<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_75982648</link>
        <description>18 سالمه و میخوام وقتی بزرگ شدم نویسنده بشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:41:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1687907/avatar/ihU4tj.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_75982648</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تانگو با جاروکش سنگ قبر فروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75982648/%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B4-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-dpmmtdfi94n3</link>
                <description>چه میشود اگر روی سنگ قبر دوربینی نصب کنیم تا از چهره کسی که به نام و عکس و تاریخ تولد و فوت عزیزش خیره شده، عکس بگیرد. از آن چهره پشیمان و خالص. از آن مرگ‌آگاهی گذرا. از آن چهره‌ای که مثل کودکی با سر پایین قول میدهد اشتباهش را تکرار نکند ولی فردا بعد از ظهر، پدر و مادرش دوباره با اتاق به هم ریخته و رنگ پاشیده روی فرش و سر جدا شده عروسکش مواجه می‌شوند. آن صورت مبهوتی که غرق در جمله های سخنرانی های الهی قمشه ای درباره مرگ است را البته می‌توان به آسانی بیدار کرد. با شماره تلفن یا نامی که در جنوب غربی یا شرقی سنگ قبر زده میشود. تبلیغ سنگ قبر فروشی! از پای سفره تمام نشدنی از خوراکی‌ها و غیرخوراکی‌های خوش‌طعم بهشت خدواند، از مکیدن شیره زندگی، از آبتنی کردن در حوضچه اکنون و از پرواز بی‌پروا بر فراز آسمان ابدیت، یک راست پرتت می‌کند پای خورشت کرفسی که با برنج شفته مزین شده. ناگهان، تقلای ممتد برای توسعه مارکتینگ و پول درآوردن را به چشم میبینی. بوی لباس گندیده و کثیف تراشکارها را می‌شنوی. صدای گوش خراش سنگ بر را می‌شنوی. زن پیر تنهایی را میبینی که 13 ساعت بعد از مرگ ناگهانی همسر عقیمش، با لباس مشکی و چشمانی سرخ و پر از اشک، از فروشنده برای سنگ قبر تنها همنشین زندگی‌اش تخفیف می‌خواهد.«بریل» کلمه ای بود که در جنوب غربی سنگ قبر مادربزرگم زده بودند. قبری دو طبقه. حالا من و پسرعمویی که پسرخاله‌ام هم هست، باید از سمت پشت ساختمان غسالخانه، راه را می‌گرفتیم و می‌رفتیم تا در سمت چپ خیابان، بین تمام مغازه‌ها، «بریل» را پیدا کنیم. بریل هم ترتیب برداشتن سنگ قبر را میداد، تا پدربزرگم را که به تازگی فوت کرده بود، کنار مادربزرگم دفن کنند.بیشتر آدم‌ها از آگاهی همیشگی انسان از دنیای درون و پیرامونش گله می‌کنند. از تحلیل دائمی داده‌ها در مغز انسان، حتی در زمان خواب. از اینکه بار زندگی و زحمات و دلهره‌ها و التهاب‌هایی که همراه خود می‌آورد، بیش از توان انسان است و ای کاش میشد، هر از چند گاهی برای مدتی این بار را گذاشت زمین و نفسی تازه کرد. ولی گویا ما همگی بچه‌هایی هستیم که خانم ناظم تنبیه کرده و دو دست و یک پایمان را بالا نگه داشته. و حالا خانم ناظم سخت‌گیر‌تر از آن است که اجازه دهد پایمان لحظه ای زمین را لمس کند. خیلی‌ها به دنبال کلیدی هستند که بفشارند و ثانیه ای بعد، بی این که متوجه باشند یا تلاشی بکنند برای مدتی که خودشان از قبل تعیین کرده اند به خواب بروند. بعضی افراد هم در تصمیمی که شاید لحظه ای و نه از روی دانش و تفکر می گیرند، به دیوانگان رشک بی‌جا و مسخره‌ای می‌ورزند که چه خوب که نمی‌دانند و نمی‌فهمند. انتخاب کردن یا نکردن گزینه «پاک کردن صورت مسئله» نیازمند تامل عمیق و طولانی‌تری است.من اما فکر‌ می‌کنم خانم ناظم بالای سر ما آنقدر‌ها هم بداخلاق نیست. شاید حتی گاهی با دست خودکارش را روی زمین می‌اندازد تا زمانی را که زیر میز برای برداشتن آن صرف خواهد کرد، به رباط صلیبی‌مان برای استراحت، هدیه دهد. بسیار تجربه کرده‌ام که در عمق چشمانی که به زمین خیره شده‌اند یا دستانی که کار میکنند و پاهایی که وول می‌خورند، اغمایی سخت عمیق دیده می‌شود. دستانی که کار میکنند و پاهایی که وول می‌خورند و خانم ناظمی که روی میز خوابش برده. اغمایی که گاهی آنی است، گاهی برای چند دقیقه، گاهی برای چند روز و گاهی برای سال‌ها! جاروکش سنگ قبر فروشی «بریل» جزو نفراتی بود که در حال غرق شدن در یکی از همین اغماها دیدم. طوری که حتی دست و پایی هم برای نجات پیدا کردن، نمی‌زد.وقتی یکی از کارکنان غسالخانه با خونسردی کامل، طوری که انگار رخت‌ چرک‌هایمان را برای شستشو تحویلش داده باشیم، با سیگاری بر لب و کفش‌هایی نو که واضحا اولین بار بود که میپوشیدشان، هزینه کفن یا پتو یا هرچیز دیگری که سر در نیاوردم را ازمان گرفت، از کنار نیمکت‌های خالی از مادرها و پدرها و فرزندان و نوه‌ها و خواهرها و برادرهایی که تا چند ساعت بعد قرار بود روی آنها برای عزیز از دست رفته‌شان گریه کنند، رد شدیم. به مغازه «بریل» رسیدیم. یک محوطه مقابل مغازه بود که در کناره‌های آن سنگ‌ها را به دیوار تکیه داده بودند. نمونه‌ کارهایی از هنرمندی‌شان برای صاحبانی که هرگز ندیده‌اند. یک بخاری هم که بازی گرم کردن هوا را به تابستان باخته بود، کنارشان خاک می‌خورد. درِ مغازه بسته بود و مردی که کمتر از 25 سال سن داشت، گرد و خاک اطراف را بدون خاک‌انداز جارو میکرد. پشتش به ما بود و برای همین متوجه حضورمان نشد. گرچه بعدا فهمیدم حتی اگر رو به ما ایستاده بود هم دو هزاری‌اش نمی‌افتاد. حتی اگر کل دور سرش را چشم‌هایی احاطه می‌کرد و می‌توانست دید پاناروما داشته باشد، حتی اگر تراشه‌ای توی مغزش کار می‌گذاشتند که از موقعیت همه‌ آدم‌های دنیا باخبرش میکرد، باز هم نه. دو پسر، یکی جوان و یکی نوجوان نزدیک جاروکش شدیم. اسم صاحب مغازه یادم نیست. چیزی شبیه به «رحیمی» بود.- سلام، ما میخواستیم سنگ قبرمون برداشته بشه. قبرمون دوطبقه‌ست... میدونین. به آقای رحیمی زنگ زدیم ولی جواب ندادن.بعد از اینکه سلام‌‌‌مان را شنید، برگشت و جواب سلام داد ولی جارو کشیدنش را متوقف نکرد. قدش کوتاه بود و اگر فقط کفش‌هایش را میدیدی، فکر میکردی 12 سالش است. دو سه ثانیه بعد همینطور که جارو را ثابت توی دستش نگه داشته بود گفت:- سلام. من نمیدونم، خودشون الان دارن میان، صبرکنین بیان با خودشون صحبت کنین.- ما بهشون زنگ زدیم ولی جواب ندادن. شما شماره دیگه‌ای ازشون ندارین؟- خودشون الان میان.این ها را با عشوه مُنشیِ از خود راضیِ 7 قلم آرایش کرده‌ای که با دهان باز آدامس می‌جود نگفت، مثل بچه‌ای صحبت میکرد که والدینش قبل رفتن از خانه به او گفته‌اند در را روی کسی باز نکند. دوباره شروع کرد به جارو کشیدن. جارو کشیدنش از چرخاندن دی وی دی قبل از گذاشتن توی درایور بی‌فایده‌تر بود. خاک انداز دستش نبود و از همه مهمتر محوطه ذاتا خاکی بود. خاکی را از خاک پاک میکرد؟ کف استخر پر از آب را مگر میشود با سشوار خشک کرد؟ به همه این‌ها وقتی دقت کردم که هر بار آن جارو روی زمین کشیده میشد، صف غبارها توی دهان و بینی ما و خودش میرفت. چند لحظه بعد با جارو از بین من و پسرعمویم حرکت کرد و چند قدم جلوتر، دوباره گرد و غبارها را با صف‌های مرتب راهی کلاس‌هایشان کرد؛ دماغ من و پسرعمو و خودش.- امکانش هست شما یه زنگی بهشون بزنین؟ ما عجله داریم. تا ساعت 11 باید آماده بشه. (ساعت 9 بود)خاطرم نیست که تسلیت گفت یا نه. ولی خوب یادم هست که بارها ما را جلو و عقب و چپ و راست، همراه خودش و جارویش میکشید، مثل رقص تانگوی آل پاچینوی کور و زنی تازه کار در «بوی خوش یک زن». ما آن زن تازه‌کار بودیم و او آل پاچینو، که با صلابت تمام و چشمانی یخ زده، تابمان میداد. پیچ و تاب در میان غبارهای از گور برخاسته. کور بود، اما از ناحیه مغز. در اغما فرو رفته بود. خانمِ ناظمِ بالاخانه‌اش روی میز خوابش نبرده بود، مرخصی گرفته بود و بچه‌ها را در مدرسه تنها گذاشته بود. بچه‌ها زیرکانه یک پایی که بالا گرفته بودند را برای لحظاتی روی زمین نگذاشته بودند، از ستون‌ها بالا می‌رفتند و از لوسترها آویزان می‌شدند. توقف تحلیل داده‌ها. این اتفاقی بود که برایش افتاده بود.هر بار هم همان حرف‌های قبلی را تکرار میکرد. البته این را هم میگفت که تازه‌کار است و خودش درباره این کشتار سنگ قبرها برای رستاخیز دوباره‌شان چیزی نمی‌دانست. این یکی را با لبخند میگفت و سرش را هم مثل یک عروسک فنری در ماشین در حال حرکت تکان میداد. حتی برای یک آن هم حساسیت کار را درک نکرد. بالاخره راضی شد با رحیمی تماس بگیرد. کودک 12 ساله حالا میخواست با والدینش مشورت کند تا مردی را که از پشت آیفون ادعا میکند مامور آبیاری هست به خانه راه بدهد یا نه.- دو نفر اومدن اینجا میخوان قبرشون برداشته بشه. دو‌طبقه‌ست. امروز خاکسپاری دارن.عاجزانه از او میخواستیم تلفنش را بدهد تا شخصا با رحیمی صحبت کنیم. گوشی یازده دوصفرش را روی گوشش گذاشته بود و به زمین خیره شده بود. بارها به ما نگاه میکرد، همان جمله قبلی را تکرار میکرد و دوباره با چشمانی گرد به زمین خیره میشد.- بله، میخوان قبرشون برداشته بشه. قبرشون دوطبقه‌ست.انگار مرد پشت تلفن مامور پلیس بود و ما دو جنایتکار فراری تحت تعقیب. حالا پلیس از او میخواست بدون اینکه ما متوجه قضیه بشویم، شرایط را مدیریت کند.تا اینکه صدای پدرم را از پشت سرم شنیدم. رو به ما گفت:- با رحیمی صحبت میکنه؟با سر تایید کردیم. به جاروکش گفت:- گوشی رو میدین من باهاش صحبت کنم؟بعد چشمهایش مثل دست چپ پیانیستی که از آن یکی دور میشود تا یک نت کوتاه بنوازد و دوباره کنار دست راست برگردد، به پدرم نگاه کرد و دوباره به زمین خیره شد. بعد گفت:- میخواین باهاشون صحبت کنین؟مرد پشت تلفن در نهایت راضی شد که با پدرم حرف بزند. قرار برداشتن سنگ گذاشته شد. چند ثانیه بعد من و پسرعمو از بریل و کوتوله بیست و چندساله‌ای که هنوز داشت کف استخر پر از آب رئیسش را خشک میکرد، دور میشدیم و به آن سمت خیابان نگاه میکردیم. به پارکی که دو خانم میانسال، در آن ورزش میکردند. به پسرخاله‌ام گفتم:- کی 9 صبح روبه‌روی غسالخونه ورزش میکنه؟بهتان گفته بودم پسرعمویم پسرخاله‌ام هم هست، نگفته بودم؟</description>
                <category>محمد احمدی</category>
                <author>محمد احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 21:14:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین چاخان دنیا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75982648/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-teya81azfmxf</link>
                <description>از دوران کودکی تا کنون، زندگی من فرش قرمزی رنگارنگ و مملو از تردستی‌های خارق العاده بوده. پر از شعبده‌بازها. شعبده بازهایی که یکی از حقه‌هاشان چاخان گفتن است. از دوران دبستان تا به حال، نزدیک به تمامی ترکیب‌های قابل چینش از داستان‌ها و موقعیت‌ها و شخصیت‌ها و قهرمان‌ها و چالش‌ها را که در کنار یکدیگر یک چاخان را تشکیل می‌دهند، دیده ام و شنیده ام. قصه‌ها و روایت‌هایی که انگار از داخل بطری پلمپ شده‌ای که سالها در اقیانوس با جزر و مد آب این طرف و آن طرف میرفته و آخر خودش را در ساحل یافته، در آمده باشند. افسانه هایی که گویی نیمه شبی در خواب رمان نویسی دائم‌الخمر به او الهام شده باشند. جن های دیده شده در زیرزمین مدرسه و بسم اللهی که همه شان را به فنا داده. جن‌های دیده شده از توی آینه و دیوارهایی که بر اثر شلیک گلوله شاتگان به سمت‌شان سوراخ شده‌اند. در ادامه هم پدر و مادری که بعد از برگشتن به خانه و دیدن باریکه نوری که از توی سوراخ کنار لوله بخاری بیرون می‌جهد و بعد با برخورد به آینه از سوراخ دیگری که زیر کلید چراغ دستشویی‌ست خانه را ترک میکند، به فرزندشان برای جسارت مثال زدنی‌اش در برابر جن‌ها افتخار میکنند. مدرسه فوتبالی در ارومیه که از شاگردانش برای بازی کردن در تیم نونهالان بارسلونا، بازیکن انتخاب میکند، به آنها زبان اسپانیایی یاد میدهد و یک راست میفرستدشان بغل مسی، حتی مربی‌هایی از اسپانیا به شهر ارومیه فرستاده شده تا گنج‌های فوتبال آینده این دنیا را شخصا از زیر خاک در بیاورند و گرد و غبار و کثیفی دورشان را پاک کنند تا اولین نفراتی باشند که برق زدن باریکه‌های طلای روی آن را می‌بینند. مدرسه‌ای در رشت که ستِ لباس ورزشی تمام تیم های فوتبال دنیا در تمام قاره‌ها و کشورها را دارد تا دانش آموزان گرامی در زنگ‌های ورزش به انتخاب خودشان به تن کنند. دایی‌های خلافکار و سرکش و دخترباز که به خواهرزاده خود حالی می‌دهند و یک پارتی شبانه مهمانش میکنند. دخترهای پارتی هم نامردی نمیکنند و یک دل نه صد دل عاشق چاخان گوی قصه ما میشوند. کسانی را دیده‌ام که سعی کرده‌اند شنوندگان را قانع کنند در ایران، کشوری در خاورمیانه، در شهر کرج، دختری شبیه به یکی از بازیگران هالیوود با غربی‌ترین چهره ممکن، با موهای بلوند و چشم‌های سبز، جنیفر لارنس، وجود دارد و از قضا دوست دختر سراینده چاخان هم هست. سوگند خورنده‌ای را دیده‌ام که به قرآن و جان مادر و پدر و امام حسین قسم می‌خورد که از بین تمام حروف و کلماتی که در زبان فارسی با جایگشت‌های مختلف می‌شود انتخاب کرد و کنار هم نشاند و جمله‌ای در جواب به یک مسئله از کتاب علوم نوشت، او و نویسندگان کتاب گام به گام به شکل کاملا ناآگاهانه و غیرارادی‌ای، دست به انتخاب یکسانی زده‌اند.راستش را بخواهید، بعد از این همه چاخانی که شنیده‌ام بالاخره ریتم و روند چاخان دستم آمده. مثل کمدینی که از لحظه شروع شدن جک میداند کشتی که سوار آن است، راهی کجاست و به کدام کوه یخ برخورد خواهد کرد. حقیقت این است که پی بردن به مفهوم و مقصود یک چاخان، کند و کاو جان فرسایی نمیطلبد.  &quot;نود و نه درصد چاخان‌ها&quot; مواد توی لوله‌های فاضلابی هستند که با مواد مختلف از حمام‌ها و دستشویی‌های خانه‌های مختلف، با ترکیب‌های متفاوت آمده‌اند و همگی آخر به یک منبع بزرگ پر از کثافت میرسند. در ساختار مقدمه، بدنه، نتیجه، چاخان‌ها نتیجه نیستند، آنها مقدمه و بدنه‌هایی هستند که در نهایت همه به همان منبع بزرگ می‌رسند، به یک نتیجه، &quot;من خفنم&quot;. حدود ده سال پیش اتفاقی افتاد که باعث شد پیشتر بنویسم &quot;نود و نه درصد چاخان‌ها...&quot;. آن اتفاق من را با یک درصد دهشتناک از میان تمام چاخان‌های جهان آشنا کرد.اسمش ب.ن بود. همکلاسی کلاس دوم من. از نحوه راه رفتن و حرف زدنش، معلوم بود خانواده خیلی فرهیخته‌ای ندارد. یک قلدر به تمام معنا. روی صورتش پر از رد چنگ بود. توی حیاط مدرسه خیلی شلوغی می‌کرد و با بقیه بچه‌ها دعوا می‌کرد و کتک می‌زد. توی کلاس مدرسه خیلی شلوغی می‌کرد و با بقیه بچه‌ها دعوا می‌کرد و از معلم کتک می‌خورد. یک روز به همان دلیلی که همه آدم‌های هشت ساله‌ی دیگر، سر صحبت را با یک همکلاسی باز می‌کنند به او گفتم:- بازی دیشب رو دیدی؟- کدوم بازی؟- تراکتور و پرسپولیس. 3 – 1 شد.- کی برد؟- تراکتور.- نه.- یعنی چی؟ تراکتور 3 -1 برد. پوز پرسپولیس رو مالیدن به خاک.- نه. پرسپولیس برد، من خودم دیدم. پرسپولیس 3 – 1 برد. علی کریمی همه گل‌ها رو زد.- علی کریمی که تو تراکتور بازی میکنه. پارسال تو پرسپولیس بود.ب.ن ادامه داد. می‌شنیدم که می‌گوید همه چیزهایی که ما در تلویزیون میبینیم غیرواقعی‌ست. دروغ است. آن شبکه تلویزیونی با آرم سه تا میله دراز و متوسط و کوتاه نارنجی رنگ، شبکه سه نیست. قلابی است. می‌گفت در تلویزیونِ خودش دیده که علی کریمی توی پرسپولیس بازی ‌می‌کرده. سه تا گل خوشگل به تراکتور زده و پیروزی بازی را برده. می‌گفت از شبکه سه بازی را میدیده، از شبکه سه واقعی! گویی که او حقه مخوف سیاستمداران را کشف کرده بود و فهمیده بود انسان‌ها را از سال‌ها پیش در یک جهان ساختگی زندانی کرده‌اند. و موفق شده بود از طریق یک تلویزیون مخفی با دنیای واقعی که آن بیرون است ارتباط برقرار کند. نمی‌دانم آن کودک هشت ساله، آن زمان THE TRUMAN SHOW  را دیده بود یا نه ولی این اولین مواجهه من با چنین افسانه‌ای بود.دروغ به تنهایی پیروز نمیشود. وقتی خود آن مفهوم غیرواقعی سرهم شده را بندازید جلوی دوربین و ازش بخواهید کاری بکند، چیزی به دست نمی‌آورید. او وقتی تنها در رینگ باشد، کاری جز به اطراف نگاه کردن و سر خاراندن بلد نیست. دروغ به خودی خود معنا ندارد. در تنهایی، حتی بازنده هم نیست. او در کنار حقیقت رنگ پیدا می‌کند. وقتی دروغ و حقیقت مثل دو تا خروس جنگی به جان هم بی‌افتند، تازه ماجرا شروع میشود.دروغ گفتن هم مثل همین است، این که حرفی از دهان شما بیرون بیاید، اشاره‌ای با چشم یا دست بکنید‌، با انگشتانتان پیامی بنویسید، یا هر کار دیگری بکنید و چیزی دروغین را خالی خالی به خورد مخاطب خود بدهید مثل این است که مربی تیم منتخب جهان باشید، رونالدینیو همه را دریبل می‌زند و کار را تمام می‌کند، بدون اینکه شما به زحمت بی‌افتید. کلک‌های واقعی را آنهایی سوار میکنند که دروغ را در برابر حقیقت قرار میدهند. خروس جنگی‌شان را خوب غذا و تمرین می‌دهند تا حقیقت را بدرد. آنهایی که جسد حقیقت را خونین داخل رینگ ول میکنند و رو به تماشاگران فریادزنان به سینه‌شان مشت می‌کوبند. از بین تمام چاخان‌گو‌هایی که تا به حال دیده‌ام فقط ب.ن توانسته بود این کار را بکند. بعد از آن ادعای شگفت‌آور، من همان جا کنار رینگ ایستاده بودم. چشم به چشم حقیقت دوخته بودم و جان دادنش را تماشا می‌کردم. ب.ن هم روی شانه چاخانی که سرهم کرده بود می‌زد و عرقش را با حوله‌ای پاک می‌کرد. با حوله‌ای که عکس من روی آن بود.</description>
                <category>محمد احمدی</category>
                <author>محمد احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 23:34:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم انفرادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75982648/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-g22cnd3b9p2i</link>
                <description> اینها فقط قطره‌هایی از دریای طنز فاخر و بکر و کمتر دیده شده فیلم انفرادی هستند. جمله هایی احتمالی از فیلمنامه احمقانه این فیلم که حتی بعید میدانم اینقدر دقیق مکتوب شده باشد.بزن قدش (دو نفر دیگر به قد یکدیگر میزنند و به قد او نمیزنند و او ضایع میشود و مثل احمق‌ها آن ور را نگاه میکند)خفه شو بابا (به کله کچل او ضربه‌ای میزند)سه نفر همزمان از روی نیمکت میپرند و با صحنه‌ای اسلوموشن، ضربه‌‌ای به سینه مرد میزنند. و او پرت میشوند آنور.صنحه اسلوموشن میشود و او از بلندی به روی دزد‌ها میپرد و آنها پیروز میشوند.بزن قدش (دو نفر دیگر به قد یکدیگر میزنند و به قد او نمیزنند و او ضایع میشود و مثل احمق‌ها آن ور را نگاه میکند)خفه شو بابا (به کله کچل او ضربه‌ای میزند)مرد معتاد دستش را در شلوار او می‌کند و دستش را بالا و پایین میکند.پسران دخترباز و دختران پسرباز بی‌ سر و پا در پارک با آنها دعوا میکنند. صنحه اسلوموشن میشود و آنها آنها را میزنند و پیروز میشوند.بزن قدش (دو نفر دیگر به قد یکدیگر میزنند و به قد او نمیزنند و او ضایع میشود و مثل احمق‌ها آن ور را نگاه میکند)خفه شو بابا (به کله کچل او ضربه‌ای میزند).به صورت خیلی جدی و بدون اغراق و بزرگ‌ نمایی، بخش اعظم بار کمدی فیلم، روی دوش پس گردنی هایی بود که احمد مهرانفر میخورد و قدهایی که رضا عطاران و مهدی هاشمی به قد یکدیگر میزدند و به قد او نه. چیزی شبیه به شوخی های آثاری مانند تام و جری و پلنگ صورتی. فیلم البته مخاطب خودش را هم پیدا کرده بود، در سالن سینما، پسربچه ای تقریبا 6 ساله، هر بار که احمد مهرانفر چکی میخورد و آن صدای احمقانه مصنوعی شنیده میشد طوری میخندید که اواخر چند نفر از مادرش خواستند آرامش کند. راستی حیف احمد مهرانفر که از کار با اصغر فرهادی و فیلم درباره الی، کارش به اینجا کشید. فیلم چند صحنه دعوا و بزن بزن داشت که به احمقانه ترین شکل ممکن کارگردانی شده بودند و استفاده بچه گانه از اسلوموشن گل مذکور را به سبزه نیز آراسته میکرد. شکیب شجره بعد از هیولا و خوب بد جلف، تقریبا نقش های قبلی خود را تکرار میکند و گویا باید منتظر کلیشه‌ای دیگر باشیم. شوخی‌های جنسی هم که پای ثابت فیلم‌های مثلا کمدی این روزهای سینمای به زمین گرم نشسته ایران هستند. معلوم نیست آن کودک 6 ساله موقع دیدن صحنه ای که دست مردی معتاد توی شلوار مردی دیگر است و بالا و پایین میشود، چه فکری میکرده. یا اصلا معلوم نیست چرا وقتی چنین صحنه‌ای در فیلم هست، به کودک 6 ساله اجازه تماشای فیلم داده میشود.مسعود اطیابی که سال پیش در چنین روزی عنوان کرده بود: «مسئولیت من خنداندن مردم است» این اثر فاخر را کارگردانی کرده. امیدوارم بدانید که جناب اطیابی سابقه ساختن فیلم هایی مثل اخلاقتو خوب کن، تگزاس 1 و2 و دینامیت را هم در کارنامه دارند. علاوه بر این، اواخر در باب یکی از فیلم های جدی سینما که اسمش را به یاد ندارم، گفته بودند: «باید کمدی ساخته میشد» واقعا باید گفت آقای اطیابی عزیز، لطفا جوهر جادویی کمدی خود را برای خود نگه دارید و آن را توی فیلم های دیگر نریزید. در ضمن خیلی ممنون که اینقدر وظیفه شناس هستید و مردم را میخندانید، ولی جهت اطلاعتان واقعا نیازی نیست 30 هزارتومن برای دیدن فیلم 90 دقیقه ای شما بپردازیم. ویدیوهای مجانی 5 دقیقه‌ای اینستاگرام که مردی 30 ساله با ریش و سبیل روسری سر میکند و ادای زن های 50 ساله خانه‌دار را درمی آورد به مراتب از کارهای شما خنده‌دار‌تر اند. شما خیلی خودتان را به زحمت نیندازید.از همه اینها که بگذریم، میرسیم به اینکه این آدم سال پیش فیلمی را اکران کرد به اسم دینامیت که شد پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران و همین انفرادی هم 4 میلیارد با آن فاصله دارد. اینجا میشود فهمید جریان از چه قرار است. مسعود اطیابی و امثالش میدانند برای چه کسانی فیلم میسازند. میدانند باید چه بازیگرانی را با چه ظاهری مقابل دوربین قرار دهند که فیلم دیده شود. که بفروشد. حالا باید دیگر انگشت‌ها را به سمت خود نشانه بگیریم. که چرا به کسی اجازه میدهیم وقت ‌با‌ارزش ما را بگیرد و در ازای آن چند متلک جنسی و دو تا نازنین بیاتی و سه تا محمدرضا گلزار در صحنه‌های بی‌معنی به هم چسبیده‌ای که به سختی میشود نام آنها را فیلم گذاشت، به ما نشان بدهد. چرا کمی درخواست خلاقیت نمیکنیم؟ مگر ما همان ها نیستیم که روزی سینما را برای «آدم برفی» و «مومیایی 3» پر میکردیم؟ مگر به ما کمدی درست و حسابی و سرجا نشان نداده‌اند که این ها را کمدی میپنداریم؟ مگر به ما این طور درس دادند که این نمره‌ها را در امتحان میگیریم؟ چرا وقتی میبینیم پژمان جمشیدی از پله ها پایین می‌افتد، با فکر کردن به اینکه (حالا پول دادیم بذار بخندیم دیگه، یا این فیلم الکیه دیگه، همینجوری آدم ببینه بعد تموم شه بره) به قهقهه می‌افتیم؟ اگر موسیقی را «همینطوری» گوش کنیم و فیلم را «همینطوری» ببینیم که تمام بشود برود، پس هنر چه میشود؟ به همین سوال‌ها که پاسخ بدهیم و متوجه کلاهی که سرمان میرود باشیم، دیگر مسعود اطیابی مثل بچه های مهد کودکی با ما برخورد نمیکند و حتی جرئت فکر کردن به این را ندارد که با صنحه پس گردنی خوردن یک مرد کچل ما را بخنداند. اگر به آن روز رسیدیم، دیگر محمدرضا گلزاری هم نخواهد بود. آن وقت میشود دوباره منتظر اکبر عبدی بود. منتظر آدم برفی. منتظر پرویز پرستویی. منتظر مومیایی 3.</description>
                <category>محمد احمدی</category>
                <author>محمد احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 01:10:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیسز کرایست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75982648/%D8%AC%DB%8C%D8%B3%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wt0blwh54ron</link>
                <description>چند روزیه اینور اونور دنبال کار ترجمه میگردم. اکثر سایت هایی که برای ثبت نام چکشون میکنم یا با افراد زیر 18 سال کار نمیکنن، یا باید حتما تحصیلات دانشگاهی انگلیسی داشته باشی یا مدرک موثق برای اینکه سابقه کار داری. هر دفعه به یکی از این دلایل نمیتونم کار کنم. دیروز تو اینترنت سرچ کردم: استخدام مترجم برای فیلم و سریال. احساس کردم هم هیجان انگیزتره هم اینقدر تخصصی نیست که ازت رزومه خاصی بخوان. چند تا آگهی پیدا کردم. به یکی ایمیل زدم. برای یکی فرم پر کردم. یه نفر دیگه هم بود که شماره واتس اپ گذاشته بود. اومدم شماره اش رو بردارم. دیدم شماره اینجوری شروع میشه: 0090. با خودم گفتم شانس منو ببین. گیر چه احمقی افتادم. حتی بلد نیست شماره شم درست بنویسه. درست بعد از همون شماره نوشته بود، اینقدر پیام ندین که شماره اشتباهه. درسته. اگه سیو کردین و تو واتس اپ نیومد، گوشیتون رو خاموش روشن کنین. با همون قیافه کلافه و سر عاقل اندر سفیهی که تکون میدادم شماره رو سیو کردم. خط ترکیه بود. اول خندیدم. بعد گفتم خوبه. مشکلی نیست. بهش پیام دادم. سه تا ویدیوی یوتیوب با یه ویس از قبل ضبط شده برام فرستاد. ازم پرسید چیا بلدم و چیکارا میتونم بکنم. منم لاتیش رو پر کردم و یه 20 خطی توی واتس اپ براش درباره تمام فیلم ها و سریال ها و ویدیوهایی که قبلا زیرنویس کردم گفتم. خیلی زود به ویدیو اولی که فرستاده بود ریپلای زد: «ده دقیقه اول اینو ترجمه کن.» سریع گفتم باشه. انجام میدم. تو اسم ویدیو کلمه Islam به چشمم خورد. بعد پروفایلشو چک کردم: یه همچین جمله ای بود: «ای خداوند، ای (یادم نیست چی)، دوستت میدارم.) زیرشم نوشته بود (مزمور 1.18)» با یه فونت و شکل و قیافه ای مثل عکس پروفایل معلم های دینی. از اون هایی که هر روز صبح یه گیف میفرستادن که در قوطی یه کیک باز میشه و بعد با رنگ صورتی نوشته میشه «سلام، صبحتان بخیر» از اون گیف هایی که خانم های خانه‌دار تو گروه همسایه ها میذارن. گفتم خب، باشه. حتما یه آدم مذهبیه که از من میخواد مطالبی رو در مورد دین مبین اسلام ترجمه کنم. چه سعادتی از این بهتر. چی بهتر از امر به معروف و نهی از منکر. شروع کردم. یه آقایی با ریش سفید پرفسوری وایساده بود. یه پروژکتر پشت سرش بود و داشت با لهجه آمریکایی سخنرانی میکرد. شروع کرد به حرف زدن. شروع کردم به ترجمه کردن. «حرف امروزم یه کم با اون روز فرق داره...» جمله دوم رو که شنیدم خشکم زد. This is the other half of demolishing Islam, and I don’t apologize for that. محصل های نمونه و بچه های گلی که پول هایی که پدر و مادر بدبخت شون تو جیب کانون های زبان ریختن رو به باد ندادن و ورک بوک ها و هوم ورک هاشون رو خوب انجام دادن، متوجه فاجعه رخ داده میشن. معنی این جمله میشه: «این نصف دیگه ی تخریب اسلامه. و من به این خاطر عذرخواهی نمیکنم.» حالا به یک رسم سینمایی... کات!کسی رو میشناسم که به دلایل نامعلومی احضار شده بود به جایی که نباید. جایی که هیچ کس دوست نداره احضار بشه. رفته بود اونجا و به پاره ای از سوالات پاسخ داده بود. نه موقعی که احضار شده بود و نه در طول گفتگو، متوجه نشده بود که برای چی اونجاست. حتی سوالات هم به نحوی نبود که بتونه چیزی بفهمه. موقع برگشتن برچسبی رو روی پوشه کسی که ازش سؤال میکرد دیده بود که روش نوشته بود: «ترجمه». اونجا یادش اومده بود که ای داد بیداد، انگار چیزی که نباید رو از کسی که نباید گرفته. البته کارشون جوش نخورده بود و حتی ترجمه ش رو انجام هم نداده بود ولی آخر کار، جایی بود که نباید. دوباره، کات!بهش پیام دادم. «ببخشید، این ویدیو راجع به تخریب اسلامه؟ دردسر نشه برام؟» جواب داد. «چه دردسری؟ تخریب نیست. نقده. نقد به اسلام و قرآن»براش از ترسم گفتم. از ترس رفتن به جایی که نباید. گفتم شما که تو آگهی تون زدین ترجمه فیلم و سریال. اینا چین؟ چیز دیگه ای ندارین؟ گفت: «فیلم و سریال هم دارم. الان فعلا برای این مطالب مترجم میخوام. گفتگوهای واتس اپ امنه. من خودم گروه ترجمه دارم. مترجمم. ولی حالا اگه ترس خاصی داری، انجام نده» هم میترسیدم هم برام هیجان انگیز بود. میگفتم نکنه طرف شیطان پرستی چیزی باشه. بعد یادم اومد نه، تو عکس پروفایلش نوشته خدایا دوستت میدارم! بعد گفتم خب دردت چیه. مگه خدا را دوست نمیداری؟ خب اسلام هم خدا را دوست میدارد تو چرا اسلام را دوست نمیداری؟ چرا اینطوری میکنی؟فیلم دوم رو باز کردم. بازم درباره خدا بود. یه مرد عینکی ترسناک داشت صحبت میکرد. بیشتر به قاتل سریالی میخورد تا کارشناس. اسم کانال یوتیوب رو دیدم. راه راستی. خود همین کلمه شما رو نمیترسونه؟ شبیه فرقه های عرفانی و اینجور چیزاست که هرکی واردش میشه آخر یا جن میره تو جلدش یا خودکشی میکنه یا شروع میکنه به خوردن خون آدما. تو عنوان یکی از پست های این کانال راه راستی، یه کلمه دیدم. «پنطیکاست گرایی». سریع تو گوگل سرچش کردم. تیتر دومین سایت این بود: «نقش باورهای آخرالزمانی مسیحیت پنطیکاستی در حمایت از اسرائیل» به صفحه کامپیوتر زل زده بودم. یه لحظه تصور کردم یه آدمی از توی اسرائیل با یه شماره جعلی ترکیه، داره به من پیام میده و من تقریبا باهاش همکاری کردم. جایی که نباید رو یادم اومد. پرونده ای که روش برچسب خورده بود: «ترجمه». به این فکر میکردم که دیگه من قرار نیست فقط به پاره ای از سوالات پاسخ بدم. قرار نیست بعد از یه گفتگوی دوستانه یهو برچسب رو روی پرونده ببینم. منو میبرن یه زندان توی طبقه منفی 10 یه ساختمون توی بیابون های زابل. اونجا یه بند هست. برای آدمایی که چیزی که نباید رو ترجمه کردن. یا حداقل میخواستن که بکنن. من دو سه خط از اون ویدیو لعنتی رو ترجمه کرده بودم. با اون آدم حرف زده بودم. پام گیر بود. به کلمه اسرائیل زل زده بودم. به پنجره اتاقم نگاه میکردم. احساس میکردم الان یه سرباز سیاه پوش از پنجره میاد تو و همینطور که کلتش رو سمتم نشونه گرفته انگشتش رو میذاره رو دماغش و بهم میگه هیچی نگم. به گونی رو سرم توی راه زندان فکر میکردم. به اتاق پاسخگویی به پاره ای از سوالات. به خودکار بیکی که قرار بود باهاش سرگذشتم و اینکه از کی خط میگیرم و برا کی کار میکنم رو روی برگه آ چهار بنویسم. به دستبند دستم. به پابندم. به این فکر میکردم که مسیح علینژاد برام استوری میذاره یا نه. ترانه علیدوستی درباره دستگیری و مفقود شدن من با بی بی سی مصاحبه میکنه یا نه. به هشتگ #محمد_احمدی _را _آزاد_کنید فکر میکردم. به زندگی. به مرگ. به روز اول مدرسه. به اولین باری که خودم تنهایی رفتم دستشویی. به اولین باری که خودم رفتم حموم. به روز کنکور. به موجهای آبی که بعدش رفتم. به اون روزی فکر میکردم که کلاس اول بودم و مدیر مدرسه مون زد تو گوشم و من شلوارم رو خیس کردم. تو زندان هم قرار بود شلوارم رو خیس کنم؟ویدیو سوم رو باز کردم. یه مرد با یه لحن کشیده و موزون یه متنی رو میخوند. اولش شبیه کتاب هری پاتر بود ولی هر چی میگذشت شبیه انجیل یا تورات یا هر کوفت دیگه ای میشد. یهو عکس پروفایل اون مرد یادم اومد. «ای خداوند، ای یادم نیست چی، تو را دوست میدارم، مزمور 1.18» تا قبل اون فکر میکردم مزمور یه سوره ای از قرآنه. ویکی‌پدیا نشونم داد مزمور از اون کتاباست که یهودی ها وقتی جلوی یه دیوار وایمیستن و سرشون رو میگیرن پایین، میخونن. مسیحی ها هم میخوندنش.بهش پیام دادم. «شما یهودی هستین؟»-	نه مسیحی ام. قبلا مسلمان بودم.-	به هرحال، من منصرف شدم. -	موفق باشید. کسی که اول کار به نظر میومد حتی نمیتونه شماره اش رو درست بنویسه، مسیحی سابقا مسلمانی بود که با خط جعلی یا غیرجعلی ترکیه، با اسم ترجمه فیلم و سریال، میخواست بقیه رو به مسیر خودش بکشونه. به راه راستی. راهی که خودش فکر میکرد راسته. مثل یه پیامبر، یه پیامبر و دستیارش. مثل موسی و هارون. موسی اون بود و هارون، قرار بود من باشم.</description>
                <category>محمد احمدی</category>
                <author>محمد احمدی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 15:54:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا  شربت آبلیمو را دوست دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_75982648/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-zc4thpvscw3e</link>
                <description>این متن تنها درباره شربت آبلیمو و آلبالو و چند چیز دیگر است و هیچ گونه اعتبار دیگری ندارد.من شربت آبلیمو رو خیلی دوست دارم و از شربت آلبالو متنفرم.امروز یه ویدیویی دیدم از یک کمدین خارجی. میگفت: «از ناراحت بودنتون ناراحت نباشید. به این فکر کنید که هیچ کس خوشحال نیست، تا راحت باشید. هیچ کس نفهمیده چه خبره، هیچ کس جواب ها رو نمیدونه، هر موقع که آماده بودید، خوشحال باشید.»سال پیش که سوالات کنکور ریاضی منتشر شد و همه دیدن که سوالات چقدر بی رحمانه سخت و خارج از کتابه، کلی دانش آموز اعتراض کردن. کلی اولیا اعتراض کردن. شاید یه چند نفری هم فرصت خوبی پیدا کردن که بعد از اعتیادشون به مواد و به هم خوردن رابطه عاشقانه شون در اوان 18 سالگی با دوست پسر دو روزه شون و کتک خوردن توسط پدرشون، خودکشی کنن و همه چیز رو طوری جلوه بدن که انگار کنکور دلیل خودکشی شون بوده. بالاخره این بهتر از اونه!خیلی از معلم ها هم اعتراض کردن، توی پیج های اینستاگرام، توی تلویزیون. اما همه شون بعد از بد و بیراه گفتن و ایراد گرفتن به تک تک سوالات یه حرفی میزدن: «بچه ها هیچ کدوم مون قرار نیست این آزمون رو صد درصد بزنیم. اگه فقط 7 8 تا سؤال زده باشین هم ایرادی نداره. آزمون واقعا ناجوانمردانه بود. اصلا جواب دوتا سؤال تو گزینه ها نبود.»اگه فکر کنیم که سوالا جواب دارن، هی دست به کار میشیم، هی حل میکنیم، هی جواب رو چک میکنیم، ولی جواب اونجا نیست. اگه فکر کنیم که واقعا میشه این آزمون رو صد زد، واقعا قله ای هست که میشه بهش رسید و نرسیم، فکر میکنیم مشکل از ماست. ماییم که داریم فرصت رو از دست میدیم. جواب ماست که غلطه، واسه همینه که تو گزینه ها نیست. اگه فکر کنیم واقعا میشه همیشه حس خوب و سرزندگی داشت، اگه فکر کنیم واقعا میشه که همیشه خوش گذروند و هیچ وقت ناراحت نبود، که میشه هم نوازندگی یاد گرفت و هم زبان های جدید و هم مهارتهای کسب و کار، در کنار رابطه دلپذیر و دوست داشتنی با همه آدم های اطرافمون، کارمون تمومه. زندگی مثل شربت آلبالو نیست. شربت آلبالو قرمزه، ریاکاره. وقتی شیره آلبالو دم دستت باشه درست کردنش کاری نداره. به جز شیرینی هیچ مزه دیگه ای نداره. شربت آلبالو مثل فاحشه ای میمونه که هیچی ازت نمیخواد، هیچی ازت نمیپرسه، غر نمیزنه، خسته نمیشه، از کارایی که میکنی بدش نمیاد، یا حداقل بهت نمیگه، فقط کارش رو میکنه و بعد که دیگه سیر شدی، میذاره میره. ولی زندگی فاحشه نیست. خدمتگزار تو نیست. باید حواست به کارایی که میکنی باشه، به حرفایی که میزنی، چون ممکنه خیلی بد از دستت ناراحت بشه. خیلی سخته که راضیش کنی، که ازت خوشش بیاد. شربت آلبالو فاحشه ست، ولی شربت آبلیمو اینجوری نیست. بارها باید مزه اش کنی تا چیز خوبی از آب در بیاد. شیرین مطلق نیست. لوس نیست. رنگش جذاب و چشمگیر نیست. مزه بهشت پر از جوی های عسل و حوری های رنگارنگ رو نمیده. ریاکار نیست. مثل مادر یه بچه 5 ساله باهات برخورد نمیکنه. کل ویترین دنیا رو طوری که تو میخوای نمیچینه و بعد هر چیزی که از تو اون ویترین پسندیدی، برات نمیخره. بی قید و شرط نوازشت نمیکنه. درست مثل سوالای کنکور ریاضی 1400. درست مثل سوالای زندگی. مثل سوالایی که جوابشون تو گزینه ها نیست و تو تنها کاری که میتونی بکنی اینه که دندونات رو روی هم فشار بدی و بری سراغ سوالای بعدی، سراغ اون 7 8 تایی که میتونی بزنی. من شربت آبلیمو رو خیلی دوست دارم و از شربت آلبالو متنفرم.</description>
                <category>محمد احمدی</category>
                <author>محمد احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 17:20:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>