<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افسانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75932237</link>
        <description>لایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم)
زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:48:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4849369/avatar/XsGZ5o.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افسانه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75932237</link>
        </image>

                    <item>
                <title>317</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-hbncbnwkbwhg</link>
                <description>چند روز پیش داداشم دراز کشیده بود، میخواست پاشه بره آب بخوره، گفتم آب میخوای؟ بخواب من میارم… بچه داداشم گفت تو اینستا نوشته بود، من و داداشم شاید آب دست هم ندیم ولی پاش بیفته کلیه میدیم بهم… ولی عمه از اوناس که هم آب میده هم کلیه😄امروز که حال داداشی بد بود و دنبالش از این مطب به اون آزمایشگاه میرفتم، به این نتیجه رسیدم که کلیه چیه، من واقعا حاضرم قلبمو بدم…💕‌وقتی داداش بزرگه زنگ زد واسه احوال پرسی، قشنگ حس کردم که با تمام وجودش میخواست که اینجا کنارمون باشه، و فکر کردم اگر جای دیگه ای بودم، چقد غصه میخوردم که نمیتونم کنار بقیه باشم… </description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 00:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>318</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ujsnfnspg1rn</link>
                <description>کاملا در جریانم که انرژیم زیر خط فقره، بعد هربار یه موضوعی باعث میشه عمیق تر بفهمم چقد ظرفیت روانیم کم شده، وسط پارک دلم میخواست به همه آدما بگم هییییس دو دیقه هیچی نگین…اینجا تنهایی جایی که غر میزنم. همه فکر میکنن من چقدر آروم و خوشحالم در صورتی که خودم میدونم فقط سررر شدم، همیشه به نظرم میومد بهشت در واقع یه وضعیت درونیه، وقتی احساس شادی و آرامش داری تو بهشتی و من الان وسط جهنمم…اینجوری شدم که هرکاری میکنم با نکردنش یکیه برام… یعنی غذا میخورم، موزیک گوش میدم، با آدمها معاشرت میکنم و بعد که تموم میشه بهش نگاه میکنم، هیچ کیفی نبردم، هیچ حضور با کیفیتی نداشتم، انگار که اصلا نبودم…</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 23:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>319</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ymqtqlmvbw1x</link>
                <description>امروز خونه خواهری بودم، عصر کلاس انلاینم رو جلوی میز آرایش خواهری شرکت کردم، یه نفری که خیلی دوس داشت حرف بزنه و ول کنش گیر کرده بود، حوصلمو سر برد، منم ویدیوم رو بستم و زدم به لوازم آرایش خواهر، بعد از کلاس که از اتاق رفتم بیرون، بچه داداشم(خیلی دقت داره لامصب) گفت کلاس چی بود؟ چقد خوشگل تر شدی رفتی کلاس و اومدی😁🤣 کلاس خودآرایی😜ته ذهنم خیلی درگیر اینه که واقعا آشپزی رو حرفه ای دنبال کنم، ولی یه سرزنشگر گنددددده بالا سرم وایساده و میگه روت میشه واقعا؟؟ باز میخوای یه کار جدید امتحان کنی؟ و شرررم و عذاب وجدان میده بهم، از یه طرفم عاشق جلسات کوچینگم هستم و حالم باهاش خوبه، بعد هی فکر میکنم اینو ول کنم حیفه و از اون طرف میگم اگر مردم و سرآشپز نشدم دلم نمیسوزه؟ میخواستم به دوستم که میدونه چقد همیشه به آشپز شدن فکر میکردم تکست بدم و بگم که چقدر تو سرمه هنوز ولی خوب جوابشو میدونم و میدونم که خیلی هم تشویقم میکنه ولی تکست نمیدم چون لازم دارم خودم تنهایی تصمیم بگیرمتو اینستا کلی شف و کوک فالو کردم اصلا پیجاشون رو میبینم روحم شاد میشه ولی از اون طرف سرزنشگر میگه اگر کم آوردی؟ اگر جا زدی؟ خجالت نمیکشی؟ واقعیتش اینه که خجالتی هم نمیکشم، تهش میگم امتحان کردم نشد، بهتر از این نیس که یه عمری تو حسرتش بمونم؟ ولی چیزی که مانعم میشه اینه ک اگ کوچینگ رو ادامه بدم یکسال دیگه به جاهای خوبی میرسم ولی اگر ولش کنم و برم سراغ آشپزی، از اینجا رونده و از اونجا مونده بشم چی؟ به اینکه دوتاش رو همزمان پیش ببرم هم فکر کردم، بعید میدونم وقتم اجازه بده! خلاصه که همش ذهنم درگیر این سوال جواباس…یه سری دوستم یه آقایی رو معرفی کرد برای آشنایی، یکم باهم صحبت کردیم، آقاهه تهرانی بود و اون موقع منم تو فکر بودم برم یه مدت تهران زندگی کنم (البته اینو بهش نگفته بودم) یه روز واسه کارای اداری رفتم تهران، نیومد منو ببینه و یه سری دلیل مسخره آورد و منم گفتم اوکی خوش آمدی خوش گذشت…چند وقت یه بار اینستا مسیج میداد و من به روی خودم نمیوردم، باز مسیج داد که کار مهمی باهات دارم لطفا شمارتو بذار، گفتم کاری داری همینجا بگو، آقا سه چهار روز از اون اصرار و از من انکار، آخرش گفت تو ندی میرم از فلانی(دوست مشترک) میگیرم، از اونجایی که نمیخواستم اون دوستمون درگیر بشه، گفتم سگ خورد شمارمو گذاشتم، تشکر کرد و الان یه هفته ای هست اثری از آثارش نیس! به نظرتون مثبت فکر کنم (حتما مرده) یا چی؟! </description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 22:58:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>320</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ol2nauu6u0qt</link>
                <description>۴:۵۵ صبح رسیدم کوه، جا پارک نبود!! به حدی کوه گرم و شلوغ بود که کلثوم اکبریم هی دلش میخواست بزنه بیرون، رسیدیم قله، پرررررر پشهههه، یعنی یه ثانیه نایستادیم و دوان دوان اومدیم پایین ولی با پشه یکی شدیم…دیگه هر لکه سایه ای هم پیدا میشد ۴نفر نشسته بودن و برگشتیم پایین واسه صبونه، یعنی نذر داشتیم این همه بند و بساط رو ببریم رو قله و برگردونیم…. تو این وضعیت و شلوغی ساعت ۷صبح یه آقایی بالای قله نماز میخوند!!! یعنی ریا تا کجا؟ ادااا تا کی؟؟ حال آدمو از همه چی باید بهم بزنین؟ نماز چه وقته؟؟به جاش نیمرو زدیم همه چی رو شست برد😄 خوب نیس یه خانوم محترم اینقد شیکمو باشه، میدونم😜رفتم قهوه بگیرم، میگم یه آیس لاته لطفا، میگه آیس لته؟ میگم اره واسه لاااتم قهوه صد عربیکا میخوام، صدا میزنه یه لته صد عربیکا😮‍💨😄 ماذا فاذا واقعا؟ امروز داشتم فکر میکردم چقد مردم گریز شدم! منی که همیشه عاااشق شلوغی و جمع بودم، یه جوری از شلوغی کلافه بودم، میخواستم فقط برگردم خونه…دوستم(پسر) میگفت که بعد از جنگ دوازده روزه،اینقد الکی بهش گیر دادن و گشتیها جلوشو گرفتن که یه ترسی پیدا کرده و همش  منتظره یکی بهش گیر بده…پیش خودم فکر کردم، کمتر از یه ساله داره همچین چیزی رو تجربه میکنه اونم نه در سطح وسیع و اینجوری تروماتایز شده، ما دخترا چقددد فشار و استرس گیر دادنا رو تحمل کردیم، از مدرسه و دانشگاه تا کوچه و خیابون، تازه ترس از مردای بی شخصیت که بهمون تعرض میکردن هم بود…چقدر ما گناه داشتیم، چقدر ما زندگی نکردیم😓 </description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 20:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>321</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ujovjebtmu0e</link>
                <description>تا هیجده سالگی هیچییییی دقیقا هیچیییی از آشپزی بلد نبودم، گهگاهی با کمک خواهری کیک و شیرینی میپختم ولی آشپزیم یه صفر کله گنده بود… در این حد که یه خاطره جذابی دارم از اینکه در ۱۸ سالگی حتی نمیدونستم آب برنج چیه و دنبال یه بطری آب برنج تو یخچال میگشتم🤪🫣تا اینکه سال اول دانشجویی عازم یزد شدم، کل خانواده معتقد بودن من اگر از دلتنگی نمیرم قطعا از گرسنگی خواهم مرد، چون تا پیش دانشگاهی مامانم کنارم مینشست و همینجوری ک من درس میخوندم، لقمه بهم میداد!😅من ولی سرتق تر از این حرفا بودم، اولین کاری که کردم رفتم یه کلاس آشپزی ثبت نام کردم، هنوز کامل یزدی رو نمیفهمیدم و آشپزیمم که وااسفاهاا، مربی هرچی میگفت، من میگفتم چی؟ یعنی چی؟ چجوری؟ یعنی نصف حرفاشو بخاطر لهجش نمیفهمیدم نصفشو از سر نفهمی😬 (مربی یه جوری یزدی حرف میزد شاگرد یزدیا هم نیاز به سابتایتل داشتن چه برسه به من😆، آخر همه کلمه هاش «اوک» اضافه میکرد، یه کموکی نمکوک میزنیم، گرموک سردوک که شد یعنی ولرم که شد😬)هرچی یاد میگرفتم تو راه برگشت به خوابگاه موادشو میخریدم و تو خوابگاه درست میکردم و بچه ها تعررررریف و به به و چه چه…هرجایی هم کم میوردم به مامانم، خواهرم یا زن داداشم زنگ میزدم و سوال میکردم، آن زمانها فیس بوک تازه رو بورس بود و رسپی آشپزی اینترنتی هنوز واسه من یکی قفلش باز نشده بود😄امروز که وسط بدو بدوها بچه داداشم(نوه ارشد) زنگ زد تا گفت عمهههه جوووون، گفتم با من صادق باش لازانیا یا پیتزا؟ گفت لازانیااااا… گفتم باشه فردا شب، داداشش گفت عمههه یه تیرامیسومون نشه؟ گفتم چیز کیک بشه؟؟ گفت بشه…هیچی دیگه خرید و آماده سازی غذای فردا هم به بقیه کارام اضافه شد…امشب که داشتم یه سری کارها رو انجام میدادم که فردا کارم سبک تر بشه، هر کی رسید گفت، خوب حوصله داری بخداااا، مامانم هر پنج دقیقه یه بار، اینا (قارچ و فلفل و پیاز) که تو مواد پیدا نمیشه بریزشون تو خرد کن، نمیخواد بشینی یه اندازه خرد کنی… من اما با عشق و کیف و خوشحالی داشتم کار میکردم، و از همون هیجده سالگی به بعدم رو مرور میکردم که هرچی پختم با عشق و بدون خستگی و‌شکایت پختم و جز معدود کارهایی که توش گذر زمان رو حس نمیکنم، و در راستای این فکر که بزرگ شدم میخوام چیکاره بشم، فکر کردم شاید سرآشپزی گزینه خوبی باشه، نه؟!😍تازه صبحانه فردا در کوهم بنده گردن گرفتم، گردن گیرمم خوبه لامصب </description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 22:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>322</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-nhcdfift2bnt</link>
                <description>روزام از ۵ صبح شروع میشه، بدو بدو بدو، ده شب خاموش میشم قشنگ، دیشب ۱۱/۵ رسیدم خونه، نفهمیدم چجوری خودمو به تخت رسوندم اصلا…ولی سر شلوغیه بیخوده، حس مفید بودن و کارامد بودن ندارم…چند وقت پیش به یکی از همکلاسیا که اهل کوه هست گفتم با تور جایی میری بگو منم بتونم میام، از این همکلاسیا که تا منو میبینی کلیییییییی قربون صدقه بره و کلییییی ابراز علاقه و دلتنگی و اینا بکنه… دیشب منو دیده میگه وای عذاب وجدان دارم، پنج شنبه جمعه صعود داشتیم فلان قله ولی من دقیقه نود شد رفتنم نشد به تو بگم… شاخکام حساس شد، داشت دروغ میگفت… گفتم چه خوب خوشحالم بهت خوش گذشته و حرف رو ادامه دادم تا خودش بیفته رو توضیح دادن و دروغش رو بشه… تهش گفت سه شنبه ظهر رفتنم قطعی شد😁🤣 و خدا رو شکر ما معنی دقیقه نود رو فهمیدیم! خوب چرا اینقدر دورویی اخه؟؟ کسی ازت خواسته؟؟ واسه اون روتم شناسنامه گرفتی؟؟با دوس‌دختر داداشم نشسته بودیم، از شدت نداشتن حرف مشترک، گفتم بیا عکس قدیمی نشونت بدم، عکسای ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸… وی هر سه ثانیه یه بار، هیییییچ فرقی نکردیااا، تکووون نخوردی، وای هشت نه ساله همینی؟پاشدم برم اب بخورم پام گیر کرد، با صورت اومدم رو زمین، هول کرده بود میگفت وای من چشمت کردم🤣🤣 یاد یه خاطره خیلی جالب افتادم در مورد اعتقاد به چشم زدن، یه سفری رفته بودیم، دوتا زوج جوون هم همراهمون بودن، تو ده روزی که ما اینا رو میشناختیم، فسق و فجوری نبود که بهش بله نگفته باشن، یه بعد از ظهری داخل اب بودیم، سرم خورد لبه استخر، در لحظه ورم‌کرد و خیلی بد شد، این ۴تا سفت و سخت معتقد بودن که چشم خوردم و فلان شخص هم منو چشم زده… از اونا اصرار و از من انکار که بابا چه ربطی داره و من اصلا این حرفا رو قبول ندارم و اینا… یکی از دخترا در حالی که زکریا ب دست تو استخر بود، گفت خود خدا تو قرآن گفته چشم و‌نظر وجود داره😬🥴 گفتم همین که میبینم اعتقاد تو جوونا هنوز نمرده خوشحالم😆🤣 از این حجم تناقض میخواستم خشتک دران به سمت بیابانها فرار کنم🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️شما به همچین چیزی باور دارین؟ به اسفند دود کردن و این 🧿 چيزا چطور؟؟ همونجا به دوستم گفتم فکر کنم وقتشه برم بالای پیجم بنویسم «من شر الذاحاسدحسد» 🤪 دوتا از اینام بذارم تنگش 🧿🧿 چ</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 21:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>323</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ywgrecxc0vo4</link>
                <description>این قضیه خونه خیلی داره بهم استرس میده، از یه طرف خونه خوب نیس، از یه طرف صاحبخونه هر روز زنگ میزنه و رو اعصابه، انگار مثلا زود ب زود زنگ بزنه معجزه اتفاق می افته، تازه میگه شما مشکل پسندیدن لابد🫤 هرچی نفس عمیق میکشم و میخوام با آرامش پیش برم، یه تنش و اعصاب خوردی درست میشه و امشب از اون شباس که تپش قلب نمیذاره بخوابم و نبضم رو تو گلوم حس میکنم…از وقتی یادم میاد خونه یه جای امن بوده برام، محل آسایش و آرامش و این تقلاها داره حس خوبم به خونه رو کمرنگ میکنه…هرچند مطمئنم اونجایی که دلم میخواد و دوس دارم رو قطعا پیدا میکنم، فقط نیاز دارم این پروسه بدون بحث و دردسر طی بشه…امروز بعد از مدتها رفتم آرایشگاه، خانم آرایشگر با لهجه ارمنی میگه:”جوونی خوووشگلی به خودت برررس” یاد استوری اینستا می افتم «هرچقدرم به خودت برسی، به ما نمیرسی😜» دختری که ابروهامو درست میکنه، میگه این فصل که میشه دلم دوس پسر باغی میخواد، میگم باغی یعنی چی؟ میگه باغ داشته باشه، باغ استخردار، یا با دوستاش زیاد باغ و اینا برن… میگم ایدتو دوس داشتم، بد نمیشد مناسب هرفصلی یه دوس پسر میداشتیم، یه دونه باغی، یه دونه واسه هوای بارونی، یه دونه واسه اسکی🤣🤣 تهشم جفتمون خندیدیم که آرزو بر جوانان عیب نیس، ولی واقعا من یکی رو میخوام برای تمام فصول😄🥴یه نفر دیگه رنگ ابرو میذاره، میگه تایمر بذار چک کنیم، میگم ابروهای من تایمر نمیخواد برو یه ساعت دیگ بیا، نهایت یه درجه رنگ باز کرده باشه، اصرار میکنه و میگه خودش تایمر میذاره، هیچی دیگه ده دقیقه به ده دقیقه میاد نگاه میکنه میره😆😆 میگه اگر موی سر بود شک میکردم رنگ مشکی روش گذاشتی چراااا اینجوریه!! میگم والا منم خدا آفریده، هرکی به مشکی پر کلاغی خودش نگا کنه اصلا…نشستم به آدمای دور و برم نگاه میکنم، مو درست میکنن، آرایش میکنن، لاک میزنن، موقع بیرون رفتن انگار نو شدن… من آدمای نو شده رو خیلی دوس دارم، حس تمیزی و نظم میدن، بخصوص کسایی که مو رنگ میکنن، یه جور قشنگی نو میشن…فکر میکنم من محیط آرایشگاه رو خیلی دوس دارم، چرا اینقد دیر به دیر میام؟؟ موقع کارت کشیدن میفهمم اصلا آدم هرچی نچرال تر بهتر😮‍💨😜</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 23:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>324</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-og0vxmacw8jw</link>
                <description>بچه که بودم یه استاد زبان داشتم، که خیلییی ازش یاد می گرفتم اما هیچ وقت دوستش نداشتم و نمیتونستم باهاش ارتباط خوبی برقرار کنم… شروع کلاسها میگفت بیاین اخبار بگین، بعد خبر ک میگفتیم همینجوری پوکرفیس نگاه میکرد، بارها بهش گفتم یه چیزی بگو، یه سری تکون بده، یه هااا بگو لعنتی، هیچیییی مطلقا هیچیییی… ولی مثلا اگر درسمون در مورد روابط بود هر آنچه نسبت در دنیا وجود داشت رو بهمون یاد میداد، با همون قیافه پوکر فیسش…چند روز پیش یادش افتادم و یهو یادم افتاد که فامیلیش با فامیل ماسورم یکیه، به ماسورم گفتم میشناسیش؟ گفت دختر خالمه (با نسبتهای پیچیده ای فامیلاشون یکی بود)، و معتقد بود، چون سالها ممتحن آیلتس بوده این شکلی شده!برام جالب شد، شغل آدما چقدر میتونه روی حالت چهرشون اثر بذاره؟؟ هرجا میرم به چهره آدمها دقت میکنم ببینم چقدر با شغلشون همخونی داره… تو آیینه به چهره آفتاب سوخته خودم نگاه میکنم، چه شغلی به این چهره میاد؟ باغبون؟ چوپون؟ نه… معلم یه مدرسه تو دهات میتونم باشم، از اونا که ۵تا مقطع رو سر یه کلاس با هم درس میدن…۸-۹سالم بود تو یه مسابقه شرکت کردم، آخر سر مجری ازم پرسید میخوای چیکاره بشی؟ گفتم نرررس، گفت چی؟؟؟؟ گفتم نرررس دیگه، یعنی پرستار… خدایی هیچ وقت دلم نمیخواست پرستار بشم، فقط چون به نظرم نرررس باحال بود و از تلفظش وقتی بابام میگفت خوشم میومد گفتم… بعدها که پزشک دهکده رو میدیدم دوس داشتم، پزشک یه دهکده بشم، بعد که بچه های فک و فامیل واسه گذروندن طرحشون میرفتن روستاها و شهرهای اطراف و از بدبختیاشون میگفتن و اینکه اصلا شبیه آنچه در سریال میدیدیم نبود، بیخیالش شدم…و شاید عجیب و باور نکردنی باشه ولی در این سن و سال و بعد از سالها کار کردن، هنوز دارم فکر میکنم بزرگ شدم میخوام چیکاره بشم😅با جی پی جون(چت جی پی تی) مشورت میکردم، هی میگه با این روحیه ای که تو داری فلان کار و فلان کار رو بهت پیشنهاد میکنم، میگم عزیزم میشه بیخیال روحیه من بشی بگی کدوم کار پول بیشتری داره؟ میگه آره ولی با توجه به روحیات تو، اگر بری تو این کارا زود فرسوده میشی، اینقد که این با روحیات من آشناس و بهشون اهمیت میده، کل پارتنرایی ک در طول زندگی داشتم رو هم، اینقد شناخت نداشتن…جدا از شغلی که دارین به این فکر میکنین که چه کاری مناسب شماست</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>325</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-klpmatr64th8</link>
                <description>من واقعا فرهنگ تعطيلات ندارم، یعنی هیچ وقت نداشتم، هروقت دو روز تعطیل بوده یه جوری خودمو شرحه شرحه کردم و تو گل پلکوندم که لازم بوده یه هفته فقط ریکاوری کنم…امروز خواهر و برادرم با خانواده اومدن خونمون، دو روووز بود منو ندیده بودن🤣 ولی من از تختم بلند نشدم، هیچی دیگه مهمونی تو اتاق من برگزار شد😛 چند وقتیه دانتون ابی رو میبینم، و برام خیلی جالبه که زندگی اکنون من (به عنوان یه زن) از زندگی صدسال پیش اونا به مراتب اسف بارتر هست… بعد همش به همه چیز اعتراض دارن و خواستار تغییرن و معمولا هم پیروز میشن… شاید من نوعی مطالبه گر خوبی نبودم که هیچ تغییر اساسی حاصل نشده…دیشب خستهههه و له و داغون تو مسیر برگشت، ساعت ۱۱ شب، از هر طرف میرفتم میخوردم به ترافیکی که بعضیاااا درست کرده بودن، یه خانم مسنی یه کاغذی دستش بود، برام جالب شد بخونمش، نوشته بود تا با شروط ما موافقت نشه ما اینجا هستیم، نمیتونم دقیقش رو بنویسم چون اعصاب زیادی ندارم…یعنی گشتم دنبال جای پارک که با همون حالم پیاده شم بهش بگم بده من امضا کنم، بده دیگه، شروط رو بده من امضا کنم موافقتم رو اعلام کنم، واقعااا چرا اخه؟؟ تو اونجا وایسی این کاغذ رو بگیری دستت همه میترسن اوکی میدن لابد!! این روزا بیشتر از همه زندگیم دارم تمرین صبوری و سکوت میکنم، چون اگر صبرم تموم بشه و سکوتم بشکنه اصلااااا ادم مودبی نخواهم بود…🤬🤬🤬</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 21:56:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>326</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xmvj9tyy6jlc</link>
                <description>نوشته پنج شنبه شب…درسته نت ندارم ولی ترجیح میدم ۵دقیقه نوشتنم رو داشته باشم…امروز قرار بود ۷نفر بریم کمپ، ۲تا خانم ۵تا اقا… صبح شدیم ۵تا ۴تا اقا و من🥴😬اولش یکم معذب شدم چون به امید این اومدم ک اون خانمه نسبت به من توانش کمتره و اینجوری میشیم دوتا اسلوموشن، ولی متاسفانه شدم تنها اسلوموشن جمع…البته تا اینجا که نه تنها بد نبوده، خیلیم خوش گذشته…یعنی اگر راه داشت میذاشتنم رو تخت روان و با خودشون میبردن بالا🤪😅کولم خیلی سنگین بود، شیک و‌مجلسی برام سبکش کردن، یکی چادرم اورد، یکی کیسه خواب، هرکی یه تیکه بارم رو کم کرد، من موندم و چندتا لباس و یه کمل بگ😛✌🏻کل مسیرم فقط مواظب بودن به من سخت نگذرهبه محل کمپم ک رسیدیم چادرمو زدن و همه وسایلم رو اماده گذاشتن داخلششام و چایی و دمنوشم که برام اماده کردن… همش هم عذرخواهی میکنن بابت اینکه تو کار من فضولی میکنن و شاید مدل کار کردنشون باب میل من نباشه، و من اینجوریم ک تا باااشه از این فضولیااا😁🤪 والااااو از مسیر بگم که اولش خیلییی سخت و طاقت فرسا بود واقعا، با کوله سنگین زیر آفتاب رو دامنه سه ساعتی پیمایش داشتیم و واقعا از ساعت دوم هر لحظش به انصراف فکر میکردم، که یه سایه درخت پیدا کردیم و یکم نشستیم و به لطف دوستان کوله من سبک شد و تقریبا دو ساعت بعد تو همون مسیر با شیب خیلی بیشتر البته، ادامه دادیم و رسیدیم روی یال و جانان زدیم😆یه نفرشون کل مسیر مرتب میگفت هرررچی خواستی من دارم، بالا که رسیدیم گفتم من هندوانه میخوام، گفت آجی کوچیکشو دارم😅باز یکساعت راه رفتیم، یه جا واسه ناهار توقف کردیم، باز ادامه دادیم تا رسیدم به کلی آبشارای خوشگل خوشگل، و بلاخره ساعت ۶/۵ رسیدیم به یه جایی که بشه توش کمپ زد…بعد از شام ما بودیم و تاریکی مطلق و یه آسمون پر از ستاره🤩✨</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>327</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xb0skw7wtf0p</link>
                <description>رفتم سوپر، یه خانومه اومد خرید، اینقد بهش مشاوره دادم در خریدش، فکر کرد من فروشندم، به صاحب مغازه میگم خیلی دلت میخواد کله منو بکنی نه؟ میگه نه والا دارم فکر میکنم شاگردام یه دهم تو واسه مشتری انرژی میذاشتن فروشم ده برابر میشد🤣 شاگرد مغازه در حد نو، کسی نمیخواد؟؟فروشنده لوازم آرایشی منو دیده، میگه یه عطری آوردم بااااب خودت بیا بدم تست کنی… بوش مورد پسندم بود در کل ولی یه نتی توش داشت که میرفت تو مخم… گفتم نه مرسی نمیخوامش، یه جوری ناراحت شد، انگار خواستگاری کرده جواب رد شنیده… داداش نفس عمیق، دمممم، باززززدمممم…میخواستم از خیابون رد شم یه راننده روانی یهو فرمون رو پیچوند سمتم وقتی ترسیدم و پریدم عقب خندید🫤 رو اب بخندی خوب…در یک اقدام انتهاری پس از جلسه با منتورم تکست دادم ب دوتا مراجع هام که جلسه هامون نصفه ول شده بود و دیگه پیگیری نکرده بودم و نکرده بودن… گفتم قشنگم دلت برام تنگ نشده😁😁 نه با این ادبیات البته، جالب اینکه هر دوتاشون گفتن وااای میخواستم پیام بدم و واااای چقد جلسه لازم بودم و ایناااا، خوب دختر زیبا، پسر قشنگ، روزی پنج هزارتا ریلز واسه دوس و رفیقات میدی یه تکست هم به من بده، والااااا…وسط برنامه های روزانه و جلسه هام، تند تند خرید کردم و وسایل کمپ فردامو جمع و جور کردم و غذا آماده کردم، الان اینقد له و خستم دلم میخواد زنگ بزنم کنسل کنم🥴🥴 احتمالا فردا نتونم نوشته ای شرر کنم، از اون سه نفری که منو لایک میکنن تقاضا مندم بیان بنویسن، وااای افسانه کجاااایی؟؟ چرا پست نذاشتی؟؟ همینجوری ابراز نگرانی و غم و اندوه کنین تا من بیام  </description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>328</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-aeurqimxuvog</link>
                <description>دلمون واسه میدونمون تنگ شده بود، رفتیم میدون گردی…من کاملا اصفهانیم، یعنی اینجا دنیا اومدم و اینجا بزرگ شدم و همچنانم اینجام، اینقدم دور و بر و زیر و بالای این میدون خوشگل رو‌گشتم که حد نداره، ولی این لعنتی جذاب هر روز یه جاذبه جدید رو میکنه، خدااایی اگر میدون خوشگله ما رو ندیدین نصف عمرتون بر فناس، شنیدین میگن اصفهان نصف جهان؟ الکی میگن ولی میدونمون قشنگه واقعا🤪😬خواهرزادم و دوستم همراهم بودن، دنبال یه کافه خوب بودیم، هی گفتم اینجام فلان کافه هست، اونجام بمان کافه هست، بعد اولین کامنت در مورد هر کافه میگفتم این خوبه خنکه، اینجا اخرین بار سرمایشش خوب نبود… دوستم میگفت افسانه به جای اینکه درمورد غذا نظر بده در مورد هوا نظر میده، بچه خواهرم گفت مگه خالمو نمیشناسی؟ نبینش اینقد گوگولی و آرومه، گرمش که بشه کلثوم اکبری هسه ساکن ساری😈😈بچه خواهرم میگفت حیف ک قهوه رو ترک کردی وگرنه اینو واست میخریدم😅 با این ترکیب رنگ خدا رو شکر ک قهوه رو ترک کردم✌🏻سرکلاس استاد گفت یه مراجع داشته که پارتنرش غیر از این خانم با ۸نفر دیگه هم بوده(تا جایی که فهمیده!) گفتم دمش گرم خوب هندل میکرده🥴 من حوصله یه نفر دیگه رو ندارم، ۹تا دیگه اخه؟! یکی از بچه ها گفت چرا اون آقا نمیره تراپی مشکلش رو حل کنه؟ گفتم عزیزم ناصرالدین شاه مگه میره تراپی؟ تازه کلی هم به خودش و زرنگیاش افتخار میکنه!یکی از بچه ها اومد در مورد آسیب هایی که موسیقی به ذهن و بخصوص ناخودآگاه میزنه صحبت کنه، یکی یکی آهنگا رو میگفت من میخوندمشون، یه جایی گفت یه جوری افسانه همه رو حفظه دیگه روم نمیشه بگم چقد آسیب زنندس، گفتم طوری نیس که دم در با لباس آستین بلند سفید منتظرم ایستادن🤪 </description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:51:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>329</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-zpiwgkcpucep</link>
                <description>این روزا باشگاه خیلی شلوغه، ساعت های مختلف میرم بلکه یه تایم خلوت تر پیدا کنم، اما تا الان ک موفق نبودم… همهمه و صدای حرف و خنده و صدای خیلی بلند موزیک به روانم چنگ میزنه، از جلسه بعدی حتما ایرپاد میبرم…امروز باز هم در جست و جوی خونه گذشت، خونه هایی با سالن ها و آشپزخونه های بزرررگ و اتاق های کوچیک… به مشاور املاکی گفتم ببین دوست عزیز من عملا تو اتاقم زندگی میکنم، حتی کارمم آنلاینه، پس بفهم وقتی بهت میگم خونه با اتاق بزرگ چی دارم میگم، پرسید یعنی حال و پذیرایی کوچیک باشه طوری نیس؟ گفتم نه اونقدر که اتاق برام مهمه…کلی پلن های مختلف با تم های مختلف از لشینگ تا ادونچر واسه دو روز تعطیلی دارم، نمیدونم واقعا کیو انتخاب کنم کدومو جواب کنم… امروز به خواهری میگفتم من مغزم درد میکنه حال انتخاب ندارم احتمال اینکه هیچ جا نرم کلا هست…من واقعا حال ادامه دادن ندارم…</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 22:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>330</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-fba31s0zorwk</link>
                <description>تو طبقه ما، سه تا واحد دیگه هم هستند، با دوتا از واحدها تو این سه سال غیر از سلام هیچ ارتباط دیگه ای نداشتیم، اونم چون نی نی داشتن و من بیشتر چشمم دنبال نی نی هاشون بود، به بابا مامان نی نی هام سلام میکردم، خانم واحد سوم خیلی گرم و صمیمی و بجوشه و از ایناس که تا سلامش میکنی آمار کل زندگیشو میده و به همین دلیل بیشتر میشناسیمش، امروز جلوی آسانسور دیدمش و مشغول صحبت شدیم که خانم یکی دیگه از واحد ها اومد، من سلام کردم، خانمه خیلی سرد جواب داد و رد شد… خانم واحد سوم پرسید، میشناسیش؟ گفتم مگه خانم واحد کناریتون نیس؟ گفت نه دوس دختر آقاهس وقتی خانمش نیس این میاد🫤🫤 گفتم من همیشه فکر میکردم این خانمشه و همیشه گفتم چه عطرای گرم و خوش بویی میزنه، بعد هر وقت از جلوی خونه ما رد میشه تا کلی وقت رد بوش میمونه، چجوری میره خونه یه زن دیگه و زنه این بو رو نمیفهمه!! خلاصه که برگااااام از این وقاحت و برگااام از این حجم تو باغ نبودنه خانومه…خانوم واحد سوم گفت من چندباری خواستم گوشیو بدم دستش ولی نمیگرفت منم گفتم به من چه، گفتم والا من نمیدونم تو این مواقع بهترین کار چیه ولی بعید میدونم هیچ زنی بوی یه زن دیگه دیگه رو تو خونه زندگیش تشخیص نده…بهش گفتم کاش بهم نگفته بودی ، من ک دارم میرم ولی از این ب بعد سختم میشه بهشون حتی سلام کنم…😓باز رفتیم در جست و جوی خونه و چقد بی ریخت و بد نقشه و بد سلیقه ساخته شدن، هر کدومشون یه ایرادی دارن که نمیشه ازشون چشم پوشی کرد…صبح این دوست عزیز رو تو کوه دیدم، به دوستام گفتم نگاه کنین با یه دست و یه پاش ریلکس وایساده، انگار نه انگار روی یه سطح با همچین شبیی هست، اون وقت به ما میگن اشرف مخلوقات!! بخدا که ما اقدسشون هم نیستیم…جذبه نگاه بزرگوار ما رو کشت…</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 21:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>331</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-dl2ifusagjhm</link>
                <description>گوگل میت قشنگم بلاخره برگشت، امروز اولین جلسم با گوگل میت بود، وسطای ذوق برای برگشتش بودیم که مراجع گفت تورو خدا این عکستم عوض کن…بعد از جلسه به عکسم نگاه کردم، واسه حدود ده ساله پیشه این عکس، بعد از سه سال رابطه کات کرده بودم و تو دریایی از بهت و غم دست و پا میزدم که دوستم گفت پاشو بیا اینجا (تهران) با هم غصه بخوریم، اونم تازه شکست عشقی خورده بود… به زور رژ قرمز میخواستم بگم حالم خوبه و اصلام درد نداشت… به علت پر خوری های عصبی لپام زده بیرون انگار دندونم ابسه کرده😬 و چقدر معصومم و چقدر نگاهم غم داره برخلاف لبخندی که رو لبامه… خواستم عوضش کنم عکس بهتری برای جایگزینی پیدا نکردم، به بچه خواهرم پیام دادم بیا ۴تا عکس پروفایل از من بگیر من این عکسای پروفایلامو عوض کنم ثواب داره🤣امروز به معنای واقعی کلمه خودمو کشوووووندم تا باشگاه، یعنی اول گفتم ۹ که جلسه تموم شد میرم، جلسه تا ۹/۵ طول کشید، گفتم طوری نیس ده میرم، خلاصه ک دردسرت ندم تهش ۱۲/۵ باشگاه بودم، وارد شدم مربیم گفت چرا اینقد حال نداری؟ عادت ندارم اینجوری ببینمت، گفتم هیس هیچی نگو کلی با خودم صحبت کردم که الان اینجام، یکم دیگه ادامه بدی ول میکنم میرم، یکساعت اولم سخت گذشت ولی از ساعت دوم دیگه خوب شد و خودم شده بودم…مدتیه دارم روابطمو بازبینی میکنم، یه چیزی از جنس وسواس تو ذهنم دارم، این مدلی که همش میگم نکنه من اشتباه کردم، نکنه باید بیشتر صبر میکردم، نکنه باید بیشتر فرصت میدادم، نکنه، نکنه…یه چیزی که هیچ جوره تو رابطه تو کتم نمیره، حضور دوستای جنس مخالفه، یعنی همیشه با این قضیه مشکل داشتم و برام نپذیرفتنیه واقعا… جاست فرند، سوشال فرند، پارتی فرند و… نظر شما چیه؟ به نظرتون اوکیه حضورشون؟ چقدر؟ تا کجا؟ چند روز در هفته؟(اين پست ديشب بود كه الان ديدم ويرگول حال نداشته منتشر كنه😁)</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:52:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>332</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-c4qthy1hkxqd</link>
                <description>امروز بهار دسته جمعی رفته بودیم به گردش، کجا؟ خوانسار…چندتا ماشین بودیم و تو مسیر خوب یکی عقب می موند و معطل میشدیم که برای من خیلی عادی بود ولی گویا بقیه اندکی کلافه شده بودن، وقتی رسیدیم، یکیشون گفت افسانه تو ک پلن رو میچینی یه اتوبوسم بگیر همه باهم بریم، هم خوش میگذره هم معطلی نداره…تا گفت نمیدونم چرا یاد اتوبوس خانم فریزل افتادم و سفرهای علمیش… حیف ک موهام فرفری نیس🤪واقعا همیشه دوست داشتم مثل خانوم فریزل یه اتوبوس جادویی میداشتم که علاوه بر اینکه دوستامو باهاش میبردم سفر، تغییر سایزم میداد و مثلا میتونستیم بریم تو دهن یه نفر و مراحل گوارش رو از نزدیک میدیدیم، البته غیر از مرحله اخرش، ترجیح میدم از همون دهن برگردم بیرون😬</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>333</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-mjebvgy0tq0u</link>
                <description>دوستم از تهران اومده بود، رفتیم باهم بگردیم، این دختر اینقد نااااز و‌گوگولیه که خدا میدونه، بعد اینقدددد قشنگ و نازدار و‌کشدار حرف میزنه، انرژی زنانه صد و بیست از صد…همش بهش میگم تو فقط حرف بزن…😍😍 همینجوری داشتیم تاب میخوردیم، مامانش تماس گرفت، صداش میومد، مامانش هم همینجوری ناااز و کشدار حرف میزد…دیدی اخر کلمه رو میکشن، مثلا میگن یادت نره فلان کارو بکنیااااا، از این مدلیااا… بعد فکر کردم خوب این دختر پیش این مادر بزرگ شده دیگه، عادیه اینجوری حرف بزنه، حالا مامان من یه زن خوزستانی که اصلا ناز و عشوه اومدن براش افت داره، سریع و سفت حرف میزنه، خوب معلومه در نهایت من بتونم عباس آقا باشم😆امروز به این نتیجه رسیدم که با خواهرزاده بزرگه، کوآلیتی تایم نداشتیم خیلی وقته، اینه ک گفتم بیا عصری بریم ددر ، و تصمیم گرفتیم بعد از مدتها بریم سینما، فیلم «تهران کنارت» حالا اصلا اینکه هیچ محتوا و مفهوم خاصی نداشت بماند، یه خانوم کنارمون نشسته بود به ترک دیوارم میخندید، بلند بلند، بعد ما از خنده خانمه خندمون میگرفتم، با یه روحیه شادی برگشتیم خونه😬اینقد له و خستم، ماسورم میگه بیا ماساژت بدم خستگیت بره، میگم کارم از ماساژ گذشته، فقط مشت و‌ مال جوابه😛</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 22:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>334</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ka5vpb3gemwz</link>
                <description>امروز یه نفر با این امید که جمعه قراره رحمش باز بهش یاداوری کنه، که از بچه خبری نیس، پلن کوه چید، اماااا رحمش در یک اقدام انتهاری ۴صبح خواست بهش نشون بده که اینجا رئیس کیه! ولی وی بسیار لجبازتر از این حرفا بود😁 اینه ک پرررررو پرررروووو روز اول پریود رفتم کوه!! اول گفتم اشکال نداره الان قرص میخورم، بعد دوساعت دوساعتم تمدید میکنم، اوکی میشه، آب نمک و شکرم میبرم، ریز ریز میخورم، تهش اگه دیدم دارم میمیرم، برمیگردم خوب…تمدید قرص، اول شد ساعتی یه بار و بعد شد نیم ساعتی یه بار، آب هم خیلی جواب بود و یه جاهایی داشتم میمردم که یکم مینشستم و باز ادامه میدادم، و بلاخره رسیدم به قله✌🏻تنها مشکلی ک داشتم لرز شدید بود، با سه لایه لباس از درون میلرزیدم، هرچقد شوری و شیرینی خوردم افاقه نکرد…ولی در کل تجربه جالبی بود😍</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>335</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-br6u9djdbl4y</link>
                <description>کنیا که رفته بودم، وقتی بچه هاشون رو‌میدیدم کلییی ذوق میکردم و قربون صدقشون میرفتم، یه روز رانندمون پرسید: «گربون برم» یعنی چی؟ اولش که نفهمیدم چی میگه، بعد که توضیح داد فهمیدم براش سواله ک من به بچه ها چی میگم؟ «قررربونت بررررم»، براش توضیح دادم که معنی لغویش چیه و اینکه درواقع یه اصطلاحه، وقتی کسی رو خیلی دوس داری و ذوق میکنی براش، میگی….بچه ها لیلا، لیلا بچه ها… اگه مامانش دوقدم اونورتر نبود، میزدمش زیربغلم با خودم میوردمش😅چند روز بعدش پرسید تو خیلی بچه دوست داری؟ گفتم اره عاشق بچه هام، بخصوص این بچه ها که به نظرم خیلی کیوتن… نه گذاشت نه برداشت، گفت بچه من و تو خیلی خوشگل میشه!😅 گفتم دوست عزیز بچه من و تو، شیرشکلات میشه، من دارک چاکلت دوس میدارم… بعد به لیدرمون که با شنیدن این جمله یه حالت متفکر، محو در افقی به خودش گرفته بود، گفتم احیانا نباید اول منو به یه قهوه دعوت میکرد؟؟ بعد میگفت خونمون یه زرافه دارم بندری میرقصه؟؟ بعد حرف خوشگلی زشتی بچمون رو پیش میکشید؟؟امروز دوستم زنگ زده میگه کووین (آقای راننده) یادته؟ میگم اره چطور؟ میگه همه شدن کووین… تازه صد رحمت به کووین…بعد تعریف کرد که این مدت دنبال کار اداری میگشته، و با هر موجود مذکری که دوبار صحبت کرده، دقیقا بار دوم بهش پیشنهادات بی شرمانه دادن، حتی به یکیشون گفته داداش تو منو ندیدی اصلا، چجوری میتونی همچین پیشنهادی بدی؟ گفته ظاهر نسبیه، همین که دختری کفایت میکنه😒🫤 داداشششش به کجا چنین شتابان اخه؟!!!!و برای بار نمیدونم چند ده هزارم، فکر میکنم، از ماست که بر ماست، وقتی من هنوز نمیتونم آزادی و امنیت و استقلال یه خانم رو ببینم و کاری به کارش نداشته باشم، چطور قراره آزادی و استقلال و امنیت رو در سطح جامعه داشته باشم؟!با یکی دیگ از دوستام حرف میزدم، آلمان زندگی میکنه و طبق معمول داشت حرص میخورد از اینکه من دو روز میخوام مهاجرت کنم و سه روز نه، اینقد مکالماتمون بامزس، هرسری بهش میگم همین متن مکالماتمون رو بفرستیم سفارت من ویزا میگیرم🤣🤣والا خودشون میفهمن همچین نابغه ای رو نباید از دست بدن…یه قسمتی از مکالماتمون هم اینطوریه که من هی مشکلاتم (شما بخونین بهونه هام) رو میگم، اون بعد از اینکه یه دور خودم و ارواح عمه هام رو مورد عنایت قرار میده، برای بار هزارم برام توضیح میده که اصلا اینی ک میگی مشکلی نیس و من تو دلم میگم آی نوووو….یعنی در یه ساعت مکالمه بالغ بر صدبار گفت ای بمیری من راحت شم، اخرش گفتم تو که اینقد منو دوس داری، چه اصراری داری منو ببری پیش خودت، گفت اخه حتی اینجام بدون تو یه چیزی کم داره، و من حداقل برای یه هفته خر شدم😬وسط مکالمه بودم که یه چیزی تو آشپزخونه ترکید، بله کنسرو ذرت گذاشته بودم بجوشه و الان از سر و روی آشپزخونه ذرت میبارید😮‍💨😓شب رفتم باز ذرت بخرم، شونصدتا سوپر مارکت رفتم، هرآنچه کنسرو بگی داشتن، الا ذرت!! عادیه؟!خانمه داخل سوپرمارکت گفت واااای چقدر شبیه هندیایی!! لبخند زدم و رد شدم، پرسید زیاد بهت میگن؟ گفتم قبلا گفتن، دو سه سالی بود کسی بهم نگفته بود😆</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 04:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>336</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75932237/336-aragylq2kxaz</link>
                <description>وقتی یکی بهت دروغ میگه، بعد میفهمه که فهمیدی، بعد میخواد ماست مالیزیشن انجام بده، بعد هی توجیه و بهونه و وسطاشم میگه البته دروغم نگفتمااا، این طوری بود اون طوری بود و… در اون لحظات من 😮‍💨😏 افسانه نفس عمیق بکش، افسانه به خودت مسلط باش، افسانه کنشگر باش، یه جاهایی هم، افسانه ندرش لطفا🫣خلاصه که ختم به خیر شد…امروز تولد مربی کوهنوردیم بود، نمیدونم غیر از تبریک لازمه کار دیگه ای هم بکنم؟ کیک؟ کادو؟شنیدین میگن خردادیا مودین؟ دو قطبین؟ چرا من هر چی خردادی میشناسم گلی است از گل های باغ بهشت، اینقددد که اینا فقط یه مود مهربون و گوگولی و دوست داشتنی دارن…یعنی این مربی منو باید ببینین، همش لبخند میزنه، هرگندی هم بزنی میگه خیلی عادیه، هممون همینجوریم، تاااا صبح صبووووور و خوش اخلاق، یه سری بهش گفتم اینقد همیشه میخندی فکر میکنم میمیک صورتت شده، عضلات صورتت فرم دیگه ای نمیتونن داشته باشن…امروز به مریض داری و خاله بازی گذشت، خواهری مریض بود و دیگه من همچون کزتی کارهای خونه خواهر رو‌ انجام دادم و ناهار و شام پزیدم، عصری براش دل و جیگر درست کردم، گفتم اینو باید تا تهشو بخوری، اگر واسه هرکس دیگه ای بود، صدتا چوب کف پام میزدی، من دست به دل و جیگر نمیزدم، واسه تو که من چیکارا نمیکنماااا…چند وقت پیش شوهر دوستم میگفت، ما یه بچه دیگه میخوایم، این بچه گناه داره تنها باشه…ببین چقدر خوبه تو و خواهرت همدیگه رو دارین…گفتم اگر تضمین میکنی، بچه بعدیتون دختر باشه و دقیقا عین من و خواهری تربیت میشن و رابطشون عین ما میشه، من برم مخ دوست جونمو بزنم یه نی نی دیگه بیاره…شوهرش دستاشو برد بالا گفت تو زندگیم اینطور قانع نشده بودم😆در کل این بحث بچه دوم بین دوستای من خیلی داغه، و من مات و مبهوتم که ریلیییی؟ بچه دوم؟ تو این شرایط؟ تا جایی که بتونم و منو وارد بحث نکنن، شنونده میمونم، ولی تو سرم میچرخه که حالا اصلا همه چی رو بذاری کنار و فکر کنی تو سویس داری زندگی میکنی، بچه دوم پرسید چرا منو به این دنیا آوردی، میخوای بگی چون اولی تنها بود؟؟ خوب سگ بگیر واسه اولی…🥴آقا هوای شهر ما بو خاک میده، شهر شما چطور؟</description>
                <category>افسانه</category>
                <author>افسانه</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>