<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bita azizi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76134093</link>
        <description>کارشناس ارشد طراحی و تولید نرم افزار هستم از دانشگاه شیراز . معلم کامپیوتر هنرستان . مدرس خلاقیت . مدرس دوره های تولید محتوا .  علاقمند به کتاب و موسیقی و طبیعت.عاشق چهار فصل شیراز و حافظِ جان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 20:46:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1422729/avatar/dsqDMR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>bita azizi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76134093</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای انتخاب شغل دنبال علاقه بریم یا پول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76134093/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%84-iqzjjjtvqbpq</link>
                <description>این پست و برای این می نویسم که شاگردام الان هنرستانی هستن و همیشه درگیر انتخاب رشته دانشگاه و علاقه و بازار کار و پر از سوال هستن ...من از بچگی میخواستم معلم باشم، یادمه به جای خاله بازی دوست داشتم بچه ها یا عروسکا رو بشونم و روی دیوارای حیاط با گچ بهشون درس بدم.وقتی هفت سالم شد چون فقط هفت روز کوچیک تر از نیمه اولی­ها بودم نمی­خواستن ثبت نامم کنن اما گریه­ های بی امان و اصرار مادرم و پادرمیونی خانم همسایه که توی مدرسه معاون بودن جواب داد و من رفتم کلاس اول...همه 12 سال مدرسه اول مهرها لباسام و بالای سرم گذاشتم و به شوق مدرسه خوابیدم و جالبه که آدم تقریبا درونگرایی بودم و هستم ولی محیط مدرسه برام خیلی دلنشین و امن و دوست داشتنی بود. بزرگتر که شدم دیدم استعداد و علاقم توی ادبیات و شعر زیاده و یک مقدار استعداد خانوادگی هم توی خوشنویسی داشتم. همیشه برای بچه ها شعر میگفتم یا برای مناسبت های مدرسه بهم موضوع میدادن و شعری از خودم و سر صف میخوندم. برنامم این بود که برم رشته انسانی و روانشناس بشم، اون وقت ها الگوی من آنتونی رابینز بود و دلم میخواست سخنران انگیزشی بشم و همونقدر تاثیر گذار... اما بر اثر یه اتفاق مسیرم عوض شد و رفتم هنرستان و کامپیوتر خوندم و الان چقدر خوشحالم که این مسیر و رفتم چون واقعا ذهن من تحلیلی بود و از پس حفظ کردن دروس انسانی بر نمی اومدم.خلاصه که توی 19 سالگی وقتی تازه فوق دیپلم گرفته بودم و دانشجوی ترم یک مهندسی بودم، برای اولین بار به عنوان معلم حق التدریس وارد آموزش پرورش شدم. از هیجان شب تا صبحی که میخواستم برم مدرسه نخوابیدم، با شاگردام فقط 5 سال اختلاف سنی داشتم و کلا چون خیلی Baby Face  بودم کمتر از این هم به نظر می اومدم با ابروهایی پر و پیوسته و مانتو شلوار پارچه ای مشکی که بعد دیدم فرم بچه های مدرسه هم همینه! خلاصه که از دفتر بهم یه پوشه و شماره کلاس دادن و من و تنها فرستادن برم کلاس! یادمه زودتر از بچه ها رفتم کارگاه کامپیوتر و پشت تریبون نشستم. بچه ها اومدن و بعضیا نگام کردن و بعضیا بی توجه به کارشون ادامه دادن. چند دقیقه که گذشت یکی گفت: شاگرد جدیدی؟ چرا اونجا نشستی؟ و من برای اولین بار از محیط امن و دوست داشتنی مدرسه ترسیده بودم...همه قدرتم و جمع کردم و یه ماژیک برداشتم و روی تخته نوشتم: من عزیزی هستم معلم کامپیوتر امسال شما و یه لبخند کنارش کشیدم و برگشتم به سمت بچه ها!!! چند نفری که دیده بودن به بقیه زدن و کلاس ساکت شد... و یهو یکی گفت: الکییییییییی... و من فقط لبخند زدم و گفتم: نه جدی!خلاصه یادمه که وسط توضیحاتم درباره قوانین و برنامه هام گفتم من عاشق شاگردای شیطون و درسخونم!!!!! و چشمتون روز بد نبینه که اون سال چقدرررر همه تلاش کردن که شیطون باشن و وقتی برای درسخون بودن نداشتن!!!!حالا بیشتر از 10 سال از معلمی من میگذره و الان الگوی من شفیعی کدکنی هست که همه نه برای نمره و از سر اجبار که روی علاقه و لذت سر کلاسشون تا جلو تریبون روی زمین مینشستن و توران میرهادی که شعارش این بود که غم بزرگ و به کار بزرگ تبدیل کنیم. کلاس برام قطعه کوچیکی از دنیاست که کوهی از مشکل و غم داشته باشم واردش که میشم اون چند ساعت همه چیز از یادم میره و خیلی برام حس خوبی هست که با خیلی از شاگردام از همون سالها در ارتباطم و با وجودی که خیلی دیسیپلین دارم و سخت گیرم اما بچه ها صبح که میان سر کلاسم با لبخند بزرگی میگن: چه خوبه که با شما داریم و ظهر با همون لبخند میگن: کاش هر روز با شما داشتیم و من کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه و عاشق تر میشم به این مسیر و شغل.بعد از همه این داستانها حتما دیگه میدونید که به نظر من علاقه برای انتخاب حرف اول و میزنه و البته اگر در کنارش آگاهی دانشتون از روشهای کسب درامد و ابزارهای نوین و بالا ببرین میتونین درامد بیشتری هم از شغلتون داشته باشین، چون با عشق انتخابش کردین و سختیاش هم براتون لذت بخش هست و من انتخابم برای یالا بردن این دانش و آگاهی تیم حرفه ای پله به پله بود...</description>
                <category>bita azizi</category>
                <author>bita azizi</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 22:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از تنهایی لذت ببریم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76134093/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-lupbw7vkrxp1</link>
                <description>من از اون آدمام که واقعا از لحظات تنهاییم لذت میبرم. برای همین یک روز توی هفته رو برای خودم گذاشتم. تنهایی بیرون میرم، کتاب میخونم، قدم میزنم، کافه و حتی سینما میرم و یه روزایی دوچرخه سواری میکنم و پادکست گوش میدم. معمولا پنج شنبه این اتفاق میفته و بعدش یک هفته پر انرژی دارم. حالا فکر نکنی از اول همینطور بودم. به قول همه زخم خورده ها، بعد از یک شکست سنگین تصمیم گرفتم مسیرم و عوض کنم و راستش الان با خودم خیلی خوشحالم. چون دقیقا میدونم چطور حال خودم خوب کنم و انرژیم و بالا نگه دارم یا حتی با غم و سختی­هام کنار بیام. راهکارهایی که من با تجربه و دوره و مشاوره و کتاب و پادکست برای لذت بردن از لحظات تنهاییم پیدا کردم اینهاست و شاید برات کاربردی باشه. پس امتحانشون کن!اولین راهکار اینه که خودت و با هیچ کس مقایسه نکن و فقط سعی کن هر روز بهتر از قبل بشی حتی با یک قدم کوچیک!دوم اینکه سعی کن در طول روز مدتی گوشی رو کنار بذار و یک فعالیت فیزیکی انجام بده مثلا ورزش، کتاب خوندن، آشپزی و ...سوم اینکه حتما سعی کن زمانهایی رو توی طبیعت باشی از باغچه خونه شروع کن یا پارک سر کوچه یا دشت و دمن و کوه و جنگل و دریا و هر جایی که امکانش هست و اون لحظات و در آرامش بگذرون.و چهارمین راهکار اینه که تصور کن قراره با بهترین دوستت خرید بری یا کافه و رستوران و سینما. و حالا خودت و همونقدر عزیز و دوست داشتنی ببین و اون کارها رو برای خودت انجام بده.شاید روزهای اول برات سخت باشه و باز هم احساس تنهایی کنی اما باید به خودت فرصت بدی که قلق خودت و پیدا کنی و ببینی چطور و کجا حالت با تنهاییت بهتره و برای همون فعالیت ها برنامه ریزی کنی !یادت نره که اگر بتونی خودت و دوست داشته باشی و با خودت با احترام و مهربونی و عشق رفتار کنی اثرش و در اطرافیانت هم میبینی. پس از تنهاییت لذت ببر!</description>
                <category>bita azizi</category>
                <author>bita azizi</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 00:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>