<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهره موسوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75643655</link>
        <description>تا ریشه هست جوانه باید زد . . .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:55:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1753207/avatar/pfshub.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهره موسوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75643655</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب آیین دوست یابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75643655/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-obkojkznx6gc</link>
                <description>فصل دوم راز بزرگ کنار آمدن با مردم در این دنیای بزرگ فقط یک راه وجود داره که میتوان کسی را وادار به کاری کرد. تا حالا در موردش فکر کردید؟ بله، فقط یک راه داریم اینکه فرد دیگر را وادار کنیم تا خودش تمایل پیدا کند که آن کار را انجام دهد و فراموش نکنید که هیچ راه دیگری وجود ندارد. البته شما می توانید کارگرانتان را مجبور به همکاری کنید اما فقط تا وقتی تهدیدشان می کنید با شما مدارا می کنند. تنها راهی که می شود به وسیله آن کسی را وادار به انجام کاری کرد این است که به او آن چبیی را بدهید که می خواهد. شما چه می خواهید؟&quot;زیگموند فروید&quot; معتقد بود که تمام کارهایی که من و شما انجام می دهیم ناشی از دو انگیزی است. میل جنسی و بزرگترین آرزو یعنی بقا و بودن. دکتر &quot;جان دیویی&quot; می گوید: بزرگترین میل و اشتیاق در نهاد بشریت آرزوی مهم بودن است. این جمله یک عبارت کلیدی و مهم است.  چه چیزهایی می خواهید؟ حتما تعدادشان زیاد نیست اما همان چیزهایی کمی که می خواهید، به قدری خواهانش هستید که جای نادیده گرفتن ندارد.بعضی از چیزهای بسیار مهمی که انسان خواهانش هستند از این قرار است:  ۱. تندرستی و ادامه زندگی ۲. غذا ۳. خواب ۴. پول و چیزهایی که می توان با آن تهیه کرد. ۵. زندگی پس از مرگ  ۶. زندگی زناشویی موفق ۷. خوشبختی و سلامتی فرزندان  ۸. حس مهم بودن تقریبا تمام نیازهای انسان به نوعی قابل دسترس است به غیر از یکی. که این آرزو مانند سایر نیازها حیاتی است، اما خیلی کم ارضا می شود. فروید آن را &quot;آرزوی بزرگ بودن&quot; و دیویی آن را &quot;آرزوی مهم بودن&quot; می گوید. لینکلن یکی از نامه هایش را این‌گونه آغاز می کند: هر کسی دوست دارد که دیگران از او تعریف و تمجید کنند. ویلیام جیمز می‌گوید: بزرگترین اصل طبیعی بشری عطش برای شنیدن تحسین و تایید است. متوجهید که او از &quot;آرزو&quot; حرفی نزد، در واقع او از &quot;عطش&quot; سخن می گفت. میل مهم بودن یکی از بزرگترین تفاوت های انسان و حیوان است.  اگر شما برایم بگویید چه حسی از مهم بودن دارید، به شما خواهم گفت که چطور انسانی هستید. این حس دقیقا شخصیت فرد رانشان‌ می دهد. به عنوان مثال همان میل مهم بودن  جان.دی.راکلفر را واداشت تا هزینه ساخت ساختمانی در پکن چین را بدهد و به فکر میلیون ها انسان فقیر باشد.گاهی انسان ها قادر نیستند دلسوزی و توجه لازم و نهایتا احساس مهم بودن را به دست آورند. روانشناسان معتقدند عده ای از مردم دنیا که در جهان حقیقی، قادر نیستند حس مهم بودن را به دست آورند روزانه روانه دیار افسانه ای دیوانگی می شوند. دلیل دیوانگی چیست؟ کسی نمی تواند برای این سوال پاسخی کامل ارائه دهد، اما می دانیم که بعضی از بیماری ها، مثل سفلیس، موجب متلاشی شدن سلول های مغزی فرد می شود و فرد را به جنون می کشد. در حقیقت نیمه از بیماری های مغزی بر اثر صدمات مغزی، مصرف الکل و ... است و نیمی از مردم دیوانه می شوند بدون کوچکترین بلایی که برسر سلول های مغزیشان بیاید و وقتی پس از مرگ مغز آن ها را کالبدشکافی می کنند کاملا صحیح و سالمند. پس علت دیوانگی این انسان ها چیست؟ من این سوال را از رئیس یکی از بهترین بیمارستان های روانی پرسیدم و با صراحت به من پاسخ داد که نمی داند.اما او مصرانه می‌گفت عده زیادی که دچار جنون می شوند و به حس مهم بودنی می رسند که در دنیای واقعی از آن بی نصیب بوده اند. سپس او برایم داستانی را بازگو کرد : اکنون من بیماری دارم که ازدواجش واقعاً یک فاجعه بود. از زندگی زناشویی اش عشق، ارضای جنسی، فرزند و موقعیت اجتماعی می خواست، اما همه آرزوهایش نقش بر آب شده بود. شوهرش علاقه‌ای به او نداشت تا جایی که حتی حاضر نبود با او غذا بخورد و زن را وادار می کرد که غذایش را در اتاق خودش در طبقه بالای منزل صرف کند. این زن نه فرزندی داشت و نتوانسته بود در جامعه برای خودش مقام و پایگاهی به دست آورد. او دچار جنوب شد و در جهان خیالی خود، از همسرش جدا شد و با یک اشراف زاده انگلیسی ازدواج کرد و شدیداً اصرار دارد که دیگران او را لیدی اسمیت بنامند. و در مورد صاحب فرزند شدن هم او تصور می کند که هر شب کودکی جدید از او متولد می شود. هربار که به ملاقاتش می روم به من می گوید: دکتر من دیشب یک بچه به دنیا آوردم. زندگی یک بار کشتی آمال و آرزوهای او را توسط صخره های سهمگین واقعیت در هم شکست، اما در جزایر آفتابی و زیبای جنون کشتی او با بادبان های برافراشته و نسیمی که در میان آن ها جریان دارد به سمت ساحل در حرکت است. غم انگیز است؟ نه من اینطور فکر نمی کنم. پزشکش می گوید: اگر هم قادر بودم که به او کمک کنم و او را از این دیوانگی نجات دهم حاضر به انجامش نبودم در حال حاضر و با همین وضع بسیار خوشبخت و خوشحال زندگی می کند. چارلز شوآب که در آمریکا یکی از افرادی بود که حقوق و دستمزد زیادی می گرفت و بعدها ریاست  کمپانی فولاد بتلهایم را عهده دار شد می گوید :این دستمزد بالا را بیشتر به خاطر آن می گرفت که می دانست چگونه باید با مردم کنار بیاید و چطور با آن ها رفتار کند و تمام نیرویم را صرف این می کنم که شعله میل و اشتیاق را در وجود مردم فروزان کنم. بالاترین سرمایه و بهترین شیوه ای که در زندگی انتخاب کردم این است که قدردان زحمات دیگران باشم و همواره آنان را ترغیب و تشویق کنم هیچ چیز بدتر این نیست که روسا میل حرکت و تلاش را در زیر دست ها بکشند و از آن ها انتقاد کنند. به خاطر همین تلاش می کنم که دیگران را سرزنش نکنم و اگر کار کسی مطابق میلم باشد، با تمام وجود تشویقش می کنم و حتی گاهی در تحسین و قدردانی از او اغراق هم می کنم. این کاری است که شوآب می کرد ولی مردم دقیقا برعکس آن رفتار می کنند اگر چیزی مطابق میلشان نباشد، به زیر دستشان رحم نمی کنند و اگر از کار آن خوششان بیاید، سکوت می کنند. به قول ضرب المثل قدیمی که می گوید: بدی کردم و همیشه بد شنیدم، خوبی کردم ولی هرگز خوب نشنیدم. شوآب می گوید: شخص هر چقدر هم دارای مقام باشد باز هم نمی تواند تحت تاثیر تحسین و تشویق قرار نگیرد. یکی از علت های اصلی پیشرفت اندروکارنگی همین سخن که شوآب می گوید. کارنگی همیشه چه در حضور شخص و چه در غیابش از او تعریف می کرد او مایل بود حتی پس از مرگش هم این خوبی و خصلت را به دیگران نشان بدهد برای همین دستور داد روی سنگ قبرش بنویسند: در این جا کسی آرمیده که می دانست چطور پیرامون خود مردانی را گرد آورد که از او زیرک تر بودند. یکی ار رازهای موفقیت جان.دی.راکفلر اول در کنار آمدن با مردم سپاس گذاری صمیمانه از آن ها بود. در میان دست نویس هایم داستانی را برایتان بازگو می کنم: مطابق این داستان احمقانه، زنی روستایی پس از پایان رسیدن یک روز کاری سخت و طاقت فرسا، مقداری علوفه جلوی اعضا خانواده اش می گذارد.وقتی آن ها با ناراحتی به او گفتند که این چه کاری است که می کنی مگر دیوانه ای؟ زن در پاسخ گفت: از کجا معلوم که شما فرقش را می فهمید؟ بیست سال است که برایتان پخت و پز می کنم ولی شما هیچوقت حرفی نزده اید که بفهمم علت نمی خورید. چندسال قبل در مورد زنانی که از خانه گریخته بودند مطالعاتی انجام شد. به نظر شما اصلی ترین دلیل فرار آن ها از خانه چه بود؟ &quot;عدم قدردانی&quot; حاضرم شرط ببندم که اگر در مورد شوهران فراری هم تحقیق شود، علت همین خواهد بود. ما بعضی اوقات کارهای شریک زندگیمان را آن قدر بی اجر و مرد فرض می کنیم که از یاد می بریم باید از آن سپاس گذاری کنیم. یکی از شاگردان کلاسم در مورد درخواست زنش با ما صحبت کرد. زن او به اتفاق زنان دیگر در کلیسا گروهی را تشکیل داده بودند و برای پیشرفت خود برنامه هایی داشتند. زن از شوهرش خواست تا به او کمک کند و شش خصلتی را که می تواند در وجودش تغییر دهد برایش بنویسد تا رفتار و عملکرد بهتری پیدا کند. مرد می گفت: از چنین خواهشی واقعا تعجب کردم. صادقانه بگویم برایم  اصلا مشکل نبود که شش خصلت نادرستی را که می خواست برایش بنویسم. در حالی که او حاضر بود که هزارخصلت ناخوشایند مرا برایم فهرست کند و بنویسد، اما من چنین کاری نکردم و از او خواستم، به من وقت دهد که درباره اش فکر کنم و صبح فردا پاسخش را بدهم. فردا صبح زود از خواب بیدار شدم و با گلفروشی تماس گرفتم و گفتم برای همسرم شش شاخه گل سرخ بفرستد و یادداشتی نوشتم و روی میز گذاشتم، من نمی توانم آن شش خصلتی را که باید تغییر دهی و در وجودت پیدا کنم، زیرا تورا همینطور که هستی دوست دارم.  وقتی شب به منزل برگشتم، فکر می کنید چه کسی در را به رویم گشود؟ بله درست فکر کردید. همسرم! او مثل باران بهاری اشک می ریخت. لزومی نداردکه بگویم واقعا خوشحال بودم از اینکه به درخواستش عمل نکرده و از او انتقاد نکرده بودم. یکشنبه بعد، همسرم در کلیسا این ماجرا را برای همکلاسی هایش تعریف کرد، سپس همگی به دیدنم آمدند و گفتند: این جالبترین ماجرایی است که تا کنون در کلاس شنیده ایم. و من همان لحظه بود که به قدرت و نیروی قدردانی پی بردم. زمانی آلفردلونت یکی از معروف ترین ستاره های عصر خود می‌گفت: من به هیچ چیز به اندازه غذایی که برای عزت نفسم میخواهم نیازمند نیستم. پس جسم فرزندان، دوستان و..‌. با عزت نفس تغذیه کنیم تا سالیان دراز همچون موسیقی ستاره های صبح در خاطرشان باقی بماند. بعضی از انسان ها بقدری برای محبت دیدن و شنیدن قدردانی عطش دارند که هر سخن محبت آمیزی را بشنوند، فوراً قبول می کنند، دقیقا مثل انسان گرسنه ای که از شدت ضعف و ناتوانی از علف و کرم قلاب ماهیگیری نیز نمی گذرد. حتی ملکه ویکتوریا نیز در برابر تملق از خود ضعف نشان می داد. نخست وزیرش اقرار می کند که برای کنارآمدن با ملکه به شیوه تملق متوسل می شد و می گوید: با کمک تملق همه چیز را ماست مالی می کردم. به هر حال تملق در دراز مدت ضرر وارد خواهد کرد. فرق میان تحسین و تملق چیست؟ خیلی ساده است. تحسین از ته دل و صمیمانه است ولی تملق نه. اولی از اعماق وجود است و دیگری از زبان. یکی بدون خودخواهی است و آن دیگری خودخواهانه. اولی را همه جا پذیرا می شوند و دومی را همه سرزنش می کنند. شاه جورج پنجم، دستور داده بود تا شش جمله قصار را روی دیوارهای اتاق مطالعه اش در قصر بوکینگهام نصب کنند. یکی از جملات این بود: به من بیاموز تا نه در مورد کسی تملق کنم و نه از تملق کسی لذت ببرم.  تملق یعنی تحسی بی ارزش، این که چیزی را به کسی بگویی که او دقیقا در مورد خودش فکر می کند. رالف والدو امرسون می گفت: از هر زبانی که می خواهی استفاده کن. اما اطمینان داشته باش که هرگز نمی توانی جز آنچه که هستی چیزی بگویی. یوی از خصلت هایی که اغلب آن را فراموش می کنیم، تحسین و قدرشناسی است. ما بعضاً فراموش می کنیم وقتی دختر و پسرمان با نمرات خوب به خانه باز می گردند تشویقشان کنیم و یا وقتی برای نخستین بار کیکی می پزند و یا برای پرنده ای لانه می سازند، از یاد می بریم که باید از کارخوبشان قدردانی کنیم. هیچ چیز برای کودکان با ارزش تر از توجه، تحسین و تایید پدر و مادر نیست.  در تمامی روابط شخصی خود فراموش نکنید که همه کسانی که به نوعی در ارتباط با ماهستند انسانند و تشنه شنیدن تحسین و تشویق هستند. بکوشید حین رفت و آمدهای روزمره تان از خود شراره های روشن و کوچکی از قدردانی و عشق و دوستی بر جای بگذارید. همین تحسین و تشویق صادقانه نتیجه بخش است و انتقاد و بدگویی بی ثمر. رنجاندن دیگران تغییری در آن ها به وجودنمی آورد و کسی هم از آن استقبال نمی کند.  یک ضرب المثل قدیمی را روی آینه دستشویی زده ام تا هر روز آن را ببینم: من فقط یک بار از این مسیر می گذرم، برنابراین بگذار هر کار خوبی که می توانم انجام دهم همین حالا انجام دهم و هر حرفی که می خواهم بزنم، همین حالا آن را بگویم. اجازه نده غفلت کنم، زیرا هرگز دوباره به این مسیر بر نخواهم گشت. امرسون می گفت: با هر کسی که ملاقات می کنم متوجه می شوم که از لحاظی بر من ارجحیت دارد و من می کوشم تا در همان زمینه از او چیزی یاد بگیرم. بیایید بیش از حد در مورد تمایلات و کارهایمان فکر نکنیم. بیایید بکوشیم که نقاط مثبت دیگران را بیاموزیم، از تملق دوری کنیم و آن را از یاد ببریم و به دیگران تحسین و تشویق خالصانه ابراز کنیم. با تمام وجود قدرشناس باشید و برای تحسین دیگران مبالغه کنید. مردم از شنیدن چنین سخنانی خوشحال می شوند و آن را همچون گنجینه ای با ارزش تا زمانی که زنده اید حفظ خواهند کرداز یادنمی برند و آن ها را پس از گذشت سال ها که شما فراموششان کرده اید، برای خود تکرار خواهند کرد. اصل۲: تشویق صادقانه و صمیمانه نثار دیگران کنید.   ادامه دارد . . .</description>
                <category>شهره موسوی</category>
                <author>شهره موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 11:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب آیین دوست یابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75643655/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-kjgpj8ich7pr</link>
                <description>بخش اول فنون اصلی سازگاری با مردم فصل اولاگر میخواهید عسل بردارید به کندو لگد نزنید.در ۷ ماه مه ۱۹۳۱، هیجان انگیزترین عملیات دستگیری یک فرد در شهر نیویورک اجرا شد.کراولی جانی و هفت تیرکش که هیچ وقت در عمرش سیگار نکشیده و لب به مشروب نزده بود در آپارتمان همسرش محاصره شد کلی پلیس و کارگاه محل اختفا او را محاصره کرده بودند، سقف آپارتمان را به گلوله بستند تا کراولی را به کمک گازهای اشک آور دستگیر کنند و تمام لحظه تیراندازی خود را قطع نمی کردند. کراولی پشت یک صندلی مخفی شده بود و مدام به سمت پلیس ها شلیک میکرد و وقتی کراولی دستگیر شد، کمیسر اعلام کرد که : این تبهکار مثل یک ریگ آدم می کشد. اما خود کراولی در مورد خودش چگونه فکر می کرد؟ وقتی پلیس به آپارتمان او تیراندازی می کرد و از جای زخم هایش خون می چکید، روی کاغذ نوشت : زیر این کت دلی خسته ولی مهربان می تپد، دلی که هیچ کس را مورد آزار و اذیت قرار نمی دهد. در حالی که چند روز قبل کراولی وقتی بیرون شهر با همسرش بود، پلیش از آن ها گوهینامه خواست که کراولی بدون یک کلمه پلیس را کشت.کراولی محکوم به مرگ با صندلی الکترونیکی شد. وقتی برای اجرای حکم می رفت تصور می کنید گفت : این جزای آدم کشی است. خیر او گفت: این سزای کسی است که از خود دفاع می کند. نکته قابل توجه این داستان اینکه هرگز خود را در مورد کارهایش سرزنش نمی کرد.آیا چنین افکاری برای تبهکاران، امری غیر متداول است؟ اگر چنین نظری دارید پس این داستان را هم بشنوید.من بهترین سال های زندگیم را صرف خوشحالی مردم کردم ولی در عوض تنها چیزی که عایدم شد توهین بود و تعقیب، این ها سخنان آلکاپون دشمن امنیتی اجتماعی امریکا و سردسته هولناکترین باند سرقت شیکاگو است.او خود راخدمت گزار مردم می دانست، خادمی که کسی سپاس گزار و قدردان خدماتش نبود.من و لوئیس لاوز رئیس زندان بدنام سینگ سینگ در نیویورک راجع به این موضوع ها نامه هایی را برای یکدیگر ارسال کردیم. او سال های زیادی ریاست این زندان را بر عهده داشته و می گوید: تعداد جانیانی که خود را مجرم بدانند، بسیار اندک است، آنان اعمال خود را توجیه می کنند و برای خلافی که انجام می دهند دلیل دارند حتی حاضرند توضیح دهند که چرا قفل گاو صندوق را شکستند و یا چرا شلیک کردند. خیلی از آن ها با استدلال های شخصی خود را توجیه می کردند به همینخاطر با قاطعیت می گویند، هرگز مستحق مجازات و زندانی شدن نیستند. اگر این مردان و زنانی که در زندان هستند خود را مستحق سرزنش نمی دانند، پس تکلیف انسان هایی که من و شما با آن ها مراوده داریم چه می شود؟جان وانا میکر بانی فروشگاهی در امریکا می گفت: من سی سال پیش آموختم که احمقانه ترین کار، ناسزاگفتن است و من بدون اینکه به این موضوع فکر کنم که چرا خداوند همه را به یک نسبت فهم و شعور داده با محدودیت جسمی و ذهنی خود درگیر هستم. وانا میکر خیلی زود این درس را آموخت، که تو نود و نه درصد موارد، انسان ها هر چقدر هم که مرتکب اشتباه و خطا شوند، یاز هم از خود انتقاد نمی کنند.انتقادبی ثمر است، زیرا فرد در حالت تدافعی قرار می گیرد و اعمال نادرست را توجیه می کند و به غرور افراد لطمه وارد می کند و باعث می شود برای خود ارزش قائل نشوند و از بقیه کینه به دل بگیرند. بی اف اسکینر روانشناس مشهور دنیا ثابت کرد: حیوانی که برای کارهای درستش، پاداش دریافت می کند، خیلی سریع تر از حیوانی که بخاطر رفتار نادرستش تنبیه می شود کار یاد می گیرد. که در مورد انسان ها هم صادق است، ما با انتقاد فقط بذر نفرت و کینه را در دل دیگران می کاریم. هین سلی یک روانشناس بزرگ معتقد است : ما هر چقدر برای تاثیر پذیری مشتاقیم به همان نسبت از سرزنش و تکذیب متنفریم.سرزنش و انتقاد باعث تضعیف روحیه شده و هیچ کمکی به بهبود وضعیت نخواد کرد.جورج بی جانستون مسئول حفاظت ایمنی یک شرکت بود، او می گوید وقتی به کارگران می گفتم از کلاه استفاده کنند، کلاه بر سر می گذاشتند، همین که می رفتم، کلاه را بر می داشتند. او به یکی از کارگرها می گفت، آیا کلاه اذیتش می کند و بعد با ملاطفت می گفت باید کلاه بزارند تا خطری تهدیدشان نکند و دیگر اجباری در کار نبود و کارگران هم همکاری کردند و کلاه گذاشتند.همیشه انسان های مجرم و خطاکار به غیر از خودشان همه را سرزنش می کنند، همه همین طوریم، پس هر وقت وسوسه شدیم و کسی را مورد انتقاد قرار دادیم فراموش نکنیم که انتقاد، درست مثل کبوتر خانگی است که هر جا آن را رها کنیم، دوباره به خانه باز می گردد. بخاطر داشته باشیم اگر بخواهیم از کار و اعمال کسی انتقاد کنیم به احتمال زیاد او از اعمال خود حمایت می کند و شاید به ما توهین کند.آبراهام لینکلن که در یکی از مهمان سراهای ارزان قیمت در بسترش استراحت می کرد  و در حال مرگ بود. استانتون وزیر جنگ گفت: این جا بی نقص ترین حاکم جهان در بستر مرگ خفته است.                                   در مورد زندگی آن خیلی تحقیق کردم آیا او وسوسه می شد که از دیگران انتقاد کند؟ بله، او هم از مردم انتقاد می کرد و هم آن ها را مسخره می کرد. لینکن یک مدت مشغول وکالت بود، و بی محابا با مخالفانش درگیر می شد و بر علیه آنان مقالاتی را در روزنامه ها به چاپ رساند ولی او به خاطر بحث و جدالی که با وست پونیت داشت و می خواستند باهم جنگ کنند که شاهدین مداخله کردند و مانع از انجام این کار شدند. ولی او در زمینه کنار آمدن با مردم و مدارا با آنان درس با ارزشی آموخت. او دیگر نامه توهین آمیزی برای کسی ننوشت و کسی را مسخره نکرد و می گفت: هرگز برای کسی بدنخواه و برای همه آرزوی خیر و برکت کن. و اگر دلت نمی خواهد مورد قضاوت دیگران قرار بگیری، در مورد هیچ کس قضاوت نکن. آیا با کسی آشنا هستید که دلتان بخواهد تغییرش دهید و اصلاحش کنید؟ چقدر خوب! منم موافقم، اما چرا از خود شروع نکنیم؟ اگر بخواهیم خودخواهانه هم به این قضیه نگاه کنیم، نفعش بیشتر از آن است که بخواهیم دیگری را تغییر دهیم و ریسک کمتری هم دارد.کنفوسیوس معتقد بود زمانی که مقابل درب منزلتان پر از برف است، به برف روی بام همسایه فکر نکنید.وقتی جوان بودم خیلی دلم می خواست روی دیگران تاثیر بگذارم، نامه ای به ریچارد هاردینگ دیویس نوشتم. آن وقت ها او در جهان ادبیات مشهور و به نام بود. قصد داشتم برای یکی از مجله ها مقاله ای در مورد نویسندگان بنویسم به همین خاطر از دیوید خواستم در مورد روش نویسندگیش برایم نامه ای بنویسد.چند هفته قبل از کسی نامه ای به دستم رسید، او زیر نامه نوشته بود: دیکته شده، اما خوانده نشده.این عبارت من را تحت تاثیر قرار داد فکر می کردم نویسنده نامه حتما سرش شلوغ و انسان مهمی است. ولی من سرم شلوغ نبود و چون می خواستم ریچارد تحت تاثیر قرار بدم من هم آخر نامه نوشتم: دیکته شده، ولی خوانده نشده.او هرگز به خودش زحمت نداد که جواب نامه را بدهد، نامه را پس فرستاد و زیرش نوشته بود: رفتار زشت تو، فقط از رفتار زشت خودت قادری سبقت بگیری. باید اعتراف کنم رفتار زشتی کرده بودم و مستحق این سرزنش بودم، اما بالاخره من هم انسان بودم و جایزالخطا، این اتفاق نفرتی در من ایجاد کرد که بعد از ده سال که خبر مرگش را شنیدم از رفتار او دلخورم و حرف او را از یاد نبرده ام.اگر من و شما تصمیم بگیریم همین فردا دل کسی را بشکنیم و موجب رنجش کسی شویم، شاید قرن ها بگذرد و طرف مقابل تا زمان مرگش از رنج انتقاد گزنده ما رها نشود و اهمیتی ندارد که ما در این مورد چقدر محق بوده ایم.وقتی با مردم سرو کار داریم، بهتر فراموش نکنیم  با انسان هایی بی منطق و مغرور و احساساتی روبرو هستیم. انسان هایی که انگیزه اشان بر اساس عقاید بی اساس و خودبینی و غرور است‌.بنجامین فرانکلین در دوران جوانی، آدم بی ملاحظه ای بود، اما بعدها چنان با سیاست رفتار کرد که سفیر امریکا در فرانسه شد.رمز موفقیتش چه بود؟ او می گفت: من در مورد بدی های دیگران حرف نمی زنم و فقط راجع به خوبیهایشان صحبت می کنم.هر احمقی می تواند انتقاد و سرزنش کند و معمولا احمق ها همین کار را می کنند.ولی انسان با شخصیت و با اعتماد به نفس مایل است که بتواند حرف دیگران را بفهمد و از خطایشان چشم پوشی کند.کارلایل می گوید: یک مرد بزرگ با نوع رفتارش با مردان کوچک، بزرگی و شاًن خود را نشان می دهد.باب هوور یکی از بازرسان هواپیما و یکی از خلبانان بود وقتی از یک نمایش هوایی در سان دیه گو به سمت منزلش بر می گشت که متوجه شد موتور هواپیما از کار افتاده ولی با تجربه ای که داشت توانست هواپیما را روی زمین بیاورد.هرچند کسی آسیب ندید ولی به هواپیما خسارت زیادی وارد شد. هوور اول مخزن سوخت را بازرسی کرد. شک او به یقین تبدیل شد هواپیما را به جای بنزین با سوخت هواپیمای جت پر کرده بودند. او به فرودگاه آمد و خواست مکانیکی که مسئول این کار بود را ببیند. مرد جوان از شدت غم و به خاطر اشتباهاش، بیمار شده بود. هوور به دیدنش رفت، دید که صورتش از اشک خیس شده، او باعث شده بود یک هواپیما گران بها از بین برود. تجسم کنید که این خلبان مغرور ماهر چه سخنان توهین آمیزی می توانست بگوید. ولی نه او را سرزنش کرد و نه انتقاد. در عوض به او گفت: می خواهم به تو ثابت کنم که یقین دارم هرگز این اشتباه را دوباره تکرار نمی کنی، برای همین می خواهم که فردا هواپیما F_51 مرا سرویس کنی.پدر و مادرها اغلب مایلند از فرزندانشان انتقاد کنند. و حتما توقع دارید من بگویم نه نباید این کار را کرد ولی می گویم: پیش از آن که از فرزندانتان انتقاد کنید، یکی از آثار کلاسیک روزنامه نگاری امریکا با نام پدر فراموش می کند را بخوانید. پدر فراموش می کند قطعه کوچکی که روح و جان خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد. نویسنده این مطلب دبلیو.لیوینگستون لارند می گوید: این مقاله از آغاز چاپ در صدها مجله و نهاد خانوادگی چاپ شده است.                                                                                                                                                            پدر فراموش می کنددبلیو.لیوینگستون لارندپسرم گوش کن. من وقتی اینها را برایت می گویم که تو در خوابی. زیر گونه ات چین خورده و دسته ای از موهای طلائیت به پیشانی خیس از عرقت چسبیده. سرگرم خواندن روزنامه بودم که ناگهان از برخورد و رفتاری که با تو داشتم پشیمان شدم و با احساس گناه، کنار بسترت آمدم.پسرم چیزهایی وجود دارند که در موردشان فکر کرده ام. من رفتار درستی با تو نداشتم. وقتی لباس بر تن می کردی تا راهی مدرسه شوی ملامتت می کردم، چون عوض اینکه صورتت را بشویی، با حوله مرطوب پاکش می کردی. از تو بیگاری می کشیدم، برای اینکه کفشهایت کثیف بود و تمیزشان نکرده بودی. وقتی وسایلت را وسط اتاق می ریختی، خشمگین و عصبانی بر سرت فریاد می زدم. وقتی مشغول خوردن صبحانه هم بودی باز هم از کارهایت ایراد می گرفتم. خو ظرف و ظروف را می‌ریختی. دهانت را پر از غذا می کردی. آرنج هایت را روی میز می‌گذاشتی. بیش از حد کره روی نان می‌مالیدی. زمانی‌ که می‌رفتی تا بازی کنی و من هم آماده می شدم تا به قطار برسم، دست تکان دادی و فریاد زدی پدر خداحافظ و من اخمهایم را در هم کشیدم و گفتم قوز نکن! سپس مجدداً این اتفاقات تا غروب ادامه پیدا کرد. وقتی آن سوی جاده بودم، یواشکی نگاهت کردم و دیدم که بر زمین زانو زده ای و مشغول تیله بازی هستی. جوراب هایت سوراخ شده بودند. مقابل چشم دوستانت سرزنش و تحقیرت کردم و خودم راه افتادم و مجبورت کردم پشت سرم به خانه بیایی. جوراب ها گران قیمت بودند و اگر خودت مجبور بودی که آن ها را بخری، حتماً مراقبت بیشتری از آن ها می کردی! پس فکرش را بکن. پدر باشی و اینگونه فکر کنی! به خاطر داری کمی بعد در کتابخانه نشسته بودم و داشتم روزنامه می خواندم که تو با خجالت و کمی رنجش نزدم آمدی،وقتی از بالای روزنامه نگاهت کردم و مشخص بود که از بی موقع آمدنت ناراحتم، تو دچار شک و تردید شدی و همانجا کنار در ایستادی. من کج خلق و عصبانی گفتم: چی می خوای این وقت شب؟ تو حرفی نزدی، فقط ناگهان به سمت دویدی، دست هایت را دور گردنم انداختی، مرا بوسیدی و با دست های کوچکت و با قلب پر مهر و عطوفتی که خداوند در وجودت به ودیعه نهاده بود که حتی نادانی و غفلت هم نمی توانست از آن به راحتی بگذرد، مرا محکم در آغوش گرفتی و بعد تو رفته بودی و فقط صدای گامهایت از پله ها شنیده می شد.بله پسرم، مدت زیادی نگذشت که روزنامه از دستم رها شد و از ترس برخورد لرزیدم‌. واقعا عادتهایم داشتند با من چه می کردند؟ عادت ایراد گرفتن، عادت ملامت کردن‌. این پاداشی بود برای تو که پسرم بودی. من این کارها را جهت اینکه دوستت نداشتم، انجام نمی دادم بلکه به لحاظ این بود که از یک کودک، انتظاری بیش از حد داشتم. من تو را مطابق سن و سال خودم می سنجیدم. و در شخصیت تو چیزهای با ارزش و خوب زیادی وجود داشت. قلب کوچکت به اندازه سپیده صبحگاهی بود که سر پشت کوه ها سر می کشید. این را با حرکاتت نشان دادی. تو امشب برای گفتن شب به بخیر به سمتم دویدی و مرا بوسیدی. پسرم امشب دیگر غیر از این چیزی اهمیت ندارد. من در تاریکی به اتاقت آمده ام و خجل و شرمنده کنار تخت زانو زده ام!جبران عاجزانه ای است. می دانم اگر بیدار بودی و این ها را برایت می گفتم نمی فهمیدی. ولی از فردا من یک پدر خواهم بود! با تو دوست و صمیمی می شوم. از رنجت، رنج می برمو از خندیدنت، می خندم. هر وقت که بی حوصله شوم و بخواهم بر سرت فریاد بکشم، زبانم را گاز می گیرم و مثل اینکه مشغول عبادت هستم دائما با خود نجوا می کنم! او فقط یک پسر بچه است، او یک پسر کوچک بیشتر نیست!واقعا افسوس می خورم که از تو در ذهنم یک مرد بابغ ساخته بودم. اکنون که می بینم چگونه از شدت خستگی در تخت خود را مچاله کرده ای، متوجهم که هنوز یک نوزادی. همین دیروز بود که در آغوش مادرت بودی و سر شانه اش داشتی. می دانم توقعم زیا بود، خیلی زیاد.به جای اینکه مردم را سرزنش کنیم، باید تلاش کنیم حرفشان را بفهمیم. بگذارید ببینیم چرا بعضی کارها را باید انجام داد. کارهای ارزشمند و مفید تر زیادی از سرزنش کردن وجود دارند و آن عبارت است از همدردی، شکیبایی و مهربانی همه چیز را داشتن یعنی هنه را بخشیدن همانطور که دکتر جانسون می گوید: آقا! خداوند نیز تا اخرین لحظه، به قضاوت انسان نمی پردازد.پس چرا من و شما چنین کاری می کنیم؟اصل ۱ : انتقاد، ملامت و گلایه نکنید‌.ادامه دارد . . .</description>
                <category>شهره موسوی</category>
                <author>شهره موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 14:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب آیین دوست یابی</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-cgdrhkdy9ye4</link>
                <description>مقدمه کتاب آیین دوست یابی اولین بار در سال ۱۹۳۷ فقط با تیراژ ۵۰۰۰ نسخه چاپ شد نه دیل و نه ناشرانش فکر نمی کردند به این تعداد به فروش برسد. این کتاب به قدری با خوانندگان ارتباط برقرار کرد که، پاسخگو همه سوالات مردم بود.در حال حاضر این کتاب به تمام زبان های شناخته شده ترجمه شده است و در حال حاضر به عنوان یک کتاب درسی در دوره آیین سخنرانی و روابط انسانی تدریس می شود. دیل دائماً روش های تدریس خود را تغییر میداد تا متناسب با نیازهای روز باشد و بارها این کتاب را اصلاح کرد. عده زیادی از کسانی که در آن سالها معروف بودند، اکنون فراموش شده اند و بعضی مثال ها اکنون برای خواننده بی معنا می باشد به همین خاطر نیت ما از ویرایش کتاب این بوده که نکته های اصلی آن را بارزتر نموده و نقاط ضعف آن را که قدیمی بود کاهش دهیم با این وجود هرگز ساختار اصلی کتاب را تغییر نداده ایم و بعد ابه همه این کتاب را که شامل همون روح اول کتاب کارنگی و نثر ساده اوست تقدیم می کنیم.- چگونه و چرا این کتاب نوشته شد.۳۵ سال پس از آغاز قرن ۲۰ ناشرین آمریکایی بالغ بر ۲۰۰ هزارعنوان کتاب مختلف به چاپ رسانده بودند تعداد زیادی از این کتاب‌ها کسالت آور بود،  یکی از بزرگترین ناشران دنیا نزد من اقرار کرد که از هر ۸ کتابی که منتشر می کند فقط قادر است ۷ تای آن را به فروش برساند پس چرا من دارم دوباره کتاب مینویسم؟ سوال به جا و درستی است و من سعی می کنم تا آنها را پاسخ دهم. در سال ۱۹۱۲ برای زنان و مردان در نیویورک دنبال شغل بودند دوره های آموزشی برگزار می کردم در سال های نخستین صرفاً برای بزرگسالان دوره های آیین سخنرانی را می گذاشتم و بعد از تمرین از آن ها میخواستم تا عقاید و نظراتشان را با نیت تحت تاثیر قرار دادن بیشتر مردم و به کارگیری اصولی که به آنها آموزش داده بودم در مصاحبه و سخنرانی در میان جمع بیان کنند. امروز به مرور زمان با اینکه پذیرفتنش سخت بود متوجه شدم این افراد بیش از اینکه نیاز داشته باشند درست سخنرانی کنند نیاز دارند کنار آمدن با مردم و ایجاد رابطه در امور تجاری و روابط اجتماعی را بیاموزند. بعدها فهمیدم خود منم به این آموزش‌ها نیاز دارم و وقتی به گذشته برمیگردم و برای آن همه ناهماهنگی و عدم تفاهم با دیگران متاسف میشوم. تفاهم داشتن با دیگران مخصوصاً اگر صاحب شغل باشید بزرگترین مسئله هر انسانی است. چند سال قبل بنیاد کارنگی دست به یک تحقیق زد، که بر اساس این تحقیقات حتی در رشته های فنی مهندسی، موفقیت مالی افراد فقط ۱۵ درصد به اطلاعات فنی آنان بستگی دارد و ۸۵ درصد مربوط به مهندسی انسانی یعنی برقراری ارتباط با مردم و قدرت و توان هدایت آن است. سالهای زیادی در باشگاه مهندسین فیلادلفیا مشغول به تدریس بودم آنها برای این کلاس های من می آمدند زیرا متوجه شده بودند افرادی که بالاترین حقوق را دارند حتماً نباید بالاترین اطلاعات مهندسی را داشته باشند خیلی از افراد هستند که اطلاعات کاملی در رشته خود ندارند ولی دستمزد کلانی می گیرند اما فقط آنان که معلومات و اطلاعات فنی را در کنار بیان نظریات به کار می‌گیرند قادرند هدایت بقیه را بر عهده دار شوند و بیشترین دستمزد ها را دریافت کنند.جان دی راکل فر میگفت: نیروی راه آمدن با مردم، مثل کالایی چون شکر و قهوه است که میشود آن را خرید و حاضرم برای خرید چنین نیروی و قدرتی بیش از هر چیز دیگری که زیر سقف این آسمان است، بپردازم.تصور نمی کنید هر دانشگاهی باید این دوره را داشته باشد دانشگاه شیکاگو و مدارس وای.ام. سی دست به یک پژوهش زدند که دو سال زمان برد و آخرین قسمت این پژوهش ها در شهر مریدن آمریکا انجام شد با تمام افراد بزرگسال این شهر مصاحبه شد و به ۱۵۶ سوال جواب دادند. مثل شغل و حرفه شما چیست؟ میزان تحصیلات؟ و... بر اساس این تحقیق اولین نکته سلامتی و دومین نکته این بود که بدانند چگونه میشود با مردم کنار آمد و دوستمان بدارند به همین خاطر برای بزرگسالان مریدن کلاسی برگزار کردند و برای تدریس کتاب مناسبی پیدا نکردند. حتی سراغ یکی از بهترین مربیان هم رفتند پاسخی که داد این بود که : می دانم آنها چه می خواهند، اما کتاب مورد نیاز آنها تاکنون نوشته نشده است. من بر اساس تجربه می دانستم این حرف حقیقت دارد به همین خاطر کوشیدم تا چیزی بنویسم که خوشتان بیاید. برای نگارش این کتاب هر مطلبی را که به موضوع مربوط میشد خواندم تا بفهمم رهبران بزرگ چطور با مردم کنار می آمدند. من زندگی تمام بزرگان را مطالعه کردم حتی با افراد موفق هم مصاحبه کردم و از تمامی مطالب، مطلب مختصری به نام آیین دوست یابی تهیه کردم. این کتاب حاصل ۱۵ سال تجربه و تحقیق است. مثل بقیه کتاب ها نیست بلکه همچون کودکی رشد کرده و بالغ شده است. قوانینی که در این کتاب بدان اشاره شده به صورت حیرت‌آوری کاربردی است و زندگی انسان های زیادی را تغییر داده است به عنوان مثال مردی که ۳۱۴ کارمند داشت دریکی از دوره ها شرکت کرد. او همیشه کارمندانش را سرزنش میکرد و بعد از خواندن این کتاب زندگی اش تغییر کرد در حال حاضر در سازمان او وفاداری و ذوق بارز و مشخص است یکی از روزها تعریف میکرد که در گذشته در اداره به قسمت های مختلف که میرفتم هیچکس مایل نبود با من سلام علیکم کند اما در حال حاضر به من علاقه مندند. این مدیر توانست در محیط اداره و زندگیش از سود و نشاط بیشتری بهره مند شود. استاد دانشگاه هاروارد ویلیام جیمز معتقد است که: ما در مقایسه با چیزی که میتوانیم باشیم، کاملاً هوشیارانه عمل نمی کنیم. در واقع ما فقط یکی از توانایی های جسمی و ذهنی خود را مورد بهره برداری قرار می دهیم. بیشتر از محدودیت های واقعی زندگیشان برای خود حد و مرز قائل می شوند. بنابر گفته هربرت اسپنسر: هدف اصلی آموزش، کسب علم و دانش نیست بلکه به آن عمل کردن است و این کتاب کتابی برای عمل کردن است.- نه توصیه برای استفاده بهتر از این کتاب ۱. اگر مایلید که حداکثر بهره برداری را از این کتاب بکنید باید یک شرط را بپذیرید که عمیقاً و صمیم قلب بخواهید که قابلیت کنار آمدن با مردم را در وجودتان افزایش دهد و دائماً به خود بگویید: محبوبیت من، نشاط و شادی من و با ارزش بودن من فقط و فقط بستگی به آن دارد که با مردم کنار بیایم. ۲. ابتدای هر فصل را سریع یا وسوسه شوید سریعاً فصل بعد را شروع کنید ولی بهتر است این کار را انجام ندهید مگر اینکه قصد سرگرم شدن داشته باشید در غیر این صورت هر فصل را کامل بخوانید تا نتیجه بهتری کسب کنید. ۳. وقتی مشغول خواندن می شوید روی مطالب درنگ کنید. ۴. هرگاه به توصیه بر خوردید که حس میکنید به دردتان می خورد زیر آن خط بکشید. ۵. بعد از اینکه کتاب را به طور کامل مطالعه کردید باید چند ساعت وقت صرف مرور آن کنید و هر از گاهی نگاهی به آن بیندازید.۶. یک بار برنارد شاو گفت: اگر بخواهید به کسی چیزی دهید هرگز یاد نخواهد گرفت. شاو درست میگفت دانشی در ذهن ماندگار می‌شود که بدان عمل شود و فراموش نکنید هدف شما از خواندن این کتاب این است که در وجود خود عادات جدیدی را به وجود آورید. مثلاً هر وقت دچار مشکل شدید به صفحاتی که برای تان نامفهوم بود رجوع کنید و شیوه جدیدی را بیابید.۷. هر زمان این اصول را رعایت نکردید به همکار همسر و... خود جریمه نقدی بپردازید. ۸. یکی از روسای بانک وال استریت، مقابل شاگردان کلاسم سخنرانی کرد و شیوه جالبی را بازگو کرد: سالها در دفترچه ای تمام قرار ملاقات هایم را یادداشت می کردم و تمام صحبت ها بحث ها و... را مرور می کردم معمولاً متوجه میشدم که مرور اعمال گذشته ام موجب ناراحتیم می شود. همواره از اعمال احمقانه متعجب می شدم اما به تدریج کمتر شدند. ۹. انتهای این کتاب چند صفحه خالی در نظر گرفته شده تا بتوانید موفقیت‌های خود را یادداشت کنید این یادداشت ها به شما انگیزه می دهد که بیشتر تلاش کنید.ادامه دارد . . . </description>
                <category>شهره موسوی</category>
                <author>شهره موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 19:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرگوش ناز من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75643655/%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-wb0ystisdjfy</link>
                <description>از آن جایی که من حیوان ها رو خیلی دوست دارم روز تولدم یک خرگوش هدیه گرفتم، وقتی در جعبه باز کردم و دیدمش خیلی ذوق زده شدم حس خیلی خوبی بود اوایل برای اینکه بغلش کنم ترس داشتم ولی کم کم عادت کردم، یک خرگوش سفید و ناز با چشم های مشکی و یک لکه قهوه ای روی کمرش که اسمش و گذاشتم برفی و شد پسر کوچولو من، برفی الان بزرگ شده و تقریبا یکسال و هفت ماه که دارمش، اوایل تو خونه با خودمون بود و بعد که یکم بزرگتر شد گوشه حیاط براش یک قفس درست کردیم، الان یک وقتها میاد تو حیاط خونه و با خودش بازی میکنه یک وقتهام از ترس گربه ها میره تو قفسش قایم میشه و تا وقتی صداش نکنی نمیاد بیرون،  البته بگم که ما هر روز یک داستای با برفی خان داریم مثلا همیشه میره سراغ یکی از قشنگترین گل های مامانم و میشه گفت همش و خورده، ولی خب در کل خیلی خوبه که دارمش و بودنش بهم حس خوب میده و دوستش دارم.❤️</description>
                <category>شهره موسوی</category>
                <author>شهره موسوی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 10:10:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75643655/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-lxjvvd4txxdc</link>
                <description>تعریف انگیزه چی؟چقدر تو طول روز به این کلمه فکر میکنیم؟انگیزه یعنی میل به انجام کاری، یعنی با وجود همه شکست ها، ترس ها، باور نداشتن ها تو سعی خودت و بکنی که موفق باشی ( این جمله خیلی مهم لطفا یکباردیگه بخونش) انگیزه تو زندگی ما نقش خیلی مهمی داره، اینکه تو صبح از خواب بیدارشی تو آینه خودت و نگاه کنـی لبخنـــــد بزنی و روز تو شـروع کنی و تـا خود شب برای هدفات تلاشی کنی و البته شب خیلی راحت بخوابی، تا اینکه شب تو رختخواب بخوای به رویاهات فکر کنی به نظرم رویا و هدف ساختنی پس از همین الان شروع کن و بسازش تا یک روزی به پشت سرت نگاه کنی و بگی به خودم افتخار میکنم چون تونستم از پسش بر بیام و این آن انگیزه ای که در موردش صحبت کردیم.</description>
                <category>شهره موسوی</category>
                <author>شهره موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 10:13:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاقیت یعنی برخلاف آن چیزی که مد نظر هست نگاه کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75643655/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-o2xtknfeflvt</link>
                <description>یکی از چیزهایی که به خلاقیت ما کمک می کند این است که برخلاف آن چیزی که مد نظر هست نگاه کنیم مثلا اگر هر روز با ماشین شخصی به سرکار می رویم این بار به حمل و نقل عمومی برویم و با اتفاقات متفاوت و آدم های گوناگون مواجه شویم در واقع خلاقیت یعنی به سراغ چیزهای برویم که برایمان ناشناخته است مثلا اگر از موزیک پاپ لذت می برید اینبار سراغ موزیک راک بروید.</description>
                <category>شهره موسوی</category>
                <author>شهره موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 13:50:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>