<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_74940296</link>
        <description>برنامه نویس ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:12:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4560136/avatar/McNxyp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amir</title>
            <link>https://virgool.io/@m_74940296</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌خوام برگردم به یک سال پیش !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74940296/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-w2xdbhaokptt</link>
                <description>یک سال پیش تصمیم گرفتم کارمو عوض کنم و برنامه نویس بشم نه به خاطر پولش (قطعا پول بی تاثیر نبود)به خاطر اینکه وقتی یه ( hello world) چاپ کردم تو مرورگر انقد ذوق کردم که انگاری ...ذوقی که منجر به یه قمار شد ! قماری که روی زندگیم بستم ! روی آینده ام روی زندگیم و حتی روی آدمای دور و ورم! تقریبا میتونم بگم همه شو از دست دادم ! هم موقعیت اجتماعی هم درآمد و حتی ادمای دور مو ! چند روزه که از هر سوراخی دارم استفاده میکنم برای یادگیری و ادامه ! اما نمی‌دونم تا کی میتونم ! نمیتونم یه روز بدون یادگیری یا حتی مرور مطالب رو تصور کنم خیلی جالبه حتی چند روزه که قهوه نخوردم ! چون انگیزه ای واسه بیدار موندن ندارم! انگاری که زمان متوقف شده ! و تو خلا گیر کردیم ! کم کم داره یادم می‌ره چکاره بودم ! دارم فراموش میکنم کی ام! می‌خوام برگردم به گذشته نه به خاطر اینکه تصمیم دیگه ای بگیرم به خاطر این که از این مدت بهتر استفاده کنم و بیشتر لذتشو می‌بردم ! الانم وقتشه که بخوابم چون بیدار موندم داره بیشتر از خوابیدن وقتمو تلف می‌کنه ! (فکر و خیال بی فایده)می‌خوام برگردم </description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 19:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه یا اتاق خودت ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74940296/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-jsagzyyfkfy1</link>
                <description>من عادت کردم روزامو تنهایی سپری کنم یادمه قبل این اتفاقا (خودت میدونی کدوم اتفاقا !) آخر هفته بود تصمیم گرفتم برم کافه و سیستم و باخودم بردم که کار کنم. روزمرگی من تغییر نکرد همون کارو انجام دادم ولی محیط تغییر کرد ! من عادت دارم وسط هزاران نفر جوری رفتار کنم که انگار هیشکی نیست (یعنی هیچ کسو نمی‌بینم) نه به خاطر خودخواهی یا چیزی شبیه به این ! به خاطر اینکه من خیلی وقته حالم تنهایی بهتره ! البته میدونم که خیلیامون تنهایی حالش بهتره اما یه مسئله ای هست ! بعضی وقتا انقد با خودمون حرف می زنیم که از شدت کلافگی دیونه میشیم ! فقط می‌خوایم یکی باشه که بشنوه ! وقتی اون نفر پیدا میشه انگاری که ما لال میشیم ! هیچ حرفی نمی‌تونیم بزنیم هیچ ایده ای واسه صحبت نداریم و از همه خنده دار تر اینه که سریع می‌خوایم فرار کنیم و برگردیم تو اتاق خودمون ! انگاری ظرفیت تو اجتماع رفتن ما فقط چند دقیقه یا نهایت چند ساعته! این مسئله رو صاحب اون کافه فهمید و منو ۲ بار از جام بلند کرد و گفت اونجا رزو شده یا اونجا پریزش مشکل داره نمیشه لپتاپتونو شارژ کنید و هر بار منو از شلوغی و دیت های دختر پسرونه دور میکرد و میبرد یه گوشه خلوت ! اون نمی‌خواست من تو دید باشم میخواست روی هر میز پسریو ببینه که نقطه چین از چشاش زده بیرون و اومده که کل میز و واسه دخترا حساب کنه ! ختم کلام این که ما واسه این جامعه ساخته نشدیم حضور ما حال یه سریارو بد می‌کنه و به نظر من مشکل از اونا نیست ما جای اشتباهی هستیم ! حداقل تا زمانی که نفهمیم چجوری خودمونو با محیط وقف می‌دیم ! قصد من این نبود که اون صاحب کافه رو بد جلوه بدم منظورم این بود که وقتی تصمیم میگیری به محیط جدیدی بری اول باید به این نتیجه برسی که قراره مثل همون محیط رفتار کنی در غیر این صورت کسی با تو بهش خوش نمی‌گذره و این مشکل اونا نیست بلکه مشکل ماست ! همه </description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 19:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الان دیگه بهم نمیخندن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_74940296/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%86-ihvh1envzbs8</link>
                <description>چند ساله پیش وقتی یکی می‌گفت خداناباوره (atheist)بهش میخندیدن! میگفتن این ابله رو نگا ! فازش چیه !؟ پس اگه خدا نباشه این جهان از کجا اومده! پس حتما اون احمقه ! یا شایدم داره این کارو می‌کنه جلب توجه کنه ! ولی منظور من نبودن مطلق نبود ! منظورم وسیله ای بود به اسم خدا که باهاش رویا میفروختن! یادته بچه بودیم هر موقع اتفاق بدی میفتاد واسمون یا حق مونو تو مدرسه یا ... میخوردن پدر مادرامون چی میگفتن ؟ نگران نباش خدا حواسش هست ! یه روزی تقاص پس میده ! ولی چیشد ؟ امید به عدالت ! یعنی امید به پوچی ! امید به روزی که قرار نیست برسه ! انتظار بد ترین درد ما ادماست ! همین انتظار و امید به چیزای اشتباس که مارو نابود کرد ! حداقل الان وقتی این حرف و میزنم آدمای خیلی کمی هستند که میخندن! کاش میشد نفرت و خشمو نسبت به اونایی که میخندیدن ابراز کنم ! همه چیز مثل قبله و هیچ فرقی نکرده ولی من یه مقدار آروم ترم ! نه از اینکه وضع همونه ! از این که آدمای کمتری بهم میخندن آروم ترم ! </description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 18:58:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>