<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ....</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76317676</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:52:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4658771/avatar/3klg7e.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>....</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76317676</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان تاجی از خون و آتش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76317676/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-n9nbnxb9bzz1</link>
                <description>رمان تاجی از خون و آتش#تاجی_از_خون_و_آتش..🩸🔥#PART1من اسمم مالریه..!همه چیز از وقتی شروع شد...که شاهزاده دستور کشتن مردم عادی را صادر کرد..همه ی مردم در شوک بودند و سایه ی ترس شهر رو در بر گرفته بود..من هم یکی از کسانی بودم که عادی بودند و مجبور بودم...پناه بگیرم..اما..من خانواده ام رو از دست داده بودم و هیچ کسی برای پناه گرفتن..وجود نداشت!پس تصمیم گرفتم لباس کسانی رو بپوشم که در قصر هستند..شاهزاده چرا این دستور رو صادر کرده بود؟اصلا هدفش چی بود؟ما مثل کسانی بودیم که چیزی برای سیر کردن خودشون نداشتند!هر روز صبح ها مجبور بودیم گندم ها رو درو کنیم اونم برای ..شاهزاده!خسته می‌شدیم و ناچار می‌شدیم دزدی کنیم!از خونه ها..مغازه ها..و..حتی مجبور بودیم از کسانی دزدی کنیم که فقط یک چیز برای سیر کردن خودشون و خانوادشون داشتند!! اونها دومین طبقه از ساختمان طبقاتی بودند و ..جزء افرادی محسوب می‌شدند که به پادشاه و شاهزاده خدمت می‌کردند و اسم اون طبقه؛طبقه ی خدماتی بود.اونها خدمات زیادی به پادشاه و شاهزاده میکردند اما اصلا به اون ها توجهی نمیشد!دلیلش همین بود که اونها هم خوراک خیلی کمی برای سیر شدن داشتند!افراد بعدی جزء طبقه سوم ساختمان طبقاتی بودند.اون ها کسانی بودند که حداقل خوراک برای خوردن داشتند و به مردم طبقات اول که ما محسوب می‌شدیم اصلا هیچ رحمی نمیشد..!طبقه ی بعدی طبقه ی افراد سلطنتی بود که از اونجا به پادشاه و شاهزاده خبر می‌رسید.و طبقه ی آخر طبقه ای بود که پادشاه و پسرش اونجا زندگی میکردند..اما..</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 19:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار،سازنده راه🤍</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76317676/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%F0%9F%A4%8D-jfls9jhcwutb</link>
                <description>سلام خدمت نویسندگان من❤️گاهی وقتا فکر کردید،کاش اینجوری میشد،کاش این میشد،کاش زنده بود،کاش اینجا بود،و ....میخوام امروز با یکم مسخره بازی 🙂‍↔️حالت رو خوب کنم،اول از همه قربون همتون برم من💗شاید با کمی تصور،بشه آرامش داشته باشیم🙃چه شکلی؟الان میگممماول کسی رو که دوسش داری به تصوراتت راه بده 🙃یه جای خیلی دور ،بدون مردم فقط تو باشی و یه عالمه آرامش موزیکتو روشن کنی و زیر بارون و قهوه کتاب بخونی 😊 جیرجیرک‌ها و پرنده‌ها گوش هات  رو آروم نوازش کنن هیچ کسی نباشه که باهات صحبت کنه یه رنگی کمون بیاد💓 توی آسمون و یه غذایی که دوستش داری بخوری فقط کتابته که باهات داره صحبت می‌کنه دور از معلم و مبصر و درس و مشغله دور از قضاوت و داوری دور از دسترس کسی نباشه که سراغ تو بگیره و خودت باشی و کتابت هیچ نگرانی نداشته باشی،مقايسه هم ننشی،بیخیال،پتوی ابریشمی و غذاهای مورد علاقت🫠💜</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 22:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه زاد🧝🏻‍♂️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76317676/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%F0%9F%A7%9D%F0%9F%8F%BB%E2%80%8D%E2%99%82%EF%B8%8F-ucxyfm5sf5r1</link>
                <description>گیسوانش مانند مهی بر باد بود،گام هایش مانند سری بر چاه بود...🌕نام او مریلا بود شخصیتش دختری آرام و بی سر و صدا بود ،اما گهی برگاه‌ها شیطنتش گل می‌کرد !وقتی این اتفاق رخ می‌داد جمع کردنش کار هر فردی مبود به همین دلیل او تصمیم گرفت به سمت خانه پزشکی نخبه برود تا پزشک راه درمانی برای او بیفکند. دکتر لیکانسند شروع به پیدا کردن علاجی برای دختر کرد، اون ماه‌ها دنبال راه درمان شاهزاد بود. اما مریلا گوشی برای درمان دکتر تیز مکرد، هر روز بیماری او بیشتر و هر روز خانواده‌اش نگرانی بیشتری داشتند اما دختر به کسی اعتماد نکرد که نکرد روزی دختر رازی را از زبان دکتر لیکانسند شنفت او می‌گفت در دنیا شادی سال‌هاست مرده و در این دنیا کسی نیست که شادی را پخش کند مردم به غم عادت و شیطنت شادی و اعتماد به نفس را و مخصوصاً امید را یک نوع بیماری می‌نامند به قدری که هر کس می‌خندد می‌گویند چرا می‌خندد؟ دیوانه شده است؟، کسی نیست با زبان باز و گوش‌های شنوا و چشم‌های بینا به مردم بگوید دارید با خود چه می‌کنید !تمام مردم ادب کردنشان کار نه چندان سختی است، چون سال‌ها با غم اولویتی از زبان آنها زندگی کرده‌اند، سال‌ها دوام و در آخر غم نیمی از مردم شکست و نیمی را پیروز نامید کسی را به خودکشی  مشغول و دیگری را به امید ،غم .داستانی طولانی از افسانه هاست،شیطنت را بیماری نمی‌نامند زندگی می‌نامند اگر تو شیطنت نکنی در این سن حتماً زندگی نکرده‌ای؛ مهربانی هیچ وقت نسبت به ظلم و ستم بد نمی‌شود ،غم نسبت به شادی هیچگاه عوض نخواهد شد! پس هم اکنون همین گونه است اکنون مردم نمی‌توانند جایگاه خوبی را با بدی یا بهتر توصیف کنند غم تغییر دهند یک باور اشتباه را برای خود دارند .باور غلط و تباه...اگر پارت های بعدی رو میخوایید لطفا لایک ها رو به 100 تا برسونید.ممنونم🥰</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 22:32:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>