بین دو گوش درآوردن اونا هم به خیل سرزنش کنندگان پیوستن .ولی من و همسرم همچنان معتقدیم راحتی و آرامشی که با وجود اون ماشین نصیب مون شد ارزشی داشت که با عدد و رقم قابل اندازه گیری نیست . ارزش فعلی اون قطعه زمین( ۳ میلیارد تومن)  شاید هم بیشتره .القصه ، تابستون شد و با  ماشین مذکور قصد سفر به شمال کردیم ...و ماشین که عمری ازش گذشته بود و به صاحبان زیادی خدمت کرده بود توی مسیر سفر به انواع بلاها دچار شد ،  به هرشهری رسیدیم اول سری به تعمیرگاه زدیم و سفرمون از مبدا تا مقصد دو روزو نیم به طول کشید و نیمی از مرخصی و بودجه سفر مون بابت تعمیر و تعویض قطعات ماشین صرف شد . درِ صندوق عقب بسته نمی شد ،  بارون میزد و برف پاک کن کار نمی کرد ، رادیاتور سوراخ شد ،تسمه برید و و ..........اما خوشحال بودیم که بالاخره با ماشین خودمون برای اولین بار طی طریق می کردیم .بعدا تا پولی دستمون میومد یا وامی نصیب مون می شد به فکر ماشین جدید تر می افتادیم ، سیر تحول ماشین برای ما اینطوری شد که :*پیکان قراضه به رنگ بژ*پیکان نو سفید یخچالی * پژو ۴۰۵ دست دوم سبز لجنی ،  که از همه سوراخ سنبه هاش خاک و سیمان و ماسه بیرون می زد .*پژو ۴۰۵ SLX صفر کیلومتر سفید ، بهترین ماشینی بود که تا اون موقع داشتیم و  با فروش اون به مبلغ ( ۱۱ میلیون ) تونستیم یه اپارتمان ۶۰ متری توی کرج بخریم .* ۲۰۶ تیپ ۲ نوک مدادی دست دوم . که ۱۷ میلیون تومن خریدیم  و از ترس اینکه نیاز به تعویض قطعه پیدا نکنه کمتر باهاش بیرون می رفتیم و تا به خودمون بیاییم دیدیم ۲۰۶ سوار ما شده و سرهر ماه اول باید به اون رسیدگی می کردیم . این بود که از خیر جوان پسند بودنش گذشتیم و تصمیم گرفتیم بفروشیم و یه ماشین کم خرج تر تهیه کنیم .اون روزا توی استان گیلان  زندگی می کردیم و برای فروش ماشین به کرج اومدیم ، بازاری برای خرید و فروش خودرو بنام ( شیطان  بازار ) بهمون معرفی کردن ، که هر کی اسمش رو گذاشته الحق درست گذاشته . دریایی ست از انواع ماشین و شیطان و شیطانک ها .۲۰۶  رو فروختیم ( ۱۹ میلیون تومن  ) البته نه توی اون بازار ،که اونجا اگه ( شیطان ) نباشی کلاه گشادی سرت میره و ما اینکاره نبودیم .حالا دیگه برای خرید و فروش  اینترنت بود و لب تاب و گوشی و سایت دیوار و شیپور ، و به راحتی میشد ماشین دلخواه رو با توجه به بودجه پیدا کرد ، یه روز که  داشتم مشخصات ماشینهای ایرانی رو جستجو می کردم چشمم به  پوستر یه  ماشین افتاد ،زیرش نوشته شده بود (سمند آبیِ دیپلمات ) .این اولین بار چنین کلمه ای در وصف رنگ آبی به چشمم می خورد .اون موقع ها می گفتن سمند چنینه و چنانه ،توی سربالایی کم میاره و از این حرفها ، اما اون رنگ آبی چشمم رو گرفته بود .چند روز بعد که  پسرم داشت بین  آگهی های شهرهای مختلف رو جستجو می کرد ، ازم پرسید به نظرت دنبال چی بگردم ؟؟بدون درنگ گفتم : سمند آبیِ دیپلمات .و سومین آگهی جستجو مربوط به یه سمند آبیِ دیپلمات در شهر تبریز  بود . درست به اندازه پولی که داشتیم ، یعنی( ۲۵ میلیون تومن ) قیمت گذاری شده بود .با قطار به  تبریز رفتیم و با سمند آبیِ دیپلمات برگشتیم .امروز که این پست رو می نویسم ،ده ساله که آبیِ دیپلمات بهمون خدمت می کنه ، هرچند کمی فرتوت شده و چند جای بدنه آبیش زخم برداشته ،اماهمچنان محکم و  استوار ،  باوفا و قابل اعتماده و در اندرونش بانویی سخنگو هست که مراقب مونه ، درهای ماشین رو درست بسته باشیم ، کمربند ایمنی رو ببندیم ، و تعویض به موقع  روغن رو یادآوری می کنه .آبی دیپلمات مون .</description>
                <category>خمول</category>
                <author>خمول</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 18:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>