<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کسری حیدری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76027000</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:24:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>کسری حیدری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76027000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته ایی برای بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76027000/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-mmnxxku4wgog</link>
                <description>دلنوشته ایی برای بهاراز بهار نوشتن کار سختی میتونه باشه سراسر مهر و محبت توی دل این بهار نهفته و آدم از روزهای آخر دی ماه دیگه دوست داره بره به استقابل بهار.عید .دید و بازدید.خدا رو شکر توی سرزمین ما ایران آداب و رسوم زیادی برای دور هم جمع شدن هست.بهترین اتفاق پس از های و هوی های شب یلدا آماده شدن برای رسیدن بهار و سبز پوش شدن و طبیعت و نفس کشیدن زمین، البته این مابین چند تا مراسم خوبه دیگه هم هست که خالی از لطف نیست که از اون ها هم یاد کنیم ...مثلا چله کوچیکه و چله بزرگه که بهونه ایی می شه برای دور هم جمع شدن برای اون سردی زمستون و رسیدن به چهارشنبه سوری که حال و هوای خودش رو داره البته بماند که این اواخر خونه و کوچه ها تبدیل به مناطق جنگی میشه و چه اتفاقاتی ناگوار می افتد  ولی رسم و رسوم اصلی اینه که آتشی روشن کنن کنار هم گرم بشن شیربرنجی بخورن و گندم سرخ کرده و آجیل و بهونه ایی برای دور هم بودن و آماده شدن برای عید.عید....این اتفاق منحصر به فرد و حس خوبه شاد بودن کنار هم, خوبی خواستن برای هم و دوست داشته شدن گاهی مسافرت و گاهی هم خندیدن از ته دلروزهای خوبی در حال رقم خوردنه ....عید این حرکت جمعی دوران که برای با هم بودن تلاش می کنیم نمیدونم چه حسی که آدم دوست داره فقط کتاب بخونه ...نفس بکشه ....حرف بزنه ...قدم بزنهدم دم های عید با ترانه (روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه های مهاجر زیباست) با صدای فرهاد خالی از لطف نیست و در ادامه میرسد به (ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها یک روز میتوانست همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست در روشنای باران در آفتاب پاک )حتی گربه های محل هم حالشون یه جوره دیگه اسعید و بهار و سال جدید همیشه منشا تغییرات اساسی میشه توی آدم هاآدمها حس خوبی دارن و دوست دارن که بهترین اتفاقات خوبه زندگی شون رو از اون بهار شروع کننمیگن پاییز قشنکه ..میگن پاییز بهاریه که عاشق شده...اما بهار همیشه عاشقه همیشه سبز همیشه زیباتوی بهار که عاشق بشی دیگه رد خور نداره اون حس عاشقی رو از ذهن ات دور کنیبهار منشا همه خوبی هاست.منشا عاشقی منشا همه ی تغییرات شگرف دوست داری از هیچ کس کینه نداشته باشی .فراموش کنی بدی آدم ها رو.دوست داری بری توی آغوش طبیعت و نفس بکشی ریه هاتو پر کنی از هوای بهار از هوای زندگی.عید همیشه برای ما ایرانی ها خوب بوده خوش یمن بوده بخاطره همینه که میگن هر وقت دل ات خوش بود دل ات شاد بود همون موقع عید و بهاره...</description>
                <category>کسری حیدری</category>
                <author>کسری حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 08:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادهای موسمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76027000/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%85%DB%8C-x0tk0fkisszz</link>
                <description>وقتی بادهای فصلی شروع شدند...توی روستا وقتی بادهای فصلی شروع میشدند خبر از اومدن اتفاق های خوب بود یکی از این اتفاق ها که همیشه حال دلم باهاش خوب بود خبر اومدن بهار و سرسبزی روستای کویر گرفته ی ما بود .زمستونهای سرد و خشن و شبهای همیشه سرد جاش رو با هوای معتدل بهاری عوض میکرد پرنده ها و قناری ها سر از لاک  در میاوردن وقتی  کل زمستون رو توی خواب بودن ...وقتی بادهای فصلی شروع شدند چیزی که توی ذهنم همیشه منو یاد تو میاره باد دادن اون موهای مشکی و چشم های سیاه تو که وقتی دیدم انگاری که باد داشت منو با خودش میبرد به دور دستهایی که حال دلم باهاش خوبه...بادهای موسمی فصلی وقتی توی روستای کویری شن گرفته شروع به وزیدن میکنه همیشه خبرهای خوشی با خودش دارهاومدن تو که مهمترین اتفاق قرن و سال و هر روزه ست ...از وزیدن باد توی روستا چیزی جز خوشحالی برامون نمیمونه...</description>
                <category>کسری حیدری</category>
                <author>کسری حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 08:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپارتمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76027000/%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-hizhd40fanx0</link>
                <description>دیشب دیر خوابیدم صبح با سختی از خواب بلند شدم همین که چشمانم را باز کردم نور آفتاب تا وسطهای اتاق اومده بود ساعت حول و حوش یازده رو نشون میداد...تقریباً اتفاقی که کمتر برایم میفته که این تایم توی اتاقم و روی تختم باشم دوباره کسل شدم کسل تر از قبل و حس و حال جمع و جور کردن خودمو اون دادگاه لعنتی رو نداشتم ولی مجبور بودم برای شهادت چیزی که نصفه نیمه دیدم خودم و کارم و مرخصی های روزانه رو بخاطرش خرج کنم.هیچ وقت سابقه نداشت که وسط هفته ساعت یازده رو توی اتاقم بببینم من آدم پنج صبحی بودمو موقع برگشت هم که زودتر از ده شب نمیرسیدم خونه و روی تختم ولو میشدمبلند شدم دست و صورتی خیس کردم تا سرحال تر بشم یه نگاهی هم به یخچال برای سیر کردن شکمی که دوازده ساعت چیزی نخورده بود انداختم باید نیمرو میزدم به بدن!!بعد ازصبحونه حاضر شدن برای دادگاه و انتخاب نوع لباس که در شان و منزلت یه شاهد باشه فکرمو مشغول کرده بود که حین ورود به صحن شهادت بهم نگن جلف و ...تصمیم گرفتم ساده بپوشم ساده ترین لباس هامو انتخاب کردم گذاشتم روی کاناپه تا بپوشم اول از جوراب شروع کردم مشکی و ساده یه شلوار پارچه ایی ساده و پیراهن راه راه ریز که حین پوشیدن دوست داشتم بوی ادکلن مردونه ی مونده روش رو تا همیشه حس کنم...ادکلن سیگار بوی خوشش همیشه مشامم رو نوازش میده و اون کت تک آبی درباری که خیلی دوسش دارم چون بهم حس ریاست طوری میده ...گوشی و دادخواست و وسایل همراه رو داخل کیف چرمی که رویا برام گرفته بود گذاشتم در کیف رو بستم و کم کم آماده رفتن بودم که یه نگاهی به آیینه انداختم و بگی نگی یه بیست تپل به خودم دادم و از حیث داشتن این چنین هیکل خوب و ورزشکاریم که محصول صبح زود پاشدن هام شده بود حال کردمدرب آپارتمان رو باز کردم کفش های قهوه ایی چرمی که پارسال از توی بازار خریده بودم خودشو نشون میداد و خبر میداد که باید پای مبارک رو داخل این شی جفت وار فرو کنم...کلید رو انداختم درب رو قفل کنم پشت سرم حس کردم کسی ایستاده برگشتم کسی نبود اثرات زیاد خوابیدن تا لنگ ظهر بود ولی جیزی که توی ذهن خیلی تداعی میکرد این بود که اون روز...روز کذایی که مریم و علی توی راه پله دعواشون شده بود من تازه از شرکت رسیده بودم و درب اسانسور رو که باز کردم چاقو تو دست احمد بود و زهرا زخمی اما نه اونطور که بخواد اذیت شه خراشی برداشته بود تا ترسیده شه فقط چاقوی دست احمد  هم برای ترسوندن بوده ولی از بد روزگار من دیده بودم این دیدن من کار دستم داده بوده که برای ادای شهادت باید میرفتم دادگاهاخه کسی نبود بگه زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن ولی قضیه بیخ پیدا کرده بود کار از یه دعوای ساده زن و شوهری فراتر رفته بوده و پای چاقو خان به دعوا باز شده و خون و خونریزی از همه بدتر پای من به دادگاهی که تاحالا نرفته بودم...همه ی اینها برای چند ثانیه از جلو چشمم گذشت و منصرف شدم کلید رو انداختم اومدم تو خونه...زنگ زدم احمد  گفتم نمیتونم بیام و کنسلش کردم نشستم و به ابله نبودن خودم نمره بیست دادم توی خونه که بعده عمری داشتم باهاش سر ساعت دوازده ظهر ارتباط برقرار میکردم فکر نهار بودم که از گرسنگی نمیرم و بتونم ادامه راه رو بخوبی طی کنم شاید هم طی الطریق کنم.برای کارهای خودم برنامه بریزم و بتونم توی خونه ایی که هستم نفس بکشم و دوسش داشته باشم براش عشق بورزم خدارو چه دیدی شاید رعنا هم تونست برگرده همه چی تموم شه از اول یه داستان دیگه شروع شه داشتم فکر میکردم همش توی فکر و ذهن و خودحرفی های خودم بودم زنگ به صدا در اومد از پشت چشمی نگاه کردم احمد بود ترسیدم در رو باز کنم گفتم که چشم توی چشم نشیم ولی باز کردم نگاه هامون بهم گره خورد نه اون حرفی زد نه من رهای رها همدیگر رو  فقط نگاه کردیم  شاید هم ما هیچ ما نگاه بودیم سری تکان داد و رفت ترسیدم لرزیدم واقعا نمیدونستم که چی کار باید میکردم روی پام بند نبودم دوست داشتم بشینم اما در باز بود برگشتم توی آپارتمان آروم نشستم این اتفاقات فقط گرسنگی رو از یادم برده بود نمیدونستم کدوم کار درسته این یا اون ولی انجام دادم که نرم شهادت نصفه نیمه بدم خودم برای خودم تصمیم گرفتم احمد هم یه مدتی بگذره بر میگرده سر جای اولش مثل همه ی آدم ها که دوباره بر میگردن سرجای اولشون...</description>
                <category>کسری حیدری</category>
                <author>کسری حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 08:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جم خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76027000/%D8%AC%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-rfb0dnd4cm4l</link>
                <description>داستانجم خانهما اهل حق هستیم...اواخر دی ماه همیشه برای من جذابیت های خودش رو داره . درگیر امتحانات کذایی و دورهمی های ناخواسته اقوام و قبیله کنار هم. ما قراره سه روز روزه بگیریم بی قیدوشرط و بدون هیچ ملاحظه و هیچ گونه تبیعض جنسیتی و ...همه باید روزه باشن البته بعد از اینکه غسل کردیم و برای این سه روز نیت کردیم، آماده میشیم برای جنگیدین  از نوع خیلی سنگین  بعد از روز سوم عید ما فرا میرسه و برای این سه روز جشن بر پا میکینم تاریخ و منبع ما توی این زمان یک گاه‌شماری کردی سلطانی که بیشتر مورد استفاده جامعه یارسان است و قوانین گاهشماری مخصوص به خود را دارد و زمان روزه و سایر مراسم های ما را نشان میدهد که باتلاش بسیار توسط سید خلیل عالی نژاد مورد تایید یه سری موسسات ژئوفیزیک قرار گرفت.نوجوانی من،بیشتر دوران دبیرستان با این حالات و روحیات عجین بود...ما اهل حق هستیم و در تردد با (جم خانه)،دین ما باید مخفی باشه و ما حق نداریم کسی غیر از اقوام سر سپرده خودمون را از این امر خطیر آگاه کنیم حس وابسته بودن به سیستم اطلاعاتی قوی بهم دست میداد که این موضوع را باید در خودم حل و هضم کنم.به کسی چیزی نگم.تو دار و قوی باشم .حتی در انتخاب دوست باید خیلی محتاط رفتار میکردم هر کسی اجازه ورود به حریم مارو نداشت.اهل حق بودن آداب و رسوم خاص خودش رو داره .یکی از موادرش اینه که اگر کسی یا کسانی بخواهند تشرف داشته باشند به این گرایش طبق مراسم(سرسپرده گی )وارد میشوند پیروانش از سراسرجهان از این آیین استقبال میکنن...جم خانه همه جای جهان یک شکل دارد.هر جایی که افراد ذکور کنار هم بتوانن چهارزانو نشسته و سر خود رابسته و کمربند داشته باشند عمدتا چیزی شبیه جم خانه است و خداروشکر که خانه پدری من تقریبا مرکز این گردهمایی مخفی بود .آداب و رسوم و ادب خاص این مسلک درویشی خیلی باب میل طرفدارانش هست .زیاد سخت گیری نمیشد.اول سر سپرده میشوی ولی اگر سیبیل رو دست میزدی از دین خارج شده محسوب میشوی و تمام... دیگه هیچ رقم روی تو حساب نمیکنن.هفته ایی یک بار قاعده بود که کنار هم در جم خانه(نیایشگاه) باشن.اتفاق خوبی بود .کنار هم از مشکلات واحوال هم خبردار میشدیم .حرفی سخنی خنده ایی کنار هم خوش میگذشت .به قاعده بود که یک بار در هفته این اتفاق شکل بگیرید البته برای کسانی که متمول بودن هزینه اش چیزی نمیشد (و این جا بود که با شعار کلیشه ایی اعتقاد علاوه بر درد هزینه هم دارد)اما برای ضعیف ترها به ماهی یک بار شاید سه ماه یک بار اتفاق می افتاد.هر کسی از هر قشر و صنفی بود وارد میشد محدویت و تحقیر شدنی در کار نبود.کنار هم خیرات و خوردنی ها را جمع میکردیم با هم تقسیم میکردیم.اقا سید ها همیشه در راس جلسه حضور دارند احترام خاصی برای سادات قائل هستیم .مردان در جم خانه کنار هم زانو به زانو با سری بسته و کمربند بسته یاهو یاهو کنان مراسم آغاز میشود.آغاز دل خوشی بچه ها کنار هم فارغ از ادوات دنیا منتظر خوردنی های رنگانگ که بعد از دستور اقا سید صادر میشود ..تنبورها نواخته میشود بوی روغن حیوانی با برنج داغ و گوشت خروس گرم که مست کننده است ...سماع صورت میگیرد بعضی ها دم میگیرند از خود بیخود میشوند کمی ترس بگی نگی وجود بچه هارو احاطه می کرد. بعضی از عرفا و دراویش با موهای بلند و ریش های بلند خیلی ترسناک نیستن مهربانند.در جم خانه شیرینی و شکلات پخش میشود .گوشت ها لای نان لواش با نمک دل هر کسی را به ضعف می اورد .جالب که تا آخر مراسم به هیچ عنوان آب و هیچ نوع نوشیدنی دیگری سرو نمیشود.تنهایی محض و خشکی بیابانی برهوت بدون آب می خواهند که مرد بار بیایی...من از این مراسم خاطرات خوشی دارم علاوه بر آیین مذهبی خاص که مخصوص عده ایی خاص و اقلیت است دور هم بودن و سروکله زدن با پسرخاله و پسر عمو و یه سری فامیل ها و غریبه ایی که نسبتشون را نمیشناختم هم برام جالب بود چون فقط خوشی بود و بس ...بوی ترششی های مادرم که سالن رو بر می داشت ..مادر همیشه برای این مراسم به معنی واقعی کلمه از جان می گذشت و این ترشی هایی که چند وقتی براشون وقت گذاشته بود برای تشریفات می آورد به منصه ی ظهور!خوشی بود دل خوش کنک های ریز و درشت ..خنده بود...کنارهم بودن خیلی خوبه ..شکل خاصی از اتحاد که توی تمام جوانب زندگی میتونی روی اینجور آدم ها حساب باز کنی .هفته ایی یک بار برای یک مراسم مذهبی حالا از هر نوع اش میتونه آدم رو قوی تر کنه ...کمک کنه به روحیات و حالات آدمی ...مثل هیات هایی که توی سطح جامعه برگزار میشه و روضه خوندن و گریه کردن میتونه کمک کنه و به قول آسید محمد حوله ایی ((اثر وضعی داره توی زندگی)) ولی فرق هیات های سطح شهر با جم خانه های ما اینه که اونا آشکارا این کار رومیکنن اما ما با مخفی کاری ...حس (کا گ ب)بودن بهم دست میداد.محدودیت ازدواج و داستان زندگی های عشقی که برای خودش قابل تامل است.از اینکه نمیتوانیم بیرون از مجموعه عاشق کسی شویم به قهقرا کشیده میشیم ...من از این سیستم جدا شدم زندگی خودم را ترسیم کردم هنوز هم در مسیر هستم از پدر جدا شدم بدون ناراحتی و از اینکه نمیتوانستم تا انتهای راه کنارش باشم ناراحت بودم ولی منطقی کنار اومدیم من نمیتوانستم بلاتکلیف باشم خودم را انداختم توی دل جامعه و پیش میرم خیلی هم کاری ندارم که چه اتفاقی از نظر مذهبی برای فرقه ها می افتد.ولی نکته ایی که از اهل حق در ذهنم موند کنار هم بودن و با هم جلو رفتن بود که هر هفته که کنار هم جمع میشدیم به اون اثر وضعی که در زندگی اتفاق می افتاد ایمان داشتم ...ولی خب خیلی ها از ادامه مسیر باز ماندن ..خیلی ها مثل من مسیر عوض کردن ...خیلی ها هنوز سردرگم و هاج و واج که اگه رها کنند چه میشود و اگر رها نکنند چه میشود.مراسمات و فرقه ها زیاده .هر کسی به شکل خودش تفسیری از دین فرقه مذهب و راه روش داره تنهار نکته ی جالبش برای من که خاطره شده همون دل خوش کنک های کودکی که باعث میشه آدم خیلی دل زده نشه ولی وقتی به عقب تر نگاه میکنم من از یه دوره ایی که تونستم خودم رو بشناسم جدا شدم و دین و مذهب و رو خودم انتخاب کردم که چه جوری باشه برام .الان هم نمیدونم راهم درسته یا نه ولی دارم میرم ..توی مسیر که خب خداروشکر حالم خوبه حال دلم خوبه با زیارت عاشورایی که میخوانم و جمکرانی که در نزدیکی من است میطلبد...با احترام کامل به تمام رفقا دوستان و هم کیشان سابق خودم در (جم خانه)و به حرمت نان و نمکی که یک روزی خوردیم کنار هم به حرمت قدم هایی که برداشتیم دوشادوش هم کنار هم و برای هم امیدوارم که هر کسی با هر کیش و آیین و مسلک خودش بدون اینکه به دیگری ضرر بزنه حالش و حال دل اش خوب باشه که این لذت بردن از تمام مسیر است ....جم خانه را دوست دارم ...</description>
                <category>کسری حیدری</category>
                <author>کسری حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 08:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و جمیله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76027000/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%84%D9%87-zqej6ddnbkn0</link>
                <description>از صبح درگیر این بودم که خودم رو بکشونم توی کوچه شاید باز هم بتونم بینمش ...هیچی سر جای خودش نبود تقریبا همه از محل قدیمی و اون کوچه ی باریک محله بهار شیراز رفته بودن و اکثریت جدید بودن و من کسی رو نمیشناختم حتی سوپرمارکت دار محل هم یه پسر جوونی شده بود که تقریبا صورتش  بیست تا بیست و دو سال رو نشون میداد و خیلی هم اهل بگو بخند مثل مشتی صفر نبود ...خلاصه من موندم هاج و واج که با رفتنم توی کوچه بتونم جمیله رو ببینم و یبار هم که شده بهش بگم دوستت دارمبه ذهنم اومد آخه همینجوری یه دفعه به دختر مردم بگی دوستت دارمخودت که هیچی اون بنده خدا هم شوکه میشه نگاه به خودت نکن که جون سگ داری اون دوسالی که آب خنک میخوردی خیلی اتفاق ها توی محل کوچه و زندگی ها افتاده از کجا معلوم که الان  زن کسی نشده باشه و بچه نداشته باشه همه این ها داشت از توی ذهنم عبور میکرد دنبال کفش و کلاه بودم که خودمو بکشونم توی کوچه و ببینمش.ایمان داشتم میبنمش خداییش هم با دیدنش قوت قلب میگرفتم و بادا باد هر چی بود بهش میگفتم قول داده که از داداشش اصغر  هم دیگه نترسم و حرف دلمو بهش بزنم .اما نمیشد یه چیزی گیر بود یه گیری داشت یه جای کار میلنگید نمیدونم کجا بود لباس درست و حسابی هم که نداشتم هر چی بود چار تا تیکه لباس کهنه ی توی زندون بود و من بودمو بی پولی و کلی ذهن خراب با چه رویی بهش بگم؟؟؟با چه رویی دوست داشتن رو تو چشاش نگاه کنم و بگمهمه ی اینها از ذهنم مثل فریم یک دقیقه ایی ریز از  جلو چشمانم عبور کرد  و من رو برد به خاطراتی برای سالیان پیش من بودمو هوای جمیله اون دختر مو مشکی و چشم سیاهی که گاه گاهی برای من هم چشم سفیدی میکرد معصومیتی عجیب توی نگاه اش بود و هیچ وقت باورم نبود که بخواد برای من که صادقانه دوسش داشتم زیر و رو بکشه ولی کشید.مهم نبود ولی نه انگار مهم بود البته که مهم بود الان بعد اون همه سال هنوزم خاطرش منو اذیت میکنه اذیت از نوع خوبش.من هاج و واج این داستان خودم بودم با اینکه بخاطر جمیله بگی نگی توی زندان بودمو الان هم که سرم به سنگ خورده و کلی هم آب خنک خوردم واقعیتش خیلی دل و دماغ کار خلاف و خلاف گشتن رو نداشتم برام دو سال بریده بودن.اونم برای هیچ و پوچ البته نه هیچی که یه سرش به همین جمیله خانم میرسید که داشتم خودمو براش به آب و آتش میزدمباز هم نفهمیدم که برم توی کوچه یا نرم گیر داشتم هنوز با خودم روشن نبودم ...کوچه مثل همیشه نبود خلوت بود بی صدا قدیم ترها شلوغ بود و با صداهای گل من گلی یادم اومد یه بار توپ بازی میکردیم خورد به صورت جمیله با اینکه من کاره ایی نبودم شدم مقصر قضیه که انگاری که من زدم دست از پا دراز تر برگشتم خونه و کلی غرولند مادرم رو شنیدم اما نتونستم ثابت کنم که به پیر و به پیغمبر من نزدم توی کت اشون نرفت که نرفت.اون روز گذشت و با بیرون نرفتن من هیچ اتفاق خاصی رخ نداد موندم توی خونه نادم از گذشته ی نیمه فاخر خودم که خیلی برام جذاب  نبود و حتی برای خودم هم نتونسته بودم حماسه آفرینی کنم افسوس و صد افسوس که هر چی با خودم کلنجار میرفتم ته قضیه این بود که به آدم سابقه دار کار که نمیدن هیچ زن هم نمیدن.هاج و واج بودم انگاری که برای تازه شدن نیاز به آب  و هوای تازه داشتم یه فکر خوب و یه تغییر اساسی برای خودمباید از اینجا شروع میکردم که هیچ وقت توی کار دیگری دخالت نکنم که بخوام درگیر شم که بخوان برام دو سال ببرن...دو سال از عمر قشنگم رو بخاطر جمیله خانم از دست دادم و حتی یه نفر از خانوادش نیومدن بگن علی جان خرت به چه من تنها بودم و تنهایی خودم رو کول کردم و با اون عتیقه هایی که توی زندون دیده بودم کار عجیبی بود که من سالم زدم بیرون میگن زندان دانشگاه است ولی دانشگاه خلاف کاری که اگه پا بدی بهش میبرتت توی حلقوم خودش.از بد روزگار بود اتفاق افتاد منم اسیرش شدم الان بین دوست داشتن و نداشتن حیرونم ولی باز هم از صفر شاید از زیر صفر شروع میکنم قدم میزنم توی تنهایی خودم میسازم همون جوری که خدا میسازه چون میگن خدا وقتی بسازه شهرداری هم نمیتونه خراب کنه ....</description>
                <category>کسری حیدری</category>
                <author>کسری حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jan 2022 19:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>