<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های saheljavaheri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75380041</link>
        <description>یه نویسنده تازه کار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:03:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>saheljavaheri</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75380041</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تابلوی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75380041/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-nfepbumexh1n</link>
                <description>با کلبه چوبی خود در طاق بلند اسمان پرواز میکردم...همه چیز خوب بود؛ نسیم خنکی صورتم را نوازش میکرد...غباری از ستارگان در بوم سیاه اسمان شناور بودند و به من چشمک میزدند.نفسم را درون سینه حبس کردم و به یکباره ان را رها کردم؛ تلسکوپی که بر روی میز چوبی ام بود را برداشتم و باان ستاره ها را تماشا کردم...اری، ستاره ها همان ستاره هایی بودند که تصویرشان در ذهنم بود؛ ستاره هایی با پنج گوشه زیبا و درخشان.چشم هایم را باز کردم اما چیزی جز سیاهی در دید من نبود...درست است؛ من سالهاست چشم هایم را از دست داده ام و چیزی جز تابلویی سیاه نمیبینم، هر شب بر رویتابلوی سیاه رنگم چیز هایی را میکشم که ارزوی انها را دارم اما زمانی که چشم هایم را باز میکنم چیزی جز سیاهی نمیبینم...</description>
                <category>saheljavaheri</category>
                <author>saheljavaheri</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 08:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابم را با کوله باری از اتش دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75380041/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-otup0fivsvce</link>
                <description>چشم هایم را باز کردم، تا چشم کار میکرد بیابان بود...از لا به لای ترک های زمین اتش زبانه میکشید و صدای فریاد های متعدد فضا را پر کرده بود.به سمت صداهایی که می امد دویدم که غول بزرگی از جنس خمیر مذاب از داخل زمین بیرون امد و به من خیره شد...قطرات عرق نه از روی گرما بلکه از ترس بر روی پیشانی ام نقش بسته بودند؛ غول بوته ای خار شعله ور بر روی پشتم گذاشت و گفت: اگر میخواهی زنده بمانی این خار ها را تا انجا حمل کن...و با تنها انگشتی که داشت مسیر را نشان داد...با تعجب گفتم: اما این خار ها تبدیل به خاکستر میشوند؛ خندید و گفت: اتش جهنم هرگز خاموش نخواهد شد...</description>
                <category>saheljavaheri</category>
                <author>saheljavaheri</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 14:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>