<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه زهرا جوکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74819495</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:49:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1276250/avatar/05OgJH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه زهرا جوکار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74819495</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهرفروزانو شمع های پر شعله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-uidyexwza8fm</link>
                <description>.🕯️ فصل اول«فروزان‌شهر»در دل سرزمینی که خورشیدش سال‌ها پیش خاموش شده بود، شهری وجود داشت به نام فروزان‌شهر.نامش یادگاری از روزگاری بود که نور، چیز عادی‌ای محسوب می‌شد. اما حالا نور، باارزش‌ترین دارایی جهان بود.در فروزان‌شهر، هیچ چراغی، هیچ ستاره‌ای و هیچ آتشی وجود نداشت—جز خودِ شمع‌ها.شمع‌ها موجوداتی زنده بودند. هرکدام شکل و هویتی خاص داشتند.و مهم‌تر از همه، هرکدام «زمان» داشتند.زمان آن‌ها نه روی ساعت، بلکه در قامت خودشان دیده می‌شد.هرچه بیشتر می‌سوختند، کوتاه‌تر می‌شدند.هر قطره مومی که می‌چکید، یعنی لحظه‌ای از زندگی‌شان گذشته بود.در مرکز شهر، برجی از سنگ سیاه قرار داشت که به آن «برج زمان» می‌گفتند. اما هیچ عقربه‌ای در آن نبود. مردم شهر نیازی به ساعت نداشتند؛زمان را در قدِ یکدیگر می‌دیدند.در میدان اصلی، پیرترین شمع شهر زندگی می‌کرد؛او را همه با احترام «پیرشمع» صدا می‌زدند.بدنه‌اش ترک‌خورده و کوتاه شده بود، اما شعله‌اش هنوز آرام و پایدار می‌سوخت.می‌گفتند او روزهای روشن را به یاد دارد…روزی که خورشید در آسمان بود.کنار او، نگهبانان شهر ایستاده بودند:شمع‌اسب — بلندقد، کشیده و استوار. شعله‌اش تیز و مستقیم می‌سوخت. سریع‌ترین شمع شهر بود و در مرزها نگهبانی می‌داد.شمع‌خرس — قطور و قدرتمند. مومش ضخیم‌تر از دیگران بود و دیرتر می‌سوخت. او محافظ میدان اصلی بود.شمع‌جغد — باریک و خمیده، با شعله‌ای آرام و اندیشمند. شب‌ها بر بالای برج می‌نشست و به تاریکی خیره می‌شد، گویی چیزی را در آن می‌خواند.و در میان آن‌ها، شمعی جوان به نام روناک ایستاده بود.روناک هنوز بلند و سفید بود. شعله‌اش روشن اما کمی لرزان.او تازه به سنِ «روشن‌خدمت» رسیده بود؛ سنی که باید در روشن نگه داشتن شهر سهم داشته باشد.آن شب، مه غلیظ‌تر از همیشه بود.پیرشمع در میدان گفت:«به یاد داشته باشید… ما تنها نور این جهانیم. هر لحظه که می‌سوزیم، بخشی از خود را می‌بخشیم. پس زمان‌تان را بیهوده نسوزانید.»روناک به بدنه‌اش نگاه کرد.قطره‌ای موم از کنارش چکید و روی سنگ سرد میدان افتاد.این یعنی یک لحظه گذشته بود.در فروزان‌شهر، هیچ‌کس از خاموشی نمی‌ترسید—اما از «بیهوده سوختن» می‌ترسیدند.چون شمعی که بدون هدف بسوزد، پیش از آن‌که کاری برای شهر کرده باشد، خاموش می‌شود.روناک و طوفان شدیدآن شب، ناگهان بادی سرد از شمال وزید.شمع‌اسب فوراً به سمت دروازه دوید. شعله‌اش در باد خم شد اما خاموش نشد.شمع‌خرس در میدان ایستاد و سپر شد تا شعله‌های کوچک‌تر آسیب نبینند.اما شمع‌جغد از بالای برج فریاد زد:«این باد معمولی نیست… بوی بلعیدن نور می‌دهد!»در همان لحظه، یکی از شمع‌های جوان کنار روناک، بی‌آنکه مومش تمام شده باشد، ناگهان خاموش شد.نه قطره‌ای چکید.نه شعله‌ای لرزید.فقط… خاموش شد.سایه‌ای در مه حرکت کرد.چیزی که شبیه باد بود، اما انگار آگاهانه نفس می‌کشید.پیرشمع زیر لب گفت:«آن‌ها برگشته‌اند…»روناک پرسید: «چه کسانی؟»پیرشمع پاسخ داد:«بادهای بلعنده. سال‌ها پیش خورشید را ربودند. حالا آمده‌اند تا آخرین نورها را ببرند.»میدان در سکوت فرو رفت.همه فهمیدند این فقط یک طوفان ساده نیست.اگر خورشید بازنگردد،روزی می‌رسد که حتی قوی‌ترین شمع‌ها هم کوتاه می‌شوند…و وقتی آخرین شمع خاموش شود،زمانِ جهان نیز پایان می‌یابد.روناک به قطره موم روی زمین نگاه کرد.زمانش در حال کم شدن بود.اما اگر قرار بود بسوزد،باید به خاطر چیزی بزرگ‌تر از ترس باشد.و آن شب، برای اولین بار، تصمیمی در دل شعله‌اش شکل گرفت—تصمیمی که شاید سرنوشت فروزان‌شهر را تغییر دهد.باد دوباره وزید.و مه، آرام‌آرام میدان را بلعید…ادامه دارد…</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 17:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی ای که دسته هایش قهوه ای بود (فصل سوم پیداکردن دختری دیگر )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-aosxhjrjeum1</link>
                <description>بود (فصل ص سوم پیداکردندلی ای که دسته هایش قهوه این دختری دیگر )(:به نام خداوند بخشنده ومهربان:)دخترکی درحال فکر کردن دخترک غصه یه ما برگشت به خانه و با حرف هایی که گلی زده بود در شک مانده بود.نمی دانست چی کار کند برایه همین دست و صورتش را آب زد وکوله پشتی اش را از وسایلی که نیاز داشت پر کرد و یک دفترچه برداشت و ادرس خانه اش داخل ان نوشت زیرا غکر میکرد :(خب اگر خانه یه ما به خانه ای که باید دنبالشبگردم مثل هم است پس شاید ادرس ها هم شبیه هم باشد.بعد اماده شدن رفت و چیزی خورد و بعد کمی استراحت کرد ولی موقع استراحت کردن به این فکر می کرد که صدایه پایه دوم چه کسی بود ؟ چرا موقع صحبت هایش هی میگفت :( من امروز کتاب هایه زیادی نخوندم ؟ و کلی چرا هایه علامت سوال دیگری که جوابشان را نمیدانست .ودر همین هین دخترک قصه یه ما از خستگی به خواب عمیقی فرو رفت .به همین زودی منتظر ادامه یه داستان باشید </description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 09:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده ی ((تفاوتچی))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DA%86%DB%8C-nbjncprbu75g</link>
                <description>خانواده ی ((تفاوتچی)) https://tafavotchi.ir/fa/ اما اکثر ما اگاه نیستیم که این بچه ها چه مهربان و بی شیطنت هستند ما با نگاه هایمان باعث میشویم مادران دارای این فرشتگان ناراحت شوند .اگر می خواهید بیشتر راجب این فرشتگان بدانید حتما تفاوت چی را سرچ کنید گروهی که نزدیک 500 خوانواده با این فرشتگان را به همراه دارد گروهی برای حال خوب این بچه ها و مادران و پدرانشان گروهی که از بچه هار اتیسم ..سندروم داون ..ای بی یا همان پروانه ای و...حتما به سایت تفاوتچی سر بزنید .</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 16:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم داستان (صندلی ای که دسته هایش قهوه ای بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ek6idblrgkqc</link>
                <description> قسمت 2                               .صندلی ای که یک دنیا را به همراه دارد .کتاب هایی که یک دنیا را به همراه دارند .خب بچه ها بریم برا ی شروع قسمت بعدی داستان :فردای اون روز تا پا شدیم مادرم گفت :((باید هرچه سریعتر به مغازه نقاشی فروشی برویم من هم سریع صبحانه‌ام را خوردم و آماده شدم برای رفتن به مغازه نقاشی فروشی .همیشه خدا آخرین نفر حاضر می‌شدم ولی این دفعه شانسی زودتر از همه دم در بودم حس عجیبی داشتم که زودتر از همه حاضر شدم و اولین نفر دم درحاظر شدم .خلاصه از این حرفا که بگذریم راه افتادیم به سمت مغازه نقاشی فروشی در حال راه رفتن در خیابان‌ها بودیم که چشم من و پدرم به مغازه فروش تسمه ی بسته بندی  گرفته شد با  اینکه من نمی‌دونستم تسمه ی بسته بندی چه چیزی است همراه با پدرم وارد مغازه شدیم .خیلی اتفاقی بود که من دختر صاحب مغازه را داخل مغازه تسمه فروشی دیدم البته که با دخترش داخل مدرسه دوست شده بودیم و با همدیگه چند زنگی رو گذروندیم همینطور که پدرم داشت کیفیت تسمه های بسته بندی را می‌دید ما هم با دختر صاحب مغازه هم صحبت شدیم و راجع به درس و این چیزا صحبت کردیم. کار پدرم که تموم شد به مغازه دار سپرد که حتماً بازم به دیدار مغازه ی فروش تسمه ی بسته بندی  شما خواهم آمد و من هم از دوستم خداحافظی کردم و از در مغازه بیرون آمدیم .رفتیم که دنبال مادر و برادرم بگردیم که دیدیم خیلی دور نشدن دو سه مغازه جلوتر از ما هستند و دقیقاً هم همون مغازه‌ای که صبح براش پا شدم و به خاطر آن به اینجا آمدیم . با پدرم راه افتادیم که به مغازه نقاشی فروشی برویم خلاصه به مغازه که رسیدیم دیدیم مامان و داداشم یه تابلوی خیلی خوشگل رو انتخاب کردن و جالب بود که دقیقاً همون پلی که منو گلی امروز قرار داشتیم که روش همدیگرو ببینیم داخل اون نقاشی کشیده شده بود و دو تا دختر زیبا هم روی اون ایستاده بودند و واقعاً هم یکی از آن دخترها دستش کتاب بود .نمی‌دونستم و هنوز نفهمیده بودم که چرا هر موقع وارد آن دنیا میشم قبلش همون اتفاق هایی که دقیقاً از همون دنیا میاد بهم نشون داده می‌شه برای مثال دفعه قبل هم که می‌خواستم وارد آنجا بشم روی ابر ها اتفاق هایی که برا یم بعدش اتفاقی که افتاد را دیدم و امروز هم روی نقا شی نشونه هایی از آن دنیا را دیدم .خلاصه جونم براتون بگه که تابلوی نقاشی رو گرفتیم و رفتیم یا بهتر است بگم راه افتادیم به سمت خانه . به خانه که رسیدیم سریع لباس‌هایم را عوض کردم و چون وقت ناهار بود ناهارمان را خوردیم و وقتی دیدم که کسی تو حال نیستو می‌تونم راحت وارد دنیای جادویی بشم نشستم روی صندلی و دست‌هایم را گذاشتم روی دسته‌هاش و وارد آن دنیای جالب شدمخودم را سریع بع پلی که روی ان با دوستم قرار گزاشتیم رساندم  .  ولی دوستم گلی اونجا نبود! چند دقیقه صبر کردم تا ببینم میاد یا نه تا اینکه آدمی کتاب به دست را دیدم که قدم به قدم به من نزدیک می‌شد . کمی به چهره‌اش توجه کردم ولی دوستم نبود اما تا به من رسید گفت :(( ایا تو شخصی به نام گلی را می‌شناسی؟ زیرا اون به من گفت روی این پل با کسی قرار داره و باید حتماً امروز ان شخص را  ببینه ولی اون امروز خیلی حالش بده مریض شده برای همین منو فرستاد تا بهت بگم کجا می‌توانی ان را ببینی .من ناراحت و غمگین شده بودم دوست داشتم سریع پیش او بروم و حال او را بپرسم پس برای همین سریع به آن کسی که پیش من آمده بود جایی که گلی در انجا بود را پرسیدم و سریع خودم را به آنجا رساندم .کم کم داشتم نزدیک کلبه‌ای به شکل بلوط می‌شدم که صدای سرفه‌های دوستم را شنیدم و با اینکه خسته شده بودم و نفس نفس می‌زدم با تمام تلاش خود را کشان کشان به سمت کلبه بلوطی رساندم .هرچه در زدم کسی جواب نداد ! تا اینکه خرگوشی را دیدم که داره به سمت کلبه بلوطی میاد کم کم که نزدیک من شد و ازمن پرسید چرا دم این خونه وایسادی چرا داری می‌کوبی به در من تعجب کرده بودم آخه تو دنیای من  هیچ حیوونی حرف نمی‌زنه با تعجب بهش گفتم :(( تو حرف می‌زنی! گفت :(( آره همه حیوانات این دنیا حرف می‌زنند مگه چیز عجیبیه! خلاصه بگذریم ازش پرسیدم اینجا خانه شخصی به نام گلی هست ؟گفت آره ولی چرا زنگ نمی‌زنی ؟ پرسیدم چه جوری؟ گفت باید علف‌های هرزی که  دم در خانه ی بلوطی هست را به همدیگه فشار بدی و به این صورت زنگ خانه خورده میشه و گلی میاد و درب را باز میکنه .من زنگ خانه را زدم درب خانه را زدم ولی چند دقیقه ای خبری از گلی نشد تا اینکه صدایه پایه کسی که داشت به درب نزدیک می شد را شنیدم تا اینکه صدایه یک پا تبدیل به صدایه دوتا پا شد کمی ترسیدم زیرا خیلی زمانی نداشتم برا یه صحبت کردن باگلی و باید سریع به دنیایه خودم بر میگشتم یک دفعه گلی باشدت در خانه را باز کرد خیلی با گلی ای که دیروز میدیدم فرق می کرد سریع مرا به خانه برد و در را بست و گفت:((من وقت زیادی ندارم امروز خیلی کم کتاب خوندم مریضی سختی گرفتم که دارویش ردر دنیایه شما است .پرسیدم دارو ؟ داخل دانیاه ما ؟ برایه تو ؟ چه دارو ای هست مگر ؟گلی گفت :( خیلی زمان نداری تا کامل شدن ماه فرست داری وگرنه هم من میمیرم و هم تو دیگر به این دنیا نمی توتنی بیایی .دارویه من کمی از اوساره ی چوب سندلی ای که تو به واسته یه ان یه اینجا می ایی خیلی فرست نداری فقت ان سندلی را باید در دنیایه من پیدا کنی .کمی ترسیده بودم نمی داستم چه بگویم زیرا خیلی در این دنیا نمی توانستم بمانم .به گلی گفتم :(چه جوری ان ر پیدا کنم؟گلی : دنبال کسی به اسمی که تورا صدا میزنند بگرد درست در خانه ای مثل خانه خودت که از کتاب ساخته شده است .صندلی یی که از ورقات کاغذ ساخته شده است و مانند سندلی یه توست و درخت ان ورق کاغز را پیدا کن .حرف هایه گلی تمام نشده بود که به خانه برگشتم .درشک مانده بودممنتظر ادامه ی داستان در چند روز اینده باشید </description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 15:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی ای که دسته هایش قهوه ای بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-nortfxwnkxec</link>
                <description>صندلی ای که یک دنیا را به همراه دارد صندلی ای که دسته هایش قهوه ای بود به نام خدا من امروز اومدم تا یک داستانی که خودمم نمی‌دونم قراره توش چه اتفاقایی بیفته رو بنویسم و براتون تعریف کنم.روزی بود روز گاری بود  ..‌‌. صندلی زیبایی بود  همیشه توی پذیرایی ما یک صندلی زیبا با دسته‌های قهوه‌ای ولی تنها بودش که اکثراً من روی اون صندلی صندلی نمی نشستم ولی یه روز اتفاقی پایم خورد به لبه میز و افتادم روش پایم پوست پوست شد و دردش گرفت ولی ولش کن .به علاوه صدای داد خودم یه صدای جیغ دیگه هم اومد یه صدایی که تا حالا نشنیده بودمش و با همه صداها فرق می‌کرد .خیلی بهش توجهی نکردم. فردای اون روز نمی‌دونم چی شد ولی دوباره همون اتفاق افتاد داشتم با توپ شیطونک داداشم بازی می‌کردم که یه دفعه توپ رفت زیر میز و دوباره برادر آوردنش پام خورد به لبه میز و دوباره افتادم رو صندلی ای که دیروز روش افتاده بودم.دوباره بعد از صدای داد خودم صدای عجیبی که دیروز هم اون صدا رو تجربه کردم به گوشم رسید بازم بهش توجهی نکردم ولی یه ذره شکاک شدم با خودم گفتم:(( یعنی صدای چی می‌تونه باشه ؟تا فردای اون روز تو فکر این بودم ولی خیلی برام جدی نشده بود .فردا دوباره همین اتفاق برام افتاد دوباره همون صدا رو شنیدم ولی این دفعه دیگه تعجب کرده بودم و شکاک شده بودم می‌خواستم واقعاً سر در بیارم که این صدا از کجا میاد برای چی صدا میاد چیکار داره با من که فقط من اون صدا رو می‌شنوم و کس دیگه‌ای نمی‌شنودش .البته واقعاً نمی‌دونستم که واقعاً من فقط اون صدا رو می‌شنوم پس برای همین به مامانم گفتم مامان تو صدایی جیغی چیزی تازگیا به جز صدای جیغ من نشنیدی مامانم گفت نه! رفتم از داداشم پرسیدم داداشم گفت من که این چند روز اصلاً خونه نبودم که بخوام صدای جیغی به جز صدای جیغ تو رو بشنوم. و به علاوه داداش مامانم از بقیه خانواده هم پرسیدم اما جواب همشون منفی بود و هیچ کدوم صدایی نشنیده بودند شاید من خیالاتی شدم &gt;&gt;شایدم فقط یه خواب باشه&gt;&gt; تازگیا اصلاً سر در نمیارم شاید توی خواب عمیقمو  هنوز بیدار نشدم ولی آخه سه روز سه روز یعنی من سه روزه که دارم خواب می‌بینم اینم برام عجیبه مطمئنم شما هم اگه جای من بودید تعجب می‌کردید .شکل هایی که روی ابر ها نمایان میشود. فردای ان روز کاری نکردم که بخوام بیفتم رو اون صندلی حاضر شدم تا با مامان و بابام و داداشم بریم بیرون و هوای تازه کنیم تصمیم گرفتیم که به پارک محلمون بریم جایی رو برای نشستن انتخاب کردیم و رفتیم اونجا وسایلمونو پهن کردیم و یه عصرونه کوچیک خوردیم همینطور که خوابیده بودم رو چمننا ابرا شکل‌های خاصیو می‌دیدم مثلاً کتاب یه کره زمین و حتی یه دریچه جادویی که یه دخترو داشت توی خودش می‌کشید هم تعجب آور بود چرا آخه من دارم اون تصاویرو روی ابرا می‌بینم البته که هر کسی ابرا رو به یه شکل فرض می‌کنه و به شکل‌های متفاوت می‌بیندش خلاصه عصرونمونو خوردیم و رفتیم به سمت خونه .))چند روزی بود خبری از خوردن پام به صندلی نشده بود تا اینکه یک روز خودم از قصد نشستم روی همون صندلی همون صندلی که تو پذیراییمون بود دسته‌هاش قهوه‌ای بود همینجوری دستمو گذاشتم روی دسته‌های قهوه‌ ای اش سرم داشت گیج می‌رفت یه دفعه دیدم وارد یه دنیای عجیب شدم .دنیا ای که فرقی با دنیای ما نداشت دنیایی که فرقی با دنیای خودم نداشت ولی آدماش همه فرق می‌کردن آدماش به جای  گوشی و کامپیوتر همه کتاب دستشون بود . سرزمینی که همه ی مردم انجا کتاب دستشان بود.البته نه کتاب داستان‌های عادی که ما داریم و می‌خونیم کتاب‌هایی که توشون فیلم‌های آموزشی پخش می‌شد البته این چیزی بود که من می‌دیدم آدماش خیلی به وقتشون اهمیت می‌دادند حتی یه ثانیه از جونشان را تلف نمی‌کردند خلاصه داشتن اونجا می‌گشتن که یه دفعه برخورد کردم به یکی از انسان‌های اونجا که اسمش گلی بود یه دفعه منو دید و براش تعجب آور بود که چرا دست من کتاب نیست به من گفتش :((تو چرا انقدر وقتتو هدر میدی الان نزدیک یه ساعته که اینجا وایسادی و داری مردمو نگاه می‌کنی بدو تا دیر نشده و چند ثانیه دیگه هدر نرفته برو کتابخونه و چند تا کتاب انتخاب کن تا آخر امروز باید کلی کتاب بتونی بخونی من تعجب کرده بودم بهش گفتم :((چرا باید کلی کتاب بخونم من شاید هفته‌ای نصف کتابو بتونم بخونم حالا تو یه روز کلی کتابو بخونم .گفتش :((تو حتی تو یه هفته یک کتابم تموم نمی‌کنی مردم اینجا حداقلش باشه روزی ۱۰۰ تا کتابو تموم می‌کنن یکی از کتاباشو به من نشون داد و دیدم که داخلش داشت فیلم پخش می‌شد فیلم‌های آموزشی و ... البته که به من گفت ما حق نداریم بیشتر از چند ثانیه در روز رو وقت تلف کنیم ی اینکه از کارامون عقب می‌مونیم و مجبور می‌شیم که شبا نخوابیم من تعجب کرده بودم آخه چرا باید هر روز کتاب بخونیم دوباره به توضیح ادامه داد و گفت :((بعضی از پولدارای شهر ما وسیله‌ای دارم به نام مستطیل که داخل اون کاراشونو می‌کنن یا مثل کتاب داخلش آموزش می‌بینن ولی چون پول دارن می‌تونن برای خودشون وقت بخرن و اگه بیشتر از دو سه ساعت هم استفاده کنند می‌تونم برای کار باقیمانده‌ شون وقت بخرن البته که بعضی وقتا پولشون تموم میشه و مجبور میشن که شبا مثل ما بیدار بمونن همون لحظه یه آدم پولدار از کنار من رد شد و گلی سریع به من مستطیلی که باهاش اون کارا رو می‌کردن و گلی داشت برام توضیح می‌داد و نشون داد و فهمیدم که همون گوشی‌های خودمونه...راستی چیز دیگری یادم رفت که بهتون بگم از  وقتی وارد اون دنیا شده بودم یک چیز عجیب و نامرئی روی دستم سنگینی می‌کرد که مثل ساعت بود و تا به عدد صفر می‌رسید برمی‌گشتم به خانه البته که اینو خودم نفهمیده بودم بلکه همون دوستم گلی که داخل اون شهر فقط اونو می‌شناختم بهم گفت البته که بهم گفت تو خیلی شانس داری که وارد این دنیا شدی چون از وقتت توی این دنیا به صرفه استفاده می‌کنی و خیلی هدرش نمیدی خلاصه داشت زمانم به صفر می‌رسید که از گلی خداحافظی کردم و با گلی قرار گذاشتیم که فردا همین موقع روی تپه شهر همدیگرو ببینیم وقتی به خانه برگشتم روی صندلی نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم که چقدر این سفر باحال بود در حال اینکه داشتم به این سفر فکر می‌کردم مادرم بلندت زد دخترم کجایی مثل اینکه چند ساعتی داشته منو صدا می‌کرده و منو کار داشته رفتم پیششو گفتم مامان کاری داشتی با من مامانم گفت آره حالا تو چرا انقدر دیر اومدی من با لرزش و ترس گفتم که من داشتم کتاب می‌خوندم یه ذره خیال پرداز شدم یه دفعه وارد دنیای کتاب ها شدم مامانم که داشت به من می‌خندید می‌گفت مگه میشه البته که من راستشو بهش نگفته بودم ولی واقعاًم وارده یک رویای واقعی شده بودم .کتاب هایی که مورد علاقه ی من بود خلاصه کاری که مادرم با من داشت و انجام دادم و چون دیگه شب بود شاممونو خوردیم و رفتم سر جام خوابیدمادامه ی داستان در چند روز اینده...در فصلی جدید پایان فصل 1</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 09:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>{ زمین شطرنجی {</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-zxmqc8liak3r</link>
                <description>{ زمین شترنجی {سلام بچه ها من او مدم بایک داستان دیگر امید وارم از این داستان خو شتان بیاد اسم این داستان با داستان های دیگر فرق زیادی دارد وهمین تور ماجرا هایی که قرار است داخل داستان اتفاق بیفتد و اصلا خودم هم نمی دونم چی قراره تو این داستان اتفاق بیفتد پس بزن بریم که داستان را بخوانیم .روزی بود روزگاری بود.در روزی از روز های نزدیک یک دختری زندگی می کرد که هیچ کاری بلد نبود وهمیشه ی خدا یکجا می نشصت و با بازی های مصخره وقت خود را میگذراند و بیشتر بازی ها یا بهتر است بگویم همه ی بازی های اود در رایانه بود و از صبح تا شب با رایانه ی خود بازی میگرد یا بهتر است بگویم الکی وقت خود را هدر می داد پدر و مادر او دخترک را خیلی دوست می داشتند و وقتی میدیدند دخترک زیادی با رایانه و بازی های الکی وقت خود را هدر می دهد و زمان را بی هوده در نظر می گیدر اصبانی می شدند و و او را دعوا می کردند دخترک هم حرف های ان هارا بی هوده می گرفت و دوباره به کار خودش ادامه می داد .ولی روزی از روزها یا بهتر است بگو یم دخترک فکر می کرد چند روز بعد است ولی در اصل چند ماه بعد بود و تولد دخترک هم بود دخترک حتا این هم نمی دانست مگه میشه کسی روز تولدش را یادش نباشد ؟ حالا که شده دخترقصه ی ما یادش رفته است .بخلاصه روز تولد دخترک که  پدر و مادر دخترک به بیرون رفته بو دند .دخترک خواب بود وقتی دخترک بیدار شد حتا نگاه نکرد که مادر و پدرش خانه هستند یا نه تا از رخت خوابش بیدار شد رفت سر بازی کردن با رایانه یا بهتر است بگویم وقت هدر دارن  همین تور که داشت بازی های علکی می کرد در ورودی که کنار اشپز خوانه بود هوهو کنان بازشد هو هو هو همینتور که داشت هو هو کنان باز می شد دخترک ترسید پاشد که به سمت درورودی که کنار اشپز خوانه بود برود و نمی دانست که چه اتفاقی در پیش است .همه ی چراق های خانه خاموش بودند . از اشپز خانه و در ورودی بگیرد تا اتاق ها و مکان های دیگری که نام نبردم ولی با این که همه ی چراغ ها خواموش بود چراغ اتاق دخترک روشن بود .همین تور که دخترک داشت به سمت در ورودی می رفت در باصدای بلندی بسته شد ان صدای بلند و گوش خراش جوری دخترک را ترسا نده بود که هم تا به حال در بازی های ترس ناکش انقدر نترسیده بود هم این که تا این که صدای بلند بسته شندن در باعث شد دخترک ده متر از جای خود بپرد .خلاصه همین تور که داشت به سمت در ورودی می رفت چراق ها یکی یکی روشن شدند ولی چراق اتاق دخترک روشن نشد می دونید چرا ؟ بخواطر اینکه چراغ اتاق دخترک از اول روشن بود و نیا زی به رو شن شدن نداشت .</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 09:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سارا و قدرت پنهان شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-nkyqvuuouzem</link>
                <description>یک روز سارا کو چو لو  با پدر ومادرش رفته بود رستوران  . صاحب رستوران سارا کوچولو رومیشناخت  اما سارا کوچولو اون را نمیشناخت .مادر وپدر سارا هم  صاحب رستوران را می شناختند . اسم مادر سارا ایرما بود و اسم پدر سارا اسکبرز بود . اما سارا ان ها را به یک اسم دیگر می شناخت .مادر وپدر سارا آدم های بدی بو دند . سارا این مضوع هم نمی دانست حتآ نمی دانست که یک قدرت پنهان شده هم دارد .  اما صاحب  رستوران می دانست که او یک قدرت خیلی قوی  دارد اوهم ادم خوبی بودپدر ومادر سارا قدرت سارا  کوچولو را می خاستند .برای همین  سارا را در بچه گی دزدیدند وپدر ومادر اصلی سارا را در یک جای مخفی زندا نی کرده بودند . وقت غذا خوردن رسیده بود که یک دفع مادر وپدر سارا گفتند :(( باید برویم خانه سارا پرسید چرا ما که هنوز غذا مون را نخور دیم.ایرما گفت ((چون ما خیلی کارداریم.پدر گفت (( بله مادرت راست می گهسارا تعجب کرد که چرا پدر وما درش همی شه کار دارند. برای همین گفت شما همی شه کار  دارید .مادر گفت خب همه کار دارند .سارا که به پدر ومادرش شک داشت از صاحب رستوران پرسید تو چیزی میدانی ؟ صاحب رستوران گفت((بله اما الان نمیتونم  چیزی بگم . سارا گفت چرا ؟صاحب رستوران که اسم وا سیما بود . گفت (( بعدا خودت میفهمی اعلان بدر ومادرت انجان نمیتون بهت بگم .سارا گفت باشه اما فردا یوا شکی میام پیشت تابهم بگی .فردای ان روز سارا رفت پیش سیما وسیما همچیز را برای  او گفت.سارا از این که خیلی ناراحت شده بود به صاحب رستوران گفت((خوب ما باید چکار کنیم .؟صاحب رستوران گفت(( باید چند روز صبر کنیم وبا یک نخشه ی خوب ان ها را شکست بدهیم .سارا گفت((باشه .چند روز بعد ان ها  بایک نخشه ی خوبب به پیش مادر وپدر غلا بی اش رفت و گفت (( شما به من  خیانت کردید وبا ید تقاس این کار را بدهید .صاحب رس توران  و سارا و مادر وپدر   شروع به جنگ کردند و سارا بلخره  انها را شکست داد ولی ان ها رانکشت.?ლ(╹◡╹ლ)ლ(╹◡╹ლ)?پایان?ლ(╹◡╹ლ)ლ(╹◡?قسمت دوم سارا همچیز را می دا نست و لی نمی دا نست  پدر و مادر ش کجان صاحب رس تو ران هم نمی دا نست .ان ها تصمیم گرفتن که فردا به دنبال ان ها بر وند. فردای ان روزبه دنبال پدر ومادر شان رفتند .انها اول به جنگل رفتند . در راه چند نفر از ادم بد ها به دنبال ان ها رف تند .وبا ان ها جنگیدند ولی نتوا نستندان ها را بگیرند.ان ها دباره به راه اف تا دند تا به جنگل دوم رسیدند ان ها رفتند جلو و با گروه دوم ادم بدها که نامرای بودند بودند روبروشدند و ان ها هم شکست دادند .ان ها رفتند ورفتند تا به جنگل سوم رسیدند .در روبروی ان ها یک زندان جا دویی بود . سارا به صاحب رستوران گفت (( : تو همین جا بمون تا من پدر ومادرم را  ازاد کنم .سارا رفت و با ان زندان جادویی جنگید.و پد و ما درش را ازاد کرد . قصته ی ما تموم شد?????????(^◕.◕^)????????</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 09:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جغدی که یک پرنسس بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%AC%D8%BA%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF-iydvyqblqdty</link>
                <description>به نام خدا وند جان و خرد ?????که از این برتر اندیشه نگذرد امروز می خوایم راجب پرنسسی حرف بزنیم که توسط یک جادوگر به یک جغد تبدیل شده بود و پرنده ی خانوا ده ی سلطنتی بود یکی بود یکی نبود ? غیراز خدا هیچ کس نبودبه جز یک خوانواده ی سلطنتی که شامل جغد  غصه ما‚ خواهرش شاه دخت ‚ جادوگر قصر ‚ملکه و شاه بود .اسم جغد ما درنا بود و اسم شاه دخت ما لیندا بود هر روز که لیندا به مدرسه ی غصر می رفت و جغد به انوان مواظب با او به مدرسه ی قصر می رفت و هر روز دنبال گل رز ی می گشت که تا به حال کسی او را ندیده بود و در قصر توست شاه پنهان شده بود ولی شاه نمی دانست که دخترش درنا توسط جا دو گر قصر تبدیل به جغد شده بود اگر جغد گل را ببوید دوباره به شکل سابق برمی گردد و جادوگر هم قدرت اش را از دست می دهد یک روز که جغد و شاه دخت داشتند از مدرسه بر می گشتند که دیدند جادوگر قصر می امد وقتی به آن ها رسید جغذ را از روی دوش لیندا برداشت . لیندا گفت برای جه جغدمرا می بری ؟جادوگر با ترس لرز گفت :((هیچی فقت می خواهم روی او چیزی را چک کنم . لیندا از کنجکاوی داشت می ترکید گفت :(( می شود من راهم با خود ببری ؟لطفا . ???????(✿◕‿◕✿) ???????جادوگر اجازه نداد که نداد اما لیندا که دل تو دلش نبودکه بفهمد جادوگر چی از جغدش می خواهد پس یواشکی با جادوگر به جلو می رفت تا وقتی که از پله های قصر بالارفتند و به اتاق جادو گر رسیدند .لیندا سریع تر از جادوگر به اتاق او رفت و جایی خودرا پنهان کرد وقتی جادو گر از راه رسیدو وارد اتاق شد به سمت دری کهنه و چوبی رفت به نظر می امد ان در از بقیه در های  قصر قددیمی تر بود و همین تور ضعیف تر هم بود . خلاصه جادوگر وردی را خواند ((دیندا درنا ...هو هو ))و وارد در قدیمی شد . لیندا بعد اینکه چند ثانیه از رفتن جادوگر به سمت در رفت ووردی راکه جادوگر گفت تکرار کرد ((دیندا درنا ...هو هو )) و اوهم وارد در قدیمی شد وقتی به داخل امد دید کا جادوگر او را به دایره ای دروازه مانند بسته است و دارد او را ازار می دهد و وردی می خواند . وردی که معنی اش ان بود ((پرنسسی بودی قدرتت را گرفتم تو را به جغد تبدیل کردم قدرت حرف زدنت را گرفتم ...خلاصه لیندا همه چیز را فهمید و تا جا دوگر جغد را ازاد کرد لیندا سریع جغد را بهدو نه اینکه جا دو گر بفهمد اورا به اتاق خود برد و به او گفت که من ماجرا را می دانم خلاصه انها تصمیم گرفتند کا از دفتر جادو راهی برای حرف زدن پرنده پیدا کنند و فرداکه جادوگر می خواست به مسافرت برود بروند و ان کا ر را انجام دهند .فردای ان روز به اتاق جادو گر رفتند و دفتر جادو را ورداشتند و ذاهی پیدا کردند خلاصه جغد توانست که حرف بزند.و انها به پدر ما جرا را گفتند و پدر با تعجب گفت:((بایذ از اول می دانستم که کار جادوگر است . ولی من گل را به مادرت ملکه دادم باید از او بپرسید . ان ها پیش مادر شان ملکه رفتند ماجرا را تعریف کردند ملکه یک دفعه کپ کرد زیرا گل را به ان وان مواظب به جادو گر داده بود ان ها با تمام تلاش گل را پیدا کر دند و جغد گل را بویید و تبدیل به پرنسس درنا شد ??????????پایان????????????تا داستانی دیگر و بدرود??? </description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 16:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهویی که هیچ دوستی نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D8%A2%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-iyu1qxogbzwc</link>
                <description>                                   به نام خداوند جان و خرد                که از این برتر اندیشه بر نگذرد                                                 ༼ つ ◕_◕ ༽つ     امروز می خواهم راجب آهویی حرف بزنم که هیچ دوستی نداش ودر جنگل زندگی می کرد پدر او به باقه وحش و مادر او به سیرک منتقل شده بود و بهترین دوست وتنهادوستش هم به سفری رفته بود و دیگر هم به پیش آهو ی تنها ی داستان قصه ی ما نمی امد .خلاصه روزی که آهو داشت استراحت می کرد ببری در کمین نشتته بود  و تا امد کا به ان چنگی بزند آهو گفت :(( وایسا ... وایسا تامن در جنگلی به این بزرگی دوستی پیدا کنم خلاصه ببر اجازه داد و با هم به پیدا کردن دوست برای آهو پیدا کنند در راه انها باهم اشنا شدند خوبی ها و بدی های خودرا شناختند . خلاصه باهم کلی گپ وگفت کردند ....سر راه اهو گفت :(( من دوستم را پیدا کردم ببر گفت :((کدام دوست ماکه به کسی بر خورد نکردیم اهو گفت:(( ولی من باتو کلی اشنا شدم و تورا دوست دارم حالا اگر میخاهی مرا بخور ببر که اهورا خیلی دوست داشت نتوانست اورا بخورد وگفت :(( من باتو کلی اشنا شدم و تو را دوست دارم پس  تورا نمی خورم بیا باهم به رود خانه برویم و ماهی بخوریم اهو رضایت داد و با هم به طرف رود خانه رفتتند                 ( امید وارم از این داستان لذت کاف را برده باشید) ُ                                            (پایان)</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 09:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت برادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-vgnflflf8fia</link>
                <description>یکی بود یکی نبود :در زما های قدیم پادشاه و ملکه ای درسر زمینی دور زن دگی می کردند وان ها هفت پسر داشتند .یکروز پادشاه فه مید که یک غول خیلی بزرگ دارد سرزمین ان ها را خراب می کند .برای همین پسر الی اش راکه سم او علی بود را فرستاد تا جلوی ان غول بد جنس را بگیرد  علی هم به راه افتادو از پدر ومادرش خدا حا فظی کرد و رفت. تا این که چشمش به یک غار بزرگ خرد وچون خسته شده بود ورفت تا توی غار استراحت کند .وتا امد استراحت کند غول را دید و خیلی ترسید و می خوا ست پا به فرار بگزارد ولی یادش افتاد که پدرش اورا  فرستاده تا غول را شکست بده ولی به قولش عمل نکردو پا به فرار گذاشت . تا این که پیشه پدرش رفت ودروغ گفت ((: که من غول را شکست دادم .ولی دوباره یک خبر ازدست قول امد و پادشاه فهمید که پسرش به او دروغ گفته است برای همین پسر دومی اش را فرستاد تا با ان بجنگد .ایندفه پسردومی اش یعنی هسین اورا در جنگلی پور ازدرخت پیداکرد وتا امد چیزی بخورد غول بزرگی دید وخیلی ترسید . تاامد پابه فرار بگزارد پاد پدرشافتاد .ولی به حرفه او گوش نکرد و باز هم دروغ گفت .چند روز بعد دوباره خبری از غول رسید و پادشاه فهمید که هسین هم دروغ گفته است ولی ایندفه پسر سومی اش یعنی محمد را فرستاد به جنگ غول تا انرا شکست بدهد ولی اوهم نتوا نست که غول را شکست بدهد و او هم باز دروغ گفت .واین کارها بازهم تکرار شد تا اینکه وقت پسرهفتمی یعنی مهدی رسید واوبدونه ترس با غول جنگید و بلخره غول راشکست داد .وان شب را جشن گرفتند .????</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 09:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مریم و نقاشی جادویی اش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74819495/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-i1cjtcdwhob9</link>
                <description> یکی بودیکی نبود. قیرازخداهیچ کس نبود .دریک دهکده ی خیلی دور مردومی زندگی می کردند . دربین ان مردم مادر ودختری زندگی میکردند واسم اون دختر مریم و اسم مادرش هم.فاطمه بود .یک روزی از روز ها مریم ومادرش فاطمه به بیرون رفته بودند . درراهمریم یک مغازه ی خیلی بزرگ دید ودر ان مغازه تابلو های نقاشی زیبا و بزرگو کوچک بود .مریم تا مغازه را دید به مادرش گفت (( : مامان میشه که به من نقاشی کشیدن را یاد بدی ؟مادرمریم به اوگفت :(( بله عزیزم میشه .مریم به او گفت :(( میشه از فردا شروع کنیم ؟ مادرش فاطمه به اوگفت :(( بله عزیزم از قردا شروع می کنیم .روز بعد مادر برای خرید وسایل نقاشی به بیرون رفت .چهار ساعت بعد که مادر  همه چیز را خریده بود یادش افتاد که قلموی بزرگ نخریده است برای همین به مغازه ی قلمو فروشی رفت و در ان مغازه یک قلموی زیبا وسفید دید که از قلمو های دیگر فرق های زیاد تری داشت مادر مریم از اقای مغازه دار  همون قلمو را گرفت .وقتی به خانه رفت به مریم گفت :(( من همه ی چیز هایی که لازم داشتی را خری دم .مریم گفت :(( آ خجونمی جون حالا میشه شروع کنیم . مادر مریم گفت :(( بله مریم جانم .مادرمر یم کمی از نقاشی کشیدن را به او یاد داد .وبه او گفت :(( حالا توی این ورق سفید یک نقاشی با مداد رنگی هایت بکش و بعد از کشیدن نقاشی ات بو من ان را نشان بده . مریم یک نقاشی زیبا کشید و به مادرش فاطمه نشان داد و مادرش به او افرین گفت .رو ز دوم مادر مریم نقاشی کردن با قلمو هاب کوچک را به او یاد داد وبه او گفت :(( یک جنگل زیبا با این قلمو های کوچک خودت بکش و به من نشان بده . مریم یک جنگل باان قلمو های کوچک خود کشید و به مادرش نشان داد ومادر به او افرین گفت . مریم به مادرش گفت کی نقاشیکردن با قلموی بزرگ را یاد میگیرم ؟مادر مریم به او گفت :(( حالا صبر کن به ان هم می رسیم .مریم به مادرش گفت :(( باشه صبر می کنم . مریم دوبا ره به مادرش فاطمه گفت :((  میشه سه روز به من هیچی  یاد ندی ؟اخه میخاهم توی این سه زوز چیز ها یی که یاد گرفتم را تمرین کنم . مادرش فاطمه به او گفت :(( باشه مریم جانم اما اگر می خاستی نقاشی بکشی بعد از کشیدن نقاشی ات انها را به من نشان بده راستی فقت سه روز باشه . مریم گفت باشه مامان .بعد مریم برای خودش برنامه ریخت که در سه روز می خاهد چکار کند  و برای همین اول توی یک کاغذ خط دار برنامه ی  اولین روزش را ریخت و در کاغذ خط دار دوم برنامه ی دومین روزش را ریخت که در دومین روز می خوا هد چکار کند ودر کاغذ سوم برنامه ی سومین روزش را ریخت که در ان سه روز می خواهد چکار کند .))دراوین روز که بلند شد دست وصورتش را شست وجایش را جمع کرد وبه رف سفره رفت و صبحانه اش را خورد .وبعد یک نقاشی زیبا که با مداد رنگی کشیده بود را به مادرش فاطمه ومادر اش به او افرین گفت .دوساعت بعد ناحارش را خورد و به طرف اتاقش رفت تا نقا شی دومش را بکشد و ان نقاشی هم با مداد رنگی کشید وبه مادرش نشان داد و مادرش به او افرین گفت .شب شد مریم شامش را خورد و رخت خوا بش را انداخت و خوا بید .صبح روز بعد یهنی دومین روز را شروع کرد و دست و صورتش را شست وبه طرف اشپز خانه رفت سر سفره نشست و صبحانه اش را خورد .بعداز تموم شدن صبحانه مریم به اتا قش رفت و یک نقاشی زیبا و قشنگ با قلمو های کوچک خود کشید و به مادرش نشان داد و مردرش به او افرین گفت .بعداز دوساعت مریم برا ی خوردن ناحار به طرف صفره رفت وناحارش را خورد و به اتاق اش رفت تا یک نقاشی دیگر بکشد وان نقاشی هم با قلمو های کوچک خود کشید و به مادرش نشان داد و مادرش به او گفت :((افرین دخترم  .شب شد . مریم شامش راخورد و رخت خوا بش را پهن کرد و روی ان خوا بید .روز سوم فرا رسیدمریم دستو صورتش را شست وبه طرف سفره رفت و صبحانه اش را خورد و به اتا قش رفت تا یک نقاشی زیبای دیگر بکشد .این بار نقا شی ا ش را با مداد رنگی و قلموهای کوچک خود ش کشید وبه مادرش فامه نشان داد و مادر ش به او گفت :(( افرین دخترم گلم . مریم کمی تلویزیون دید وبعد از یک سا عت دیگر رفت در اشپز خانه تا به مادرش کمک کند تا ناحار را درست کنند .دوساعت بعد مریم به مادرش کمک کرد تا سفره را پهن کند و ناحارشان را به خورند وقتی سفره پهن شد ان ها ناحارشان را خوردند و مریم به اتاقش رفت تا نقاشی دومش را بکشد وان نقاشی هم با مداد رنگی وقلمو های کوچک خود کشید وبه مادرش نشان داد ومادرش به او افرین گفت .شب فرا رسید مریم به مادرش کمک کرد تا شام را درست کنند مریم برنج را درست کرد ومادرش خورشت بامیه درست کرد .بعداز درست شدن غذا مریم سفره را اندخت ومادرش فاطمه هم وسایل سفره را اورد .مریم و مادرش فاطمه به رف سفره رفتند و نشستند و شامشان را خوردند و مریم سریع رخت خوابش را پهن کرد وباخودش گفت :(( فردا باید زود پاشم وبعد روی رخت خوابش خوابید و مادرش چراغ هارا خاموش کرد .ومادرش فاطمه هم خوابید ولی مریم به مادرش گفت :(( مامان بیداری ؟مادر به او گفت :(( بله عزیزم بیدارم حالا بگو چیکارم داشتی ؟مریم به مادرش گفت :(( می خواستم بگم برایم قصته می گی ؟ مادر به او گفت :(( اره می گم ومادر شروع به قسته خواندن کرد .صبح روز بعد فرا رسید . مریم صبحانه اش را خورد وبه مادرش گفت :(( بریم یک مدل جرید برای نقاشی کشیدن یاد بگیریم ؟ مادر مریم گفت :(( بله بریم حالا بگو حاضری ؟ مریم گفت :(( بله حاضرم.مادر مریم امروز به مریم نقاشی کشیدن با انگشت را به او یاد داد وبه او گفت :((  مریم جان تو هم برای من یک نقاشی با ان گشت های کوچک خود بکش وبعد به من ان نقا شی را نشان بده .مریم به مادرش فاطمه گفت :(( باشه مامان .مادر مریم به مریم گفت :(( اول بیا ناحار مان را بخوریم بعد برو نقاشی ات را بکش .مریم به مادرش فا طمه گفت :((باشه مامان . مامان حالا کمک لازم ندارید ؟ وبعد مادر به او گفت:((  چرا کمک لازم دارمبیا صفره را پهن کن و وسایل سفره را بگزار روی سفره . وبعد مریم گفت :(( باشه مامان .انها ناحارشان  راخوردند ومریم ان نقاشی را کشید وبه ما درش نشان داد ومادر رش فاطمه گفت صد افرین دخترم . مریم دو باره به مادر کمک کرد تا شام را درست کنند .این بار مریم کمک کرد تا سیب زمینی هارا خوردکند ومادرش فاطمه هم ان هارا سرخ کرد و وقتی غذا درست شد مریم سفره را انداخت ومادرش هم وسایل سفره و غذا را اورد .مریم و مادر ش فاطمه شامشان را خوردند . و مریم رخت خوابش را پهن کرد و سر جایش خوابید .مادرش هم  سفره را جمع کرد و او هم خوا بید . صبح روز بعد که فرا رسید مریم دست و صورتش  را شست و به طرف سفره رفت و سبحانه اش را خورد ومادربه او گفت :(( حالا باید بریم امو زش ام روز را ببینیم . ام روز می خواهیم با قلمو ی بزرگ نقا شی کشیدن را یاد بگیریم . مامد ر به او یاد داد ووبه مریم گفت :(( حالا تو با ید با این قلموی بزرگ نقاشی بکشی ولی اول بیا نا حارت را بخور من می خوا هم  برون بروم و تا بر می گردم نقاشی ات را بکش .مریم گفت :(( با شه مامان . مادر از او خدا حالفظی کرد و و مریم هم نا حادش را خورد و رفت تا در اتاقش تا یک نقاشی با ان قلموی بزرگ بکشد او نقا شی اش را کشید و گذاشت تا ان نقاشی خشک بشود. چند ساعت بعد که نقا شی خشک شد او دست به نقا شی زد و د ستش رفت  توی نقاشی .! مریم فهمید که ان قلمو جا دو ایی است و این مو ضوع را  برای مادرش تعریف کرد و از این با بعد  او یک نقاش ما هر شده بود با ان نقاشی های جادو یی اش . قصته ی ما تمام شد و مریم به ازو اش رسید۰ نظرفاطمه زهرا جوکار</description>
                <category>فاطمه زهرا جوکار</category>
                <author>فاطمه زهرا جوکار</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 10:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>