<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76258106</link>
        <description>برگرفته از خواب هایم برای ذهن هایی خلاق و بلند پرواز.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:52:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4432367/avatar/ydwUjn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سوهی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76258106</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به دوربین نگاه نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76258106/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-qa8l7ois3pvf</link>
                <description>  بخش پایانی با قدم هایی سریع به سمت پیشخوان آمد. نفسم را در سینه حبس کردم و سپس صدای گذاشتن تلفن را شنیدم که باعث شد دیگر صدای بوقش در سالن نپیچد، گویی آن صدا آرامشش را به هم زده بود. همانطور که صدای قدم هایش دورتر و دورتر می شد نفسم را بیرون دادم.   چند دقیقه ای همانجا نشستم و بعد با احتیاط از پشت پیشخوان بیرون آمدم. دعا می کردم بلایی سر مادرم نیامده باشد، باید هرچه سریع تر پیدایش می کردم. به سمت در رفتم، هیچکس آنجا نبود. نسیم خنک شب که به صورتم خورد زنده بودن یادم امد. در همان حال مادرم را دیدم که به سمتم می دود.   در اخر هم نتوانسته بود تحمل کند و دنبالم گشته بود،او را در آغوش گرفتم و سپس به سمت پارکینگ بیمارستان دویدیم. بالاخره ماشین داروساز را پیدا کردم و با سرعت به سمت دروازه حرکت کردیم. داشت باورم میشد که موفق شدیم که ناگهان مرد عکاس جلویمان ظاهر شد. مادرم کنترل ماشین را از دست داد و به تنه درخت برخورد کردیم.   با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم، تاحالا شده است پس از خواب ترسناک تنتان به لرزه بیافتد؟! نور خورشید تمام اتاقم را روشن کرده بود و نمی دانید چقدر خوشحال بودم که تمام آن یک خواب بود. بار دیگر صدای زنگ در آمد مثل اینکه کسی قرار نبود در را باز کند، از پله ها که پایین می آمدم هنوز خواب آلود بودم.   پستچی برایمان نامه اورده بود. همانجا بازش کردم، عکس مادرم بود؛ وحشت زده و پشت فرمان در محوطه بیمارستان. سپس مادرم را دیدم که به طرز وحشیانه ای به سمتم می آید.برگرفته از خواب هایم _ بخش چهارم(پایانی)</description>
                <category>سوهی</category>
                <author>سوهی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 14:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دوربین نگاه نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76258106/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-brohtwmuqgeh</link>
                <description>بخش سوم  مدتی در سرویس بهداشتی بیمارستان پنهان شدیم تا آب از آسیاب بیافتد سپس مادرم را قانع کردم همانجا بماند تا من خانم داروساز را (مرده یا زنده) پیدا کنم،کلید ماشینش را بردارم و ازینجا برویم. با احتیاط از پله ها بالا رفتم و به محل حادثه رسیدم. جنازه ها با چشمان وحشت زده ه شان کف سالن افتاده بودند و دریایی از خون در اطرافشان ایجاد شده بود.  داروساز را درحالی که شکمش پاره شده و دل و روده اش بیرون ریخته بود روی پله ها پیدا کردم.باید سریع عمل می کردم،دستم را در جیبش فرو بردم و آن کلید خونین را بیرون اوردم. وقتی به سرویس بهداشتی بازگشتم مادرم آنجا نبود. داشت گریه ام می گرفت، باید پیدایش می کردم. همین که وارد سالن شدم صدای جیغ و فریاد از طبقه بالا بلند شد .  به سمت پیشخوان رفتم تا از تلفن استفاده کنم و به پلیس زنگ بزنم که ناگهان صدای قدم هایی را از سوی پله ها شنیدم،تلفن از دستم رها شد و روی میز پیشخوان افتاد. چه کسی می توانست در آن شرایط چنین با آرامش قدم بردارد؟صدای جیغ ها قطع شد، زیر پیشخوان پنهان شدم.  به سختی از میان درزهای چوب پیشخوان نگاهی انداختم. روبه روی پیشخوان، در چهارچوب در ورودی بیمارستان، مرد عکاس دوربین در دستش بیرون را تماشا می کرد.آنگاه به پشت برگشت گویی صاف در چشمان من زل زده باشد. پوستش رنگ پریده و چشمان بی روحش زیر نور ماه می درخشید. سپس به سرعت به سمت پیشخوان گام برداشت... .  برگرفته از خواب هایم _ بخش سوم</description>
                <category>سوهی</category>
                <author>سوهی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 13:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دوربین نگاه نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76258106/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-wyzrk8lsgf0h</link>
                <description>بخش دومبیمارستانآنجا بود که فهمیدم باید فرار کنیم، همین کار را هم کردیم. در آن زمان که کارکن دنبالمان افتاد به بیرون مسافرخانه دویدیم. هوا تاریک بود و در راه از چند کوچه پس کوچه عبور کردیم و گاهی به بن بست می خوردیم تا اینکه داروخانه ای را کنار خیابان یافتیم.درد پایم بیشتر شده بود، با عجله وارد فضای خلوت و پرنور داروخانه شدیم. داروسازی که از او باند خواستم چهره مهربانی داشت و قابل اعتماد بنظر می رسید. از او پرسیدم: زخم چاقو را با چه چیزی ضدعفونی می کنند؟ پاسخ داد: خدا بدندهد، دعوا خانوادگی بوده؟ با خود گفتم کاش دعوای خانوادگی میشد...زخمم را نشان دادم و ان را برایم باند پیچی کرد. نمی دانم چه شد که انچه را پیش امده بود برایش تعریف کردیم.در کمال تعجب حرفمان را باور کرد و بیمارستانی را که در ان کار می کرد به عنوان مکانی امن بهمان پیشنهاد کرد. وقتی به انجا رسیدیم عده ای از کادر درمان می خواستند عکس دست جمعی بگیرند.یکی از پزشکان، خانم داروساز را برای عکس دعوت کرد سپس نگاهم به کارت سنجاق شده روی سینه مرد عکاس افتاد، دقیقا همان کارتی بود که عکاسان تور نیز داشتند! تا به خودم بیایم دیر شده بود . عکاس در چند ثانیه عکس را گرفته بود و ناگهان انها به یکدیگر حمله کردند.با مادرم از پله ها به پایین می دویدیم که لحظه ای پشتم را نگاه کردم و پزشکی را دیدم که سرنگ را در چشم دیگری فرو کرده و در میاورد. آنجا هم دیگر جای ماندن نبود... ..برگرفته از خواب هایم _ بخش دوم</description>
                <category>سوهی</category>
                <author>سوهی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 18:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دوربین نگاه نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76258106/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-ddlxjrkcgnz4</link>
                <description>آن شب به همراه گروهی از دوستان مشغول بازی بودیم. چند متر دور تر از مسافرخانه، بنای قدیمی خرابه ای مانند بقایای یک قلعه وجود داشت که دیوار هایش کاه و گلی،کوتاه ،فروریخته و بدون سقف بودند. این بازی مانند قایم باشک خودمان بود با این تفاوت که در فضای تاریک و تنها با نور چراغ قوه ان هم در دستان گرگ بازی صورت گرفت.در این میان دو فیلمبردار تور نیز وقایع را به منظور یادگاری ضبط می کردند.پس از اتمام بازی همگی در مسافرخانه جمع شدیم تا شب را انجا بمانیم. مسافرخانه قدیمی، کوچک و کاه گلی بود. اطرافیان گرم صحبت بودند و من و مادرم دنبال جای مناسبی برای نشستن بودیم .همانطور که از کنار سینی بزرگ هندوانه وسط زمین رد میشدم ناگهان کودکی سه یا چهار ساله با قدرتی باور نکردنی چاقوی کنار سینی را برداشت و به پشت مچ پایم کشید.دستم را روی زخم گذاشتم، در ان میان دیگران سعی داشتند چاقو را از دست کودک بگیرند که ناگهان او خود را با شکم بر روی چاقو انداخت. صدای جیغ ها قطع نمی شد؛ مادرم سعی کرد مرا بلند کند ،مچ پایم اسیب شدیدی دیده بود . به حیاط مسافرخانه رفتیم تا پایم رابشویم هنوز شوکه بودم که توجهم به دو فیلمبردار تور جلب شد.آن شب هیچ ستاره ای در اسمان نبود و چراغ های زرد مسافرخانه تنها شعاع کمی را روشن می کردند. دو عکاس در بالکن مسافرخانه مشغول فیلمبرداری بودند و گاهی به هم چیزی می گفتند؛ حضور خونسردشان با فضای متشنج اطراف تناقض واضحی داشت تا انکه متوجه نگاه من شدند.خانم عکاس دوربینش را روی کارکن مسافرخانه که چند قدم ان طرف تر ایستاده بود تنظیم کرد. ناگهان مرد به طرز وحشیانه ای به اطرافیانش حمله ور شد . آنجا بود که فهمیدم باید فرار کنیم... .برگرفته از خواب هایم _ بخش یکم</description>
                <category>سوهی</category>
                <author>سوهی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 15:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>