<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دوستدار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76058423</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:10:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1754972/avatar/s6mti5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دوستدار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76058423</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حالات من در حالی که سه روز به کنکور مانده.. :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76058423/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-trvb8dvkgxtu</link>
                <description>دیروز.. یعنی روزی که چهار روز به کنکور مانده بود.. مادر بزرگم فوت کرد..مادر پدرم.. فوت کرد..مریض احوال بود..حالا همین الآن پدرم از حمام در آمده و دارد آماده میشود که به بیمارستان برود.. خواب مانده.. ساعت ۶ باید بلند میشد و میرفت..دیروز ساعت ۳ عصر که متوجه شدیم من و مادرم و خواهرم که او هم کنکور دارد.. سال اولش است.. با هم رفتیم خانه شان..دیروز درس نخواندم.. امروز.. اگر تشییع باشد باز هم درس نخواهم خواند..پشت تلفن همین حالا پدرم گفت امروز غسل میکنندش..فردا تشییع است..صدای پدرم خشک است.. بغض ندارد..صدای من هم همین طور..دیروز گریه نکردم..انگار برایم افت داشت گریه کردن..انا لله و انا الیه راجعون.. همه برمیگردیم.. گریه ندارد که..!دو بار سنگین بغض گلویم را فشار داد.. اما جلویش را گرفتم..افت داشت برایم گریه کردن..تا این که کسی مداحی گذاشت..اول کمی مقاومت کردم.‌. ولی بعد.. این که دیگر برای فوت مادربزرگم نبود.. گریه کردم.. امام حسین فرق داشت.. برای او اشک ریختم.. اشک هایم مقدس شدند.. به صورتم کشیدم..دوباره مینویسم.‌. با جزئیات.. بعد از کنکور..دوستدار شما.. دوستدار :)</description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 07:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالات من در حالی که پنج روز تا کنکور باقی مانده... :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76058423/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-qd2jab9f447m</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم :)این دغدغه های تکراری یک ۱۹ ساله است.. مثل همه ۱۸ و ۱۹ ساله های دیگر.. هنوز واژه ۱۹ ساله برای خودم هم غریب است.. قسم میخورم که از ۱۹ سالگی ام خوشحال نشدم.. قسم میخورم.. هر بار که امسال کسی تولدم را تبریک گفت گلویم را بغضی سنگین فشار دار.. اما خندیدم و تشکر کردم.. یک هفته تا کنکورم باقی مانده.. اسمش یک هفته است.. اما درواقع با احتساب امروز فقط پنج روز باقی مانده..حالا نشسته ام و دارم کتابم را احتمالا برای آخرین دفعات مرور میکنم.. نوشته هایی که حاشیه صفحه ها را سیاه کرده اند را روخوانی میکنم.. ذهنم پخش و پلاست.. میخوانم ولی.. انگار جای دیگری سیر میکنم.. دیروز جمعه آخرین آزمون آزمایشی ام را دادم.. و بدترین نتیجه ای که ممکن بود را در مهم ترین درسم گرفتم.. حالا با خودم فکر میکنم و حالات مختلف را بررسی میکنم.. تابستان امسال احتمالا اولین تابستانی است که واقعا بعد از چهار سال برای من تابستان است.. فاصله بین روز کنکور تا اعلام نتایج اولیه حدود یک ماه است.. تنها ماهی که در این چهار سال اخیر میتوان گفت بدون این که به چیزی فکر کنم میتوانم به ذهنم استراحت بدهم.. میتوانم مسافرت بروم بدون این که نگران باشم رقیبانم حالا از من دارند جلو میزنند و من در مسافرت پی خوش گذرانی ام!میتوانم برای یک ماه بدون فکر کردن به نتیجه تلاش هایم زندگی را بدون کنکور و بدون هیچ مسئولیتی ببینم.. اما بعد از اعلام نتایج اولیه.. از این سه حالت خارج نیست..یا رتبه خوبی آورده ام و مطمئن خواهم بود که قبول خواهم شد..یا رتبه واقعا بدی آورده ام و مطمئن خواهم بود که قبول نخواهم شد..اما حالت سوم.. رتبه ای که اصلا معلوم نمیکند رتبه خوبی است یا یک رتبه بد.. رتبه ای که رد شدن یا قبول شدن را..  هیچ کدام را تضمین و تایید نمیکند.. در این صورت باید منتظر اعلام نتایج نهایی باشم.. نتایجی که اعلام میکند با توجه به انتخاب رشته ام قبول شده ام یا نه...و این درگیری های من در یک هفته مانده به کنکور است.. دو هفته پیش شاید با خودم فکر میکردم که کنکور را که بدهم آسایش وجودم را  میگیرد.. میتوانم یک ماه حداقل تا نتایج اولیه به خودم و ذهن مشوشم استراحت بدهم.. ذهنم را مرتب کنم و آرامش را ببلعم.. اما... اما امروز مطمئن نیستم که ساعت ۱۱ روز پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲ وقتی آزمون را تمام کرده ام و آخرین پاسخنامه را تحویل میدهم حال خوبی داشته باشم..مطمئن نیستم فردای آن روز و فرداهای دیگرش تا یک ماه.. واقعا حال خوبی داشته باشم.. اگر خراب کرده باشم چه؟.. اگر بعد از چهار سال تحمل فضای سنگین کنکور نتوانم حتی یک ماه استراحت کنم چه؟..بگذارید صادق باشم!... اصلا مهم نیست نتیجه چه باشد..اگر واقعا نتیجه کنکور امسال خوب نشد.. جای شکرش باقی است که من امسال خودم را خسته نکرده ام.. من نبریده ام... خدا را واقعا شکر .. اگر واقعا سال بعد مثل امسال پشت کنکور ماندگار باشم  ناراحت نمیشوم.. چون حالا یک کنکوری چشم و گوش بسته نیستم.. حالا دقیقا میدانم باید چه کار کنم تا بهتر پیش بروم و پیشرفت کنم.. اگر سال بعد دوباره پشت کنکور بمانم مطمئنم اگر خدا یاری ام کند میتوانم نتیجه ای به مراتب بهتر از امسال بگیرم..راستش را بخواهید اصلا شاید از پشت کنکور ماندن چندان هم ناراحت نشوم... چون میدانم میتوانم بهتر باشم...اما چیزی که امروز ذهن من را نگران میکند نتیجه کنکور نیست!.. بلکه دغدغه اصلی امروزم همان یک ماهی است که بعد از کنکور دارم...دلم میخواست آن یک ماه را خوشحال تر از همیشه باشم... دلم میخواست با تمام قوا سمت خانواده و دوستانم شیرجه بزنم و با آنها خوش بگذرانم.. اما حالا میبینم که مثل این که بعد از کنکور ممکن است خدای نکرده کماکان در دپرساسیون به سر ببرم.. اما نکته همه این ها چیه؟.. نمیتونم اینا رو به کسی بگم!!!!!! نمیتونم!!!!!!تا از کنکور و دغدغه هایش برای مردم میگویی فوری میکوبند در دهانت که به خدا ارزشش را ندارد!! میتوانی با پیراپزشکی هم کنار بیایی و زندگی کنی!! میتوانی با رشته های دیگری هم خوشحال باشی!! اصلا چرا به تربیت معلم فکر نمیکنی!!ای خداااااااا میدونم.. میدونم که قصد بدی ندارن.. اما اونا چی میدونن از خواستن؟.. یه سری ها هم حتی پا رو فرا تر میزارن و میگن اصلا چرا میخوای دانشگاه بری؟ برو یه مدرکی بگیر و سر کار برو.. کارمند بشو.. خدارو شکر که حد اقل پدر و مادرم مثل اونا فکر نمیکنن..بگذریم..قبول دارم که یه سری ها فقط به خاطر فضای کنکور و فضای جامعه به یه سری رشته های خاص فکر میکنن.. قبول دارم که وقتی یه کنکوری میبینین دوست دارین بهش بگین سخت نگیر.. اینم میگذره.. روی یه رشته خاص تمرکز نکن.. به رشته های دیگه هم فکر کن و ازین حرفا.. میفهمم که وقتی یه کنکوری میبینین اولین چیزی که بهش فکر میکنین اینه که اینم جو گیر شده و اگر قبول بشه میفهمه چه خریتی کرده و ته دلتون شاید به سادگی اش بخندید یا تاسف بخورین که جوونیشو داره پشت کنکور هدر میده..اما لطفا یه لحظه هم به این فکر کنید که بالا خره یه عده هم هستن تو این دنیا که واقعا یک رشته رو با تمام سختی هاش دوست دارن.. بی خوابی هاشو دوست دارن.. کشیک شب دادناشو دوست دارن.. سی ساعت شیفت دادن و نخوابیدن هاشو دوست دارن.. غلطیدن توی خون و بخیه زدن هاشو دوست دارن.. به فانتزی های من نخندید!!! خواهش میکنم نخندید!!میترسم!!واقعا میترسم اعتراف کنم که پزشکی رو دوست دارم... چون نگاه مردم به کنکوری که پزشکی رو دوست داره مثل یک شکست خورده است...انگار همین که پزشکی رو دوست دارم کافیه برای این که از اول و قبل از این که نتیجه ای بگیرم، دیگران منو یک شکست خورده ببینن..حالا واقعا شکست خوردم؟.. بله! من شکست خوردم..!قبل از این که شروع کنم به تلاش کردن .. قبل از این که اصلا شروع کنم به شروع کردن... شکست خوردم.. در دام موسسه های کنکوری افتادم.. اونا انرژی منو گرفتن و دید منو به دنیای کنکور تغییر دادن..من کنکور رو برای مدت ها واقعی ندیدم.. کنکور رو از پنجره ای که اونا بهم نشون دادن دیدم..حالا سه سال از اون روزا میگذره..من  امسال برای اولین بار کنکور و درس خوندن برای کنکور رو همون جوری که واقعا هست دیدم... فهمیدم چجوری باید درس بخونم... فهمیدم چجوری اگر درس بخونم واقعا پیشرفت رو میبینم...واسه همینم میگم اگر دوباره پشت کنکور بمونم ناراحت نمیشم.. چون حالا دیگه میدونم باید چی کار کنم..خدایا شکرت ...شاید باورتون نشه ولی نوشتن اینا برای شما ویرگولی ها منو سبک کرد و حالا میتونم لبخند بزنم.. نوشتن اینا قبل از این که گفتنش به شما باشه یه یاد آوری برای خودم بود.. خوشحالم که خوندین و خوشحالم که براتون نوشتم.. همین جوری الکی.. :)دوست دار شما.. دوست دار :)پ.ن:  میخواستم همون اول متن از همه معذرت بخوام بابت متن ایراد دار و رعات نکردن نکات نگارشی مثل زمان فعل ها و قاطی کردن فعلا های رسمی و محاوره ای و غیره.. اما گفتم بزار آخرش بگم.. خلاصه هرجا حسش بود محاوره ای شد و هر جا دوباره حسش بود نگارشی شد.. به بزرگواری خودتون ببخشید..</description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 08:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز مرگ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76058423/%D8%AE%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-ykotqub1befn</link>
                <description>مبینا از پله های حیاط پایین رفت. سکوت دلهره آوری در دل شب ایجاد شده بود. نگاهش به حوض افتاد کسی کنار حوض نشسته بود و دستش را در آب فرو برده بود. مبینا با تردید صدایش زد: زهرا!زهرا برگشت و با چشمانی مهربان و لبخندی دلنشین نگاهش کرد. مبینا یک لحظه احساس کرد نفسش بالا نمی آید. زهرا چقدر زیبا شده بود. موهای مجعدش را از پشت با کش بسته بود و موهای جلویی اش را از کنار فرق زده بود. کمی آرام گرفت. پرسید: چرا اینجا نشستی؟ زهرا بلند شد و ایستاد.ـــ بیا بریم مبینا. بریم یه جای خوبمبینا احساس خوبی پیدا کرد. احساس کرد چقدر دختر‌خاله‌اش را دوست دارد. با لحنی آرام گفت: آره، بریم!کمی مکث کرد.ـــ اما کجا..ـــ هرجا.. یه جای خوب.ـــ چه عالی!.. چجوری خوبه که بریم؟ـــ همین جوری. اصلا مهم نیست.ـــ باشه پس من برم چادر و روسری بیارم.ـــ نه نمیخواد. همین جوری بریم.ـــ اما آخه...زهرا با لحن ملتمسانه ای گفت: بیا بریم مبینا. مهم نیست چجوری! فقط بریم.مبینا لبخند زد. در آرامشی عمیق فرو رفته بود. انگار در خلسه ای بود که هیچ گاه دوست نداشت بیدار شود. در نگاه زهرا چیزی بود که او را وادار میکرد اعتماد کند.ـــ باشه... برای همیشه میریم؟ـــ نمی‌دونم...ـــ فرار میکنیم؟ـــ نمی‌دونم...ـــ پس چی کار میکنیم؟ـــ میریم.ـــ باشه.زهرا دستش را جلو آورد. مبینا دست او را گرفت. لحظه ای با لبخند به هم نگاه کردند. مبینا احساس کرد شیرین ترین لحظه عمرش است. رفتن!در را باز کردند. مبینا گفت: دلم برای حیاط تنگ می‌شود.ـــ منم همین طور...هردو نگاهی به سرتاسر حیاط کردند. به دیوار های کاهگلی به حوض آبی و ماهی های درونش... به باغجه پر گل و گلدان های دور حوض...ـــ بریم؟ـــ بریم.دست در دست هم رفتند! قدم میزدند. عجیب بود که هیچ کس نبود. نه ماشینی... نه آدمی... نه حتی گربه یا پرنده ای. مبینا یک لحظه احساس ترس کرد.ـــ چرا هیچ کس نیست؟ـــ همه هستند.ـــ پس چرا نمیبینم؟ـــ‌دقت کن.زهرا این قدر با اطمینان حرف زد که مبینا دوباره نگاه کرد. اما واقعا هیچ کس نبود. مبینا پرسید:‌ چرا ما حجاب نداریم؟... چرا نذاشتی چادر سر کنم؟...زهرا ایستاد و در چشم های او نگاه کرد. مبینا ترسید. چشم های زهرا برق زد. مبینا وحشت کرد. کاش نمی‌آمد. اما زهرا دوباره قابل اعتماد شد: کسی ما رو نمی‌بینه!ـــ چرا؟...ـــ نمی‌دونم...ـــ ما هم کسی رو نمیبینیم...ـــ‌درسته.ـــ پس تو هم مثل من گیجی...ـــ آره.زهرا دوباره دوست داشتنی شد. مبینا دوباره احساس رضایت کرد. دوباره در خلسه فرو رفت.ـــ بدوییم؟زهرا لبخند زد.ـــ آرهدویدند. دست در دست هم بی توجه به اطراف و خوشحال! میدویدند و سرعت میگرفتند. نمی‌دانستند به کجا می‌روند. فقط می‌رفتند. رفتند و رفتند و اوج گرفتند. اوج گرفتند تا به آسمان رسیدند. اوج گرفتند و به ماه رسیدند. اوج گرفتند و به خورشید رسیدند. آن قدر اوج گرفتند که نفهمیدند کجایند...راستش رو بخواید نمیدونم ایده این قضیه از کجا اومد.. کلاس هشتم که بودم کلاس ما سه ردیف نیمکت داشت. ردیف وسط میز اول جای من بود. نیمه دوم سال دختری کنار من نشست به اسم آرمیتا.. این اسمیه که بعد از آشنا شدن با اون دختر تو خیلی از نوشته هام ازش استفاده کردم.بعضی از نوشته هام رو میدادم آرمیتا بخونه.. وقتی اینو خوند، خندید و گفت وسطاش واقعا ترسیده بوده..آرمیتا اولین دختری بود که از جنس من نبود ولی هم صحبتم شد.. ما قبل از این که بغل دستی بشیم با هم رابطه خاصی نداشتیم.. نه اون و نه من هیچ وقت فکرشم نمیکردیم که یک روزی بتونیم این قدر صادقانه با هم صحبت کنیم.. بعد ها آرمیتا بهم گفت که سال های قبل از این که منو بشناسه ازم متنفر بوده..آرمیتا شاید یکی از بهترین تجربه های زندگیمه... یک تراژدی واقعی که دوست دارم یه عالمه ازش بنویسم..دوست دار شما... دوستدار :)</description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 16:25:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیپنوتیزم...</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%87%DB%8C%D9%BE%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D9%85-uhyirwrofkkb</link>
                <description>مرضیه با آن هیکل تنومندش آرمیتا را دو دستی هل داد. آرمیتا عقب عقب رفت و محکم به تخته گچی کلاس خورد. درکمرش احساس درد کرد ولی چیزی نگفت و چشمانش را از شدت درد بست. مرضیه گفت: دختره پرو!من چاپلوسی خانم صائمی رو میکنم؟آرمیتا با لحن محکمی داد زد: نمیکنی مگه؟و یک قدم به جلو آمد احساس کرد چشمانش باد کرده اند و نزدیک است از حدقه دربیایند. به روی خودش نیاورد. گفت: وقتی خانم صائمی، عشقم خانم صائمی، عمرم خانم صائمی، فداش بشم ایشاا... از دهنت نمیفته، من باید دقیقا چه فکری درباره ات بکنم؟ـــ هر فکر غلطی بخوای میتونی بکنی. اصلا مگه مهمه! منو بگو دارم واسه چی خودمو آزار میدم.آرمیتا نفس عمیقی کشید. چشم ها و کمرش درد میکردند. احساس کرد دارد کور میشود. به چشم های مرضیه نگاه کرد. مرضیه انگار که جا خورده باشد به چشم های او نگاه کرد. چند ثانیه آرام بودند. بچه ها همه آنها را دوره کردند. همه بهت زده تماشا میکردند.آرمیتا با لحن آرام و شمرده ای، قاطع گفت: تو... نمره اضافی از خانم... صائمی... گرفتی!مرضیه تحت تاثیر قرار گرفته بود. نگاه آرمیتا نافذ بود. خیلی نافذ... مشغول تماشای آن دو مروارید بود. صدای او هم زیبا بود. مثل بهم خوردن کریستال ها! چیزی در صدای آرمیتا بود که او را وادار میکرد باورش کند.ـــ من... من چی کار کردم؟کلمات به زور از دهانش بیرون می آمدند، آرام.. و رام.. آرمیتا جواب دادـــ تو نمره اضافی گرفتی.. در حالی که حق نداشتی..ـــ من نمره اضافی گرفتم.. آره..م.. من.. نمره اضافی گرفتم..یک قدم عقب رفت. هنوز چشم های او را نگاه میکرد. یک قدم دیگر عقب رفت و به میز ردیف وسط خورد. بچه ها هین بلندی کردند. مرضیه غش کرد.آرمیتا دستش را روی دهانش گذاشت. ترسیده بود. بچه ها همه او را مقصر میدانستند. از چشم های سرخش یک قطره اشک ریخت. هیچ کس نمیدانست باید چکار کند.ـــ پس چرا وایسادین؟! برید خانم هاشمی رو صدا کنید!هیچ چیز از کلاس مطالعات نفهمید. هیچ چیز ننوشت. بهت زده بود. نگاهش فقط به تخته بود. به یک نقطه نامعلوم. تمام یک ساعت و نیم همین طور بود. ساکت و آرام. مرضیه هم همین طور حتی یک کلام حرف نزد. رنگش پریده بود. نفهمید چه اتفاقی افتاد. زنگ تفریح خورد. محدثه رفت پیش ارمیتاـــ بریمآرمیتا سرد و خشک نگاهش کرد. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی محدثه نگذاشتـــ هیچی نگو! بریم حیاط بعد با هم حرف میزنیم.یک قطره اشک از چشمان آرمیتا چکید. بلند شد و به حیاط رفت.با اصرار محدثه دست و صورتش را شست. رفتند و روی نیمکت نشستند. هردو ساکت بودند. رویش را سمت محدثه برگرداند و گفت: نفهمیدم چی شد! دست خودم نبود من نمیخواستم اینجوری بشه.محدثه مهربان گفت: میدونم. میدونم. تو نمیخواستی، ولی شد. دیگه کاریه که شدهآرمیتا بغض کرد. محدثه را بغل کرد و بلند بلند گریه کرد. محدثه هم بغلش کرد و سرش را روی شانه او گذاشت. آرمیتا گریه کرد و کرد تا سبک شد.زنگ کلاس خورد و همه رفتند داخل کلاس. آرمیتا رفت سر میز مرضیه و روی نمیکت جلویی رو به او نشست.ـــ معذرت میخوام.مرضیه نگاهش کرد.ـــ چی کار کردی؟ـــ نمیدونم.ـــ میخواستن بذارن برم خونه. ولی من نرفتم. موندم تا بپرسم.. آرمیتا تو چی کار کردی؟آرمیتا سکوت کرد.ادامه داد:‌ تو خلسه فرو رفته بودم. احساس کردم هیچ و پوچم. فقط تو رو میدیدم و صداتو میشنیدم. راستشو بگو. با من چی کار کردی؟آرمیتا سرش را پایین انداخت. خجالت کشید. باید چه جوابی به او میداد؟نمیتوانست راستش را بگوید. دروغ هم نمیتوانست بگوید. باید چه میگفت؟ـــ متاسفم. من برگه زبان تورو دیدم و فکر کردم شاید بهت ارفاق اضافه کرده باشه. گفتم شاید در حقم اجحاف شده باشه..مرضیه حرف او را قطع کرد و داد زد: مهم نیست! دیگه مهم نیست. فقط بگو کی هستی؟ چی هستی؟ چی کار کردی؟ روحی؟ جنی؟ فضایی هستی؟ تو کی هستی؟ـــ من آدمم. مثل همه..ـــ نه نیستی! اصلا نیستی!معلم وارد کلاس شد. همه بچه ها ایستادند. آرمیتا رفت سر میز خودش. ورود معلم نجاتش داد از محکمه ناعادلانه مرضیه. او از هیچ چیز خبر نداشت. مرضیه هیچ چیز نمیدانست و نباید هم میدانست...وقتی کلاس هشتم بودم یه سالنامه قدیمی از وسایل بابام برداشتم و شروع کردم به نوشتن خورده صحنه ها و خورده داستان هایی که به ذهنم میومد.. تا یه جایی مینوشتم و از یه جایی به بعد هجوم داستان ها و صحنه ها و سناریو ها اون قدر زیاد شدن که دیگه ننوشتم.. بازی کردم! بازی کردنشون وقت کمتری میگرفت.. و حالا بعد از چندین سال تبدیل شده به خیال پردازی ناسازگار.. نمیدونم اگه دوباره شروع کنم به نوشتنشون شاید از مقدار بازی کردنم کم بشه..اینم یکی از اون نوشته ها بود.. ایده هیپنوتیزم رو از کتاب هشت جلدی &quot;آرتمیس فاول&quot; گرفتم. اون زمان هنوز اصلا فیلمش ساخته نشده بود. البته فیلمش خیلی ضایعه و با کتابش کلی تفاوت داره. تو این کتاب اجنه قدرت هیپنوتیزم انسان ها رو دارن.هشت جلدی آرتمیس فاول.. شاید یه روزی نحوه آشنایی ام با کتاب های فانتزی رو بنویسم..فکر کنم کم کم همه اون نوشته ها رو بیام تو ویرگول بنویسم.. میخوام ببینم چه حسی داره وقتی کسی نوشته هاتو میخونه.. حتی اگه فقط پنج شش نفر باشن هم فانتزی جالبیه..به عنوان نوشته یه کلاس هشتمی چطور بود؟</description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 18:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یادداشت برای خودم است.. تا حال خوبم یادم بماند :)</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-yi6cc0u33kud</link>
                <description>من دیشب برای چهار ساعت طولانی با یه خانم معلم کلاس اول و دوم صحبت کردم.. اغراق نکردم اگه بگم از اول تا آخخخر صحبتش نیشم تا بناگوش باز بود و هار هار با خاطره هاش میخندیدم..ادبی نویس نیستم... انشاهام همیشه خوب بود ولی نویسنده نیستم!چهار پنج سال پیش توی فروشگاه لوازم تحریر بزرگ محبوبم چشمم به قفسه دفتر ها خورد.. از اون دفتر هایی که یکم متفاوت اند.. شاید بشه گفت فانتزی اما خب نه از اون فانتزی های گل منگولی و صورتی و این ادا اطوار ها...جلدش نه چوبی بود نه کاغذی نه مقوایی.. یه چیزی مثل فوم نرم ضخیم که پارچه طرح داری روش کشیده شده بود.. آبی بود با طرح بته جقه...اولین و دومین و سومین دفتر خاطره ام..همین آبی بودنش کافی بود واسه اینکه برم سمتش و ببینم چیه.. روز های اوج نوجوونیم بود و  تازه داشت دغدغه های روزمره به زندگیم اضافه میشد.. و این یعنی احساس کردم  از اینجا به بعد میشه نوشت.. میشه راجع به زندگی نوشت.. از همون روز ها بود  که دیگه زندگی نکردم.. همون روزهایی که دغدغه ها اضافه شدن.. حرص و طمع  اضافه شد.. گرایشات و تمایلات جدید پا به زندگیم باز کردن..برای شش هفت سال تمام.. برای این همه مدت طولانی.. تقریبا اصلا زندگی نکردم.. مثل همون قورباغه ای که کم کم توی آب جوش میپزه و میمیره.. کم کم نوع زندگیم عوض شد.. این قدری که نفهمیدم..حالا بعد از این همه سال.. بعد از هفت سال آزگار.. دیشب تازه فهمیدم دلم دوران دبستانمو میخواد.. دلم تنگ شد واسه روز آخر مدرسه.. روز های آخر اردیبهشت.. همون روز که خندان و شاد و کماکان خسته و کوفته، بعد از یک عالمه خیس شدن به خاطر دویدن و رسیدن به خونه تند تند زنگ میزدم.. مامان درو باز میکرد و من میدویدم توی خونه و همین طور که لباس هامو تند تند در می آرم جیغ میزنم که تمومممم شدددددد و بعد بلند بلند میخندم.. مامان به خنده و ذوق من میخنده.. میرم جلوی کولر آبی وایمیسم و میزارم بوی پولیش تازه اش تا عمق ریه هامو پر کنه.. مامان نگران میشه که آخه عرق کردی جلو کولر واینسا که مریض بشی.. ولی زیاد اصرار نمیکنه.. میدونه این حس رو با هیچی نمیتونم عوض کنم.. حتی اگه سرما بخورم.. بازم درحالی که نیشم تا بناگوش بازه چشمامو میبندم و میزارم بادکولر به صورتم بخوره و موهای نیمه خیسم رو خشک کنه..بعد شروع میکنم به پر حرفی کردن واسه مامانم.. از کلاس های تابستونی میگم که چیا میخوام برم.. مسجد تو طبقه زیر زمین یه عالمه کلاس تابستونی راه انداخته.. میخوام با دوستای مدرسه ای هم محله ای کل تابستونو تو مسجد برم کلاس و وقت بگذرونم.. میخوام صبح به صبح جمعه باهاشون قرار بزارم بریم ندبه و بعدش هم از اون صبحونه های دست جمعی مسجدی بزنیم که خانم مسجدی ها زحمتشو کشیدن، عدسی و نون سنگک یا بعضی وقتا حلیم و چای نبات و پنیر و سبزی و.. که یهو یادم میفته بازم مثل سالای قبل ماه رمضون میفته وسط تابستون.. یهو داد میزنم که مامااااااننن میشه دوباره دوستامو یه شب واسه افطاری دعوت کنیییی؟؟؟چرا فراموش کرده بودم..؟ چرا من روزهای فوق العاده و بی نظیر زندگیم رو فراموش کرده بودم؟ حالا بعد از این همه سال یکهو دلم هوای دبستان کرده.. دلم هوای اون بهت و بغض و خوشی روز آخر سال رو کرده.. دلم قرار های شبانه با مسجد و بچه های محله رو میخواد.. من دلم بچگیمو میخواد..دروغ نمیگم به خودم.. میدونم چی منو از اون روزا جدا کرد.. طمع! طمع واسه جایگاه اجتماعی و پول توی آینده... طمع به دست آوردن دل هایی که واسه من نبودن.. بعد هم سرخوردگی و سرشکستگی..تقلا کردن و دست و پا زدن توی یه آرزو.. تقلا کردن به جای تلاش کردن.. دیدن آدمایی که ازت جلو زدن.. شکسته شدن غرورت.. بد بودن حالت...دیشب تازه تازه چشمام باز شد... برای اولین بار... مسلما برای اولین بار به بیخیال شدن فکر کردم... فکر کردم به این که لازم نیست واسه نگاه دیگران، لذت زندگی به این شیرینی رو به خودت حروم کنی... لازم نیست واسه به دست آوردن جایگاه اجتماعی و پول، طعم تلخ حسرت و شکست رو تحمل کنی...فکر میگردم عاشقم.. فکر میکردم عاشق آرزومم..ولی دیشب..یهو دیدم چقدررررر عاشق روز های بچگیمم..من همون آدمم.. آسمون همون آسمونه.. زندگی همون زندگیه.. ولی سال هاست روز آخر خرداد یا اردیبهشت با روز اول مهر دیگه برام فرقی نداشته... چون آز و طمع رو به زندگیم راه دادم.. شکست خوردم.. سرشکسته شدم.. از خودم و زندگی بلاتکلیفم اول خسته و بعد متنفر شدم..بگذریم..دیشب که تو جمکران تا خود صبح با اون خانم معلم صحبت کردم.. صبح که شد بعد از نماز، تحیت مسجد و نماز امام زمان خوندم..ایاک نعبد و ایاک نستعین... ایاک نعبد و ایاک نستعین... فقط تو رو میپرستم... و فقط از تو کمک میخوام...تموم که شد.. یهو احساس کردم چقدر زندگیمو دوست دارم.. رفتم بیرون تو هوای سحر و دلمو دادم به نسیم خنک جمکران.. نگاه کردم به آسمون نیلی رنگ مسجدش.. زل زدم به گنبد فیروزه ای رنگش.. حواسم بود به جیک جیک پرنده های کوچولوی توی آسمون که انگار تازه از خواب پا شدن و آواز خوندنشون گرفته..نیشم تا بناگوش باز بود... حس آخرین روز مدرسه رو داشتم.. نه! نمیدونم!  شایدم ذوق روز اول مهر..!دوست دار شما.. دوستدار :)</description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 20:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندرم احساس تحت نظر بودن و تلاش برای جلب نظر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76058423/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%A8-%D9%86%D8%B8%D8%B1-gzrsitx78rzb</link>
                <description>حقیقت این است که انواع و اقسام بیماری ها و اختلالات روانی از یک جایی از درون روح آدمیزاد نشئت میگیرند. یک جایی از روحم و رابطه ام با خالق هستی لنگ میزند که بیمار میشوم..من پرخاشگرم و این به خاطر غرور و خودخواهی بیش از حدم است..من متکبر و خودشیفته ام (یا لااقل یک زمانی بوده ام..) چون هنوز نمیفهمم در برابر این جهان بیکران و این همه انسانهای بزرگ.. در برابر عظمت آفرینش هیچ ام..من به خودم مغرورم.. چرا؟ چون وقتی رکوع رفتم و سجده کردم، مخلصانه پیشانی ام را در برابر عظمتش بر خاک نزدم.. من درست نماز نخوانده ام که کارم به اینجا کشیده است.. صادقانه خضوع نکرده ام که کارم به اینجا کشیده است..یک سری میگویند تنهایی بخشی از زندگی همه انسان هاست.. و بعد هم لابد فاز دپ برمیدارند و نوشته های سیاه و سفیدشان حال خودشان و دیگران را خراب تر میکند..اما گاهی فکر میکنم شاید هم خداوند این تنهایی ها را به ما هدیه میدهد.. هدیه میدهد تا اورا در تنهایی هایمان بیابیم.. مگر نه این که او خالق من است؟ رب است.. پس او هم بیش از هر کسی و هرچیزی میتواند مرا سراسر در خود غرق کند..خودم میفهمم.. میفهمم که یک جای کارم میلنگد.. فاز دپ برمیدارم و سیاه و سفید مینویسم و سیاه و سفید سناریو میچینم.. خیال پردازی های ناسازگارم من را با عمیق ترین عقده های روحی و روانی ام آشنا میکند..دیشب وسط خواندن یک رمان باز هم یکهو از سر جایم بلند شدم و در سالن خانه شروع کردم به تند تند راه رفتن و وارد دنیای خیال پردازی ناسازگارم شدم.. داشتم دنبال سناریو مناسب میگشتم.. مرحله ای که اصلا طول نمیکشد..ستون وسط سالن همیشه نقش اول را دارد.. ستون کسی است که من با او حرف میزنم.. این دفعه اما بیخیالش میشوم.. میخواهم چهره شخصیت قصه ام را حتی خودم هم نبینم..شب است و در یک خیابان عادی هستم با تردد معمولی ماشین ها و آدم ها.. یکی دو مغازه بسته است و کمی دیر وقت است.. کنار سطل آشغال بزرگ در پیاده رو، چند پسری دارند سیگار میکشند و با هم حرف میزنند.. بی تکلف جلو میروم.نزدیک تر که میشوم توجهشان را جلب میکنم.. سکوت میکنند و نگاهم میکنند.. به آنها که میرسم دستم را سمت پسری که به سطل آشغال تکیه داده است دراز میکنم.. سرم پایین است و نگاهم را به سنگ فرش خیس پیاده رو میدوزم.. چهره اش را نمیبینم و چهره ام را نمیبیند..  حوصله بقیه شان را سر برده ام.. دور میشوند و من میمانم و او..زیر لب آرام میگویم _ لطفا..! و به سیگارش اشاره میکنم. منظورم را میگیرد.. با تردید نگاهم میکند.. لابد با خودش فکر میکند به گروه خونی ام نمیخورد.. دستی که سیگار دارد را با تردید  پایین می آورد تا در دستم بگذارد.. به نظر نمی آید از آن تیپ هایی باشد که اهمیت میدهند ولی انگار من را که میبیند میفهمد از آن مدلی هایش نیستم پس سعی میکند دستش به دستم نخورد.. و سیگار روشن را به دستم میدهد..میروم و دور میشوم.. سیگار را در مشتم دارم اما هنوز داغی اش به کف دستم نخورده است. دور میشوم و در کوچه ای تنگ و تاریک زیر نور کم رمق چراغ، ایستاده به دیوار تکیه میدهم.. با دست راستم انتهای سیگار را میگیرم و با پشت دست چپم خاموشش میکنم.. از اول هم برای همین گرفته بودمش.. میخواستم خودم را با آن بسوزانم.. از درد میسوزم ولی در حالات چهره ام تغییری ایجاد نمیشود.. کاملا خنثی به سوختن دستم نگاه میکنم. دیگر داغی سیگار تمام شده است که قدم هایی نزدیکم میشود.. چهره اش در تاریکی مشخص نیست اما جلوتر که می آید میفهمم همان پسر است.. من را نگاه میکرده است..سیگار دیگری در دست دارد که در همین مدت  به نیمه رسیده است.. نگاه خیره ام به سیگار دستش را که میبیند، بی حرف آنرا به طرفم میگیرد.. سیگار داغ را میگیرم و دوباره روی پشت دستم خاموش میکنم.. بی حرف نگاه میکند.. بدون آن که بخواهد جلویم را بگیرد.. انگار هردو میدانیم به این خود آزاری مازوخیسم وار احتیاج دارم..گفته بودم در تخیلاتم همیشه کسی هست که مرا نگاه میکند؟ میتواند هرکسی باشد.. گاهی از رفقا یا دبیر هایی که دوستشان داشته ام.. یا یک مذکری که دوست داشته ام نظرش را جلب کنم.. گاهی هم فقط میدانم یک نفر هست.. همین جا پی بردم که من عقده جلب توجه دارم و این خودش را در همین حس آزار دهنده تحت نظر بودن نشان میدهد..دوست دارم کسی باشد که من را نگاه کند.. انگار که دوست دارم برای کسی آن قدر مهم باشم که تمام مدت حرکاتم را زیر نظر داشته باشد.. دوست دارم که دوستم هم داشته باشد..اما مگر همه ما چنین کسی را در زندگی نداریم؟ مگر او نگفته است که هرجا که باشم در محضرش هستم..پس چرا من...گفتم که شاید تنهایی ها را برای این قرار داد که سمتش برویم.. اما چرا من بین آدم ها دنبال پر کردن تنهایی هایم میگردم.. چرا وقتی نمیتوانم کسی را اطرافم پیدا کنم به خیالم و آدم های خیالی ام پناه میبرم..؟دور و برم را شلوغ میکنم، مهمانی میروم و با دوستانم میگردم که مثلا از تنهایی در بیایم.. اما به محض آن که به این خانه خالی برمیگردم دوباره حس تنهایی من را سمت خیالم میکشاند..کی قرار است بفهمم منتظرم است که سمتش بروم.. کی قرار است ایمان بیاورم تنها کسی و تنها چیزی که خلاء زندگی ام را پر میکند خودش است و عبادت اش..منی که حتی با خدای خودم هم رو راست نیستم.. منی که در بازیگری هایم، در خیال پردازی های ناسازگارم برای آن که به چشم دیگران بیایم زیر لب جملاتی رو به خدا میگویم و کاراکتر هایم میشنوند.. وسط خیال پردازی این جور مواقع تلنگر میخورم.. اختلالم خوب ریاکاری ام را به رخم میکشد.. من حتی با خدای خودم هم برای رضای دل شخصیت های خیالم صحبت میکنم...تزویر و ریا و تلاش برای جلب نظر دیگران را هم باید به لیست عقده های روحی روانیم ام اضافه کنم..من دنبال جلب توجه ام... به وضوح این را میفهمم... در زندگی ام صادقانه میگویم که هرگز مستقیما چنین کاری نکرده ام... اما در خیالم.. بار ها و بار ها.. نیاز به توجه را فهمیده ام...هرچه هست احتمالا ریشه در تربیت عاطفی من دارد.. من میتوانم درستش کنم؟ من میتوانم تلاش برای ریاکاری را از عملم حذف کنم؟ از رحمت خدا نباید نا امید شوم.. خودش گفته است که این بزرگ ترین گناه است..حتی همین حالا جمله بالا را برای جلب نظر شما نوشتم..؟!!!خدای من! ریشه یابی احساسات و اخلاص واقعا سخت است...پ.ن: درباره اختلال خیال پردازی ناسازگار میدانید؟ https://vrgl.ir/Ii7Zj</description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 06:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارخانه شدن یا کارخانه ساز شدن؟ آدم شدن یا آدم ساز شدن؟ از زن بودن میگویم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76058423/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-a1hdn1wrwky2</link>
                <description>یک پزشک.. یک مهندس.. یک معلم.. یا یک پزشک ساز.. مهندس ساز و یک معلم پرور...نمیدانم چه میشود که پایم به ویرگول باز میشود.. ویترین را میگردم و اولین تیتری که نظرم را جلب میکند وارد میشوم..طرز فکر نویسنده اش را دوست دارم.. آرامش و طنز بیانش باعث میشود لبخندم کش بیاید و به عبارتی نیشم تا بناگوشم باز شود..میخوانم و یک جاهایی موافقم و یک جاهایی هم مخالف.. یک جاهایی هم نمیدانم چه بگویم و فقط فکر میکنم..از آن موضوعات بحث بر انگیز است.. زن!شاید من در نوشته اش غرق شده باشم ولی ذهنم هنوز فراموش نکرده که من یک خیال پرداز ناسازگارم...فورا کشیده میشوم به دنیای خیالم.. از پشت میز و لبتاب بیرون می آیم و وارد سالن خانه میشوم که حالا شاید بیش از دو سه سال است که در آن تنهای تنها ام و پاتوق بازیگری هایم شده.. برایم گاهی بیمارستان است و گاهی یک خیابان شلوغ با ماشین های پر تردد.. اما این دفعه اولین سناریویی که به ذهنم می آید مدرسه است.. سالن خانه حالا در حکم کلاس است و من معلم که نه! از آن مدلی هایش هستم که به جای معلم یکی دو زنگ می آیند و قرار است فقط وقت پر کن باشند.. این طوری بیشتر به دلم مینشیند.. سناریو ام در صدم ثانیه ای چیده میشود.سوال یکی از بچه های شیطون و بی پروا است که سعی میکنم اول خوب بشنوم و بعد خوب فکر کنم.. میگوید:((برام یکم عجیبه که چرا بابام  اینقدر با وسواس و اهمیت سعی میکنه به پسر عموم که ۲۰ سالشه راه و چاه  بازار و مسائل اقتصادی رو یاد بده ولی به من که میرسه از این خبرا نیست...چرا  جامعه به دختر حق میده که با یه دیپلم بشینه تو خونه،چرا حق میده که دختر  نخواد کار کنه ولی پسر حتما باید کار کنه،چرا جامعه به دختر حق میده که چشم  انتظار باشه عقل معیوب شوهرش کار کنه و معجزه ای رخ بده بعد پولدار و  خوشبخت شن .بنظرم دچار یه توهم شدیم.درسته  که گفتیم یه دختر از مورد حمایت قرار گرفتن لذت میبره ، اما نگفتیم که  ناقص العقله،نگفتیم که چون صداش نازکه نمیتونه فریاد بزنه،نگفتیم که چون  قدش کوتاه تره نمیتونه تک تک کسایی که بهش زور میگن رو زیر پاش له  کنه،نگفتیم که چون زیباست قراره تو یه شیشه قائم بشه....سوالم اینه،چرا دختر حق داره انتخاب کنه که کار نکنه و بشینه تو خونه ولی پسر این حق رو نداره؟دلیلش این نیست که همیشه حس بی قدرت و ضعیف بودن رو به دخترامون القا کردیم؟ و در نتیجه هم اونا و هم خودمون باورش کردیم.))(..گفته بودم شخصیت خودم در خیال پردازی هایم چه مدلی است؟ درست نقطه مقابل خودم! اگر شما یا افراد خانواده تون افراد پرخاشگر و عصبی باشید و این موضوع متنفر باشید، سعی میکنید در خیال پردازی هایتان نقش فرد خونسرد و آرام و منطقی را بازی کنید و از قضا شخصیت محبوبتان در این سناریو ها همیشه یک چنین آدمی است...)آرام در طول کلاس راه میروم و به حرف هایش گوش میکنم.. دردش را میفهمم.. از اطرافیانم کسی را ندیده ام که به اندازه من حالت فمنیست طور داشته باشد! هرچند معتقدم این فمنیسم امروزی بیشتر از آنکه به زن خدمت کرده باشد به او ظلم کرده است..بگذریم.. بچه ها منتظر اند و من نمیتوانم برای مدت طولانی سکوت کنم..از پاسخ دادن مستقیم به دانش آموزم پرهیز میکنم. باید همیشه مواظب باشم گارد نگیرند. به سمت تخته میروم و شروع میکنم به گفتن مسائلی به ظاهر بی ربط..وسط تخته کلاس یک مربع توخالی به اندازه کف دست میکشم. و سعی میکنم مثل یک نمودار درختی چهار خط از پایین به آن وصل کنم و در انتهای هر کدام از خط ها هم یک مربع دیگر به همان اندازه میکشم.سمت بچه ها برمیگردم و سعی میکنم با دیدن چهره هایشان یکی از آن لبخند های اعصاب خورد کن خونسرد نزنم!(( دبیرستانی که بودم، یک بار توی کانال های فجازی همین جور گشت میزدم. خوردم به کانال آقایی که نمیدانم چرا ولی داشت خاطرات دوران کنکورش را میگفت.. از آن خفن های تیز هوش بود که رتبه کنکورش۸۰ و خورده ای شده بود. میگفت فلسفه درس خواندنش چه بوده و چرا این قدر درس میخوانده.. تعریف میکرد که روزی فقط چهار ساعت میخوابید. بگذریم.. غرض از طرح بحث این که گفت وسط گیر و دار کنکور و درس خواندن و اینها یکهو یک آقایی سر راهش سبز میشود که از کارخانه میگفت... کارخانه بودن.. یا کارخانه ساز بودن؟ گفت تو اگر یک مهندس فوق العاده در دانشگاه شریف بشوی نهایتا یک مهندس وفادار به کشور و خدمتگذار مردم خواهی بود.. همین! نه بیشتر!اما تو میتوانی با این ظرفیتی که داری، آدم ساز بشوی... میتوانی مهندس های وفادار به کشور و خدمتگذار بسازی! کار تبلیغی و کار فرهنگی یک چنین ظرفیتی در انسان پدید می آورد. این یعنی صرف هزینه های کمتر با بازدهی بیشتر برای رسیدن به هدف!در این صورت تو به جای این که یک بار زندگی کنی، به اندازه تک تک آدم هایی که به این راه آنها را دعوت کرده ای زندگی خواهی کرد... انگار که چندین بار زندگی کرده ای...))سکوت میکنم و دوباره شروع میکنم به طی کردن عرض کلاس.. تصور میکنم که حوصله برخی از این مقدمه طولانی سر رفته است و منتظر اند تا پاسخ مستقیم را بشنوند.. من هم دیگر اذیتشان نمیکنم و کم کم میروم سراغ اصل مطلب..رو به کلاس میکنم و مربع ها را روی تخته نشان میدم(( تربیت یعنی همین! اگر هرکدام از این مربع ها را یک کارخانه در نظر بگیریم، مربع بالایی کارخانه ساز است و مربع های پایینی کارخانه هایی که محصول تولید میکنند. با این حساب ارزش کدام مربع بیشتر است؟ کارخانه بالایی که کار خانه های پایینی را میسازند یا کارخانه های پایینی که فقط محصول مصرفی تولید میکنند؟ حقیقت این است که اگر محصول را به ما نشان دهند و بگویند خب! این را کدام مربع ساخته است؟ ما به کارخانه های پایینی اشاره میکنیم! هیچ کس احتمالا اصلا فکرش را هم نمیکند که باید اولین کارخانه را هم در ساخت محصول سهیم بداند! این جاست که ما کارخانه مادر را فراموش میکنیم و فقط به سازنده مستقیم محصول فکر میکنیم..کفتم کارخانه مادر! پس احتمالا روشن شد که میخواهم به چه موضوعی اشاره کنم!))چهره بچه هارا نگاه میکنم. ته لبخند تحسین آمیز و یا گاها تمسخر آمیز را روی چهره برخی میبینم که نشان میدهد منظورم را گرفته اند. برخی همچنان بیتفاوت نگاه میکنند و برخی هم کماکان منتظر ادامه صحبت اند.(( مادری، یعنی کارخانه سازی! یعنی به جای آن که یک بار زندگی کنی و تبدیل شوی به یک پزشک یا معلم یا مهندس متعهد، میتوانی چندین پزشک یا معلم یا مهندس متعهد تحویل جامعه ات بدهی! یعنی توی زن توانایی در خودت داری که حالا حالا ها هیچ مردی در خود نمیابد...اگر تو پزشک شوی شاید مردان دیگری هم باشند که بتوانند به خوبی تو جراحی های قلب انجام دهند یا شاید آقایان مهندس دیگری هم باشند که به خوبی تو بتوانند نقشه های بی نظیر بکشند... پس تو خلاءی را در این جامعه پر نکرده ای... تو فقط تبدیل شده ای به یک انسان عالی مثل تمام انسان های عالی دیگر.. اما اگر مادر باشی که تمام مدت برای تربیت فرزندانش زمان میگذارد، در این صورت تو خلاءی را در این جهان پر کرده ای که اگر نباشی هیچ مردی نمیتواند جای تو را پر کند...))چهره هارا که میبینم میفهمم یا زیاده روی کرده ام یا زیادی بحث را تند جلو برده ام. میدانم کجای کار میتواند سوء تفاهم ایجاد کند. پس قبل از آن که با اعتراض بچه ها صحبتم قطع شود فورا خودم صحبتم را تکمیل میکنم..لبخندی میزنم _از آن حرص دانش آموز در آور هایش_ و دوباره ادامه میدهم..(( من امروز شما را با پتانسیل فوق العاده آدم سازی در خودتان آشنا کردم که درموردش صحبت کردیم.. اما یک نکته فوق العاده وجود دارد.. آن هم این که کارخانه شدن با کارخانه ساز شدن منافات ندارد! و این فوق العاده است! این یعنی توی زن میتوانی هم زمان کارخانه ساز شوی و هم خودت تبدیل به یک کارخانه شوی و محصول مستقیم تولید کنی...میتوانی معلم باشی... پزشک باشی و فرزندانی فرهیخته بسازی...اما و اما.. همه این ها با هم چه ربطی به گلایه شما دارد؟ راستش را بخواهید من اصلا از اول هم قصد نداشتم سوال شمارا جواب بدهم... اما..این همه گفتم که به اینجا برسم. اختلاف شما با جامعه آنجایی شروع میشود که مجبور میشوی بین در جامعه شاغل بودن و مادری کردنت یکی را انتخاب کنی... جامعه از تو انتظار دارد که فرزندت را مقدم بشماری و برای آینده اش زمان بگذاری.. جامعه از تو انتظار دارد که نگذاری فرزندت با غذای حاضری بیرون یا دست پخت پرستار غریبه بزرگ شود و با لالایی او بخوابد.. اما تو به کارت عشق داری.. تو عاشق خستگی بعد از یک روز سخت و خواب فوق العده بعد از یک روز پرکار هستی.. تو عاشق این هستی که در راهرو های بیمارستان با ماسک و روپوش پزشکی ات شیفت شب بدهی یا دلت میخواهد شب ها از شدت بیخوابی بابت کار روی نقشه ساختمان و پروژه ات سرت را روی میز کارت بگذاری و خوابت ببرد..تو هم زمان عاشق فرزند ات و کارت هستی... خب حالا چی؟حالا کدام را انتخاب میکنی؟ آدم خوب بودن... یا آدم های خوب ساختن  را..؟ مفید بودن... یا مفید ساختن را..؟نمیدانم.. راستش را بخواهید خودم هم هنوز نمیدانم.. عقل اقتصادی و سودجو میگوید تربیت بازدهی بیشتری دارد.. از طرفی انگیزه ام برای کار بیرون بیشتر است. چون نتیجه اش قابل لمس است. یک نقشه را میکشی و تحویل میدهی و بعد خوشحالی که کاری واقعی انجام داده ای.. از بعد از یک عمل بیرون می آیی و میدانی که زندگی را برای یک نفر آسان تر کرده ای.. میدانی چه میگویم؟ نتیجه اش قابل لمس است.اما تربیت و آدم سازی این طور نیست. حقیقت این است که حتی بعد از سال های طولانی هم نتیجه اش مشخص نمیشود.. حتی شاید تا لحظه آخر هم نفهمی واقعا کارت را درست انجام داده ای یا نه!شاید جامعه امروز ما مادران خانه دار را به رسمیت نشناسد... شاید جامعه ما هرگز نفهمد پرفسور سمیعی هارا.. دکتر حسابی ها را... سردار سلیمانی ها را... مدیون کدام بخش از ملت است... شاید جامعه ما هرگز نخواهد بفهمد آدم سازی کردن خلاءی است که تنها زنان بزرگ سرزمینم با مادری کردن آن را پر میکنند...راستش را بخواهید مهم نیست جامعه امروز چه فکری میکند... مهم این است که فردا حقیقت چه چیزی را عیان میکند...))به خودم می آیم... بعد از یک سخنرانی طولانی تازه یادم می افتد بیش از نیم ساعت است که در تخیلات خودم بازی میکنم... جمله هایی از آقایی میماند در دلم که دوست دارم آنرا برای بچه های خیالی ذهنم نقل قول کنم.. پس دوباره به دنیای خیالم برمیگردم و به خودم قول میدهم این آخرین جمله ای است که در خیال پردازی ناسازگارم میگویم...رو به بچه ها میکنم و ادامه میدهم..(( یک آقایی چند جایی میگوید:&quot; زن باید در دامن پرمهر و پرعُطوفت و با سخنان پرنکته و مهرآمیزش،  فرزندان سالمی را از لحاظ روانی تربیت‌کند؛ انسانهای بی‌عُقده، انسانهای  خوش‌روحیه، انسانهای سالم از لحاظ روحی و اعصاب، در دامان او پرورش پیدا  کنند و مردان و زنان و شخصیتهای جامعه را به‌وجود آورد. مادر از هر  سازنده‌ای، سازنده‌تر و باارزشتر است. بزرگترین دانشمندان، ممکن است مثلاً  یک ابزار بسیار پیچیده الکترونیکی را به وجود آورند، موشکهای قارّه‌پیما  بسازند، وسایل تسخیر فضا را اختراع کنند؛ اما هیچ یک از اینها اهمیت آن را  ندارد که کسی یک انسان والا به‌وجود آورد. و او، مادر است.شما زنان کار هم دارید، بیرون هم هستید، جراحیتان را هم میکنید، مریضتان را  هم میبینید، فلان کار علمی را هم میکنید، فلان طرح را هم مینویسید، فلان  درس را هم در دانشگاه میدهید - همه‌ی اینها به جای خود محفوظ - اما بایستی  سهم «خانه» را هم در نظر داشته باشید... اگر دیدید آن کارتان به این قضیه  ضربه میزند، باید برایش فکری بکنید. این، مهم و اساسی است.برخی غافل ها، خانه‌داریِ زن را تحقیر می‌کنند؛ در حالی‌که خانه‌داری یعنی  تربیتِ انسان، و تولید والاترین محصول و متاع عالم وجود یعنی بشر.زن توی خانه بیکار نیست. یک عدّه‌ای خیال می‌کنند زن در خانه بیکار است.  نخیر، زن توی خانه، بیشترین و سخت‌ترین و ظریف‌ترین کارها را انجام می‌دهد.&quot; ))در خیالم منتظر واکنش بچه ها نمیشوم و از کلاس خارج میشوم.. شاید هم ذهن خیال پرداز ناسازگارم دیگر توان رسم جزئیات واکنش دانش آموزان را ندارد...دوباره وارد اتاق میشوم و پشت میزم مینشینم... برای نویسنه متن ویرگول نظری مینویسم و به او میگویم که ممکن است برای متن فوق العاده اش روزی پاسخی بنویسم.. :)پ.ن:اگر با اختلال خیال پردازی ناسازگار آشنا نیستید پیشنهاد میکنم:https://vrgl.ir/Ii7Zj متن مذکور در ویرگول از نازلی جان:https://virgool.io/@m_96825606/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-n0jr18xo2bquآقایی که از دوران کنکورش میگوید: کانال پیدا در ایتا:@ipeyda_irجمله هایی در این موضوع:https://khl.ink/f/43835</description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 14:16:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت اسکیزوفرنی و خیال پردازی ناسازگار، تفاوت &quot;توهم&quot; و &quot;تصور&quot; است...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76058423/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-klsujxzzddhx</link>
                <description>بار ها با خودم فکر کرده ام... کسی نباید من را در خلوت خودم ببیند... تصور کنید بی سر و صدا وارد اتاق خواهر یا برادرتون یا اتاق استراحت همکارانتون میشید و با صحنه ای مواجه میشید که در لحظه اول شما رو شکه میکنه و شاید هم بترسید.. اما لحظاتی بعد شاید حتی دلتون بخواد بخندید...و احتمالا اولین جمله ای که رو به تنها مخاطب حاضر در اتاق با خنده به زبان میارید: دیوونه شدی؟!!یکی دو هفته پیش برای اولی بار تصمیم گرفتم درمورد رفتارم در موقع تنهایی توی اینترنت جست و جو کنم. من قبل از این با روان شناس وسواسم درمورد رفتارم صحبت کرده بودم. اسمش رو خودم گذاشتم: بازیگری!  اما اون فقط به من گفت که انجامش نده! همین! یعنی به معنای حقیقی کلمه: تموم شد؟ خیلی تاثر گذار بود :| با اولین و دومین جست و جو پیداش کردم! اختلال خیال پردازی ناسازگار!راستش رو بخواید اولش فکر کردم خیلی کشف بزرگی کردم که خودم بیماریم رو _اگه بشه اسمشو بیماری گذاشت_ کشف کردم. اما بعد دیدم که تو همین ویرگول خودمون چندین مطلب فوق العاده درموردش هست که بازم اگه راستش رو بخواید هنوز وقت نکردم بخونمشون.نکته های جالبی پیدا کردم و متوجه چند تا حقیقت شدم. چند تا ویژگی مشترک بین ما خیال پردازان ناسازگار وجود داره...گزاره اول:یکی از مهم ترین اون شباهت ها این بود که اکثر قریب به اتفاق اونایی که دچار این مشکل بودن من جمله خودم، فکر میکردن مشکل خیلی حاد و خاصی دارن و فقط اون ها هستن که به این وضعیت دچار هستن. اما پایین اون سایت و نظرات میدیدن افراد زیادی با خودشون هم درد هستن. گزاره دوم:تنهایی! برای مدت طولانی در یک مکان بدون حضور شخص ثانی تنها بودیم.مثلا تنهایی پشت کنکور بودن برای درس خوندن یا تنهایی دوران کرونا هم به شدت حالمون رو وخیم تر از قبل کرده.گزاره سوم:در کودکی یا نوجوانی  هممون شرایط متشنج رو تجربه کردیم. مثلا از دعوای  والدین با هم ترسیدیم یا خودمون تو نوجوانی با خانواده دعوا های شدید راه  مینداختیم. مثلا درمورد خودم چند باری به شدت با پدر و مادرم دعوا کردم.. و این باعث تشکیل یه سری خاطره های بد در ذهن من شده.گزاره چهارم:یا به شدت منزوی یا به شدت عصبی و زود رنج هستیم. خب من به شخصه به هیچ عنوان منزوی و افسرده نما نیستم. اما خب متاسفانه کمی تا حدودی عصبی هستم و پرخاشگری دارم.و نتایج دیگه ای که حالا فعلا ولش کن...اما این که در اتاقی که بالا واردش شدید با چه صحنه ای رو برو میشید؟خب.. بزارید تشریح کنم! شما همکارتون رو میبینید که تند و تند در طول اتاق راه میره و طوری دست هاشو تکون میده و بی صدا (شاید هم با صدا...) صحبت میکنه که انگار شخصی دقیقا رو بروش ایستاده و باهاش صحبت میکنه! یه جاهایی به نقطه ای خیره میشه و لبخند های عجیب میزنه و یا گریه میکنه! یک جمله رو پشت سر هم در یک حالت خاصی تکرار میکنه و سعی میکنه به مخاطبش که شما نمیبینیدش چیزی رو توضیح بده...بزارید واضح بگم!همکار شما داره سناریو میچینه... خودش نویسنده است... خودش کارگردانه ... ودرنهایت خودش بازی میکنه... به این میگن خیال پردازی ناسازگار!شاید این شما رو یاد کلماتی مثل مالیخولیا یا اسکیزوفرنی بندازه! اما نه!اجازه بدید.. زود قضاوت نکنید..تفاوت بین اسکیزوفرنی و خیال پردازی ناسازگار، تفاوت بین &quot;توهم&quot; و &quot;تصور&quot; ه!شخصی که دچار اسکیزوفرنیه، صحنه ها و آدم های زاییده ذهنش رو باور میکنه! اما همکار مذکور شما فقط اونا رو تصور میکنه و کاملا آگاهه که تصوراتش خیالی هستن و هیچ وقت و هرگز اون ها رو با واقعیت اشتباه نخواهد گرفت. حتی اگه در آینده با صحنه ای مشابه سناریو از پیش تعیین شده خودش مواجه بشه باز هم قادره که واقعیت رو از خیال خودش تشخیص بده.راستش رو بخواید احساس میکنم یه عالمه حرف برای گفتن وجود داره... این که از کی شروع شد... و این که چه زمان هایی ترغیب میشم به بازی کردن و سناریو چیدن... داستان سرایی ها و سناریو چیدن های من در چه موضوعاتی هستن... ریشه این اختلال از کجای روح و درونم آغاز شده.. منطق؟ یا احساس؟... و غیره...دوست دارم درموردش بنویسم و بخونم... دوست دارم درست مثل وسواس عملی و وسواس فکری که بهش غلبه کردم از پس این مشکل هم بر بیام ان شاءالله.زنده باشم مینویسم دوباره.دوست دار شما... دوستدار:))پ.ن: گفته بودم که یه متن فوق العاده تو همین ویرگول پیدا کردم؟ خوندمش! فوق العاده بود این قدری که شاید لازم نباشه بازم مقدمه بچینم..https://www.google.com/url?sa=i&amp;url=https%3A%2F%2Fvirgool.io%2F%40Roze%2F%25D8%25AA%25D8%25AE%25DB%258C%25D9%2584%25D8%25A7%25D8%25AA-%25D9%2586%25D8%25A7%25D8%25B3%25D8%25A7%25D8%25B2%25DA%25AF%25D8%25A7%25D8%25B1-afdvkbxdmd8t&amp;psig=AOvVaw27QmjbHTM2d2A06y_Wz2df&amp;ust=1682464364178000&amp;source=images&amp;cd=vfe&amp;ved=0CBEQjRxqFwoTCKDM_qjSw_4CFQAAAAAdAAAAABAEاین میتونه حال من و امثال من رو براتون توصیف کنه..اگه دوست داشتین بخونیدش ... </description>
                <category>دوستدار</category>
                <author>دوستدار</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 00:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>