<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Valentino</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75483997</link>
        <description>هیچ چیز کمک نمیکند،یا خودم به داد خودم میرسم یا دیگر تمام شده‌ام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:05:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4864176/avatar/u5SQpn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Valentino</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75483997</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-penizvdewnbx</link>
                <description>من عاشق عشق‌ام، خود کلمه عشق،خود عمل عشق،عشق به هرچیزی،بنظرم عشق آدمو زنده نگه میداره،عشق فقط عشق به معشوق نیست،عشق به خانوادت،عشق به دوستات،عشق به یک نوشیدنی،عشق به یک آهنگ،عشق به یک ایده،عشق به هرچیزی توی جهان،اگه آدم عاشق نباشه زندگیش خیلی کسل کننده و بی‌رنگ میشه،مثل یه بوم نقاشی سفید و خالی با رنگ های سفید توی دستت،که هرچی میکشی روی بوم،هیچ رد و شکلی نمیبینی؛ولی عشق،عشق به رنگ مورد علاقت،اینجوری رنگ بنفش توی قلمو من میاد،عشق به آسمون،رنگ آبی میاد تو قلمو،عشق به توتفرنگی،رنگ قرمز میاد روی صفحه بوم،عشق به نور خورشید توی تابستون،رنگ زرد میاد،عشق به گل و درخت های بهاری و گیاه هایی که از وسط کاشی یا ساختمون ها میان بیرون،رنگ سبز اضافه میشه،وقتی عاشق باشی زندگیت رنگارنگ میشه،بوم سفیدت پر میشه از رنگ های زندگی.تاحالا عشق به خانواده رو تجربه نکردم،خانوادم رو دوست دارم،خیلی دوست دارم خوشحال ببینم اونارو،ولی عاشقشون نیستم دروغ چرا،عاشق دوستامم،ولی نمیتونم با قاطعیت بگم اونام عاشق منن،آدما پیچیدن،میتونی مطمئن بشی از عشق خودت ولی هیچ وقت نمیتونی از عشق یا احساس یک آدم دیگه مطمئن باشی فقط میتونی امیدوار باشی،و منم امیدوارم اونام همینقدر که من عاشقشونم عاشقم باشن.عاشق عشق ورزیدنم،میگن اگه بخوای عشق بورزی باید اول عشق رو تو وجود خودت داشته باشی،عشق گرفتنی نیست،عشق دادنیه،اگه به دنبال عشق توی آدما باشی،هیچ عشقی نمی‌گیری،عشق واقعی از خودت میاد،وقتی خودت سرشار از عشق بودی میتونی به دیگران و جهان اطرافت عشق بدی،من باور دارم که کسی که عاشق خودش نیست نمیتونه عاشق کس دیگری بشه،نه میتونه عشق به اطراف و دیگران بده و نه خودش میتونه عشق بگیره و هرچی عشق به این آدم بدی،قرار نیست پرش کنه،بیشتر انگار هرچی بیشتر غذا بخوری،معدت بزرگتر میشه و به غذای بیشتری احتیاج داری،عشق از درون خودت میاد،وقتی یادگرفتی عاشق خودت باشی،میتونی عاشق دیگران باشی.عشق زیباست،میدونید چه متنی هست که من عاشقشم؟″عشق صبور است و عشق مهربان است،خودخواهانه و لاف‌زن نیست،عشق حسادت نیست،پر از غرور نیست،زود عصبانی نمی‌شود،عشق از بدی خوشحال نمی‌شود،حقیقت را گرامی میدارد.میتواند همه چیز را تحمل کند،عشق واقعی باور است...امید است،و بالاتر از همه عشق به سادگی پایدار است برای ابدیت.″</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق،از نظر تو چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C%D9%87-vwktpbtgum1b</link>
                <description>این مدت خیلی درباره تو فکرکردم،زمان زیادی نگذشته،و من همه چیز رو همانطور نگه داشتم،همانطوری که تو بودی،تو حتی این نوشته هارو هرگز نمیبینی و من اینجا حرفای دلمو میزنم و کلی آدمای دیگه اینو میبینن که دیگه بهتره بگم دوستام،همه کسایی که نوشته های منو میبینن یا ازش میگذرن یا میخونن دوستای منن و حس یه خونه بزرگ رو دارم که انگار سر میز شام باهم صحبت میکنیم.تو بهم گفتی بخاطر بی علاقگی نمیری،گفتی دیگه ما باهمدیگه خوشحال نیستیم،گفتی که داستانمون تموم شده،با اینکه هنوز کلی خاطره و داستان مونده که نساختیم،من حتی نمیدونم تو برمیگردی یا نه،معلق موندم تو هوا،نمیدونم کاملا ازت عبور کنم یا امیدوار باشم به برگشتنت،اگه برگشتی همه اینارو خودم نشونت میدم،امیدوارم این صحنه رو ببینم که داری همین جمله رو میخونی،دلم نمیخواد بیام به شما بگم که دیگه برنگشته،شاید مثل زندانی ها هروز چوب خط بکشم رو دیوار و انتظار برگشتنش رو داشته باشم.یه سوال دارم از هرکسی که اینو میخونه،میگن دوست داشتن برای موندن کافی نیست،دوست داشتن همه چیز نیست و حتی گاهی ترکت میکنن میگن هنوز دوستت دارن ولی ترکت میکنن،و من اینو درک نمیکنم هیچ وقت نکردم مگه میشه یکیو دوست داشته باشی و ترکش کنی؟ چطور دوست داشتن همه چیز نیست؟ من زندگیم رو وقف دوست داشتن میکنم،دوست داشتن آدم مورد علاقم،من حاضرم هرکاری برای بودنت بکنم این زندگی پوچ و بی‌ارزش رو با تو میخواستم مرد خاکستری ولی تو تنهام گذاشتی،حتی کامل هم تنهام نذاشتی منو معلق تو تاریکی گذاشتی.حالا شما بگید،چطور میشه هنوز دلتنگ کسی شد و دوستش داشت اما رفت؟ چطور دوست داشتن کافی نیست،برای من دوست داشتن همه چیزه و من همه چیز رو وقف عشق میکنم،هرکاری برای کسی که دوستش دارم،و باور دارم که اگه کسیو واقعا دوست داشته باشی این عشق خراب نمیشه تموم نمیشه،تو کنارش میمونی هرچی که بشه...شاید باور غلطی از عشق داشته باشم ولی هرکس یه باور داره،مقیاس درست و غلطی وجود نداره هرکدوم از ما دیدگاه متفاوتی داریم و من میخوام دیدگاه شمارو از عشق بدونم.</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 19:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-xjoiqqc1q6bn</link>
                <description>خیال تو در سر من میگذرد لحظاتی که در کنار یکدیگر گذرانده ایم بدون اینکه بدانیم لحظه ای بعد غریبه‌ای آشِنا خواهیم شد، و تو برای من آشنا ترین غریبه ای کسی که جزییات تن او را نیز بدانی اما حال تنها در خواب تصویرش را ببینی.خواب برای من یک پناهِ،پناه از این حقیقت که دگر جای دستانم روی تنت فراموش شده‌اند و فرار از این دروغ که چشمانت با چشمان من آشنا نیست، بگذار به خواب بروم زیرا تو پناه من خواهی بود و حال که تو در خواب هستی و من بیدار، پس مرا هم با خودت ببر اگر قرار باشد بین تو و خورشید یکی را انتخاب کنم من یک آدم شب زنده دار میشدم.بگذار به خواب بروم تا‌ خیال شیرین تورا با خود حمل کنم این زندگی و دنیا بی رحم خواهد بود تورا ز من خواهد گرفت اما خیال شیرین تو هرگز از یاد من نخواهند رفت و من نمیدانم این یک نعمت است یا یک شکنجه بزرگ...برای مرد خاکستری- یه روزی وقتی این نوشته رو برات فرستادم گفتی دلت نمیخواد هیچ وقت درکش کنی،ولی الان من این نوشتم رو زندگی میکنم.دلم برات تنگ شده.</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 19:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-r5so6feekex0</link>
                <description>این نامه رو دوست دارم تقدیم کنم به یک دیوانه مو طلایی،کسی که عاشقش بودم و هنوز هستم،همیشه فکرمیکنم عشق من از اون عشق های کلیشه‌ایه، شاید ازونا که توی کتاب داستان ها میبینی،میدونی با اینکه زمان زیادی نگذشته،درواقع برای تو،برای من هر دقیقه مثل یک سال میگذره،و دلم برات تنگ شده خیلی خیلی زیاد،و اینو حتی از خودم هم پنهون میکنم،درواقع تو آدم عالی‌ای نبودی،ولی نمیتونم بگم بد هم بودی،شاید بودی،خیلی قلب منو شکستی خیلی زیاد،بیشتر از چیزی که فکرکنی،ولی من بازم تیکه های قلبمو جمع کردم تا دوباره بتونم عاشقت باشم،خیلی زیاد غرور منو زیر پات له کردی حتی خودمو له کردی،مثل این میمونه که به یک نفر با چاقو زخم بزنی بعدش خودت زخماشو باند پیچی کنی مراقبش باشی تا خوب بشه،وقتی که خوب شد دوباره زخمیش کنی،من معتادت شدم،معتاد توجهت،معتاد عشقت،معتاد محبتت،معتاد همچیت،هرکاری میکردم تا فقط کمی بیشتر اون عشق تورو داشته باشم،تو عشق رو برای من شرطی کردی،یه سری شرط و قوانین داشتی که هربار چیزای جدید بهشون اضافه میشد و اگر من توی اونا جا نداشتم،تمام عشقتو به سادگی از من میگرفتی،منم که معتاد تو!بیشتر میومدم دنبالت،بیشتر خودمو توی قفست حبس کردم،وقتی عاشقم بودی زندگیم رنگ و بوی دیگه داشت،چمن ها سبزتر بودن،آسمون و ابر ها خوشگلتر بودن،لبخند رو صورتم بود،کارامو به بهترین شکل انجام میدادم،موهای فرم خوشگلتر بود،بیشتر پیچ و تاب داشت،ولی وقتی عشقتو از من میگرفتی و من میشدم یه غریبه،مثل همه غریبه های دیگه،همچی زشت میشد،از موهای فرم متنفر میشدم،گل ها و چمن ها بی‌رنگ بودن،آسمون تیره بود،منم میشدم یه آدم بی‌حوصله که حتی جواب ″چطوری،خوبی؟″ های مادرم هم نمیدادم.خیلی درد داشت من تمام حرف هایی که به من زدی رو یادمه خیلی خوب یادمه،هربار تازه بنظر میرسن،بعضیاشون قلبمو دوباره میشکونن،بعضیاشون باعث میشه قلبم دوباره بتپه،میدونی میگفتی که ″من ترسناکم؟″ و آره ترسناک بودی،من ازت میپرسیدم،از اینکه نمی‌دونم لحظه‌‌ی بعد قراره عاشقم باشی یا ازم متنفر باشی،میترسیدم با کوچک‌ترین اتفاقی که میوفتاد میترسیدم،از تو،از اینکه صدات عصبانی تر میشد بلندتر میشد،لحنت بد میشد و دیگه من اون فرشته‌ای نبودم که عاشقش بودی،حتی الانم از نوشتن این میترسم،همیشه میترسیدم ازت انتقاد کنم،بهت این حرفارو بگم،بهت بگم از وقتایی که باعث میشی حس کنم یه آدم بی‌ارزشم ازت بدم میاد وقتی باعث میشی حس کنم احمقم ازت بدم میاد،ولی کافی بود چیزی بگم تا تو فکر رفتن کنی،میگفتی من برات خوب نیستم،اگه بهت میگفتم چقدر بهم زخم زدی،میگفتی بهترین چیز اینه که من بزارم برم و برای تو خوبه،ولی نمیدونستی هیچ وقت نمیدونستی چی برای من بهتره،من میخواستم بمونی،با وجود هرچیزی میخواستم بمونی و عاشقم باشی،تمام چیزی که میخواستم این بود که تمام عشق و توجهت رو بهم بدی ولی رفتی،بهم گفتی برمیگردی گفتی باید فکرکنی،ولی من میدونم که دیگه برنمیگردی و منو تو این سیاهی تنها گذاشتی با اینکه قول داده بودی هیچ وقت تنهام نزاری،گفتی نمیزارم بری،هیچ وقت.ولی الان خودت رفتی،جالبه،خیلی به حرفات فکرمیکنم،به همشون،کلی حرف دارم برای گفتن بهت که هرچقدرم بگم تموم نمیشه،ولی خیلی خستم برای گفتنشون،خیلی خسته.امیدوارم روزی برگردی،منم بهت بگم این روزا چقدر دیر،تاریک،زشت و سخت گذشت،روزی دوباره مثل روز اول عاشقم باشی،و بهم بگی که این روزا فقط دلتنگ من بودی، میدونم اینا همش خیال های خودمه،دیشب هم خوابتو دیدم،دقیقا همین کارو کردی،کاش بیدار نمیشدم،با اینکه هنوز هستی،میتونم بهت زنگ بزنم،پیام بدم،ولی تو اینو نمیخوای،و تو اون دیوانه مو طلایی نیستی که من میشناختم،میدونم خودتم میدونی که ازت متنفرم بخاطر همه کار هایی که کردی با من،و ازت متنفرم،ازت متنفرم که انقدر مغرور و خودخواهی،ازت متنفرم که انقدر احمقی و نمیدونی من فقط میخواستم کنارم باشی،ازت متنفرم که تاکسیکی،ازت متنفرم که نمیتونم بهت اعتماد کنم چون یک لحظه دوستم داری و لحظه بعد نداری و همه خاطرات و احساساتمون و همه ″ما″ رو زیر سوال میبری،و از این متنفرم که کاری کردی که عاشقت بشم.اگر اینو دیدی،یا روزی برگشتی و من خودم نشونت دادم،بدون که عاشقتم،مثل همیشه.ولی ازت متنفرم که منو تنها گذاشتی و باعث این همه اشک شدی.تو آبی بودی،من قرمز،دوستم داشتی چون رنگ سرخ آتیش بودم،لمسم کردی و ناگهان من بنفش نیمه شب شدم،و یهو تصمیم گرفتی که بنفش رنگ مورد علاقت نیست. این نامه،هرچند نامه قشنگی نیست،مثل شعر های ادبیات فارسی عاشقانه نیست ولی نامه‌اس،نصفه نیمه،ولی پر از حس.برای یک دیوانه مو طلایی.</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 15:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D9%85%D8%A7-mvjmgqqc0foc</link>
                <description>امروز و الان که دارم این نوشته رو مینویسم،خیلی غمگینم،حتی نمیدونم چطور غم و اندوه رو توی نوشته‌ام،زیبا جلوه بدم،از اون نوشته ها که قشنگن و تا تهش میخونی و آخرش یه مکث کوتاه میکنی و بهش فکرمیکنی،کلمات زیبا با چیدمان مناسب،ولی نه امروز و این نوشته نه از اون روزاس،نه از اون نوشته‌هاس،امروز فقط غمگینم،نمیدونم شماها تاحالا تو این شرایط یا تو این موقعیت بودین؟از بیرون شاید انقدر ناراحت کننده بنظر نرسه ولی شما فکرنکنید غم شبیه این نوشته هاس،نه خیلی بدتره خیلی بدتر.امروز که بیدار شدم دیدم پست بسته هایی که سفارش داده بودم رو آورده،همون لحظه صبحم و حالم بد که بود هیچی بدتر شد،همشونو فقط انداختم توی کمد که جلوی چشمام نباشن،چرا؟ چون که چیزایی که سفارش داده بودم برای این نسخه از من نبودن،برای یک تکه دیگه‌ای از من بودن تکه‌ای از من که با ″ما″ و اون آدم معنا میگرفت،اون آدمی که تمام زندگیم بود و همه جای زندگیم حضور داشت،توی ذهنم،توی حرفام،توی افکارم،توی کتابام،توی طراحی هام،تو نوشته هام،شعرهام،توی رنگ های بوم،توی همه چیزی که به من و اون شخص مربوط بود و من تمام چیزی بودم که ″ما″ را دربر میگرفت،و حالا نمیدونم بعد از اون شخص و ما، کی بودم،کی شدم،کی هستم،نمیتونم به یاد بیارم قبلا چه آدمی بودم قبل از دیدار او،و الان تمام تکه های وجودم توی همون عکسا و خاطرات دونفرمون جا مونده،و این بسته ها،برای اون شخص بود برای ما بود،میدونید ما یه دوربین قدیمی داشتیم که هروقت دوتایی میرفتیم بیرون اونم میبردیم و عکس میگرفتیم،پرش میکردیم از عکسای همدیگه و عکسای دوتاییمون،میخواستیم به دوربینمون برچسب بزنیم و کاستومایزش کنیم چون جفتمون برچسب دوست داشتیم،یه سری طرح انتخاب کردیم،با دقت و با جزییات، یه گربه بنفش با ستاره روی بدنش،که این من بودم،یه کلاغ مشکی با خورشیدی که با خودش حمل میکنه،و این اون شخص بود،ماه و خورشید در کنار هم که یکدیگر را درآغوش گرفته‌اند،اینم جفتمون بودیم،من ماه نیمه شب بودم و اون طلوع آفتاب،میدونید دیگه چه برچسب هایی انتخاب کردیم؟ یه شبدر چهار برگ،داستانش از این قراره، اون اوایل که دیدمش وقتی برام مینوشت،ته همه نوشته هاش مینویسید ″-شبدر″ ازش پرسیدم، گفت من همیشه ته نوشته هام اینو میزنم یجورایی مال منه،پس ماعم یه شبدر چهار برگ هم انتخاب کردیم،یکی دیگه از چیزایی که دربارش بود این بود که عاشق کوکاکولا بود،واقعا عاشقش بود،اون خودش نمیدونست ولی من یه طرح کوکاکولا هم انتخاب کردم که وقتی میبینه بخنده،میدونید دیگه چی؟ من همیشه آدم عجیبی بودم،کلمه عجیب هم دوست داشتم،ولی اون عادی بود،بهش میگفتم معلومه که تو عادی نیستی،تو یه آدم عجیبی، میگفت آره ولی من دلم میخواد عادی باشم،وقتی عادی باشی زندگی بهتره،من همیشه باهاش مخالف بودم ولی خودش عاشق کلمه عادی بود،من چیکار کردم؟ یه استیکر عادی و عجیب هم اضافه کردم.بعدها بهم گفت که میخواد شبدر رو عوض کنه از این به بعد ته نوشته هاش بزنه ″-مرد خاکستری″ منم بهش گفتم قشنگه،از این به بعد همه نامه‌هایی که برای خانم توتفرنگی(من) ارسال میشد از طرف مرد خاکستری بود،که پشتش هم مینوشت ″برای خانوم توت‌فرنگی″ من عاشق مرد خاکستری شدم اونم عاشق من،ولی همیشه همچی اشتباه پیش میرفت مثل همه داستان های عاشقانه دیگه،فکرمیکنم عشق هیچ وقت پایان خوبی نداره چونکه اینجا دنیای واقعیه نه دیزنی لند،ولی من از اون آدمایی نبودم که بیخیال بشم،هرچی بیشتر اشتباه پیش رفت من بیشتر تلاش کردم،من تمام وجودمو گذاشتم واسه اینکه فقط یکم بیشتر توی بغلش بمونم، توی خیال ″ما″.کل نوشته های من درباره مرد خاکستریه،اصلا خوشش نمیاد چیزایی که دوست داره رو بقیه بدونن،همه مورد‌علاقه‌هاشو پرایوت نگه میداره،حتی خواننده های مورد‌علاقش،رنگ مورد علاقش،من هرچی بیشتر نزدیک شدم بیشتر فهمیدم و این رو دوست داشتم مثل یه سفر به اعماق دریا،هر پایین تر رفتنی بیشتر باعث میشد بشناسمش،پس زیاد قرار نیست درمورد چیزای مورد علاقش صبحت کنم ولی درمورد خودش قراره زیاد صحبت کنم خیلی زیاد،میدونید دیگه چی دربارش بود؟ موهای طلاییش موهای بورش،من عاشقشون بودم،مخصوصا توی نور آفتاب،حس میکردم موهاش آفتاب و نورش رو توی خودشون جا دادن،من بهش میگفتم دیوانه مو طلایی. الکی که نبود اون واقعا هم دیوونه بود، اگر پادکست های آریانفر رو گوش داده باشید میفهمید منظورم از یه دیوونه دیوونه چیه،ما جفتمون یه دیوونه دیوونه بودیم، همین مارو و آتیش عشقمونو زنده نگه داشته بود،اما کم کم اون تبدیل شد به یه دیوونه عاقل و همچی خراب شد،نمیتونم بگم تقصیر کدوم ما بود،من حتی دنبال مقصر و مشکل نیستم،ولی من هنوز یه دیونه دیونه موندم.و حتی فکرنمیکنم این نوشته رو ببینه،ولی انقدر از اون می‌نویسم تا اینکه روزی دوباره به سمت من برگرده،شاید بهم بگید کار اشتباهیه ولی خب این کاریه که یه دیونه دیونه میکنه.برای یک دیوانه مو طلایی.نزدیک-آریانفر </description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 15:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-qpfovwp429ju</link>
                <description>من انزوا رو دوست ندارم اما وجودم باعث تخریب میشه،من از تخریب بیزارم،تخریب خودم،تخریب دیگران،مخرب بودن!من آفریننده‌ام،اما مثل یه غده سرطانی که رشد میکنه، من از درون خودت رو بر علیه‌ات میکنم،مثل یه اتفاق طولانی که میشینه رو بدنت،اول بهت امید میده،امید به زندگی،بعد از درون بهت رخنه می‌کنه،امید به چیزی که درست میشه،ولی هیچ وقت نمیشه.مثل مصرف یه ماده مخدر که اولش بهت پر و بال میده ولی آخراش حتی پاهاتو ازت میگیره،میشی یه خزنده،کف زمین،دنبال یه تیکه بیشترکه شاید مثل روزای اول بتونی یه چیزایی رو حس کنی. امید کشندس،ذره ذره. کسی دوست نداره من کنارش باشم.خودمم دوست ندارم.آسیب زنندم و با هر آسیب خودم بیشتر قدرت میگیرم، ولی این قدرت جهتش برخلاف منه،ازم تغذیه میکنه،درونم رشد میکنه،این طومار درون منه،من رو میخوره.منزوی تر میشم هروز که میگذره، میدونم که یه روزی همه کسایی که دوستم دارن رو از دست میدم، میدونم که خودم هم جزوی از این تاریکی میشم،تنهایی مطلق.سرده، تنهایی رو میگم.ولی اینجوری دیگه کسی رو آلوده نمیکنم.آلودگی تنها کاریه که من میتونم بکنم،عشق سفیده،من سیاهی‌ام. یه چیزی شبیه به عشق، اما قرمز تاریک، آفریننده‌ام ولی نطفه من ناقصه، همیشه یه جایی یه چیزی کم میارم.من خلاف جهت باد و ساعت به عقب برمیگردم، به اعماق، به خودم،به کودکی. من سالهای اول زندگیم تبدیل به یه غده شدم،بعدش فقط رشد کردم و همه رو مریض کردم.من،خودِ سلول سرطانی‌ام که باید نابود بشه.</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 08:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-zod8gcx0hvtn</link>
                <description>این مدت بیشتر از همیشه به معنای زندگی فکرکردم و بیشتر توش گم‌شدم،مثل یه هزارتو میمونه با کلی سوال و جواب های متفاوت،زندگی خیلی پوچه،خیلی پوچ،برای منی که به هرچیزی معنا و رنگی میدادم و به کوچکترین چیزا اهمیت میدادم،باعث شده فکرکنم،فکر به این که زندگیم هیچ معنایی نداره؛تمام چیزهایی که نگهشون داشتم،تمام چیزایی که فکرمیکردم معنا دارن،هیچکدوم هیچی نیستن،یک نیستی بی‌انتها.بعد از پایانی یک بعد دیگه وجود داره و دوباره بعد از اون،بعد،یک پایان دیگه،و این چرخه تا زمان مرگت ادامه داره.سوالم اینه که چی بشه؟کل پوینت زندگی به لحظه و همون احساس خوبی که همون لحظه داری‌،فقط لذت همون موقع،زندگی پوچ‌تر از اون چیزیه که من فکرمیکردم،آدما میان و میرن تو زندگیت،همچی تکرار میشه،تکرار حرفا،تکرار قول ها،تکرار عکس ها،تکرار،تکرار،تکرار،حس میکنی خوشحالی،با خودت میای میگی نه این یکی فرق میکنه ما قول دادیم مثل بقیه نشیم،ولی تهش بازم خودتو تو همون نقطه قبلی میبینی،تنها،دوباره و دوباره.تنهایی،یکی وارد زندگیت میشه،خوشحال میشی،همچیو شروع میکنی،این عمری که نمیدونی میخوای باهاش چیکار کنی و با اون تصور میکنی،بهش و به خودتون فکرمیکنید،همچی خوب پیش میره فکرمیکنید تبدیل شدین به golden couple بعدش همچی فرو میریزه،تنها میشی.خیلی راحت همه خاطرات،عکسها،و خاطراتی که قرار بود ساخته بشن و حرفا و لمس ها تبدیل میشن به یک چیز بی‌ارزش.حالا تنهایی،غم و اندوه وجودتو گرفتار کرده،بعدش یادمیگیری باهاش کنار بیای،حالت بهتر میشه،فقدان رو می‌پذیری،تنهاییت رو هم میپذیری،حالا خوشحالی،سالم،از اون قفس خاطرات و فکرات رها شدی،یه آدم جدید میبینی،وارد رابطه میشی و دوباره این چرخه تکرار میشه.بهم میگن هیچ‌چیز ابدی نیست،هیچکس تا آخرش باهات نمیمونه همه یه روزی ترکت میکنن،خب سوالم اینه که چی بشه؟ که همش تکرار بشه؟ پایان،شروع،پایان،شروع،پایان...هربار یکی جدید رو بیینم همه‌چیز رو باهاش تجربه کنم تهش بره،دوباره من و فقدان زندگی و همش این تکرار بشه،خب نکتش چیه؟بهم میگن که کل پوینتش همینه که بدونی یه روزی میرن و از همون لحظه که هستن لذت ببری،و اون تغییراتی که هر آدم بعد اومدن و رفتنش توی زندگیت ایجاد میکنه؛مسخرس،حداقل برای من هست،اگر قرار باشه هربار تهش پایان باشه و میدونی که پایانه فایده شروعش چیه؟ داداشم بهم میگه مثل این میمونه که بگی چرا پولدارشم وقتی تهش میمیرم،همچی پایان داره ترکت هم نکنن میمیرن،یا خودت هم میمیری؛نمیتونم از اون پایان همیشگی فرار کنم و این بیشتر منو آزار میده،بهترین لحظات عمرت رو با یک نفر تجربه کنی و بعدش اونم بزاره بره دوباره نفر بعدی بیاد،بنظر من مسخرس،نمیدونم نظرم چطور بنظر میرسه ولی تعصبی توش ندارم بیشتر شبیه یه آدمم که از زندگی و آدماش گله داره و واقعا هم دارم تا فردا صبح میتونی بشینی کنارم من بگم و بگم و بگم.درنهایت فکرمیکنم که من الان خود جمله ″زندگی پوچه″ هستم،این جمله رو زندگی میکنم و همه چیز اطراف من و هرچیزی که زمانی بهشون معنا و ارزش داده بودم الان شبیه یک تکه اشیا،یه آدم،یه آهنگ یه چیز عادی یه چیز معمولی مثل تمام چیزای معمولی دیگه شدن،زندگی برای من خیلی پوچ شده،نمیدونم چطور اینجوری شد ولی مثل اینکه تخم‌مرغ شانسی من پوچ بود.تنهایی</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 08:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ تدریجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-anfsqwoopr7u</link>
                <description>مدتی‌ست به این گمان افتاده‌ام که چیزی در من جا مانده است.نه گم شده، نه نابود؛فقط دیگر همراه من حرکت نمیکند.هرچه بیشتر میاندیشم،کمتر به نتیجه می‌رسم که این «من»این موجودی که به نام من شناخته میشود واقعا وجود خارجی داشته باشد.شاید تنها مجموعه‌ای از واکنش‌ها بوده‌ام که دیگر دلیلی برای ادامه ندارند.احساساتم برایم مشکوک‌اند.غم، شادی، ترس ؛همه شبیه واژه‌هایی هستند که زمانی معنا داشته‌اند و حالا فقط از سر عادت تکرار میشوند.گاهی با خود فکر میکنم اگر امروز هیچ احساسی نداشتم،آیا چیزی در جهان تغییر می‌کرد؟یا نبودنم هم مثل بودنم,بی‌اثر و خاموش می‌گذشت؟دیگران مرا میبینند،با من حرف می‌زنند،و این برایشان کافی‌ست.اما هیچ‌کس نمیپرسد آن‌که پاسخ میدهد از کجا آمده است. من خودم هم نمیدانم.انگار صدایی از جایی نامعلوم از دهانم عبور میکند و بعد، ناپدید میشود.آینه دشمنِ صبوری‌ست.هر بار که به آن نگاه میکنم،چیزی را نشان میدهد که بیش از حد منظم است برای این‌همه فروپاشی.چهره‌ای کامل،برای هویتی ناقص.و این عدم تطابق،بیش از هر زخم آشکاری آزارم میدهد.هرچه میگویم،برای دیگران شبیه یک فکر گذراست؛اما برای من اثبات تدریجیِ محو شدن.احساس میکنم در خلأیی فرو می‌روم که مقصد ندارد.نه سقوط است،نه ایستادن.چیزی میان این دو.نمیدانم درون سیاه‌چاله‌ام یا خودم همان نقطه‌ای هستم که همه‌چیز را می‌بلعد و هیچ نشانی از آن باقی نمیگذارد.تنها تفاوتش این است که سیاه‌چاله دست‌کم می‌داند چیست؛ و من حتی از این هم محرومم.حسی شبیه نبودن دارم؛ نه به معنای مرگ، بلکه به شکلی مبهم‌تر و آزاردهنده‌تر، انگار مرده‌ام اما سازوکار بدن هنوز از کار نیفتاده، حرکت میکنم، پاسخ می‌دهم، در جهان جا اشغال می‌کنم، بی‌آن‌که واقعاً در آن حضور داشته باشم. در آینه کسی را می‌بینم که باید من باشد، چهره‌ای با مختصات آشنا اما بدون آن نقطه‌ی نامرئی که زمانی «من» را به آن وصل می‌کرد؛ نگاه میکنم و مطمئن نیستم آن‌که دیده میشود مرا بازتاب میدهد یا فقط از غیبت من سوءاستفاده کرده است. از خودم میپرسم من چه بودم، چه چیزی مرا به «وجود» نسبت میداد، آیا مجموعه‌ای از علاقه‌ها بودم، گیتاری که در دست می‌گرفتم، قلمی که روی کاغذ می‌لغزید، قلمویی که رنگ را به چیزی شبیه معنا تبدیل میکرد، و اگر آن‌ها خاموش شده‌اند آیا من هم همراهشان محو شده‌ام؟ ترسناک‌ترین بخش این نیست که حالِ بدی دارم، بلکه این است که هیچ‌کس آن را جدی نمی‌گیرد، شاید چون چیزی برای دیدن وجود ندارد، نه فروپاشی نمایشی، نه فریادی، فقط یک نبودنِ آرام که حتی خودش هم صدایی ندارد و شاید همین، نشانه‌ی نهاییِ عدمِ وجود باشد. گاهی فکر میکنم روحی که زمانی در این بدن ساکن بود مدت‌هاست مرده، نه با حادثه‌ای و نه با درد، بلکه با فرسایش، آن‌قدر آهسته که هیچ‌کس متوجه غیبتش نشد، و حالا فقط بُعد جسمانی باقی مانده، چیزی شبیه پوسته‌ای دقیق برای محتوایی که دیگر وجود ندارد. نمیدانم این وضعیت را چه باید نامید، بیماری نیست، غم هم نیست، بیشتر شبیه حذف شدن از معادله‌ای‌ست که جوابش هنوز روی تخته نوشته شده، و تنها چیزی که با قطعیت میدانم این است که آن‌که بودم دیگر این‌جا نیست و این موجودی که به نام من حرکت می‌کند، هرچه باشد، «من» نیست.احساس می‌کنم همه‌چیز اطرافم آرام‌آرام در حال مردن است، نه با حادثه‌ای مشخص، نه با فاجعه‌ای قابل اشاره، بلکه با خاموش شدنی تدریجی، درست شبیه آن‌چه بر سر روحم آمد؛ گاهی فکر می‌کنم شاید آن روح، تنها چیزی بود که من و آن‌ها و این جهان کوچک اطرافم را زنده نگه می‌داشت، و حالا که رفته، همه‌چیز به‌تبعش فرو می‌ریزد، یا شاید برعکس، این جهان بود که پیش از من مرد و روح من فقط دیرتر متوجه شد. نمی‌دانم مرگ از کجا شروع شد، از من یا از اطرافم، نمی‌دانم من به آن‌ها وابسته بودم یا آن‌ها به حضوری که دیگر در من نیست؛ فقط می‌دانم چیزی که زمانی جریان داشت، حالا ایستاده است. با این حال، هنوز می‌خندم، لبخند می‌زنم، حرف می‌زنم، ناراحت می‌شوم، اما هیچ‌کدام شبیه تجربه‌ی واقعی نیستند، بیشتر شبیه عادت‌اند، حرکات ذخیره‌شده‌ای که از گذشته باقی مانده‌اند، انگار نسخه‌ای قدیمی‌تر از من زمانی به این چیزها می‌خندید و بدنم هنوز همان مسیرها را تکرار می‌کند، بی‌آن‌که بداند چرا. این غم، فریاد نمی‌زند، فرو نمی‌ریزد، حتی خودش را تحمیل نمی‌کند؛ فقط مثل مهی نازک روی همه‌چیز نشسته و معنا را خفه کرده است. نه آن‌قدر شدید که دیده شود، نه آن‌قدر ضعیف که نباشد. و شاید ترسناک‌ترین بخش همین باشد، این‌که جهان هنوز شبیه قبل است، اما دیگر زنده نیست، و من هنوز شبیه خودم، اما بدون آن نقطه‌ی نامرئی که حضور را ممکن می‌کرد. نمی‌دانم همه‌چیز دارد می‌میرد یا این منم که پیش‌تر مرده‌ام و حالا دارم مرگم را به جهان نسبت می‌دهم، فقط می‌دانم چیزی که زمانی «وجود» نام داشت، حالا بیشتر شبیه خاطره‌ای‌ست که فراموش کرده چرا باید به یاد آورده شود.من هنوز آدم‌های مورد علاقه‌ام را دوست دارم، شاید بیش از آن‌چه بتوانم نشان بدهم، اما نمی‌دانم درد را چطور باید با کسی شریک شد وقتی خودِ درد شکل مشخصی ندارد. کلماتم همیشه یا زیادی کم‌اند یا زیادی نادرست، و می‌ترسم اگر چیزی بگویم، آن‌چه واقعاً در من می‌گذرد، به سوءتفاهمی ساده تقلیل پیدا کند. آن‌ها فکر می‌کنند بی‌تفاوتم، فکر می‌کنند فاصله گرفته‌ام، اما حقیقت این است که تنها چیزی که از من باقی مانده، همان ذره‌ذره‌های پراکنده‌ای‌ست که عمداً برای آن‌ها نگه داشته‌ام. اگر سکوت می‌کنم، از تهی بودن نیست؛ از صرفه‌جویی‌ست. از این‌که می‌دانم اگر همه‌ی نبودنم را خرج جهان کنم، چیزی برای رسیدن به آن‌ها باقی نمی‌ماند. من به‌خاطرشان تلاش می‌کنم خودم را به یاد بیاورم، نه آن‌چه اکنون هستم، بلکه آن‌که زمانی مرا دوست داشتند؛ سعی می‌کنم حرکاتش را بازسازی کنم، نگاهش را، واکنش‌هایش را، انگار دارم انسانی را که دیگر حضور ندارد، برای ادامه‌ زنده نگه می‌دارم. آن‌ها نمی‌دانند هر لبخند چقدر هزینه دارد، هر گفت‌وگوی معمولی چقدر تمرین می‌خواهد، و هر بار نزدیک شدن چقدر خطر لو رفتنِ این غیبتِ درونی را به همراه دارد. دوستشان دارم، اما با نگه‌داشتن خودم در وضعیتی که هنوز قابل دوست داشتن باشد. شاید اگر می‌دانستند، می‌فهمیدند که این فاصله بی‌علاقگی نیست، آخرین شکلِ وفاداری‌ست؛ تلاشی خاموش برای این‌که چیزی از من باقی بماند که هنوز بتواند کنارشان بایستد.میدانستم این مرگِ تدریجی، این سیاه‌چاله‌ی درونم، مدت‌هاست شکل گرفته و آرام‌آرام در حال بلعیدن من است، اما سرعتش آن‌قدر کم بود که بتوانم به خودم بقبولانم هنوز زمان دارم، هنوز انرژی‌ای باقی مانده که اگر درست خرجش کنم، مثل دفعات قبل از مدارش خارج می‌شوم و دوباره به سطحی امن‌تر پرتاب می‌شوم. همیشه چنین بوده؛ سقوط، بعد تلاشی حساب‌شده، و بعد فرار. اما این‌بار، همه‌چیز مطابق محاسبات پیش نرفت. اتفاقاتی خارج از برنامه رخ داد، نه از جنس درون، بلکه از بیرون، و ناگهان به‌جای یک سیاه‌چاله‌ی شخصی، با مجموعه‌ای از نیروها روبه‌رو شدم که هرکدام سهمی از روحم را می‌بلعیدند. چیزی که برای نجات نگه داشته بودم، صرفِ دوام آوردن شد. انرژی‌ای که قرار بود مرا بیرون بکشد، پیش از آن‌که به کار بیاید، مصرف شد. و در این فرسایش ممتد، مرزی که میان من و آن تاریکی بود، از بین رفت. دیگر درون سیاه‌چاله نبودم؛ خودم به آن تبدیل شدم. نقطه‌ای با جرمِ انباشته از شکست‌های خاموش، که هرچه به آن نزدیک می‌شود، معنا، امید، و حرکتش را از دست می‌دهد. اکنون که به عقب نگاه می‌کنم، همه‌چیز شبیه تلاشی بی‌ثمر به نظر می‌رسد، نه چون هیچ‌کاری نکرده‌ام، بلکه چون نتیجه‌ای که باید، هرگز از دل این همه مصرفِ بی‌وقفه بیرون نیامد. آن‌چه ساخته بودم، آن‌چه حفظ کرده بودم، و آن‌چه به تعویق انداخته بودم، همه در یک نقطه فرو ریختند؛ جایی که دیگر نمی‌توان تشخیص داد شکست از کجا شروع شد، تنها چیزی که باقی مانده، این آگاهی سرد است. این‌بار، دیگر چیزی برای فرار نمانده، چون آن‌چه باید از آن گریخت، حالا خودِ من است.</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 02:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابلو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88-jseg3rljc3zo</link>
                <description>این روزا حال کسی دیگه خوش نیست،همه دیگه یه تابلو گذاشتن دمه در که فلانی تو کمای احساسی فرو رفته یا فلانی خیلی وقته مرده جاش یکی دیگه اینجاست که دیگه احساسی نداره یا که فلانی سمعکشو رو گذاشته تو آب بجای دندوناش که دیگه نشنوه و فقط حرف بزنه! این روزا آدما به قصد کشتن حرف تو سر بقیه خالی میکنن و بجاش یه ببخشید میگن مثل تیر خلاصیه بعد از شلیک. دیروز یکی رو دیدم یه تابلو دستش بود گرفته بود روش نوشته بود به من ربطی نداره با من بحث نکنید!همین روزا دیگه کم کم واسه شکار همدیگه یه مشت حرف میگیریم دستمون و به اونی که قبلا حرفاشو شنیدیم و نقطه ضعف داریم شلیک میکنیم.کم کم دارم یاد قبلنا میوفتم که میگفتی ناراحتی یکی برات چایی درست میکرد می‌نشستی کنارش با یه کلوچه و از خودت میگفتی و گوش میکرد و تهش میگفت چاییت رو بخور سرد نشه توش دارچین ریختم.این دنیا هم همینه زیاد که توش بمونی سرد میشه از دهن میوفته.آدما از تنهایی میمیرن وگرنه اگه کسی بهشون گوش بده یه عمر حرف دارن برای گفتن.راستی تو چی؟توام یه تابلو خریدی؟ میگن قراره گرون شه ها،توام یدونه بخر،من امروز خریدم، روش نوشتم، من حرف زیاد دارم...وقت داری تو؟</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 02:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت دقیقه وقت داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75483997/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-no2qu0jenk72</link>
                <description>گاهی حس میکنم حرف زدن اونجور که باید چیزی رو حل نمیکنه.مثلا من احساس میکنم سکوت و نگاه کردن بهتر میتونه حرف بزنه،گاهی زل میزنی تو چشم کسی و تموم حرفات رو میفهمه و گاهی یه دنیا حرف میزنی و میبینی از اولش منتظر بودن که نوبت خودشون شه حرف بزنن، اینجایی که کسی منتظره بهترین موقع واسه قطع کردن حرفاته چون بعد از جمله‌ی سوم کسی دوست نداره به حرفات گوش کنه.درواقع اینجوریه که جمله اول دوست دارن بشنون چون میبینن باهاشون داری حرف میزنی،جمله دوم برای اینه که یه جواب آماده کنن بدون اینکه حتی مطمئن باشن درباره چی داری حرف میزنی و جمله سومت اصلا شنیده نمیشه چون جواب رو از قبل تو ذهنشون چیدن و منتظرن که زودتر حرف تو تموم شه.کاشکی بجای همه‌ی زبان هایی که تو دنیا هست،یکم برای ارتباط بین ما آدما از حس هامون استفاده میکردیم، مثلا تو میفهمیدی من ناراحتم، در آغوشم میگرفتی،گوش میکردی،چشمت رو به کلماتم میدوختی، گوشت رو صدای قلبم و دست هات رو روی لب های من میذاشتی و این درد بین من و تو،این سکوت و درک نشدنی انسانی من و تو همینجا میان این چند اینچ فاصله، همه به آرامش تبدیل میشد.کاشکی ما آدما، قبل از زدن حرف خودمون، اول حس کنیم،بشنویم،درک کنیم. فرصت برای جواب دادن یک عمره،عمری که حالا هم نمیدونیم باهاش می‌خوایم چیکار کنیم کنیم.</description>
                <category>Valentino</category>
                <author>Valentino</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 02:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>