<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75447207</link>
        <description>در حالی که به نظر می‌رسد خود زندگی دیوانه باشد، 
چه کسی می‌داند مرز دیوانگی کجاست؟!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:55:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3310632/avatar/SaCgsq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75447207</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواستم کمی مریم باشم.(قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75447207/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ik3zbqfeseik</link>
                <description>عکسی که هیچ ربطی به تابستون نداره! ولی خب احساساتی که داره شبیه نوشته ایی هست که می‌خوانید. تابستان که تمام شد؛ مریم چطور؟! به هر حال این واقیعت است که بعد از سرانجام هر ایامی مریمی می‌میرد و مریم دیگری زاده می‌شود تا این روح و جان به زندگی خود ادامه دهند. که زندگی هنوز زیبایی های مطلقی دارد که لذتی دهد و زمانی بگیرد. و این داد و ستد تا ابد و یک روز ادامه دارد و هیچ تمام نمی‌شود. زندگی هایی تمام شد ولی این نه! انگار تمام شدن ها به چیز های خاصی اختصاص پیدا کرده است. چیز های خاص؟ کدام خاص؟! گذر ایام معنای خاص را هم تغییر داده است. و این چقدر سخت است! خود را با زمانه وفق دادن. خودم می‌دانم جوری صحبت می‌کنم و کلمه می‌چینم که انگار ۷ دهه دیده ام و ۷ زمین و آسمان گشته ام و ۷ مدرک دکتری برای خود دارم! ولی نه. به همان دخترک ۲۰ ساله اکتفا می‌کنم که همراه خودش بچه ایی ۴ ساله دارد که از جنب و جوش خسته نمی‌شود و همزمان پیرزن ۸۰ ساله ایی درونش نفس می‌کشد که به خرافه میل دارد. سخت است؟ بسیار. شاید هم کلمۀ بسیار برای توصیف سخت بودنش کم باشد و افسوس که بالاتر از بسیار کلمه ایی نیست. عدد هم کافی نیست؛ بیشتر شدن صفر ها برای توصیفش کمکی نمی‌کند. همین قدر زیاد است. این چه سختی ایی است که کلمه هم از توصیفش بیزار است؟چرا چشم ها از پرداختن خسته اند؟چرا حنجره صدایی برای گفتن ندارد؟چرا این بدن نامیرا میل به انزوا دارد؟مگر چه شد که اینگونه تمام شدم؟ این تمام شدن برای من نبود. دوست داشتم با لبخند تمام شوم. دوست داشتم در حالی که رسیده ام تمام شوم. دوست داشتم در حالی که نزدیکی دارم تمام شوم. دوست داشتم در حالی که عالم برای من قیام کرده اند و بی اختیار دست می‌زنند تمام شوم. این تمام شدن از من نیست. برای من نیست. پس روزگار به چه آهنگی خواهد رقصید تا حداقل تمام شدنم به دلخواه و انتخاب خودم باشد؟ پی نوشت؛ هر بار تلاشم این است که نوشته ها طومار نامه ایی باشد و صدایم خواننده نوشته هایم باشد. که احساسات صدا از کلمه عمیق است و احساسات نگاه از آن عمیق تر. به هر حال تلاش بر این است که در قسمت های آتی این ها هم باشند؛ البته امیدوارم..</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 15:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستم کمی مریم باشم.(قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75447207/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-mzy3fnusvub7</link>
                <description>مثلا چرک نویس این پست.در حالی که به نظر می‌رسد زندگی خود دیوانه باشد، چه کسی می داند مرز دیوانگی کجاست؟!مرگ؟ کدام نوع مرگ؟ میخواهی خودکشی کنی؟ شاید هم دنبال همان تصادف وحشتناکی!  یا خواستار بیماری لاعلاجی؟ نظرت راجب سرطان یا ایدز چیست؟ انتخاب تو کدام است؟  برای خودکشی فکر کرده ایی؟ خوردن ۳۰ قرص یا مرگ موش؟ سیاه نور هم بدک نیست؛ البته اگر اصلش را پیدا کنی! به من نگو که طناب دار خریده ایی! میترسی، مگر نه؟ من هم می‌ترسم عزیزکم. گاه انقدر می‌ترسم که به بستری شدن در آن تیمارستانی فکر می‌کنم که برای جنازه های از جنگ برگشته تاسیس شده بود. پوشیدن لباس های سفید. تخت سفید. اتاق سفید. می گویند اگر به جنون رسیده باشی اتاق مخصوص به خود را داری. چه پیشنهاد چشم گیری! برای منی که بوی اتاق نبرده ام واقعا وسوسه انگیز است. حتی می‌گویند غریبه های زیادی به دیدنت می آیند و حرف هایت را می‌شنوند و می‌نویسند. یعنی تو می‌خواهی بگویی فقط چند قدم با محبوبیت بین مردم شهر فاصله دارم؟ چه خوب. شهر کوچک همیشه چنین مزایایی دارد. البته این معروفیت ممکن است کشوری شود! این، زمانی امکان دارد که آن مشاور یا روانشناس یک بلاگر اینستاگرامی باشد! فکرش را بکن... یک سری استوری یا شاید هم چند پست از صفحه غریبه ایی به تو تعلق می‌گیرد. می‌توانی برایش مفید باشی؛ چون هر چقدر دیوانه باشی و مرضی که داری اسم قلمبه ایی داشته باشد، پست مثل دینامیت عمل می‌کند انقدر دست به دست می‌چرخد تا در عرض ۲۴ ساعت ۱۰۰ هزار نفر دنبال کننده به خودش بگیرد. حداقل می‌توانی به خدا بگویی من جایی، برای کسی مفید بودم و دلیلی برای پیشرفت و شکوفایی. الان دیدن جهنم هم برایم نوش است؛ چون به عنوان یک انسان کار خود را کرده ام. دیگر نیش زدن مار و از گیس آویزان شدن ترسی ندارم حداقل در آن لحظه آزادم، حتی اگر دردی داشته باشم. از خودکشی هیچ سخن مگو که تا خود صبح صد ها پاراگراف دلیل دارم. می‌گویند در آن دنیا اعضای بدنت سوگند یاد می‌کنند؛ بابت تمام آنچه حرف زده اند، هر کاری که انجام داده اند، هر مکانی که پا گذاشته اند،هر چیزی که شنیده اند و هر آنچه که خورده اند! ممکن است حرف باشد یا طعام. شایدم احساس!  این فقط یکی از دلایل بی سر و پای من است و همین کافیست. دستان عزیزم را دوست دارم. هر چند موقعی که کله ام بوی قورمه سبزی می‌داد از همین دستان متنفر بودم. ولی الان دوستش دارم. از من برای من می‌نویسد. چون هیچ وقت غرور نداشته ام اجازه نمی‌داد که از کسی بخواهم تا تمام هر آنچه که از مغزم میگذرد را واو به واو بنویسد. به چه کسی می‌گفتم؟ دختر همسایه؟! بیخیال غریبه، من حتی برای نوشتن تمام این حرف ها شک و تردید های مخصوص به خودم را دارم. از اینکه چگونه بنویسم تا اگر روزی آشنایی خواند، نداند از که و برای چه کسی است؛ می‌دانی که چه می‌گویم؟ اینجا دیگر بویی از داستان های سریالی نبرده است. حتی حال و هوای خط اول با جمله ایی که با چشمانت دنبال می‌کنی زمین تا آسمان فرق می‌کند. همین قدر بی ربط است. واقعا تا اینجا خوانده ایی؟ چقدر زیبا. بیا بگذریم چون اگر ادامه دهم سر از حرم امام رضا در می آوریم! همین قدر بی ربط.کجا بودم؟ ناکجاآباد. الان که این متن را می‌نویسم ۱۷ مرداد ۱۴۰۳ است و فقط ۲۰ دقیقه تا ۱۰ شب فاصله دارم. شاید هم فاصله داریم. خدا می داند دقیقا که به سرم میزند تا در ویرگول بنویسم! (۱۹ مرداد ۱۴۰۳) خیلی وقت بود نمی نوشتم. البته قلمم بی جان تر از همیشه شده است. در ماه کبود می‌نویسد تا نوشته باشد؛ برای اینکه ثبت کند برای غریبگان عالم. غریبگان درست است یا غریبه ها؟ ندانم. گاه احساس می‌کنم که هیچ ندانم. معلوم است که ندانم. ولی من از همین زیاد دانم ها نمی‌دانستم. اکنون که در ویرگول می‌نویسم برای بار دوم یا شاید هم سوم این متن را ویرایش می‌کنم. چون هدفم این بود این دفعه خبری از پرش فکری گاه و بی گاهم نباشد. صحبتی از عاشقانه های نافرجام غم آلود نباشد. صحبتی از دور نباشد؛ که اگر دور آدم بود، می کشتمش. این گونه می‌توانستیم بگوییم که نیمی از جهان خلاص شده اند. ولی نه! من منصرف شده ام. می‌گویم این هم حکمت خداست و می‌گذرم. صبر، جنگ، انتظار. صبر برای رسیدن، جنگ برای رسیدن و انتظار هم برای رسیدن. اینکه ارزشش را دارد یا ندارد را نمی‌دانم. پس در عینی که تلاش های سلسله وارم وجود دارد، خود را به موج آرام سرنوشت میسپارم؛ تا هر کجا خواست برود. می‌خواهم آن مرز را ببینم؛ مرز دیوانگی را..</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 12:32:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستم کمی مریم باشم.(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75447207/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-gcpeoy0urdbm</link>
                <description>.باورم نمیشه دارم قسمت سوم رو می‌نویسم. حس خوب و ملیحی بهم میده. ...آخرین روز های ۱۹ سالگی رو دارم می گذرونم؛ فقط ۵,۶,۷ روز دیگه. عکس اول رو دیدی؟ همین حس و حال رو دارم. شبیه به آدمی که خونه اش رو فروخته تا پا به دنیای جدیدی بذاره. الان خونه خالی از اسباب و اثاثیه اس. امروز آخرین روزیه که جلو در این خونه وایمیسته و به پشت سرش نگاه می‌کنه؛ به تمام روز هایی که گذرونده. اون نور زرد کوچولو من یاد بچگیم میندازه. به اون برق چشمی که هنوزم تو چشمام روشنه. راس میگن؛ کودک درونم هنوز داره نفس می‌کشه. هنوز از ته ته دلش غش غش می‌خنده. هنوز موقع صحبت کردن چشماش آدما رو بازی میده. هنوزم اندازه دستاش به قدش نمیخوره. ولی این بچه قد انداخته؛ بزرگ شده. دیگه حرفاش در مورد کفش شیشه ایی سیندرلا نیست؛ در مورد چرایی این دنیا صحبت می‌کنه. بیشتر و بیشتر به این دنیای فانی گوش میده؛ ولی ترجیح میده در مورد فانی بودن یا نبودن دنیا نظر نده. داره تلاش می‌کنه تا مریم واقعی رو پیدا کنه. معلومه که سخته. میخاد میون این جماعت رنگارنگ، یک رنگ باشه. البته که ضربه میخوره. می‌شکنه.له میشه‌. کمرش زیر غصه خم میشه. بعضی وقتا از دستش در میره و اخم به ابرو میاره. ولی بیا فراموش نکنیم که مریم که یه انسانه. دل داره. میفهمه.درک می‌کنه؛ بیشتر از سن شناسنامه ایی که چاپ شده. و خب این بده. بعضی وقتا شبیه فنجونی میشه که از انزوا لبریزه و بعضی وقتا شبیه به جسد نیمه جونی میشه که تو اقیانوس انزوا غوطه وره. شاید در مورد خودش، احساساتش، افکارش حرف نزنه ولی بدنش با عالم و آدم صحبت می‌کنه؛ از سردرد های عجیب غریب گرفته تا حالت تهوع هایی که تجربه زن بارداره. هوس کردن شیرینی و شکلات یا میل نداشتن به هیچی غیر آب. پر از حرفه ولی سکوت می‌کنه. حرف که میزنه شنوایی پیدا نمی کنه؛ به غیر از این چهار دیواری! کاناپه با بدن دردش خو‌ گرفته. درسته که کاری از دستش برنمیاد ولی، با دستای نداشته اش بغلش می‌کنه و اشک هاش رو به جون میخره. منتظرش میمونه؛ فقط به امید روزی که حالش خوب بشه و خوب بمونه...</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 14:09:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستم کمی مریم باشم.(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75447207/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vj5k8n2a0bbw</link>
                <description>نمی‌دانم این روزهایی که حتی نمی‌توانم یک کلمه بنویسم را به فال نیک بگیرم یا بد. این اتفاق را مقدس طلقی کنم یا ناشکری! یادم می‌آید حتی وقتی که بدترین اتفاق برایم می‌افتاد، همه اعضای بدنم با هم گریه می‌کردند؛ اما من خدای نادیده را سپاس می‌گفتم و منتظر گذر زمان می‌ماندم. منتظر آن بودم که از دل این بدی، خوبی جوانه زند و آغازگر زندگی باشد.این خوب دیدن من، خیلی از آدم‌ها را آزار می‌دهد. متوجه ام نمی‌شوند. قابل درک نیستم. فقط برای اینکه از میان سیاهی تکه‌ای نخ سفید پیدا کنم. این درک نکردن متقابل بود؛ به نظرم کاری که انجام می‌دادم بسیار ساده و دست‌یافتنی بود. درست مثل: نفس کشیدن، غذا خوردن، حرف زدن و... البته ناگفته نماند؛ بعضی وقت‌ها این حرف زدن عجیب سخت می‌شود. توضیح دادن اینکه چه احساساتی را از سر می‌گذرانم بسیار سخت است. حداقل برای من.هرگز نمی‌دانستم که چه خواهد شد که کار آدمیزاد به اینجا می‌کشاند. آدمی که حرف زدن را مقدس می‌شمارد، الان از آن هم دوری می‌کند. از اعماق قلبش از تک تک لحظات لذت می‌برد، اما باز هم اجتناب می‌کند. زمان که بیشتر می‌گذرد، او عادت کرده است؛ به حرف نزدن، سکوت کردن. دیگر صدای خودم هم به گوشم نمی‌رسد؛ فقط، هنگام نوشتن کلمات صدایم در مغزم طنین می‌اندازد. دقیقا همین حالت است که شما حین خواندن این متن تجربه می‌کنید.طبق چند خط اول، نوشتن هم برایم سخت است. دروغ چرا؟ نمی‌توانم بنویسم. ضعیف‌تر از آن هستم. کلمات به نظرم نمی‌آید و خودکار دیگر روی کاغذ نمی‌رقصد. نوشته‌هایم همین قدر نامفهوم و مبهم به نظر می‌رسد و در پایان، تصمیم می‌گیرم که چیزی ننویسم. اما با وجود همهٔ این‌ها، همهمه مغزم چه کنم؟! باز هم گزینهٔ نوشتن در نظرم می‌آید. پس دوباره کاغذ را در دست گرفته و دوباره می‌نویسم. صرفاً بخاطر اینکه خواستم کمی مریم باشم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 15:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستم کمی مریم باشم.(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75447207/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-jvt3lr3jv89f</link>
                <description>حدودا ۲۴ ساعت از ورودم به ویرگول می‌گذرد و در شگفتی افتادم که چرا زودتر اینجا را کشف نکردم! از طریق وبلاگ یکی از دوستان عزیزم این دنیا را کشف کردم؛ چه جای زیبایی. پر از نوشته‌ها و انسان‌هایی که می‌نوشتند؛ از زمین و زمان. دیروز به دلیل اتفاقات رندومی که برایم رخ داد، تصمیم گرفتم من هم در اینجا بنویسم. البته که هیچ ایده‌ای نداشتم؛ پس گشتم، گشتم، و گشتم. انقدری جستجو کردم که سرم پر از اطلاعات شد و در نهایت سردرد گرفتم. دردم به قدری وحشتناک بود که نتوانستم بنویسم و تصمیم گرفتم نوشتن را برای امروز نگه دارم؛ یعنی: روز یکشنبه، ۲۰ خرداد ۱۴۰۳. دیشب در مورد همین موضوع صحبت کردم. احساس عمیقی که در دلم بود شک داشتم و مطمئن نبودم. نمی‌دانستم از چه و برای چه کسی بنویسم. این روایت بلند را از کجا شروع کنم و به کجا برسانم. آخرش چه؟ مقصدم کجا بود؟ معلوم است که الان هیچ جوابی برای این سوالات و افکار بی سر و پایان ندارم. به قدری درد کشیده‌ام که نخواهم فکر کرد. خبر از غیب آمده است که فقط باید بنویسم و به فکر پیچ و خم ماجرا نباشم. دلم خواست که از روزهای خود بنویسم. شاید هم از این سردردهای رقت‌انگیز نوشتم. شاید هم از این بیست و چند روز؛ فقط اندکی به خط پایان ۱۹ سالگی‌ام فاصله دارم. و این زیباست. بگذار از اصل مطلب دور نشویم؛ نمی‌دانم در کجای این جهان ایستاده‌ای. حتی نمی‌دانم در کدام لحظه از زندگیت من را می‌خوانی. هر چه باشد، با خواندن تو، به من امید می‌دهد. فعلا با نوشته‌های شماره‌گذاری شده با موضوع « خواستم کمی مریم باشم.» اینجا خواهم نوشت تا جایی که قلم من جوهر دارد. شاید با گذر زمان قلم من تغییر کند و داستان‌های دیگر جای خود را بگیرند. حقیقتاً بی‌خبرم. پیشگو نیستم. هر چه باشد و هر چه بشود را به فال نیک می‌گیرم و امید، برای من نخواهد مُرد. اگر به اینجا رسیدید، از شما متشکرم.پی نوشت: یک روزی همانند امروز، آغاز کردم به نوشتن؛ لحظات خوبی برایم ساخت. امروز نوشتم بدون هیچ دلیل خاصی، نه برای اینکه در آینده پاداشی بگیرم و نه برای اینکه در جایی معین قرار بگیرم. صرفاً آغاز کردم به نوشتن. دقیقاً همانطور که در آن زمان تصمیم گرفتم برای ماه کبود بنویسم...</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 13:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>