<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75682319</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:13:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4866848/avatar/FWYBLm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>...</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75682319</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فصل اول : شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-tnj3nalwbxsa</link>
                <description>زنگ مدرسه خورد.رزاری با ذوق و شوق بدو بدو به سمت مخفیگاه رفت تا هرچه زود تر به تئولز برسه وقتی رسید تئولز رو روی سقف دید و پرسید : سلام. تئو داری چیکار میکنی؟- سلام دارم سقفو درست میکنم بخاطر این کتابه سقف سوراخ شده.- آه چرا اینقدر سخت. چرا اینجوری سقفو درست میکنی؟- خب میخوای چجوری درست کنم؟رزاری یه ورد خوند و سقف در یک ثانیه درست شد.تئولز گفت : اره اینجوریم میشه.- بیا پایین.- واسا الان پایین میام.تئولز بعد از پایین اومدن گفت : خب خانم معلم اموزشم بده.- ههه حتما بیا کتابای درسیمم اینجاست. اینارو بگیر تا من کلاسمو شروع کنم.رزاری کیفشو به تئولز داد تا کتاباشو برداره و بعد خودش رفت و روی یه سنگ و ایستاد و با خوندن یه ورد یه صفحه ای به وجود اورد تا روی اون شروع به تدریس کنه.رزاری : خب اول باید از الفبا شروع کنیم.- الفبای حرفایی که میزنیم؟- اره دیگه سادست من اینار پنج سال پیش یاد گرفتم. تو فقط باید بدونی تک تک حروفای حرفات چه شکلیه.- خب بیا شروع کنیم.رزاری تا شب به اون تدریس کرد. الفبا , ریاضی و اعداد , تمام چیز هایی که کلاس اولی میدونه.رزاری یکدفعه نشست و گفت : آه خیلی خستم. بسه دیگه حال ندارم.تئولز : عالی بودی خانم معلم. حتی معلما هم نمیتونن اینقدر خوب درس بدن.تئولز برای رزاری دست زد. رزاری قرمز شد و بعد ایستاد و گوشه دامنشو گرفت و برای احترام خم میشد و دامنشو میکشید. رزاری گفت : خواهش میکنم. من که کاری نکردم.تئولز : تو همه کار کردی. من واقعا به مدیونم. - برو بابا این حرفا دیگه چیه؟- حرفای دلمه من واقعا بهت مدیونم. تو تنها دلیل زندگی منی. من قبل از اینکه باهات اشنا بشم میخواستم خودمو بکشم. خدارو شکر میکنم که باهات اشنا شدم.- خدا رو شکر که من زود تر باهات اشنا شدم وگرنه الان تو جهنم بودی نه تو بغل من.- چی چی؟!رزاری قرمز شد و گفت : هیچی. الان ساعت هفت شد. من دیگه باید برم چون مامان بابام ساعت هشت میرسن خونه.- باشه بیا خداحافظی کنیم.تئولزایستاد و دستشو جلو اورد.رزاری مکث کرد و بعد یکدفعه پرید بغل تئولز و گفت : ممنونم.- آه اممم ...تئولز چیزی نگفت.رزاری : بابت همه چی ازت ممنونم. بعد چند لحظه بغل با هم خداحافظی کردن.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 15:14:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول : شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-dtfgrucwb3t0</link>
                <description>بخش هفتم : اسپاینر دانامدتی اینجوری گذشت : تئولز صبح به مخفیگاه میرفت و منتظر رزاری میموند و بعد رزاری از مدرسه برمیگشت و شروع به درس دادن میکردو تا زمانی که تئولز فراتر از درس رو یاد گرفت. چون رزاری خیلی از ورد هارو فراتر از کلاس مدرسه خودش یاد گرفته بود. توی زمستون رزاری درساش تموم شد پس از سنگ کلاس درسش پایین اومد و گفت : خب دانش اموز عزیزم بلخره کلاس درس ما تموم شد. امیدوارم خوشت اومده باشه.تئولز : واقعا عالی بود.- خب پس پول معلم خصوصیمو بده.- اره درسته بیا این تمام پولمه.- نه نه شوخی کردم. من برای پول نیومدم درس بدم. فقط بخاطر تو اومدم.- عه خوبه چون این پول دزدیه. مطمئنم تو پول دزدی رو نمیگیری.- عه از کی دزدیدی؟ زود بهش پس بده.- بابام.- امم خب مسئله ای نیست اونکه هیچ وقت بهت پول تو جیبی نداده درسته؟- درسته.- خوبه.- خب کی میریم واسه اموزش زبان باستانی؟- همین الان بیا بریم.اونها به مخفیگاه رفتن و کتاب اموزش باستانی رو باز کردن.رزاری : من یه مقداریشو یاد گرفتم میتونمواست توضیح بدم.- این عالیه. چجوری اینقدر تو خفنی!لپای رزاری قرمز شد و گفت : مرسی.- خب بیا شروع کنیم. - اره نگاه کن الفبای باستانی سخت نیست الفباشو یاد گیری بقیشم میفهمی. مثلا من الان میتونم یه مقداری حروف باستانی حرف بزنم.- خوبه.تئولز شروع به یاد گیری حروف باستانی کرد و بعد چند ساعت رزاری باهاش خداحافظی کرد. و تئولز اونجا موند و تنهایی شروع به خوندن کرد و تا دیر وقت اونجا موند. تئولز : آه زبان باستانی واقعا سخت تره.اون نگاهی به کتاب جادوی باستانی باز کرد. کلمات عجیب بودن انگار که دارن تکون میخورن. تئولز به کنارش رفت و صفحات رو ورق زد و اسم نویسنده رو دید : اسپاینر دانا. اونجا اسپاینر دانا چیزی نوشته بود.&quot; من اسپاینر هستم. من در تمام زندگیم درحال یادگیری افسون ها بودم. شما هر افسونی که فکر کنید بلدم. ولی هنوز به حداکثر قدرتم نرسیدم. ولی خواستم قبل از اینکه تبدیل به قدرتمند ترین فرد بشم کتابم رو درست کنم. چون مطمئن هستم که بعد از قدرتمند شدنم حراصتم نمیگذارد که علمم را با بقیه شریک کنم. پس تو ای خواننده ی دانا یادت باشد که هیچ وقت مانند من حریص نشو.میدانم که هرکس قدرت بگیرد حرریص میشود.چون این خاصیت قدرته و نمیتوان کاری کرد. پس یا قدرت نگیر یا اگر میتوانی خودت را کنترل کن&quot; اسپاینر داناکلاغ پیرتئولز با خودش فکر کرد. اسپاینر دانا دچار چه چیزی گرفتار شده که اینجوری نوشته.تئولز صفحه ی بعد زد کلمات هی حرکت میکدن و در جاهای خاصی می ایستادند و میتوانست انها را بخواند. اولین ورد انجا بود نوشته بود که قدرت خاصی ندارد ولی اگی می خواهی کشته نشوی اینو نخون.تئولز وسوسه شد و چون جون خودش واسش اهمیت نداشت گفت بزار اینو بخونم. اون به بیرون رفت و چشماشو بست و ورد رو خوند. نوری به اسمان رفت. تئولز بعد چند لحظه چشماشو باز کرد و دید اتفاقی نیوفتاده. تئولز : هه الکی بود. بزار بقیشو بخونم.*****در جایی فراتر از کهکشان اون نور رو دید. ؟؟؟ : هه پس اون کتاب اونجاست. ههههه تویی که اونجایی اماده باش که من اومدم. هاهاهاهاهاهاااا</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 15:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول :شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-wr8vgkyurq5x</link>
                <description>بخش هشتم : زبان زندهفردا ظهر شد تئولز زبان باستانی رو یاد گرفته بود و داشت کتاب جادو رو میخوند. چند تا طلسم یاد گرفته بود. رزاری از مدرسه برگشت و به سمت مخفیگاه رفت. و دید که تئولز درحال گفتن ورده. با سرعت دوید پیشش.رزاری : بدون من شروع کردی؟تئولز با چشمای خسته برگشت و گفت : نتونستم صبر کنم. از دیشب زبان باستانی رو یاد گرفتم و دارم کتاب جادویی رو تست میکنم.- هی نباید جادو های کتابو الکی الکی تست کنی. اونا خیلی خطرناکن. کدوما رو تست کردی؟- زیاد نیست سه تای اولی رو تست کردم بقیشونو نمیتونستم انجام بدم.- ببینم کدومارو.- ایناهاش.رزاری چند صفحه اولو ورق زد ولی نتونست بخونتشون. رزاری : واسا. تو چطور اینا رو خوندی؟تئولز : گفتم دیشب همشو یاد گرفتم. ؟- چجوری؟ اینا خیلی سخته. حتی واسه ی منم سخته.- نمیدونم حس میکنم که انگار به همه کلماتش وصلم تمامشون انگار زندن و دارن باهام حرف میزنن.رزاری تعجب کرد و گفت : تئو حالت خوبه؟ شاید بخاطر نخوابیدنته. به نظرم امروز بخواب , بیدار نمون.- نه من از دیشب دارم حسشون میکنم مطمئنم که بخاطر کم خوابی نیستش.- اممم نمیدونم شاید شاید ... شاید قدرت تو از قدرت های باستانی شکل گرفته. - یعنی چی؟- قدرت جادویی از چیزی منشأ میگیره تو نمیتونی به راحتی طلسمای ساده که واسه همه راحته رو انجام بدی.- اممم نمیفهمم چی میگی؟- منم خیلی نمیدونم ولی فقط میدونم که کسی نبوده که قدرت باستانی رو بهت یاد بده. الان بگو ببینم توی صفحات ورد هایی که خوندی چی نوشته.- خب اولین طلسم هیچ اسمی نداشت و فقط نوشته بود که &quot; که قدرت خاصی ندارد ولی اگی می خواهی کشته نشوی اینو نخون.&quot; - و تو خوندی؟- اره- وای خب چی شد؟- هیچی فقط یه نور از دستام بیرون اومد و رفت تو اسمون.- خب شاید ... نمیدونم. ولی هیچ وقت دیگه هیچ کدوم از این طلسمایی که اینجوری نوشته رو نگو.- باش. طلسم بعدی یاد میداد که چجوری سلاحمونو برگردونیم به دستمون ...- تو مگه سلاح داری که بخوای برگردونیش به دستت؟- با شاخه چوب کردم.- شاخه چوب سلاحه؟- نمیدونم اون طلسمه به عنوان سلاح قبولش کرد. طلسم بعدی هم چگونه ساختن سپر بود خیلی خوب بود.- اینا واسه اولای صفحست صفحات جلو ترش حتما خیلی خفن تره. خب میتونی به منم یاد بدی که چجوری اینارو بخونم؟- اره حتما الان نوبت معلمیه منه.تئولز شروع کرد به یا دادن حروف باستانی. و بعد چندین دقیقه رزاری گفت : نمیفهمم خیلی سخته.- باید بهشون مثل زبان اصلیت نگاه کنی. مثل همون روز اولی که الفبا رو یاد گرفتی.- سعی میکنم.شب شد و رزاری مقداری از حروف رو یاد گرفت. تئولز : آه شب شد دوباره وقت خداحافظیه. میتونی فردا زودتر بیای؟ چون تعطیله.- امم نمیتونم. میخواییم بریم مسافرت یه چند روزی نیستم.- آه خب این بده. البته واسه من. من نمیدونم این چند روز چیکار کنم.- آه اینقدر به من وابسته نباش دنیا دو روزه. شاید همین فردا مردم؟ خدا میدونه. میتونی این چند وقت جادو هایی که بی خطر تر هستن رو تست کنی.- امم باشه. پس خداحافظ تا چند روز.همو بغل کردن و بعد رزاری رفت. تئولز با خودش فکر کرد که بره خونه یا همینجا بمونه. چون گشنش بود رفت خونه. در زد.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 14:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول : شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-kveof3ywfhfu</link>
                <description>بخش نهم : طلسمجسیکا درو باز کرد و گفت : آه تئولز تویی کلید نداری در میزنی؟اون برگشت و به سمت اتاقش رفت.تئولز : من از این خونه بدم میاد. امیدوارم بقیه نباشن ولی مامان باشه.تئولز به سمت آشپزخونه رفت دید کسی اونجا نیست اون سریع چیز میز برداشت و از خونه بیرون اومد. همون جا مامانشو دید. لیندا : پسرم چرا اومدی دزدکی غذا ببری؟- خب نبودید منم گفتم بردارم برم. قبل از اینکه بابام بیاد.- خب پس زودتر برو چون الاناست که بابات برسه.- چشم خداحافظ.- خدافظ.تئولز دوید و رفت. با خودش گفت : حس میکنم مامانم هم منو دوست داره ولی بخاطر پدر باهام خشکه. بابا چرا اینقدر ازم بدت میاد. هیتئولز شبو در مخفیگاه موند و کلی با خودش فکر کرد و حرف زد. در مورد زندگیش , پدرش , مادرش , اسکارلت (بزرگترین خواهر) , الیزابت (خواهر دومی) , جسیکا (کوچک ترین خواهر) , رزاری , تد و تری و اسپاینر دانا.صبح شد. تئولز با خستگی و ناامیدی روزو شروع کرد. از اینکه رزاری نمیاد ناراحت بود پس دوباره صبح زود به سمت خونه رزاری رفت. ایندفعه رزاری رو دید که از پنجره داره بیرونو نگاه میکنه. رزاری تا تئولزو دید ذوق کرد و پنجره رو باز کرد. باد به اون زد و موهاش تکون میخورد. اون لحظه زیبا ترین لحظه تئولز بود.رزاری با خوشحالی : تئو میدونستم میای.تئولز : سلام... میتونی بیای پایین؟- اره میتونم.رزاری از خونه بیرون اومد و به پشت خونه رفت. رزاری گفت : آه بهت گفتم که به من وابسته نباش.- هی خودتم که به من وابسته ای؟- چی نه من ... خب اره سخته میدونم خودمم بهت وابسته شدم. نمیدونم چرا اینجوری شدیم. من نمیتونم یه لحظه بهت فکر نکنم. تو سر تا پامو گرفتی.- میتونی نری یا منم ببری؟- اینو دیگه نمیتونم.- خب , خب... شاید کتاب جادویی طلسم نامرئی شدن داشته باشه. اونوقت میتونم باهات بیام.- من نمیدونم.- پس میرم , میرم بگردم.- واسا نرو.تئولز دوید به سمت مخفیگاه و رزاری هم پشت سرش. تئولز خیلی سریع تر بود و نفس بهتری داشت پس خیلی زودتر رسید. تئولز کتابو برداشت و سریع ورق زد تا به جایی رسید جادوی مخفی شدن. وردش و تلفظش اونجا بود. رزاری رسید و دقیقا همون لحظه تئولز ورد رو خوند.رزاری : تئولز کجایی؟- من داخل مخفیگاهم.رزاری به مخفیگاه رفت و دید کسی نیست. رزاری : آه مسخره بازی در نیار بگو کجا رفتی.یه دستی از پشت به شونه رزری زد. رزاری تا دید کسی نیست جیغ زد.- اااااااااااااااااااااااااااا - اهای جیغ نکش منم تئولز جادوی مخفیکاری کار کرد.- چی چی , چجوری؟ چجوری اینقدر سریع انجامش دادی؟- خب نمیدونم انگار که منو این کتاب خیلی بهم وصلیم.- نه تو کتاب بهم وصل نیستین تو با جادوی باستانی وصلین. باورم نمیشه خفن ترین جادوگرا برای یادگیری یه ورد چند بار اونو تکرار میکنن تو چجوری یک باره ورد رو یاد میگیری. من تو شوکم. حالا بگو ببینم کجایی؟رزاری یکدفعه چیزی رو دمش حس کرد. یکدفعه به سمت عقب کشیده شد و افتاد.رزاری : اههههه. اخ تئو.رزاری اخم کرد : اهای تو نباید از این قدرت سوء استفاده کنی. الان خودتو نشون بده. - خب جادوی درست کردنشو بلد نیستم واسا بزار برم تو کتاب پیدا کنم.تئولز رفت کتابو برداره که دید نمیتونه لمسش کنه و وقتی دقت کرد دید که روی زمین نیست. مثل روح شده بود.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 14:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول : شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-wg4ynou2bv3h</link>
                <description>بخش سوم : تنها دوستتد و تری برگشتند رزاری بود. تد گفت : اهای به کی میگی هوی.اون اماده دعوا بود که تری گفت : تد بس کن اون دختر جیسن بزرگه اگه دعوا کنیم ما رو بدبخت میکنن.تد گفت : اه باشه تئولز شانس اوردی که رزاری پشتته امیدوارم باهم زندگی خوبی داشته باشد کبوتر های عاشق.انها خندیدند و دور شدند.رزاری رفت پیش تئولز و کمک کرد که بلند شود. اون به رزاری گفت : چرا به من کمک میکنی؟ من لایق کمکات نیستم.رزاری گفت : حرف نزن. تو لایقش هستی لایق بهترین ها هستی. به بقیه توجه نکن که  تو رو مسخره میکنن. من مطمئنم که تو موجود بی مصرفی نیستی. تو موجود خاصی هستی.تئولز گفت تو الکی به من امید میدی. همش حرفه من واقعا بی مصرفم تو این چند سال تو خیلی به من کمک کردی ولی من هیچ کاری در حق تو نکردم.- من از تو توقعی ندارم. حالا ولش کن میای بریم کنار رود خونه؟تئولز سکوت کرد و با رزاری به رود خونه رفت.تئولز بعد رسیدن به رود خونه فقط نشست و به آب نگاه کرد ولی رزاری یکجا نمی نشست وهی راه میرفت و حرف میزد.رزاری : تازگی یه جادوی جدیدی یاد گرفتم. جادوی ساخت گل. هر گلی که بخوام تو یه ثانیه درست میکنم. خیلی خوبه من عاشقشم بگو ببینم تو چه گلی دوست داری؟تئولز : اممم من گل ... رز دوست دارم.- نکنه بخاطر اسممه.- خب ... اره. تو تنها فردی هستی که دوستش دارم و دارمش.- هه میدونستم. ببین چطوری گل رز رو میسازم.رزاری با یه حرکت گل رز سرخ زیبایی به وجود اورد و اونو به تئولز داد.رزاری گفت : این گل هیچ وقت خراب نمیشه اینجوری دیگه هیچ وقت منو فراموش میکنی.تئولز گل رو گرفت و به سینش چسبوند.تئولز : ممنونبعد ار اون دیگه باهم صحبتی نکردن. بعد مدتی به سمت خانه هاشون برگشتند.در راه تئولز گفت : اگه من بمیرم یا گم و گور بشم منو فراموش میکنی یا نه؟رزاری : این چه سوالیه؟- به  اون توجه نکن فقط جوابمو بده.- خب اگه اونجوری باشه نه من هیچ وقت تورو فراموش نمیکنم.- خوبه. منم همینطور.- خب حالا باید خداحافظی کنیم. چون اگه پدر و مادرم منو با تو ببینن منو میکشن.دستشو جلو اورد. تئولز دست داد.خدا حافظ.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول : شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-lsfodgscospv</link>
                <description> بخش چهارم : کتابی باستانیبه سمت خانه رفت. اونجا کسی که نبود که بهش توجه کنه. اون یواشکی از پنجره اتاقش وارد شد تا با کسی روبه رو نشه. اون روی زمین دراز کشید و به این فکر کرد که باید چیکار کنه. و پس از مدتی فکری به ذهنش رسید ولی نمیدونست چجوری به رزاری بگه.یک روزش اینگونه بود.فردا صبح تئولز زود بیدار شد. اون یواشکی به اتاق پدرش رفت و یکی از کتاب ها رو برداشت و اروم به بیرون رفت. دوید و به سمت مخفیگاهش رفت کتابو بازکرد و یه نیروی عجیبی ازش بیرون اومد و سقفو سوراخ کرد.تئولز : این چه کتابیه؟تئولز اروم نگاهی بهش کرد و چون سوادی نداشت هیچی نفهمید. پس رفت به سمت خونه  رزاری. اتاق رزاری طبقه دوم بود. و پنجرش پشت خونه. تئولز سنگی برداشت و پرتاب کرد. تقچند لحظه بعد رزاری با موهای پریشون اومد پنجره روباز کرد و گفت : آه صبح به این زودی برای چی اومدی؟- مگه ساعت چنده؟- پنج صبح- پنج صبح واقعا زوده؟- برای ما اره شما رو نمیدونم.- حالا ولش کن باهات کار دارم میتونی بیای؟- آه باشه فقط بزار خودمو مرتب کنم.رزاری رفت و شونه رو برداشت و شروع به شونه کردن کرد. و بعد لباس خوابشوعوض کرد و یواشکی کلیدارو برداشت و بیرون رفت. رفت پیش تئولز و گفت : تئو چی میخوای؟- امم از کی میگی  تئو؟- خب ما صمیمی هستیم میخواستم اسمامونو ساده تر بگیم. از این به بعد بهم بگو رز.- امم تئولز کوتاه شده تئودوره مخففشم میکنی؟- مگه چشه؟- هیچی. میخواستم اینو بهت نشون بدم.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول :شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-cwm5e6glouwd</link>
                <description>بخش پنجم : زبان باستانیکتابو جلو اورد. رزاری با دیدن کتاب و اسمش شوکه شد و گفت : اینو از کجا اوردی؟تئولز گفت : از کتابخونه بابام مگه چیه که تعجب کردی؟- این یه کتاب جادوی باستانیه این خیلی قدیمیه. جادو هاش باور نکردنیه. وای باورم نمیشه که میتونم بخونمش.کتابو باز کرد و باز جادوی عجیبی بیرون اومد. رزاری با هیجان گفت : دیدی به همین دلیل میگم کتاب خفنیه.کتاب با زبان باستانی نوشته شده بود. رزاری : زبان باستانیه منم بلد نیستم. واسا ببینم اصلا واسه چی منو اوردی و این کتابو بهم دادی؟- خب میخواستم که واسم بخونیش. ولی انگار تو هم بلد نیستی.- خب من میتونم یه کاری کنم.رزاری به سمت خونش رفت. داخل کتاب خونه که شد دنبال کتابی گشت و بعد از این که پیداش کرد برگشت و کتابو نشون داد و گفت : این کتاب اموزش زبان باستانیه. میتونیم با کمکش زبان باستانی رو یاد بگیریم و جادو هاش رو یاد بگیریم. واسا ببینم تو اینو اوردی تا جادوگری یاد بگیری؟- اره با خودم گفتم که چرا من جادو رو یاد نگیرم. اینکه بابام منو مدرسه نفرستاد دلیل نمیشه که من یاد نگیرم.- باورم نمیشه تو عالی هستی که با این وجود هنوز امید داری. خب بیا بریم تو مخفیگاهمون.اونا به مخفیگاهشون رفتن و رزاری اموزش زبان باستانی رو باز کرد و گفت : بیا شروع کنیم. اولش اموزش الفباست. این سادست من خوندمش.- خب من همون الفبای ساده رو بلد نیستم چه برسه به الفبای باستانی.- خب پس من باید به از اول به تو اموزش بدم. پس هر روز بعد مدرسه بیا مخفیگاه تا برات کلاس شروع کنم.- عالیه پس من هر روز بعد مدرسه میام اینجا.- پس بیا بریم خونه چون مامان و بابام اگه ببینن تو خونه نیستم نگران میشن.- خب پس تو برو من که واسه خانوادم اهمیتی ندارم من اینجا منتظرم تا مدرست تموم بشه و بیای.- امم خب باشه پس خداحاافظ.رزاری قبل رفتن گفت : امم ... از اینکه خانوادت بهت اهمیت نمیدن ناراحت نشو. تو منو داری من هیچ وقت ولت نمیکنم. من تا اخرین  قطره خونم باهات میمونم.- ممنون. - همین ممنون؟- پس چیکار کنم؟- مثلا یه بغلی کن.- آه باشه.اونا همو بغل کردن و خداحافظی کردن.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول : شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-arfmzu1clgdz</link>
                <description>بخش دوم : همدلتئودور سنیور از این فرزند شرم میکرد. و فکر میکرد که پسرش مایه ننگ است. پس با اون جوری رفتار میکرد که انگار پسرش نیست. اون تصمیم گرفت که فرد دیگری را جانشینش کند.پس شروع کرد به تعلیم دادن افراد دیگر.                                                                            ***** چند سال بعدتئودور مکوئین جونیور که دیگر به او میگفتند تئولز مک جنار ده ساله شد. اون هیچ کسی رو نداشت و در خانه به او توجهی نمیشد. خواهرانش با اون حرف نمیزدند. در بیرون همه او را مسخره میکردن. اون قدرت جادوگری کمی داشت. و نمیتوانست کار های ساده رو انجام دهد. ولی فقط یه نفر با اون خوب بود : رزاری جیسن. اون دختر خانواده پولدار و قدیمیه جیسن ها بود.تئولز افسرده بود و تنها رزاری حال اون خوب میکرد. روزی تئولز در روستا راه میرفت که تد و تری دو قلدرش و دشمن های اصلی تئولز در راهش سبز شدند:تد: هوی عقب مونده داری کجا میری؟تری: موندم چطور هنوز اجازه میدن تو روستای ما راه بری ای موجود عادی.تد تئودور رو هل داد و اونو به زمین انداخت. بعد تد و تری باهم خندیدند. ناگهان کسی از پشت گفت هوی ولش کنید.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 16:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول : شروع زندگی نکبتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75682319/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA%DB%8C-fu8nbsl717yb</link>
                <description>بخش اول : جانشینیدر سیاره ای روستای کوچکی وجود داشت. روستایی که در ان جمعی از روباه ها درکنارهم به خوشی زندگی میکردند.آنها از انواع و اقسام ویژگی های جادویی برخوردار بودند. دهخدای روستای ما قوی ترین انها بود. اسمش تئودور مکوئین سینور بود. اون توانایی های زیادی داشت و قدرتمند بود. اون برای سالها دهخدا بود پس دیگه وقت پیدا کردن جانشین بود.فرزندان اون دختر بودند ولی پسری در راه داشت. اون امیدوار شده بود که جانشینش معلوم است و تصمیم گرفت اسم پسرش را هم اسم خودش کند : تئودور مکوئین جونیور. ولی این امیدواری بی فایده بود. پسرش مشکل داشت. اون دارای ضریب هوشی پایینی بود. تا شش سالگی به درستی حرف نزد و طول کشید تا راه برود. اون مادر زادی دارای مشکل بود و با انها فرق داشت انگار که از موجودات عادی بود. تئودور سنیور از این فرزند شرم میکرد. و فکر میکرد که پسرش...</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 15:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>