<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم قاسمیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76125656</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:27:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2903931/avatar/ItzE3n.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم قاسمیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76125656</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهشتی در آغوشِ ابرها</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-nzrxxglqnbza</link>
                <description>تابستونِ امسال خانواده من قصد رفتن به مسافرت رو کردن که کاملا مشخص بود مقصد، همون خونه‌ی همیشگی‌مون تو کلاردشت بود، اما من و خواهرم دلمون تنوع می‌خواست و دوست داشتیم جای جدید رو تجربه کنیم و با دودلی از روی اجبار با خانواده همراه شدیم.بعد از گذشتن از جاده‌ی قشنگ چالوس به مَرزن آباد رسیدیم و به سمت کلاردشت حرکت کردیم و به خونه‌ی قشنگمون رسیدیم، همیشه عاشق حس و حال اون خونه بودم در ضمن همسایه‌ی خیلی خوبی هم داریم که دوست ما هستند.بعد از خستگی در رفتن، پیش دوستمون رفتیم و اون گفت که یک کمپ تفریحی فردا میخواد بره «دهکده مازیچال»، ما از این بابت خوشحال شدیم و به خانواده گفتیم که ما هم با این گروه همراه بشیم و چون خانواده هم هنوز برنامه‌ای برای فردا نچیده بودن، قبول کردن.دوستم گفت: باید هفت صبح میدون حسن کیف (میدون اصلی شهر کلاردشت) باشیم، صبحانه نخوریم چون جاده‌ی خوبی نداره و باعث میشه حالمون بد بشه و با ماشین آفرود میریم.من کمی دودل شده بودم پیش خودم گفتم نکنه بریم خوش نگذره و جای خوبی نباشه و خانواده سرزنشم کنن.فردا صبح وقتی به میدون رفتیم و ماشین‌ها و جمع گرم وصمیمی افراد اونجارو دیدیم، خیلی خوشمون اومد.اول مسیر خیلی‌خوب بود و اصلا جاده‌ی بدی نداشت اما بعد از گذشت یک ربع چشمتون روز بد نبینه که چقدر مسیرِ بد و ناهمواری بود به حدی که فقط یک ماشین  از جاده رد میشد و کنار ماشین‌ها دره‌ی بلند و ترسناکی بود، از بد بودن مسیر و ترسناک بودنش هر چی بگم کم گفتم؛در وسط راه یکدفعه ماشین‌ها توقف کردن که متوجه شدیم یکی از ماشین‌ها چرخش گیر کرده، بقیه‌ی اعضاِ گروه تلاش کردن و اون ماشین‌رو بیرون کشیدن و دوباره به راه ادامه دادیم.بعد از طی کردن مسیرِ تقریبا یک‌ساعت‌و‌نیمه به یک دشتِ بسیار زیبا رسیدیم که واقعا زیباییش حیرت‌انگیز بود به حدی که تمام سختی‌های مسیر را فراموش کردیم.همه‌ی اعضاِ گروه با همکاری هم، چادر‌هایی به پا کردند و یک آهنگ شاد انگیزشی گذاشتند که همه‌ی خستگی آدم از بدنِش خارج می‌شد، فردی که تورلیدر بود شروع کرد به تعریف از مازیچال :این روستا از دریا حدود 2600 متر ارتفاع داره و هنگامی که ابرها نباشند، می‌تونیم منظره‌ی زیبا و سرسبز مازندران و رامسر را در یک نگاه مشاهده کنیم.یکی از مواردی که این منطقه را منحصر به فرد کرده، وجود درختانِ بلوط و اقیانوس ابر است که مشاهده می‌کنید. شاید برای شما هم جالب باشه که بدونید درختانِ بلوط در لهجه مازندرانی به مازی یا مازو معروف هست و گودال را چال خطاب می‌کنند، به همین جهت این روستا را مازیچال نام‌گذاری کردند؛ توضیحات دیگری نیز در مورد این دهکده زیبا که از ابرها بالاتر بود، داد و بعد از آن به صرف نهار و بازی دسته جمعی پرداختیم.بعدازظهر ساعت پنج گفتند که باید حرکت کنیم و به سمت کلاردشت بریم اما هیچ کس توانایی دل کندن از آن بهشت را نداشت از طرفی هم هیچ فردی دوست نداشت به سمت اون جاده‌ی کذایی حرکت کنه، اما بعد از گذشت دوساعت به شهر رسیدیم و یکی از بهترین روزهای عمر خود را سپری کردیم.توری که با اون سفر کردیم چند توصیه برای کسانی که میخوان به مازیچال سفر کنند:+ به طور کلی بهترین زمان سفر به مازیچال از اوایلِ اردیبهشت تا اواخرِ مهرماه است.+از آنجایی که مازیچال منطقه‌ای ییلاقی هست، به شما توصیه می‌‌کنم که تجهیزات لازم را در هنگام بازدید از مازیچال به همراه داشته باشید. وسایل زیر، شامل لوازم ضروری برای سفر به مازیچال هستند:زیرانداز، کیف‌کمری، چراغ‌قوه، جعبه‌ی‌کمک‌های‌اولیه، کرم ضدآفتاب، کلاه آفتاب گیر، قمقمه‌ی آب، چادرِ ضد آب، کنسرو و خوراکی، لباس گرم، بادگیر و پتو، جعبه ابزار‌آلات ماشین+حتما از ماشین آفرود یا دیفرانسیلِ قوی مثل نیسان استفاده کنید.+به صورت اکیپی به این دهکده سفر کنید.+دوربین عکاسی با خود همراه داشته باشید.+تا یک ساعت قبل از تاریک شدن‌ِ هوا دهکده را ترک کنید.+حتما زباله‌های خود را بازگردانید که منطقه از بکر بودن خارج نشود.+به دلیل نبود آنتن موبایل در مازیچال، پیش از سفر، اطلاعات سفر خود را در اختیار یکی از نزدیکان بگذارید و بر روی برقراری ارتباط با دیگران حساب باز نکنید.+در روستا مغازه و فروشگاهی وجود ندارد. حتی‌الامکان مایحتاج خود را از کلاردشت تهیه کنید.+حتما با هواشناسی هماهنگ کنید که هوا بارانی نباشد.پستی که شاید یکم حس و حال سفر به مازیچال رو به تصویر بکشه  در کلام آخر، تمام مناطق ایران زیبایی‌های توصیف نشدنیِ خاص خود را دارند. ییلاق مازیچال در کلاردشت تنها تکه‌ای از زیبایی‌های ایران است. من در این مطلب تلاش کردم تا هرچه بهتر و بیشتر با استفاده از کلمات، شما را با زیبایی‌های این ییلاق آشنا کنم، البته که شنیدن کی بود مانند دیدن؟!صفحه رسمی دهکده مازیچال در اینستاگرام سایتی که می‌تونه اطلاعات کامل‌تر و جامع‌تری در مورد این دهکده زیبا به شما بده.</description>
                <category>مریم قاسمیان</category>
                <author>مریم قاسمیان</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 23:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق دو هویتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76125656/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%DB%8C-sa6mwhs71cab</link>
                <description> روزی در سرزمینی شاهزاده‌ای به همراه شاهدخت و ملکه‌اش در جنگلی زیبا در کنار اقیانوس در قصری زیبا زندگی میکردند، شاهدخت دختری بسیار زیبا بود به حدی که هر کس او را می دید اندکی مکث میکرد و مات و مبهوت چهره زیبای او میشد و همینطور در تیراندازی و سوارکاری مهارت خاصی داشت و همیشه مشغول به فعالیت و تفریح با علایقش بود، اما یک راز پنهان داشت که هیچ فردی جز ندیمه‌اش از این راز خبر نداشت!در همجواری سرزمین آن‌ها امپراطوری دیگری به نام روم وجود داشت که شاهزاده‌ای، خوش سیما تازه به تاج و تخت رسیده بود؛ آن شاهزاده قصد سفر به سرزمین همجوار را کرد تا بتواند در جهت آبادانی سرزمینش تلاش کند و سرزمین خود را ارتقا دهد.وقتی شاهزاده به سرزمین مجاور رسید از بَدو ورود از او استقبال فراوانی شد و شاهدخت به محض دیدن شاهزاده یک دل نه صد دل عاشق او شد اما از راز دلش به هیچ کس چیزی نگفت، بعد از صرف ناهار شاهزاده تصمیم گرفت که به اطراف برود و از جنگل و فضای آنجا دیدن کند و به شکار بپردازد شاهدخت نیز طبق عادت تصمیم گرفته بود که به جنگل برود و به تیراندازی و سوارکاری بپردازد؛ که ناگهان در جنگل اتفاقی همدیگر را دیدند و با هم به گفتگو پرداختند، چند روزی به همین روال گذشت و شاهزاده به معاشرت با شاه و اعضای خانواده‌اش می‌پرداخت.بعد از صرف شام هر کسی برای استراحت به اتاق خود می‌رفت، شاهزاده که جلوی پنجره اتاقش ایستاده بود و از نسیم خنکی که به چهره‌اش میخورد لذت میبرد دید که شاهدخت به طور پنهانی از قصر خارج شد، کنجکاو شد پس تصمیم گرفت به دنبال او برود.شاهدخت وارد غاری قدیمی شد که یک حوضچه با آب زلال داشت که به اقیانوس می‌رفت، شاهدخت به درون آب پرید و تبدیل به پری‌دریایی شد! اما شاهزاده چون از دور می‌دید متوجه تغییر هویت شاهدخت نشد پس به لب حوضچه نشست و منتظر شاهدخت شد.شاهدخت نیز نزد شاه دریا رفت گفت: عاشق شده پس او را از دو هویتی خارج کند تا بتواند به شاهزاده ابراز علاقه کند، اما شاه گفت: نمی‌تواند و تنها راه او در جریان قرار گذاشتن شاهزاده از راز پنهان و تبدیل شدن شاهزاده نیز به پری‌دریایی هست پس شاهدخت ناامید به سمت حوضچه برگشت.شاهزاده نیز دیگر نگران شاهدخت شده بود که چطوری توانسته این تایم طولانی را زیر آب بماند و هر چه او را صدا میزد پاسخی دریافت نکرد پس فکر کرد که اتفاقی بدی برای شاهدخت افتاده، قصد داشت که به درون حوضچه برود که ناگهان شاهدخت پری‌دریایی شکل به روی آب آمد و شاهزاده از دیدن او از حال رفت .شاهدخت سعی کرد که بعد از به هوش آوردن شاهزاده داستان را برای او تعریف کند که در بچگی‌اش به درون این غار آمده و هربار که وارد آب شود تبدیل به پری‌دریایی میشود‌.شاهزاده نیز به شاهدخت گفت: به او علاقه داشته و با دیدن این صحنه علاقش صدها برابر شده و حاضر است برای رسیدن به شاهدخت هر کاری انجام دهد؛پس بعد از چند روز شاهدخت نزد شاه‌دریا رفت و به او گفت که شاهزاده آماده برای تبدیل است، پس در نیمه شبی شاهزاده نیز تبدیل به پری دریایی شد و در آب و خشکی با هم پیوند بستند و ازدواج کردند و قصری در جوار آب های اقیانوس ساختند و در آن سالیان دراز زندگی کردند.بعد از سالیان طولانی شاهزاده از عشقش به شاهدخت برای فرزندانش بازگو میکرد و می‌گفت هیچ موقع اجازه ندهید هیچ مسئله ای و مشکل دنیوی باعث نرسیدن به عشق زندگیتان شود و برای رسیدن به خواسته دلتان نهایت سعی و تلاشتان را بکنید.https://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;rct=j&amp;amp;opi=89978449&amp;amp;url=https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%25D9%25BE%25D8%25B1%25DB%258C_%25D8%25AF%25D8%25B1%25DB%258C%25D8%25A7%25DB%258C%25DB%258C&amp;amp;ved=2ahUKEwie_K_rmvGBAxX1gf0HHRwxB5sQFnoECCQQAQ&amp;amp;usg=AOvVaw2BvFS3YCkzxWn5Re3zpeZH </description>
                <category>مریم قاسمیان</category>
                <author>مریم قاسمیان</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 21:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست علایق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76125656/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-nzyhg1ojpqhk</link>
                <description>روزی در سرزمینی شاهزاده‌ای به همراه شاهدخت و ملکه  اش در جنگلی زیبا و چشم نواز کنار آبشار و کوهساران در قصری زیبا  زندگی میکردند  شاهدخت دختری بسیار زیبا بود به حدی که هر کس او را میدید اندکی مکث میکرد و مات و مبهوت چهره زیبای او میشد و همینطور در تیراندازی سوارکاری و دومیدانی  مهارت خاصی داشت و همیشه مشغول به فعالیت و تفریح با علایقش بود ؛به همین خاطر شاهزادگان زیادی در سراسر دنیا خواستار ازدواج با او بودند، شاهدخت برای انتخاب همسر آینده خود شرطی گذاشت، این شرط در حقیقت کلید ازدواج با او بود؛شاهدخت گفته بود هر کسی بتواند او را در مسابقه دو شکست دهد، همسر آینده‌اش خواهد بود و حاضر است سالیان سال با او زندگی کند . جوانان فراوانی از سراسر دنیا به سرزمین آنها آمدند و به مسابقه و مبارزه با شاهدخت پرداختند  و هر یک تا مرحله ای پیش می‌رفتند اما هیچ یک موفق نشدند که شاهدخت را در دومیدانی شکست دهند ،یکی از شاهزادهایی که آنجا آمده بود اما هنوز به مقابله با شاهدخت نپرداخته بود با دیدن شاه دخت یک دل نه صد دل عاشق شاهدخت شد و تمام فکر و ذکر او شاهدخت شده بود به حدی که هر جا می‌رفت حس میکرد که شاهدخت آنجاست پس تصمیم گرفت  که  هر طور شده شاهدخت را مال خود کند پس به سرزمین خود بازگشت تا از حکیمی فهمیده و دانا که در شهر خود وجود داشت سوال کند و راه کار بجوید ،این حکیم قبلاً در مسائل اداره مملکت راهکار های فراوانی به او داده بود و نقش یک مشاور را برای شاهزاده داشت پس  وقتی با حکیم  در مورد شاهدخت و دلباختگیش صحبت کرد حکیم به او گفت که باید در جیب خود تعدادی از سنگ‌ها و جواهر های زیبا  و قیمتی قرار دهد و در مسیر مسابقه با فاصله آن سنگ‌ها را بچیند شاه از سخن او متحیر شد اما هیچ به او نگفت چون به حکیم اعتقاد و اعتماد داشت و می‌دانست که تنها راه چاره آن است که حکیم میگوید.روز مسابقه فرا رسید و شاهزاده به سرزمین شاهدخت بازگشت و وقتی که می‌خواست با شاهدخت به مسابقه بپردازد در مسیر تعدادی از سنگ‌ها و جواهران گران قیمت قرار داد روز مسابقه فرا رسید و شاهزاده به سرزمین شاهدخت بازگشت و وقتی که می‌خواست با شاهدخت به مسابقه بپردازد در مسیر تعدادی از سنگ‌ها و جواهران گران قیمت قرار داد و شاهدخت به خاطر جواهرات و سنگ‌های گران قیمت در مسیر می‌ایستاد و آنها را برمی‌داشت و دوباره شروع به حرکت می‌کرد همین حرکت او باعث شد که او در مسیر از رقیب خود جا بماند و مغلوب شاهزاده شود و با شاهزاده ازدواج کند سپس دو سرزمین با هم یکی شدند و امپراطوری بزرگی را تشکیل دادند.خود جا بماند و مغلوب شاهزاده شود و با شاهزاده ازدواج کند سپس دو سرزمین با هم یکی شدند و امپراطوری بزرگی را تشکیل دادند.شاهزاده دوباره حکیم را به قصر خود خواند و از او تشکر کرد و قصد داشت برای حکیم هدایایی آماده کند تا بتواند تشکری در شأن حکیم از او انجام دهد اما حکیم به او گفت که«عشق به دنیای مادی همیشه انسان را ضعیف می‌کند و مانع رسیدن به اهداف واقعی زندگی می‌شود. شاهزاده، اگر می‌خواهی همیشه در زندگی موفق باشی باید تمام وابستگی‌های خود را از بین ببری و خود را برای خدمت به خداوند آماده کنی»  </description>
                <category>مریم قاسمیان</category>
                <author>مریم قاسمیان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 00:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>