<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داستانیک اسید (سمیرا کاف)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76322017</link>
        <description>اینجا قصه های کهن با یک ذهن وزوزی وارد واکنش شده، به داستانیک اسید تبدیل می شوند؛ سپس با موزیک های زهرآگین ترکیب شده، تشکیل نمک می دهند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:53:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2864590/avatar/2ccjnz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76322017</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مامانیِ آهن‌پرست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76322017/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-cwyc2vc9ziak</link>
                <description>بارِ اولی که مامانی سوار ماشین شده بود، دم در دمپایی‌هایش را در آورده بود و وقتِ پیاده شدن در مقصد دنبالشان گشته بود. از این خاطره پنجاه‌وسه سال می‌گذشت اما باباجان به هر بهانه‌ای یادش را زنده می‌کرد تا ما نوه‌ها از خنده ریسه برویم. مامانی خودش هم می‌خندید و می‌گفت: «خب بچه بودم.» اما باباجون کوتاه بیا نبود و می‌گفت: «مادربزرگتان از نسل اول دخترهای آهن‌پرست بوده.» دخترخاله پسرخاله بودند، اما باباجون تاکید می‌کرد: «می‌دونید چرا زن من شد؟ چون آن سال‌ها پدر من این اطراف، تنها کسی بود که ماشین داشت.»واقعا هم خودروی سواری، نقطه ضعف مامانی بود؛ شده بود که غذایش ته بگیرد و خانه زندگیش آب و جارو نکرده باشد، اما ماشین باباجون همیشه از تمیزی برق می‌زد و بوی عطر می‌داد و یک ذره خاک هم روی داشبوردش نبود.بچه‌تر که بودیم در سفرهای جاده‌ای دعوای ما نوه‌ها سر این بود که کی سوار ماشین باباجون بشود. عقب می‌نشستیم و برای سرگرمی مسابقه می‌گذاشتیم که چه کسی اسم ماشین‌هایی که از کنارمان رد می‌شوند را بهتر بلد است و مامانی همیشه بی‌رحمانه می‌بُرد. اسم ما نوه‌ها را غلط و غولوط می‌گفت و غر می‌زد که چرا پدر و مادرتان این اسم‌های عجیب وغریب را روی شما گذاشته‌اند، اما لامبورگینی را جوری تلفظ می‌کرد که انگار زبان مادریش از بدو تولد ایتالیایی بوده.عشق بی حد مامانی به ماشین‌ها، علاوه بر خاطرات بامزه، یک دستاورد دیگر هم برای ما نوه‌ها داشت: همگی در روز تولد هجده سالگی‌مان، یک پاکت پرپول از او هدیه می‌گرفتیم که معادل هزینه‌ی دریافت گواهینامه‌ی رانندگی بود.همین رسم پسندیده‌ کاری کرده بود که  رقابت ما در ابتدای رسیدن به سن قانونی بیشتر از این‌که در مورد درس و دانشگاه و رتبه‌ی کنکور باشد، بر سر این باشد که کی چند روز بعد از تولدش گواهینامه گرفته؛و امسال، بلاخره نوبت من شده بود. خدا می‌داند که چجور تند و تند رقصیدم و مجلس را گرم کردم و شمع‌ها را فوت کردم و کیک را پخش کردم و همراه گروه کُر عربده کشیدم: باز شود، دیده شود، بلکه پسندیده شود و با دیدن پارچ و لیوان‌های پیشکشیِ اقوام، تظاهر به شادمانی کردم، تا سرانجام رسیدیم به پاکتِ موعود. با دست‌های لرزان از هیجان، پاکت را باز کردم و دیدم چیزی درست دو برابر پولی که برای اخذ تصدیق نیاز دارم در آن گذاشته شده. زود در پاکت را بستم که کسی بو نبرد و خیز برداشتم سمت مامانی برای بوسیدن دستانش که زیر دوخمم را گرفت، بلندم کرد و پیشانی‌ام را بوسید؛ بعد دست برد سمت کیفش و یک پوشه پر از مدارک بیرون آورد و گفت: «فردا برو ثبت‌نام کن. هم خودت را و هم من را.»لبخند روی لب‌های من ماسید و جشن تولدم همان دم به صحنه‌ی جنگ و جهاد تبدیل شد.باباجان با عصا وسط اتاق ایستاد به هوار زدن و بزرگ‌ترها ریختند دور مامانی تا از این تصمیم منصرفش کنند؛ اما هرچه گفتند به گوشش نرفت که نرفت. حتی آخر سر هم که باباجان دستش را گذاشت روی قلبش فایده نکرد و مامانی گفت: «چهل ساله میخوام رانندگی کنم هربار همین بازی رو در میاره؛ دیگه گول نمی خورم.»القصه؛دوره‌ی آموزش رانندگی اینجانب در معیت مامانی آغاز شد و مطابق انتظارات، ما دو تن، به عنوان نوه و مادربزرگی که با هم قصد گواهینامه گرفتن دارند، انگشت‌نمای کل آموزشگاه شدیم. البته از حق نگذریم با مامانی خوش می گذشت. سر کلاس‌های تئوری مرتب سربه‌سر افسرها می‌گذاشت و کسالت جلسات آیین نامه را می گرفت. همیشه هم کیفش پر از خوراکی‌های خوشمزه بود و کارت بازنشستگی باباجان را هم با خودش می‌آورد تا در راه برگشت از کلاس، خرجِ اَتَینا کنیم. باباجان هم که با ضرب و زور و تمارض نتوانسته بود منصرفش کند، بر طبل جنگ روانی می‌کوبید که محال است مامانیِ‌تان بتواند آزمون آیین نامه را قبول شود و آخرش هم مجبور است بی‌سوادی شرکت کند. این شد که یک ماهِ تمام، کتاب آیین‌نامه از دست پیرزن نیفتاد. اما حقیقت این بود که مامانیِ طفل معصوم هر چقدر که دست فرمانش خوب بود، هوش و حافظه‌اش به زوال رفته بود و هرچه بیشتر می‌خواند، کمتر در خاطرش می‌ماند. بلاخره روز امتحان کتبی فرا رسید و ما دوتا با یک صندلی فاصله سر جلسه‌ی آزمون نشستیم. من شروع کردم به سیاه کردن دایره‌های سفید پاسخنامه که دیدم مداد مامانی دارد گردنم را سوراخ می‌کند. تقلب می‌خواست!جواب سوال اول را رساندم و برگشتم روی برگه‌ی خودم که باز دیدم دارد پیس پیس می‌کند. از مامانی اصرار و از من انکار؛ به هر سوال که می‌رسید به جای  جواب دادن خیز برمی‌داشت سمت من، تا این که بلاخره آن‌قدر تابلو بازی در آورد که افسر آمد بالای سرمان و برگه‌های آزمون را از زیر دستمان کشید. بعد هم  اعلام کرد که ما دو نفر به مدت شش ماه از حق شرکت در هرگونه آزمون محرومیم. آن شب باباجان همه‌ی فامیل را برای شام به رستوران دعوت کرد و همراه با موسیقی زنده‌ آن‌قدر خواند و رقصید تا از پا افتاد. من، مغموم یک گوشه نشستم و به جوک‌های دیگران درباره‌ی خودم لبخند زدم، اما مامانی تمام مدت گوشی به دست بود و داشت با جدیت موضوعی را پیگیری می‌کرد.فردا صبح خبر رسید که مامانی رفته دادگاه و مهریه‌اش را گذاشته اجرا و باباجان هم یکراست راهی بیمارستان شده.بله؛ به باباجان گفته بود مهریه‌ام را می‌گیرم و برای خودم ماشین می‌خرم. گفته بود من بلدم رانندگی کنم و تا شش ماه دیگر منتظر یک تکه کاغذ نمی‌مانم. این‌بار وقتی باباجان دستش را روی قلبش گذاشته بوده قصدش تمارض نبود.القصه؛باباجان را که از  سی‌سی‌یو به بخش منتقل کردند، شاسی بلندِ مامانی قولنامه شد و روزی که از بیمارستان برگشت خانه، یک خروس جلوی او و ماشینِ نوقربانی کردیم.از آن روز، خوش‌گذرانی‌های من و مامانی به دوران اوج خودش رسید. مامانی صبح به صبح مرا می‌رساند دانشگاه و شب‌ به شب با هم می‌رفتیم دور دور. سینما ماشینی می‌رفتیم و در خیابان‌ها کورس می‌گذاشتیم. در جاده‌ها می‌راندیم و با صدای بلند آهنگ‌های قدیمی گوش می‌دادیم و وقتی گوشمان خسته می‌شد برای هم حرف می‌زدیم.آن‌جا بود که فهمیدم مامانی یک تزِ غریب روان‌شناسی بر مبنای  رفتارِ انسان_ماشین برای ارائه دارد. مثلا نامزد سابق خاله لیلا را به این علت رانده بود که روز آزمایش خون سوار ماشینش شده بود و دیده بود بعد از چند سال استفاده، هنوز پلاستیک صندلی‌ها را جدا نکرده. می‌گفت: «خوب کردم. طرف زندگی کردن بلد نبود.» یا در مورد بابای من می‌گفت: «وقتی دیدم چطور از روی سرعت‌گیر رد می‌شه، فهمیدم نمیذاره آب تو دل دخترم تکون بخوره.»باری؛ محرومیت شش ماهه به پایان رسید و ما که در این فرصت کتاب آیین‌نامه و تمرین رانندگی را از بر کرده بودیم، آزمون کتبی را با سربلندی پشت سر گذاشتیم و با اعتماد بنفس، راهی میدان عمل شدیم. صبح زودِ یک روزِ دوشنبه بود که من و مامانی از شاسی بلند پیاده شدیم و پرونده به دست به سمت جمعیت حرکت کردیم. دو ساعت توی سرما لرزیدیم تا بلاخره اسم‌هایمان خوانده شد. مامانی که خیلی هیجان داشت زودتر از بقیه پرید پشت فرمان اما همین که ترمز دستی را خواباند جناب افسر گفت: «مردود حاج‌خانم، بفرمایید.» مامانی مات و مبهوت پرسید: «چرا؟» افسر به شاسی‌بلند اشاره کرد و گفت: «رانندگی بدون گواهینامه.»مامانی یک نگاه به ماشین پارک کرده‌اش کرد، بعد شروع کردن به عجز و لابه و قسم دادن افسر به مقدسات.  من که طاقت دیدن این صحنه را نداشتم، از صندلی عقب پیاده شدم و سرم را از پنجره شاگرد کردم داخل تا به افسر التماس کنم که جناب سروان برگشت سمتم تا پیشانی‌هایمان محکم بکوبد به هم و من پخش زمین شوم.مامانی که فهمیده بود عجز و لابه در قلب قانونمندِ این مرد اثر نمی‌کند با دیدن این صحنه به دفاع از من برخاست و با کیفش شروع کرد به کوبیدن در سر افسر.من خودم را از کف زمین جمع کردن و درب ماشین را باز کردم تا آقای پلیس را از زیر ضربات مامانی نجات بدهم اما جناب سروان که قصد توهین به گیس سفید پیرزن را نداشت تلافی‌اش را سر من در آورد و شروع کرد به خالی کردن حرصش روی سر و کول من.القصه؛ جمعیت هجوم آوردند و به هر شکلی بود ما سه تن را از هم جدا کردند و با سلام و صلوات به سمت آموزشگاه روانه کردند تا در آن‌جا به من و مامانی اعلام شود که به جرم درگیری با مامور قانون، به مدت شش ماه از حق شرکت در هرگونه آزمون رانندگی محروم هستیم. این طور شد که من یک رکورد در گینسِ خانوادگی کسب کردم و اولین نوه در خاندان آهن‌پرستان شدم که در نوزده و نیم‌سالگی موفق به اخذ مدرک گواهینامه‌ی رانندگی شد؛ البته مامانی بی‌انصافی نکرد و به جبران این لَطَمات با باقی‌مانده‌ی پول مهریه‌اش یک پراید هاش‌بک گوجه‌ای برای من خرید تا دلم خوش باشد.</description>
                <category>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</category>
                <author>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 22:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی خاله سوسکه (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76322017/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ufstwglhtlgm</link>
                <description>اگر مجنون در تمنای لیلی اکوسیستم بیابان های ایران زمین را در هم ریخت.اگر فرهاد در شوق وصال شیرین، تیشه به ریشه کوهستان ها زد.اگر سودابه در طلب سیاوش، قصر کیکاووس را به آتش کشید.خاله سوسکهاین پاکباز طریق زوجیت و نکاح،در مقام فنای دلدادگی و ایثار در مسیر عاشقی، دست از طبابت شست.البته نه این که مانند شهریار، پزشکی را 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکترای بالینی رها کند.نه این که حتی کنکور پزشکی بدهد و قبول بشود و بعد بخاطر یار جانی قید تنپوش طبابت را بزندو نه حتی این که به امید کسب کرسی دکتری، مثل میلیون ها نفر دیگر به رشته تجربی برود.نه.در حقیقت خاله سوسکه، در گیرودار بلوغ و نوجوانی، درست همان ساعتی که همه هم کلاسانش یک به یک در نیمکت ها برخاستند و طبق یک آرزوی آموخته شده، اعلام کردند که می خواهند در آینده دکتر و مهندس و معلم بشوند، دندان لقِ موفقیت های شغلی و شخصی را کشید و انداخت دور.حالا درست که همه از دم داشتند خالی می بستند و اصلا با این کنکور طبقاتی، شانسی برای یک مشت سوسک زق زده شهرستانی آن هم در یک مدرسه پکیده دولتی وجود نداشت، اما مسئله این بود که خاله سوسکه در مسیر فنای عاشقی، حتی لافش را هم نزد.نگفت که می خواهد تلاش بکند، درس بخواند، پله های طرقی را یک به یک بالا و پایین کند و حالا آن بالا بالاها که رسید به مسائل بدوی و پیش پاافتاده ای مثل جفت گیری و ازدواج و این مسخره بازی ها هم بپردازد.بلکه همان دم که خانم معلم پرسید: خاله سوسکه پاکوتا، سوسک سیا، بگو بینم می خوای چه درسی بخونی؟ وقتی که بزرگ شدی چه کاری رو قابل می دونی؟برخاست و پاسخ  داد: من که از گل بهترم، از همه واقع بین ترم چرا می ذاری سر به سرم؟من قصد تحصیل ندارم، نیاز به تحمیل ندارم. یه درد دارم بی علاج، اونم میل به ازدواج. بگو ببینم خانوم جان، چرا شدی هاج و واج؟خانم معلم که فضای تعلیم و تربیت را نابسامان دید، خواست مسیر گفتگو را فورا به صراط مستقیم و چارچوب های تعریف شده بازگرداند: اهم اهم عزیزم، سوسکی ریز میزم، درس که مانع ازدواج نیست، ترک علم احتیاج نیست. اگر خواستی شوهر کن، درستم کنارش ادامه بده.اما خاله سوسکه که به اهمیت کفویت و لزوم همسان گزینی در امر ازدواج بسیار معتقد بود، قاطعانه پاسخ داد: اونی که من می خوام زنش بشم، یار و همدمش بشم، علم و سواد نداره، به این قوماش مسائل، هیچ اعتقاد نداره، منم نمی خوام بگیرم مدرک، تا به خطر نیفته، زندگی مشترک!معلم با برافروختگی گفت: حالا کی هست این مردک؟خاله سوسکه جواب داد: پسر آقای جیرجیرک.ماجرا این بود که پسر جیرجیرک که می شد ولگردترین، بیکاره ترین و نیرزترین کیس ممکن ازدواج در کل منظومه خورشیدی، با حد و غایت نرینگی پا به میدان دلبری گذاشته بود و با مجموعه اقداماتی نظیر تک چرخ زدن در خیابان های منتهی به مدارس دخترانه، خواندن آوازهای بلند عاشقانه در هنگام عبور و مرور نوامیس و راه اندازی نزاع های خیابانی از پیش برنامه ریزی شده با  هم جنسان خود مقابل چشمان دختران در حال عبورو مرور، اعلام می کرد که الا یا ایها المادگان، بنده آماده جفت گیری هستم.هنوز کافِ جیرجیرک در گلوی خاله سوسکه طنین انداز بود که هنگامه به پا شد.موهای پریشان لای چنگ های گره شده، جیغ هایی که از گلوهای گریان خارج می شد و لای ضربات دست و پا گم می شد. ناخن هایی که در گوشت رقیب فرو می رفت و فحش هایی که لای هق هق های نامفهوم خفه می شد. زور هیچکس به دیگری نمی رسید اما کسی هم میدان مبارزه را ترک نمی کرد. یک جنگ مهیب زنانه، بدون وجود یک نفر برنده.خاله سوسکه فکر همه این ها را کرده بود، می دانست که این عشق خون به پا خواهد کرد. اما اینجا در این میدان جنگ یک و فقط یک چیز وجود داشت که مطابق تصوراتش پیش نرفته بود: خاله سوسکه توی دعوا نبود!وقتی خاله سوسکه اسم همسر آینده اش را عیان کرده بود، در یک صدم ثانیه، نصف کلاس زده بودند زیر خنده و با هارهارهای استهزاآمیز، عشق سوسکیش را مورد تمسخر قرار داده بودند. اما نصف دیگر کلاس، در یک سکوتِ کوتاهِ چند لحظه ای. به قدری که یک مغز نیاز به پردازش موقعیت دارد، در بهت فرو رفته بودند. بعد به یک باره، همزمان با هم گفته بودند: اون که شوهر آینده منه و بعد محشر کبرا به پا شده بود.یک زنگ و نیم طول کشید تا بلاخره مدیر و معاون و مربی پروشی 17 دختر گریانِ چنگ خورده موکنده را آرام کنند، معلمِ غش کرده را با آب قند سرپا کنند، سرنخ ها را بگیرند و دنبال کنند تا برسند به متهم ردیف اول.پدر و مادر خاله سوسکه را خواستند.آمدند. اما ابدا آن واکنشی را نشان ندادند که مورد انتظار انجمن معلمین و مربیان بود.به داستانیک اسید گوش کنید. در کسب باکس، در  شنوتو</description>
                <category>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</category>
                <author>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 12:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسنی نگو یه دسته گل (ورژن بیکار و افسرده)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76322017/%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D9%84-%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-fqwtcogriehx</link>
                <description>توی ده شلمرودحسنی تک و تنها بود  حسنی نگو بلا بگوبه غم ها مبتلا بگوجوون بی کار، عمر تباه، عاطل و باطل، پژمرده دل، واه واه واهنه قلقلی، نه فلفلی، نه مرغ زرد کاکلی، هیچکس باهاش رفیق نبود  صبح تا غروب آفتاب، می افتاد تو اتاق خوابباباش می گفت: حسنی میای بریم حموم؟ نه نمیام، نه نمیامسرتو می خوای اصلاح کنی؟ نه نمی خوام، نه نمی خوامدنبال کار میای بری؟ رفتم نبود، رفتم نبود.ادامه تحصیل نمی دی؟ فوق لیسانس بسم نبود؟بچه روحش بیماره، باباش می گه بی عارههم قلقلی هم فلفلی هم مرغ زرد کاکلی، به جای افسرده دلی می گن حسن تو تنبلیهم مامانش هم باباش، گیر میدن به سرتاپاش***کره الاغ کدخدا، یورتمه میرفت تو کوچه هاالاغه چرا یورتمه می ری؟دارم می رم بار ببرم. دیرم شده عجله دارم.الاغ خوب و نازنین، سر در هوا دم بر زمینیالت بلند و پرمو، دمت مثال جارویه کمی به من سواری می دی؟نه که نمی دم. چرا نمی دی؟واسه این که من حمالم، دارای اشتغالم، به کارمم می بالم.اما تو چی؟نه کار داری نه باری، نه صاحب اختیاریصبح تا غروب آفتاب، افتادی تو اتاق خوابجوون بی کار، عمر تباه، عاطل و باطل، پژمرده دل، واه واه واهحسنی بهش گفت الاغ؟ منو می بری توی باغ؟تحصیل عالی دارم، لیسانس مالی دارممعامله با خدا کن، برام یه کار پیدا کنالاغه بهش گفت حسن. فکر می کنی خرم من؟کار کجا بود تو اون باغ؟ جز باربری واسه الاغمی خوای بیای تو خرمن؟ آجر کنی یونجه­ی من؟جفتکی انداخت به حسن گفت تو شدی دشمن من.***غازه پرید تو استخر  تو اردکی یا غازی؟من غاز خوش بیانم؛میای بریم به بازی؟نه جانم.چرا نمیای؟واسه این که من صبح تا غروب، میون آب، کنار جوب، همیشه در تدارکمشغول کار نتورک.اما تو چی؟صبح تا غروب آفتاب، افتادی تو اتاق خواب.جوون بی کار، عمر تباه، عاطل و باطل، پژمرده دل، واه واه واهغازه بهش گفت حسنی از حالا زیر دست منی!تو سایت بساز یک اکانت، برای کسب پورسانتدوستاتو با خبر کن، چهره تو معتبر کنمی سازیم ما یه جوخه، یه لشگر از زیرشاخهمن و تو بالای هرم، پول می گیریم به درهماز عمق و طول و پهنا، سود می گیریم این هواسال دیگه این موقع، خونه می خریم هفت طبقهبنز و شمال و ویلا، استخر خوب و اعلاحسن بهش گفت غازی، بهت بگم یک رازی؟قبلا بودم تو این کارا، از این ادا و اطواراتهش فقط ضرر بود، پولش مایه شر بودکی مختو شستشو داده؟ جواز بلبشو داده؟بپا که جوگیر نشی زیادی درگیر نشیغازه بدون طاقت، گفت نداری لیاقتتو برو بگرد دنبال کار، منم میشم سرمایه دارسال دیگه این موقع، آفیس دارم هفت طبقهبه حسنی گفت کارمندصفت، بعدم پرید تو آب و رفتحسنی بدون اصرار، گفت غازی خدانگهدار.در واشد و یه جوجه...ادامه این قصه را، در داستانیک اسید بشنوید:  شنوتو و کست باکس </description>
                <category>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</category>
                <author>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 11:27:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه پیشونی 1402 (قسمت پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76322017/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%DB%8C-1402-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-lqcvkdtsve51</link>
                <description>داستانیک اسید را با صدای نویسنده بشنوید: در شنوتو و در کست باکس. پسر پادشاه از ساعتی که چشمش به شهربانو خورده بود فیلم هندی راه انداخته بود و تیریپ عشق و عاشقی برداشته بود و افتاده بود توی رختخواب. کفشی را هم که از معشوق نصیبش شده بود گذاشته بود زیر سرش و می بوسید و می بویید و  و با پاشنه اش می زد توی سرش و خاکش را به جای سرمه می مالید توی چشم هایش. که البته در این روزگار ما به این مسئله ،اختلال فتیش می گوییم.القصهپسر پادشاه از عشق شهربانو ناخوش شد. هر چه دوا و درمان کردند به جایی نرسید که نرسید، عاقبت مادرش به دست و پای حکیم ها افتاد که دردش چیست؟ گفتند عاشق است. مادر شاهزاده گفت: مگر دختری هم در شهر مانده که از زیر دست این  عیاش در رفته  باشه؟  باری ته و توی کار را درآوردند و معلوم شد عاشق دختری است که لنگه کفشش را می گذارد زیر سرش.وقتی مادره فهمید، به رسم همه ی مادرهای پسرلوس کن ایرانی رفت پهلوش و دلداریش داد که خاطرت جمع باشد، این تحفه که می‌خواهی اگر تو قله قاف هم باشد برات می‌آورم و دستش را می‌گذارم تو دستت. روز بعد چند تا از گیس سفیدهای اندرون را با لنگه کفش فرستاد توی محله‌های شهر، خانه به خانه می‌گشتند که صاحب کفش را پیدا کنند، اما  به پای هرکس می‌کردند یا تنگ بود یا گشاد. این کار چند روزی طول کشید، تمام خانه‌ها را گشتند اما صاحب کفش پیدا نشد، تا نوبت به خانه‌ی پدر شهربانو رسید.به محض اینکه گیس سفیدها وارد خانه شدند، ملا باجی دوزاریش افتاد که چه خبر  شده، به طوری که آن‌ها نفهمند، شهربانو را کرد توی تنور و در تنور را گذاشت و یک سینی ارزن هم گذاشت روی در تنور و خروسه را بالای سینی کرد که ارزن‌ها را نوک بزند تا  اگر صدایی از شهربانو در آمد صدا، تو صدا گم بشود و کسی متوجه شهربانو توی تنور نشود.باری، این‌ها وارد خانه شدند، گفتند: «شما دختر دارید؟»- ملاباجی گفت: بعله که داریمدختر ملا باجی آمد، کفش را دادند پاش کند اما به پاش نرفت که نرفت.اوقات همه تلخ شد.ملاباجی پرسید: مشکل اینه که کفشه کفی نداره وگرنه سایز پای دخترمه.گیس سفیدها گفتند: زن حسابی، کفی مال وقتیه که کفش بزرگ باشه ، نه واسه پای دختر تو که فقط شستش توی این کفش می ره.از ملاباجی اصرار از گیس سفیدها انکار.پاشد رفت و زور زوری یک کفی را صابون زد و آورد انداخت ته کفش و پای دخترش را گرفت و زور زوری هل داد توی کفش اما نشد که نشد.گیس سفیدها گفتند: «شما دیگر دختر ندارید،  ملا باجی گفت: «نه.» در این بین خروس بنا کرد خواندن: «قوقولی قوقو توی تنور، قوقولی توی تنور» گیس سفیدها وقتی آواز خروس را شنیدند تعجب کردند، گفتند این خروس چی می‌گوید؟ ملأ باجی هم یک سنگ ورداشت انداخت به طرف خروس که اصلاً  این خروس بی محل است فردا می‌کشمش. خروس از هول سنگ در رفت و باز بنا کرد به خواندن: «قوقولی قوقو توی تنور، توی تنور» گیس سفیدها گفتند برویم سر تنور ببینیم خروسه چی می‌گوید. رفتند در تنور را ورداشتند که دیدند یک دختر مثل ماه شب چهارده آن تو است! بزرگ گیس سفیدها دست دختر را گرفت و آورد بیرون. از خوشحالی فریاد زد: «به به! کی همچی دختری داره، به پیشانیش ماه، به چانه‌اش ستاره.» فوری کفش را پاش کرد، دیدند درست قالب پاش است.رو کردند به ملا باجی که: «پسر پادشاه عاشق این دختر شده و از عشق این دختر ناخوش شده هر طور هست باید این دختر را به پسر پادشاه برسانیم، حالا بگویید ببینیم چه لازمست که بیاوریم و دختر را ببریم؟ هر چه لازمست بی مضایقه بگویید. ما می‌رویم و این خبر خوش را به پسر پادشاه و مادر و پدرش می‌دهیم و فردا همین وقت می‌آییم.»طبیعتا در این سکانس باید پدر ماه پیشونی یک عرض اندامی می کرد و به عنوان پدر عروس، خودی نشان می داد ولی خب به عنوان بازیگر نقش اول مرد، خمار و لایعقل افتاده بود توی اندرونی و خبر نداشت توی خانه اش چه می گذرد.ملا باجی گفت: «ما از شما هیچ چیز نمی‌خواهیم فقط دو متر پارچه برزنتی از این هایی که باهاش چادر پراید می دوزن، نیم من آلوچه.  نیم من سیر، نیم من پیاز، بیارید و دختر را بردارید ببرید. البته شرط اصلی ما چیز دیگری است. آن هم این که این یکی دختر را هم برای پسر وزیر بگیرید.» گفتند: «البته به پادشاه می‌گوییم. پادشاه فرمان می‌دهد به وزیر، برای پسرش این را می‌گیرد. اما می‌خواهیم بدانیم این دختر به این قشنگی را چرا به این مفتی می‌دهید؟» ملا باجی گفت: «قشنگیش سرش را بخورد، از بس بدجنس است. از صبح تا غروب بالا پشت بام با جوان‌های همسایه چشم و ابرو می‌آید.» و سعی کرد آخرین تیر را در تاریکی بیندازد بلکه جلوی این پیوند مبارک را بگیرد اما گیس سفیدها گفتند: «این‌ها دیگر به ما دخلی ندارد، پسر پادشاه همینو خواسته و از قضا حتی اگر این طور باشد، در و تخته خوب با هم جورند. این شد که  نقشه ملاباجی شکست خورد.فردا شد، خواستگارها آمدند و برزنت و آلوچه  و سیر و پیاز را آوردند و قول دادند که فردا بعد از عروسی پسر پادشاه. این یکی دختر را بهم برای پسر وزیر ببرند.ملا باجی برزنت سفید با راه راه آبی را برداشت و رفت نشست سر چرخ به دوخت و دوز.   یک پیراهن زشت و گشاد، شبیه روکش کمد پارچه ای دوخت و تن شهربانو کرد، ناهار هم یک آش آلوچه پر چربی براش بار گذاشت  و تمام سیر و پیازها را هم ریخت توی آن و به زور ریخت توی حلق شهربانو. به این نیت که  عروس خانم با عطر خوش دهان و شکم کاملا روان به حجله داماد برود و از چشم پسر پادشاه بیفتد.  عصر که شد گیس سفیدها آمدند که شهربانو را ببرند به قصر پادشاه، که روز عقد کنند و شب عروسی. از خانه که بیرون رفتند شهربانو به گیس سفیدها گفت: «از بیرون شهر برویم که من یک خداحافظی با مادرم بکنم.» گفتند: «مگر این مادرت نبود.» گفت: «نه. زن پدرم بود.» گفتند: «حالا فهمیدیم چرا تو را قایم کرده بود و آن حرف‌ها را در حقت زد و به این مفتی تو را داد.» و تف کردند روی زمین.باری، شهربانو آمد توی چاه که با دیوه خداحافظی کند دیوه گفت: « پیف پیف این بوی گند از کجا میاد؟ نکنه راست می گفت این دختره که این آبا از فاضلابه. عه شهربانو تو اینجا چیکار میکنی؟  روکش پراید واسه چی پوشیدی؟» شهربانو  برای دیوه تعریف کرد که چه شده. دیوه فوری رفت یک دست لباس حریر با یک تاج یاقوت و یک انگشتر الماس و یک خفتی زُمُرد نشان و یک جفت کفش زرین آورد و به شهربانو پوشاند، شهربانو باز آمد از دمده بودن لباس و اکسسوری ها ایراد بگیرد که دیوه گفت  با این دهن بوگندوت کمتر حرف بزن و برداشت  دهنش را هم با مشک و عنبر پر کرد که بوی سیر و پیاز ندهد. شهربانو گفت یک چیز دیگه هم هست، ناهار هم یه خروار آلوچه به خوردم داد، درسته که همیشه خدا یبسم ولی امشب  از همین الان  که الانه شکم روونی گرفتم. دیوه سری تکان داد و نقشه ای کشید و به شهربانو راه و چاه را نشان داد. شهربانو از چاه در آمد و رفت پهلوی گیس سفیدها که راه بیفتدند بروند.باری، شهربانو را آوردند به قصر پادشاه، دیگر تمام اهل حرمسرا چشم شده بودند و شهربانو را تماشا می‌کردند. در این بین پسر پادشاه آمد دست معشوق را گرفت و برد که به مادرش نشان بدهد. مادر شاهزاده، مثل کارکشته ترین مادرشوهر ایرانی، اول خوب سرتا پای شهربانو را ورانداز کرد و بعد رو کرد به پسرش و گفت: خاک تو سرت با این سلیقه ت. این همه غش و ضعف و کفش تو تخت بردن واسه این بود؟ پسر پادشاه گفت: چشه مگه؟ مادره گفت: این که تو پیشونیش ماه گرفتگی داره. پسر پادشاه گفت: قشنگه که ننه. اصلا اولش همین دلمو برد. مادر شاهزاده  ایش کش داری گفت و ادامه داد باشه حالا داغی، ولی خیلی قیافه ش دهاتیه. صورت پهن سفید خیلی وقته از مد افتاده، اقلا کرمتو برنزه می زدی واسه امشب. بعد زیر لب غر زد که از فردا می افتم دنبال کارای لیزر  و زاویه سازی واسه فک و صورتش، چند جلسه سولاردام هم باید بره که حالا می شه گذاشت واسه بعد. راستی تو نبودی همیشه می گفتی دختر باید باربی باشه؟ این که خیلی چاق و گوشتیه. پسر پادشاه آمد بگوید همینجوری می خوامش ولی خب، دید بهتر است از همین الان وارد خاله زنک بازی های عروس و مادرشوهری نشود. گفت باشه حالا بذارین امشب بگذره، فردا با هم حرف می زنیم. شهربانو هم  به این خاطر که دلدرد و دلپیچه مجال هر چیزی را ازش گرفته بود سکوت کرده بود و هیچ نمی گفت، اما توی دلش به مادر شازده گفت: دارم برات.مجلس عقد را فراهم کردند و شب هم بساط عروسی را چیدند. بعد از آنکه مطرب‌ها زدند و کوبیدند و شاه و وزرا و اعیان شهر هم شام  را خوردند، عروس و داماد را دست به دست دادند و تو حجله کردند. متصل پسر پادشاه به سلامتی شهربانو شراب می‌خورد و به شهربانو هم می‌داد.  شهر بانو گفت: خاک به سرت این نجسی رو نخور، اتانول که نیست متانوله. کور می شی می میری میفتی رو دستم. اخبار نمی بینی مگه تو؟ پسر پادشاه گفت: اولا که این شراب عرفانیه. دوما من چون آقازاده م جنس خوب برام میارن. خیالت راحت باشه. خلاصه پسر پادشاه آنقدر از آن شراب عرفانی نوشید تا جایی که نتوانست روی پا خودش بند بشود، افتاد و خوابید. شهربانو هم خوابید اما نصفه‌های شب از شدت دلدرد از خواب پرید.همان طوری که دیو یادش داده بود  و نقشه اش را کشیده بود رفت و خودش را توی زیر جامه‌ی پسر پادشاه راحت کرد، پسر پادشاه  هم که منگ و مست شراب عرفانی  بود، هیچ ملتفت نشد.سحر که شد شاهزاده،  به حال و هوش آمد  دید ای دل غافل شلوارش قهوه ای است. خیلی خجل شد، حالا سرگردان است که چه کار بکند چه کار نکند. شهربانو که بیدار بود به پسر پادشاه گفت: «چته؟» پسر پادشاه دید چاره ندارد، تند و سریع قضیه  را گفت و تاکید کرد که تا حالا برای من از این اتفاق ها نیفتاده بود، به نظرم زیادی شراب عرفانی خوردم یا شاید هم این بار چیز میز قاطیش کرده بودن حروم خورا. چیکار کنم؟ نمی تونمم که به کنیز و کلفت‌ها بگم.  چون تو این قصر نخود تو دهن کسی خیس نمی خوره. به صبح نکشیده همه اهل مملکت خبردار می شن.شهربانو گفت این حرف‌ها چیه، حالا دیگه منو داری. من الان درستش می‌کنم. زیر جامه‌ی پسر پادشاه را آورد پایین قصر، تو آب شست و انداخت روی درخت گل و صبح پیش از آنکه آفتاب در بیاید رفت آن را آورد و داد پسر پادشاه پوشید. این کار، پسر پادشاه را بیشتر خواهان شهربانو کرد و خیلی عزیزتر شد .جوری که پاشد رفت یک حواله ی واردات خودروی لوکس خارجی برداشت آورد داد دست شهربانو.این‌ها را اینجا داشته باشید اما بشنوید از ملا باجی.ملا باجی این کارها را کرده بود که شهربانو رسوا بشود و او را به خفت و خواری همان شب اول بیرونش کنند و صبح منتظر بود که ببیند کی او را پس می آورند. صبح تا ظهر دید خبری نشد. پا شد و راه افتاد و رفت به قصر پسر پادشاه که سر و گوشی آب بدهد. رفت تو و شهربانو را دید. ازش احوال پرسی کرد که: «دیشب دلت درد نگرفت؟» شهربانو هم با قر و ادا گفت: «چرا، دلم درد گرفت از ناچاری پا شدم تو اتاق خودم را راحت کردم و با خودم گفتم صبح با کتک مرا از اینجا بیرون می‌کنند، اما به عکس خیلی خوشحال شدند و گفتند این کار اومد داره. و یک حواله ماشین هم بهم پیشکش کردن.» ملا باجی با خودش گفت: «عجب! ما هر کلکی می‌زنیم که این بیفتد بلندتر می‌شود.» زود پا شد، رفت خانه‌ی خودشان، دید از خانه‌ی وزیر خواستگارها آمده اند که بپرسند چی  بیاریم و دختر را ببریم . ملاباجی گفت: «پنجاه سکه‌ی نقره شیربها، صد سکه‌ی طلا مهر و هفت دست رخت هفت رنگ برای هفت روز اول عروسی و انگشتر و طوق و النگو.»خواستگارها گفتند: «چطور برای شهربانو دختر به آن  خوبی آن آت و آشغال ها را خواستی، برای این، این‌ها را؟» گفت: «برای اینکه این دخترم دخلی به آن ندارد. این تا حالا صداش را مرد نشنیده  از زن آبستن رو می‌گیرد که شاید بچه‌اش پسر باشد، نجیب و سر به پیش و سازگار است.»خلاصه  قرار شد که فردا هر چه خواسته بیاورند و دختر را ببرند. چاره نداشتند چون پادشاه به وزیر گفته بود باید این دختر را برای پسرت بگیری، برای اینکه ما بهش قول دادیم.  هرچه پسر وزیر خودش را وسط عمارتشان زده بود و توی خاک ها مالیده بود و از درخت آویزان کرده بود و زیر سم اسبان انداخته بود جناب وزیر کوتاه نیامده بود که نیامده بود که امر امر همایونی است.باری، ملا باجی که خیال می‌کرد حرف‌های شهربانو راست است یک آش آلوچه فراوانی پخت داد به دخترش که بخورد. بعد از ظهر شد از خانه‌ی وزیر آمدند عروس را ببرند.  ملا باجی هم لباس‌های نو را تنش کرد و مار و عقرب را از صورتش  پاک تراش کرد و روش را بست و روانه‌ی خانه‌ی وزیرش کرد. باری، عقد کردند و بساط عروسی را چیدند. شب که شد دختر ملاباجی که زیادی رو هم روهم خورده بود و رودل کرده بود  هی آروغ می‌زد و اتاق رو از بوی گند پر می‌کرد، نصف شب هم که دلش درد گرفت پا شد و همانجا روی تخت خودش را راحت کرد. پسر وزیر از بوی گند از خواب پرید و پرسید: «این چه حرکتیه؟» گفت: «مگر خبر نداری، این کار اومد داره.»  پسر نگون بخت پاشد شمع را روشن کرد چشمش به مار و عقرب صورت دختره خورد. فریاد کشید و دوید توی اتاق مادرش. شرح ماجرا را برای مادرجانش گفت.و از آنجایی که در دربار همایونی کلا هیچکس به رازداری اعتقاد نداشت.  مادره هم رفت به وزیر گفت. وزیر هم رفت به پادشاه گفت. پادشاه هم به زنش گفت. زنش هم به پسرش گفت. پسرش هم به شهربانو. آن وقت شهربانو که دنبال گوش مفت بود از اول تا آخر شرح حال خودش و مادرش و ملا باجی و مکتب و خمره‌ی سرکه و گاو و پنبه و دیوه را برای پسر پادشاه گفت. پسر پادشاه هم رفت دوباره کل قضیه را برای مادرش گفت، مادرش هم برای پادشاه و پادشاه هم برای وزیر و الی آخر.خلاصه  مجمع تشخیص مصلحت مملکت دور هم نشستند و گفتند: «با این مادر و دختر چه باید کرد؟» که پادشاه گفت شماها هیچی نگید خودم : «حکم می‌کنم این‌ها را از باروی شهر تو خندق بیندازند.» همین کار را هم کردند.بلاخره شهربانو از شر ملاباجی و آزار و اذیتاش راحت شد  اما جانش آرام نگرفت چون  هوش و حواسش پهلوی مادر گاوش، یعنی مادر گاو شده اش بود. یک روز رفت تو چاه پهلوی دیو ازش خواهش کرد که مادرش را به صورت اول برگرداند. او هم گاو را آورد و با تیغ الماس از پشت سرش تا دم پوستش را شکافت که ما امروزه به این کار می گوییم پیکر تراشی.  وانگهی یک دفعه مادر شهربانو از جلد گاو پرید بیرون. چشمش که به شهربانو افتاد اول قطره اشکی توی مردمک هایش حلقه زد اما سریع آن را پاک کرد دست برد سمت پایش،. دمپایی ابری را درآورد و افتاد به بخت شهربانو و تا می خورد با دمپایی زدش. دستش که درد گرفت و اطمینان حاصل کرد که شهربانو ادب شده گفت آخه خدا بگم چیکارت کنه دختر  که بخاطر حماقتت من گاو شدم و اون پدر بدبختت معتاد و آواره. اما خب مادر است دیگر.  در نهایت  دست انداخت گردن شهربانو و گفت: «دختر جان، این رسم روزگار بود که مرا توی خمره بندازی؟»باری، مادر و دختر با دیو خداحافظی کردند و آمدند قصر پادشاه. پسر پادشاه وقتی دید مادر زن به این خوبی دارد خوشحال شد و دستور داد یک حیاط مخصوص با خواجه و کنیز براش درست کردند و بعدهم دوره گردها افتادند دور شهر عقب پدر افیونی شهربانو و سرانجام او را در محله کارتن خواب ها جستند، به کمپ ترک اعتیاد انتقال داده و پس از بهبود به کانون گرم خانواده برگرداندند.و همگی سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند. قصه ی ما به سر رسید. کلاغه به خونش نرسید.</description>
                <category>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</category>
                <author>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 20:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه پیشونی 1402 (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76322017/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%DB%8C-1402-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-egwekrzkbb4m</link>
                <description>این قصه را با صدای نویسنده از شنوتو بشنوید: ماه پیشونی 3فردا صبح  شهربانو و دختر ملا باجی و گاو و پنبه راه افتادند به طرف صحرا، تا رسیدند دختر ملا باجی از شهربانو پرسید: «یالا زودباش بگو ببینم چاه کجاست؟» شهربانو چاه را نشان داد. دختره هم پنبه را انداخت توی چاه و پشت سرش خودش پرید به اعماق. آن پایین که رسید دید  دیو نخراشیده‌ی نتراشیده ای ته چاه توی حیاط خوابیده است.دیوه از صدای پای دختر بیدار شد. دختره هم که ننه ش بهش آداب معاشرت یاد نداده بود زل زل تو چشمای دیوه نگاه ‌کرد. ولی نه سلامی کرد و نه علیکی.دیوه دختره را برانداز کرد و تا آخرش را خواند. آخر می دانید دیوها، کاملا به مبانی بادی لنگویج و زبان بدن مسلط هستند و بی که کلامی رد و بدل شود می توانند آدم شناسی کنند. فهمید این دختره شوخی بردار نیست و نمی تواند براش از افعال معکوس استفاده کند.  ازش پرسید: «شما کجا اینجا کجا؟» دختره گفت: «پنبه‌ام افتاد اینجا آمدم وردارم ببرم.» گفت: «اول بیا سر منو بِجور بعد برو پنبه را وردار.» دختر ملاباجی غُرغر کرد و آمد سر دیوه را بِجورد، دیو ازش پرسید: «بگو ببینم سر من پاک‌تر و بهتر است یا سر مادرت؟» دخترمالاباجی گفت: «البته سر مادرم. سر تو عوض رشک و شپش مار و عقرب دارد.» گفت: «خیلی خوب. حالا پاشو حیاط را جارو کن.» دختر ملاباجی پا شد سرسری یک جارویی به حیاط زد و آمد. دیوه گفت: «حیاط شما بهتر است یا حیاط من؟» گفت: « اسیر شدیما. معلومه حیاط ما. آدم دلش تو حیاط ما وا می‌شود، اما حیاط تو دلگیره.» گفت: «که اینطور، پاشو ظرف‌ها را بشور.»دختر ملاباجی پشت چشمی نازک کرد و گفت: « ایش خودش با این هیکل راست راست می گرده اونوقت کاراشو می ندازه گردن من. خدایا این دیگر چه بلایی بود گرفتارش شدیم.» پا شد و ظرف‌ها را سرهم بندی آبی زد و گربه شور کرد و  گذاشت گوشه آشپزخانه.دیوه گفت: «ظرف‌های من بهتر است یا ظرف‌های شما؟» گفت: «البته ظرف‌های ما. ظرف‌های ما چه دخلی به ظرف‌های تو دارد، آدم حظ می‌کند از ظرف ما چیز بخورد. چینی ترک، بلور چک. اما از ظرف های تو آدم دلش به هم می خوره این مس و ملامینا چیه دور خودت جمع کردی؟ بریز بره چدن و کریستال بگیر» دیو گفت: «خوب بس کن، پاشو برو پنبه‌ات را از کنج حیاط وردار و برو.» دختره آمد، دید نزدیک پنبه‌ها شمش طلا گذاشته‌اند، با آنکه خیلی سنگین بود یکی دوتاش را ورداشت زیر بغلش زد و بی آنکه خداحافظی کند، آمد که راهش را بگیرد و برود بالا. دیوه صداش زد و گفت: «کجا به این زودی من حالا حالاها با تو کار دارم بیا اینجا.» دختره رفت جلو. گفت: «پیش از آنکه بروی بیرون، از این حیاط برو تو حیاط دومی از حیاط دومی به حیاط سومی، وسط حیاط آب روان است کنار جو بنشین، هر وقت دیدی آب سفید و سیاه آمد دست بهش نزن. وقتی دیدی آب زرد آمد دست و صورتت را باهاش بشور، بعدش بیا برو .»دختره بهش گفت: آکله بگیری. چاه غیر مجاز حفر کردی، عمقشم که بی مجوز تا هرجا دلت خواسته رفتی پایین. فکر کردی خیلی ذوق داره که رنگ آب چاهت رنگی رنگیه. بدبخت اینا همش به خاطر رسوبات و آلودیگیاس. آب سفیده لابد از رسوبات معدن آهکه. اون آب سیاهم که یحتمل از فاصلاب ذوب آهن میاد. آب زردم که دیگه نگم. ای خاک بر سر چندشت. این شهربانو هم که از تو چندش تر. آمد مقاومت کند اما یاد مادرش افتاد که الان به هزار امید و آرزو به انتظارش نشسته.  آهی کشید و توی دلش گفت به جهنم، بکشم و خوشگلم کن.  و رفت به سراغ آب زرد و دست و رو را شست و با طلا و پنبه از چاه آمد بیرون.شهربانو که توی دشت منتظرش بود تا چشمش بهش افتاد وحشت کرد، دید یک مار سیاه از پیشانی‌اش درآمده و یک عقرب زرد از چانه‌اش.  آمد حقیقت را بهش بگه، اما ترسید. با خودش گفت چیکار کنم چیکار نکنم حالا این یکی رو هم می ندازن تقصیر من. بلاخره فکری به ذهنش رسید.  یکی دوبار که رفته بود آرایشگاه متوجه شده بود که این میکاپ آرتیستا وقتی گند می زنن تو سر و صورت یکی، با هم دست به یکی می کنن که به به و چه چه کنن و به طرف بقبولونن که ماه شب چارده پیش اون بی ریخته. خلاصه که شهربانو هم  وانمود کرد که آبروش از خوشگلی ناخواهریش ریخته.دو دختر باهم راهی خانه شدند.هنوز دست به چفت  در نگذاشته بودند که ملا باجی  در را واکرد اما چشمت روز بد نبیند، دخترش را که با آن ریخت و قیافه دید دست پاچه شد و مثل دامادی که شب عروسی می بیند آرایشگرها، گند زده اند توی چهره­ی عروسش، کشاندش تو اتاق و  داد زد: «این چه شکلی است خودت را درآوردی؟» و آینه را داد دستش تا خودش را ببیند.دختره از اول تا آخر شرح حالش را گفت که چه کار کرد و دیوه چه گفت. ملا باجی گفت: «حالا نخ‌ها کو. طلاها کجاست؟» بقچه را گذاشت جلو ننه­ش. دید اصلاً نخی تو کار نیست، همش پنبه است! شمش‌های طلا را آورد دید ای وای به جای شمش طلا تکه‌های سنگ است! ملا باجی دو دستی زد تو سر دخترش که: «ای بی عرضه خاک بر آن سرت کنند. حیف سایه‌ی من که بالا سرت است.» دختره بنا کرد گریه کردن که: «من چه کنم؟ با پای خودم که نرفتم. تو فرستادیم. حالا که این بلا بر سر من آمده سرکوفت می‌زنی.» این‌ها را گفت و گریه را سر داد. ملا باجی دلش سوخت و گفت: «تمام این‌ها تقصیر این شهربانوی ورپریده است.» بعد هم طبق روال، شهربانو را گرفت به باد کتک.ملاباجی دست دخترش را گرفت و برد پهلوی حکیم باشی که درمان مار و عقرب را بکند. حکیم باشی گفت: «ریشه‌ی این مار و عقرب از دل است، این را نمی‌شود ریشه کنش کرد.  ملاباجی گفت باشه حالا فعلا تو یه باندی، چیزی  بپیچ روش تا سر حوصله ببرمش پیش یه دکتر خوب. حکیم گفت. یک روز در میان با یک کارد تیز باید این مار و عقرب را از ته ببری و جاش نمک بپاشی.»ملا باجی از آن روز کارش همین بود که یک روز در میان این‌ مار و عقرب را ببرد و نمک جاش بپاشد. از این ور می‌برید از آن ور سبز می‌شد. دیگر خدا می‌داند که ملا باجی با شهربانو چه کار کرد و چه حال و روزی براش درست کرد. هر ساعت و هر روز به بهانه‌ای آزارش می‌کرد. فحش های جدید می ساخت و نثارش می کرد، حرکات بروسلی و جومونگ و آندرتیگر را ترکیب می کرد و روی تن و بدن این بخت برگشته اجرا می کرد. خلاصه که دمار از روزگار شهربانوی ماه پیشونی در آورده بود.ممکن است تا الان متوجه غیبت طولانی بازیگر نقش اول مرد این داستان، یعنی پدر شهربانو شده باشید. واقعیت این است پدر شهربانو درنیمه ی دوم قصه نقش برگ چغندر را بازی می کند. یعنی شما هر چقدر منابع زیر خاکی را زیر و رو کنید نمی توانید رد و اثری از نامبرده در ادامه داستان بیابید. این است که ما برای این غیبت جانفرسا به دنبال دلیل می رویم. مثلا من می گویم ملاباجی به حدی ایده های خانومان قری را پیاده کرد که این  مرد، به کل عقل از کف بداد و روانه دارالمجانین شد. شاید هم  ملاباجی برای این که اداره مال و اموال را به دست بگیرد، مرد بیچاره را معتاد کرد و انداختش توی یکی از اتاق های خانه. خدا می داند. هرچه که هست، ادامه داستان را زنان می چرخانند و نویسندگان این قصه برای حفظ حریم شخصی نگفته اند که چه بلایی بر سر آن سوپراستار آسمان ادب ایران آمده است.وانگهییک روز توی همان محله که آن‌ها می‌نشستند عروسی بود. ملا باجی را هم با دخترش وعده گرفتند.مادر و دختر رخت نوهاشان را پوشیدند و زر و زیورشان را هم آویزان کردند، دختره هم با دستمال ابریشم پیشانی و چانه‌اش را بست، که مار و عقرب را کسی نبیند. شهربانو هم که دلش لک زده بود برای مزه ی ترکیب خیار و شیرینی دانمارکی، ایستاد و با حسرت زل زد به آن ها.  ملا باجی و دخترش فهمیدند دلش خواسته، بهش گفتند: «تو هم می‌خواهی بیایی؟» گفت: «آره» ملا باجی خنده ی ترسناکی کرد بعد رفت یک جام کرمانی را از بالای رف آورد و از تو انبار هم سه چهار تا کیسه نخود و لوبیا و لپه قاتی کرد و گذاشت جلو شهربانو و گفت: «تا ما از عروسی برگردیم تو باید این جام را از اشک چشمت پر کنی و این نخود و لوبیا و لپه را هم از هم سوا کنی، این هم عروسی تو.» و  دوباره هار هار خندید.مادر و دختر از در به شادی بیرون رفتند، شهربانو هم کنار حوض، زانوش را بغل زد و رفت تو فاز غصه که چطور از اشک چشمش جام را پر کند و چطور بنشیند و این همه نخود و لوبیا و عدس  را از هم سوا کند، یک دفعه یاد حرف دیوه افتاد که بهش گفته بود: «هر وقت کارت گیر کرد بیا به سراغ من.» پا شد و مثل برق و باد رفت سر چاه به سراغ دیوه. سلامی کرد و علیکی گرفت و شرح حال خودش را گفت. دیوه گفت: «غصه نخور برات درست می‌کنم.» رفت و یک دستگاه تصفیه آب و یک بسته نمک بهداشتی ید دار آورد و گفت: « این نمک ها را بریز توی جام، از این دستگاه هم آب بگیر و بریز روش. میشه  شور و صاف مثل اشک چشم. یک خروس هم بهت میدم که ظاهرش مثل خروس خودتونه. دانه‌ها را برات سوا می‌کند فقط باید  خروس خودتان را تار کنی که زن بابات نفهمد این، آن خروس نیست.شهربانو گفت: قربون معرفتت ولی من راستش، درد اصلیم اینه که قر تو کمرم فراوونه. دیوه گفت یعنی می خوای بری عروسی؟  شهربانو گفت: « دقیقا.» دیوه فوری رفت یک صندوقی آورد جلو شهربانو گذاشت. از توش یک دست لباس قشنگ سیندرلایی با دامن فنردار و آستین پفی درآورد، شهربانو تا چشمش به لباس افتاد گفت زارت. این رخت دموده چیه؟ اینو بپوشم که سگم نگام نمی کنه. نخواستیم آقا نخواستیم. دیوه گفت صبر کن، صبر کن. رفت یک لباس  شب، شبیه همان لباسی که آنجلینا جولی در آخرین مراسم اسکار پوشیده بود در آورد و به شهربانو نشان داد که چشماش برق زد.  یک گردنبند متری و 6 تا النگوی طلا و یک انگشتر الماس هم برای زینت داد بهش، شهربانو گفت: سلیقه ت چقدر دهاتیه، اکسسوری مینیمال تر نداری؟ دیوه گفت: هان؟ گفت هیچی بابا. همینا خوبه. فقط موهامو و صورتمو چیکار کنم؟ یه میکاپ و شینیونم بزن برام قربون دستت.دیوه دماغ مفصلی خاراند و گفت: گرفتاری شدیما، باشه فقط من آخرین باری که میکاپ زدم، مال اون وقتاییه که خلیجی مد بود.  شهربانو کشید توی سرش که نه، یک چیز لایت اروپایی بزن سر جدت.خلاصه دیوه یکی دو ساعتی، صرف رسیدگی به شهربانو کرد تا بلاخره دل دختر راضی شد.آخر کار هم یک جفت کفش بلوری پاشنه 30 سانتی برای شهربانو آورد که بپوشد. شهربانو خواست دبه کند که نمی تونم با اینا راه برم و برقصم که دیوه گفت بپوش اومد داره، بخت سیندرلارم همینا وا کرد.بلاخره شهربانو ، آمد خانه، نمک را با آب تو جام ریخت و خروس را هم انداخت به جان دانه‌ها، بعد از توی لحاف و تشکش کمی اسکناس دلار و هزاری که گذاشته بود برای روز مبادا را برداشت و  رفت به عروسی.وانگهی .شهربانو وارد مجلس شد و غوغایی به پا کرد. کی دیگر نگاه به عروس می‌کرد؟ همه از هم می‌پرسیدند این ماه پیشونی کیست؟ تیر و طایفه داماد خیال می‌کردند از کس و کار عروس است. قوم و خویش‌های عروس هم خیال می‌کردند از طایفه‌ی داماد است. تمام ماتشان زده بود که آدمیزاد هم به این خوشگلی می‌شود؟ عروس بیچاره هم توی دلش به آرایشگاهی که رفته بود فحش می داد و می گفت کاشکی رفته بودم همنیجایی که این رفته. در این بین، دختر ملا باجی که به او خیره شده بود، به ملا باجی گفت: «ننه! این شهربانو نیست آمده اینجا؟» ملأ باجی گفت: «خدا عقلت بدهد، او الان تو خانه گرفتار حال و کار خودش است وانگهی او که لباس نداشت، نوبت آرایشگاه نداشت» گفت: «آخر همه چیز مثل اوست.» ننه ش گفت: «ولمان کن تو یک جالیز می‌روی صدتا بادنجان مثل هم می‌مانند، می‌خواهی تو یک شهر دوتا آدم به هم نمانند.»آخرهای مجلس که شد دخترها به دور زدن افتادند تا نوبت به شهربانو رسید او هم پا شد چرخی زد و رقص و شادی کرد. وسط کار هم با دسته  اسکناسی که داشت رفته وسط، دلارها را روی سر عروس و داماد ریخت، هزاری ها را هم پرت کرد توی سر ملاباجی و دخترش. جمعیت هجوم آورد برای جمع کردن دلارها.  شهربانو همین که دید سرشان گرم است پا شد آمد طرف خانه.ده پانزده قدم مانده بود که به خانه برسد پسر پادشاه که مثل باقی روزهای خدا، با خودروی خارجی ای که باباش با ارز دولتی براش وارد کرده بود ول می گشت و ویراژ می داد و چشم می چراند، یهو چشمش افتاد به شهربانو. تعجب کرد که این حوری کیست؟ آمار تمام دخترای این مملکت زیر دست منه. همچین دختری توی این شهر هست و ما خبر نداشتیم !؟ و افتاد عقب شهربانو.  شهربانو که فهمید، ترسید،  هول شد،  توی دلش گفت کم بدبختی دارم حالا اینم می خواد تو کل شهر بی آبروم کنه. خلاصه دوید و دوید ولی  همین که آمد از جوی آب بپرد این طرف، یک کفشش ماند آن طرف جوب. دید اگر معطل کفش بشود پسر پادشاه بهش می‌رسد، کفش را گذاشت و مثل برق خودش را به خانه رساند.پسر پادشاه که نتوانست خودش را به شهربانو برساند وقتی دید کفشش جا مانده کفش را ورداشت و رفت به قصر.از آن طرف بشنوید از ملا باجی و دخترش. این‌ها با اوقات تلخ، از عروسی پاشدند آمدند به این امید که شهربانو به کارها نرسیده باشد و بتوانند دق و دلی دلارهایی که نصیبشان نشد را توی دل این زبان بسته در بیاورند.  هنوز پا تو خانه نگذاشته، ملا باجی گفت: «بیا ببینم، جام را از اشک چشمت پر کردی یا نه؟»  شهربانو که داشت تند و تند میکاپش را پاک می کرد و رخت هاش رو عوض می کرد، پرید بیرون و  جام را آورد داد دست نامادری، ملاباجی زبان زد و گفت: «آره شوره.» بعد گفت: «نخود لوبیا را چه کردی؟» گفت: «همه‌اش را سوا کردم.» دست ملا باجی را گرفت و برد سر نخود لوبیاها. ملا باجی دید همه‌اش را پاک کرده. ماند انگشت به دهن، حیران و سرگردان که آدم اگر دل خوش داشته باشد و دستش به کار برود یک ماه هم نمی‌تواند این‌ها را از هم سوا کند، این چطور به این زودی و این خوبی این کار را کرده؟ دخترش هم مات مانده بود مات.به مادرش گفت: «ننه جان، من سر از کار این شهربانو در نمی‌آرم چطور تنهایی توانسته این همه نخود لوبیا را پاک کند، آن وقت یک جام را هم از اشک چشمش پر کند. حکماً یک کسی کمکش می‌کند.» ننه ش گفت: «منم یه حدسایی می زنم. یحتمل این  گاو زرده تو طویله ننه‌ی اینه.  اونه که راه و چاه را نشونش می‌دهد. باید این گاو را از بین ببریم.» این را گفت و رفت سر گذر، پهلوی حکیم باشی که باهاش ساخت و پاخت کند.  یک سکه طلا هم برد از زیر میزش بهش داد که نخواهد کارت بکشد و مالیات برای آقای دکتر بیفتند. خلاصه که با هم این قرار را گذاشتند  که خودش را به ناخوشی بزند، وقتی حکیم باشی را بالا سرش آوردند او بگوید علاج مرض ملاباجی، گوشت گاو زرد است،  با این نقشه از پهلوی حکیم برگشت. شب که شوهرش آمد. آه و ناله را سرداد که: «آخ دلم، خدایا مُردم. خرد شدم.» بابای شهربانو دست پاچه شد، گل گاوزبان و عناب و سپستان براش دم کرد و به خوردش داد. ولی درد ساکت نشد. فردا که شد یک ذره زرچوبه مالید به صورتش، یک خرده نان زیر تشکش گذاشت. غروب، همین که شوهرش آمد، ناله از سر گرفت. شوهره دست پاچه شد و رفت سراغ حکیم باشی. حکیم باشی آمد بالا سر ملاباجی، نبضش را گرفت. و گفت: «این مرضی دارد که درمانش گوشت گاو زرد است، اگر امشب و فردا، بهش رساندید که هیچ، اگر نه خوب نخواهد شد.» مرد گفت: «خودمان یک گاو زرد داریم، حالا که شب است فردا صبح می‌کشیم و گوشتش را بهش می‌دهیم.» شهربانو که این حرف‌ها را شنید، دود از دلش در آمد و حالش را نفهمید و یک گوشه‌ای افتاد.نان خشک هر شبی را هم به جای شام نتوانست بخورد، هر چه هم فکر کرد عقلش به جایی قد نداد. گفت بهتر این است که بروم به سراغ دیوه. همان شبانه وقتی که خاطر جمع شد همه خوابیده‌اند، رفت سر چاه به سراغ دیوه، رفت توی چاه و به دیوه سلام کرد و ماجرا  را براش گفت. دیوه گفت: «عجب غلطی کردم بهت رو دادم. نصفه شبی چیکار داری؟ اما حال شهربانو را که دید گفت خیلی خب باشه بابا من درستش می‌کنم تو برو زود مادرت را بیار تو بیابان ول کن من هم همزاد او را عوض او می‌فرستم توی طویله جای او.» شهربانو همین کار را کرد. مادرش را آورد توی همان بیابان ول کرد و رفت سراغ دیوه. دیوه همزاد مادر شهربانو را که به شکل همان گاو زرد بود، همراه شهربانو فرستاد و به شهربانو هم سفارش کرد که وقتی این را کشتند مبادا از گوشتش بخوری. کار دیگری هم که می‌کنی استخوان‌های همزاد را جمع می‌کنی و توی طویله چال می‌کنی تا ببینم چه می‌شود.شهربانو همه این کارها را کرد، مادرش را برد ول کرد توی صحرا و همزادش را آورد بست توی طویله بعد هم راحت گرفت خوابید. صبح که شد قصاب آمد سر گاو را بردید. اهل خانه گوشتش را کباب کردند و خوردند، شهربانو به گوشت لب نزد ولی بعد هم همان طوری که دیوه دستور داده بود استخوان‌ها را جمع کرد و برد تو طویله چال کرد. ملا باجی خوشحال شد که روزگار دیگر به کامش است و کسی نیست که کمکی به شهربانو بکند،اما خبر نداشت که در قصر پادشاهی چه خبرها که نشده.</description>
                <category>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</category>
                <author>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 20:31:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ماه پیشونی 1402 (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76322017/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%DB%8C-1402-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-o2iwxsyqh6so</link>
                <description>ماه پیشونی را از داستانیک اسید بشنوید. این ملا باجی یک دختر داشت که به عکس شهربانو زشت و بدترکیب بود، برداشت این را هم روی جل و جهازش آورد توی خانه.باز جا داشت بابای شهربانو بر اساس آنچه از کهن الگوی مرد سنتی ایرانی در ذهن ماست،   سرناسازگاری بردارد و بگوید خودتو می خوام بی بچه.مالمو نمی دم ...  یکی دیگه رو بزرگ کنم.اما خب این مرد تا  به اینجای کار ثابت کرده که خیلی پیچیده تر از این حرف هاست و در کل به دنبال تابوشکنی و از میان برداشتن کلیشه هاست.  و خب ما هم مته به خشخاش نمی گذاریم.ملا باجی دو سه روزی توی خانه مشغول رُفت و روب شست و شو و وردار و بذار و بازدید اسباب خانه بود در این اثنا، سری هم به انبار زد و رفت سراغ خمره‌ی هفتمی.  همین که در خمره را ورداشت یک دفعه دید یک ماده گاو زرد از خمره پرید بیرون. ملا باجی دست پاچه شد، گاو را برد انداخت توی طویله و با خودش گفت:  اگر باز هم خواستم شغل معلمی را ادامه بدهم آنجا که در درس  زیست شناسی می رسیم به نظریه خلق الساعه، به بچه ها می گویم  که ارسطو  واقعا درست فکر می کرده، و این مثال را هم می زنم که با چشم خودم دیدم که  ترکیب یک زن چاق  و یک خمره سرکه هفت ساده می شود یک گاو زرد گنده. اما بعد قیدش را زد و گفت می شینم همینجا خانم و خرمن زندگیمو می کنم چندغاز حقوق آ پ و این کشف نیم بندی که کردم ارزش نداره صبح زود بیدار شم برم سرکار. حالا این که این  گاوه  چطور توی خمره جا شده خودش جای بحث دارد اما  توی پرانتز من هم یک نظریه دارم که بیشتر می تواند موقع تدریس دین و زندگی به کار بیاید. به نظرم این مدتی که زن بیچاره توی خمره مانده و شاهد رفتارهای دخترش و واکنش های شوهرش بوده، حسابی از این زندگی سیر شده و از ته دل گفته خدایا مرا گاو کن!!! و خب یحتمل  آن دم، لحظه ی استجابت دعا بوده و حالا این گاوی که از خمره برون گریخته همان مادر دلشکسته و مستجاب الدعوه است. باری ملا باجی که اولش با روی خوش، خودش را توی خانه جا کرده بود یواش یواش با شهربانو بنای بد رفتاری را گذاشت، آیفون 14 که نخرید هیچ، همان گلکسی آ 31 بچه را هم  ستاند و ، تمام کارهای سخت خانه را از جاروکشی  و رخت شوری و ظرف شوری به گردن شهربانو انداخت. از خورد و خوراک و رخت و لباس هم خیلی بهش سخت می‌گرفت. اگر یکی وارد خانه می‌شد، خیال می‌کرد این شهربانو کلفت این‌هاست از هر کاری هم صد جور ایراد می‌گرفت و شهربانوی بیچاره را می‌چزاند و از نشگون و سُقُلمه و مشت و لگد و پیاده سازی فنون رزمی  هم در حقش مضایقه نمی‌کرد. که البته من یکی به خاطر حد حماقت و بی فکری شهربانو، راهکار کتک درمانی را در مورد نامبرده بسیار جایز می دانم. شهربانو هم می‌سوخت و می‌ساخت و از ترس ملا باجی جرأت اینکه به باباش شکایتی بکند نداشت. تازه اگر هم چیزی می‌گفت، و آه و ناله می‌کرد، فایده‌ای نداشت.چرا؟ چون ملاباجی همان اول ازدواج در کانال خانم های قری عضو شده بود و با اجرای دلبری های عاشقانه  و سیاست های زنانه حسابی دل و دین از مرد برده بود طوری که دیگر هیچ از زندگی به چشم وی نمی آمد جز ملاباجی و قر و قمیش و دلبری وی.شهربانو هم هرچه عز و جز می کرد که ملاباجی را از چشم پدر بیندازد و حقیقت اعمال زشت او را برملا کند، حریف ترفندها و ایده های خانم های قری و اجراهای بی نقص  ملا باجی نمی شد که نمی شد.چند وقتی که  گذشت ملاباجی که در اندیشه بود، شهربانو را بالکل از صحنه ی زندگیش پاک کند. فکر تازه‌ای کرد.  گفت: «شهربانو باید از فردا اتاق‌ها و حیاط را پیش از خروس خون آب و  جارو کنی و ظرف‌های شب را هم بشوری، آن وقت یک بقچه پنبه با دوک ورداری با گاو ببری صحرا. گاو را تا غروب تو علف‌ها بچرانی و پنبه را هم بریسی غروب هم که برگشتی کارهای مانده‌ی خانه را بکنی.»خواه ناخواه شهربانو گفت: باشه.فردا کله‌ی سحر پا شد و کارهاش را کرد. وقتی که آفتاب زد، بقچه را روی سرش گذاشت و گاو را از طویله بیرون کشید و روانه‌ی صحرا شد و همه‌اش تو فکر و غصه بود که: «خدایا من اگر ده تا دست هم داشته باشم نمی‌توانم این پنبه‌ها را بریسم، اگر هم نریسم شب معرکه داریم. بعد اصلا پنبه ریسیدن دیگه چه صیغه ای است؟ پول بابام  که هست، گوشی که هست، فضای مجازی که هست.  هرچی دلت می خواد سفارش بده از اینستا برات بیارن در خونه، منو چرا اسگل می کنی » آمد وسط صحرا کنار سبزی‌ها نشست، گاو را ول کرد تو علف‌ها و بنا کرد پنبه‌ها را دور دوک چرخاندن. نزدیک غروب دید نصفش را هم نخ نکرده. نشست به حال زار خودش، گریه را سر داد. با خودش گفت اگر گوشی داشتم لااقل سرچ می کردم ببینم چطوری باید این پشم و پیل ها را نخ کنم ای خاک بر سر من که همون گوشی پکیده رو هم از دست دادم. تازه گوشی که هیچ، سر هیچ و پوچ مادر دسته گلم را هم باختم  و زار زار زار.یک دفعه گاو آمد جلو و چشمش را انداخت تو چشم این دختر گریان. از نگاه گاو هرکسی می‌فهمید که به حال شهربانو دل سوزی می‌کند و حسرت می‌کشد. همین طور که شهربانو گرفتار غم و غصه بود گاوه شروع کرد پنبه‌ها را از این طرف تند و تند خوردن و از آن طرف نخ پس دادن. حالا این که چه اتفاقی در سیستم امعا و احشای یک گاو می تواند رخ بدهد که به ناگاه دستگاه گوارشش به کارگاه ریسندگی و بافندگی تبدیل شود به کنار ولی آدم گرگ بیابون بشه، مادر نشه که حتی با این همه جفا که از دختر دید و بخاطرش افتاد توی سرکه و  گاو شد و هوو سرش آمد ،باز هم طاقت  دیدن اشک جگرگوشه را نداشت که نداشت.هنوز آفتاب زردی نوک درخت‌ها بود که تمام پنبه‌ها نخ شده بودند. شهربانو خوشحال شد و با گاو و بقچه ی نخ و سری افراشته برگشت خانه. گاو را تو طویله بست و نخ‌ها را تحویل ملا باجی داد و رفت به سراغ کارهای خانه. کار‌هاش را که کرد یک تکه نان خشک دادند آب زد خورد و با چشم گریان و دل بریان خوابید.فردا صبح که خواست برود صحرا ملا باجی عوض یک بقچه پنبه سه تا داد،هرچند نقشه ی اخیر ملاباجی کمی فرسایشی بود، اما مو لای درزش نمی رفت. ملاباجی می خواست به واسطه ی کار زیاد و بی هدف،  شهربانو را به سمت مرگ تدریجی بر اثر فشار کاری و افسردگی ناشی از پوچ گرایی بکشاند یا این که کاری کند در نهایت دخترک به خاطر شرایط اسفبار خانوادگی، خودش با پای خودش از خانه فرار کند.خلاصه شهربانو خواهی نخواهی بقچه‌ها را کول گرفت و گاو را جلو انداخت و رفت به صحرا و مثل روز پیش نشست کنار سبزه ها، همان اول نگاه معناداری به گاو انداخت که یعنی بیا و مثل دیروز، از اینور بخور و از اونور نخ پس بده. اما گاو در یک حرکت پرفشار نمایشی  به وی نشان داد که از دیروز که آن عملیات ریسندگی و بافندگی را با دستگاه گوارشش  انجام داده،  به علت مصرف زیاد فیبر گیاهی، دچار اسهال شدید و بی وقفه شده  و قادر نیست در این زمینه کمکی بکند. بعد از ظهر شد اما شهربانو از سه بقچه، نیم بقچه نخ  هم درست نکرده بود، دلش تنگ شد. بی اختیار با صدای بلند بنا کرد گریه کردن، که یک دفعه بادی بلند شد پنبه‌ها را برداشت و برد و غلطاند تا افتاد توی چاه. شهربانو گفت: «ای داد بیداد! حالا دیگر چه خاکی به سرم بریزم؟ اگر هر شب کتک و توسری بود امشب داغ و دمپایی است.» تو این فکرها بود که باز گاوه آمد جلوش و زبان واکرد که: «دختر جان!  نترس برو توی چاه آنجا دیوی نشسته اول خوب سلام تعارف کن، بعد هم کارهاش را انجام بده تا به دادت برسه. اما حواست باشه ، اگه دیدی حرف بیخودی زد و خواسته ی نامعقولی داشت، برعکسش را انجام بدهی.»شهربانو این طفیل تسلیم فرمان بردار،  بی چک و چونه رفت  خودش را انداخت توی چاه. وقتی رسید ته چاه دید یک حیاط بزرگ است که یک دیو نتراشیده و نخراشیده ای آنجا نشسته. شهربانو تا چشمش به دیوه خورد همان طوری که گاوه یادش داده بود یک سلام بلند بالایی کرد و مثل یک مسلسل اتوماتیک شروع کرد به شلیک پی در پی تمام جملات تعارفی ای که در تمام این سال ها، از دهان دوست و آشنا و در و همسایه شنیده بود. به به جناب دیو. خوب هستین انشاالله؟ خانواده خوبن؟ پدردیوه؟ مادردیوه؟ خبر دارین ازشون؟ دعاگوشون هستیم. خدمت رسیدیم برای دستبوسی، از شما که زیاد به ما رسیده، گفتیم امروز ما در خدمت باشیم، بنده نوازی می فرمایید، ببخشید پایین اومدنی پشتم به شما بود، اگر کاری چیزی دارید امر بفرمایید به دیده منت انجام می دم، باعث افتخار منه، چقدر این باغچه و دم و دستگاه برازنده شماست. حضور در اینجا توفیقیه که نصیب بنده شده، تمنا می کنم، آقایید. حضور در اینجا ثمره ی لطف شماست. انشاالله که چرخ این چاه همیشه براتون بچرخه، ایشالا همیشه به معدن و حفاری، خاک پای شما هستیم، انشالله که هرچی سنگ و املاح از این  چاه استخراج می شه بقای عمر شما باشه. ایشالا به زودی فاز دومشو بهره برداری کنین، به دلم برات شده یه کلنگ دیگه بزنین می رسین به نفت، درد و بلاتون به سرم سرور مایید.دیوه خوشش آمد، داشت توی خلسه فرو می رفت و اما چون می دانست تعارفات ایرانی تمامی ندارد، زد وسط تیربار شهربانو و  گفت: «چشم سیاه، دندان سفید اگر سلام تعارف نکرده بودی تو را لقمه‌ی چپم کرده بودما اما حیف که ما دیوها خیلی روی آداب معاشرت حساسیم.  حالا بگو ببینم تو کجا اینجا کجا؟ » شهربانو از اول تا آخر شرح حال خودش و قضیه نخ و پنبه را برای دیوه گفت.دیوه با خودش فکر کرد بگذار ببینم راه دارد به دادش برسم.بعد رو کرد به شهربانو و گفت: «اول پاشو آن سنگ را وردار بزن تو سر من.» شهربانو این بار خنگ بازی در نیاورد.  سر دیو را گذاشت تو دامنش و بنا کرد جستن، رشک هاش را گرفتن و شپش‌هاش را کشتن. دیوه گفت: «سر من پاک‌تر و بهتره یا سر نامادریت.» گفت: «مرده شور سر نامادریم را ببرد تصدقتون بشم  البته که  سر شما تمیزتر است.» دیوه گفت: «خیلی خوب، حالا پاشو آن کلنگ را وردار خانه را خراب کن.» شهربانو فوری جارو را ورداشت و حیاط را جارو کرد. وقتی جارو تمام شد دیوه گفت: «حیاط من بهتر است یا حیاط شما.» شهربانو گفت: « وا چشمم کف پاتون. البته حیاط شما. حیاط شما دولت سرای ماست. حیاط شما چه دخلی دارد به حیاط ما. حیاط ما از خشت نپخته و گل خام است، حیاط شما از مَرمَر و رُخام است.»  دیوه که سر کیف آمده بود گفت: «پاشو ظرف‌ها را بشکن.» شهربانو زود پا شد ظرف‌ها را شست. دیوه گفت: «بگو ببینم ظرف‌های من بهتر است یا ظرف‌های شما.» شهربانو گفت: «وا، صاحبش قابل داره، چه حرف‌ها البته ظرف‌های شما بهتر است. ظرف‌های ما از گل و سفال است ظرف‌های شما از طلای ناب است.»خلاصه، از آنجایی که شهربانو مراتب و مناسک کلفتی و پاچه خواری را به نحو احسن به جا آورد،  میان او و جناب دیو محبت و علقه ای شکل گرفت.دیوه گفت: «آفرین به تو دختر، حالا که این قدر دختر خوبی هستی برو گوشه‌ی حیاط پنبه‌ی نخ شده را وردار و برو.» شهربانو آمد دید تمام پنبه‌ها کلاف نخ شده و پهلوی نخ‌ها، چندتا کیسه پر از شمش طلا هم چشمک می زند.  بی اینکه اعتنایی به طلاها بکند، نخ‌ها را ورداشت و  آمد که از دیوه خداحافظی کند و  برود، دیوه گفت: «کجا به این زودی، پا نگه دار که کارت ناتمام است. این‌ها را بگذار زمین. برو از این حیاط تو حیاط دومی و از حیاط دومی تو حیاط سومی وسط حیاط سوم. یک آب روانی است، بنشین کنار آب، هر وقت دیدی آب زرد آمد دست نزن، آب سیاه آمد سر و چشم و ابروت را بشور، وقتی که آب سفید آمد دست و صورتت را با آن بشور.» شهربانو، این  طفیل گوش به فرمان، گفت: «چشم جناب دیو» و رفت همان کار را کرد و برگشت آمد. دیوه که از حسن هجواری با شهربانو به وجد آمده بود گفت: «حالا می‌خواهی بروی برو. ولی چون ازت خوشم اومده، هر وقت کار و زندگیت بیخ پیدا کرد، می تونی  بیای سراغ من.» شهربانو گفت: «استدعا دارم، برقرار باشید، هم صحبتی با شما توفیقی بود که نصیب بنده شد. به دیده ی منت ایشالا تو شادیاتون خدمت برسیم، سایه تون بالا سر ما باشه. راضی به زحمتتون نیستم دوستان به جای ما، خدمت از ماست چای بخورم یا خجالت چوب کاری می فرمایید» و  همانطور که تعارف از دهانش می ریخت توی چاه و طنین می انداخت کم کم دست گرفت به سنگ ها و رفت بالا.خورشید رخ گرفته بود و  آفتاب غروب کرده بود، کم کم  هوا داشت تاریک  و تاریک تر می‌شد. ولی شهربانو دید به عکس همیشه که بعد از غروب، هوا که تاریک می‌شد  چشمش جایی را نمی‌دید، امشب  پیش پایش روشن است و چشمش همه جا را می‌بیند.    خوب که این ور آن ور را نگاه کرد دید انگار تمام روشنی‌ها از خودش است.رفت سرچشمه و نگاهی به سر و صورتش کرد.  نگو وقتی آب سفید یعنی آب مروارید را به صورتش زد یک ماه روی پیشانی‌اش در  اومده و یک ستاره هم روی چانه‌اش. و حالا به یک نورافکن سیار تبدیل شده است.اولش کلی ذوق خودش را کرد اما دید اگر با این وضعیت برود  به خانه و ملا باجی ببیندش واویلاس. همینطور که ساکت و بی آزار یک گوشه می نشست ولش نمی کرد، دیگر حالا اگر می دید به یک چشمه نور مصنوعی تبدیل شده تمام بدخوابی های شبانه و میگرن های گاه و بی گاهش را به تشتعشات شهربانو ربط می داد و همین را بهانه ای می کرد برای کتک و کتک کاری.  زود با لچک پت و پهنی که سرش بود،  پیشانی و چانه‌اش را پوشاند و واردخانه شد.تا وارد شد، گاو را تو طویله بست و آمد نخ‌ها را داد به ملا باجی، ملا باجی که از کار دیروزش که یک بقچه پنبه را نخ کرده بود حیرت زده بود از کار امروزش پاک انگشت به دهن ماند که چطور سه بقچه پنبه را نخ کرده. نخ‌ها را زیر و رو کرد که ایرادی بگیرد دید خیلی خوب تابیده شده، خشکش زد. اما از تک و تا نیفتاد. گفت: «زودباش برو به کارهای خانه‌ برس و آشپزخانه را هم جارو کن.» شهربانو گفت: «سمعا و طاعتا.» ظرف‌های ناهار را خوب شست و رفت تو آشپزخانه و بنا کرد جارو کردن،  ملاباجی هم نشست جلوی تلویزیون به دیدن مسابقات دبلیودبلیویی.در واقع بخشی از  خشونتی که در ذات این زن بود، به خاطر همین محتواهای خشنی بود که از مدیا دریافت می کرد. هروقت ملاباجی زیادی غرق در مسابقاب کشتی کج می شد یا یکی از این فیلم های هالیوودی یا جنگی چینی و کره ای را می دید، بعدش دلش می خواست یکی را پیدا کند و توحشی را که توی وجودش قلمبه شده همراه با فن هایی که یاد گرفته رویش پیاده کند،  این وسط هم هیچکس به اندازه شهربانو کتک خورش ملس نبود. یکی دوبار هم که شهربانو خواست از در مذاکره وارد شود و قانعش کند که این حرکاتی که توی رینگ می بیند، همه اش جلوه های ویژه و صحنه سازی  است و سوپراستارهایش واقعا همچین کارهایی را انجام نمی دهند، خشم ملاباجی دو چندان شد، پرتش کرد گوشه ی اتاق، رفت توی طاقچه و از همانجا پرید رویش تا بفهمد که صحنه های کشتی کج و هالیوود  کاملا حقیقت دارد.خلاصه ملاباجی بعد از تماشای هشت راند پشت سر هم  رفت دنبال شهربانو که فن های جدید را رویش پیاده کند،  با خودش گفت حکماً چون چشمش نمی‌بیند و درست نمی‌تواند جارو کند، بهانه‌ی کتک خوری خوبی دارم.  رفت سراغش تو آشپزخانه اما هنوز پاش به آنجا نرسیده دید مثل اینکه  توی آن محوطه چلچراغ روشن کرده‌اند، تعجب کرد رفت تو، دید از پیشانی و چانه‌ی شهربانو ماه و ستاره نور می‌دهد و یک صورتی به هم زده که ماه نداره و از خوشگلی تا نداره.   کظم غیظ کرد.  دست شهربانو را گرفت و آوردش تو اتاق، گفت: «بدون این که کتک بخوری و فحش بشنوی، راستش را بگو ببینم چه طور شد این طور شدی؟» شهربانو هم از صدق دل برایش گفت که چی شد.ملاباجی اولش خواست به همین بهانه، کتک کاری امشب را شروع کند. گفت گیس بریده مگه نمی دونی من تو نور زیاد میگرنم عود می کنه؟اما بعد رفت تو فکر که فردا دختر خودش را بفرستد همینجایی که شهربانو رفته، بلکم او هم برود تو چاه، آبی به سر و صورتش بزند، ماهی تو پیشانیش دربیاید، ستاره‌ای زیر چانه‌اش پیدا بشود، خوشگل بشود و بشود تو صورتش نگاه کرد تا مجبور نباشد هرچه از پدر شهربانو تیغ می زدند را خرج عمل زیبایی و لیزر و فیشال و لوازم آرایش برای این خدا زده بکند. این بود که یک خرده روی خوش به شهربانو نشان داد و گفت: «شهربانو جان، تو دختر خوبی هستی. فردا که می‌روی صحرا دختر من را هم همراهت ببر، بعدم بفرستش توی چاه تا او هم مثل تو خوشگل و زیبا بشود.» شهربانوی دل سفید هم گفت: «چه عیب دارد. سمعا و طاعتا»</description>
                <category>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</category>
                <author>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 18:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه پیشونی 1402 (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76322017/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%DB%8C-1402-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ada621nxiyy0</link>
                <description>قصه ماه پیشونی ورژن 1402در کست باکس بشنوید: داستانیک اسیدیکی بود، یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبودو امامجریان اخبار و ناشران آثاربلاگرهای شکرشکن شیرین گفتارادمین های خرمن خبرگزاریکپی رایترهای صنعت قصه سازیو تولیدکنندگان محتوای فضای مجازی ، این طور حکایت و روایت کرده اند که  سال ها پیش، در شهری و دیاری که شاید امروز از آن نامی و نشانی هم نمونده باشه مردی بود که  یک زن داشت که خیلی خاطرش را می‌خواست؛ البته این ادعای خاطرخواهی در طول این قصه بارها مجال راستی آزمایی می یابد و هربار به طرز فجیعی شکست می خورد. القصه از این زن دختری پیدا کرد، خیلی قشنگ و پاکیزه. یعنی در واقع از آنجایی که هم دوره ای های این دختر همگی دستهایشان پر کبره و  کله هاشان پر شپش و  صورت هایشان پر از سبیل و جوش و خال و لک و پیس بوده ، در  اینجا بحث پاکیزگی و نظافت سرکار علیه مطرح می شود تا ما بفهمیم  این تحفه از بقیه دختران شهر سری و گردنی بالاتر بوده. البته با ظهور حمام در عصر حاضر، پاکیزگی دیگر نه به عنوان یک مزیت رقابتی بلکه عاملی برای همپایی رقابتی گونه ی بشر به حساب می آید.وانگهی.اسم دختر را گذاشتند شهربانو. به این نیت که توی ثبت احوال ، سند بخورد و ثابت شود که نامبرده، یکه بانوی این شهر است که صورتی دارد که ماه ندارد و  از خوشگلی تا ندارد و به کس کسونش نمی دن، به کسی نشونش نمی دن، به همه کسونش نمی دن و به کسی می دن که کس باشه، شاهد مدعای کس بودن هم این است که پیرهنی بپوشد که جنسش اطلس باشه. و در مورد آینده شهربانو  هم این رویا را در سر می پروراندند که  یه روزی به حول و قوه الهی شاه میاد با لشکرش در حالی که شاهزاده ها دور و ورش و البته نه برای پسر کوچیکترش بلکه انشاالله برای اون پسر بزرگتره که وارث تاج و تخته، از شهربانو خواستگاری می کنه.تازه برای آن موقع هم این پلن را داشتند که وانمود کنند برای شوهر دادن شهربانو در تردید هستند که آیا بدن آیا ندن.البته شما که غریبه نیستید، این رب النوع وجاهت هرچند خیلی زیبا بود ولی به کلی از مخ تعطیل بود و از نظر آی کیو با کره الاغ کدخدا که یورتمه می رفت توی کوچه ها، رقابت تنگاتنگی داشت به همین خاطر تا بیاید بزرگ شود و  شوهر کند و داماد یاد شده مثل هلو بپرد توی گلوی خانواده، آنقدر گند و گرفتاری بالا آورد که نزدیک بود بالکل دودمان همه را به باد بدهد.القصه وقتی که شهربانو بزرگ شد او را فرستادندش مکتب خانه، پیش ملا.احتمالا فکر می کنید ملا یک پیرمرد له و اخمو و بدخلق و بدقلق بود که یک چوب هم داشت که وقتی با آن بچه ها را می زد، آنچنان زمزمه ی محبتی برمی خواست که جمعه ها هم به مکتب می کشاند این طفلان گریزپا را.اما نه اشتباه نکنید.ملاباجی قصه ما یک زن بود. یک زن له و اخمو و بدخلق و بدقلق. که در آن مکتب خانه به صورت حق التدریس، و در قالب نیروهای خرید خدمات آموزش و پرورش مشغول به کار بود.چوب معلمیش هم زمزمه ی محبتی که نداشت هیچ،  یک جوری می زد که  بچه ها شنبه تا چهارشنبه هم به زور راهی مکتب خانه می شدند، دیگه چه برسه به جمعه.یعنی نه که از اولش اینطور بوده باشه ها، بند نافش را با توحش و پرخاشگری نبریده بودند. ملاباجی روزهایی را بخاطر می آورد که دلی و دماغی داشت اما این سال ها،  وضع وانفسای مملکت و  تورم و طلاق و مستاجری و خرج بچه و گرانی و حقوق های بخور و نمیر که آموزش و پرورش، آن هم دیر به دیر واریز می کرد در کنار خوراکی محتوایی خشنی که از رسانه دریافت می کرد،  این بلا را بر سر روان و اخلاق و کردار زن آورده بود.طبیعتا شهربانو، این الاهه ی زیبایی، با آن ضریب هوشی که بحثش شد توفیقی در درس ها نمیافت بنابراین از گزند ملاباجی در امان نبود، یکی دوبار هم به پدر و مادرش پیشنهاد شده بود که او را به مکتب غیرانتفاعی که در ده بغلی تاسیس شده بود بفرستند اما ملاباجی از طریق عملیات روانی بازی را برده بود. بدین صورت که در تمام اقلیم شایعه کرد که در دستشویی های آن مکتب غیرانتفاعی که در ده بالاست،  جنین پیدا شده و بدین صورت فاتحه ی موسسه ی مذکور را خواند.باری.گاهی که ملا باجی از بچه‌ها چیزی می‌خواست یا موسم نذر و نیاز، که براش پیشکشی و هِلی و گُلی می‌بردند. می‌دید چیزی که شهربانو آورده از مال همه سرتره.  بو برده بود  که باید توی خانه های شهربانو اینا ها خبرهاییی باشد. روز معلم که نزدیک شد ملاباجی در لفافه به بچه ها فهماند که اگر می خواهند فردا برایش نقاشی و کاردستی و کارت تبریک و ازاین چرت و پرت ها بیاورند بهتر است  که خودرا  به زحمت نیندازند چرا که  سطل آشغال کلاس به اندازه ای ظرفیت ندارد که هنرهای همه ی عزیزان را در خودش جا بدهد،  اگر هم می خواهند از این قاب های معلم عزیزم روزت مبارک بیاورند، بتادین و  چسب و بانداژ به همراه داشته باشند چون قاب های یاد شده توی سرشان خرد خواهد شد. خلاصه که خود دانند.شهربانو که رفت خانه پاپیچ مادرش شد که حتما هدیه ی درخوری ببرد، ننه ی  شهربانو اول غر مفصلی زد که ای  ذلیل مرده  اگر سرت انقده توی گوشی نبود، اگر روزی نیم ساعت درس خوانده بودی  وضعیت نمره هات  این جوری نبود که مجبور باشیم الان یه همچین باجی بدیم.  بعد زد توی صورتش و ادامه داد:  اگه 4 روز دیگه زنعموت بیاد اینجا و بخواد کارنامه تو ببینه چه خاکی تو سرم بریزم؟ این شد که یک سکه ی طلا از توی گنجه درآورد داد به شهربانو که فردا ببرد مدرسه، باشد که عوض آن را در کارنامه ی آخرسال دختر فاضلش بیابد. ملاباجی سکه طلا را که دید گل از گلش شکفت. مسئله این بود که در آن روزگار دور، حباب سکه آن قدر باد کرده بود که طبقه ضعیف جامعه توانایی خرید صد سوت طلا هم نداشتند، چه رسد به یک   سکه تمام بهار آزادی!خلاصه، ملاباجی شروع کرد از شهربانو زیر پا کشی کردن و ته و تو درآوردن. دید بله.  درست فهمیده، پدر شهربانو، هم خانه و زندگیش مرتب است و هم مایه دار است و هم خوب زن داری می‌کند.توی دلش کلی به مادر شهربانو غبطه خورد که همان پنجم دبستان قید درس و مدرسه را زد و رفت نشست کنج خانه به انتظار شوهر، بعد یاد مدرک فوق لیسانس خودش افتاد که گذاشته بودندش سردر سرداب مدرسه و توی دل گفت: پیشونی ما رو کجا می شونی. اما این تازه یک پرده از تراژدی روزگار تلخ ملاباجی بود.یک هفته بعد، نتایج آزمون استخدامی آموزش و پرورش هم آمد و ملاباجی با وجود  امید فراوانی که به قبولی داشت، حسابی سرخورده شد. امیدهای ملاباجی نه فقط به خاطر تلاش و کوشش شبانه روزی  خودش، بیشتر از آنجایی آب می خورد که تلویزیون از چندین ماه قبل، 24 ساعته وزیر آ پ  را نشان می داد که از پشت آن پرده ی شیشه ای با اطمینان خاطر زل می زد توی چشم های ملاباجی و  می گفت: بیا پول بده کارت بخر، توی این آزمون شرکت کن. هزار هزار نفر را می خوام استخدام کنم. یکی از این هزارتا تو هستی ملاباجی. بدو برو کافی نت ثبتنام کن.باری امیدهایش که ناامید شد و دید که 4 ماه تابستان هم در پیش است که باید بدون حقوق امورات بگذراند دلش یک جهش طبقاتی دراماتیک خواست.رفت توی این فکر که ننه‌ی شهربانو را پس بزند و خودش جای او را بگیرد و صاحب زندگی شود.بنا کرد با شهربانو گرم گرفتن و مهربانی کردن، شهربانو را کرد مبصر کلاس و سوگلی خودش، آن خنگ خدا هم که هیچ از مطالب درسی توی کله اش نمی رفت و در تمام سال های تحصیل، سرافکنده و منزوی بود، و از این لحاظ یک عقده ای به تمام معنا محسوب می شد،  از این همه التفات معلم بدجور به  وجد آمد. ملاباجی بعد از این که خوب قلق شهربانو را به دست آورد و از مکنونات قلبی و هراس و آرزو و بیم و امید دختر خبر دار شد، بهش گفت دوست داری تمام نمره هاتو خیلی خوب رد کنم؟چشم های شهربانو برق زد.ملاباجی گفت: اما باید یه کاری برام بکنی.یک کاسه ی مسی داد دست شهربانو و گفت: «این را بده ننه‌ات و از قول من سلام برسان و بگو ملا باجی گفته این کاسه را برای من پر از سرکه کنید. اونوقت همین که  ننه ت  رفت توی انبار، عقبش برو و  از هر خمره‌ای که خواست وردارد نگذار مگر از خمره‌ی هفتمی. بگو ملا باجی سرکه‌ی هفت ساله خواسته، آن وقت همین که، سرش را دولا کرد تو خمره که سرکه وردارد، زیر یه خمشو بگیر و بیندازش توی خمره و در خمره را بگذار.»شهربانو گفت ای به چشم.   خلاصه شهربانوی شستشوی مغزی شده، مثل جان برکف ترین سرباز انتحاری داعش رفت خانه و اوامر فرمانده را مو به مو اجرا کرد . مادرش را انداخت تو خمره ، درش را بست، سپس بشکن زد و رقصید و زیر لب خواند  پدر و مادرم به فدایت ملاباجی جون. کارنامه را رد کن بیاد قدت را قربون.القصهشب که پدرش آمد دید شهربانو توی خانه تنهاست! گفت: «پس ننه‌ات کو؟»شهربانو گفت: «رفت سر چاه آب بکشد افتاد توی چاه و مرد.» فردا که شهربانو رفت مکتب،نه نه یک لحظه صبر کنید.  قبل از فردا و ماجرای مکتب باید پرانتزی باز کنیم. یادتان هست که در خط اول داستان اشارتی به این شد که مرد قصه ما خیلی خاطر زنش را می خواست؟  پس کو؟نه بگویید ببینم این خاطرخواهی کجاست؟   مگر نه این که اگر پدر شهربانو مادرش را دوست می داشت باید عین فیلم هندی ها بی درنگ می رفت و می پرید توی چاه؟  یا اقلا به رسم سوگواری های سنتی میرفت توی حیاط و هرچه خاک و سنگ و کلوخ و کاهگل و پهن و پشگل بود توی سر خودش می ریخت و از فراق یار غش و ضعف می کرد.  یا اقلا به سبک فیلم های شبکه ی نمایش خانگی می پرید روی اسب توی کوچه و رهزن  با شتاب یورتمه می رفت و توی تاریکی و خلوتی جاده فریاد می زد خداااااااا ؟؟؟؟؟یا دستکم برای  حفظ ظاهر مثل یک پدر قوی می رفت سر چاه، دزدی و یواشکی شهربانو یک قطره اشک می ریخت  بعد صورتش را آب می زد و می آمد و از آن به بعد بیشتر از همیشه توی خودش فرو می رفت و تا آخر عمر به آب آن چاه لب نمی زد؟حالا هیچکدام این ها نمی شد اقلا یک دیالوگ کوتاه توی دهان.  یک عه! یک عه که دیگر می توانست بگوید. مثلا وقتی دختره گفت ننه افتاد توی چاه بگوید عه. و بپرسد مرد؟ و حداقل کنجکاوی نشان بدهد که:  کجا چالش کردین؟هیچ هیچچچچ  مطلقا هیچ. هرچه منابع تاریخی  را زیر و رو کنی اثری از ری اکشن در این مرد نمیابی. علی ایها الحال  ما زندگی عشقی و عاطفی کسی را قضاوت نمی کنیم و فرض را بر این می گذاریم که مرد قصه ما، بسیار درونگرا و تودار است و احساساتش را در داستان پیش رو لو نمی دهد، مبادا کسی طمع کرده بخواهد استوری حاضر را ریپلای زده و سر صحبت را باز کند.باری به قصه برگردیم. فردا شهربانو به مکتب رفت و  انجام موفقیت آمیز عملیات را به ملاباجی خبر داد.ملا باجی خیلی خوشحال شد و شهربانو را بغل کرد و رو زانوش نشاند و ماچش کرد و دست به سر و گوشش کشید.دو سه روزی گذشت یک روز ملا باجی به شهربانو گفت: « من اگه یه دختر مثه تو داشتم، یه دونه آیفون 14 براش می خریدم، مینداختم زیر دستش و می گفتم عزیزم برو از صبح تا شب سرتو بکن تو گوشی.چشم های شهربانو برق زد.ملاباجی که دید تنور حسابی داغه،  نان را چسباند و گفت: خوب گوش کن شهربانو شب که رفتی به خانه این یک مشت خاکشیر را بگیر و بریز روی سر و کله‌ات. وقتی که روبه روی بابات جلوی منقل نشستی، سرت را تکان بده، خاکشیرها می‌ریزد توی منقل و دِرَق دُروق می‌کند، آن وقت بابات می‌پرسد این‌ها چیست؟ تو بگو من که کسی را ندارم پرستاری ازم بکند، حمام ببرد، سر مرا بجورَد، رختم را بشورد، سرم شپش گذاشته است، حالا که مادرم نیست اگر یک زن بابا بود، اقلاً روزگار من از حالا بهتر بود. آن وقت بابات می‌پرسد چه کار کنیم؟ تو می‌گویی باید یک زن بگیری که هم تو را تر و خشک بکند و هم دستی به سر من بکشد. آن وقت اگر پرسید: «کی را بگیرم؟» بگو یک دست دل و جگر بگیر بالای در خانه آویزان کن هرکس که اول آمد و سرش خورد به آن، او را بگیر.»شهربانو گفت: «رو تخم چشام»، شاید شما هم مثل من انتظار داشته باشید  با اجرای این سناریوی ضعیف، نقشه به سرعت شکست بخورد. مثلا آنجا که شهربانو می گوید سرم شپش گذاشته، باباهه بگوید خرس گنده خودت برو حمام دفعه ی آخرت هم باشد که خاکشیر را جای شپش جا می زنی چون هر خری می داند که شپش سفید و است و خاکشیر قهوه ای.یا دست کم، آن لحظه که شهربانو حرف تجدید فراش را پیش می کشد، تعارفی بزند و الکی بگوید: بعد از اون خدا بیامرز چشمم دیگه هیچ زنی رو نمی گیره. بعد مکثی طولانی کرده و بگوید حالا بگذار چهلمش رد بشهیا بعد از آن پیشنهاد کذایی به عنوان راهکار انتخاب همسر، توی سر شهربانو بکوبد که پتیاره خانوم انگار از قیمت گوشت خبر نداری؟ می دونی دل و قلوه کیلو چنده؟ حالا شاید  اون گوجه گندیده های ته مطبخو آویزون کردم، بذار ببینم چی می شه.هیچ  هیچ مطلقا هیچ واکنش کلیشه ای و متعارفی از مرد این قصه شاهد نیستیم. که این نشانگر هنر داستان نویس است که توانسته به این خوبی شخصیت پردازی کرده، یک چنین کاراکتر پیچیده و غیرقابل پیش بینی ای را به دنیای ادب فارسی هدیه کند.القصهشهربانو اوامر ملاباجی را مو به مو اجرا کرد و آن  حرف‌ها را به باباش زدبابای از خدا خواسته و هول شهربانو همان  فردا صبح زود یک دست دل و جگر گرفت بالای در آویزان کرد. ملا باجی که گوش به زنگ بود فوری سر و کله‌اش آنجا پیدا شد و به بهانه ی دادن کارنامه ی شهربانو آمد توی خونه.  که سرش خورد به دل و جگر. شروع کرد کولی بازی در آوردن، . نوک و نیش زدن، دروغکی صداش را بلند کرد و اوقات تلخی راه انداخت که: «ای وای این چی بود خورد تو سرم رخت هام را کثیف کرد.» در این بین بابای شهربانو آمد بیرون و ازش عذرخواهی کرد و گفت شما کجا اینجا کجا؟ گفت اومدم کارنامه ی شاگرد ممتاز کلاسمو بدم. بابای شهربانو که ازشنیدن  این جمله مو به تنش سیخ شده بود، زل زد توی چشم های ملاباجی و گفت: با من ازدواج می کنی؟بعد بردش خانه‌ی ملا، عقدش کرد و دستش را گرفت آوردش تو خانه.ادامه دارد....</description>
                <category>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</category>
                <author>داستانیک اسید (سمیرا کاف)</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 22:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>