<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیگار پنج صبح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75843856</link>
        <description>یه روباهی که فکراش با بوی گند سیگار رو اینور اونور مینویسه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:42:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2351709/avatar/i0VbWL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیگار پنج صبح</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75843856</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به دنبال من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-dscgplurhbb6</link>
                <description>به دنبال من به طرف رشته روانشناسی میشتافتم و خود را دانشجوی روانشناسی خطاب میکردم. به دنبال کسب هویت از اسم روانشناسی بودم. به دنبال خانه در مرکز مشاوره بودم. دنبال ژست عمیق بودن در کتاب های روانشناسی و رمان‌ها بودم و حالا تزویر همه این اعمال را میبینم. انگار چیزی دیگر متعلق به من نیست و من متعلق به هیچ جا نیستم.احساس تنهایی و ناراحتی میکنم.از طرفی خسته از جنگ‌هایی که پی در پی با خود داشتم و از یک طرف اشتیاق برای کشف چیزهای جدیدی که دیگر حتی نمیدانم برای چه به دنبالشان میگردم.روایت ها به صورت پی در پی در جلوی چشمانم فرومیپاشند و من مضطرب فقط تماشا میکنم؛ به امید کشفی تازه.این همه خشم به پدر و مادربزرگم از کجا آورده بودم؟ و چرا این همه با خودم آنرا حمل کردم؟پرده های صحنه نمایش به کنار می‌روند و همزمان من هم از صحنه زندگی خودم دورتر و دورتر میشوم.هرچه بیشتر خودم را میشناسم از خودم دورتر میشوم.غمگینمبرای شادی و لذتی که این همه سال از خودم دریغ کردم و میکنم.کدام من حقیقی‌ است؟کدام من حقیقیست؟</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 00:02:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای خنده‌دار زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lzwngt4tmk2w</link>
                <description>-آخر فکرش را بکن.لاجرم ما آمدیم و مسئولیت کارهای خودمان را برعهده گرفتیم خب بعدش چه؟تمام اتفاقات بعد عمل بنده که در واکنش به آن رخ میدهد از دست من خارج است. و من فقط زمانی این را میفهمم که پیامد عمل من غیر از چیزی باشد که من نیتش را داشتم.اگر مطابق میلم پیش برود با خود میگویم آری من اینکار را کردم و اگر نشود میگویم من هیچ قصد این کار را نداشتم.این در نگاه تو از ما چه می‌سازد ؟ مترسک دوست من مترسک.من آن روز که صدای بمب هارا شنیدم فهمیدم مترسکی بیش نیستم. آمدند زدند و رفتند و من این وسط کجا بودم؟ با پیژامه خود خیره به آنتن گوشی که شاید بتوانم از کار آنها سر دربیاورم. بعد با خود گفتم سردربیاورم که چه بشود همین شد جانم همین شد که نشستم فقط درسم را خواندم و خودم را به آن مشغول کردم صدای بمب ها میامد و من زهر ترک میشدم و وقتی به خودم میامدم به کتاب خواندنم ادامه میدادم.آیا واقعا فکر میکنی مردم به دنبال معنا میگردند؟ مخصوصا این کرم های روشنفکری که دائما در کتاب های فرهیخته‌وار خود میلولند و از چرایی ها سخن میگویند؟برو کتابهایشان را مطالعه کن میگویند عشق به زندگی معنی میدهد.... واقعا که خنده دار است.برای اینکه نفس متزلزشان را تسکین دهند به هردری میزنند. احساس تعلق نکردنشان را به تنهایی وجودی نسبت میدهند و به دنبال عشق میخواهند همه فلاکت هایشان را فراموش کنند.اینکه بخشی از زندگی معنی زندگی خطاب کنی و خودت را سرگرم آن کنی برای دیگران نمیدانم چه معنایی دارد اما برای من داد میزند که تو توانایی سازگاری با تمامیت زندگی را نداری.-به نظرت عشق به زندگی معنا نمیدهد؟-معنا؟ منظورت از معنا چیست ؟ آیا منظورت از معنا دادن به زندگی این است که من به دنیا آمده‌ام و این همه مشقت را با خود هر روز خدا البته اگر وجود داشته باشد حمل میکنم تا اینکه روزی عاشق شوم؟ نه عزیز من اینطور نیست. تمام چیزی که آنها به آن معنا میگویند سرگرمی لذت بخشی از زندگی است و تمام.-آیا عشق که به گفته خودت یک معنای ساختگی است ارزش ندارد؟-آها حالا شد!خوب خودت را نمایان کردی که چرا به دام این تله ها میافتی. چون که دنیا را با ارزش های پس ذهنت به دو قسمت خوب و بد تقسیم کردی. مسئله اصلا ارزش داشتن و نداشتن نیست.-پس مسئله چیست؟-واقعا درکی غیر از این نداری؟ آیا باید همه چیز را به ارزش داشتن و نداشتن تقسیم کرد؟آیا واقعا نمیتوانی چیزی فراتر از اینها ببینی؟-من که آخر سردرنمیاورم که تو در مغزت چه میگذرد.</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 09:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرعت تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-rkng9gx0g64c</link>
                <description>میترسم میترسماز سرعت زندگیاز تغییر و بعد تغییر و بعد تفییراز ایستادن وسط پیاده‌رو و دیدن راه رفتن بقیهاز دیدن با سرعت حرکت کردن ماشین ها و ویراژ دادنشوندیدن رنگ عوض کردن چراغ راهنمایی رانندگیاز اینکه همه دارن می‌دوان و کسی واینمیسته که تیربرق ها رو ببینهاز اینکه بعد کارت کشیدن هربار، فرار پول های به سختی بدست اومده رو میبینماز اینکه یه نوشابه گازدار از کیف پول من بیشتر می‌ارزهاز اینکه شب های پاییز خیلی زود میرسناز اینکه خیلی زود دارم احساس پیری میکنم</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 20:54:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم زدن در شبی تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-owiutevl90f9</link>
                <description>شب های بی ستاره شهر. بوی خفقان آور سیگار‌هایی که برایت نفس تازه نمیگذارند. صدای کر کننده کولر‌هایی که گرمایی سرسام‌آور تولید میکنند. سردردهایی که ثانیه‌هارا مانند لباس های کهنه پلاستیکی آزار دهنده میکنند. ریلز‌های اینستا که خواب را از چشم میگیرند هرچند که آنهارا خسته میکنند. و امانی که از زندگی بریده شده. تنهایی که تاب آوری را سخت‌تر از روز قبل میکند. دردهایی که شنیده نمیشوند و اگر گفته شوند درک نمیشوند. غذاهای بی‌مزه‌ای که باید خورده شوند برای زنده ماندن. زنده ماندنی که هیچی جز مسئولیتی سخت به دوشت نیست برای تحمیل نکردن درد زنده نبودنت به دیگران. صورتیکه هیچ احساسی جز غم در آن خفته نیست. آهنگ غمگینی که تورا بیشتر در منجلابی که هستی فرو میبرد. قرص‌های مسکنی که برای تسکینت کاری از دستشان بر‌ نمی‌آید. حالت تهوعی که رهایت نمیکند و این فکر را به سرت می‌اندازد که گویی انگار همه چیز تهوع آور شده.</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 09:49:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه تکه قطار افکار نامتقارن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86-ij7byhpoqi3w</link>
                <description>تضاد عشق و آزادی در معرض نور خورشید در بازتاب ماهی های دریا بر فراز کوههای معلق و دشت های پرگل دیده می‌شود.شاید هم این دو را میتوان در کنار هم داشت. شاید آنقدرا هم جدا از هم نیستند.ردپای دختر کوهستان در برف ها مرا یاد ماجراجویی بسیار سهمگین و خطرناکی می‌اندازد که نمیدانم آیا مایل به طی کردن آن هستم یا نه.مینویسم از بره های غرغرو که طعم سکوت را نمیچشند. شاید که روزی حرف هایشان را فهمیدم.گذر میکنم از رودهایی که هیچوقت نمیتوانم تمام جزئیات ظاهرشان را ببینم و به خاطر بسپارم.درتنگنای چرخش خورشید در آسمان و تیک تاک ساعت‌ها تنها چیزی که دارم تجربه تصاویر متنوع از هر چیزیست.تمرکز برایم خورشیدیست که پیوسته درست از نقطه شروع به نقطه پایان مسیرش را طی میکند و من هیچوقت نمیتوانم به او برسم نه به طلوعش و نه به غروبش.ای ماهی هایی که هیچوقت نتوانستید خارج از آب را آنطور که هست ببینید من شمارا درک میکنم.به آرشه‌ای که بدون ویالون هیچ نیست گوش میکنم و غصه میخورم.روباه های وحشی چون زیبا هستند همیشه موجودی دلنشین و مورد خیال‌پردازی قرار میگیرند. چه کسی میداند که آیا آنها خود نیز این را میدانند؟گیتاری که نه من زبان او را میفهمم نه او زبان مرا یک تداعی‌گر دیگر ناامیدیست. مانند تمام دنیاهای داستان میلان کوندرا که پر از ناآشناییست.بوسیدن هوسناک لب‌های نرم و مرطوب آمیخته شده با نفس‌های گرم نیاز به توصیف بیشتری ندارد. نیاز به توضیح ندارد و تماما آشناست برخلاف تمام دست ساز‌های بشر که تمام به سمت ناآشنایی میل پیدا کرده.  </description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 19:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوق دویدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-nlz5edoumzcm</link>
                <description>ناگهان دوییدم. دنبال سایه‌ها. دنبال لحظه‌ها.حس کردم لحظه‌ را پیدا کردم و مانند حیوان شکارچی‌ای که طعمه‌اش را یافته به سمت لحظه خیز گرفتم.وقتی ذره‌ای اشتیاق برای دوویدن پیدا کردم دوویدم. مکث نکردم و دوویدم.سایه‌هارا دنبال میکنم زیر نور ستاره‌ها. گل‌های رنگا‌رنگ و سبزه‌ها زیر پاهایم له میشوند و من حتی به آنها توجه نمیکنم. به دنبال سایه‌ام میدوم او هم دوان دوان از من دور میشود. هیجان زده‌ام مشتاق برای رسیدن مانند کودکی که پس از مدت‌ها هم بازی مورد علاقه‌اش را ملاقات کرده و دوباره فرصت بازی کردن با او را پیدا کرده. میدوم و میدوم. ماه نظاره گر است. از اینکه او هم این صحنه را میبیند خوشحالم. خوشحالم که بلاخره توانستم مقداری از شوق و ذوقم را به اون نشان دهم. بلاخره من هم توانستم زیبایی درونم را به او نشان بدهم. نشان بدهم که من هم زیبام.تو میبینی درست است؟ من هم زیبام درست است؟قهقه میزنم و میدوم چراغ لامپ مرا دنبال میکند و مراقبم است. خستگی کمر خمیده‌اش هیچوقت جلوی محبتش به من را نگرفت هیچ شبی من‌ را در تاریکی رها نکرد.درختان تشویقم میکنند. با حرکت باد تکان میخورند و مانند هواداران ورزشی با سر و صدا و آب و تاب تمام ماجرا را دنبال میکنند.گربه‌ها کنار آشغال‌ها اعتنایی نمیکنند. پس از گذشت چندی این هیاهو برایشان صحنه‌ای عادی تبدیل شد و چون از بی‌آزاریم مطمئن شدند دیگر اعتنایی نکردند. چگونه با این همه اشتیاق اخت گرفتند؟فکر میکردم قهقه را فراموش کردم. و درست فکر میکردم من فراموش کرده بودم ولی بدنم نه. فکر میکردم اشتیاق داشتن را فراموش کردم. من فراموش کرده بودم ولی بدنم حس سبکی و انرژی فراگیری که از سینه شروع میشود و به کل بدن نفوذ میکند را فراموش نکرد. من گریه را فراموش کرده بودم ولی چشم‌هایم خیس شدن و سوزش اشک ریختن را فراموش نکرد. و من قهقه زدم و اشک ریختم. بار دیگر شوق داشتم. بار دیگر گریه کردم. بار دیگر همبازی‌ام را ملاقات کردم. بلاخره زیبایی‌ام را به ماه نشان دادم. بار دیگر حضور دوست داشتنی چراغ در کنارم را حس کردم.بار دیگر اوج کودکی تجربه کردم.مکث نکردم باید میدویدم. مدادم را گرفتم و بی درنگ شروع کردم به دوییدن و قهقه زدن لای خط های دفتر.</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 20:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز قلب به سمت ستاره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-n4wzy7sue3uw</link>
                <description>دراز کشیده به پشت روی زمین در حال تماشای ستاره‌ها. دست ها و پاها به سمت آسمان به گونه‌ای که انگار میخواهد آسمان را به آغوش بکشد یا شاید هم مانند گربه‌ای که تمام تلاشش را میکند که از افتادن کمترین آسیب را ببیند.آب از زیر زمین حرکت میکند و به سطح می آید. آرام آرام سطح زمین را می‌پوشاند و ارتفاع میگیرد. سطح آب از بدنش بالاتر میرود. او با اینحال در حالت خود میماند. زمانی که نفس کم آورد شروع میکند به تقلا تا فقط خودش را به سطح آب برساند. اما او شنا کردن بلد نبود نمیتوانست خودش را بالا بکشد. سینه‌اش خود به خود به سمت بالای آب کشیده میشد. قلبش از سینه‌اش بیرون آمد و به سمت بالا شروع به حرکت کرد. رگ‌های متصل به قلب همچنان به  سینه‌اش وصل بود برای همین زنده بود. از پایین آب قلبش را دید که به سطح آب رسید و حتی فراتر از آن گویی به سمت آسمان میرفت. رگ‌ها که مانند زنجیر از قرقره سینه‌اش توسط قلب به بالا کشیده میشدند را گرفت و به سمت بالا کشیده شد. به بالای آب رسید و به سمت آسمان رفت. از زمین خارج شد و به فضای تهی رسید. قلبش شروع کرد به یخ زدن و از پیشروی ایستاد. هنوز زنده بود. او دیگر شناور بود. سینه‌اش شروع کرد به جمع کردن رگ‌ها. انگار که واقعا قرقره‌ای در آن وجود داشت انگار که این مکانیزمی کاملا طبیعی در وجودش بود. قلب بلاخره برگشت به سینه‌اش. او که مدتی سینه‌اش خالی از قلب بود حالا سنگینی قلبش برایش تازگی داشت به طوریکه نمیتوانست حضورش را احساس نکند. اما او که از خفگی زیرآب فرار کرده بود حالا در فضای تهی از هوا درحال خفگی و یخ زدن بود.</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 23:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدما واقعا جالبن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%86-e8zlmdoapmcg</link>
                <description>میخوام بنویسم از باد.میخوام بنویسم از چشم‌های مستی که روزی منو دیوانه خودش کرد و رفت.میخوام بنویسم از آدمای مختلف که هرکدوم چجوری شگفت زدم کردن و میکنن.میخوام بنویسم از اون دوستی که عشقش به پول و قدرت منو به وجد می‌آورد.از اون شبی که گفت میخوام ببرمت بانک و توی مه‌ نارنجی جاده منو رسوند به یک شهرک صنعتی و با اشتیاق تمام شروع کرد به بررسی وجب به وجبش.میخوام بنویسم از کسی که نیمه شب موقعی که سیگارش رو روی لبش میذاشت بهم گفت:«درسته ضرر داره ولی بد نیست»از اون اولین شب دیدارمون که منجر به حرف زدن تا طلوع صبح شد.میخوام بنویسم از اون دوستی که نظر من بی توجه و بی میل به آشپزی رو با ساختن یه خاطره به کلی عوض کرد.کره رو انداخت رو ماهیتابه و با یه ظرافت خاصی گفت:بیا نزدیک و بو کن....میخوام بنویسم از رابطه‌ عاطفی‌ای که نمیدونم چجوری شروع شده و چجوری همچنان ادامه داره.از دختر شیرینی که نمیتونه باور کنه دوستش دارم و منم نمیتونم باور کنم که دوستم داره.میخوام بنویسم از فردی که عشقش به طبیعت حسادت رو توی من زنده کرد. از لبخندی که به لبم میاره وقتی میبینم با تمام احساس درخت رو به آغوش میکشه.میخوام بنویسم از دوست عجیبم که برای فرار از زیر سایه پدر ضعیفش بودن، آمریکا که نماد قدرت و آزادیه رو جایگزین پدرش کرده. از طرز فکر عجیبش و دم به دیقه از آمریکا مثال زدن‌هاش.میخواستم بنویسم بنویسم و بنویسم.ولی کسی اینو از من نخواست. کسی نخواست من حرف بزنم و تعریف کنم. کسی حوصله شنیدن نداشت. کسی مشتاق نبود.تنها جایی که ازم خواسته شد که بنویسم سر برگه امتحان بود.</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 23:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وای وضع خیلی خرابه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-ibeebnpbr6bm</link>
                <description>من کلافم. کلافه تر از هر بخش زندگیم که تاحالا تجربه کردم. حس میکنم هرچی بیشتر میگذره دوره‌های کلافگیم‌ تو زندگی طولانی‌تر و عمیق‌تر میشن. مشکلات دائما رو هم تلنبار میشن. درد‌ آسیب‌های گذشته که هنوزم مثل زخم باز روی وجودم برای خودشون جولان میدن و دردهای تازه که یواش یواش رو روانم شروع به شکل گیری میکنن....درد هی بیشتر و بیشتر میشه کلافگی هم همراهش....فایدش؟ قرار بود بیام و یه دنیا درد رو روی روحم حس کنم و گه گاهی با این دوره های شادی فراموششون کنم؟پاهام تکون میخوره نمیتونم دیگه ثابت نگهشون دارم. اگه پاهام ثابت بمونن تنششون توی بدنم جابجا میشه و میره رو دستام که میل شدیدی به زخم کردن صورتم دارن.من دارم میسوزم دارم از داخل از بین میرم و یه نفر نیست بگه چرا اخمات تو هم هست؟نمیخوای یکم بگی بخندی؟ چه مرگته؟داری میمیری بدبخت به خودت بیا!نه کسی نمیاد. آدم تو خونه و خانوادش هم اگه همچین چیزی رو نگیره دیگه کجا میخواد بگیره؟آدما دارن خودشون از کلافگی از داخل میمیرن هیچکس نای اینو نداره سرشو بیاره بالا تو صورت یکی دیگه نگاه کنه چه برسه بخواد از حال بدش بپرسه....چی مونده واسم؟ عشق، قشنگ ترین حسی که داشتم شکست خورد و از دستش دادم.... رفیقام همه رفتن اونایی هم که موندن از من کلافه‌تر و بشدت دورتر از چیزیکه قبلا بودیم.... خوانوادم، یبار هم نمیان بپرسن مرده‌ای یا زنده کلا به حالتی که دارم (به مرده متحرک بودنم) عادت کردن. این خیلی بده‌ها! که مردم به حال بدت عادت کنن و دیگه حتی سراغت رو نگیرن وقتی حالت بده. چون تو براشون همینی یه مرده متحرک همیشه همین بودی. وای خیلی بده من حتی از اینکه حالم خوب شه میترسم چون نمیدونم چه واکنشی قراره نشون بدن اینایی که همیشه منو اینطوری دیدن. احتمالا فکر کنن دارم نقش بازی میکنم. وای وضع خیلی خرابه.</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 23:06:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پسرک(روباهک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75843856/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87%DA%A9-tint4mlmc0lw</link>
                <description>دلش واسه اون بچه‌ای که تنها میشست پای کتابا و ادای اینکه چیزایی که تو کتابا نوشته شده رو میفهمه تنگ شده. اون تشویق کردن هایی که وقتی یه گوشه میشست و صداش درنمیومد.میگفتن بچه خوبیه و با کسی کاری نداره هی اینو میگفتن و هی اینو میگفتن تا دیگه ساکت نبودن و با کسی کاری داشتن شده بود بزرگترین ترسش. یه گیاه دراز و ژولیده که فقط رشد میکرد ولی رنگ و روش رفته بود. هرکی نگاش میکرد پیش خودش میگفت این الاناست که پژمرده و خشک بشه و دیگه نفس نکشه. ریشه هاش از یه دوره به بعد بجای ریشه دووندن توی خاک شروع کرد به از بین رفتن و کمتر شدن  هی ریشش کمتر و کمتر میشد. کمتر غذا میخورد کمتر حرکت می‌کرد و کمتر.... شاید قبلا هم همینطوری بود و چیزی کمتر نشده بود ولی قبلا با این کمتر ها خوش بود و اذیت نمیشد. الان دیگه سر ساکت بودن تشویقش نمیکردن دیگه بچه‌ی ساکت سر به زیری نبود که با کسی کاری نداره.بچه‌ای بود پرغرور و بی احساس.بقیه رو هم سطح خودش نمیبینه که بخواد بره تو جمعشون. پیش خودشون چی فکر میکردن که تو روی اون بچه میگفتن «بی احساس و بی روحی» شایدم کسی که این وسط بی روح بود اونا بودن. اون بچه هم به بی روح بودنش افتخار میکرد چون بهش توهم قدرت داشتن میداد چیزیکه هیچوقت نداشت. داشتن قدرت و کنترل روی اوضاع اطرافش چیزیکه از ته دل میخواست. چیزیکه هیچوقت در هزار قدمی خودش نمیدید حتی نمیتونست تصور کنه که داشتنشون چه شکلی میتونه باشه. پر پر شدن عزیز ترین فرد زندگیش رو هر روز جلوی خودش میدید و ذره ذره وجودش هر روز بیشتر و بیشتر آرزو نیستی میکرد. هیچکاری نمیتونست بکنه و فقط نگاه میکرد.روز به روز انگیزه هاش برای انجام کارایی که دوست داشت بکنه با سرمای کشنده بن بست ناتوانی و ناامیدی از دست میرفت و اون بچه میموند با یخیلی زمان خالی‌ای که نمیدونست باهاش چیکار کنه.هیچکاری نمیتونست بکنه و فقط نگاه میکرد.ظاهرش هر روز بیشتر شبیه یه کارتن خواب‌ها میشد دربه داغون با این تفاوت که بجای کارتن زیرش تشک بود. هیچکاری نمیتونست بکنه حتی نمیتونست خودش رو تو آینه نگاه کنه.پتو میکشید سرش تا اطرافش رو نبینه و اطرافیانش اونو نبینن تو یه خونه ‌ای زندگی میکرد که ممکن نبود بتونه یه کنج تنها برای خودش داشته باشه تنها راهش برای یکم تنها بودن پتو کشیدن رو سر و هندزفری گذاشتن بود. صداش رو در نمی‌آورد یوقت کسی صدای مضخرفش رو نشنوه وقتی آهنگایی که دوست داره رو زمزمه میکنه.خداش شده بود صدا های جادویی که از هندزفریش بیرون میزد و ارتباط بچه رو با دنیای اطرافش قطع میکرد. در حال تقلا، دست و پا زدن و غرق شدن تو دنیای تاریک درونش احساس امنیت میکرد. دیگه تنهای تنها بود همه تنها گذاشتنش حتی دیگه خودش هم خودش رو تنها گذاشته بود.امشب به سایه خودش یه نگاه انداخت گفت «تو همیشه باهام بودی چه کم رنگ چه پر رنگ؛ همیشه بودی» چراغ تیر برق بالای سرش توی کوچه خاموش شد و حتی سایه بچه محو شد(تنهاش گذاشت).</description>
                <category>سیگار پنج صبح</category>
                <author>سیگار پنج صبح</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 20:16:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>