<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منادی الحق</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76188036</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:11:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>منادی الحق</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76188036</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تأملات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76188036/%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-jbq3w3ai885d</link>
                <description>گاهی از حماقت هایم چنان آزرده خاطر میشوم، که اگر می‌توانستم دست خودم را دور گردنم حلقه میکردم تا گردنم می‌شکست.!!!اما چه حیف که دستم قدرتش را ندارد ،امتحان کنید من همین الان که می‌نویسم امتحانش کردم درد دارد اما گردن قوی است.من هم مانند دیگران اشتباهات فاحشی کرده ام.گاهی توانستم شانه خالی کنم و تقصیر دیگری بندازم،وخودم را از مهلکه خارج کنم،اما باید با مسئولیت کارهایتان بلاخره روبه رو شوی، اغراق نمیکنم که بزدل ترسو یا شجاع ام  اما چه کارهای که نکرده ام و چه مکافات های که نکشیده ام.  شاید این نظر من باشد که بسیاری در کهولت سن دچار حسرت سن میشوند و غم زمان را سوگی بر دلهایشان بگذارند اما من در همین طلوع جوانی یاد خاطراتی نه چندان دور میافتم گاهی وحشت سرتا پای وجودم را می‌گیرد نکند یادآوری هایم را فراموش کنم  در میان اشک ها و لبخند های گذر میکنم که دوستشان داشتم و دیگر حضورشان را کنارم احساس نمیکنم .تاکنون برایتان پیش آمده که خطای را چندین بار تکرار کنید؟من مدت هاست که با بیدار شدنم از خواب و در شب به خواب رفتنم مرتکبش میشوم شاید خودتان بدانید چه میگویم .سپاس که رویاها و خوابهایم هنوز به خودم تعلق دارند ، درس گرفتن از اشتباهات به کلیشه ای نمادین بدل شده، تا ما به سراغ جسورانه ترین آرزو هایمان برویم و داغی بزرگ به پیشانیمان بخورد .اما زمانی که شما قادر به درک کردن حقایق باشید اما هنوز هم میل به خطا در شما باشد این وحشتناک است اشتباهاتمان مارا وامی‌دارند که از خود هیولای بسازیم در مقابل خطاهای آینده یک مکانیزم دفاعی اما با تکرار خطا فقط هیولای درونمان قوی تر میشود</description>
                <category>منادی الحق</category>
                <author>منادی الحق</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 15:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنی برای انباشه های روح هر کس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76188036/%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-pvjuq1hmhynz</link>
                <description>دردهای دارم درد های که مرا میکشند و میخورند و میخورند و میخورند بر روی وجدانم تباه شده، بر روحم سنگین ،و بر زخم هایم نمک  میسوزاند . نمک ،بله من یک نمکفروشم که بر روی زخم ها سوزش میگذارم شغل شریفی نیست اما مگر بسیاری از شغل ها شریف تر از من هستند؟ این درد ها همیشه سراغ من را میگیرند انگار کس دیگری نیست که به دنبال او راه بیفتند اگر پشت سرم را نیم نگاهی بیندازم غم ها، اشک ها ،بغض ها ،نفرت،  رنج و محنت پا به پای من می آیند .اگر کس دیگری جایم بود همیشه با وحشت به پشت سرش در حال فرار کردن بود. میگویند اگر در جای مرتفع هستی!!!نباید به پایین بنگری که وحشت کنی اما من زمانی که می ایستم و به پشت سرم را ورانداز میکنم انگار فاتح یا یک ژنرال هستم و به لشکر پر افتخارم می‌بالم  و دوباره برمیگردم مانند فاتحان به راه رفتن ادامه میدهم فاتح بدبختی ها.ای کاش اینهمه راه را نمیآمدم .مدتی سرراهی  میماندم .  زیادی آمده و خسته تر آنم که فکرش را میکنی لبانم خشکیده و پوستم در تیغ آفتاب کباب شده، اما خستگی هم حدی دارد باید باز هم پاشم و کوره راهی را ادامه دهم،  در میان چشمان ترسناک و طمع بار گرگ ها که بویم را از دور ها استشمام کردند  و عقربی که در زیر پاهایم به دنبال کمینی برای نیش زدن میگردد و عقابی هم آن بالا  به حالت چنان ملتمسانه  جگر میسوزاند که اشکش سرازیر شده  در طول راه سست شدن خاک را حس میکنی تا به جای میرسی که قدرتش بیش از توان تو است  هوایش مسموم  و برهوتی چنان سترگ که جانت را به لرزه میاندازد  اما چرا به اینجا آمدی چرا نرفتی سمت مراتع سبزفام ؟؟؟؟چون اینجا خبری از بشریت نیست  خبری از دیکتاتور ها که زمین را به غضب ببرند !مبلغان دینی که زمینم را مقدس بشمارند !و مردمی ابله که بر سر پاره ای زمین گلاویز شوند و بعد از جنگ ها و خون ها قوانینی بر سرزمینم بگذارند !اینجا تنها دلخوشیش اینه که در سکوت بمیری به ترس ها و وحشت هایت فکر بکنی  و بفهمی چقدر کودکانه و ساده لوحانه بودند. در طول اسکان روزها چگونه میگزرد؟روز اول سردرگم میشوی و درمانده روز دوم خسته شده و کاری برای انجامش نیست چون ما عادت کرده ایم که همیشه کار کنیم و اندیشه را کنار گذاشته ایم روز سوم شروع به فکر کردن میکنی روز چهارم به عقلانیت رسیده روز پنجم باید با خودت کنار بیای و کلنجار رفتن با افکار شوی  روز ششم دیوانه میشوی وخدا را می آفرینی خدا را می  خدا را مط آفرینیدر روز هفتم خدا آفرینی </description>
                <category>منادی الحق</category>
                <author>منادی الحق</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 14:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مسیر گمراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76188036/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-rwlfahbtih4o</link>
                <description>گاهی خیال میکنم فکر کردن به مسائل که با آنها در تماس هستم فقط برای گذران وقتم میباشد و چیزی جز سرگرمی نیست بلخره گاهی میخواهی با چیزی خودت را سرگرم کنی.من هرچقدر فکر کنم آنها باز هم با من هستند مانند شریک دزد و رفیق قافله.و حتا به فکر کردن راجب مشکلات پیرامون جهان مانند جنگ و قحطی و .. هم بیشتر برایم جنبه لذت بخش دارند و مثل گذشته برایم جذابیتی ندارد.قبلا با دیدن فیلمی شاید به گریه می‌افتادم ولی آدم هرچه بیشتر سرش بیاید کمتر در این باره فکر میکند البته این،آن، بیخیالی نیست که شما فکرش را میکنید، برای من مهم است که فردا پولی داشته باشم یا گرمایش جهانی چه بلائی سر سیاره می‌آورد .بلکه این اثراتی قلبی شکسته است.زمانی قلب شخصی ،با چنان مهملات که در زندگی به آنها حساسیت نشان میدهد بشکند بعدش شروع به ایستادن میکنی، آنقدر که شاید خودت هم باورت بشود، چه برسد به دیگران و هزاران ستایش نثار چنین شکوهی، چه زیباست تحمل انسان، ما فکر میکنیم که برای خودمان حد و حدودی داریم. از نظر فکری اغلب در سینما و کتاب ها و مجلات با جملاتی مشابه به این&quot; که انسان حد و اندازه ای دارد&quot; .و به راستی هیچ زیبایی شناسی در تحمل و استقامت انسان نمیتواند توضیح دهد .خشم ها و غضب ها، در زمینه آن طلوع و غروب میکند.افسار لجام گسیخته ای که در،دره ای تا پای پرتگاه سقوط میرود و با آن حال صدای شیهه اسبانی را که به سلامت از پیچ گذرانیده و کم کم دور میشوند را می‌شنوید ،این همان امید است.که در سرتاسر زندگی با هیاهو هایش  تازیانی به دست همراه اسب های زیبایش میتازد.امید هم مانند باقی شرها برای خودش دردسر های دارد باید باورش کنی .نمادی برای زیستن  در کجاوه مرگ .سرنوشت بسیاری را خوانده و تفکرات زیادی را مطالعه کرده ام و در زندگی با تعدادی زیاد آشنا شده ام اما هیچ یک به امید ها و آرزوهایشان اشاره ای نکرده اندچون در پی  آن دنیایی که برای خودشان ساخته اند (این را فراموش نکنیم با ترس و بدگمانی) و مواجه با دنیای بیرونشان گم میشوند  و بله امید داشتن یعنی ساختن جایی برای خودشان با میل و رفتار  و توقعات خیال پردازانه خودشما چطور شاید شما هم اکنون پادشاه ناکجا آباد خودتان هستید؟وقتی پاندورا در جعبه را بست امید را داخل آن محبوس کرد.</description>
                <category>منادی الحق</category>
                <author>منادی الحق</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 07:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنمی از سردرگمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76188036/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-vtjr2hitijid</link>
                <description>به خیالم که زندگی از این سخت تر نمیشود ولی شد ،لگدمال میان آدم هادر لحظاتی به درماندگی تراژدی های یونان به سر میبرم، من هم در این لحظات به کور سوی امیدی سر به آسمان گرفته ام منتظرم نوری در لابه لای ابر ها به رویم بتابد چه منظره خوبی .تقلاهایم به تشابه ((بر روی ریسمانی پاره و قدیمی میان دره ای جهنمی باشد )).وقتی وجدان سنگینی داشته باشی خیال میکنی تلاش هایت ناچیزند، کاش مانند ابر دیکتاتور ها وجدانی سبک داشتم در برابر مرگ و کلک خودرا میکندم .زندگی خیلی پیچیده است و هنر و مهارت میخواهد شاید بتوان آن را به بازی های فکری ربط داد. فلاسفه تاکنون قدم های در راه فهم و درک زندگی برداشته اند  اما فکر نکنم شما اگزستیالیست و یا عقده ادیپ در زندگیتان به دردتان خورده باشد ؟؟و یا مکاتب سیاسی دردی را از کسی درمان نکرده اند گاهی زندگی را آسوده و گاهی با قوانینش سخت کرده اند همین .تنها معنای زندگی که من میشناسم در سخت ترین و بدترین حالت، عصبی ترین و بدتینت ترین های زندگی ربط پیدا میکند. آیا قراردادی فلسفی هم در این موارد وجود دارد؟ چه باید کرد تاب آوردش؟ یا شرارت کرد ؟  حالتی که نمیتوان کاریش کرد خفیف ترین حملات، نزول ایمان، کنکاش خود به مثابه گناه، میل به کشتن، سرنگونی بقا و یک راه حل کوتاه مدت برای ناتوانی نا امیدی ها و شکست ها انقدر که میگویند بد نیست من که این چیزهارا دوست دارم انسان میتواند خودش را ببیند و به درونش پی ببرد، راه جهنم با نیت های خوب سنگفرش شده اند جهنم شاید آن چیزی نباشد که ما فکرش را میکنیم بنمایه زمینی هم دارد در خشم و نفرت خود سوختن ،توهم به بهشت رفتن را در سر خود پروراندن و شکنجه های که بلای جان و روح ماست و خدایی که مارا میانه یک گداخته رها کرده است خدای که نه مارا میخواهد دیگر ن میداند با ما چه کند، بعد جریان سیب آدم و حوا ،خدا دیگر از ما چشم پوشید .و ما ؛بازیگران بی شرمی هستیم در سرای که .....تماشاخانه استای است</description>
                <category>منادی الحق</category>
                <author>منادی الحق</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 12:04:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>