<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داسک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75186474</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:16:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1974302/avatar/SAyqNC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داسک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75186474</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خالی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-jpcse1l79uod</link>
                <description>آدمی رو دوست دارم که حالا وجود نداره.تلاش می‌کنم کسی باشم که حقیقتش رو از دست داده ولی لیبل بهترین ورژن بهش میخوره. از دستم در رفته که چند روز شده که نتونستم گریه کنم؛ گاها بی صدا، جیغ میزنم؛ولی کاش بتونم گریه کنمشاید میون اشک ها خودمو ببینم.بعضی وقت ها شک میکنم به همه چیحتی به کلمه های نوشته هام؛شک میکنم که واقعا &quot;دلیل&quot; وجود داره یا همه چی بدون هیچ دلیلی اتفاق میفته اصلا زیستن ما با علت هست؟ یا صرفا یه تیکه از تاریخی هستیم که بعد ها برا هیچکی مهم نیست و خیلی راحت از روش رد میشن تا ادامش رو بخونن.بین اعتماد داشتن و طی کردن با شک و تردید مرزی عه که اصلا قابل بیان نیست به اندازه کسری از ثانیه میتونم حسش کنم تو واقعی ترین لحظه های زندگیم همه چی یهو بی معنا میشه جوری که نه از ناراحتی میتونم گریه کنم نه از خوشحالی از ته دل قهقه بزنماین همون حس مرگی عه که گفته بودم.قبلا ها دنبال درست کردن شرایط بودم حتی تو دایره ارتباطاتم سعی میکردم همه چی درست باشه ولی الان فقط دنبال فهمیدنم، دنبال لمس کردن.جدیدا به آینده که فکر میکنمتصویری که میاد جلو چشمم خودمم که تو یه دنیای به کل جدیده کاملا تنهاست و همه چی دورش جدیدهو پر از تظاهر و لبخند های الکی عه خبری از خودش و آدم هایی که تنهاییش رو بغل میکردن نیست میترسونتم، خیلی میترسونتم.ازت میخوان همیشه حالت خوب باشه همیشه وقت بزاری همیشه کارایی رو کنی که مربوط به توعه و مثل همیشه خونسرد باشیحتی وقت هایی که داری دنیاتو زیر و رو میکنی تا فقط یه دلیل پیدا کنی برای &quot;هنوز موندن&quot;.عزیزم تو واقعا از من تظاهر میخوای؟ یا شایدم دنیای پریون؟متاسفم من جفتشم ندارم.نمیدونم، شاید تنها وقتی که تو زندگیم احساس گناه میکنموقتی عه که نوشته هامو میخونن و حس بدی پیدا میکنن چون خیلی وقته فهمیدم همه این حس هارو تجربه نمیکنن.همیشه تا جایی که میتونم آدم هارو از خودم دور نگه میدارم تا نبودم آسیبی بهشون نزنهاین تجربه حاصل از یه اتفاق دور و قدیمی عه.از وقتی اون جمله رو بین مقاله های روانشناسی دیدم طرز دیدم یکم عوض شده تقریبا، نوشته بود:همه رفتار های ما اول در جهت مراقبت از خودمون و بعد طرف مقابلمون عه و این اتفاق کاملا ناخودآگاه عه.شاید این جمله خیلی چیزا رو توجیه کنه ولی بیشتر ناامیدم میکنه.یه بار بهم گفت تو همش میخوای دستاتو پر کنییه بارم که شده دونه دونه بردارحالا چرا یهو یاد اون افتادم... .*چه بارونی گرفتهفکر کنم بسه.</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 20:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالشِ بیو؟ آره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D9%87-npsuoeau3ryc</link>
                <description>۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: باور۲- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: ترجیح میدادم به جاش یه سری چیزا رو کم کنم. ۳- اگه یه رایحه بودم: بابونه۴- اگه یه شیء بودم: پیانو رویالِ سیاه۵- اگه یه رنگ بودم: سبز؟ شایدم قرمز۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: پرواز تا بی نهایت و فراتر از آن۷- اگه یه ژانر بودم: ملودرام۸- اگه یه نوع قهوه بودم: کاپوچینو داغ تو یه روز سرد۹- اگه یه حس بودم: خشم۱۰- اگه یه مکان بودم: هزار پیچ گرگان غرق در مه۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: طوفان۱۲- از چی متنفرم: بچه های لوس، حال بد، حرف مفت، روز های خیلی گرم، تقریبا؛ همه آدم ها.۱۳- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: هیچی۱۴- تو چه کاری استعداد دارم: تو هر چیزی که بهش علاقه داشته باشم۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: شنیدن حرف های آدمایی که دوسشون دارم(حتا چرت و پرت)، بعضی از سبک های عکاسی، آهنگ هام،گاهی سریال،  نوشتن.۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: چند سال ۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: (فقط انیمه؟ اندوه**)پونیو،سوسوکه، مگومی و گوجو، توکا، هاکو، هاولِ زیبا.۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: شب،ماه، کافه، کتاب، چایی، شمال، مه، لباس های بافتنی قدیمی،نامه، آدمایی که موهاشون فره، عود، رنگ بنفش، شال گردن، دست های کبود، پیتزا، آدم های دوست داشتنی.پروفایلِ یهویی**</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 16:55:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-rkh8gs2ztj1l</link>
                <description>خودخواهی یه سری از آدما جوری اذیت کنندست که برای چند دقیقه توانایی حرف زدن باهاشون ازم صلب میشه.بهش فکر کردی؟ که تا کی قراره؛ کسی باشه که حالتو خوب کنه؟ نگرانت بشه؟ از ته تاریکی نجاتت بده؟ به زور باهات حرف بزنه و سعی کنه تنهات نزاره؟دیشب یکی از سخت ترین شب های زندگیم بوداز شدت تب انگار یه مایع داغ تو قلبم بود که دلش گرمای بیشتری میخواست. فکر کردم به اینکه میترسم از مردن؟ نمیدونمولی هر کاری کردم نتونستم ازش بخوام حالم بهتر بشه با هر منطقی اون درد برام به درد زندگی می‌ارزید.یه لحظه فکر کردم به اینکه شاید همش توهم بوده.تموم زندگیت؛ از اول همش اشتباه بوده.توی خواب انگار گم شدم چند بار از خواب پریدم سعی می‌کردم وقتی میپرم بلند بشم که مرز خواب و بیداری گم نشه عجیب بود هم تو خواب هم بیداری گم شده بودم، انگار که یه جای جدیدی رفته باشی و هیچ جارو نشناسی.مثل اینکه همیشه باید یه چیزی برای ارائه داشته باشی که دوستت داشته باشن جوری که اگه سودی براشون نداشته باشی شایسته دوست داشته شدن نیستی(دوست داشته شدن مهم نیست ولی اینکه توهم دوست داشتن داشته باشی و پر باشی از حرف های قشنگ زشت مهمه) از خانواده گرفته تا همه دوستات. ولی واقعا بیاین آدم هارو بخاطر تموم نقص هاشون و بلد نبودناشون تموم لحظه های دارکشون و زخم ها و ضعف هاشون دوست داشته باشید بدون ذره ای توقع. در غیر این صورت دور شید، اونقدر دور که چشام نبینتتون.یکی از نوشته هامو روی کاغذ نوشتم و بدبختانه جا گذاشتمش امیدوارم کسی نبینتش.یه مسیری برای عموم مردم تعریف شدست؛ یه مسیرِ از نظر اکثریت امن؛ که توش آسیبی نمیبینی، انگار که از قبل امتحانش و پس داده باشه، و حالا هر کی از این مسیر مشخص، بزنه تو خاکی و بخواد از یه راه دیگه بره باخته. مسخره نیست؟ تو این جهان پر از مجهول و کاملا غیر قابل پیش‌بینی امر و نهی کردن به کسی که فقط یه بار زندگی میکنه و انقدر با اطمینان از موفقیت های حتمی حرف زدن از مسخره ترین حرف های دنیای ماست.پری‌شب خیلی اتفاقی شروع کردم به بلند خواندن کتاب جدیدی که گرفته بودم، برام جالب بود که بقیه هم گوش میدادن و صبر کردن تا پارت اولش تموم بشه؛ انگار که تحت تاثیر کتاب قرار گرفته باشن یا شاید از خواننده یهویی تعجب کرده باشن. (برعکس همیشه، قبل از اینکه کتاب قبلی رو تموم کنم یه کتاب جدید شروع کردم و حالا دو تا کتاب کامل خوانده نشده دارم.)تا جایی که دقت کردم بیشترین آسیبی که یه آدم میبینه از آدم های دیگه است از حرف هایی که بوی هر چیزی میده به غیر اسمش که دوست داشتنه.سیب ترش میخوام....آره از همونایی که فکت درد میگیره تا تموم بشه.</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 21:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۲ِ تیر</title>
                <link>https://virgool.io/dooman/%DB%B1%DB%B2%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-rlh7mxxnbwsf</link>
                <description>همیشه نوشتن از چیزی که شانس توش دخیله برام سخت بوده.همیشه دوست داشتم رو چیزایی ببندم که صفر و صدش با خودم باشه.:امروز با اختلاف از همه روزای این سال تحصیلی لعنتی برام منزجر کننده تر بود *البته تا جایی که یادم میاداز صبح که پاشدم&quot;حالا بماند که با کابوس و طبعا سردرد از خواب بلند شدم و هنوز هم میزبان همون سردرد کهنم&quot;تموم مولکول های بدنم حامل اضطراب بودن، هی اومدم خودم رو بزنم به اون راه که بیخیال بابا امروزم میگذرونی تو داری کار خودتو میکنی بقیش مهم نیست و گور بابای پس فردا و کنکور،حقیقتا تا ظهر با این وضع اومدم جلو؛ ولی بعدش ناچار پناه بردم به دو، سه ساعت خواب بلکه پاشدم یکم رفلش شده باشم و بتونم متمرکز شم، ولی فقط اون سردرد کهنه که بود، آره، همون؛ بیشتر شد فقطوقتایی که حس ضعف میکنم، بیشتر ضعیف میشم و بیشتر زار و بیزاربرام سال تحصیلی عجیب و خیلی غریبی بودراستشو بگم هنوز هم باور نمیکنم که دو روز مونده،خیلی بدتر از چیزی بود که تصور میکردم هر کاریم کردم بی نقض نشد، که نشد.با این حال انگار بهش عادت کردمهمش اینجوریم که: اینو بعدا هم دوباره بخونم یا فردا بازم مبحثی که خوندم رو تست بزنم، دوباره برای هفته بعد برنامه بریزم رو خوب بخونمشون؛ بعد یهو از اون ته، عین برق گرفتگی، روز شمار مغزم بهم یادآوری میکنه که کجای کاری عامو، دو روز دیگه تموم میشه*هنوز توان تشخیص خوب یا بد بودن این حس رو ندارم، **نمیخوام بکوشم امسال خیلی وقتم رو به بطالت گذروندم و حتی میتونم بگم نسبت به سال های پیش، کارای مفید خیلی کمتری هم کردم با این حال در مقابلش همواقعا خیلی سعی کردماز بعد دی شروع کردم ویرانه هایی که برام درست کرده بودن و دوباره بسازم دو هفته آخر اسفند و عید و فروردین تا جایی که تونستم خوب خواندم.*آخرین روز پانسیون پارسال رو هیچ وقت یادم نمیره&gt;&gt;&gt;&gt;.خیلی زیاد ناامید شدمروزایی که وقت افسردگی و حبس شدن تو اتاقم رو نداشتم، از آزمون های مسخره قلم چی، تا آزمون های گزینه دو و معلم های مسخره تر،کادری که جز لباسامون و گوشیمون، دیگه به هیچ جاشون نبودیم، تموم ساعت هایی که سر کلاس آب شدم تا اون ققنوس مرگ به صدا در بیاد،جمعه هایی که میتونست به تحقیق بگذره،کتابخونه رفتن هام ولی نه برای نوشتن و خواندن کتاب های مورد علاقمپادکست های کست باکس که دارن انتظارمو می‌کشن.کلی تلاش و انرژی برای دور کردن خودم رو از ناامیدی مطلق، تا متلاشی نشم و بتونم تا همینجا دووم بیارم و اگه این دو روز هم زنده بمونم میتونم به خودم بگم، دووم آوردی زينب.نمیدونم قراره چی بشه!!بلاخره همه رو پاس شدم یا باید دست به دامن تبصره و تک ماده بشم،اون روز قراره چی بگذره و چی ببینمو کلی مجهول دیگه.... ولی بازم دمت گرم که سامورایی بازی رو تعطیل نکردی هر چند که اینجا ژاپن نبود.نباید یادت بره که معنی کلمه ها رو تو تعیین میکنی، کلمه ها بدون وجود تو بی معناترینن.با این حال،امیدوارم اونکه مینویسه خوب بنویسه چون من هر کاری میتونستم کردمممم.</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 22:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَکث</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D9%85%D9%8E%DA%A9%D8%AB-swzoszpad2mw</link>
                <description>آره دیگه، اینجوری شد که این شد:یه روز پاشدیم از خواب دیدیم عع! چقدر همه چی بی ارزش بوده و ما بهش ارزش داده بودیم، انقدر به بی ارزش ها ارزش دادیم که الان ارزشی برامون نمونده که صرف ارزشمند های واقعی زندگیمون کنیم، چقدر ساده بودیم، چقدر رو دیوار سست‌ش از روزای خوب و روزای بدی که باحضورش خوب شد یادگاری نوشته بودیم.خلاصه خواب نما شدیم سر صبحیهمه چی رفت زیر علامت سوال و طلق و شیرازه ی سبزهِ لجنی‌مون متلاشی شدیهو فهمیدیم تموم رفتارمون مضخرف و قیافمون مضخرف تر بودهیهو نبودا نه بابا، یهو معلوم شددیگه ته دلمون قرص نبود خلا بود خلا ....چه گناهی کردیم که گیر آدما افتادیم؟ نمیدونم والا.رو مخته، میدونم، ولی بزار این سری هم بزنم اون کانال:انگار تو زندگی قبلیمون تو یه سیاره دیگه بودیم و یه گناه بدی کردیم که به اینجا تبعید شدیم، تبعید شدیم تا بفهمیم که چقدر حقیر و ناپایدار و مضخرفیم از همه یم ها یه ی کم کن تا شاید بفهمی چی به چیه.یهو طلوع آفتاب‌و دیدیم، فهمیدیم: هیچی مثل قبل نمیشهقبلن‌م همچین تعریفی نداشت ها، ولی حداقل مثل الان حرف زدن ازش جز ممنوعه ها نبودآره دارم کار ممنوعه میکنم چون من یه مضخرفیم که این بودیم، *آره میدونماحتمالا بعدا هم درباره این روزا میگم: خوبه حداقل فراممنوعه نبودن، هع! آدمیم دیگه، یه مشت مسخره بازی داشتم میگفتم: نوشته ها تلخ بودن ولی قشنگ بودن، اصلا حالت خوب میشد از خواندن خودنوشته هات با ذوق میفرستادی برا همون دو سه نفر که شریک شن تو حال خوب،هوا سرد بود ولی دستات که گرم بودن،حد و مرز ها حکم مجازات و حد زدن نداشتن، همه چی تحت کنترلت بود هع، الان که خیلی وقته تلویزیون خاموشه....آره خوب منم کلی حرف دارم ولی از هر جا شروع کنم به تهش نمیرسیم، عجولیم دیگه، صبر مال ما نیست از اول نبوده، این دیگه خداوکیلی دستِ دست های من نبوده.دیگه دیدیم زیادی داره گندش درمیاد با خودمون گفتیم صبح بخیر و گرفتیم خوابیدیمکابوس اینوره، اونور خاله بازیه....کیفیت بدش به خفن  بودن خودش دَر..</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 00:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D8%A8%D8%AA%D9%88-loxpc4jloxdx</link>
                <description>خوبی؟ بتوخودت خواستی‌م. اوم چقدر بد سلیقه شدم پس*خندیدنگم شدم تو جنگلی که هیچ درختی توش نبود همه درختا زغال شده بودن‌، حالا من باید زغال شم یا اونا سبز شن؟محکوم! حاکم کیه؟ آها خود بد سلیقم خواستم...ببندشون، نور زیاد چشامو میبره به جایی که ازش اومدم ، نمیخوام دوباره ببندمشون.نوشته های نصفه نصفه، نصفه های کامل، کامل های ناقص از تو، چجوری انقدر فراکامل‌ی؟مسائل کم اهمیتی که هروز بیشتر ادای پر اهمیت هارو در میارن برام.شوخی شوخی جدی؟ نه بابا! نهایتا جدی جدی شوخی.تروخدا ۱۴۰۱+۱ نباش، نو باش، نوجای خون ترس تو جونشون‌ه ولی دم نمیزنن که کسی دم پرشون نشه.دلم برات تنگ نشده نابود شده.با یه بیت شعرِ تکراری اونقدر میره بالا که کارمون به کتک کاری میکشه دیدن تو که...دِممنِ فراموش کار مو به مو یادمه!لباس های خیانت کارِ تابستونی، زیادی تو ذوق میزنن.*وگرنه کم ندیدم همه طور،بعدِ تو... تلخ باشه لطفا. چرا؟ صرفا برای بدون دوست نموندن تلخی ها.‌ همین.اولین قهوه بهار ، ای بابا ریخت که، سوختی تا سال بعد.اوم، تئوری های تکراری ولی قسمت عملی خالی خالیه، میتونی بهش مراجعه کنی. نیاز به آنتی ویروس با طعم وایتس برای مغزم. کسی داره؟کارِت:امید داشتن به تموم چیزایی که نا‌امیدت میکنن. اوه حقوقم میدن؟ آره اکسیژن میدن بهت.تهش میشه سکوت و لبخند و سه نقطه.۱ .۲ .۳ نوشتن عنوان برای عکس(اختیاری)</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 11:15:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق سردِ آبی‌م</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%85-hyert54sxmu1</link>
                <description>خسته بودم، مثل همیشه.کف اتاق دراز کشیدم؛ یه قوطی کبریته که توش دریاست. آبیِ آبی. هر بار، کف دریا دراز میکشم و تو آبیِ دریا، سکوت و آرامش ترسناک‌ش غرق میشم، میشم که شاید دیگه پیدا نشم. شاید!بیزارم از اینکه هوای سنگین و مسمومِ آدما اتاق سردِ آبی‌م رو بگیره.میخوابم که خواب ببینم.مژه ها تازه آروم گرفته بودن دیگه به پلک لگد نمیزدن ، آره بلاخره خفه شدن؛ ولی نبض داشتن، بازم نبض داشتن. کم کم چشام داشتن گرم میشدن و میرفتن به هر جا غیر از اینجا. آروم آروم آرامش ترسناک دریا تزریق میشد به جسم نیمه جونم.آروم آروم.یهویی شد:یهو حس کردم یکی پاشو گذاشته رو قلبم. احساس کردم قلبم مچاله شد، له شد، مثل اون گربه ای که اون روز دیدیم، گفتم از سرما مرده و تو اصرار که نه له شده، راست میگفتی له شده بود من نخواستم اینجوری باشه، من نخواستم یادم بیاد.قلبِ یخ زده بهتر از قلبِ له شدست. میدونی که چقدر از توضیح دادن بدم میاد. پس نپرس!تو خواب کابوس دیدم تو کابوس کابوس دیدم تو کابوس زندگی کردم بیدار شدم هنوز کابوس بود دوباره خوابیدم، دوباره بیدار شدم، کابوس بود کابوس بود همش کابوسه آرههنوزم کابوسه...پریدم.دریا بنفش شده بود دیگه آروم نبود ؛ خونی شده بود، ماهی ها حالشون بد بود ترسیده بودنمژه هام نبض نمیزدن نه دیگه نبض نمیزدندیگه سرجاش نبود قلبم، قلبم سرجاش نبودخالی شدمتهیِ تهیِ تهیدیگه اتاق نبود دریا نبود ماهی ها نبودن من نبودمهنوزم نیستم...کابوس نبود؟ نهاین آخرین حس واقعیم بوددیگه چیزی از خودم یادم نمیاد ....#اتاق سرد آبی</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 19:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دعوا هست چرا صحبت؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-p6pmytcgncgr</link>
                <description>سرد سرد سرد...قطره های افتاده از چشم و نفوذ کرده از سقف و رسیده در تیررس نگاه من؛قطره های مردد و بلاتکلیف تر از من در افتادن یا نیفتادن؛ اکثرا مشتاقِ سقوط بر روی بچه های شادِ کلاس صدای سرسام آور بچه ها؛ برای انرژی از بنزین و گازوئیل استفاده میکنید؟ نه امکان نداره، این ATP نیست.آدم های رو اعصاب که هر کدوم با ساز مختص به خودشون نمیرقصند و میرقصانند، کو اعصاب؟ &quot;پس کنکله&quot;دِمم، سماور همیشه خاموش soسلام به یک روز بی چایی دیگر:+وایسا، کدوم کلاسی؟_کلاس؟؟؟؟ آها زندانمون &quot;زندانِ ۱۲ تجربی بندِ پر از سر و صدا&quot; اولِ صبح ،اولین نفر با آخرین شماره و شماره فرد، شاید چون جات اینجا نیست، شاید!مِستر بین : &quot;تا وقتی دعوا هست چرا صحبت؟&quot;رسیدن به مرحله قطع امید So دیگه جای بحث نمیمونه، شما درست میگید، حق با شماست. حق با همتونه. برای کی مهمه؟+چرا دیگه درس نمیخونی؟_دیگه؟ مگه تا الان داشتم میخوندم؟ باید یادم مینداختی. من امروز بازم یادم رفته بود.ساعت ساعت ساعت.... چرا نمیگذره؟ چشه؟ چرا عقربه هاش لج کردن؟دِم، بعد از یه قرن بلاخره تموم شد؟ زندان بله، تا فرداسردرد خیرررکش اومدنِ مسیر زندان تا اتاق خوابم؛ چکمه های کثیف تر از حالِ کسافط‌م دست آورد امروز: الان فقط خستگیش یادمه و دوتا بچه دوست داشتنی....ترس، خشم، نفرت حتی شادی،همه محصول جهش غم هستند و غم ژن همیشه روشن تک به تک سلول های بدن است. بعد از در آغوش گرفتن: برو خونه انرژی تو جمع کن تا برای فردا به همون داسکِ جامد برگردی_اوه...، چَ چَ چَ.تو اوج عصبانیت گریه کردن؛ جالب بود، استقبال از حس های جدید؛ ولی کاش از قبل اطلاع میداد. *میدونوم عاامو میدونومبرای بچه بازی دیره؟ متاسفانه هنوز خیلی مونده؛ پس خیرررربرای زدن زیر میز چی؟ پس خیررررببین تهش کجاست؟ خودم تا تهش باهاتم.*حذف کردن خاطرات دوست نداشتنی...لودینگ با موفقیت انجام‌ شد.</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 21:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قُرص های طوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D9%82%D8%B1%D8%B5-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D8%B3%DB%8C-hmjwpbgn7beg</link>
                <description>شاید این عکس..من دیرم شدهباید برم؛باید زودتر قرص های طوسیِ بیخیالی رو بخورمباید جلوگیری کنمقبل شروع وز وز هات باید قرص هامو بخورم نباید، نباید بزارم بشه مثل دیشبمثل خوره بیفتی به جونمنباید بزارم تو دوباره بشی منمن !آره من دلم تنگته آره من ضعیف شدم آره من باختم من به حرف های قشنگت که طعم زهرِ دروغ ازشون می‌چکید و دلم میخواست باورشون کنم به فکر مشغولت که همه چی توش بود جز کلمه ما. من باختمبه اون چشما که...باختمخودمو باختماز اولشم سر خودم قمار کردمولی مهم نیست، وقتی قرص هامو میخورم دیگه هیچی مهم نیست، به هیچی فکر نمیکنم حسودیم نمیشه به باد که لا به لای موهات میرره و نوازشت میکنه اونوقت دست های بی مصرف من فقط بلدن تیشه به ریشه خودشون بزنن. دیگه مهم نیست تو کجایی چه غلطی میکنی چی پوشیدی سرما نخوری تو این سگ لرز زمستون الان دست های کبودتو کی گرم میکنه کی بغلت میکنه که گرم شی کی نمیزاره غصه بخوری. بعد قرص های طوسی هیچ کدومشون مهم نیست، هیچی مهم نیست  حتی قهقه های بلند و یه لکه قرمز شدن از بالای یه برج بلند و قشنگ.من دیرم شدهباید برم.  https://virgool.io/p/hmjwpbgn7beg/ListentoIcan&#039;tgetyououtofmyheadslowedby%F0%9D%93%A2%F0%9D%93%B7%F0%9D%93%B8%F0%9D%93%B2on#SoundCloudhttps://soundcloud.com/aix-alone/i-cant-get-you-out-of-my-head?ref=clipboard&amp;p=a&amp;c=0&amp;si=9fbfb4cd8b8c4355b9ea16806046bc00&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 23:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالات مسموم‌مان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86-ec7msoxb2v5z</link>
                <description>قسم به آبی که ریخت و جمع نشدقسم به قطره اشکی که افتاد و چَشمی که خون شدقسم به تک به تک پاهای معلق بین زمینِ سرد و آسمانِ خاکستری و سیانور های سیاه و بی نور جا خوش کرده در رگ های آدمی به ظاهر بی رگ. قسم به دستی که نمک خورد و نمکدان شکست؛ خون کرد و خود رگ خود را برید. قسم به کالبد خسته و خیال هرگز رنگِ آسایش ندیده‌ام. قسم به طالع سیاه کره بی آبمان. قسم به روح مقدس نامقدسِ آدمی؛ که جان داد مابین تناقص های هم گونه هایش و باز هم دَم گرفت و دَم نزن. قسم به نامه های هرگز فرستاده نشده و رمز و راز های فاش نشده از بیم . قسم به تمام ناتمام های تمام نشده و خاک خورده برای روز های مباد،ها، مباد!. قسم به کودکی که کودکی نکرد و معنی حسرت را درست نفهمید و محکوم، کشید. قسم به تمام احساساتی که به همراه صاحبانشان در گور خفته‌اند. قسم به دلِ‌تنگ و محبوس در بند و متهم ردیف اول بی بند و باری و قسم به سنگینی کاغذ و دق کردن قلمو قسم به کلمات همیشه ناتوانکه این زندگی، زندگی نبود و ما گم شدیم در خیالات مسموم‌مان.</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 01:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسالم برای همه گروه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75186474/%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7-i0tnea3atkw6</link>
                <description>باز که معطلم کردی. کی میخوای سر تایم بیای دنبالم؟ باشه بابا عاامو منم اون روز خواب موندم ولی دسته های پنج تایی چوب خط های شما خیلی بیشتره.بدوییم؟ تو این هوا آخه. &quot;ناسالم برای همه گروه ها&quot;. گروه ها؟ مگه مدرسه‌است؟ یعنی بازه؟ نمیدونم کاش اونام اندازه ما دیوونه باشن. _هستن هستنچایی یا قهوه؟ اوه چه سوالیه معلومه که چاییِ تلخ. مثل همیشه: من پر رنگ، تو کم رنگ تو لیوان دسته دار ولی دلت بسوزه مال من دسته نداره؛دستام گرم میشه مثل قلب رو مخم که وقتی هستی گرمه.هنوز یادم نرفته که بیست و پنج دقیقه تاخیر داشتیازشون بدم میاد. از چشم هاشون که تظاهر ازشون میباره، از برخورد و حرف هاشون بدم میاد وگرنه بهشون میگفتم باهمیم. اصلا شاید یه روز جیغ زدم و گفتمولی بعدش بیا فرار کنیم. &quot;مثل اون شبی که اون دو تا دیوونه رو به خاطر فرار کردنشون نقد کردیم، بزار این بارم بقیه تو واقعیت این کارمونو نقد کنن.&quot; باهم بریم یه جای دور، جایی که خودمونم ندونیم کجاست. همه چی از نو از صفر همونجوری که خودت میخواستی. ولی این سری قول میدم به صفر عادت نکنم و پیشرفت کنم تا توهم کمتر حرص بخوری.تو چشات زل میزنم‌. دیگه نمیدزدمشون ازت. آخه دیگه پیش تو نمی‌ترسم از لو رفتن.دیگه یاد گرفتم همزمان هم به چشات گوش کنم هم به حرف هات .+چاییت سرد نشه _خوب شد گفتی، حقیقتا امروز اصلا پتانسیل‌ش رو ندارم. احتمالا اگه سرد میشد میشستم زمین و زار زار گریه میکردم پس خوب شد گفتی.آره، گند زدم.گند زدی. گند زدیم.زندگی همش همینه دیگه همش تجربست. نه چیزی از دست میدی نه چیزی به دست میاری چون هیچی مال تو نیست حتی خودت..پس، فدا سرم.فدا سرت. فدا سرمونشاید زندگی ژن خالصِ معیوب بوده که تو جهش شده این. شایدم ما بلدش نیستیم. مثل همه کارایی که انجام میدیم ولی ازشون سر درنمیاریم. حتی دوست داشتن. حتی تلاش..دلم برای آسمون تنگ شده اما اصلا دلم نمیخواد منو اینجوری ببینه، فقط تو حق داری من رو انقدر آشفته و ضعیف ببینی؛ پس همینجوری خوبه.+پاشو بریم دیر شد*نمیشه نریم؟ نمیشه انقدر بشینیم تا طلوع خورشید و ببینیم؟ نمیشه انقدر حرف بزنیم که کلمه ها صداشون در بیاد از خستگی و ناتوانیشون. آخه من هنوز سیر نشدم از حرف زدن باهات. فقط باتوعه که هر حرفی حتی شیرینی و خیال بافی جذاب میشه برام،دیگه کهیر نمیزنم._آره راست میگی بریماوه پسر گل نرگس هارو دیدی؟ ای بابا پس بیا برگردیم ببینی، حیفه که نبینیشون. ذوق کردن الکیت مسخرست اینکه میدونی میفهمم و بازم اینکارو میکنی مسخره تر**بهم قول بده اینسری تو خواب بیای دنبالم تا باهم بریم خارج:::) اصلا شاید این سری که خوابیدیم همو تو خواب ببینیم شاید خواب هامون یکی شد. ااع هامونگاااااد موهاشو ابی کرده. چرا قبلش بهم نگفتی تا آمادگی داشته باشم. اگه سکته میکردم چی:} بزار بهش جایزه بدیم شیرکاکائو و هیس^^ برای شمای مو آبی:}راست میگی: هنوز خیلی جا داره ولی همینم خوبه ، آره خیلی دوست داشتنیه مثل تو.میشه قول بدی دو دفعه بعدم برام کتاب بخونی؟: درآغوش گرفتن یا بغل کردن، دو نفر دست‌های خود را دور بدن یکدیگر قرار داده و همدیگر را فشار می‌دهند. همچنین، بغل کردن برای تسکین دل‌تنگی و روح تأثیرگذار است.</description>
                <category>داسک</category>
                <author>داسک</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 20:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>